May 4, 2011

سه شنبه - 14 اردیبهشت ماه 1390

سلام

اول اینکه :...

می نویسم ات و کاغدهای جهان روسیاه می شوند ! کم می آیند و خجل سر به زیر می افکنند و قلم گریه می کند ... من «دوستت دارم» را به هزار زبان می نویسم و آرامشان می کنم تا در لای لای موسیقی این واژگان عزیز در آغوش من بخوابند ... بعد واژه ها مثل فرشتگان کوچک رقصان در خوابشان سرک می کشند و رویای گیسوان تو را به یادشان می آورند تا شعر رشته رشته بریزد از آسمان و دست قلم را بگیرد و بلندش کند و از پنجره کاخ خیال بیاوردش پیش تو که نشسته ای و داری کودکت را روی کاناپه کوچک خانه شیر می دهی و آفتاب دارد گونه راستت را می بوسد و گرم می شود ... من نگاه می کنم به تو و غزل زاده می شود ....
___________________________
دوم اینکه :

خودم می دونم که الان باید از خجالت آب بشم ! سرم رو می ندازم پایین و می گم یه برنامه هایی دارم که این صفحه رو دیگه این قدر خاک نگیره ...کمی جمع و جورتر و کمی منظم تر ... به خودم قول می دم ...
_____________________________
سوم اینکه :

امسال در نمایشگاه هر 4 کتاب من در غرفه های انتشاراتی خودشان ارائه می شوند :

1- عطر تند نارنج - مجموعه غزل - چاپ دوم 1387- غرفه انتشارات داستان سرا
2- به رنگ نارنگی - مجموعه غزل - چاپ اول 1389 - غرفه انتشارات هنر رسانه اریبهشت
3- بر تابی از ترانه - ترجمه و بازسرایی اشعار نزار قبانی ( به همراه سرکار خانم زهرا پورشیری)- چاپ اول 1385 - غرفه نشر دقایق
4 - گمگشتگان - ترجمه نوولی از ساموئل بکت - چاپ اول 1389 - غرفه نشر رخداد نو

به این ترتیب کتابهای «به رنگ نارنگی» و « گمگشتگان» برای اولین بار در نمایشگاه امسال عرضه می شوند. و البته این به آن معناست که متاسفانه مجموعه نثر ادبی«می نویسم ات» که قرار بود توسط نشر تکا عرضه شود به نمایشگاه نرسیده است
...
خود من هم از روز 5 شنبه عصر در نمایشگاه خواهم بود و روزهای جمعه و شنبه و یکشنبه نیز صبح و عصر در نمایشگاه حضور دارم و مسلما در غرفه هایی که کتابهایم عرضه می شود هم حاضر خواهم شد . دیدار همه دوستان اسباب شادمانی و رفع دلتنگی خواهد بود . انصافا یکی از دلپذیرترین ایام سال همین روزهای نمایشگاه کتاب است ...
______________________________
چهارم اینکه :

در این مدت مطالب زیادی این سو و آن سو نوشتم و فعالیتهای ادبی مختلفی داشتم . اما امروز در راستای همان خلاصه سازیها (!) متن مقاله ای را برایتان می گدارم که در این بازه زمانی منتشر شد و خوانشی ست بر یکی از درخشان ترین شعرهای آیینی که این سالها به نظر حقیر . شعری از حمیدرضا برقعی در مورد حضرت علی اکبر . در این لینک شعر را بخوانید و سپس این خوانش :

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
نگاهی به مثنوی حمید رضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع)

نوشتن در باب حادثه سترگی چون عاشورا که از پس بیش از 14 قرن هم چنان معجونی از ایمان و حماسه ، سوگ و مرثیه و َعاشقانگی و شهادت است ، کاری سهل و ممتنع است . سهل است چون این ماجرای بزرگ هم با جان وروح شیعه فارسی زبان آمیخته است و هم ترکیبی از همه عناصر دراماتیک لازم را به غنی ترین شکل داراست . چنان که گفته شد هم شخصیت های ملموس دارد، هم کشش دراماتیک و تعلیق؛ هم عاشقانگی و روابط عاطفی انسان- انسان و انسان -خدا دارد هم شجاعت و جسارت و رزم و خروش؛ هم اشک و سوگ دارد هم فریاد بر علیه جور ، هم کهکشانهای درخشان سپید دارد هم سیاهکاران ابدی و هم شخصیتهایی که چون حر تحول یافته اند .... خلاصه همه چیز برای پرداخت مناسب یک اثر هنری موجود است . از طرفی این امر آسان نما، به شدت دشوار است چون هنر عرصه کشف و شهود است نه عین گرایی مطلق و مرور حوادث تاریخی . هنرمند باید از هر واقعه ای تاثیری درونی بگیرد و از زاویه خاص خود روایت کند تا تازگی و خرق عادت که ویژگی خلق اثر هنری ست اتفاق بیافتد . در میانه داستانی واقعی که همه مردم کمابیش تک تک صحنه هایش را از بَرَند، رسیدن به آن کشف یگانه و غافلگیرکننده امری دشوار و خطیر است؛ چرا که هم اصل یک واقعه تاریخی را نمی شود و نباید تحریف کرد و هم اینکه عناصر نیک درگیر در ماجرای عاشورا ، دارای ماهیتی قدسی اند که هرگز نباید به بهانه کشف تازه و نگاه نو خدشه ای به این مفهوم قدسی وارد شود که آن گاه نقض غرض رخ داده است .
به این دلایل بر این گمانم که نوشتن شعر عاشورایی دشوارترین کار ممکن است؛ اگر قرار باشد هم حریم قدسی معصومین را نقض نکنیم و هم حرمت شاعرانگی را پاس بداریم . این رقص بر لبه تیغی ست که در صورت سربه سلامت بردن، معجونی مردافکن خواهد شد چنان که خود عاشورا ؛ و گر نه ...!
**
حمیدرضا برقعی کسی ست که همواره شعرهای آیینی اش را ستوده ام . نه به این خاطر که هم خودش و هم شعرش دلبستگی های عمیق به مفاهیم آیینی دارند ، نه به این خاطر که مطالعه عمیقی دارد در مورد دلبستگی هایش ، نه به خاطر عاطفه درخشان شعرهایش ؛ که همه اینها هست اما نکته مهمتر این است که او به تمام و کمال شاعر است . آن چه می نویسد ، اگر منصف باشیم و حتی در سختگیرانه ترین حالت، قطعا شعر است ، شعری سرشار از کشف و صناعات ادبی و درخشش های زیبایی شناسانه . به عبارت بهتر فارغ از تعلقات خاطر شیعی ما و موضوعی که به ذاته ما را از لحاظ عاطفی درگیر می کند ، شاعر چنان کلمات را به استخدام در می آورد که هنر ناب خود را از خلال بیتها به تماشا می گذارد .
برای بررسی بهتر این ادعا نگاهی می کنیم به مثنوی سروده شده برای حضرت علی اکبر (ع) و مروری بر این مفاهیم زیبایی شناسانه اش خواهیم داشت به شکل گذرا و در حد وسع نگارنده و این صفحه :
**
اولین نکته در این شعر ، موسیقی انتخابی ست که طنینی ویژه دارد . این موسیقی تلفیقی ست از حماسه و سوگ . چنان که اصل واقعه این چنین است . اصولا بُعد حماسی واقعه عاشورا عنصری مغفول مانده است . همه به فکر مرثیه اند حال آن که اصل ماجرا ، حماسه ای سترگ است که مشابه ای برایش وجود ندارد . موسیقی این شعر چنان است که لحن رجزخوانی در نیمه نخست شعر به شدت غالب است و عرصه حماسه را به تماشا می گذارد . در نیمه دوم شعر به فراخور موضوع، همین موسیقی سویه سوگوار خود را نشان می دهد و این مهم با تغییر لحن خواندن و نیز نوع استفاده شاعر از واژها اجرا می شود .
نکته بعد استفاده شاعر از ارجاعات برون متنی ست که عمده بار زیبایی شناسی را در این اثر به دوش می کشند . مهم این است که شاعر به ارجاعات معمول تن نداده است و نخواسته با نیزه و خون و مشک و فرات و تشنگی در سطح کلیشه برخورد کند و خیر دنیا و عقبایش را ببرد؛ بلکه دل زده است به این دریای مواج و چون موسیقی شعرش، جنون شاعرانه را در عین سوگواری و حماسه تجربه کرده است . اجرای تصویری حماسه در بیت اول را ببینید و سپس دستادست شاعر حرکت کنید تا بیت سوم که در مصراع نخست ارجاعی به تشنه کامی علی اکبر (ع) و بوسیدن لبان پدر می بینید و به دنبالش تضمینی درخشان از شعر حافظ که درخشان است چون معنای شعر اصلی را متحول کرده است :
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
و پژواک مصراع دوم حافظ را در کلیت اثر بشنوید . دو مصراع بعد اجرای واژآرایی (خ) که بر خشونت و دردناکی ماجرا تاکید می کند و سپس باز تضمین درخشان دیگری از حافظ به اشارت و تلمیح دو مصراع بیت بعد گره می خورد به حرکت زبانی بیت بعدتر :
آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
باز اجرای موسیقی و مفهوم شیدایی و حماسه ادامه دارد و به جنونی قدسی پیوند می خورد آن چنان که شاعر-راوی بانگ بر می دارد که :
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت ،خدا ! واژه به رقص آمده است
در این نقطه طوفانی ، به ناگاه راوی عوض می شود و ادامه شعر از زبان امام حسین(ع) روایت می شود و زمان نیز می شکند تا در حقیقت زبان حال شود . این تکنیک در ادبیات عاشورایی ما به شدت مسبوق به سابقه است . مراثی و نوحه های متعددی از این شیوه روایت از سالها پیش سود جسته اند و این تکنیک مدرن روایت را به کار گرفته اند . در این شعر نیز با تکیه بر همین پیشینه به مضامین عرفانی وارد می شویم و می خوانیم :
رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
همین مفهوم در چند بیت بسط پیدا می کند تا شاعر با تکیه بر شباهت حضرت علی اکبر(ع) به رسول اکرم(ص) و ملاقات با پیامبر در دم شهادت به زیبایی مضمون پردازی کند و با تضمین مناسب دیگری که پیوند شهادت و عطش و وجد را می نمایاند، بیتهایی چنین را شکل دهد :
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه، عجب تصویری !
داری از دست خودت جام بلا می گیری
و از اینجا به بعد شعر قدم در وادی مرثیه می گذارد و موسیقی ولحن نیز به هم چنین، تا شاعر با روایتی کمتر گفته شده این چنین سوگ بسراید :
غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
و بعد پل بزند از این روایت به حضرت زهرا (س) که :
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بار چرا دست به پهلو داری
که باز هم این یک تکنیک سابقه مند در ادبیات آیینی ست که از یک روایت به روایت دیگر حرکت می کنیم و به این وسیله هم جریان عاطفی اثر قدرتمندتر می شود و هم از لحاظ درون مایه پیوند این حوادث با هم آشکارتر می شود . و باز همان روایت از شباهت این بار با تصویری دیگر که با اشک پیوند خورده است :
مثل آیینه در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده یا تو مکرر شده ای ؟
و سوگ با تصویر و روایتی از تکه تکه شدن علی اکبر (ع) سنگین تر می شود :
اِرباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
«اربا اربا» اشاره دارد به این روایت مقاتل که :«فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» و اشاره دارد به تکه تکه شدن تن نازنین حضرت علی اکبر (ع). نکته ظریفتر اما پیوند خوردن مصراع دوم با داستان معجزه معروفی ست که در مورد حضرت ابراهیم انجام شده است؛ آنجا که برای رسیدنش به یقین در باب معاد، خداوند از او می خواهد چند پرنده را ذبح کند و تکه تکه کند و در هم آمیزد و بر سر چند کوه بگذارد و هر یک را صدا کند تا به سوی او پر بکشند. راوی این بار در زبان حال امام حسین ، معجزه ای چنین را طلب می کند که پیوند این دو روایت با هم عمقی درخشان و دردناک به بیت می بخشد.
و سر انجام در بیت پایانی شاعر به زیبایی اشاره می کند به دلیل شش گوشه شدن ضریح سیدالشهدا(ع).
گذشته از این خوانش شتابزده ، توجه به نکات ظریفی مثل هارمونی واژگانی و پیوند اجزا گوناگون اثر با هم - مثلا نگاه کنید به حضور آیینه در جای جای شعر و سیر تطورش و موارد مشابه - و نیز شروع شعر با سه نقطه و اتمام آن به همین شیوه که نمایش ارائه برشی از یک واقعه است که جاری و ساری ست و نیز توجه به کارایی واژهای کشیده چنان که در بخش حماسه و وجد مصوتهای بلند (آ) پرتعدادترند و در بخشهای مرثیه و سوگ کشیده های (ای) و (او) و نکات فراوان دیگر سبب شده است این اثر ، نمونه ای درخشان برای شعر آیینی باشد.
***
شک نیست که یک اثر هنری چه هنگام سرایش و چه هنگام خوانش در خلا اتفاق نمی افتد . هر اثر هنری ، حتی در جهانی ترین شیوه، پیوندی ناگسستنی با روحیات و تجربیات و علقه های یک قوم دارد و اصولا بسیاری معتقدند که راه جهانی شدن از بومی شدن می گذرد . بدیهی ست که این شعر با روح و جان ایرانی شیعی همراهی می کند اما فارغ از اینها اثری مستقل و هنرمندانه است که به ضروریات هنر نیز پابند است. به عبارت بهتر سعی نمی کند از واقعه عاشورا و احساس مذهبی خرج کند بلکه سعی می کند چیزی بر تجربه ما از این واقعه بیافزاید. شاید بتوان چنین گفت که اگر این مثنوی سروده نمی شد شعر عاشورایی ما چیزی کم داشت و درست به همین دلیل است که معتقدم در این شعر حمیدرضا برقعی ، شاعرانگی همسوی آیین رخ نشان داده است. تا باد چنین بادا!
__________________________
پنجم اینکه :

و غزلی جدید از خودم بخوانید تقدیم به شما و البته او که بهانه آمدن بهار است !

«در آمدن»

«از در درآمدی و...» غزل در برت گرفت
«از خود به در شدم» که زمین بر سرت گرفت

دریا شد از تلاطم امواج تو جهان
پیچید در هوای تو تا پیکرت گرفت

مثل صدف که منحنی موج را شناخت
پیراهن تو غوص زد و گوهرت گرفت

گامت خیال داشت که بگریزد از زمان
هر ثانیه کش آمد و محکمترت گرفت

چرخی زدی و دامن بیچاره گیج شد
اول رهات کرد ...ولی آخرت گرفت !

پروانه ای شدی و غزل رود رنگ شد
گل داد واژه واژه و دور و برت گرفت

گفتی سلام و شاعر مست از نگاه تو
جامی دوباره از لب خنیاگرت گرفت

لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
پستان چگونه از دهنت مادرت گرفت !

هرگز یکی دو بوسه به جایی نمی رسد
باید سپاه ساخت و سرتاسرت گرفت

باید که بوسه بوسه سواران سرخ پوست
یکجا گسیل کرد ، سپس کشورت گرفت

آتش به پا شد از همه سو شد قیامتی
خورشید هم به حکم «اذا... کُوِّرَت» گرفت !

تاریک شد فضا و کسی جز خودم ندید
همراه من زمین و زمان در برت گرفت ...

******************

بهار عاشقانه تان بوسه باران !
سیامک

Posted by siamak at 12:51 PM

October 9, 2010

شنبه - 17 مهر ماه 1389

سلام

اول اینکه : ...

در آینه کاریهای زیر گنبد طلا ، چشمهایت که تکثیر شد ، خیام نشست توی باغ و دلش خواست بنویسد :
گویند بهشت و حور عین خواهد بود...!
صدای خیام که پیچید در کوچه باغهای نشابور ، عطار به رقص گیسوان تو در باد نگاه کرد و یاد بال بلند سیمرغ افتاد و هفت شهر عشق را دوره کرد در پیچ و تاب تنت ... شهر به شهر آمد و نادر را دید که چشم دوخته به چشمهای اساطیری تو و به یاد کوه و دریای نورش آه می کشد ! ... آه ...آه... آه ...آه از تو که فردوسی را هم از «کاخ بلند»ش به زیر می کشی و تا بی عبا و دستار ، «نظم» را به کناری بگذارد و آشفته تو شود !...

دوم اینکه :
اخباری از این روزها :

- مهمترین خبر - لااقل برای من - :

كانون ادبي فرهنگسراي رازي (زمستان) برگزار می کند :
نقد و بررسی کتاب " به رنگ نارنگی"
سروده: سیامک بهرام پرور
باحضور: محمدعلی بهمنی، عبدالجبار کاکایی، یوسفعلی میرشکاک، محمود اکرامی ، حمیدرضا شکارسری و بهروز یاسمی
زمان: شنبه ۲۴/مهر ماه/۸۹ ساعت: 17
تهران - میدان قزوین - خیابان قزوین - خ شهید مرادی - فرهنگسرای رازی - سالن كنفرانس
تماس: ۵۵۴۲۳۰۶۲-۰۲۱ داخلی ۱۳۷

منتظر همه دوستان هستم .


2- «به رنگ نارنگی» در حال حاضر در این مراکز عرضه می شود :

1- تهران : کتاب فروشی خانه شاعران - روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده
2- شهر کتاب آمل
3- شهر کتاب بابل
4- شهر کتاب ساری
5- شهر کتاب بهشهر
6 - شهر کتاب تنکابن

در ضمن کتاب به پخش «آبان» داده شده است و دوستان در شهرهای دیگر می توانند از طریق این پخش به کتابفروشی های در دسترس سفارش بدهند . فعلا همین !...لطفا اگر جای جدیدی را دوستان دیدند اطلاع بدهند تا بنویسم .

3- «گمگشتگان» ساموئل بکت کماکان در صحافی ست !! ..منتشر که شد خبرش را همین جا می دهم .

4- یک سفر فوق العاده به مشهد و نیشابور و کلات برای «مشهدی» کردن سامیار ! و البته دیدن شاعران نازنین نیشابور. مهربانی علی رضا بدیع ، استاد صفا دل ، مرتضی آخرتی عزیز و ...همه دوستان دیگر تنها اسباب شرمندگی حقیر شد و لذت شعرهایی که برایم خواندند هنوز در جانم هست و خواهد بود .

5 - .چراغ اول نقد را برای کتاب « به رنگ نارنگی» دوست شاعر و مهربانم آقای سید احمد حسینی برافروخته اند . ممنونم از مهربانی بسیارشان و نقد ایشان را بر این کتاب کوچک در وبلاگشان بخوانید .

سوم اینکه : سه کتاب برای امروز :

منهای جمع : در این روز و روزگار که انواع تکنیک ورزی ها به غزل هجوم آورده اند و هر نوقلم نوغزلی ، چارچوب دیرسال وزن و قافیه و ردیف و بیت و مصراع را ، نه حتی به تلنگری ، فروریخته فرض می کند و معلوم نیست حالا که قرارست اینها نباشد اصلا چرا داریم غزل می گوییم و گذشته از این، اینها نباشد به قیمت چه ؟! و نکند «ما به ازا»ی همه این نداشتنها و خراب کردنها چیزی نباشد جز سیراب کردن عطش خودشاعربینی بیمارگونه خودمان و ... ؛ خلاصه «در این زمانه پرهای و هوی لال پرست» اینکه کسی بخواهد بنشیند و غزلی به قاعده و با مولفه های غزل کلاسیک این مرز و بوم و البته با لحن و زبانی امروزین بسراید ، و به عبارت بهتر نوقدمایی شعر بگوید ، خودش به معنای شنا در خلاف جهت رودخانه است !
طنزآمیز به نظر می رسد ولی واقعیت این است که بعضی وقتها جای آوانگارد و سنتی عوض می شود. وقتی قرار است همه متفاوت - شاید هم متفاوط ! - باشند آن وقت معقول و منطقی بودن خودش کلی وجه ممیزه دارد ! وقتی در این سوی میدان جمع کثیری از تریبونهای مجازی و حقیقی دارند شعر پیشرو و فرا فلان و پسا بهمان و ... را فریاد می کنند و در آن سوی میدان هم برخی دیگر به طور کلی مرگ غزل را علی رغم همه این تحولات اعلام می کنند و در عین حال فاش نمی کنند که به فرض صلاحیت، بر مبنای کدام نوار قلبی یا مغزی به این کشف بزرگ رسیده اند و تازه یادشان می رود که اگر چنین است که باید به حال شعر فارسی سیاه پوشید که گل سرسبد ادبیاتی از دست می رود که لااقل از معاصرین حی و حاضر و مدعی ما هنوز هیچ کسی گلی به سرش نزده است؛ آن وقت جوانی که دارد این گونه می نویسد، به نظر نگارنده بسیار قابل توجه است :
دفتر شعر مرا باد به هم ریخت و رفت
باد، این قالب آزاد، به هم ریخت و رفت
لب گشودی تو و این کلبه درویشی را
جمله «خانه ات آباد» به هم ریخت و رفت
کیش تو ناب ترین لحظه رو در رویی ست
شهر را آن چه که رخ داد به هم ریخت و رفت....
دست بر گردنم ائداختی و فهمیدم
بید را شاخه شمشاد به هم ریخت و رفت ...
«سید مهدی موسوی» که صاحب کتاب مورد بحث است و غزل فوق، دلبسته مناسبات کلاسیک غزل است هر چند سعی می کند زبان را تازه تر کند و البته حتما سطرهایی واجد کشف بنویسد. به عبارت بهتر هرچند مناسبات زیبایی شناختی غزل او قدمایی ست اما او تلاش دارد که در همین فضا دریچه های نویی به خصوص در مضمون یابی و تصویرسازی بیافریند. نگاه کنیم :
شب پر ستاره ای بود و به ماه دل سپردم
نه که دل سپرده باشم ، به دلم نشست مهرت
نگاه کنید به شیوه به کار گیری مراعات نظیر کاملا کلاسیک ِ( ستاره و ماه و مهر)
یا :
چوبه دار به دنبال تنت می آید
بوی گردنکشی از پیرهنت می آید
چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است
مثل این است که خون از دهنت می آید
تصویر درخشان بیت اول در کنار مضمون سازی بیت دوم بر اساس باور عمومی «خون ناحق دامنگیر است».
شاعر البته گاهی حرکتهایی برای فراروی از این ساختار کلاسیک انجام می دهد؛ مثل این شعر نقاشی :
حتی کلمات هم عقب ماندند
سخت است فرا...فرار از آدمها
که اجرای عقب ماندن را در «فرا..فرار» می بینیم اما این حرکتها معدود تر از آن هستند که به مولفه شعری تبدیل شوند و بیشتر شبیه ذوق ورزی اند.
چنان که گفته شد تر و تازگی شاعر در این دریافت کلاسیک از قالب جالب توجه است :
من زمین خورده ماه توام و می خواهم
که مرا دایره در دایره محدود کنی
چون حباب آمدم و می روم آرام ؛ مرا
یک سر سوزن اگر راضی و خشنود کنی
رابطه زمین و ماه و دوایر مدارها و نیز حباب با سوزن خوب از کار درآمده است .
این دریافت کلاسیک چنان که در همین مثالها هم مشخص است هم به حوزه معنا و اندیشه تسری دارد :
به تو از عشق به مقدار تلاشت دادند
تا که مشغول شوی عقل معاشت دادند
تاج فرّاش ازل از سرت افتاد و شکست
در زمین فرصت تجدید فراشت دادند
هم در حوزه مناسبات زیبایی شناسانه و شیوه به کارگیری صنایع شعری ست :
بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
چون می ، نفس نفس نزند در سبوی من
یا :
چشمت همین که خواست قیامت به پا کند
خمس اصول دین مرا از معاد داد
و هم در حوزه ساختار و به رسمیت شناختن کامل وزن وقافیه و ردیف و البته استقلال ابیات و موقوف المعانی نبودن شان درغزل . چنان که برخی اوقات معانی و فضاهای متفاوت و گاه حتی متضاد را در دوبیت یک غزل فراخوانی می کند :
خدا کند که دل؛ این گنج پر غبار قدیمی
به دست راهزنی پاک و خوش سلیقه بیافتد !
چه می شود که در انبوه تیرهای پیاپی
نگاه تیر خلاصی به این شقیقه بیافتد
مقایسه کنید مفهوم عاشقانه و شوخ و شنگ بیت اول را با فضای مایوس بیت دوم .
فارغ از سلیقه نگارنده؛ وحدت رویه شاعر در سرودن این مجموعه قابل تقدیر است و شاید به همان دلایل پیش گفته است که او نام این کتاب را «منهای جمع» گداشته است .
بی شک می توان با توجه به سلیقه عمومی مخاطبان امروز، به شاعر توصیه کرد که لااقل به وحدت رویه مفهومی و نیز ارتباط تصاویر ابیات با هم توجه بیشتری کند اما به هر حال شاعری که سراینده چنین ابیاتی ست مسلما می تواند روزهای بهتری را پیش رو داشته باشد :
بیا که تازه کنی داغ ارغوانها را
عوض کنی تو مگر مزه دهانها را
قیام کردی و خواندم شهادتین ام را
اقامه ات به کجا می کشد اذان ها را
به مهر و قهر تو راضی شدم ، چنان که دلم
ضمیمه کرد به الغوث ، الامان ها را ...
(لینک این مطلب در روزنامه جام جم )

منهای جمع - سید مهدی موسوی - دفتر شعر جوان - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
********************
چشمهای تو قهوه ترک است : نگاه تغزلی به غزل این روزها موهبتی ست! این جمله ، متناقض نمای عجیبی به نظر می رسد اما آنها که با غزل جوان این روزگار دمخورند می دانند که خالی از حقیقت نیست .
غزل جوان ما تغزل خیلی کم دارد . مشغول شعبده بازی های فرمی و زبانی و تکنیکی خودش است و بدتر از آن ، عشق ورزیدن را مسئله ای ساتنی مانتال و سبک می داند که صحبت کردن از آن کلاس هنری را پایین می آورد !! تازه اگر هم قرار باشد با یک معشوقی لا به لای بیتهایش قرار بگذارد، بیش از مغازله کار به مفاحشه (!) می کشد و آبروی هر چه عشق و عشق بازی می رود. اگر از من بپرسید این از تبعات همان شیء شدگی انسانی و تنهایی عمیق بشر این روزگار است و اگر از آنها بپرسید لابد می گویند اینها نشان فردگرایی شعر معاصرست و در هم شکستن هژمونی رفتار عاشقانه کلاسیک !!
من ِنگارنده اما این چیزها سرم نمی شود و دوست دارم وقتی غزل می خوانم نگاه تغزلی و البته منحصر به فرد شاعر را در آن ببینم و حس کنم؛ آن هم نه فقط در رابطه با معشوق که در مقابل همه عناصر پیرامونی از اجتماع گرفته تا کائنات. غزل حتی در تلخترین لایه های اجتماعی خودش باید نگاه تغزلی به مفاهیم داشته باشد. اصلا خودمانیم؛ بی آن که چیزی یا کسی یا اجتماعی را دوست داشته باشی، آیا می توانی حرفش را، دردش را و زخمش را بنویسی؟!
غرض این بود که پیدا کردن غزلسرایی با نگاه تغزلی این روزها کیمیاست! و آرش پورعلیزاده یکی از همین شاعران دیریاب است.
هلاک کن همه را با نگاه سرسری ات
امان مان نده با ان مرام دلبری ات
تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی
مرا شبیه به موهای زیر روسری ات ...
نکته مثبت دیگر این است که این نگاه تغزلی چنان که گفته شد در شعرهای غیرعاشقانه هم تسری دارد. مثلا شعر آیینی که البته مسبوق به سابقه هست :
دیگر کبوتران همه می دانند احوال این کلاغ سیه رو را
من گرگ قصه های کسی هستم با من چه کار ضامن آهو را
ای حلقه غلامی تان در گوش تو معدن طلای خراسانی
با این وجود نذر تو خواهد کرد مادربزرگ چند النگو را ...
یا در شعر انتقادی :
چیری نمانده است از این ایل بگذریم
من ماندم و جنازه هابیل ...بگذریم
آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود
از خیر نان این دو سه زنبیل بگذریم
با این عصا که معجزه ای هم نمی کند
باید دوباره از وسط نیل بگذریم
هر روز کارمان شده شعر سپید و جنگ
یعنی غزل مزل همه تعطیل ! بگذریم ...
نکته بعدی استفاده شاعر از زبان معیار و نیز تکیه کلامهای عامیانه است که به صمیمیت کارش می افزاید و طنز دلخواهش را پررنگ می کند:
کدام راه مرا می برد به ترکستان
ببین به کعبه رسیدیم راه بسیار است
بیا و از خر شیطان پیاده شو خاتون
غلام با تو زیاد است و شاه بسیار است ...
اگر کلاه سرم می رود ملالی نیست
در این زمانه سر بی کلاه بسیار است
البته این طنز همیشه برخاسته از این کنایات نیست بلکه مثلا می تواند ناشی از دیگرگونه خوانی یک داستان اسطوره ای یا یک متن کلاسیک یا اشاره به شعری مشهور باشد:
بلقیس! ما به ملک سلیمان نمی رسیم
از تاج و تخت قسمت ما با باد می شود
یا:
دیگر به میهمانی اشعار من نیا
ای مهربان چراغ برای خودت! برو
نکته خوب بعدی اشارات بومی شعر پورعلیزاده است . گیلان و به خصوص رشت به شکل یک کاراکتر در برخی غزلها حضور دارند که این حضور معمولا به ایجاد صمیمیت می انجامد:
ساحل انزلی ست چشمانت موج ها آبروت را بردند
تن داغ تو ماسه دریاست توی گرمای ظهر تابستان
ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله مایی
مرد همسایه شما دزد است شاخه ات ر ابرای من بتکان
البته شاید حدی هم بشود برای این بومی گرایی در نظر گرفت تا مثلا گاهی حضورش این چنین بی دلیل به نظر نرسد:
در شهر رشت هیچکس عاشق نمی شود
تنها کسی که عقل ندارد فقط منم
که گدشته از محذوف شدن «ع» عاشق در وزن که پسندیده به نظر نمی رسد، حضور «رشت» نیز توجیه درون متنی ندارد.
گفتیم که شاعر زبانی نزدیک به معیار و ساده و صمیمی دارد اما برخی وقتها از این حالت فراروی می کند که گاهی نیز خوب می نشیند مثل :
بگذار این زبان معاصر را اصلا کمی عوض کنم از اینجا
مخمورجام نرگس مستم کن مدهوش از پیاله شب بوهات
چون دلیل تراشی مصراع اول قابل قبول است. اما مثلا بافت آرکائیک زبانی در مصراع دوم بیت زیر این توجیه را هم ندارد :
من اعتراف می کنم ای مردم جهان
دیگر از این گناه گذشتن نمی توان
یا مثلا حضور برخی کلمات که در دایره واژگانی آن غزل ِمشخص نیستند و به اصطلاح از شعر بیرون می زنند مثل :
ای از سیاه روزی این مرد بی خبر
ای چشمهات از همه شب زنده دار تر...
قند و عسل به تلخی من کارگر نشد
دیگر برای من شکلات «هوبی» نخر
همین گونه است «اتاق غم انگیز چت» در غزل 17 وهجوم ناگهانی واژگان مربوط با اخبار و روزنامه ها به غزل عاشقانه شماره 20 با توجیه این مصراع :
مثل اخبار تازه میمانی که به چشم کسی نیامده ای
که هر چند سطر زیبایی ست اما دلیل متنی مناسب و کافی برای آمدن بالکان و صربستان و صدام و سرمقاله شرق و کیهان به داخل شعر نمی شود!
اما گذشته از همه این حرفها آن چه هست و دل را می لرزاند صدای صمیمی شاعر در چنین بیتهایی ست که امیدوارم پرتوان تر از این نیز به گوش برسد :
من از این حرفها بزرگنرم تو دل کوچکت خیابانی ست
به خیابان نمی رود دل من ، من دلم توی خانه زندانی ست ...

چشمهای تو قهوه ترک است - آرش پورعلیزاده - انتشارات شانی - چاپ اول 1388 - 2700 تومان

******************
باران گرفته است زمان آب می رود: روایت در شعر مبحثی پر طول و دامنه است . اینکه روایت چگونه باید شاعرانه شود و اینکه اصولا هر روایتی در شعر شاعرانه هم هست یا نه و بالاتر از همه اینها اصلا شعر راوی می تواند شعر موفقی باشد و ...؟!
شک نیست که روایت مثل همه «ابزار» های دیگر، میتواند به کار شعر بیاید . مهم همین است که از یاد نبریم که اینها ابزارند ! کشف و خیال و موسیقی و وزن و ایهام و استعاره و مجاز و ... روایت ، همه و همه ابزارند برای خلق شاعرانگی . شما باید یادتان باشد که دارید شعر می گویید و مثلا نقاشی نمی کشید ، فیلم نمی سازید و ... قصه نمی گویید . هر وقت به «ابزار بودگی» این مقولات در شعر و محور بودن «شاعرانگی» باور داشته باشیم ، همه اینها می توانند در خدمت شعر درآیند و گرنه همین ها شعر را از ماهیت اصلی خود تهی خواهند کرد .
حالا سوال اینجاست که چگونه می شود روایت را شاعرانه کرد ؟ به گمان نگارنده این سطور ، و فارغ از همه تئوری پردازی ها ی گیج کننده، دو راه حل مجزا و راه حلی ترکیب شده از آن دو وجود دارند :
- یا باید روایت تان کلا شاعرانه باشد . مثلا شخصیت تان راه بیافتد برود خورشید را شکار کند ( طرح داستانی از نادر ابراهیمی)
- یا باید روایت تان را در اجزا شاعرانه کنید . یعنی مثلا روایت تان در مورد عاشقی ست منتظر معشوقی که می آید یا نمی آید ( که ذات این داستان شاعرانه نیست ) ولی در بیتها و در فضا سازی ها و تصویرگری ها و حتی شیوه روایت ، از تخیل شاعرانه استفاده می کنید. مثلا در توصیف فضای محل انتظار و سر و وضع عاشق و مکالمه خیالی با معشوق و ...
- یا اینکه ترکیبی از این دو روش ارائه می کنید که دشوارترین و زیباترین کار است : اینکه هم روایت تان شاعرانه باشد و هم اجزایش شاعرانه پرداخت شود .
مجموعه شعر مریم افضلی ، تقریبا به طور کامل ، در سیطره روایت گری در شعر است. کمتر شعری از این مجموعه، فاقد یک روایت، آن هم روایتی غالبا داستانی ست؛ به این معنا که کاراکتر دارد، شخصیت پردازی دارد، گره افکنی و گره گشایی دارد و ....
این نکته دو وجه مثبت و منفی دارد. وجه مثبت اش این است که نشان می دهد شاعر بر دغدغه خود پافشرده است و می داند دارد به سراغ چه می رود و الله بختکی صفحه ها را سیاه نکرده است .
وجه منفی اش این است که مجموعه را خیلی یکنواخت می کند و مخاطب، دلتنگ شیوه های دیگر پرداخت شعر می شود.
از این بحث که بگذریم روایت در شعر مریم افضلی بیشتر یک روایت داستانی ست. یعنی اینکه خود روایت ذاتا شاعرانه نیست. پس شاعر باید در اجزا به شعر برسد؛ و به نظر نگارنده در برخی جاها می رسد و در برخی جاها نمی رسد. جایی که شاعر حواسش هست که شعر با پرداخت واقع گرایانه از یک موقعیت واقعی شکل نخواهد گرفت، لحظاتی این چنینی خلق می شود:
قهرمان کاغذی ، بی اراده بی هدف
آفریده شد فقط با فشار خودنویس
و وقتی حواسش نیست می شود این:
اسکناس تا خورده، چهره خمارآلود
یک هزاری کهنه، جیب خالی و کم سود
شهر بی در و پیکر، کوچه های بی برگشت
دود و سرفه در ماشین، مقصدی غبار اندود
او تجسم درد است؛ با بغل بغل کینه
از همان سرنگی که عمر رفته را فرسود...
چنان که می بینید داستانی سرراست دارد روایت می شود بدون تصویر پردازی و خیالمندی و حتی گاهی دچار ضعف زبانی (مثلا در پایان مصراع دوم بیت اول ).
گذشته از این بحث، در کل مجموعه، نگاه شاعر به مسائل اجتماعی جالب توجه است. در واقع افضلی بیشتر یک دوربین مستند ساز دارد و از دریچه این دوربین به سراغ پیرامون خود می رود. به نظر نگارنده این نکته از لحاظ دغدغه مندی خوب است اما چنان که گفته شد، صرف پرداخت مستندگونه واقعیت، به سختی به شاعرانگی می رسد.
و در نهایت باید به زبان کارهای افضلی هم گریزی زد. شعر افضلی در مصاریع فرد زبانی دلپذیرتر از مصاریع زوج دارد. در همین مثالهای بالا هم همین قضیه قابل بررسی ست. به نظر می رسد وزن قوافی برخی وقتها روانی بیان شاعر را کاسته اند.
فکر می کنم توجه بیشتر شاعر به زبان و نیز روشهای شاعرانه کردن روایت، می تواند سبب شود که افضلی روایتگر لحظه های شاعرانه درخشان تری باشد. چنین باد .

باران گرفته است زمان آب می رود - مریم افضلی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان

(لینک این مطلب در روزنامه جام جم)

*****************
چهارم اینکه
: چارپاره ای از «به رنگ نارنگی» تقدیم به شما :

شبانه باغ


باغ بر انحنای دلتنگی ش
در دهن دره ای عمیق شکست
کش که آمد شبیه یک گربه
زیر مهتاب ِچرک مرده نشست

در قدمهای خسته ام انگار
لحظه ها ذره ذره می مردند
کرمهایی که لای ذهنم بود
باغ را برگ برگ می خوردند

سطل ابر و سر بریده ماه
بر سرانگشت ِسرو آویزان
خون شب بر ستاره می ماسید
ناله می کرد آسمان ، پنهان


ناگهان قد کشید سایهء باغ
جغد از ترس شیونی سر داد
سایه های درختها مثل
صد حرامی به جان شب افتاد

خنجر سایه ها، هوا مجروح
سوزش زخم-بارش یکریز
روح تبدار باغ شد مثل ِ
قامت استخوانی پاییز

تیرهء پشت شب شکافته شد
راه و بیراه بین هم گم شد
من دویدم به بی کجایی ِباغ
لحظه در لحظه بودنم گم شد

فوج فوج حرامیان در راه
ریشه در ریشه راه من را بست
زیر شلاق ِشاخه ها بغضم
در گلوگاه بی کسی م شکست

باورت می شود که یک گل سرخ
تیغ بر گردنم گذاشته بود ؟!
میزبان ِرگ بریدهء من
خون به چشمش قدم گذاشته بود ؟!

شاخه ای زد به صورتم سیلی
پیرهن را گرفت و خیره شکافت ؟!
پیچکی هم برای اعدام ام
آسمان را به ریسمان می بافت ؟!
[]
طرح کابوس می زدند انگار
کرمها لای ذهن خسته من
لغزش ِچندش آور ِتن شان
روی رویای پرشکستهء من

باغ اما ... به روی دلتنگی ش
در دهن دره ای عمیق شکست
کش که آمد شبیه یک گربه
زیر مهتاب چرک مرده نشست
....

*******************

روز شنبه 24/7/89 ساعت 5 عصر منتظر همه شما در جلسه نقد فرهنگسرای رازی هستم

روز و شبهاتان شاد
سیامک

Posted by siamak at 11:32 PM

September 4, 2010

شنبه - 13 شهریورماه 1389

سلام
....
اول اینکه :
در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود !
با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود !
با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد ...تعجبی ندارد! بهار با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد !
در پناه بازوان امنت شیر می نوشد و قد می کشد ....تعجبی دارد ؟!
...
من فکر می کنم به جهان و زمین و بهار و هر آن چه نیازمند توست برای خواب و بیداری و خندیدن و قد کشیدن و ...؛ بعد سر می گذارم روی شانه تو و می بینم خیال همه شان جمع است که تو منبع لایزال ملاطفت و امید وعشقی برای همه ! ... می بینم که همه شان جمع شده اند دور تو و او و به انگشت حیرت زیبایی تو و ملاحت او را نشانه می روند .
چهره شان آن قدر دیدنی ست که او به لبخندی بی هوا دهان می گشاید. پزشکان با غرور علمی شان لبخند می زنند و می گویند: « کودک از سه ماهگی خندیدن را شروع می کند . اینها همه اش واکنشهای غیر ارادی ست . خنده محسوب نمی شود !». مردم می گویند : « نوزادها فرشتگان رامی بینند و با آنها بازی می کنند! » ...من اما نگاه می کنم به نقطه نگاه این نوزاد نازنین ، و در جایی که کسی هیچ چیزی نمی بیند؛ همه کائنات را می بینم که برای دیدن عمق مهربانی و شکوه تو، دارند از سر و کول هم بالا می روند! ...منظره جالبی ست !...این کوچولو حق دارد بخندد !
مثل من ، تو و همه کائنات ....

دوم اینکه : ...
پوزشی چون همیشه برای این همه تاخیر ....

سوم اینکه :
بی شک در صدر اخبار این روزهای ما ، به دنیا آمدن «سامیار» کوچولو ست ! ممنونم از محبت همه دوستانی که با پیامهای تبریک شان در شادی مان شریک شدند.


اما خبرهایی ادبی ازاین روزها :
- مهمترین خبر - لااقل برای من - اینکه به رنگ نارنگی از زیر چاپ در آمد !

be rang e narangi.JPG


این کتاب مجموعه 38 غزل ، غزل مثنوی و چارپاره سالهای اخیر من است که در 128 صفحه به همت نشر «هنر رسانه اردیبهشت» و مهربانی های بی دریغ جناب سید ضیا الدین شفیعی و مهندس احمدی و سایر دوستان منتشر شده است .
طرح جلد کتاب هم با الهام از یکی از نقاشی های زیبای دوست هنرمند هم دیارم حمید اسده زاده است .
در حال حاضر کتاب هنوز به پخشی ها و کتاب فروشی ها ارائه نشده است اما حداکثر در طی یکی دو هفته آینده آدرس پخشی ها و کتاب فروشی های موجود در شهرهای مختلف را برایتان در همین وبلاگ می گذارم . مسلما هر نظر و سخن و نقدی درباره این کتاب، برایم بسیار خوشحال کننده و آموزنده خواهد بود . این لطف را دریغ نکنید.

- «گمگشتگان»، ترجمه من از نوول ساموئل بکت، آخرین مراحل چاپ و صحافی را از سر می گذراند و دارد به همت نشر «رخداد نو» و مهربانی های مهدی نوید منتشر می شود .

the lost ones.JPG


گمانم اوائل مهرماه بشود این کتاب را هم در کتاب فروشی ها پیدا کرد. خبرهای تکمیلی را متعاقبا عرض می کنم .

- چنان که مدتها بود وعده کرده بودم ، مجموعه نثرهای عاشقانه ای را که از نگارنده ، در این وبلاگ و وبگاه های دیگر خوانده بودید ، به زودی در کتابی به نام « می نویسم ات » به همت «نشر تکا» و با مهربانی های آقای «عبدالرحیم سعیدی راد» منتشر خواهد شد . البته تا در آمدن این یکی گمنم 2-3 ماهی مانده است .

- نقدی که در مورد کتاب آقای دهرویه، شعری که سنگ در کلماتش فرو شده، نوشته بودم در شماره آخر مجله شعر منتشرشده است . این شماره هنوز در سایت فصلنامه شعر قرار داده نشده است .

- مطلب «هفت خوان چاپ کتاب شعر جوان» را که در مورد معضلات چاپ و نشر شعر جوان در این سالها ، نوشته بودم، در روزنامه جام جم منتشر شد و در این لینک می توانید آن را ببینید و بخوانید وراهنمایی ام کنید .

- یادداشتی نوشتم روی کتاب «دو واو» داوود ملک زاده ، شاعر جوان و خوش ذوق گیلانی که در صفحه شعر جوان جام جم هفته گذشته منتشر شد . مشروح مطلب در قسمت معرفی کتابهای این پست اده است و لینکش درروزنامه جام جم هم اینجاست .


چهارم اینکه : برویم سراغ چند کتاب. راستش 6 یادداشت روی 6 مجموعه شعر جوان نوشته ام که سه تایش را امروز می خوانید و سه تای دیگر باشد برای شماره بعد . البته هر 6 تا قرار است در جام جم منتشر شود که یکی اش چنان که گفتم منتشر شده است . بگذارید اول با یک مجموعه داستان شروع کنیم و بعد 3 کتاب شعر :

- راهپیمایی روی ماه : راستش را بگویم منتظر کتاب جدید رضا قانع بودم . مزه «مورچه های که پدرم را خوردند» هنوز زیردندانم بود به همین خاطر وقتی شنیدم مجموعه جدید داستانهای علی قانع منتشر شده است برای خریدن اش تردید نکردم.
کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه و چند کوتاه کوتاه است . از همین آغاز بگویم که من با داستان های کوتاه قانع همراه ترم . چرای اش را در ادامه خواهم گفت .
قانع چند مشخصه در داستان هایش دارد . یکی اینکه به شدت ماجرا محور است . این «ماجرا محور بودن» نیاز به کمی توضیح دارد . اگرجز مخاطبین پیگیر داستان و داستان کوتاه درایران بوده باشید ،حتما دریافته اید که بنا به یک قانون نانوشته و نادیده و حتی ناشنیده (!) داستانهای ما به سمت یک نوع بی اتفاقی آزارنده، کشدار و صرفا فرم گرا و زبان محور پیش رفته اند . انگار نه انگار که داستان باید تعلیق داشته باشد ...اوج داشته باشد ...گره گشایی داشته باشد . اصلا بی خیال همه اینها !... داستانی که هیچ اتفاقی درآن نیافتد و به قول برخی دوستان برشی باشد اززندگی روزمره یک آدم کاملا معمولی و روتین ، اصولا چرا باید تعریف بشود!؟ حالا گیرم که شما با برجسته ترین تکنیک های بیانی و زبانی و با غریبترین زاویه دید ممکن تعریف کنید صحنه قاچ کردن یک هندوانه را ! سلیقه من لااقل این گونه است که هر هنری باید به نخستین تعریف و کارکرد خود از همه وفادارتر باشد. شعر باید پیش از هر چیز شعر باشد و داستان پیش از هر نکته ای داستان.
در داستان های قانع همیشه تعلیق هست ، کشش وجود دارد و برخی وقتها حتی شگفت زدگی. این خیلی نکته خوبی ست . باور کنیم لذت بردن اصلا نکته ای غیر هنرمندانه و مبتذل نیست ! باور کنیم که هر متن سخت خوان، بی سر و ته ، متکلف و پیچ و واپیچی هنرمندانه نیست و هنر هم صرفا در این نوع متون جریان پیدا نمی کند. و من به دلیل همه این باورها داستان های قانع را دوست دارم .
نکته دیگر این است که قانع زبان خیلی شسته رفته ای دارد . در این مجموعه او چند لحن مختلف را خیلی خوب از کاردراورده است . از لحن معیار در داستان «راهپیمایی روی ماه» تا لحن عامیانهء « مرثیه ناتمام» و نیز لحن طنازانه در «چراغ سبز» . بهره گیری مناسب از زبان بدون پیچش ، در کنار عنصر پیش گفته سبب می شود که حواستان به جای حواشی متوجه متن داستان بشود و نکات دیگر مورد علاقه قانع را ببینید . چیزهایی که فارغ از دغدغه های فرم گرایانه ظاهری در متن اثر اتفاق می افتند .
مهمترین نکته توجه نویسنده به روانشناسی شخصیتها و به خصوص کنشها و بر هم کنشهای روانی آنهاست .شخصیتهایی که هر یک در موقعیتی دشوار گیر افتاده اند و راه برون شدی می طلبند . گاهی خود مسبب این دردسرها هستند و گاه دیگران و گاهی تقدیر .اتفاقهایی که مهم اند چون ارزش داستانی دارند و مهم نیستند چون حرف اصلی نویسنده در شیوه کنشهاست نه علت کنشها. از درون همین کنشها و واکنشهاست که شخصیت پردازی داستانهای قانع شکل می گیرد . به عبارت بهتر او شخصیت نمی سازد که بعد در یک اتفاق امتحان اش کند بلکه شخصیت اش را می اندازد وسط حادثه تا با کنشهایش موجودیت خود را بیان کند.
نکته جالب دیگر توجه قانع به دو مقوله است که در کتاب قبلی او هم مسبوق به سابقه است : مهاجرت و روابط خاص و نامعمول.
مهاجرت در چند داستان این مجموعه و مجموعه قبل ، عموما با چهره ای کبود به نمایش گذاشته شده است . روترین - و شاید شعاری ترین - پرداخت این مفهوم در «شوارتز» و هنرمندانه تر آن در «ایستگاه اخر، مونیخ...» آمده است . کلا خارج از بیان مستقیم مهاجرت، به معنای خروج از کشور ، «رفتن و بازگشتن» در معنی عام ترش در بسیاری از آثار قانع حضور دارد . مثلا «فنجان چای تلخ» یا «مریم» رفتن و بازگشتن به عشقی قدیمی و افسرده ، «با بهار رفتن» رفتن و بازگشتن به خانه پدری و ... .
نکته بعدی چنان که گفتم توجه به روابط خاص و نامعمول زن ومرد است. لازم به ذکر است که باز هم این خود روابط نیستند که اهمیت دارند بلکه کنش و واکنش شخصیتها در این روابط است که مهم است . مثلا درداستان اول - که به نظر من بهترین داستان این مجموعه است - رابطه راوی با مریم خیلی متعارف نیست ؛ در داستان «ایستگاه آخر، مونیخ...» رابطه پروانه با دو شخصیت داستان و اتفاقی که برایش می افتد باز در حیطه غیرمتعارفها دور می زند؛ در«یک فنجان چای تلخ» و در «مریم» باز سایه عشقی قدیمی رابر سر زندگی امروز می بینیم که در مورد اول تفاوت سنی دو شخصیت باز غیر متعارف بودن را پررنگ تر می کند و ... . نکته اینجاست که نویسنده از این غیرمعمول بودن استفاده داستانی می برد و ضمن افزودن بر تعلیق داستان، به ایجاد موقعیت و اتفاقی منحصر به فردتر، برای نمایش بهتر کاراکتر خود و در نتیجه شخصیت پردازی بهتر دست می یازد . ضمن این که مخاطب داستان همواره از خوداین سوال را می پرسد که راستی اگر من به جای او بودم چه می کردم ؟ و به نظرم این دقیقا همان چیزی ست که نویسنده از خدا می خواهد! اینکه پیشداوریهای مان را کنار بزنیم و به جای اینکه بر مسند قضاوت سیاه و سفید بنشینیم به این فکرکنیم که دنیا خیلی خاکستری تر از این حرفهاست . چنان که گفتم داستان اول این مجموعه « راهپیمایی روی ماه» لااقل در نیل به این مقصود از باقی داستانها درخشان تر است.
حاا که این همه را گفتم برمی گردم به حرف نخستم . داستانهای کوتاه قانع کمابیش این صفات پیش گفته را در خود دارند اما هر گاه او به سراغ داستانهای کوتاه کوتاه یا شاید مینی مالیستی تر می رود اوضاع کمی به هم می ریزد . یا تعلیق درخشان اش رنگ می بازد و ماجرا از همان دو سطر اول لو می رود - «دیدار»- و تلاشهای نویسنده برای پنهان کردن ماجرای لو رفته توی ذوق می زند؛ یا به سمت شعار می رود - «رنگها» و «مرگ»- ؛ یا شبیه کلمات قصار می شود - «عبور» ؛ یا شبیه داستانکهای روزنامه ای می شود- «آلزایمر» و ...
از حق نگذریم که برخی هم حسابی تکاندهنده می شوند به مدد برخی جنبه های شاعرانه - که به گمان من تنها راه نجات داستان کوتاه کوتاه است - : مثل داستان «شوخی» یا « پلاک فلزی» که البته شاعرانگی بسیار پنهان تری دارد.
***
خلاصه ماجرا این که خواندن این کتاب علاوه بر لذتهایش دو نکته را برای من در برداشت : اول اینکه قانع یک کتاب دیگر دارد که قبل از «مورچه هایی ...» منتشر شده است و نامزد جایزه کتاب سال هم شده است و من هم نخوانده امش و باید حتما گیرش بیاورم به نام : « وسوسه اردیبهشت» و دوم اینکه یک رمان و یک مجموعه داستان زیر چاپ هم دارد که باید منتظرش باشم چون همیده ام قانع آن قدر به مخاطبش احترام می گذارد که داستانی بدون اتفاق را اصولا ننویسد.

راهپیمایی روی ماه - علی قانع - نشر افراز - چاپ اول 1389 -108 صفحه - 28000 ریال

********************

- دو واو : رباعی قالب دلپذیری ست؛ هم برای مخاطب و هم برای شاعر. داوود ملک زاده این بار به سراغ رباعی آمده است و حاصل کار، هر چند بی کاستی نیست، اما قابل تامل است .
نخست این که شاعر به طنز در شعر توجه ویژه داشته است. این نکته نه فقط در چند رباعی آخر که نام طنز را بر سر در خود دارند، که در تمامی رباعی های دفتر حضور دارد و اتفاقا حضور گیراتر و شاعرانه اش را هم همانجاها تجربه می کند:
دیروز همیشه در کف خاطره است
دنیای عجوزه همچنان باکره است
یک گوشه ندارد که به کنجی بروم
« این دایره در دایره در دایره است »

شاعر برای پرداخت این طنز و اصولا کلیت رباعی اش، بر مصراع چهارم و ضربه معروفش، تکیه خاصی دارد:
گل کردن بوسه را تداعی هستی
در تنگی دل حاتم طائی هستی
می آیی واتفاق می افتی، چون :
مصراع چاهارم رباعی هستی

این به خودی خود بد نیست اما زمانی ایراد محسوب می شود که توجه فراوان به بیت دوم و مخصوصا مصراع چهارم فرصت بیت اول و مصاریع موجود دیگر را به هدر بدهد . به عبارت بهتر رباعی سروده شود برای مصراع چهارمش! این مشکل سبب می شود که بیت نخست نسبتا سست تر شود - مثل مثال بالا - یا برخی اوقات با ابیاتی بی ارتباط با هم طرف باشیم :
دندان خبیث گرگ را می شکنیم
جادوی شب سترگ را می شکنیم
این بار اگر مدد کند ابراهیم
تابوی بت بزرگ رامی شکنیم

تصویر بیت اول هیچ ارتباطی با بیت دوم ندارد. به عبارت بهتر از شب و گرگ می شد به یوسف(ع) رسید اما ابراهیم(ع) و بت ارتباطی با آن ندارند و کلمه «تابو» هم که کاملا آن وسط غریبه است.
و گاه ابیاتی می بینیم که ارتباط ارگانیک، معنایی و حتی واژگانی با هم ندارند :
سهم حسنک صدای گاو است فقط
چرمینه به دست مرد ، کاوه ست فقط
یک روز که باید بروم ، می دانم
سهم من از این جهان دو واو است فقط

واقعا چه دلیلی جز قافیه و ردیف مناسب برای مصراع آخر این رباعی، توجیه کننده معنایی و واژگانی دو مصراع نخست است؟!
به نظر نگارنده مهمترین کاستی این مجموعه رباعی ها در همین پیوند نه چندان محکم ابیات یک و دو در رباعی ست که سبب می شود ضربه نهایی رمق خود را از دست بدهد؛ حتی وقتی که دارای کشفی فوق العاده است :
یعنی تویی از پنجره ام می تابی
شب روی دو چشم خسته ام می خوابی
دریا دریا تشنه به دنبال توام
من ماهی ام و تو عاشق قلابی !

ولی هر گاه شاعر همه ظرفیتهای این 4 مصراع را استخدام کرده است حاصل چنین در پیش چشم می رقصد:
با عطر تو من نفس نفس ، عطر به عطر
این قافیه ها غزل غزل ، سطر به سطر
باران زد و زیر چتر پنهان ماندی
من قطره ، به دنبال توام چتر به چتر

زبان ملک زاده در این مجموعه به درستی، زبان نزدیک به معیار انتخاب شده است تا صمیمیت و طنز کار دلنشین تر بشود. اما لغزش هایی هم در کار هست که فصاحت و روانی را کم می کند و گویا ضرورتهای شعر کلاسیک مسبب آن است :
«یک شب که سری بر من دلتنگ زدی» که قاعدتا و با توجه به باقی رباعی که زبان معیار دارد و فارغ از وزن باید بشود: ...سری به من ...
یا «با این همه غم اگر که آهی بکنم » که قاعدتا باید «آهی بکشم» باشد.
یا مثلا حضور برخی کلمات مثل « next» یا «خفن» که در رباعی های موردنظر با جنس واژگان کلی شعر سازگار نیستند.
خلاصه اینکه ملک زاده با کمی توجه بیشتر به قالب و ویژگی هایش می تواند رباعی هایی چنین و زیباتر از این بیشتر بسراید:
خوش بخت ام : شاعرم کتابی دارم
شغل ام : کلمه در آسمان می کارم
پرسش : تو چگونه شعر می گویی ؟ من :
از سمت زمین به آسمان می بارم .

دو واو - داوود ملک زاده - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
*********************

سرفه های گرامافون : کتاب نخست یک شاعر همیشه نکات جالبی را در بر دارد . اینکه ببینی شاعر از کجا شروع کرده و به کجا دارد می رود . اینکه مثلا سلیقه اش در چینش شعرها چه بوده ؟ اول سراغ بهترین و جدیدترین شعرهایش رفته یا اینکه ترتیب زمانی را لحاظ کرده و ...
محمدرضا طاهری ،گمانم ، موفقترین شعرهایش را برای شروع دفتر در نظر گرفته است:
کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد
زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد

به نظر من، به عنوان یک مخاطب و نه بیشتر، دو شعر نخست مجموعه کم نقص ، کاشفانه ، جذاب و نوید بخش حضوری درخشان و شاعرانه اند . حدود 10 شعر بعدی رگه هایی از این حضور را دارند و باقی کتاب نیز اینجا و آنجا جرقه هایی از آن درخشش شاعرانه را به تماشا می گذارد .
برای مقایسه شاید ذکر یکی دو بیت بد نباشد :
در دو شعر نخست به این نمونه دقت کنید و زبان دلچسب شاعر و بیان روان و کشفهای دلپذیرش را ببینید :
به دست من بده ساکت ترین الفبا را
که پرکند غزلم گوشهای دنیا را
من آن خلیل به آتش نشسته ام که خدا
دریغ کرده از او رنگ و بوی گلها را
تبر به دوش به دنبال خویش می گردم
که بشکنم مگر این «لات» بی سرو پا را

تصویر زیبای بیت اول که از دل یک متناقض نما بیرون آمده است، در کنار تعابیر تازه شاعر از تلمیحات دینی در بیتهای 2و3 که در هر دو حاصل نوعی بازی زبانی و استفاده به جا از کنایات زبان روزمره است، سبب می شود ابیاتی به یادماندنی را خوانده باشیم .
حالا مثالی از دسته دوم شعرهای شاعر :
کجا بگریزم از تردیدهای گاه و بی گاهم
تو را می خواهم اما با تو بودن را نمی خواهم...
رهایت می کنم یک روز با اکراه و با اندوه
کنارم می گذاری ، من از این تقدیر آگاهم
تو شاتوت درشت شاخهء بالایی و هر بار
تاسف می خوری بر خیزش دستان کوتاهم
جفا کن ، خنجر از هر سو که می خواهی بزن ، غم نیست
دعاگوی توام ، هرگز نمی گیرد تو را آهم

بیت اول حضور یک اندیشه عاشقانه شعر را بر می افروزد و به خصوص مصراع دوم را با یک آشنایی زدایی جالب رنگ آمیزی می کند .
بیت دوم مثال ( که در واقع بیت سوم غزل است ) ، کاملا بدون اتفاق سپری می شود و می توان گفت در مصراع اول آن دو قید «بااکراه» و «با اندوه» زبان شعر را هم دچار مشکل می کنند.
بیت بعد دوباره حضور تصویری پرتلالو و نیز زبانی روان و در عین حال محکم رخ می نمایاند .
بیت آخر اما با همان شروعش - «جفا» - کلا فضای بیت قبل را بر هم می زند و در ادامه نیز با حضور واژگان و لحن قدمایی، و نیز عدم ارائه پرداختی تازه از این فضا، شعر را به سمت رکود می برد.
چنان که می بینیم شعر یکدست نیست و فرازهای دلنشین و فرودهای دلگیر دارد .
و برای نمونه از شعرهای دسته سوم و جرقه های شاعرانه :
آشفته ترین رودم و از خویش گریزان
آواره آغوش تو دریا !....بغلم کن !
سردار و سپهدار به زلف تو گرفتار
جهدی کن و سرحلقه مردان یلم کن

این دو بیت در غزلی آمده است که ابیاتش بیشتر از جنس بیت دوم اند و نه بیت اول . بیت اول بیتی عالی ست چه در زبان چه در تصویر . بیت دوم اما نه زبانش بایسته است و نه تصویرش شایسته .
کوتاه سخن آن که هر چند معتقدم این کتاب شاید کمی زود منتشر شده و نیاز به سخت گیری بیشتری در انتخاب اشعار داشته است، اما روزهای پیش رو ، به شهادت همان رگه ها و جرقه ها و مهمتر از آن دو سه غزل درخشان آغازین کتاب، برای محمدرضا طاهری بسیار درخشانتر از این خواهد بود.

سرفه های گرامافون - محمد رضا طاهری - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2200 تومان
***************************

پلکهای قفل شده : کتاب آزاده بشارتی را چندبار خواندم و هر بار علامت سوالی مهم در ذهنم پررنگتر از قبل شد : نقص این کتاب کجاست ؟! چرا علی رغم این که شعرها خالی از تصویر نیست - و حتی شاید بتوان گفت پر از تصویر است - و زبان آنها هم ایراد قابل توجهی ندارد - و شاید حتی بتوان گفت برای شاعری چنین جوان فوق العاده هم هست - و نیز عاطفه مندی کلی شعرها - که حتی در اکثریت قریب به اتفاق موارد سر به جنون هم بر می دارد - و ایرادات وزن و قافیه و ... هم ندارد ، باز چیزی انگار این میان کم است ؟ چرا خواندن شعرها سیرابت نمی کند و حتی گاه ذهنت فرار می کند از لای واژه ها و آنگاه که به تمرکز وا می داری اش ، اندکی بعد تن خسته پا پس می کشد ؟!
حالا بعد از چند بار خواندن دقیق این مجموعه ،در حد توش و توان ذهن و سواد نگارنده - فکرمی کنم دلیلی برای این همه پیدا کرده ام که حاصل آن نوشتار پیش روست.
اما پیش از آن بگذارید از ویژگی های برجسته متن ، که به اشاره از آنها سخن رفت ، به تفصیل بیشتر و با مثال سخن بگوییم.
شعر بشارتی به شدت تصویرمند است :
از زخمهای مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک مدار تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده ...
من از لباس تازه شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد
تو لامپ های کوچک ده را بیافروز
که ده نباید در سیاهی ها بمیرد

از سوی دیگر شعر او نه تنها زبان روان و یکدستی دارد که حتی به کشفهای زبانی هم دست می زند و از خلال آن به اندیشگی ناب دست می یازد :
بی تو تنها فقط خودم هستم ، بی تو تنهاتر از خودم هستم
بی تو خالی تر از خودم هستم ، مثل یک بچه سر راهی !
سین اول: سکوت . می خندم ! سین دوم : صدا نمی آید
سین سوم: سر بریده شده، رفتن زیر تیغ جراحی

از طرف دیگر در همین بیتها هم معلوم است که عاطفه شعر غنی ست و در مثالی می بینیم که زبان را به جنون هم می کشد :
از کجای سیاه بنویسم ؟
از کجای جهان مثل لجن ؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عاشقت بودن؟
شب که باران به راه افتاد از
چشمهای گرسنه دلخور
در جهانی که فقر لبریز است
چه بگویم ؟ چگونه ؟ از چه ؟ چطور؟
با نداری و فقر هم بستر
کودکی در زباله می گردد
بشر از عقده های تو در تو
دارد از دور دست می دردد

توجه کنیم به واژآرایی ها متعدد که موسیقی را پر تب و تاب می کند و فعل برساخته نهایی که در این موسیقی خوش می نشیند .
در فرم هم شعر بشارتی بیشتر چارپاره است و چند تایی غزل که البته معمولا یا به چارپاره یا به مثنوی ختم می شوند. چارپاره محمل خوبی برای زبان و درون مایه مورد علاقه شاعر است و سرگشتگی ها و دردکشیدگی ها را به خوبی در پاره های خود به تصویر می کشد .
اما برسیم به مشکل ! پس مشکل کجاست که نفس این شعرها را گرفته است ؟
حقیقت این است که شعر بشارتی در سطرها و حتی بندها بسیار زیباست و حتی توان زمزمه شدن دارد . اما وقتی در یک ترکیب به شکل شعر، و درترکیب شعرها به شکل کتاب قرار می گیرد تلالو نخستین خود را از دست می دهد . چرا این زیبایی این قدر فرّار است ؟
به نظر نگارنده دلیل این همه، عدم توجه شاعر به مدیریت ناخودآگاه تصاویر شعری و ایجاد انسجام لازم برای کلیت شعر و نیز تکرارهایی ست که به کلیت کتاب آسیب می زند و علی رغم این همه تلاطم، یکنواختی را در مجموعه پدید می آورد .
بگدارید واضحتر و با مثال حرف بزنیم . شعر بشارتی تصویر دارد اما این تصاویر تو در توست و شکل ناگرفته رها می شود تا تصویر بعدی - که غالبا ارتباط چندانی با تصویر نخست ندارد - شکل بگیرد، در نتیجه تزاحم تصویر اتفاق می افتد . مثل جایی که با دهها لامپ در جهات مختلف و با رنگهای گوناگون روشن است اما ان قدر تزاحم نور وجود دارد که عملا چیزی دیده نمی شود! چارپاره کوتاه زیر را بخوانیم :
دیوار شد برابر صدها درخت چوب
دیوانه شد ...و دسته خود را تبر شکست
باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت
تا کی سکوت کردن وهی دست روی دست ؟

سطرها هیچ یک به خودی خود ایراد ندارند اما ارتباط ها گم است : دلقک اینجا چه می کند ؟ ... باران نقشش چیست در میانه تبر و درخت ؟... سکوت و دست روی دست چه ربطی به دیوانگی و شکستن دارد؟
در ادامه همین شعر می خوانیم :
تو خواستی پرنده شوی حق عشق را
به سرزمین بی هدفت هدیه ...آه !نه !
تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی
به یک حصار ساختگی تکیه ...آه! نه !

چه شد که از بند اول اینجا رسیدیم ؟ پرنده از کجا آمد ؟ عشق این وسط چه می کند ؟ درختها و تبر و دلقک کجا رفتند ؟
جنگل پر است از نفس میشهای مست
که پشت کرده اند به پاییز و می چرند
هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید
که می گریستند تبسم بیاورند ؟

بند قشنگی ست بی شک . ولی ربطش با تصویر بند قبل چیست ؟ بله می شود یک جوری به زحمت جنگل را وصل کرد به درختهای بند اول ولی این بیشتر حاصل تمایلات ذهن منسجم خواننده است تا انسجام متن ؛ چون عشایر و میش و باقی اِلِمانهای تصویری ربطی با درخت و جنگل برقرار نمی کنند.
به آسمان که قسمتی از چشمهای توست
به بی قراری دل گنجشکها قسم
که رفته اند سمت خدایی که دور نیست
دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم

باز هم ارتباط بین سطرها گم است و هم رابطه با بند قبل . رابطه گنجشکها و آسمان با راوی و چشمه چیست ؟ رابطه چشمه و گنجشک با عشایر و میش چیست ؟ و ...
در تحلیل همین چارپاره کوتاه همه آن چه می شود راجع به کلیت کتاب شاعر جوان مان گفت مستتر است . بشارتی ذهنی بسیار فعال دارد اما این فعالیت منسجم نیست و این از هم گسیختگی، ذهن مخاطب را با از این شاخه به آن شاخه پریدن خسته می کند . تکنیکهای زیادی برای شکل دهی یک شعر پر تصویر وجود دارد. مثلا می شود پلهای تصویری و زبانی بین تصاویر برقرار ساخت تا ذهن با جایگشتهای مناسب از یک تصویر به سوی تصویر بعدی بچرخد . تکنیکی که حتی در متنهای اسکیزوفرنیک مورد استفاده است و خیلی کارهای دیگر . اما عدم حضور این روشها تنها به اعوجاج شعر و تصویر و ذهن مخاطب و در نتیجه خستگی می انجامد .
از سوی دیگر در کلیت کتاب یکنواختی خاصی در وزن و لحن وجود دارد. لحن عصبانی و دلزده و پرخاشگر شاعر که به زمان و زمین و کائنات و کلیه موجودات می تازد، به واسطه تکرار در کلیت مجموعه کارکرد خود را از دست می دهد و یکنواخت می شود. چنان که قریب به اتفاق شعرها در دوسه وزن مشخص سروده شده اند و به دلیل آن عدم انسجام پیش گفته، گاهی حتی می شود دو سه تا چارپاره و حتی غزل را یکجا و با یک لحن و حس پشت سرهم خواند . مثلا نگاه کنید به این چارپاره که نگارنده از 4 شعر نخست مجموعه که شامل سه چارپاره و یک غزل مثنوی ست مونتاژ کرده است:
ما صبح تا غروب پی هیچ می دویم
جنگل پر است از نفس میشهای مست
من می روم به دورترین نقطه جهان
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

و به همین ترتیب تا بی نهایت ترکیب تازه می شود در کل کتاب شکل بگیرد چون لحن و فضا و وزن به شدت به هم نزدیک است. و درست همین نزدیکی و عدم تلون، ذهن رابه سمت خستگی می برد.
خلاصه اینکه شاید جوانی و کم تجربگی شاعر سبب شده است که فوران شاعرانگی پر عاطفه او که باید نقطه قوت کارش باشد به نوعی اثر را دچار افول کرده است. اما شک نیست که شاعری با این توان، با اندکی انسجام ذهنی بیشتر و افزودن بر تجربه های خود و نیز سعی در ایجاد لحنها و فضاهای مختلف، دنیای رنگارنگ تر و قطعا زیباتری را رقم خواهد زد .

پلکهای قفل شده - آزاده بشارتی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان
*********************

و پنجم اینکه :
جریمه اینکه دیر کردم دو شعر :

غزلی برای روز مادر امسال ، تقدیم به مهربانترین ترانه زندگی :

الفبا

از نگاه تو یاد می گیرم، باز هم خط به خط الفبا را
می نویسم که خاطرم باشد از تو دارم تمام اینها را

تا که بردارد «آ» کلاهش را، تا شود «دال» تا به حرمت تو
تا «ب» قایق شود بپیماید موجهای بلند دریا را

موج موج بلند دریایی که پر است از هزار لالایی
نغمه هایی که خوانده در گوش ِ گوش ماهی سرود ِرویا را

این سرود از تو رِنگ می گیرد ، رَنگهایی اثیری و پیچان
هفت رنگین کمان بی نیرنگ که برقصند و بوم دنیا را -

پر کنند از ترانگی، از شور، خنده هایی پر از شهود ِ شراب
خنده هایی که مثل خورشیدی برفروزند صبح فردا را

صبح با آسمان در آمیزد، بچکد روی دفترم ، بشود -
-آتشی ناگهان ؛ بسوزد تا بنویسد قلم اوستا را

این اوستای مهربانی توست ...یا که نه ! استوای عاشقی است
روح رگبارهای سبزی که می دود بیشه های زیبا را -

-تا که آدم همیشه دوره کند ، روزگار بهشت را از نو
عطر سیب از چهار سو بوزد ؛ تا بفهمد حضور حوا را

چشمهای تو محضر حواست...یا که نه ! مظهر ِ ...حواسم نیست !
مادری کن ! دوباره درس بده مثل دیروزها الفبا را !

*****************
و غزلی از «به رنگ نارنگی» تقدیم به او و شما :


کبوتری

در این سیاه سال ِغزل ، قحط دلبری
بیرون دویده شعر تو از زیر روسری

شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامی این دشنه ها سری

پس می رود که باز بیاید به شکل برف
تا روسپید باشد از این پس ستمگری

برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخنوری !

قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری -

-از لحظه های «سال بد وباد وشک و اشک»؛
داری هوای تازه برایم می آوری

از من نخواه تلخی شب را غزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافلهء قند می بری -

-در شهر شعر خسته من ؛ پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغوش هر دری

درها که باز می شود از شهر می رود
شبهای برفی من وخورشید دیگری -

-سرمی کشد که باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و اینکه «می پری»

حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبوتر ما هم کبوتری ... !

******************
کبوترانگی تان مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 8:38 PM

May 16, 2010

یکشنبه - 26 اردیبهشت ماه 1389

سلام

اول اینکه :
... سنگین می آیی. خم می شود زمین زیر قدمهات، موج بر می دارد ، می شکند ، دریا می شود ، می آشوبد ، به پا می خیزد ، می ریزد توی واژه هایی که راهشان را گم می کنند و مست می شوند و تلو تلو می خورند و می افتند و می خزند و می رسند به ذهن عاشق من !
سنگین می آیی و این همه فعل اتفاق می افتد که تو فاعل همه فعلهای عاشقانه زمینی . کافی ست سایه پلکهات پس برود و آفتاب نگاهت بیافتد روی اشیاء. آن وقت انفعال دمش را می گذارد روی کولش تا همه چیز مثل آفتابگردان بچرخد رو به تو . تو که شگفت ترین خورشید زمینی وقتی این گونه سنگین سنگین از افق جهان می گذری؛ وقتی در درونت ماه کوچکی شکل می گیرد تا جذر و مد عاشقانه زمین مضاعف می شود از این آفرینش.
من ایستاده در قاب پنجره خودم ، به روبرو نگاه می کنم و خورشید را می بینم و ماه را ؛ آن وقت سرم را رو به آسمان می کنم و می بینم که نه فقط من ، که هزار هزار چشم درخشان دارند به زمین ، به این خورشید و ماه توأم ، نگاه می کنند و مات شان برده که مگر قرار نبود اقتران ماه و خورشید بشود کسوف ؟!... پس چرا این خورشید دارد درخشان تر از همیشه می تابد وقتی سنگین سنگین از افق جهان می گذرد ؟!!
و من می خندم !...می خندم به بلاهت این همه ستاره سوسوزن ساده که فرق خورشید را با خورشید نمی دانند !... تو هم می خندی تا همه فعلهای عاشقانه جهان، یکجا برای شنیدن صدای پای شادی در گلوگاه لطیف ات سکوت کنند...

****************************************
دوم اینکه :
من الان به نظرتون حرفی واسه گفتن دارم ؟؟!!! .... رجوع کنید به تمام «دوم اینکه...» های این چند ماهه و شرمندگی مرا بابت این همه تاخیر بپذیرید . وقتی که پذیرفتید آن وقت از طرف من سال نو را به خودتان تبریک بگویید و بعدش هم از خودتان برای رفتن به نمایشگاه کتابی که تمام شده است دعوت کنید !...گفتم که ! ...شرمندگی واژه ای کافی به نظر نمی رسد .
****************************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- وقتی شعرت را با صدای کسی دیگر می شنوی حسی جالب و دلنشین داری . این را همه کسانی که این تجربه را داشته اند تایید خواهند کرد . وبلاگی در دنیای مجازی هست به نام «هم نوا» . نویسنده - یا بهتر است بگوییم گوینده وبلاگ - شعرهایی را که دوست دارد دکلمه می کند و با صدایی دلنشین هم دکلمه می کند و سپس با موسیقی تلفیق می کند و در وبلاگ قرار می دهد . ضمن تشکر از رضای عزیز به خاطر محبتی که به شعر حقیر داشته است ، لینک دکلمه او را از غزل «الم تری...» اینجا می گذارم تا دوستان هم از هنر او استفاده کنند و البته لینکهای دیگر وبلاگش را هم که به دکلمه شعرهای گوناگون اختصاص دارد از دست ندهند .

- نقدی تحلیلی - روانشناختی نوشتم روی کارهای استاد حسین منزوی با عنوان « نام من عشق است آیا می شناسیدم - بررسی رفتارشناسی عشق در آثار منزوی » . این نوشته قرار است در کتابی از انتشارات سخن و از سری در بوته نقد این نشر که اختصاص به حسین منزوی دارد ، منتشر شود . در ضمن از لطف جناب آقای فیروزیان که با لطف شان این فرصت را برایم فراهم کردند سپاسگزاری می کنم .

- نقد تحلیلی دیگری روی آخرین اثر استاد بهمنی نوشتم که در ادامه خواهید خواند و در نشریه الف که ویژه نامه کتاب روزنامه همشهری ست - و به شدت توصیه می شود - اواخر فروردین ماه منتشر شد.

- مطلبی که در پست قبل گفتم در مورد مجموعه غزل علیرضا دهرویه نوشته ام ، به شماره آینده فصلنامه شعر منتقل شد . در شماره آتی می توانید این مطلب را ببینید و البته لینکش را هم در پست بعد برای استفاده از نظر دوستان و اساتید می گذارم .

- یادداشتی نوشتم به نام «هفت خوان کتاب شعر جوان» درباره معضلات چاپ کتاب برای شاعران جوان و مشکلات پخش این کتابها که در روزنامه جام جم چاپ خواهد شد . البته قرار بود این مطلب به ایام جشنواره برسد که متاسفانه نشد . گمانم همین یکی دو هفته در صفحه شعر جوان ( در جام جم پنجشنبه ها ) منتشر شود.

- مشغول ترجمه یک مجموعه داستان کوتاه هم هستم که متعاقبا خبرهایش را می نویسم .

- ترجمه ام از کتاب «گمگشتگان» بکت هم مجوز گرفت و همین یکی دو ماهه توسط انتشارات «رخداد نو» منتشر خواهد شد. درباره این کتاب بعد از چاپش بیشتر حرف خواهیم زد .

- قابل توجه دوستانی که به «اول اینکه ...» های این وبلاگ و اصولا عاشقانه هایی که خط خطی می کنم، علاقه دارند : دارم مجموعه ای سر و سامان می دهم از این دل نوشته ها که قرار است اگر خدا بخواهد منتشر بشود. در این مورد هم بعدتر بیشتر حرف خواهیم زد.

- روزهای 22 و 23 و 24 اردیبهشت در نمایشگاه حضور داشتم و سعادت دیدار بسیاری از دوستان دست داد . دو ساعتی را هم در روز جمعه در غرفه داستان سرا بودم و در خدمت استاد م .مؤید . در ضمن دکتر نادمی عزیز ، استاد بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران بزرگوار - که بی شک بردن نام تک تکشان مایهء مباهات حقیر است - با محبت شان چون همیشه شرمنده ام کردند.

- و خبر بد این روزهایم فوت یکی از جوانان برومند خانواده مادری ام است . جوانی که شب خوابید و صبح بلند نشد ، بی هیچ دلیلی ! ...درست به همین راحتی ...درست به همین سختی ... و او دوست من بود در روزهای سخت نخست سربازی ...قدم می زدیم از رسالت تا ونک !...باورتان می شود ؟!...حرف می زدیم و حرف می زدیم و حرفهایمان تمام نمی شد ....این نقطه پایانی اما، درست وسط حرفهای نزده مان اتفاق افتاد تا همه ، من ، خانواده اش ، همسرش ، کودک به دنیا نیامده اش و خیلی های دیگر حسرت به دل بمانیم ..... روحت شاد حمید رضا.

- ... و زندگی همچنان ادامه دارد ....
*******************************************

چهارم اینکه :
چنان که گفتم نوشته ای که خواهید خواند یادداشتی بر کتاب آخر استاد بهمنی ست که در نشریه الف منتشر شد :

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
به بهانه انتشار جدیدترین غزلهای محمد علی بهمنی
سیامک بهرام پرور


محمد علی بهمنی شاعریست که نیاز به معرفی ندارد که امثال نگارنده مدتهاست مرهون معرفی ها و حمایتهای بی دریغ او از نسل جوان غزل هستند . بهانه این نوشتار انتشار مجموعه جدید آثار بهمنی ست به نام «من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم ».
*
شیوه بهمنی در غزل با برخی مولفه ها شناخته می شود که سبب شده است حتی اصطلاحی چون «غزل بهمنی وار» در نقدهای ادبی رواج یابد . به طور خلاصه در این شیوه، شاعر با به کار گیری عاطفه ای سرشار در پیوند با واژگان آشنا با ذهن ،به سمت ایجاد ارتباط با مخاطب می رود . درست است که غزل بهمنی خالی از تصویر نیست اما جنس تصاویر او آن چنان است که مسیر عاطفه جوشان غزل را سد نمی کند و اجازه می دهد سیر این عاطفه تا جان و روح مخاطب، بی دست انداز طی شود . به عبارت بهتر ، تصویر نه تنها خللی در نفوذ این عاطفه ایجاد نمی کند و آن را به تاخیر نمی اندازد بلکه ابزاری می شود تا این جریان پرخروش تر شود . لازمه چنین تصویر پردازی ای این است که شاعر به سراغ تصاویر ساده ، سریع الانتقال و در پیوند با هسته مرکزی معنایی و درونی اثر برود و از خلق تصاویر دور از ذهن ،پیچیده و تا حدودی فانتزی دوری گزیند. شک نیست که خلق تصاویر مغلق و خاقانی وار یک عیب محسوب نمی شود بلکه اصولا تصویرپردازی مثل هر ابزار دیگری در شعر باید در خدمت جان شاعرانه کلام باشد و به هماهنگی با سایر اجزای شعر برسد که بهمنی به درستی ،با توجه به درونه شعرش به این نوع تصویرپردازی ساده و بی پیرایه رسیده است.
از سوی دیگر چنان که گفته شد مهمترین مولفه شعر او توجه به مخاطب و لذت او از خوانش شعر است . در واقع شعر بهمنی مخاطب محور ، به معنای تسلیم شده در برابر مخاطب و ساده انگار، نیست ولی بر آن است تا مخاطبان خود را در لایه های مختلف دانش شعری سیراب کند و درست به همین دلیل است که شعر او نفوذ خوبی دارد و مخاطبان عام وخاص را در لحظه های مختلف شعری سهیم می کند و رجوع به حافظه ادبی مردم نشان می دهد که ترانه ها و غزلهای بهمنی به خوبی در این جهت گیری موفق بوده اند .
*
کتاب اخیر بهمنی نیز همین مولفه ها را دارد و همان نگاه مهربانانه را. بهمنی اصولا شاعری تغزلی ست . او حتی وقتی عاشقانه نمی گوید نگاه تغزلی به پیرامون خود دارد .هر چند در کارنامه شاعر شعرهایی از این دست نیز هست :
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال كلاغان قیل و قال پرست
که نماینده غزلهایی اند اجتماعی با لحنی گلایه وار ، حتی اندکی خشمآگین ، با واژگانی فخیم تر از لحن عمومی شاعر و اصولا دور از آن نگاه تغزلی و حتی گاه در مرز شعار و شعر . اما در کتاب حاضر دو سه شعر با این رویکرد هست که برعکس، همان روحیه تغزلی را در عین اجتماعی بودن حفظ کرده است . دلایل چنین تغییری می تواند بسیار باشد اما به نظر نگارنده مهمترین دلیل ،نگاه فرادستانه و انسانی شاعر به روزمرگی ها در سایه سالها تجربه است . شاعر که به قیل و قال دل بسته نیست به حال و درونه آن نگاه می کند و به همین دلیل نگاهش انسانی می شود . از هیجان زدگی می پرهیزد و مهربانانه نگاه می کند و به همین خاطر دردی شگفت در کلماتش می ریزد :
تغزل لهجه عشق است و با هر گویشی گویاست
بدا ، در میهنم اینک زبان عشق گویا نیست
این درد حاصل ذات گسیختگی ست نه برخاسته از دلیل گسیختگی؛ که دلیل، امروز این است و فردا آن ، امروز این گونه جلوه می کند و فردا به گونه ای دیگر. حال آن که شعر گستره بی زمانی هاست و اتفاقا به همین دلیل فرزند زمانه خود و همه زمانها می شود. چنان که شعر حافظ زبان حال همه این هفت قرن بعد از سرایش است چرا که به قال توجه ندارد و حال را می بیند ، چون انسانی ست ، چون به ذات ماجراها نگاه می کند و جنبه انسانی شان .و درست به دلیل همین نگاه فرادستانه و انسانی ست که شاعر می گوید :
و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد
برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست
جالب اینجاست که گاه این نگاه دردمندانه در موضوعیتی دیگر لباس طنز می پوشد و البته باز همان نگاه مهربانانه :
ممیزان، نه فقط بر من وغزلهایم
به ذوق بیش و کم خویش هم ستم کردند
اما نکات دیگری هم در این کتاب هست که نوعی فراروی شاعرانه را در کار بهمنی نسبت به گذشته خود او نمود می بخشند و در ادامه سعی می کنیم به این موارد اشاره کنیم :
- توجه به زبان : شعر بهمنی هیچگاه با توجه به زبان و بهره گیری از ایهامها و ابهام های زبانی ، بیگانه نبوده است. شاید برای نمونه همین یک بیت از آثار ماضی او کفایت کند که :
شبهای شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
که کارکرد دوگانه کلمه «فروغ» در مواجهه با ترکیب «با چراغ آمدن» و تداعی شعر فروغ سبب می شود تا شعر در درونه زبانی خود دچار تعلیقی شاعرانه شود .
اما به طور کلی هیچوقت مولفه اصلی شاعرانه اثری از بهمنی، تاکید بر زبان نبوده است . در کتاب حاضر اما توجه شاعر به زبان و ابهامهایش و نیز حتی واژه سازی ها و واژه بازیها به شکل دلپذیری رشد داشته است . اینکه می گویم «دلپذیر» به این دلیل است که باز هم چنان که در آغاز سخن آمد این مولفه در خدمت محتوای شاعرانه است؛ نه ابزاری برای به رخ کشیدن توانایی های شاعر . مثلا در این بیت یک واژه سازی هوشمندانه داریم که در پیوند با درونه شعر نقش بازی می کند :
یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
من جامانده در این قرن «زمانزد» شده ام
و البته توجه کنیم به کارکرد دوگانه کلمه «قید» و نیز واژه «زمانزد» و تقابلش با واژه آشنای «زبانزد».
یا مثلا کارکرد واژه ها و قیدها در این ابیات :
سئوال کرده ام از جاده های پشت سرم
که تا کدام کجا ، دوری از تو را ببرم

صدام کن که به آنی سفر تمام شود
و بشنویم :
تو را در همیشه منتظرم
- توجه به فرم ظاهری غزل : چنان که در مقدمه کوتاه اثر آمده است ، شاعر برای انتقال خوانش مورد نظرش از شعر به نوعی تقطیع پلکانی در فرم کلاسیک غزل دست زده است و با استفاده از نشانه گذاریهای فراوان و البته بهره گیری از تکنیک موقوف المعانی کردن مصاریع و ابیات، سعی در ایجاد نوعی توسع شکلی در غزل داشته است . البته چنان که در خود مقدمه هم آمده ، منوچهر نیستانی اول بار این گونه نوشت و بسیاری نیز در غزل امروز از این شیوه سود برده اند .
: در این محله باز به دنبال چیستی ؟
-در این محله ؟
در به در خوش خیالی ام
گذشته از سلیقه نگارنده در این باب ، دو نکته در این میان حائز اهمیت است : نخست آن که شاعری چون بهمنی که با نسل جوان شعر بسیار نشست و برخاست دارد و با درگیری های شان آشناست، به خوبی می تواند نقاط قوت فراروی های جوانانه و جسورانه شان را با تغییرات و اصلاحاتی در کار خود نهادینه کند . به عبارت بهتر افراطها را بپیراید و زیبایی ها را صیقل دهد تا گوهر چشم نوازی از کار در بیاید. این نکته ، یعنی گشوده بودن پنجره ذهن به سوی نوجویی ها ، سبب می شود که شعر یک شاعر در ورطه تکرار خویش در نغلتد و همواره تر و تازه باشد. کاری که بهمنی به خوبی انجام داده است . نکته دوم اینجاست که شاعر از آن طرف بام هم نیافتاده است و خود را برای به اصطلاح جوان پسند شدن ،درگیر مد روز هم نکرده است؛ بلکه باز هم چنان از این تکنیک بهره می برد تا به سلامت و صلابت شعرش بیافزاید . به همین دلیل است که می بینیم برخی از اشعار همین مجموعه با داشتن لحنی کلاسیک تر و فضایی سنتی تر به همان قالب شکلی وفادارند و برخی دیگر که فضایی امروزی تر دارند ، به خصوص هنگامی که از دیالوگ به عنوان یک عنصر روایی سود می برند ، این شیوه تقطیع را نیز مورد توجه قرار داده اند .
با خویش ِخویش :
رنگ پریده ! چه گونه ای؟
با خویش خویش :
عالی ام ای خویش عالی ام
و البته نکته مهم اینجاست که شاعرانی پیشکسوت از این دست ، چون مرحوم قیصر امین پور که در کتاب آخرش فراروی دلپذیری از قافیه در یکی از غزلهایش داشته، با این شیوه ،هم تر و تازگی را ،با رویکرد خلاقانه نسبت به یک تکنیک، به شعر خود می بخشند و هم به نوعی مهر تاییدی بلندنظرانه بر راه و رسم جوانانه غزل می نهند که این هر دو اسباب پیشرفت ادبیات خواهد بود .
البته چنان که گفته شد، شاید سلیقه نگارنده در همه این تقطیع ها با شاعر یکسان نباشد . چنین فکر می کنم که در هم شکستن شکل ظاهری قالب به عنوان یک عنصر شکلی ، باید حتما و قطعا دلیلی بسیار شاعرانه و محکم داشته باشد که توسط درون مایه توجیه شود مثل همه فراروی های دیگر . به عبارت دیگر یک شعر -نقاشی فوق العاده یا مثلا نکته زبانی و دقیقه معنایی یا موسیقایی ویژه ای باید سبب ساز این تقطیع شده باشد؛ اگر نه صرف گذاشتن مکث یا سکوت یا برعکس، متصل خوانی با گذاشتن علائم سجاوندی قابل حصول است و نیازی به بر هم ریختن شکل ظاهری غزل نیست که این البته شاید بحثی صرفا سلیقه ای باشد.
- توجه به پیری : شاید نکته عجیبی نباشد اما به نظر نگارنده هیچ کتابی به اندازه کتاب حاضر در مجموعه آثار بهمنی، تا این حد دلمشغولی سن و سال نداشته است . تقریبا هیچ غزلی در این مجموعه نیست که اشاره ای هر چند گذرا به پیری شاعر نداشته باشد ! هر چند دل جوان شاعر در همه جا و به خصوص در تغزلهای نابش جلوه می کند :
پیرانه سر طلا شده بخت سفالی ام
حس می کنم که پر شده دنیای خالی ام
رویای نیم قرن مجالی که داشتم
تعبیر می شود همه در بی مجالی ام
شیطان شدم دوباره و تو آن فرشته که -
نازل شده ست تا بدهد گوشمالی ام
این من، جوان که بود دل عاشقی نداشت
شاید دلیر گشته دل پیرسالی ام
اما به هر حال ،گویا شاعر بیشتر از همیشه به موی سپیدش می اندیشد . سایه بهمنی تا همیشه بر سر غزل معاصر مستدام باد اما غزل پایانی کتاب با مطلع «خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را» یکی از زیباترین غزلهایی ست که شاعری در باب سفر ناگزیر خود نوشته است . البته این را می گذاریم به حساب دل نازکی هاو نازک خیالی های شاعرانه ؛ چرا که هنوز و هنوز و تا سالها غزل جوان کشور محتاج بهمنی و شعرها و حمایتهای اوست.
- استفاده از واژگان نوظهور و کمتر استفاده شده در غزل : این نکته نیز در مجموعه اخیر، در چند جا رخ می نماید و تر و تازگی شعر بهمنی را بیشتر کرده است :

اشاره کرد : جوانی !
وَ تخت جمشید ِ -
- مرا ،
دوباره به آتش کشید
تاییسم

و :
باور کنید حال و هوایم مساعد است
این شایعات، شیوه برخی جراید است
یک صبح تیتر می شوم :
این شخص ...
[بگذریم]
یک عصر:
خوانده اید ...وَ تکرار زاید است
در باب این کتاب هنوز و همچنان می توان نوشت و یک یک غزلهایش را مورد مداقه قرار داد . از نگاه یونگی غزل «مرا ببر به منم، آن منی که خالق آنی» که اِلِمانهای گوناگون روانشناسی یونگی در آن به شیوه ای شاعرانه آمده اند ، تا تداعی های زیرکانه شاعر در بیتهای زیر :
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام ( عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد - حافظ)
و:
هنوز هیچ کس ام پر نکرده است به میزان
منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان ( اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک - حافظ)
و :
مقابل خودمم بس که منحنی شده ام
من شنیدنی امروز دیدنی شده ام ( شاعر شنیدنی ست ولی میل میل توست- بهمنی )
و نیز اندیشه عاشقانه غزل «کافی ست جای شک به پسندت یقین کنی» با این بیت عالی :
من انتخاب بهتر اگر نیستم ، چرا
باید تو انتخاب مرا بهترین کنی؟
و البته کارکرد معنامند واژآرایی ها و سخنهای بسیار دیگر .
مهم این است که بهمنی چنان که خود بارها گفته است ،همچنان در شعر و با شعر زندگانی و نه زنده مانی می کند . و این خود همه چیز است. تا همیشه وهماره چنین باد
******************************

پنجم اینکه :
یک غزل تقدیم به شما و بهانه مهربان همه سرودنهای عالم :
هندسه


وقتی مجانب است غزل با زبان تو
صد بوسه می شوند مماس لبان تو

تو : نیمساز زاویه واژه با سکوت
شعر امتداد محور شیرین بیان تو !

مجذور ماه ، آمده بر مد آبها !
تقسیم نور بر عطش جاودانه : تو

چون نیست رسم منحنی ات در توان موج
او در جنون خود برسد بر توان «تو»

شیب بهانه های جهان رو به بوسه ات
میل معادلات تمام زمانه : تو

مجهول چشم توست که مست از جواب هاست
حل می شود معادله در استکان تو

سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی
جز چشمهای تیرهء ابروکمان تو ؟!

وقتی محاط توست جهان، پس چه می شود
با بوسه ای محیط شوم بر دهان تو ؟!

من در شعاع جذبه تو پر گشوده در -
دیوارهء مدوری از بازوان تو

این هندسه مهندسی عشق و بوسه است
معماری شگفت غزل در جهان تو

********************
روزهایتان شکوفه شکوفه بر مدار بهار .
سیامک

Posted by siamak at 4:47 PM

January 21, 2010

یکم بهمن ماه 1388

سلام
اول اینکه : ...

...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .

دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .

- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .

- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .

- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :


- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش

- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش

-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش

-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش

- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش

- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .

- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .

- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .

چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :


زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن


«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !

تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.

******************

و اما بعد :


مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :

آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد

غزل از یاسر قنبرلو

*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان


شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■

************

و اما من نوشتم :

سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار

********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :

غزلهای بی کتاب

از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب

هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب

شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب

از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب

سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب

شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب

فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »

شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !

بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب

بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب

تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !

صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...

تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی

شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...

اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب

من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...

اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور

از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .

*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک

Posted by siamak at 6:39 PM

October 6, 2009

سه شنبه - 14 مهر ماه 1388

سلام

اول اینکه : ...
... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی هوا تا برایت کِل بکشند و بنشینند روی هره دیوار به تماشای عبور معطرت از دالان این روزهای پاییزی !
...نیستی و در دلش تنگ شده برای لطافت دستان نوازشگر تو تا رهاش کنی از شرهر چه قفل ناگشوده و کلید را بزنی و صبح بریزد توی تن اتاق تا گلیم کوچک مان قدمهایت را بگذارد روی چشمش و مبل پایش را دراز تر کند و در آغوش بگیرد تن خسته تو را و نوازش ات کند بعد این همه ساعت دوری !
«تو نیستی و تمام خانه مان درد می کند» به قول نزار ! ... من هم نشسته ام و کلیدهای واژه را فشار می دهم در ذهن این رایانه دلتنگ انگشتهات !... علامت تعجب می ریزد بیرون فقط ! ... تعجب از اینکه تو نیستی اما عطرت لابه لای همین واژه ها هم پیچیده !... من اما تعجب نمی کنم ...من با اتاق با در با گلیم با مبل با رایانه فرق می کنم !... حتی با درختهای حیاط همسایه و با گنجشکها! .... من می دانم که تو آن قدر هستی که نبودنت نیست می شود ! ...
... در را باز می کنی و می پرسم : باور می کنی ؟! ...
***************
دوم اینکه : باز هم این مثنوی تاخیر شد ! ...بهانه های همیشه برای این تاخیرها... و بهانه های همیشه برای نوشتن که شمایید !
سوم اینکه : گزارشی از این روزها :
- شماره جدید فصلنامه شعر منتشر شد . در شماره 66 این نشریه ، مقاله ای از من هست به بهانه کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی . به گمان خودم مقاله چالش برانگیزی ست چرا که در مقدمه مطولی که دارد به «عاشقانه های زنانه ای که جلوه تنانه دارند» پرداخته است و جریان این ژانر شعری از آغاز شعر پارسی تا کنون به اجمال مورد بررسی قرار گرفته است . خوشحال می شوم دوستان علاقه مند بخوانند و نظرشان را حتما برایم بنویسند تا یاد بگیرم . لینک مقاله اینجاست .
- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم 5 شنبه ها کماکان برقرار است علی رغم بی نظمی های من ! لینک مطالب جدید به این شرح است :
- نگاهی به وبلاگ رضا سلیمانی وغزلی از او
- نگاهی به وبلاگ اسماعیل محمدی و غزلی از او
ضمن اینک هدر مورد وبلاگهای آقایان سید جعفر عزیزی ، مسلم ناظمی ، رضا سید حسینی و عبدالحسین انصاری هم نوشته ام که در نوبت چاپ است .

- در مورد کتابهای خودم هنوز خبر تازه ای نیست !... فعلا هر دو در دست اقدام اند !

چهارم اینکه : برویم سراغ کتابها : از این تاریخ می خواهم به چند کتاب به شکل اخص بپردازم و چند کتاب هم به شکل گذرا. به این دلیل که کتابهایی که می خوانم تعدادشان بیش از آنهایی ست که می نویسم و به دو دلیل می خواهم از این به بعد کتابی از قلم نیافتد . اول اینکه حس و حالم از هر کتاب را برای خودم لااقل ثبت کنم و دوم اینکه شاید روزی روزگاری نویسنده یا مترجم هر کدام از این کتابها سراغش به اینجا افتاد و شاید بدش نیامد نظر مختصر یکی از مخاطبانش را بداند . نکته اینجاست که کتابهایی که در این شیوه به شکل گذرا به آنها خواهم پرداخت ، الزاما کتابهایی کم اهمیت تر نیستند . حتی شاید برخی آن قدر کامل باشند - چنان که در همین پست هم چنان که خواهید دید این گونه است - که حقیر دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم جز اینکه حس خوبم را از خواندن شان بنویسم و احیانا توصیه ای به دوستان که حتما آنها نیز این لذت را بچشند ، بی واسطه حرفهای کم اهمیت من . پس شروع می کنیم :
-آن ها : شک نیست که فاضل نظری نامی آشناست برای غزل جوان . کتاب « گریه های امپراطور» اش بارها چاپ شد و شعرهایش زبان به زبان گشت و محبوب شد و نوید بخش روزهای بهتر . چاپ «اقلیت» تقریبا یکسال بعد نتوانست پاسخگوی انتظارات باشد . لحن قدمایی کتاب ؛در کنار پرداختن به کلیاتو دوری از جزیی نگری ، کمبود کشفهای تکان دهنده شاعرانه و خیلی چیزهای دیگر سبب شد که «اقلیت» چنان که انتظار می رفت نباشد .
«آن ها» مجموعه جدید نظری ست که در نمایشگاه امسال عرضه شد . اولین چیزی که به چشم می آید طراحی خوب جلد و طراحی درخشان صفحات کتاب است . شعرها به شکل یک صفحه در میان قرار گرفته اند و صفحه کناری شان نمای شماتیک یک صفحه ساعت است که گذر زمان را به شکل گرافیکی نشان می دهد . این طرح خلاقانه نام کتاب را به خوبی به شکل تصویری اجرا کرده است .
از این که بگذریم غزلهای نظری در این کتاب نه لحن قدمایی «اقلیت » را دارد و نه لحن روزآمد« گریه ها ...» را :
هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ...

می بینید که بیت اول به خصوص در مصراع دوم چقدر لحن قدمایی دارد اما در بیت دوم شعر لحن امروزی تر و خودمانی تری دارد . این نکته البته چنان است که موزاییسم زبانی به ندرت در اثر اتفاق می افتد و در حقیقت شاعر به یک زبان میانه دست یازیده است . زبانی که فخامت شعر کلاسیک را یادآوری کند و در عین حال قابلیت انعطاف به سمت زبان روزمره را هم داشته باشد .البته این زبان چنان که باید تشخص ندارد . بیشتر برگزیده است تا برساخته . یعنی چیزی از آن و چیزی از این دارد اما این امتزاج به ایجاد یک موجودیت جدید نرسیده است . شاید این زبان را بتوان با شعر دوره بازگشت و حتی ابتهاج مقایسه کرد .
نکته بعدی که در مثال بالا هم قابل رهگیری ست ، توجه دوباره شاعر به دنیای عاشقانه هاست . «اقلیت» حاصل درگیری شاعر با مفاهیم بنیادی مثل مرگ و زندگی و عرفان و مواردی از این دست بود . هر چند «آن ها» به کلی فاقد چنین رویکردی نیست اما چربش تغزل در غزل های آن بیشتر است و به عبارت بهتر شاعر دوباره دنیای تغزلی « گریه ها...» باز گشته است . و این لااقل به نظر من اتفاق خوبی ست .
نکته ظریف تری که باز در همین مثال قابل مشاهده ست این است که تنها زبان نیست که به نوعی قدمایی ست که اندیشه و نگاه به کلان روایت هایی مثل عشق در دو اثر اخیر شاعر، کلاسیک است . حضور یک رقیب ، جفای معشوق و اصولا مناسبات ناز و نیاز گونه عاشق و معشوق سبب شده است که این دید کلاسیک در شعر نظری به بار بنشیند . به عبارت بهتر مناسبات ناز - ناز و نیاز - نیاز عاشق و معشوق یا به عبارتی تعامل هم سطح و از هر دو سو کُنشمندعاشق و معشوق که برخاسته از نگاه معاصر به عشق است در «آن ها» بسیار کم بسامد است .
از اینها که بگذریم در وادی تخیل و تصویر پردازی نیز کتاب «آن ها» جلوتر از «اقلیت» و عقب تر از « گریه ها...» ست . از حق نباید گذشت که برخی ابیات شاعر به شدت درخشان اند و این به دلیل همان تصویر پردازی ها و مضمومن یابی هایی ست که کتاب نخست را یادآوری می کنند . جالب اینجاست که بیشتر این کشفها در حیطه دریا و رود و کوه اتفاق می افتند که این فضاها نیز برای مخاطبین کتاب اول آشناست :
کوه بودم همه عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

این تصویرهای نو در کتاب اخیر شاعر کم نیست اما حضور برخی تصاویر تکراری دیگر سبب می شود در این زمینه کتاب یکدست نباشد . مثلا در بیت :
سر برون آوردم از مرداب ، رو بر آفتاب
چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

تصویر محوری را مقایسه کنید با این شعر حافظ :
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
یا مثلا بیتهایی از این دست که کمتر تصویری اند وبیشتر واگویه هایی ساده و حسی اند :
بغض فروخورده ام ،چگونه نگریم ؟
غنچه پژمرده ام ،چگونه نگریم ؟
... پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟

چنان که می بینید مطلع ئو مقطع در این شعر بسیار ساده اند و بی پیرایش که چندان دلچسب نیست . البته چنان که گفتم این لحظات در «آن ها» خیلی پررنگ نیست و شاعر تمایل زیادی بر پرداخت تصویر دارد هر چند شاید برخی از این تصاویر به گوش آشنا باشند و برخی دیگر تر و تازه تر .
یک نکته دیگر در مورد زبان وتصاویر شعر نظری آن است که در کتاب اخیر لحن و فضای «بیدل»وار در شعر او قابل مشاهده است . حتی در حیطه واژگانی نیز واژه هایی چون آیینه ، حیرت ، حیرانی ، موج ، غیرت ، غبار و امثالهم که موتیف های رایج شعر بیدل اند ، بسامد بالایی دارند . این مهم در اندیشگی شعر نیز البته نمود دارد و به نظر می رسد جاذبه بیدل برای شاعر چنان زیاد بوده است که او را به دنایای خویش کشیده است که البته شاید لزوم فراروی از این موقعیت و رسیدن به زبان و تحلیل خود برای شاعر قابل توجه باشد .
آن ها کتاب خوبی ست به خصوص برای کسی که با تامل بخواند و چندباره بخواند، اما بی شک روزهای بهتری را انتظار می کشیم .
آن ها - فاضل نظری - انتشارات سوره مهر - چاپ اول 1388 - 111 صفحه - 2000 تومان
*********************
من هم از شاعران دهه چهل هستم : دفتر سوم شعرهای «ساغر شفیعی» نکات برجسته کتابهای قبلی را دارد و در عین حال در حیطه فرم و زبان گامهایی نیز به پیش برداشته است . شعر شفیعی ساده و صمیمی ست . شعر سپیدی ست که همراهی ات می کند و همراهی اش می کنی . روایتی نرم و یکدست دارد . تصاویرش در شعر حل می شوند و نه آن چنان عجیب اند که غریب بنمایند و نه آن چنان دم دستی که به سمت ابتذال برود . حسی عمیق در دل واژگان نشسته است و همین حس شعر را به پیش می برد و شکل می دهد و خیلی چیزهای دیگر که در همه مجموعه های شاعر کمابیش دیده می شود و در این مجموعه هم با غلظت بیشتری قابل مشاهده است :
ماه که پایین می آید و
چهره به چهره ام می ماند
می ترسم
بخواهد مچم را بگیرد
ستاره هایی که دزدکی در جیبم گذاشته ام
تمام انگشتانم را بریده اند ...

اما از گامهای فراتر این کتاب ، یکی توجه ویژه تر به زبان است . این توجه به زبان هم در حیطه موسیقایی ست و هم در حیطه کار کشیدن دوگانه و چندگانه و ایجاد بعدهای افزون تر و هم در حیطه ایجاز:
...شب چتر می گشاید در چشمت
ستاره الک می کنم تا صبح
خاک پر از ستاره
جهان وارونه می شود
...
یا :
قبول
تو رد نشدی از نگاه من
وجمله ی این خیابان ها را
پشت سر من رج نزدی
و کنار همین جدول
ضرب نشد نگاه تو در من

ناگفته پیداست ارتباطات «قبول»با «رد نشدی» و «جدول» با «ضرب» که در لایه ای ورای لایه اصلی معنایی اثر شکل می گیرد و در حقیقت پیوندی زبانی ست . و یا توجه به موسیقی تکرار «واژ»ها در مثال اول و موسیقی کناری موجود .
البته در یکی دو شعر ، فضا بیشتر معطوف به زبان می شود و به نوعی بازی زبانی می رسد که شاید چندان دلچسب نباشد :
:... برای در آغوش کشیدن
برایت دست می کشم
دست می کشم روی بوم
تنت هنوز گرم است
پس دست می کشم از کشیدن
که بنشینم به تماشا
بی خبر دستم را می کشی
می نشانی کنار خودت
ببین چه می کشم از دست شیطنت هایت
...
و این «کشاکش» زبانی به گمان من به شعر نمی رسد و تنها شاید برای نخستین خوانش جذابیتی داشته باشد و در ادامه فقدان شاعرانگی رخ نشان خواهد داد . چنان که گفتم از این دست، در کار شاعر تک و توکی بیش نیست .
از نکات دیگر توجه شاعر به ایجاد فرم با بهره گیری از یک زنجیره واژگانی مرتبط است ؛ چیزی که فراتر از صنعت مراعات نظیر در شعر کلاسیک باشد :
پشت شانه هات سنگر می گیرم
تا از آتش چشمانت در امان بمانم
دو نارنجک مخفی کرده ام در پیراهنم
کافی ست دکمه ای را لمس کنی
تا پرتت کند به بستر رودخانه ای
که تو را موجی می کند

عقب نشینی ؟ هرگز !

بوی باروت از نفست بلند شده است
دارم زیر اتش سنگین تو مقاومت می کنم
و جنگ
چیز خوبی ست !

فارغ از فضای اروتیک اثر که خوب از کار درآمده است و البته طنز خفیفی که شاید لازمه این شیوه پرداخت است ، چنان که گفتم بهره گیری شاعر از دنیای واژگانی جنگ و بازخوانی دیگرگونه آنها در بستری کاملا متفاوت و تسری و شاخ وبرگ دواندن آن به کلیت اثر ، سبب شده است که یک وحدت ارگانیک در شعر ایجاد شود . در شعرهای زیادی از این مجموعه همین هارمونی کلمات دیده می شود که شایان توجه است . هر چند باز هم در برخی شعرهای اندک این هارمونی چون به یک بازخوانی منجر نشده است به یک عنصر الحاقی ، و نه حل شده در متن ، تبدیل شده است :
عطر مریم می تراود
از تاج خاری که به سر دارم
دست هایم از بخشش و
گام هایم از گذشت می گویند
و نی لبکی در گلویم
بره های گمشده و
گرگ های گمراه را
به گرگ و میش آشتی
هدایت می کند

از شهر صداهایی می آید
شبیه میخ و چکش و اره
دارند برای مصلوب کردنم
دلیل می تراشند
.
چنان که می بینید ، از توجه زبانی موجود در «می تراشند» که بگذریم باقی شعر در عین بهره گیری از داستان مسیح (ع) آن را چندان به فضایی تازه رهنمون نمی کند .
پایان بندی های خوب یکی دیگر از برجستگی های شعر شفیعی ست :
گور بابای عینک
عاشق تر از همه ما
موش کوری ست
که زیبایی جفت اش را
چشم بسته باور می کند .

چنان که گفتم توجه به موسیقی عنصر مهمی در شعر شاعر است اما گاهی هم به ندرت سهلگیری هایی در کار هست :
تا تو گلویی تر کنی
صحبت مان مثل گونه من گل می اندازد
و نوبت نوبر کردن ماه می رسد

شاید این شیوه نوشتن موسیقی را بهتر کند :
... صحبت مان گل می اندازد
مثل گونه من...
و البته ایجاز شعر شفیعی نیز گاهی به دلیل دست کم گرفتن مخاطب و توضیح دادن بیش از حد به حشو بدل می شود که می شود تنها توصیه کرد به پیرایش و آرایش مجدد شعر .این موارد اندک اند اما آزاردهنده و البته قابل اصلاح اند به خصوص در شعرهای 21 و 28 .
خلاصه اینکه مجموعه خانم ساغر شفیعی لذت بخش است اگر به حس و شاعرانگی و لذت بیاندیشی . به امید روزهای بهتر .

من هم از شاعران دهه چهل هستم - ساغر شفیعی - انتشارات آیینه جنوب - چاپ اول 1388 - 107 صفحه - 2100 تومان
*********************
بازی آخر بانو : برنده بهترین رمان بخش ویژه جایزه ادبی اصفهان ، مسلما باید کتابی خواندی باشد . بلقیس سلیمانی در این رمان دلپذیر با بهره گیری از یک فرم روایتی جذاب و امتحان پس داده ، یعنی استفاده از راویان مختلف و زوایای دید گوناگون به روایت داستانی می پردازد که در عین عاشقانه بودن دارای یک محمل تاریخی هم هست : سالهای نخست دهه 60 و آغاز جنگ تحمیلی . اتفاقا همین برحه تاریخی خودش یک دلیل درون متنی برای وجود راویان مختلف است و نویسنده به خوبی سعی می کند تا جوانب درگیر در داستان ، با نگاه خود و عقیده خود به ماجرا نگاه کنند وبه زبان خود حرف بزنند . از سوی دیگر نویسنده یک تکنیک روایی مدرن تر را نیز با این تعدد راویان ترکیب می کند : راوی غیر قابل اعتماد . گذشته از آن که هر یک راویان به دلیل در گیر بودن در ماجرای اصلی داستان در حقیقت دفاعیه ای برای خود و رفتارشان در فصلهای مربوط به خود اراده می دهند ، نویسنده از این نیز فراتر رفته و حتی موجودیت داستان خود را نیز در فصلهای انتهایی به چالش می کشد و مخاطب را با یک پایان کاملا باز روبرو می کند که به قضاوت خود دست یابد . در واقع در پایان داستان و با ورود کاراکتر «بلقیس سلیمانی» به داخل داستان ، کلیت مت ندارای یک راوی غیرقابل اعتماد دیگر می شود و همین سبب می شود به تاویلهای تازه تری در داستان محوری برسیم. به گمان من این فرم هوشمندانه سبب شده است که رمان « بازی آخر بانو» از یک داستان معمولی به یک داستان عالی تبدیل شود.
بازی آخر بانو - بلقیس سلیمانی - نشر ققنوس - چا پ سوم 1386 - 292 صفحه - 3500 تومان
**********************
و نگاهی گذرا به 4 کتاب :
-دوباره از همان خیابانها : یک کتاب عالی از بیژن نجدی ! ...چرا باید این قدر زود او را از دست می دادیم . نگاه کنید به داستانهای درخشان این کتاب ، به شیوه روایت شان ، به لحن شاعرانه و در عین حال صمیمی شان ، به کاراکترهای تکرارشونده ای که با آنها نزدیک می شوید و آشنا می شوید و دوستشان دارید و به خیلی چیزهای دیگر که تنها دریغ «بی نجدی بودن» مان را عمیق تر می کند . همان تک داستان « دوباره از همان خیابانها » به نظر من به کارنامه ادبی خیلی ها می چربد ! ... رئالیسم جادویی خاص نجدی چیزی ست که در چند داستان اول این مجموعه تازه داشت به بار می نشست . حیف شد !...حیف شد . این کتاب را اگر تا به حال نخوانده اید از دست ندهید .
دوباره از همان خیابانها - بیژن نجدی -نشر مرکز - چاپ پنجم 1387 - 199 صفحه - 3600 تومان
**********
-الف : راستش را بخواهید من جز در برخی آثار بورخس ، با بقیه اش خیلی همراه نیستم . بگذارید به حساب بی سوادی من اما راستش را بخواهید فکر می کنم ادبیات بورخس به شدت بومی ست .آمیخته با چیزهایی که مال عمیق ترین لایه های فرهنگی آمریکای جنوبی ست . به همی ندلیل وقتی با کارهای او روبرو می شوم فرم روایت توجه ام را جلب می کند ، جزیی نگری ها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهایش برایم جالب است ، اما اکثر داستان هایش تکانم نمی دهد ، غافلگیرم نمی کند ، حیرانم نمی کند .... بی شک تقصیر من است . اما به هر حال از «الف» بئرخس نمی شد گذشت که آ نرا شاهکار بورخس می دانند . ترجمه ای که من خواندم هم البته بسیار خوب بود ، برجسته شده با نوعی آرکائیسم زبانی و انتخاب های واژگانی فخیم در کنار رعایت موسیقی ؛ گمانم نزدیک به آن چه آن را زبان ویژه بورخس می دانند .
الف - خورخه لوییس بورخس - ترجمه : م .طاهر نوکنده - انتشارات نیلوفر - چاپ دوم 1387 - 245 صفحه - 3800 تومان
*********
-زائری زیر باران : من اصولا احمد محمود و رئالیسم خاصش را دوست دارم . درست به همان دلیلی که در مورد کتاب قبل گفتم و البته برعکس آن ! او از جان مایه این فرهنگ تغذیه می کرد و می نوشت با نگاه ویزه به خلنگ زارهای جنوب ایران و هوای شرجی بنادرش . این را می توانید در تک تک واژگانش حس کنید و نفس بکشید . تکیه کلامها و باورها و فرهنگهایی که زیر لایه های اثر او را شکل می دهند ، به شدت کارا و نهادینه هستند .
زائری زیر باران - احمد محمود - انتشارات معین - چاپ هفتم 1385 - 207 صفحه - 2000 تومان
********
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید : خواندن یک نمایشنامه با لحنی بریده بریده و زبانی شاعرانه جالب است . در واقع یک جور تجربه متفاوت است هر چند شاید خیلی لذت بخش نباشد . اثر ژان لوک لاکارس با ترجمه تینوش نظم جو چنین اثری ست . هر چند مترجم به خوبی تلاش کرده است این لحن شاعرانه و بیان بریده بریده را به اثر منتقل کند اما به گمان من کلیت اثر به شکلی ست که شاید در اجرا یک شاهکار بیافریند اما در هنگام خواندن به نوعی عدم ارتباط با مخاطب می رسد . آن فرم خاص زبانی سبب می شود که روح اثر از آن سلب شود . البته باز هم می گویم بی شک یک اجرای فرمی خوب از اثر می تواند به یک نتیجه درخشان در تئاتر برسد اما در آن قسمت که به ادبیت متن و خواندن کتاب بر می گردد به نظر من این رویه به دلزگی مخاطب و احساس تصنع در متن منجر خواهد شد . ولی به هر حال تجربه متفاوتی بود !
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید - ژان لوک لاکارس - ترجمه تینوش نظم جو - نشر نی - چاپ اول 1384 - 95 صفحه - 900 تومان
******************************
پنجم اینکه : یک غزل تقدیم به همه شما که مهربانید و :

پیشکش به زرین کوب و « روزگاران» اش .


شیر

اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !

مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !

سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -

شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان

شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!

آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان

خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان

چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان

بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان

این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!

دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان

بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان

نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
...
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

****************************
غزلتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 4:28 PM

July 29, 2009

سه شنبه - 7 مردادماه 1388

سلام
اول اینکه : ...
... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر بروی از لبخند !... یعنی دلت بخواهد بزنی به دل جنگل ، بروی تا نوک قله بلندترین کوه زمین ، داد بزنی : آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! ....
اما روزگار دلتنگی هم دارد ...اندوه هم .... فرود هم ... و مهم این است که گوشی باشد که درددلت را بشنود ... کسی که راز اندوه تو را بداند ... حتی دلیل اندوه بی دلیل و لجوج ات را در لا به لای کلمه های لال دریابد و در بغل بگیردش و برایش لالایی بگوید تا بخوابد و دست از سر بی حوصلگی ات بردارد ! ...
این یعنی عشق دارد نفس می کشد ! ...دارد با پرده های نارنجی اتاق بازی می کند !... دارد روی فرش غلت می زند و سر میز شام می نشیند و روی تخت می خوابد !..... این یعنی من تو را ، تو مرا ، و جهان مارا و ما جهان را دوست داریم و روزگار باید با ما راه بیاید ، اگر نه گم می شود در هزار توی دنیای عاشقانه ما !

دوم اینکه :
گمانم طولانی ترین غیبت این وبلاگ از آغاز تا به امروز اتفاق افتاد . چند دلیل مهم برای این قضیه وجود دارد که اهم آن آپدیت شدن سیستم MT سایت است که به همین دلیل سیستم نظردهی کلا از کار افتاد و مهربانی و پشتکار مهدی مولایی عزیز سبب شد که مجددا بتوانم در خدمت تان باشم ..... مهدی عزیز! هزار هزار سپاس !
نکته اینجاست که فعلا سیستم نظر دهی به گونه ای تنظیم شده که نیاز به تایید حقیر برای انتشار نظرها وجود دارد . دلیل این قضیه حسابی مفصل است ! به اندازه 2-3 ماه کشمکش ! ... فقط فعلا همین را بگویم که به دنبال یک احقاق حق از شاعرانی که شعرشان به نام شخصی دیگر به سرقت می رفته ، مواجه با برخی بی اخلاقی های سخیف شدم که .... البته ملالی نیست ! چون وبلاگ مورد بحث حذف شده است و غرض هم همین بود که اصلاح صورت بگیرد و لاغیر . من اما بیشتر از دوستانی رنجیده خاطرم که هم شاعرند و هم مخاطب جدی ادبیات و برخی حتی در شعر جوان صاحب نام هم هستند و به این وبلاگ رفت و آمد می کردند و کامنت هم می گذاشتند و نمی دانم چرا به یاد نمی آوردند که برخی از این شعرها آن قدر معروفند که حتی نیاز به یک حافظه درخشان برای به یاد آوردن شان نیست ! ... کاش همه ما که مشتاق به ادبیات هستیم ، حرمت شاعر را نگاه داریم و هر جا اثری را بی نام شاعر دیدیم ، احساس مسوولیت کنیم تا یک تذکر کاملا به جا، با برآشفتگیهای ناباورانه و سخیف روبرو نشود....

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
الف - ستون دنیای مجازی در صفحه شعر جوان نشریه جام جم ، کماکان علی رغم بی نظمی های من ادامه دارد :
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ حمیدرضا برقعی
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ صالح دروند

-معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ احسان رضایی

برای شماره بعد گویا قرار است معرفی وبلاگ رضا سلیمانی منتشر شود .
ب - در شماره اخیر فصلنامه شعر (شماره 65 ) ، نقد تحلیلی شعر «زن ،عطر و نماز» دکتر ترکی با عنوان «سماع دین بر مدار عشق» از من منتشر شده است . در ضمن گویا قرار است در شماره بعد همین فصلنامه حاشیه ام بر «کتاب خوش به حال آهوها» ی خانم پانته آ صفایی نیز چاپ شود . مسلما نظر اساتید و همه دوستان راهگشاست .
ج - شنیدم و خواندم که «جشنواره میلاد آفتاب» که مزین به نام نامی سیدالشهدا(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است ، امسال برگزار نمی شود . این واقعا دردناک است !...هر کسی که این شب شعر عظیم را دیده باشد ، مردم خون گرم و فهیم و شعردوست خمینی شهر را درک کرده باشد و دیده باشد که شاعران به چه شوقی در 3 روز برگزاری این جشنواره غیررقابتی ، که در آن خبری از جایزه وسکه نیست ، برای جمعیت عظیمی از مردم شعر می خوانند و به راستی جشنواره ای از واژه های رنگ رنگ را خلق می کنند از شعر های درخشان آیینی گرفته تا عاشقانه ها و حتی شعرهای طنز به یادماندنی ، و نیز اگر یادش باشد که این جشنواره مردمی قرار بود امسال نوزدهمین - بله ! نوزدهمین ! - سال برگزاری خود را جشن بگیرد ، دلش خواهد سوخت . کاش این آخرین وقفه ای باشد که برای چنین جشنواره های جریان سازی اتفاق می افتد . هر چند هنوز امیدوارم که دیر یا زود جشنواره امسال هم به مدد مردم خونگرم خمینی شهر و متولیان امر برگزار شود .

چهارم اینکه :
برویم سراغ چند کتاب :
-طبل حلبی : احتمالا بسیاری از شما اثر درخشان گونتر گراس برنده جایزه نوبل ادبیات را خوانده اید . این کتاب درخشان که می توان آن را در زمره آثار برخاسته از رئالیسم جادویی به حساب آورد ، قصه کودکی را با ویژگی های عجیب جسمانی و درونی و اخلاقی اش ، به شکلی نمادپردازانه روایت می کند . بستر اتفاقات رمان ،تاریخ آلمان و لهستان در دوره شکل گیری ، استقرار و نهایتا سقوط هیتلر است و نویسنده در این دوران پرتنش و به بهانه آن ، به یک دریافت عمیق از کلیت روابط انسانی دست می یابد . شخصیت پردازی های خیره کننده ، هوشمندی در تحلیل مناسبات انسانی ، درک عمیق از ماهیت هنر و توجه نمادگرایانه به اجزای داستانی ،به خصوص همان طبل حلبی کوچک ، که انگار ناخودآگاه هنرمند و عاصی راوی را به تصویر می کشد ، سبب شده است که این اثر فراموش ناشدنی باشد . از لحاظ پرداخت فرمی نیز این کتاب بسیار ویژه است . بعضی از فصول کتاب به شکل اعجاب آوری پرداخت شده ان د. مثلا در فصل «ایمان امید عشق » نویسنده با تکرار یک عبارت ساده - « روزی روزگاری ... بود که» به فرم درخشانی رسیده است :
«روزی روزگاری ترومثت نوازی بود که چهار گربه خود را کشت و در زباله دان چپاند و خانه را ترک کرد و سروقت رفقایش رفت .
روزی روزگاری ساعت سازی بود که در فکر فرو رفته پشت پنجره اتاقش نشسته بود وتماشا می کرد و همسایه اش مین ترومپت نواز را دید که یک گونی نیم خالی را در زباله دان چپاند و بی درنگ از خانه بیرون رفت و نیز دید که زباله دان چند لحظه بعد از رفتن مین آهسته آهسته بلند شد .
روزی روزگاری چهار گربه بودند که چون یک روز گندشان به علت خاصی تندتر و بینی سوزتر از روزهای دیگر شده بود تا دم مرگ مضروب و در گونی چپاتنده و در زباله دان مدفون شدند ....»

چنان که می بینید روایت در خلال همین «روزی روزگاری...» گفتنها شکل می گیرد و کلیت فصل پرداخت می شود . یا مثلا در فصل دیگری از کتاب ساختار دیالوگ نویسی در نمایشنامه مورد استفاده قرار گرفته است که با توجه به درون مایه آن فصل که سفر یک گروه نمایشی به یک قرارگاه نازی ست بسیار جالب توجه است .
و البته از ترجمه درخشان سروش حبیبی هم نباید به سادگی گذشت که با انتخاب درست واژگان و پاکیزگی متن به کمک مخاطب می آید .

طبل حلبی - گونتر گراس - ترجمه سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - چاپ سوم 1386 - 793 صفحه - 9500 تومان

-مجلس ضربت زدن : این جمله نیاز به اثبات ندارد که بهرام بیضایی درخشان ترین نمایشنامه نویس ماست .به خصوص وقتی به سراغ اسطوره ها و کهن آیین ها می رود و نگاهی دیگرگونه به آنها می اندازد و ان قدر خلاقانه با آنها طرف می شود که فکر می کنی برای اولین بار است که با موضوع برخورد کرده ای .
از سوی دیگر ادبیات آیینی، به دلیل حساسیت هایش و نیز واقعیتهای تاریخی و شخصیتهای مقدس اش ، دشواریهای آشکاری دارد که پرداخت خلاقانه را به چالش می کشد . به عبارت دیگر خلاقیت باید حدود و ثقوری را محترم بشمارد و در عین حال برای هنرمندانه بودن باید خلاقیت وجود داشته باشد . این یعنی حرکت در گذرگاهی تنگ و راهی باریک که خطر سقوط - چه در ورطه کمرنگ شدن هنر و چه در مغاک مخدوش ساختن چهره تاریخ و قدسیت موضوع - هماره در آن وجود دارد .
بهرام بیضایی ، مانند اثر درخشان دیگرش «روز واقعه» ، نشان می دهد که این گذرگاه باریک را می شناسد و به درستی مسیر خود را از لبه دامچاله های گوناگون گذر می دهد و سر به سلامت می برد . «مجلس ضربت زدی» نمایش در نمایشی ست که حکایت ضربت خوردن مولا را به گونه ای به تصویر می کشد که تاکنون نشنیده اید . و این چیز غریبی ست ! ....داستانی تا به این حد شنیده و تکرار شده ، بر زبان قلم بیضایی چنان گفته می آید که به چیزی ناشنیده می ماند . درست مثل «روز واقعه» . چالشهای بازیگران با شخصیتهای که نقش شان را بازی می کنند ، گره خوردن زندگی روزمره و مشکلات هر یک از آنها با ماجرای نمایش آیینی ای که قصد اجرای آن را دارند ، تداخل ها و تعاملهای امروز و دیروز و خیلی چیزهای دیگر سبب این آشنایی زدایی ست . نکته جالب دیگر ، تسلط نویسنده بر زبان است که علی رغم دوپارگی زبان نمایش ،که زاده حرکت زمانی در گستره این 14 قرن است ، به نوعی انسجام می رسد تا در مخاطب احساس تعلیق زبانی ایجاد نشود .
ابن ملجم............ چه معامله ای به زیان خود می کنم ! روزی که ما جز خاطره ای نباشیم ، از ما چه می گویند ؟
قطامه ............ شاید لعن و دشنام پسر ملجم . گران است اگر ، بر تو نیست که در آن شریک من باشی. اما وداع با تو ، و لعنت جهان را به جان می خرم ، تا مباد خون کسانم را پایمال هوس کنم . این شرطی ست با خودم ! و من با خودم بیش از هر کسی به شرط پابندم !
کارگردان....... بقیه ش ؟ بقیه ! - کجاس این آقای نویسنده که توی تاریکی قایم شده بود ؟
دستیار...... توی همون تاریکی زد بیرون !
اعرابی یکم....... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه !
کارگردان...... بهتر که بره برنگرده ! لعنت به - شمارهاش کو ؟ زنگ بزن پیداش کن ، و اگه نرفته برش گردون ! نمی خوام سر به تنش باشه!
اعرابی دوم........ صحنه چطور بود ؟
ابن ملجم......... یکی نگفت خسته نباشین !
قطامه........ نور!
[صحنه تاریک می شود ]

و البته در همین بریده کوتاه از متن ، دقت کنید به دیالوگهای نهایی بازیگران نقش «ابن ملجم» و«قطامه» و مقایسه شان گنید با جملات نخست شان که در نقش خود گفته اند و نیز با واقعیتهای تاریخی موجود . می بینید که نویسنده از همه ظرفیتهای ممکن برای پرداخت این اثر آیینی زیبا سود برده است .
و البته نام اثر که کمی غریب است «مجلس ضربت زدن » که جای «مجلس ضربت خوردن» را گرفته است که دلایل این نامگذاری در فصل شش و هفت نمایشنامه به تفصیل آمده است .

مجلس ضربت زنی - بهرام بیضایی - انتشارات روشنگران ومطالعات زنان - چاپ دوم 1387 - 82 صفحه - 850 تومان

-آبی تر از گناه : برنده دو جایزه مهم رمان سال در سال 84 ، جایزه مهرگان ادب و جایزه گلشیری ، مسلما کتاب دندان گیری ست . نثر پاکیزه و شیوه جالب توجه روایت و نیز استفاده از راوی غیرقابل اعتماد در اثر محمد حسینی نکات محوری هستند . درست است که کتاب به خصوص از لحاظ فضا شما را به یاد شازده احتجاب می اندازد اما چرخش های روایت و نیز تاکید نویسنده بر ایجاد یک معمای پلیسی و محوریت یک قتل سبب می شود تا از اثر به یاد ماندنی گلشیری فاصله بگیرد و رمان خودش را خلق کند . گذشته از اینها پایان بندی اثرسبب ایجاد یک فرم دایره ای می شود که کارکرد جالب توجه ای پیدا کرده و خوانش متن را دگرگون می کند . همه اینها البته چنان است که شما را آزار نمی دهد . نویسنده دارد داستان اش را تعریف می کند و قصد آزار شما ر ادر چنبره تکنیک ورزی هایش ندارد . می توانید مطمئن باشید که با یک داستان صحیح وسالم طرف هستید نه یک معمای غامض که سر باز شدن ندارد وتازه بعد از باز شدن هم شاید چیزی در چنته نداشته باشد . مثل خیلی چیزها که این روزها می خوانیم ! ...نه !..این یکی این جوری نیست ! ...می توانید تکیه بدهید به صندلی تان و راحت بخوانید و لذت ببرید و البته فکر کنید . به چرایی رفتارهای بشر و تحلیل انگیزه های شخصیت ها و دنیای پیچیده روابط انسانی .
«.... شازده هم آزار و اذیتی نداشت . کاری به کارم نداشت . چیزی را از او پنهان نمی کردم . می نشستم به حرف زدن با عصمت . شازده هم یا خواب بود یا رفته بود توی حیاط قدم بزند . بود یا نبود چیزی عوض نمی شد . عصمت فقط ادای پنهان کاری را در می آورد . انگار لذت می برد از این کار . شاید فکر می کرد دارد شازده را آزار می دهد ، اما شازده آزاری نمی برد . نمی رنجید ، اصلا اعتنا نمی کرد . وقت شعر خواندن می آمد ، درست سر وقت . با جبروت همیشه اش می آمد و زل می زد به عکس حامدمیرزا . می گفت : « بخوان پسر، از اجل بخوان .».... »

آبی تر از گناه - محمد حسینی - نشر ققنوس - چاپ چهارم 1386 - 125 صفحه - 1400 تومان

پنجم اینکه : عاشقانه ای از خودم تقدیم به شما که دیر به دیر آمدن هایم را عفو می کنید :

می خواست ...

وقتی که هیچوقت کسی عاشقت نکرد
حتی خود خدا به دلت مرحمت نکرد

پس مرده ای ...نه ! بدتر از آن ! هیچ زنده ای
حتی برای تو طلب مغفرت نکرد

دنیا که هیچ شد، کسی از بین زنده ها
فکری به حال مردهء بی آخرت نکرد

ماه ای نبود یا که اگر بود از خدا
آیینه ای برای دلت مسئلت نکرد

آب از سرت گذشت که خاکی به سر کنی
عشقت به باد رفت ، جنون آتش ات نکرد

عشق امر قدسی ست، مقصر دل تو بود
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد

میدان رقص عشق و جنون بود و قلب تو
کاری به جز مجادله در این وسط نکرد

دل تشنه بود ؛ زمزمهء آب را شنید
کاری برای رفتن در آن جهت نکرد

تنها نشست و زمزمه را گوش داد و ... مُرد !
کاری که هیچ تبزده با هیچ شط نکرد

دل تشنه بود ؛ تشنه تر از شوق صد کویر
می خواست ﺑﭙﱠرد ، بدود تا ... فقط نکرد !

************************************
شاد باشید وعاشق.
سیامک

Posted by siamak at 4:36 PM

May 19, 2009

29 اریبهشت ماه 1388

سلام

اول اینکه : ...

ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .

دوم اینکه :

خبرهایی از این روزها :

1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .

2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .

3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب :

- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .

نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر - ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی - نشر نیلا - چاپ اول 1387 - قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها - نشر نیلا - چاپ اول 1387 - قیمت 28000 ریال

- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...

همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !

باشد برای بعد - گزیده اشعار ناصر حامدی - نشر تکا- چاپ اول 1387 - 1700 تومان

-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»

گوشه دنج سمت چپ - مجموعه داستان مهدی ربی - نشر چشمه - چاپ اول 1386 - 1700 تومان

چهارم اینکه:

غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :

«غم- شادی»

من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم

باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم

آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم

آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم

افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم

آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم

آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم

بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم

بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم

می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم


شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم

رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم

آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم

***************

بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 6:22 PM

February 28, 2009

شنبه - 10 اسفند ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...
واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا لب پنجره و می چکد بر سر تمام اهالی شهر ...شعرهای تو سهم تمام دنیاست تا مردم یادشان نرود چگونه حرف بزنند ، چگونه عشق را هجی کنند و اصلا چگونه نفس بکشند !... من فقط می نشینم روی مبل گوشه اتاق و فواره واژه ها را تماشا می کنم در پیشگاه آفتاب پیشانیت ... زل می زنم به رنگین کمان کوچک شعر در میان لبهای سرخت ... و بعد یاد افسانه ای کهنسال می افتم ...افسانه ای که می گفت : همیشه زیر رنگین کمان گنجی نهفته است ! ... به مرجانها نگاه می کنم و مرواریدهای سفید وعقیق سرخ ... و فکر می کنم چقدر افسانه ها حقیقت دارند ! .....
**************************
دوم اینکه : باز هم همان بند پوزش خواهی همیشگی !!
**************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- مهمترین خبر اینکه گلاره بانو یک عدد چارپاره فوق العاده گفته است که به زودی در وبلاگشان می خوانید !
- مهمتر این که گلاره بانو در جشنواره شعر زنان برگزیده شده اند . مراسم این جایزه روز یکشنبه عصر در خانه شهریاران جوان برگزار می شود ....
- کنگره سراسری شعر دفاع مقدس روز های 20 الی 22 اسفندماه در بندرعباس برگزار می شود . از من هم به عنوان میهمان و بیشتر در حیطه نقدهایی که بر کتابهای شعر دفاع مقدس نوشته ام ، دعوت شده است . و من خوشحالم از اینکه باز هم عده ای از دوستان را پس از مدتها می بینم و شعر می خوانیم و بی شک لذت می بریم ....
- برادران گرامی ام جناب دکتر بیات و آقای ناصر حامدی عزیز لطف کرده اند و کتابهای دلنشین شان را فرستاده اند . هر دو کتاب به شدت خواندنی ست . به زودی من باب انجام وظیفه راجع به آنها می نویسم ....
- درباره وبلاگها و اشعار سرکار خانم مستشار نظامی و آقای سید محمد علی رضازاده در ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم چیزکی نوشتم که در این لینک می توانید ببینید .
- مجله جدیدی در زمینه ادبیات و اسطوره منتظر می شود به نام ثریا . مهمترین نکته در باب این نشریه این است که چاپ کاشان و نتیجه همت نشر شاسوسا ست . حضور نشریات غیرتهرانی در عرصه های تخصصی می تواند بسیار مفید فایده باشد . گذشته از این ثریا سر و شکلی کاملا آبرومند و وزین و مطالبی در خور دارد . امیدوارم پخش خوبی هم برایش انجام شود و به دست مخاطبان ادبی برسد . از نگارنده نیز «نقد کتاب بیوتن امیرخانی» در شماره یک درج شده است ....
- همین الان خبر برگزیدگان جشنواره شعر فجر اعلام شد . ضمن تبریک به تمامی دوستانم که نامشان در میان برگزیدگان هست و خوشبختانه تعداشان نیز کم نیست، لینک خبر را از فارس برایتان می گذارم :

- تجلیل شدگان
- برگزیدگان شعر جوان
*****************************
چهارم اینکه :
چون معرفی کتاب این شماره در واقع یک نقد مفصل است لذا تنها درباره دو کتاب می نویسم از یک شاعر :
- «هفت» و «زخمه» : وقتی شاعری سومین و چهارمین کتاب خود را منتشر می کند ، می توان گفت که از مرحله آزمون و خطا وتجربه گری گذشته است و به نوعی تثبیت دست یافته است . از سوی دیگر وقتی همین شاعر الگوها – وشاید کلیشه های – موجود در شعر هم نسلانش را آشکارا نادیده می گیرد و سعی می کند در فضایی دیگر گام بردارد ، باید فکر کرد که او آگاهانه پا در این مسیر گذارده است و به عبارتی هوشیارانه قصد دارد خلاف جریان آب شنا کند . در این مرحله کاری به این ندارم که آیا این حرکت کمکی به زیبایی شناسی شعر می کند یا نه بلکه بیشتر قصدم این است که به این نکته اشاره کنم که در مواجهه با این شاعر ،مخاطب باید بیش از پیش از خود بپرسد «چرا ؟» . به عبارت دیگر مخاطب باید این احترام را برای شاعر قائل شود که بر دلیل این خلاف آمد بودن تامل کند و سعی کند به دلایل ایجاد چنین شعری توجه کند .
مریم جعفری سومین وچهارمین کتابش را منتشر کرده است . «سمفونی روایت قفل شده » به خصوص در برخی از شعرهایش مثل « دنیا پر از سگ است ..» نشان از حضور شاعری مستعد داشت و «پیانو» مهر تاییدی بر این ادعا بود . «پیانو» - چنان که در نقدی مفصل بر آن پیش از این نوشتم – برخواسته از چالش ذهنی شاعری بود که دغدغه های خود را دارد و در عین حال زیبایی شناسی خود را . استفاده درست از موسیقی وزنی و موسیقی کناری در شعر و در خدمت محتوا در کنار زبانی فخیم و اندکی قدمایی و پرهیز از تکنیک گرایی های مد روز نشان می داد که شاعر درکی منفرد و متفاوت از جریان عمومی شعر نسبت به سرایش دارد .
دو کتاب حاضر – «هفت» و «زخمه» - ادامه همین نگاه منفردند . در حال حاضر بحثم سر این نیست که آیا گامی به پیش نیز هستند یا نه بلکه مقصودم پافشاری بر سر همان نوع زیبایی شناسی ادبی ست . به نظر من نکات مشترکی در این دو کتاب هست که سبب می شود نقدی مشترک بر آن توجیه پذیر باشد .
«هفت» مجموعه ای از هفت مسمط نو ست . شاعر در ادامه مسیر خود در جهت ایجاد فضای نوقدمایی – یا به عبارتی نئوکلاسیک – علاوه بر انتخاب جنس زبان ، به سراغ قالبی کمتر آزموده در شعر کلاسیک معاصر می رود و سعی می کند رستاخیزی در آن ایجاد کند . نکته اینجاست که این انتخاب با توجه به پیشینه ای که از شاعر سراغ داریم آگاهانه و مبتنی بر قابلیت های قالب است . چنان که می دانیم ، مسمط از چند سطر هم وزن و قافیه و یک سطر هم وزن اما با قافیه مجزا تشکیل یافته است که تکرار منظم این ساختار کلیت قالب را تشکیل می دهد . مثلا 6 مصراع هم وزن وقافیه ، بعد مصراعی با وزن مشترک اما قافیه مجزا و بعد باز 6 سطر هم قافیه دیگر در همان وزن و بعد مصراعی با قافیه مصراع منفرد بند قبل و الی آخر ....
ناگفته پیداست که موسیقی پررنگی در این قالب وجود دارد . موسیقی پر تپشی که حاصل تعدد قوافی ست و ایجاد فضایی جنون زده و پریشان یا طربناک و دست افشان را - با توجه به وزن انتخابی- به خوبی بر می تابد . شاعر ما اما ، بیشتر به گزینه نخست نظر دارد : پریشانی و جنون زدگی :
خورشید درخشان شده از من
پس قطره فراوان شده از من
این است که باران شده از من
ابرم که جهان جان شده از من
دیوانه پریشان شده از من
هر برگ سخندان شده از من
تهران که خراسان شده از من
می ترسد از این ابر مسود

می بینید که شاعر با بهره گیری از ردیف – چه در این بند و چه در بندهای متعدد شعرهای گوناگون – این موسیقی را برجسته تر نیز می کند و به نوعی موسیقی زبانی می رسد که حالتی ذکرگویانه دارد .
از سوی دیگر شاعر به فراخور این رویکرد ،زبان خود را نیز در میانه زبان آرکائیک ادبیات کلاسیک و زبان شعر معاصر قرار می دهد . به عبارت دیگر این زبان همانقدر که با زبان معاصر نسبت دارد دارای واژگان و حتی موتیف های شعر کلاسیک هم هست :
هر چه حرف است میم ونون من است
کینه بیرون تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق دیوانه جنون من است
آن چه می نوشد آه خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار می شود بر پا

چنان که می بینید این رویکرد به موزائیسم زبانی نیانجامیده است بلکه لحنی بینابین و زبانی برساخته از این دو زبان است . این نکته به نظر من مهمترین مشخصه کنونی شعر جعفری ست . این که زبانی مستقل را برگزیده است . زبانی که متفاوت از لحن کلی شعر کلاسیک معاصر است . زبانی که نه آن چنان ساده و بهمنی وار است که سر از غزل-گفتار در بیاورد و نه آن چنان پیچیده و قدمایی ست که مثلا شعرهای علی معلم یا حتی محمد کاظم کاظمی را تداعی کند . نه آن چنان درگیر ساختار ها و ساختارشکنی هاست که به سمت غزل پست مدرن برود و نه آن چنان سهل و ممتنع که به جریان متعارفتر غزل جوان پیوند بخورد . در کنار این نکته تسلط شاعر بر زبان و حرکتهای زبانی در جای جای متن خودنمایی می کند :
زمستان وحشی سوار درختان
به آتش کشیده ست کار بیابان
تن زخمی ماه ،در ابر، پنهان
کسی هست آیا در این دردباران
به درمان بگوید که دارو بیاور

توجه به ساختار سطر دوم که هم «به آتش کشیدن» را تداعی می کند و هم در واقع ترکیب کنایی « کار بیابان به آتش کشیده است » را در خود دارد ،و نیز مصراع سوم و چهارم که واژگان «ابر» و «زخم» به واژه ترکیبی «دردباران» رسیده اند ، نشان از این دارد که شاعر توجه خاصی به ایجاد فضاهای تازه متکی بر زبان و مستقل از خط و فضای اصلی تصویر شعر دارد .
البته گاهی هم برخی ترکیبها ملموس نیستند و زبان و به تبع آن تصویر افت می کند :
باد آمده است یکسره پارو کند
باران اگر به پنجره ها رو کند
صدها شفا به یک نم دارو کند
رنگین کمان بیاید و جارو کند
«هر چ آن به است قصد سوی آن کنم»

در مصراع سوم چنان که می بینید فصاحت حضور چندانی ندارد . یا مثلا :
شاعر کجاست دیو تنومند وزن
خوش بخت قافیه ست که از پند وزن
آویخته ست دست به آوند وزن
باید به قید قافیه و بند وزن
«معنی خوب و نادره را جان کنم »

باز هم در مصراع های دوم و سوم قوافی انتخابی سبب شده اند که تصویر مات شود و زبان از فصاحت بیافتد .
اما چنان که گفته شد این لحظات در کتاب «هفت» بسیار کم است و شاعر معمولا تسلط دلپذیری بر زبان دارد آن هم در قالبی چنین پر قافیه ودشوار :
خسته از دست میزبان شده ام
این دو روزی که میهمان شده ام
درد در درد امتحان شده ام
نه که مشغول آب و نان شده ام
که سراپا فقط دهان شده ام
خورده ام شعر و استخوان شده ام
دنده بر دنده نردبان شده ام
بروید از مقام من بالا

نکته بعدی که نشان از کثرت مطالعات کلاسیک شاعر دارد ، حضورتضمینهای متعدد به شعر کلاسیک فارسی ست . البته انتخاب همین قالب و نیز نوع زبان برگزیده ، خود بیانگر مطالعه عمیق شاعر در گنجینه ادب پارسی ست اما ارجاعات فراوان و مستقیم او بر این نکته بیش از پیش پا می فشارد . به خصوص استفاده های خلاقانه و فعالانه او در مواردی از این دست در مسمط سوم که خود استقبالی ست از یکی از قصاید ناصر خسرو و مصراعهای منفرد به تمامی از آن قصیده است :
«از در در آمدی و من از خود به در»
«گفتی از این جهان به جهانی دگر »
«صاحب خبر بیامد و من بی خبر »
«از پای تا به سر همه سمع و بصر »
«من بر سخنت صورت انسان کنم »

چنان که می بینید حضور غزل سعدی ،آن هم به این شکل ، فضای جالبی در اثر ایجاد کرده است و در هنگام خواندن کلیت اثر نوعی شیدایی را در نتیجه تداعی ایجاد می کند . این اتفاق در این مسمط چندین بار رخ می دهد و فضای اثر را متحول می کند .
در نگاهی کلی بر این هفت مسمط می توان دریافت که شاعر در سه مسمط نخست به بازخوانی کلاسیک قالب می رود که به نظر نگارنده موفق تر نیز هستند و در چهار مسمط بعدی که کوتاه تر هم هستند سعی در ایجاد فضای مدرن تر دارد که مسمط چهارم شاید موفق ترین آنها باشد . این شعر در واقع یک روایت مدرن دارد و به تبع آن زبان نیز مدرن تر شده است و با ایجاد کاتهای متعدد و تصاویر در هم فرورفته سعی در ایجاد موقعیت متفاوت دارد :
وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد !
کارگردان به کسی خرده نگیر
روی در نقشه دریا آبی
زیر پر پر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک ؟ بی تابی !
زنگ تاریخ فقط می خوابی؟
- شب نخوابیده ام آقای دبیر

اما به طور کلی چنان که گفته شد مفاهیم مطرح شده و نیز جنون دلپذیر زبان ، در موسیقی مسمط بهتر می نشیند . حتی در همین پرداخت مدرن نیز هر گاه شعر و نیز روایت به سمت پریشانی می روند حاصل کار خواندنی تر می شود .
نکته دیگر حضور مفاهیم و اندیشه های عرفانی به خصوص در سه مسمط اول است که تعلق خاطر شاعر به دنیای کلاسیک را نشان می دهد . مفاهیم بنیادینی نظیر مرگ ، پرستش ، زندگی و نظایر آن به خوبی در شعر در هم آمیخته اند. مثلا در بند زیر مفهوم تسلسل به زیبایی نشان داده شده است :
حلقه ماه ، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد
بی زمان باش و عاشقانه بیا

در کتاب « زخمه» باز هم همان رویکرد شاعر دیده می شود : توجه به زبان خاص ، استفاده از موسیقی ، پرداختن به مفاهیم بنیادی و .... بنابراین بحث را بی جهت طولانی نمی کنم . اما ذکر این نکته ضروری ست که دیگر اینجا با قالب متفاوت و خاص مسمط روبرو نیستیم بلکه به سراغ فضای غزل رفته ایم و بنابراین برخی کاستی ها بیشتر خود را نشان می دهند .
مهمترین نکته به نظر من تک ساحتی بودن شعرهاست . به عبارت دیگر جعفری به برخی مضامین بسیار علاقه دارد : زن بودن در مقابل مرد بودن ، درد کشیدن ، تنهایی و .... فضای سرد و مغموم و عصیان زده شعرهای جعفری در یک یا چند غزل می تواند جذاب باشد اما وقتی با کتابی روبروییم که 59 غزل را در خود جای داده است وقصد فراروی از این فضا را هم ندارد ، حاصل کار به ملال مخاطب می انجامد . به عبارت دیگر مخاطب با دو پرسش اساسی روبرو می شود: آیا شاعر درخششی در زندگانی سراغ ندارد که فضای تاریک شعرش را به تلالویی شادمانه حتی برای لحظه ای آذین ببندد ؟! به راستی خود شاعر غزلهایش را یک بار دیگر مرور کند و بسامد کلماتی نظیر درد و داغ و زخم و ... متعلقات آنها را بررسی کند و بعد به این بیاندیشد که چرا ؟! ...دیگر این که گیرم شادمانی عنصر گمشده زندگی شاعر است ، آیا نباید در هر شعر رویکرد تازه خودمان را نسبت به این مفهوم بی لذتی نشان بدهیم ؟... درست است که هایدگر می گوید هر شاعر بزرگی یک شعر ناسروده دارد و تمام عمر خود را صرف سرودن آن شعر ناسروده می کند و هیچگاه موفق به سرایش آن نمی شود ؛ بهترین شعرهایش به این شعر ناسروده نزدیک ترند و بدترین هایش دورترین و این شعر ناسروده همواره ناسروده می ماند . اما مساله اینجاست که شاعر باید بتواند هر لحظه از زاویه ای و با تصویر دیگرگونه ای و در فضای متفاوتی به سراغ آن برود تا شعر تازه خلق شود نه اینکه دایما با یک سری واژگان خاص در دنیایی مشابه با اثر قبل ، همان حرف را با اندکی بالا و پایین تکرار کند . گلایه من از شاعر به این دلیل است که او حتی گاه برخی کشفهای درخشان خود را نیز قربانی این تکرار ها می کند و به بازخوانی ضعیف یک کشف قدرتمند می نشیند . شاعری که در یکی از درخشان ترین غزلهای «پیانو» نوشته است :
«خطاط آ می نویسد آ پشت آ پشت آ آ »
امروز برایمان نوشته است :
خدا به آی خودش درد را صدا کرده ست
که درد می کند از بس خدا خدا کرده ست
«زخمه»
و :
مفعول جاودان منم و رای درد
آمین همیشه می دمد از آی درد
درمان امانتی ست به امضای درد
بر آستان امنیتم جای درد
«یکی امین دانا دربان کنم»
«هفت»
در واقع بازخوانی آشکارگوی کشف موسیقایی درخشان شاعر ،در این دو مثال اخیر از حلاوت آن به شدت کاسته است و در بیانی بی رحمانه ، نوعی خیانت به خود محسوب می شود .
از سوی دیگر شاعر در مجموعه غزلهایش از تصویرهای عینی فاصله گرفته است و به تصاویر ذهنی و انتزاعی بیشتر تمایل نشان داده است . این رویکرد هر چند در مسمط ها هم دیده می شود اما اولا در آنجا تعدد تصاویر عینی و ذهنی تناسب بیشتری دارند و ثانیا اصولا قالب مسمط اجازه این نحو پرداخت را می دهد . اما غزل فضایی صمیمی تر نیاز دارد و ذهنی گرایی صرف نمی تواند به همراهی مخاطب با اثر بیانجامد . به خصوص وقتی که این ذهنی گرایی به مبهم گویی هم برسد :
می نویسم به زمان تا ابد از خود
صفر از دیگر و هشتاد صد از خود
تا به هشتاد هزارش بکشانم
خط خود را که خودم می کشد از خود
خط اگر بشکندم نقطه به نقطه
نقطه هایم بگذارند رد از خود
خوب خوابم شد و بیدار بدم شد
تا کجا می کشم این خوب و بد از خود
گر چه این پنجره زخم است که باز است
درد در دارد و رد می شود از خود

مقایسه کنید کل این شعر ذهنی را با تصویر عینی مصراع نخست بیت آخر . بی هیچ شرحی ،این مقایسه می تواند بسیار راه گشا باشد .
نکته بعدی از دست رفتن آن شور مسمط ها و تبدیل شدن اش به اندیشه محض در سرایش غزلهاست . اندیشه عنصر مهمی ست . شعر ِبی اندیشه شعری عقیم و ناکارآمد و حتی مبتذل است . اما مساله این جاست که شعر باید شعر هم باشد . شعر تخیل و زیبایی و حساسیت هم می خواهد چنان که شور هم . در یک کلمه ، شاعرانگی نباید فدای اندیشه شود اگر نه می شود مقاله نوشت ! شاعر ما در مجموعه غزلهای «زخمه» گاه چنان به اندیشیدن پرداخته که شعر از نفس افتاده است . این اندیشه ها گاه فلسفی و عرفانی ست :
تن می تواند نباشد اندیشه ها تن ندارند
هر لحظه بیرون می آیند باری به گردن ندارند
هر کس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند
از دیگران می گریزند شخصی به جز من ندارند ...

گاه نیز اجتماعی و حتی زن مدارانه اند :
گردن به پایین زن ، گردن به بالا مرد
دیگر نمی دانم من یک زنم یا مرد
گردن نمی خواهم من زن نمی خواهم
تن واکن از گردن ، تا سر کنم با مرد
آرایشم کردی تا حس کنی مردی
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد ...

و سوال من به عنوان یک مخاطب اینجاست که پس تغزل کو ؟! منظورم صرفا عاشقانگی ومغازله نیست بلکه نگاه تغزلی به پیرامون است . نگاه خیال پردازانه و در عین حال حسی به جهان و اشیاء .
همین نگاه انتزاعی سبب میشود که گاه شاعر به ورطه مبهم گویی بیافتد :
جهان ها مال او ، او با جهان هایش
چه حالی می کند در آسمان هایش
من از او ساده تر هستم که در خاکم
و او پیچیده خود را در همان هایش ...

و گاه تصاویر از نفس می افتند :
من ایستاده ام بر پا با کاسه ای صدا در دست
دیوار رو به رویم هست پژواک هر صدا نزدیک

صدایی که در کاسه است نسبتی با دیوار و پژواک ندارد از سوی دیگر نزدیک بودن پژواک ، تصویر گویایی به دست نمی دهد. به خاطر داشته باشیم که مقصود شفاف بودن بیان است چنان که در همین غزل بیتی داریم که تصویر چندانی ندارد اما بیان شفافش به شدت دلنشین است :
با حرف های سربسته من از سکوت خود خسته
آه ای صدای پیوسته ! نزدیک تر بیا نزدیک

شک نیست مریم جعفری شاعری ست که بر ابزار خود به شدت مسلط است . در همین مجموعه هر گاه شاعر به سراغ عینیت رفته است و نسبت آن را با ذهنیت مشخص کرده است ، به عبارت دیگر حسن تعلیل می آورد ، حاصل کار بسیار درخشان است :
پرنده نیستم اما پری قلم شده دارم
که دوست داشت از اول سفر سفر بنویسد

نگاه کنید به تصویر درخشان و نیز دوگانه خوانی زیبای « قلم شدن ». یا این مضمون پردازی درخشان :
خدا ندید که شب باب طبع شعر من است
که رفت شعله خورشید را زیاد کند

و :
به داستان هو الله دلخوشم هر چند
که آخرش احدی جز خدا نمی ماند

نگاه کنید به بازخوانی «قل هو الله احد»...
گر چه تکراری اند قافیه ها
چار وزن مرا تحمل کن

اشاره پنهان به «چار درد» و شباهت زایمان با سرایش ...این مثال نمونه درخشانی برای پرداخت و اشاره پنهان است .
یا استفاده های درخشان از زبان :
گفت در هوای مردن است دار او ندار او شده است
زندگی برای دوستی فرصتی به او نداده است

رابطه «دار» با «مردن» و نیز با «ندار» شایان توجه است .
نوشتن را صرف کردم گرسنه ماندم همیشه
نوشتم یا می نویسم زنی هستم شعر پیشه

رابطه «صرف کردن» با «نوشتن» و «می نویسم» و «نوشتم» و نیز در خوانشی دیگر با «گرسنه ماندن».
و یا استفاده زیبا از روایت در غزل و زبان سالم :
خواب مانده ام که مانده ام خواب دیده ام که دیده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم کشیده ام
هر چقدر تند می دوم روی خط اولم هنوز
بیست وهشت سال می شود روی غلتکی دویده ام ...

()
هر چند محبوب ترین کتاب مریم جعفری برای نگارنده همچنان «پیانو» ست اما مسمط های کتاب «هفت» به خصوص سه مسمط اول و نیز لحظات درخشان کتاب «زخمه» به من می گوید که شاعر ما آگاهانه در مسیری گام نهاده است که با برخی درنگهای حسی می تواند به فرداهایی روشن تر نیز برسد . چنین باد .

هفت – مجموعه 7 مسمط نو – مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387 – 36 صفحه – 1900 تومان
زخمه – مجموعه غزل - مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387- 77 صفحه – 2900 تومان

*******************************
پنجم اینکه :

چون احتمالا این آخرین پست سال 1387 است و پست بعدی به سال 88 موکول خواهد شد ، عید را به همه همراهان مهربان این وبلاگ تبریک می گویم و غزل زیر را چون همیشه پس از تقدیم به دلنوازترین ، به عنوان عیدانه حضورتان پیشکش می کنم :

«رستاخیز»

آویختی درون غزل چلچراغ را
پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت
پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست
رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد
سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد
هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشکها قناری آوازه خوان شدند
وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –
- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید
گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو
خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود
مست از تو کرد کل فضای اتاق را
()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد
من ...
شرم کرد ...
قافیه را باخت ....
لال شد !

**************************
لحظه لحظه تان سرشار از هزار عیدانه لبخند و بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 7:12 PM

December 20, 2008

شنبه - 30 آذر ماه 1387

سلام
اول اینکه :...
... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی ! ... انداخت خودش را به پای تو خلیج ، با دانه دانه مرواریدهای آمده و نیامده اش ... هر ماسه سفید مرجانی اش ، بوسه ای شد و بر دامن ات نشست ، بلکه نمک گیرت کند ... و بیچاره نمی دانست که نمک گیر تو می شود با همان بوسه ها ! ... حالا تو پشت به «کشتی یونانی» ایستاده ای تا صورتت را با «ناخدا خورشید» توی یک قاب ثبت کنم .... «ناخدا خورشید» دلش خون است از اینکه روزی دیگر باز خواهد آمد و تو دیگر بر ساحل خلیج نخواهی بود...اصلا کشتی اش به همین خاطر به گل نشسته بود ...که روزی تو بیایی و خلیج ، موج در موج ، پیش آمدن ات دف بزند ...آن وقت بایستی و به من نگاه کنی و بگویی : از من وغروب و کشتی عکس بگیر ! ... و من ثبت می کنم لحظه خون شدن دل ناخدا خورشید را در کشتی یونانی ...
vrwrc9.jpg
کشتی ای که به خاطر آمدن تو به گل نشست ....و این را هیچ کس ندانست و نخواهد دانست . جز من که به همه معجزات تو ایمان دارم !

__________________
دوم اینکه : بازم دیر کردم انگار ....!!!
__________________
سوم اینکه :
گزارشی از این روزهای خودم :
-نقد کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی را تمام کردم . از آنجا که زاویه نگاه ویژه ای نسبت به این کتاب و برخی غزلهایش داشتم با اساتید خودم جناب آقای میرافضلی و آقای دکتر ترکی مشورت کردم و راهنمایی های ارزنده ای شنیدم . از همین جا سپاس شان می گویم به خاطر مهربانی همواره شان . همین روزها این نقد مفصل را جایی منتشر می کنم و خبرتان می کنم .

-مجله شعر اخیر- شماره 62 - پرونده شعری مهدی فرجی شاعر جوان کاشانی را مورد بررسی قرار داده است . نقد من هم در این شماره هست با عنوان « انگار که طوفان غزل بر تو وزیده » . فعلا که لینک اش نیست اما در اولین فرصت لینکش را می گذارم تا از نظرات خود بهره مندم کنید .

-مشغول نوشتن نقدی بر کتاب «سمفونی رنگها» سروده امیر مرزبان هستم که امیدوارم نقد منصفانه و به درد بخوری شود ....

-یک دوست قدیمی را بعد از سالها پیدا کردم . مهربانی به نام «آرش مشعشعی» که دوست دوران سربازی در کرمانشاه است و سرپنجه هنرمندی در نوازندگی دارد . یادم نمی رود که سه تار نواختن اش ، فضای سرد سربازخانه را جلا می داد و می گفت نواختن را از صدای استاد شجریان فراگرفته است ! ... استعداد نابی دارد این رفیق شفیق ما . حالا بعد از این همه سال لطف کرده است و مرا یافته است تا خبر بدهد که از دو سه کارم برای آهنگسازی استفاده کرده است . او که این روزها به شکل حرفه ای آهنگسازی می کند و ویولن و کمانچه را نیز به سازهایی که می نواخته ، افزوده است . گذشته از همه این حرفها ، یافتن دوباره دوستی هنرمند بسیار لذت بخش است .

- نقد «عطر تند نارنج» به قلم دوست خوبم «احسان مهدیان» عزیز در روزنامه جام جم منتشر شد . «لینک مطلب»
همچنین خانم مریم جعفری هم لطف کرده اند و بر این کتاب نقدی نوشته اند در روزنامه کارگزاران .«لینک مطلب»
همچنین یک معرفی هم به بهانه چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» در روزنامه «فرهنگ آشتی» چاپ شده است که سپاسگزارم از نویسنده مهربان اش «لینک مطلب - ستون بالای سمت راست ».
______________________________

چهارم اینکه :
دو وبلاگ جدید برای غزل جوان که نخواندن شان کفران نعمت است !
- وبلاگ محمدعلی رضا زاده : که امیدوارم زود به زود به روز شود !
- وبلاگ اسماعیل محمدی با عنوان «شعر و سیگار» : دوست تازه من با غزلهایی جاندار .


چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و برای این پست 2 اثر داستانی و یک نمایشنامه رادیویی :

-کافه پیانو : گمانم که دیگر همه عالم و آدم می دانند که این رمان «فرهاد جعفری» حسابی فروخته است ودهها نقد حسابی و عمدتا مثبت هم بر ان نوشته شده است . کتاب کتاب خوبی ست . مسلما از خواندن اش پشیمان نمی شوید . جذابیت مهمترین مولفه کتاب است . گره های داستانی درست و به جا هستند وشخصیت پردازی ها هم ملموس و دلپذیر . اما آن چه مرا متعجب می کند دو نکته است : نخست این که این کتاب اصولا اثری روشنفکری نیست . به عبارت بهتر نقدهایی که بر این کتاب دیدم این تصور را در من ایجاد کرد که با اثری پیچیده و خاص پسند مواجه خواهم شد . به خصوص توجه ویژه جامعه خاص کتاب خوان به این اثر ، سبب شد تا این باور در من تقویت شود . اما کتاب کاملا اثری ساده و سرراست است . اگر از 20 صفحه انتهایی کتاب ، که واجد اندک پیچشی در خط داستانی ست ، بگذریم ، باقی کتاب کاملا سیری خطی دارد و از لحاظ فرم کلاسیک محسوب می شود . به عبارت بهتر نویسنده اصلا قصد ندارد وارد فضا سازی های ذهنی شود و داستان را کاملا عینی تعریف می کند . البته به نظر من این نکته نه تنها مشخصه ای منفی نیست که اتفاقا کاملا مثبت هم هست . غرضم این است که توجه ویژه و اظهارنظرهای خیلی خاص را درباره این کتاب درک نکردم . نویسنده تسلط خوبی روی اکثر شخصیتها و جنبه های روانشاختی آنها دارد ولی زاویه نگاه خاص یا شیوه روایتی ویژه ای را برای پرداخت اثر انتخاب نکرده است بلکه ترجیح داده است دریافتهای تجربی خود را از این شخصیتها عینا به عرصه کلام وارد کند .
نکته دومی که اسباب تعجب من شد نقدهایی از این دست بود . رسیدن به چنین نتایج درخشانی (!) تنها به سبب پیشداوری های ذهنی و آموزه های حکاکی شده در ذوق منتقد است که موجب می شود هر اثری را تنها با انگاره ذهنی خود تحلیل کند نه آنچنان که واقعا هست . یادم می آید یکی از اساتیدمان می گفت : آن که با جهتگیری سراغ قرآن خدا می رود ، از دل آن کفر بیرون می کشد ! ... مگر نه اینکه «لا اله الا الله» را اگر نصفه نیمه بخوانی و بخواهی از همان نصفه نیمگی مثال بیاوری می شود «لا اله» که عین کفر است !؟
منتقد مورد نظر هم اصولا یادش رفته است که تمام مدارکی که ایشان به شکل جملا ت پراکنده از کتاب صید کرده اند ، در واقع بخشی از تحلیل شخصیت مرد داستان است که در طول اثر متحول می شود و شکل تازه می گیرد . چنان که رابطه او با صفورا - به عنوان یک آنیمای ذهنی- نشانگر این است که بسیاری از آن جملات تنها پوسته سختی است که راوی به دور روح آسیب پذیر و زخم دیده اش کشیده است تا جراحتی دیگر بر او وارد نیاید . و اگر «صفورا»یی باشد توان گذر از این لاک دفاعی را خواهد داشت و اصولا راوی ،خود، آ نرا به کناری می نهد !
از سوی دیگر چه کسی گفته که نمونه یک زن خوب«پری سیما»ست و زن بد «صفورا» ؟!... چنان که گفتم کاملا آشکار است که «صفورا» آنیمای مردی ست که مثل همه جامعه ای که در آن زندگی می کند دوپاره است . معلق میان مدرنیته و سنت . سنتی که او را به سمت یک زن کاملا سنتی ولی با ظاهری امروزی تر مثل « پری سیما» می کشد و مدرنیته ای که او را به سمت «صفورا»یی می برد که در کنار همه مشخصات روشنفکرانه – یا لااقل روشنفکرنمایانه اش – جسارت و نیز تاحدی لوندی را به همراه دارد . این واقعیت مسلما به مذاق برخی زنان – از جمله منتقد محترم – خوش نمی آید اما بی شک حقیقت دارد. صفورا چیزهای مهمی دارد که پری سیما فاقد آنهاست . چیزی که زیر عنوان کلی «جذابیت» طبقه بندی می شوند . همین است که سبب می شود او که «قشنگ تر» از «پری سیما» نیست ، «خوشگل تر» از او باشد ! و اتفاقا به همین خاطر است که همه «پری سیما» های عالم ، باز هم مثل منتقد محترم ، همه «صفورا» های دنیا را «شیطان صفت» می بینند ، در حالی که ، لااقل در کتاب حاضر، نه نویسنده و نه مخاطبی که بدون پیشداوری و ذهنیت های برانگیخته از فمینیسم افراطی و شعارزده وطنی به سراغ اثر می رود ، با چنین تصویری از زنانگی مواجه نمی شود .
اصلا گذشته از همه این حرفها ، مگر منتقد عزیز 20 صفحه نهایی را نخوانده اند که اصولا خط داستانی را متحول می کند و روابط میان شخصیتها در سایه همین پیچش اندک به دگرگونی می رسد ؟! ... یعنی واقعا این قدر سیر تحول راوی در اثر دیریاب و مستتر است که منتقد اصولا آن را ندیده است ودرنیافته است ؟! ...
منتقد ما در ادامه این شاهکار خشمگینانه نقدنویسی معتقد است که کتاب تبلیغ مصرف گرایی ست ! ...خواهر گرامی ! شما کلا انگار با شخصیت پردازی بیگانه اید !...روح حاکم بر جامعه و البته خود راوی برخاسته از این مصرف گرایی ست . کدام جای کتاب – حتی همان صفحه آخر کتاب که به آن اشاره می کنید – آمده است که راوی کاملا منطبق بر نویسنده است ؟! ...نویسنده می گوید از تجربه های شخصی ام برای نوشتن سود بردم . اما آیا گفته است که راوی خود من هستم ؟! ...این دو جمله تفاوت بنیادین دارند . گذشته از این نگاهی به سر و روی کلانشهر درب و داغان مان بیاندازید وببینید که مصرف گرایی از در و دیوارش بالا می رود یا نه ؟! ... و مگر نه اینکه هنرمند باید آیینه زمانه اش باشد ؟! ... به گمان من این خشم بیش از اینکه متوجه کتاب و نویسنده اش باشد ناشی از خشمی فروخورده نسبت به خویش است که در چنبره همین مصرف گرایی اسیر مانده است .
بگذریم ! ...معرفی مان بیشتر نقدی بر نقد شد ! اما گاهی واقعا حیران می شوم از اینکه کسی خود ، اثری را درنیافته است و ضعف خود را با تیز کردن شمشیر بر اثر مورد بحث و البته هنرمند بخت برگشته جبران می کند ....و جالب اینجاست که اصولا مخالف خوانی با خیل عظیمی که کتاب را به چاپ نهم رسانده اند و همه را سطحی و دارای «غیرمتعالی‌ترین آمال» دانستن ، خودش یک مرض روشنفکرنمایانه روزگار ماست که انگار درمانی ندارد ! بگذریم از اینکه لااقل پنجاه درصد همین افرادی که کتاب را خوانده اند و از آن استقبال کرده اند زن بوده اند و به نتایج مشعشع خانم منتقد نرسیده اند و حس نکرده اند مورد توهین واقع شده اند و البته احتمالا ایشان بر اساس کرامات شان معتقدند که اینها همان زنانی هستند که در چنبره نظام مردسالار دچار استحاله شده اند و همه شان چیزی حالی شان نمی شود !! نمی دانم کی یاد می گیریم که به خودمان احترام بگذاریم و یادمان نرود که حداکثر فرق ما با بقیه شاید چهارتا ورق پاره ای باشد که بیشتر خوانده ایم و نظراتی که شاید هیچکدام شان درست نباشد ! ... و جالب تر اینکه همه ما انگار غیبگو هستیم و پیش بینی می کنیم که «نسل‌های آینده که معیارهای متفاوتی خواهند داشت از این کتاب به عنوان یک کتاب تاریخ مصرف گذشته یاد خواهند کرد» ! ...خدا همه را به راست هدایت کند ان شا الله !
خلاصه اینکه کتاب مورد بحث کتاب خوبی ست اما بی شک کتاب متفاوتی نیست . کتابی که از خواندش لذت می برید اما قرار نیست حیرانتان کند.به عبارت دیگر با یک شاهکار طرف نیستید اما وقت تان را هم هدر نمی دهید . مسلما «کافه پیانو» مال همین امروز است . اثری که برای زمان خودش نوشته شده است و قرار است بیشترین اثرگذاری اش را همین امروز داشته باشد ولی همه این ها دلیل نمی شود که اثر بدی باشد .
و البته به نظر من ویراستاری کتاب هم می توانست بهتر باشد . جملاتی مثل «مقنعه اش را می کند» به جای « مقتعه اش را در می آورد » و ... هارمونی لحن را در اثر دچار خدشه می کند .
کافه پیانو – فرهاد جعفری – نشر چشمه – چاپ پنجم تابستان 1387 - 266 صفحه – قیمت 3800 تومان
_____________________

-همه افتادگان : وقتی صحبت از ساموئل بکت می شود احساس می کنیم که الان قرار است یک متن کاملا متفاوت – از لحاظ نوشتاری و معنایی – حمله کند به ذهن و روح مان و کلی کلنجار برویم تا ببنیم سر از چه ناکجا و چه بسا هیچ کجایی در می آوریم ! «همه افتادگان» اما ، این گونه نیست. روایت این نمایشنامه رادیویی ساده و سرراست است اما مثل همه آثار بکت به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار و البته سیاه نیز هست . شخصیتهای محوری روایت زن ومردی سالخورده اند که مرگ را ذره ذره فرو می دهند اما زندگی ،بازیگوشانه و لجبازانه، رهایشان نمی کند .مرگی که انگار از تک تک سلولهای این دو بیرون می چکد و همه دنیا را سیاه می کند. اجرای درخشان بکت از این وضعیت ، در تک تک کلمات و جملات سربرمی کشد و موقعیتی تلخ را در همراهی با طنزی گزنده بازمی نمایاند .گذشته از این نگاه ویژه نویسنده به مذهب – به خصوص قشری گرایی در مذهب – در کاراکتر زن جوانی به نام «دوشیزه فیت» بسیار قابل تامل است . در کنار همه اینها پایان بندی فوق العاده روایت و گره گشایی حیران کننده آن سبب می شود که یکبار دیگر این کتاب کوچک را مرور کنید تا به نکات دور مانده از چشم تان با دقت بیشتری توجه کنید . ترجمه کتاب نیز بسیار روان و همراهی کننده است. خواندن این کتاب کوچک به شدت توصیه می شود .
همه افتادگان - ساموئل بکت – ترجمه مراد فرهادپور / مهدی نوید – نشر نی – چاپ اول 1386 – 79 صفحه – 1000 تومان
____________________

-یک بعد از ظهر با ادگار آل پو : بعضی وقتها یک اثر ان قدر جذاب و خواندنی ست که حتی یک ترجمه نه چندان خوب هم نمی تواند شما را از خواندن آن منصرف کند !... کتاب مورد بحث مجموعهای از چند داتسان کوتاه ادگار آلن پو است با همان سبک درخشان ورویایی . اما متاسفانه ترجمه اثر شانه به شانه درخشش آثار نیست . یک مثال خیلی کوچک :
«در واقع ،در خصوص هر موضوع مورد توجه ، پیچیده ترین علم آکادمی ، هیچ گاه اشتباهی از لیژیا ندیدم .»
پر واضح است که مترجم به سراغ ترجمه لفظ به لفظ رفته است نه بازآفرینی متن . در بسیاری از فصول داستان با جملات تو در تویی مواجه می شویم که اسباب سردرگمی مخاطب است . این جملات مشخصه سبکی «پو» نیستند بلکه برخاسته از نحو جملات انگلیسی هستند و به راحتی با دو سه تقطیع خواندنی تر می شوند . حتی اگر به عنوان یک مشخصه سبکی به این جملات نگاه کنیم ، تفاوت نحو انگلیسی و فارسی سبب می شود که به بازآفرینی دیگرباره متن بیاندیشیم ؛ به گونه ای که همان لابیرنت زبانی را ایجاد کند اما در گستره نحو زبان فارسی .
از این نکته که بگذریم فضای گوتیک آثار «پو» در این داستان های کوتاه به طعمهای آشنایی آغشته می شود : زندگی پس از مرگ و ادامه زندگی در کالبدی دیگر ونیز دنیای مردگان که همه از فضاهای مورد علاقه او هستند . طنز درخشان پو در «چند کلمه با مومیایی» بازیگوشانه تمدن و مظاهر آن را هدف می گیرد و در «تابلوی بیضی» - یا به عبارت بهتر «تابلوی بیضوی» - با تمرکز بر خیالپردازی افراطی هنرمندانه و گریز از دنیای واقعی ، به یک تراژدی تلخ پهلو می زند .
گذشته از داستان آخر که درخشش سایر داستانهای این مجموعه را ندارد ، باقی داستانها قدرت نویسندگی پو و نیز توان او را در خلق پایان بندی های متفاوت به تماشا می گذارند .
یک بعد از ظهر با ادگار آلن پو – مجمعه داستانهای پو – ترجمه بیتا ملک آرا - نشر شهر خورشید – چاپ دوم 1387 – 116 صفحه – قیمت 2100 تومان
______________________

پنجم اینکه :
یک غزل از خودم با دو تقدیم نامه !
این غزل تقدیم شده است به حسن تقلیلی عزیز. چرا که مصراعی از آن ، دیگر گونه خوانی مصراعی از یکی از غزلهای اوست . حسین عزیز سروده بود : «پرواز در توان پر هر پرنده نیست».
و این غزل تقدیم است به همه کسانی که پشت میله ها مانده اند از باستیل قرن 17 تا گوانتاناموی قرن 21 . اما دوست تر دارم این روزها این شعر را تقدیم کنم به بزرگترین زندان روی زمین : غزه !...و شرمی که بر چهره انسانیت نشسته است ....و انگار نه این کابوس لعنتی تمامی دارد و نه کسی دست می جنباند تا بیدارمان کند !

میله ها

پرواز نیست واژهء ملموس میله ها
این واژه مرده است به قاموس میله ها

ما ، اهل ابرها ، همه پابند مانده ایم
در میهمان نوازی ِمخصوص ِمیله ها !

فرجام پرکشیدن ما پرشکستن است
زاییدهء طبیعت ِمعکوس میله ها

یخ بسته اند عقربه ها ؛ صفر مطلق است
سرمای منجمدگر و مایوس میله ها

در خواب اگر چه هر شبه سوزانده ایم شان
هر صبح ، ما و خیزش ققنوس میله ها !

ترسیده اند از من و تو ؛ بالمان کجاست ؟!
رویای پر زدن شده کابوس میله ها

اما عقاب بودن مان یک خیال بود
مائیم آن قناری مأنوس میله ها

«پرواز در توان پر هر پرنده ایست »
ما نا پرنده ایم ! نه محبوس میله ها !

باید به دست بوسی هفت آسمان رویم
اما دویده ایم به پابوس میله ها

___________________
و عشق آزادی ست !
سیامک

Posted by siamak at 5:30 PM

November 15, 2008

شنبه - 25 آبان ماه 1387

سلام

اول اینکه : ...

من که نبودم ! ...اما می دانم! ...می دانم ، به آب که می زنی ، دل به دریا می زند استخر !...قد می کشد از دیواره و سر می رود از خودش !... موجی می شود انگار ؛ شتک می زند خون آبی اش بر دیوار !... بعد دست نوازش که می کشی بر سرش ، دلش آرام می گیرد ... پهن می کند خنکایش را روی گرمای تن ات ... قطره قطره روی پیست پوست ات می رقصد ، سپید !... با چرب زبانی ، آواز گوش ماهی ها را می خواند توی گوش ات ، ناقلا !... فکر می کند تو یادت رفته است که او دریا نیست ... استخر کوچکی ست که دلش برای تو تنگ شده ...فقط دلش برای تو تنگ شده ! ... همین ! ...من که نبودم اما ...می دانم !... ماهی که تو باشی قطره قطرهء آبهای جهان عاشق ات می شوند !...بخار می شوند می روند به آسمان ! ....باران می شوند پخش می شوند روی زمین ! .... آبشار می شوند می روند ته دره! ... و همیشه ... همیشهء همیشه... آواز عشق و شادمانی می خوانند توی گوش من ... من که نبودم ... ولی می دانم !

دوم اینکه :

می دانم تاخیرهای من آن قدر زیاد شده است که هیچ پوزشی را بر نمی تابد ...اما سخت سرگرم نوشتن نقد مفصلی بودم برکتاب خانم «پانته آ صفایی» که هر چند نوشتن اش 3 روز وقت گرفت اما جمع آوری منابع و طرح ریزی نوشتن آن فرصت زیادی برد که البته ، لااقل به گمان خودم ، ارزش اش را داشت . به زودی آن را تقدیم تان خواهم کرد . ... به هر حال معذرت می خواهم که این قدر سرک کشیدن ام از این پنجره طول کشید ....

سوم اینکه :

گزارشی از این روزها . لازم به ذکر است اینها را بیشتر برای خودم می نویسم که یادم نرود !... و برای شمایی که شاید دوست داشته باشید بدانید این روزها چرا گاهی دیر به دیر اینجا می نویسم :
- جلسه نقد کتاب مهدی فرجی عزیز با عنوان « زیر چتر تو باران می آید» در سرای اهل قلم برگزار شد و البته جناب دکتر سنگری ، چنان که از یکی دو هفته قبل از مراسم اعلام کرده بودند ، متاسفانه نتوانستند تشریف بیاورند و قرار بود آقای اسماعیل امینی حضور پیدا کنند که باز هم متاسفانه تر (!) علی رغم این که قول حضور داده بودند ، به علت حضور در جلسه ای دیگر در جلسه حضور نیافتند و دست ما و دوستان در پوست گردو ماند . به هر حال پا پرچانگی حقیر و همراهی خانم دکتر عباسلو کار پیش رفت و اتفاقا جلسه شلوغ و دلچسبی هم شد به لطف شعرهای خوب مهدی فرجی و همراهی دوستان . باز هم تاکید می کنم استقبال مخاطبین از چنین جلساتی می تواند به پویایی بیشتر این جلسات بیانجامد چنان که پر شدن صندلیهای کافه تریای سرای اهل قلم و حضور مهربانانه دوستان در روز برگزاری این جلسه نقد ، سبب دلگرمی مسوولان برگزاری و جدی تر گرفته شدن این روال شد. هم چنین حضور مهربانانه و شاگردنوازانه دکتر محمد رضا ترکی و استاد محمد سلمانی دلپذیر ترین خاطره این روز بود و شرمسار محبت شان هستم . (گزارشی از جلسه در اینجا)
از آنجا که حقیر تنها به عنوان مدعو در این جلسات حضور دارم در جریان برنامه های آتی این نشست ها نیستم ولی می توانید از طریق وبلاگ سرای اهل قلم اخبار مربوطه را پیگیری کنید و اگر پیشنهادی دارید به خانم دکتر عباسلو اطلاع دهید .

- یادداشتی نوشتم بر کتاب « خلسه در خون» مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان کرمانشاه ، که برای دوستان نازنینم اصغر عظیمی مهر و آقای عزتی فرستادم و امیدوارم به کار آید .

- جلسه خانه ترانه مازندران در تاریخ 2 آبان برگزار شد و مهربانمی دوستان سبب شد تا همراه با مهدی موسوی میرکلایی عزیزدر مورد ویژگی های ترانه امروز حرف بزنیم و البته مهم تر از آن از ترانه های شاعران و ترانه سرایان مازندرانی لذت ببریم . جلسات خانه ترانه مازندران ،که در محل حوزه هنری استان برگزار می شود ، جلسات پررونق ماهیانه ای ست که دوستان هم دیار که علاقه مند به شعر و ترانه اند ، می توانند از آن استفاده خوبی داشته باشند .

- روز سه شنبه ( 28/ 8/87 ) ساعت 15 در محل سالن اجتماعات کتابخانه عمومی آمل ، جلسه نقد کتاب « عطر تند نارنج » به بهانه هفته کتاب و نیز چاپ دوم این مجموعه برگزار می شود . از کلیه دوستان ، به خصوص علاقه مندان هم دیار شعر ، دعوت می کنم که حقیر را سرافراز کنند . در ضمن دوستان می توانند مهربانی خود را افزون کنند و نظرات خود را در باب کتاب در جلسه مذکور ارائه کنند . لازم به ذکر است که این جلسات قرار است به شکل سلسله نشست های نقد کتاب ادامه یابد و تنها ، به پیشنهاد مهربانانه برگزارکنندگان ، نقطه شروع آن کتاب مورد بحث است.

- آخر هم اینکه ، چنانکه در بند قبل گفتم ، چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» به بازار نشر آمد و کماکان از طریق «پخش ققنوس» عرضه می شود و دوستان می توانند از طریق کتاب فروشی های معتبر به آن دست یابی داشته باشند . از آنجا که حقیر تعداد کتاب زیادی در اختیار ندارم دوستانی که تمایل به سفارش چند کتاب دارند و امکان دسترسی برایشان وجود ندارد ، مثلا برای انجمن های ادبی یا مواردی از این دست ، لطف کنند و تعداد درخواستی را برای من ایمیل کنند تا از طریق ناشر برای فرستادن آن اقدام کنم . در مازندران نیز این کتاب فعلا از طریق شهر کتاب آمل به فروش می رسد و به زودی ، طی همین یک دو هفته ، در شهر کتاب های ساری و بابل و بابلسر و بهشهر نیز قابل تهیه خواهد بود .

چهارم اینکه :
خوب ! ... امروز زیاد از خودم نوشتم و معذرت می خواهم...بپردازیم به معرفی 2 کتاب :

- عصر پایان معجزات : ( لینک مطلب در اعتماد ملی )

اسطوره يكي از دلنشين‌ترين مباحث هنر است. دنياي فراواقعي اسطوره‌ها و رمزهاي گشوده و ناگشوده فراوان در اين حيطه، فضايي جذاب فراهم مي‌آورند تا هم هنرمند براي توجه به آنها مجاب شود و هم مخاطب. اسطوره نيز مثل هر ابزار ديگري در شعر با رويكردهاي مختلفي به كار گرفته مي‌شود و همين رويكردهاست كه سبب مي‌شود ارزش هنري كار تعيين شود. گاه شاعر تنها روايت اسطوره‌اي مورد بحث را بدون هيچ دخل و تصرفي به شعر مي‌كشد. بنابراين با كمترين كشف شاعرانه‌اي، تنها با يك <نگاه مصرفي به اسطوره> مواجهيم. در برخي آثار ديگر شاعر با الهام گرفتن از اسطوره و ايجاد فضاسازي در شعر، يك <زنجيره تداعي> خلق مي‌كند كه ما را به اسطوره ارجاع مي‌دهد. هرچه در اين شعرها با مكاشفه و واكاوي بيشتر اسطوره طرف باشيم و تداعي‌ها هوشمندانه‌تر و پردامنه‌تر باشند، شعر نيز قدرتمندتر خواهد شد و گاهي نيز شاعر به <ديگرگونه‌خواني يا حتي وارونه‌خواني يك اسطوره> تمايل دارد. به عبارت بهتر، شاعر با دخل و تصرف در يك روايت اسطوره‌اي سعي مي‌كند نگاهي تازه ايجاد كند و تلنگري جدي به مخاطب بزند. اين دست از اشعار كه معمولا‌ رويكردي اعتراضي نيز دارند، مي‌توانند فضاي بيشتري را براي خلا‌قيت ايجاد كنند تا در نتيجه تاثيرگذاري بيشتري داشته باشند.
مجموعه اخير حميدرضا شكارسري از روش اخير سود برده است. كتاب مشتمل بر 18 شعر كوتاه است كه به شكل دوزبانه و با طراحي‌هاي جداگانه براي هر شعر منتشر شده است. در نگاه نخست رويكرد شاعر در ديگرگونه‌خواني و وارونه‌خواني اساطير كاملا‌ به چشم مي‌آيد. اين وارونه‌خواني معمولا‌ به ايجاد طنز در شعر نيز منجر شده است؛ طنزي تلخ و تاثيرگذار كه غالبا توانسته در خدمت شعر درآيد. مثلا‌ در وارونه‌خواني داستان يعقوب پيامبر مي‌خوانيم:
پيراهن معطر
در اعماق پستو
پنهان مي‌كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه مي‌افتد
از بهترين چشم‌پزشك شهر برايش وقت گرفته‌اند.

و يا حتي تلخ‌تر از اين در روايت اسماعيل:
اين فرشته گريان مقصر نيست
ترافيك كور غروب
گوسفند را به تاخير انداخته است
و كارد
سنگ را
بريده است
آنگونه كه گلوي نازك تو را...

آشكار است كه اشعار داراي لحني معترض‌اند و اين اعتراض بيشتر عليه مدرنيته و جوانب آن، رفتار انسان امروز و فراموش كردن دين به مثابه راه رستگاري است. اتفاقا عنوان مجموعه و رويكرد شاعر به اسطوره‌هاي ديني و بازخواني‌شان در جهان معاصر، ما را به خوبي با فضاي انديشگي شاعر آشنا مي‌كند. او به جوهره دين به‌عنوان كلا‌ن‌روايتي فراموش‌شده نظر دارد و سعي مي‌كند با فراخواني اسطوره‌هاي ديني به جهان امروز و خلق دوباره‌شان در اين فضاي ماشيني، استحاله آنها و حتي وارونه‌شدن‌شان را غمگنانه و البته به شكلي طنازگونه به نقد بكشد. ‌
شاعر از آدم ابولبشر مي‌آغازد و همين‌طور به ترتيب نوح، صالح، ابراهيم، ايوب، اسماعيل، يعقوب، يوسف، موسي، خضر، داوود، دانيال، سليمان، يونس، جرجيس، مسيح، اصحاب كهف و قرآن را - به‌عنوان يك مجاز، بدل از حضرت ختمي مرتبت<ص> - در دنياي پرشتاب و ظاهربين و آلوده كنوني با نگاهي تازه واكاوي مي‌كند.
گذشته از بحث‌هاي محتوايي، با مصاحبه آغازين كتاب كه در برگيرنده نظرات تئوريك شاعر هم هست، در اين يك مورد موافق نيستم كه شعرهاي كتاب از فرم گريزانند. شايد «از فرم‌هاي رايج گريزان باشند» - كه البته اين <رواج> هم خود جاي بحث دارد- اما معتقدم اگر غرض از فرم، هماهنگي ‌هارمونيك اجزاي شعر باشد نه صرفا برخي شيوه‌هاي فرميك مثل تكرار و شيوه تقطيع و امثالهم، آنگاه اتفاقا هم كليت اشعار اين مجموعه و هم تك‌تك آنها به واسطه به‌كارگيري كلا‌ن روايتي به نام اسطوره و نگاه ويژه به آن داراي ساختار و ‌هارموني دروني خواهد بود. به عبارت بهتر، در اين كتاب ما اجراي فرمي نمي‌بينيم اما شعر فاقد فرم نيست. ‌
شعر معطوف به خلق تفاوت و شگفتي در درونمايه است و قرار نيست كه در رويه فرمي خود به خلق ديگرگونه‌نويسي بپردازد و اتفاقا به همين دليل نيز جذاب‌تر است:
دماوند از دور پيداست
پرواز من اما
به نوك همين آسمان‌خراش نزديك
ختم مي‌شود
امان از اين فرش‌هاي ماشيني!

نكته مهم ديگر اين است كه شاعر خويش را از اجتماع جدا نمي‌كند و در نقش يك مصلح بركنار از خطا به نقد جامعه دست نمي‌يازد، بلكه خود را يكي از ميلياردها انسان اين دنياي خاكي، اسير همين كژفهمي‌ها مي‌داند و بنابراين در بسياري از آثار، شعر از زبان راوي اول‌شخص بيان مي‌شود:
عبدالباسط دچار افسردگي شد
آنقدر كه تنها بر رف نشست
عبدالباسط آسم گرفت
آنقدر كه خاك خورد
عبدالباسط سكته كرده
دارد
مي‌ميرد
و ما شماره اورژانس را به ياد نمي‌آوريم...

اين مهم سبب مي‌شود كه مخاطب به همراهي بيشتري برسد و در موضوعي چنين دشوار، شاعر از لبه تيغ بگذرد و به ورطه شعارزدگي نيفتد و شعر از منبر وعظ و خطابه پايين بيايد و نكته آخر اينكه هر گاه شاعر علا‌وه بر برخورد دو كلا‌ن‌روايت اسطوره ديني و جهان معاصر، با استفاده از پل‌هاي تصويري يا واژگاني، كلا‌ن‌روايت اسطوره يا افسانه‌اي ديگري را به شعر افزوده، حاصل كار فوق‌العاده شده است. بهترين نمونه اين اتفاق شعر زيباي زير است:
تحمل نهنگ هم حدي دارد
اين همه دروغ هر معده‌اي را سوراخ مي‌كند
بالا‌ مي‌آورد
پينوكيو و دماغش را
و به اعماق اقيانوس مي‌گريزد
حالا‌ از آن همه كدو بر ساحل
پيرمرد هيچ سهمي ندارد
و مگر مي‌توان با شكم گرسنه دعا كرد
پسري از اين هيزم بي‌معرفت سبز شود؟!

اين شعر، برخورد فوق‌العاده‌اي است بين دو اسطوره «يونس نبي» و «پينوكيو» كه بلعيده شدن توسط نهنگ، مفصل ارتباطي اين دو روايت است. از سوي ديگر همان بازخواني اعتراضي اجتماع معاصر نيز در شعر حضور دارد. شعر پر است از تداعي‌هاي متقاطع: نهنگ و اقيانوس با دو خوانش در دو روايت، دروغ، پينوكيو و دماغش، پيرمرد، پسر و هيزم از روايت پينوكيو و كدو بر ساحل، گرسنگي، دعا كردن و سبز شدن از اسطوره يونس(ع) اين همه تداعي در شعر، طيف رنگارنگ زيبايي ايجاد مي‌كند و در كنار اعتراض اجتماعي شعر به معجوني دلپذير بدل مي‌شود.
چنانكه گفته شد، اسطوره و نگاه نو به آن مهم‌ترين ويژگي كتاب «عصر پايان معجزات» است كه درهم‌آميزي فضاي امروزي با اين اسطوره‌ها به اين خوانش نو منجر شده است.

عصر پایان معجزات - حمیدرضا شکارسری- انتشارات هنر رسانه ارديبهشت - چاپ اول - 1387
__________________
نمایش های خوش آیند (جلد دوم) : جلد اول این کتاب برنادر شا را در پست قبلی معرفی کردم . چنان که آنجا هم گفتم طنز شا به نظر من یکی از درخشان ترین نمونه های طنز ادبی ست . در کتاب حاضر دو نمایشنامه وجود دارد : «نمی شود پیش بینی کرد» مثل نمایشنامه نخست کتاب اول چالشی ست در مفهوم عشق . اما جذابیت کار در این است که یکی از موضوعات محوری دیگر نمایشنامه «فمینیسم افراطی» و جریانهای مطلق گرایانه «زن مدار» است و نویسنده انتقادی زیرکانه و عمل گرایانه نسبت به این نوع نگاه افراطی دارد. نویسنده به خوبی نشان می دهد که برخی عقاید جنجالی در ورطه عمل چقدر دچار چالش می شوند و طبیعی ترین حسهای بشری به سادگی اندیشگی مجرد را تحت تاثیر قرار می دهند. روانشناسی دقیق کاراکترها و گفتگوهای نغز و حساب شده از دیگر مشخصه های این نمایشنامه است :
ولنتاین : .... هیچ می دانید در سرتاسر این قرن دلیل پیشرفت و تکامل توپ خانه و ادوات جنگی چه بوده ؟ جنگ مداوم سازنده توپ با سازنده ضد توپ . شما یک کشتی جنگی می سازید که در مقابل مخرب ترین نوع توپ مقاومت کند ؛دیگری توپی فوق تصور شما می سازد و کشتی شما را غرق می کند . شما کشتی سنگین تری می سازید که در مقابل توپ جدید مقاومت می کند . رقیب شما توپ سنگین تری می سازد و باز هم کشتی شما را غرق می کند . خوب ، جنگ یا دوئل میان زن ومرد هم چیزی مشابه این است ..... دختر قدیم برای مصون ماندن از حیله و مکر مرد ، نوعی آموزش کهنه و منسوخ دید . خوب ، نتیجه را می دانید : مرد قدیمی بالاخره دختر را اغوا کرد . مادر قدیمی تصمیم گرفت از دخترش بهطرز موثرتری حفاظت کند – سپر بسیرا قوی تری برای دخترش پیدا کند که مرد قدیمی نتواند در او نفوذ کند . پس به دخترش آموزش علمی داد : طرح شما . این طرح برای مرد قدیمی بسیار گران تمام شد . مرد آن ر اناعادلانه یافت و کوشید ، با آه وناله ، آن را به عنوان طرحی مخالف سرشت زن دفع کند . اما نتیجه ای نگرفت . پس مجبور شد نقشه قدیمی را عوض کند – منظور زانو زدن و شوگند خوردن به عشق و شرف و فرمان برداری و غیره است .
خانم کلندن : ببخشید این کار را زن کرد .
ولنتاین : راستی ؟ شاید حق با شما باشد . بله البته همین طور است . خوب ، مرد چه کار کرد ؟ درست همان کاری را که یک سرباز توپچی می کند : اسلحه ای قویتر از اسلحه زن به دست آورد . خودش را با تعلیمات علمی وفق داد و در جنگ پیروز شد ، درست همانگونه که در جنگ قدیمی بر او پیروز می شد . من قبل از بیست وسه سالگی یاد گرفتم که چگونه زن مدافع حقوق زن را فریب دهم . این ها را سالها قبل دریافتم . ملاحظه می کنید متد من کاملا مدرن است .
خانم کلندن ] با نفرتی ملایم[ شکی نیست !
ولنتاین : اما درست به همین دلیل این روش من در مورد یک نوع به خصوص از دختران کاربرد ندارد .
خانم کلندن : بفرمایید چه نوع ؟
ولنتاین : دختر کاملا فناتیک و قدیمی . اگر شما گلوریا را به روش کاملا قدیمی تربیت کرده بودید ، مجبور می شدم به جای این که در عرض 18 دقیقه او ر ارام کنم ، 18 ماه وقت صرف کنم . بله خانم کلندن ، «تعلیمات عالیه زن» طفلکی گلوریا را درست وحسابی به دام انداخت و این شما بودید که به او تلقین کردید به مطالب «تعلیمات عالیه زن» اعتیاد پیدا کند ....
نمایشنامه دوم کتاب با عنوان «اسلحه و انسان» نیز چالشی عاشقانه است اما این بار مضحکه ای از عشق شوالیه ای و البته همراه با نیش و کنایه های سیاسی در مورد سویس و صربستان و روسیه و ... !
خلاصه این که کماکان برنارد شا توصیه می شود اکیدا ! ...در ضمن ترجمه هم کماکان عالی ست !

نمایش های خوش آیند – جلد دوم – برنارد شا – برگردان : محمود محرر خمامی - نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول 1383 – 227 صفحه – 2200 تومان
_______________________
پنجم اینکه :

یک غزل از قدیم ندیم های خودم ! در ادامه روند گذاشت غزلهایی که برایتان ننوشته بودم .نظرتان برایم مهم است چون شاید بخواهم اینها را هم چاپ کنم . آن روزها در این غزل کمی به کارکرد متفاوت یک ردیف بلند نظر داشتم . استفاده از لحن های گوناگون شاید ، با تاکید روی واژگان مختلف در هنگام خوانش که در نوشتن با Bold کردن شان مشخص تر شده است . تجربه ای بود اما نمی دانم چرا این تجربه را در این غزل دوست دارم !...همین طور الکی !! :

برای از تو نوشتن...


«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است

غم کرد زیر آب سرم را و در ته ِ
دریا ، برای از تو نوشتن هوا کم است

من از شب و ستاره وصحرا نوشته ام
اما برای از تو نوشتن هوا کم است

دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت
حالا برای از تو نوشتن هوا کم است

گیرم که قیس باشم اتاقم جنونکده
لیلا ! برای از تو نوشتن ...هوا...
کم ...
است !

دیوار واژه دور خودم می کشم ، بلند :
«حاشا ! برای از تو نوشتن هوا کم است !»

من بی نفس به کوچه عشق ات رسیده ام
آیا برای از تو نوشتن هوا کم است ؟!

دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟!
زیبا ! برای از تو نوشتن هوا ....
بس است !


* وامی از استاد بهمنی
________________________________
هوای عاشقانه هایتان معطر از شکوفه های بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 6:27 PM

October 14, 2008

سه شنبه - 23 مهر ماه 1387

سلام

اول اینکه :

... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم نرمک دست می افشانی با زیر و بم نت ها تا کوبش پایت رستاخیز هزار ستاره باشد برآسمان شب . دلدل می کند ماه که نور را بر کجای صحنه بتاباند !...آنجا که از موج موج بازوان مهتابی ات ، دریا شرمگینانه پاپس می کشد ...یا آنجا که شب در نفسی عمیق ، لا به لای شلال گیسوان تو ، شب بوهای اساطیری را به یاد می آورد و تازه می شود ... یا شاید هم زمین را که نبض زندگی اش با تپش تند قلب تو تنظیم می کند و گر می گیرد از این همه هیجان ! ... تو می رقصی و جهان گرداگرد تو چرخ می زند ... من نگاه می کنم به جهان و.... رقص تو را می بینم !
_________________________
دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- در ادامه نقدنویسی برای شعر جوان در مجله شعر ، مروری بر شعرهای مهدی جهاندار را را در شماره اخیر مجله شعر ( شماره 60) نوشته ام که مسلما نظر دوستان راهنمای حقیر خواهد بود .
- یکی دو نقد و یادداشت دیگر هم هست که هنوز منتشر نشده است . خبرش را می دهم همین روزها .
- روز پنجشنبه 2 آبان 1387 ساعت 4 بعدازظهردر محل سالن کنفرانس حوزه هنری ساری ، جلسه ماهانه خانه ترانه مازندران برگزار می شود . لطف دوستان چون همیشه شامل حال من شده است و قرار است در مورد ترانه امروز با هم حرف بزنیم . دیدار دوستان موجب نهایت سرفرازی ست .
- جلسه نقد و بررسی اشعار مهدی فرجی شاعر جوان و توانای کاشانی ، با تاکید ویژه بر کتاب اخیر او « زیر چتر تو باران می آید » ، در تاریخ 11 آبان ماه 1387 از ساعت 6-4 بعد از ظهر در سرای اهل قلم با حضور آقای دکتر سنگری ، خانم دکتر عباسلو و این کمترین برگزار خواهد شد. جلسات نقد سرای اهل قلم ، نشستهای صمیمی و پرباری ست . مسلما حضور مهربانانه دوستان اسباب رونق افزونتر و دلگرمی برگزارکنندگان خواهد بود .
آدرس سرای اهل قلم : (خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، کوچه خواجه نصیر، شماره 10)
_________________________
سوم اینکه :
سرکار خانم هوروش نوابی دفتر شعری جدید برای طیف سنی کودک و نوجوان منتشر کرده اند که در کنار توجه به موضوعاتی چون طبیعت ، اخلاق ، مقولات خداشناسی و ... رویکرد آموزشی آشکاری نیز دارد . نام این کتاب «یک نقطه رنگین» است . در ضمن طرح جلد کتاب نیز از دوست گرامی ام آقای مصطفی کارگر است .

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG

آدرس تهیه کتاب : میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
_________________________
چهارم اینکه :

برسیم به کتابهای امروز :

- بادها خواهران من اند : شعر جوان افغانستان نیز مثل شعر جوان ایران ، پرورنده استعدادهای خوبی در عرصه های گوناگون و به خصوص شعر کلاسیک و باز هم به شکل ویژه تر غزل بوده است . هر چند به دلایل گوناگون حضور آقایان در این عرصه پررنگ تر و مستمرتر بوده است . حقیقت این است که حضور درخشان بانوان شاعر ، خیلی زود در پیچ و تابهای زندگی رنگ می بازد و بارها این دریغ را داشته ایم که فلان بانوی شاعر که طعم شعرهاش را هنوز به یاد داریم ، دست از شعر کشیده است ودیگر خبری از او نیست . گفتم که این ریشه در خیلی چیزها دارد و نمی شود تنها با تکیه بر جامعه مردسالارانه و شعارهای کلیشه ای و دهان پرکنی از این قبیل به ریشه یابی آن پرداخت و بی شک بررسی این عوامل در حوصله این مقال نیست . در واقع نوشتن این مقدمه برای طرح یک سوال و یک هشدار بود . هشدار این که چرا ما بانوان شاعرمان را این قدر زود و حتی گاه در اوج پختگی و شاعرانگی از کف می دهیم و نیمی از شاعرانگی ها و حسهای اجتماع خود را فرو می نهیم .
محبوبه ابراهیمی اما ، به نظر می رسد بر آن است که راه خود را ادامه دهد . هر چند دفتر شعرهای «بادها خواهرانم من اند» در بردارنده شعرهای خیلی جدیدی نیستند و بیشتر این شعرها را مخاطبان پیگیر غزل امروز اینجا وآنجا در مجلات ادبی و وبلاگهای و سایتهای گوناگون و علی الخصوص وبلاگ خود خانم ابراهیمی خوانده اند ، اما به هر حال نفس انتشار کتاب این نوید را می دهد که کار شعر یکسره رها شده نیست و شاعر هنوز دغدغه شعر را به همراه دارد . شاید در این میان همراهی با همسری شاعر و خونگرم چون سید ضیا قاسمی ، کم تاثیر نباشد .
گذشته از این مطالب حاشیه ای – که گاه چنان که گفتم ،مهمتر از متن هم می شود ! - در این دفتر شعر کم حجم ، با غزلها و چند شعر سپید از شاعر جوان مان روبرو می شویم . شعرهایی که دو خصوصیت عمده در دل خود دارند : صمیمیت و زنانگی .
«زنانگی » یک عبارت کلیشه ای در نقد شعر بانوان است . هر منتقدی دوست دارد وجه زنانه زن را در شعرهای بانوان شاعر ببیند و پررنگ کند . اما هیچکس به جنبه مردانه شعر مردان کاری ندارد !! این نکته به همان کلیشه گرایی در نقد برمی گردد . از سوی دیگر همین کلیشه سبب شده است که بانوان شاعر نیز به دم دست ترین شیوه ها و گاه - در مورد متشاعران - حتی به سخیف ترین روش به سراغ این زنانگی در شعر بروند که نمونه آوردن تنها اسباب تطویل می شود و مخاطبان شعر بی شک در ذهن خود نمونه های بسیاری سراغ دارند .
اما آن چه ، علی رغم توضیح فوق ، سبب می شود که بر « زنانگی» شعر ابراهیمی تاکید کنم نوع خاص این نگاه و نیز صداقت موجود در آن است . به عبارت بهتر شعر ابراهیمی مهربانی و عاطفه زنانه را نسبت به همه چیز ، در کنار یک نوع مادرانگی پنهان نسبت به کل موجودات در خود دارد . در برخی شعرها این نگاه خیلی زیرپوستی ست . مثلا در این شعر که برای وطن دردکشیده شاعر نوشته شده است ، شما نوعی حس مادرانه و نوازش گرانه حس می کنید . انگار که مادری برای فرزندش دل می سوزاند :

دوباره تلویزیونها تو را نشان دادند
و صبح مردم خوشبخت را تکان دادند
تورا ، سیاهترین روزگار آدم را
نشان مردم آسوده جهان دادند
مهم نبوده که بر تو چگونه صبح شده
پرنده هات چرا دسته دسته جان دادند ؟
فرشته های نگهبان شانه های زمین
دوباره بال زدن یاد کودکان دادند
دوباره خون به دل مردم جهان پاشید
دوباره تلویزیون ها تو را نشان دادند

به گمانم نمی شود این شعر را جز با صدایی زنانه تصور کرد ! این نکته نه به واژه مشخصی بر می گردد و نه به اشاره مشخصی به جنسیت ؛ بلکه برخاسته از حس کلی شعر و جنس کلی واژگان و تصاویر است .
در برخی شعرهای دیگر اشاره به زنانگی آشکارتر است :
....
که تاک
پوست بترکاند
من قد بکشم
تا خوشه خوشه نگور
بپیچد
دور ساق ها
دور بازوهایم

و در برخی کاملا صریح :
صبح می شود و باز کودکی بهانه گیر
خستگی، ملال ،غم ، نان و چایی و پنیر
چشم را نمی شود روی صبح واکنی
صبح چادری به سر ، رفته پشت نان وشیر
صبح رخت های چرک – صبح ، کوه ظرفها
در اتاق کوچکی باز می شوی اسیر ...
این شعر آشکارا بررسی همان علل و عواملی ست که در مقدمه گفتم : دلایل رکود شعر در بانوان شاعر ، غرق شدن در روزمرگی هایی که ...
در خودت فشرده ای ابرهای تیره را
صبح تازه ات بخیر آسمان دور و دیر !
نه ! به دست و پا زدن دل رها نمی شود
یا پرنده شو، بپر ! یا به خانه خو بگیر !

و شاعر با این نهیب راهی تازه می یابد برای کشف شاعرانگی ، برای کشف زندگی :
صبح ، سیب ، صبح ، گل – از دقیقه ها بچین
پیش از آن که بسپری دل به خاک ناگزیر
از گلوی خسته ام زندگی ! غزل بخوان
زیر دست و پای غم ، ای ترانگی نمیر !

این نوع نگاه زنانه در شعر ابراهیمی کاملا قابل ردیابی ست و از «اصرار بر زنانه سرایی» مد روز فاصله نجومی دارد و درست به همین دلیل قابل ستایش و نیز قابل تامل است .
چنان که گفته شد سادگی وصمیمیت در کنار پرهیز از پیچیدگی های تصویری و ابهامهای بی دلیل ، در همین نمونه ها نیز قابل ردگیری ست .
از سوی دیگر ، مثل همه شاعران دور از موطن و به خصوص شاعران افغان این سالها ، آوارگی در کنار توجه عاشقانه به وطن مضمون پربسامدی در شعر ابراهیمی ست . تنها برای نمونه این طرح را بخوانید :
گذرنامه ات را ببند عزیزم !
جهان در جیب پالتویت
به گلی بیاندیش
که ریشه دارد
در گلدان پلاستیکی !

و البته مضمون دلپذیر همه شاعران : عشق ، البته با همان طعم زنانه :
حالا که کهکشان منی ، ماه مشتری !
ناهید و اشک و آینه دارم ، نمی خری ؟
امشب که گیسوان زمین فاش می شود
بردار از سیاهی شب هام روسری
امشب بیا که بگذرد از سرنوشت ما
شبهای بی ستاره وشبهای بی پری ...

نکته جالب توجه در این شعر – که به اکثر سروده های این دفتر نیز قابلیت تعمیم دارد – توجه به هارمونی واژگانی و فراخوانی کلمات است . به عبارت بهتر هر کلمه توسط کلمه یا کلمات دیگر شعر حمایت می شود و واژگان یکدیگر را در آغوش می کشند . این همراهی ها گاه کاملا آشکار و گاه پنهان است .نگاه کنیم :
در بیت نخست همراهی کهکشان ومشتری و زهره ، اظهر من الشمس است . اما رابطه پنهان تر بین «مشتری» و « می خری» شکل می گیرد و باز کمی پنهان تر بین «زهره» - یا همان ونوس- با زیبایی های زنانه که راوی به آن توجه دارد .
در بیت دوم رابطه «موی سیاه» و «شب سیاه» و نیز رابطه «فاش شدن گیسوان زمین» در شب با «برداشتن روسری» مشخص است اما کنایه پنهان «شبهای من» به غم ها وغصه های راوی ، در شعر ایجاد چندگونگی معنا می کند .
در بیت سوم همان تصویر پررنگ تر می شود و شاعر تاکید می کند که شبهای تاکنون بی ستاره و بی پری بوده است که به ترتیب بر فقدان نور- شادی – و نیز خیال و جادوی کودکانگی اشاره دارد .
از سوی دیگر همراهی «سرنوشت» با «ستاره » - که تداعی ستاره سرنوشت را در خود دارد – و نیز «پری» - که تداعیگر قصه های پریان و خوشبخت شدنهای جادویی ست – هارمونی کلمات را کاملتر می کند.
چنان که می بینید توجه به مضمونها و پرداخت جزء نگرانه شاعرانه در شعر خانم ابراهیمی قابل توجه است .
و البته مثل همیشه می شود پیشنهادهایی به شاعر کرد . پیشنهادهایی که ، باز هم چون همیشه شعر جوان مان ، بیشتر ناشی از سهلگیری شاعر است و معمولا برخاسته از توجه کمتر به زبان :
...و اگر آسمان محال نبود
دل خودش را پرنده تر می کرد
باد بویی غریب می اورد
و خدا از توام خبر می کرد ...

مصراع 4 مثال فوق فصاحت خوبی ندارد . شاعر یا باید می گفت : « وخدا از توام (با)خبر می کرد » یا « و خدا از توام خبر (می داد)» . بماند که تریب « از توام» خودش خیلی روان و صمیمی نیست .
دریاچه ای در تور ماهیگیر می میری
دیوانه ای ! هر روز در زنجیر می میری
در سینه ات می پوسد آخر ماه وماهی ها
آن وقت در لای و لجن درگیر می میری ...

در این غزل خوب باز هم در مصراع چهارم همین سهل انگاری در چینش کلمات دیده می شود . نکته اینجاست که همیشه این ایرادات در شعر جوان ما برخاسته از فعلهای مرکب یا ترکیبات کنایی ست که در شعر دچار استحاله نامناسب می شوند . در مصراع دوم قاعدتا شاعر می خواهد بگوید : « آن وقت در لای ولجن (گیر می کنی) و می میری » یا اینکه « آن وقت ، بالای و لجن درگیر، می میری» که در واقع جمله داخل گیومه قیدی می شود برای فعل مردن . به عبارت بهتر ترکیب « در چیزی درگیر بودن» فصیح نیست و اصولا وجود ندارد ؛ یا باید گفت « با چیزی درگیر بودن» و یا « در چیزی گیر کردن» .
اینها ملانقطی بودن نیست ! بلکه کمک به روان تر شدن شعر است . به عبارت دیگر در شعری که مهمترین ابزارش صمیمیت و لحن نزدیک به گفتار است ، لغزشهای این چنینی سبب ایجاد تصنع و دور شدن مخاطب از حس می شود که به انتقال احساس شاعرانه لطمه می زند یا لااقل آن را دچار وقفه می کند . حال آن که با اندکی توجه کاملا می توان آنها را اصلاح کرد .
خلاصه آن که « بادها خواهران من اند » دفتری دلپذیر است و ایمان دارم که ادامه حرکت شعری خانم ابراهیمی ما را به جهان هایی زیباتر نیز رهنمون خواهد کرد .

بادها خواهران من اند - محبوبه ابراهیمی - انتشارات سوره مهر - چا پ اول 1386 - قیمت : 400 تومان
_____________________

- نمایشهای خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) : طنز مقوله غریبی ست . خیلی وقتها وقتی یک طنز از زبانی به زبان دیگر بر می گردد و از فرهنگی به فرهنگ دیگر نقل مکان می کند ، همه شوخ طبعی خود را از دست می دهد ! به خصوص در مورد طنزهای ملل انگلیسی زبان و باز به ویژه در طنزهای بریتانیایی این نکته بیشتر دیده می شود و بارها شده است که وقتی بریتانیایی ها از خنده روده بر می شوند ، حتی لبخندی کمرنگ هم بر لبان ما نمی نشیند ! این بیشتر برخاسته از همان تفاوتهای فرهنگی ست و کدهایی که برای ما قابل دسترسی نیست .
در کارهای «جرج برنارد شا » اما این دلپذیری و طنز انسانی به شدت قابل ادراک است . طنز شا تکیه بر اندیشه دارد و معمولا بسیار روانشناسانه است . به هیچ وجه درگیر لفاظی نیست و کمتر به بازیهای زبانی یا خصوصیات قومی توجه دارد بلکه بیشتر تکیه به درک عمیق نویسنده از هستی شناسی انسان و رفتارهای انسانی و نیز جهان بینی رندانه او دارد . همین نکته سبب می شود که در سطر سطر کتابهایش بتوانی یک «آفرین» نثار نغزگویی هایش کنی و جملاتش را مثل جمله قصار از بر کنی :
.... خدا شما را رذل و مرا احمق آفرید . به عبارت دیگر ، من از نظر شما احمق ام و شما از نظر من رذل اید . [...] به من نیامده که در خلقت خدا فضولی کنم . تا وقتی شما با همان اخلاق قبلی و بدون هیچ ریا وتزویری ، با همان رذالت ، و با افتخار به آن رذالت و توجیه آن ، به این جا بیایید ، قدمتان روی چشم اما [...] هیچ خوش ام نمی آید که سرم را شیره بمالید و ریاکارانه خودتان را یک کارفرمای نمونه جا بزنید . حال آن که همه این دوز وکلک ها برای این بوده که می خواستید نظر انجمن ولایتی را برای عقد قرارداد جلب کنید . [...] نه ، من دوست دارم انسان با خودش روراست باشد ، ولو آنکه بدذات و شرور باشد . خوب دیگر ، حالا یا کلاه تان را بردارید و بروید ، یا بنشینید و یک دلیل خوب رذیلانه به من ارائه دهید که تمایل شما را به ادامه دوستی با من به ثبوت برساند ...
و یک جمله هم برای شاعران :
.. این کاری ست که همه شعرا می کنند . آن ها با صدای بلند با خودشان حرف می زنند ؛ و دنیا حرفهای آنان را استراق سمع می کند ....
دوست ندارم که با توضیح بیش از حد لذت کشف کتاب را از شما سلب کنم تنها به همین بسنده می کنم که « کاندیدا» به تحلیل عشق و روابط زناشویی تکیه دارد و «مرد سرنوشت» با محور قرار دادن شخصیت ناپلئون ، هجویه ای برای قدرت طلبی ها و جنگ افروزی هاست .
خلاصه که خواندن آثار «شا» به طور کل و این کتاب توصیه می شود . لازم به تاکید است که ترجمه کتاب هم به زیبایی و روانی انجام شده و بر حلاوت کار افزوده است .

نمایش های خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) – برنارد شا – ترجمه محمود محرر خمامی – نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول پاییز 1383 – 1500 تومان

_____________________
پنجم اینکه :
غزلی بخوانید از خودم تقدیم به او که در هر حرکت سرانگشتش جهان را به رقص می کشد !


« سماع »

من با توام ، بغل به بغل، چرخ می زنم
با واژه های مست غزل چرخ می زنم

« بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »
من هم به روی موج عسل چرخ می زنم

هنگامه ای ست ! زلزلت الارض ..چشم تو !
زل می زنم به عمق گسل ؛ چرخ می زنم

هر عشق حاصل عطشی جاودانه است
من تا ابد درون ازل چرخ می زنم

من چرخ می زنم که بمیرند غصه ها
انگار بر مدار زحل چرخ می زنم (1)

با مولوی به شعشعه شمس می رسم
با «کاروان» شیخ اجل چرخ می زنم (2)

هم صوفیانه می زده ام با خود خدا
هم کافرانه دور هبل چرخ می زنم

در کافه ها ، معابد بودا و خانقاه
در سومنات و تاج محل چرخ می زنم

شادی رسالتی ست که بر دوش آدمی ست
پس روی سازمان ملل چرخ می زنم !

دنیا شده عفونت تکرار در سکون
پس تیغ می کشم به دمل ؛ چرخ می زنم

شاید که شیر نیستم اما کلاغ چه ؟!
روباه زادگان دغل ! چرخ می زنم !

[]
تا این کلاغ را برسانی به خانه اش
بانوی من ! درون غزل چرخ می زنم ....


پانوشتها :
(1) در نمادشناسی زحل الهه و نشانه مرگ و نیستی نامیده می شود .
(2) ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود - سعدی
_________________________
زندگی تان رقصان رقصان در آغوش هزار بوسه ناگهان !
سیامک

Posted by siamak at 4:56 PM

August 18, 2008

دوشنبه - 28 مردادماه 1387

سلام
اول اینکه : ...

از هیاهوی چشمهای تو که دور می شوم ، حس می کنم تازه صدای قناریها و جنبش باد را میان شاخسار درختان می شنوم . رود را می شنوم که در بستر کوه می آید و آواز می خواند . آخر چشمهای تو نمی گذارند صدای هیچ چیز دیگر به گوش من برسد !... انگار به همه چیز چسبیده ای و نام تو در گلوی همه کائنات تکرار می شود . به همین دلیل وقتی دور از توام ، کودکانه به کشف چیزهای تازه می روم .قلوه سنگها را در دستم می گیرم و به سکوتشان گوش می دهم ...علفها را نوازش می کنم و آواز رستن شان را در تک تک آوندهایشان می شنوم...آفتاب را می بوسم و ترانه گرما را مرور می کنم در حرارت بی پایانش ...مثل کودکی که توی پارک سرکوچه شان با هر درخششی ذوق می کند و به دنبالش می دود !...اما خیلی زود ، زودتر از آن چه به تصور درآید ، عین همان کودک ، دلم برای چشمهای تو تنگ می شود ...هراسان نگاه می کنم به آفتاب و علف و سنگها و رود !... به دنبال هیاهوی چشمهای تو می گردم و دلم از این همه صدای خالی از تو هراسان می شود و می ایستد ... لب ورمی چینم و چشم می چرخانم به دنبال نگاه تو ...می دوم و می دوم و بازمی گردم به تو که در شریان هستی جریان داری ...آن وقت قلبم دوباره تپیدن را از سر می گیرد ... و تو دست می کشی بر سر دلم تا آفتاب و علف و رود و سنگها دوباره مهربان شوند ...

*******
دوم اینکه :

کنگره مردمی «میلاد آفتاب» در خمینی شهر با هجده دوره برگزاری ، دیگر اتفاقی تازه در عرصه ادبی کشور محسوب نمی شود اما طراوت و سرزندگی آن ، چنان است که گویی تروتازه ترین اتفاق ادبی کشور رخ داده است .
این که هزاران نفر از مردم یک شهر ، سه روز متوالی آن هم بیش از 7 ساعت آگاهانه پای شعر بنشینند ، چیزی ست که به اعتراف همه شاعران مدعو در هیچ جای ایران مشاهده نمی شود . مهم در این میان اما، لزوم بهره گیری از این تجربه و واکاوی چرایی این حضور چشمگیر است.
حمایت مردمی این جشنواره بی نظیر است آن هم نه فقط در اجرا ، که در همراهی و هم حسی با شاعران و درک عمیق عمومی از شعر . می شود چنین تصور کرد که علاقه مندی مردم به دین سبب شده است که این کنگره شعر آیینی چنین با استقبال مخاطب عام روبرو شود اما به نظر نگارنده حضور شعرهای آزاد و حتی طنز و استقبال عمومی از آنها ، نشانگر این نکته است که سلیقه شعری مردم خمینی شهر چیزی ورای نگاه ویژه به مذهب است . شک نیست که حضور مردم در سالهای نخستین این کنگره می توانست ناشی از همین انگیزه مقدس باشد چنان که امروز نیز وجه غالب اعتبار کنگره میلاد آفتاب ادبیات آیینی و به خصوص ادبیات عاشورایی ست ؛ اما اکنون با گذشت هجده سال ، سلیقه عموم مردم ، به دلیل حضور شاعران مطرح و قدرتمند از سراسر کشور ،چنان فزونی یافته است که نه تنها شعر آیینی خوب را پاس می دارند که اصولا شعر خوب را از بد تمیز می دهند وگاه به نکاتی اشاره می کنند که نگارنده حتی در جلسات تخصصی شعر نیز این ظرافت و شعرشناسی را کمتر دیده ام .هزاران تن متفکرانه با شعرآیینی می گریند، با شعر طنز می خندند و با شعر عاشقانه به سماع می آیند و... همه با هم !
از سوی دیگر اثرات این جشنواره را در کمیت وکیفیت شاعران خمینی شهری به عینه می توان دید . در شهری که همه چیز در ایام کنگره ، رنگ و بوی شعر به خود می گیرد ، احساس می کنی که در هر دم و بازدم شعر تنفس می کنی ، شعر می نوشی ، شعر راه می روی و شعر می پوشی !
چنان که گفته شد شعر آیینی ، به حق ، ستون فقرات کنگره میلاد آفتاب است ، اما حضور طیفهای گوناگون شعر توانسته است بر تنوع نگاه و در نتیجه بالا بردن فرهنگ شعری ساکنین این دیار بیافزاید. هزاران نفر از مردم خمینی شهر ، پیر و جوان ، زن و مرد ، می آیند که شعر بشنوند و شاعر را پاس بدارند . این یعنی شعرهر جا مخاطبش را بیابد ارج می بیند و مردم خمینی شهر با درک شگفت آورشان از شعر ، دلیلی دیگر بر این ادعایند .
کاش مسوولین شهری و استانی و کشوری ، چنین دستاورد بزرگی را پاس بدارند و فارغ از همه چیز ، چون همه مردم ، فقط و فقط به شعر بیاندیشند تا صلابت و سلامتی این چنین در عرصه فرهنگ این دیار و در سایه سار آفتابی نام سالار شهیدان و نیز به برکت مهربانی و صفای مردم خمینی شهر ، استوار باقی بماند . چنین باد. ( این مطلب در روزنامه همشهری چهارشنبه مورخه 30/5/87 تحت عنوان « وقتی شعر بر اریکه می نشیند» منتشر شد.)

دیگر اینکه : سپاس بی پایان خود را تقدیم می کنم به مهربانی بی دریغ آقای امیرخانی ، آقای خندان ،آقای حاجی هاشمی ،آقای صفاریان و... و البته سعید بیابانکی عزیز و آقای خاسته و همه شاعران خوب خمینی شهری و نیز اصفهانی به پاس محبتهای بی شمارشان و زحمتهایی کشیدند .

*******
سوم اینکه :

سلسله مطالب ستون «دنیای مجازی» در صفحه شعر جوان روزناتمه جام جم پنجشنبه ها ادامه دارد :
-نگاهی به وبلاگ و شعرهای جواد زهتاب و شعری از او

*******
چهارم اینکه :

برسیم به بحث کتاب :
-ژاک قضا قدری و ارباب اش: حیران کننده است که نویسنده ای در سالهای پایانی قرن 18 به چنین فرم زیبایی در ارائه روایت دست یابد . دنی دیدرو در اثر کلاسیک اش با استفاده از فرم نگارشی نمایشنامه و با استفاده خارق العاده از فاصله گذاری برشتی – توجه کنید که او سالها قبل از برشت زیسته است ! – به فرمی فوق العاده رسیده است . این حضور گاه و بیگاه نویسنده در متن و سخن گفتن رو در رو با مخاطب چنان ظریف و در خدمت محتوای اثر است که به پویایی هر چه بیشتر متن انجامیده است . همچنین طنز ویرانگر نویسنده که بیشتر حاصل تضادها وقیاسهای معنایی ست به خوبی در ترجمه بازنمایی شده اند . از سوی دیگر درون مایه اثر و تحلیل جبر و اختیار در آن چنان گیرا و استادانه و البته عالمانه است که با پرهیز از هرگونه فلسفه بافی مخاطب را به سرمنزل مقصود می رساند . ناگفته پیداست که ترجمه سرکار خانم مینو مشیری مثل همیشه کم نظیر است .سطرهای پایانی کتاب را بخوانید وطنز اندیشمندانه اش را نظاره کنید :
« ...اما اطمینان دارم در شب موردنظر ژاک پیش خود می گوید : ژاک، اگر آن بالا نوشته باشد که ناموست به باد برود ، می رود ؛ برعکس ، اگر نوشته باشد که ناموست به باد نرود ، هر کاری کنند ، نمی رود ؛ پس بخواب برادر من ...» و خوابش می برد .»

ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو – ترجمه مینو مشیری – انشتارات فرهنگ نشر نو – چاپ اول 1386 – 358 صفحه - قیمت : 6500 تومان
______________
-دیوارها سخن می گویند : ترجمه شعر کار سختی ست و ترجمه ترانه از آن هم سخت تر ! زیرا در ترانه بی پیرایگی کلام سبب می شود که بیشتر عاطفه متن در صمیمیت وسادگی آن و البته حرکتهای زبانی مثل استفاده از عبارات وکنایات مردمی شکل بگیرد . بی شک هیچ یک از اینها در ترجمه به خوبی قابل بازیابی نیست . ترانه های احمد کایا ترانه سرای ملی ترکیه نیز این چنین اند . یغما گلرویی در ترجمه و بازسرایی کم نگذاشته است ؛ حتی سعی کرده است که با سرایشی موزون و قافیه مند و همچنین واژگزینی های مناسب ترانه را در جایگاه خود بنشاند اما چنان که گفتم اصل ترجمه چنین آثاری دشوار و دیریاب است . اتفاقا گاه همین نگاه بازسرا سبب شده است شعری که می توانست با چشم پوشی از وزن و قافیه برجستگی بیشتری داشته باشد در دام فرم گرفتار آید . خلاصه اینکه نمی شود از خواندن آثار ترانه سرایی چنین سترگ چشم پوشید اما گاهی ویژگی ناگزیر ترجمه سبب شده است که بیشتر با یک متن شعاری طرف بشویم :
کسی که تنها برا خلق اش می جنگه
رفیق دوستا ، بلای جون دشمنا !
حیا کنین ! آی ! اونا که حرف دارین ولی ،
در نمیاد از لباتون حتا یک صدا !

و البته درخشش ها را هم نباید از یاد برد . درخشش های برخاست هاز فرم روایی ترانه ها که می توان از این تجربه در ترانه فارسی هم بیش از این سود برد و نیز تصویرپردازیهایی این چنین :
از ماه خندون پرسیدم تو رو
یک دفعه قهر کرد .روشُ برگردوند
از ستاره پرسیدمت اما
زد زیر گریه . بغضشُ ترکوند

دیوارها سخن نمی گویند – احمد کایا – ترجمه یغما گلرویی ، آیدین آقاخانی – انتشارات نگاه – چاپ اول 1386 – 231 صفحه – قیمت : 2500 تومان
__________
-مورچه هایی که پدرم را خوردند : برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در سال 86 کتاب دلچسبی ست . در واقع در میان این همه جشنواره ریز و درشت تنها از طریق خواندن یکی دو تا از آثار برگزیده می توان به سلیقه خوب یا بد برگزارکنندگان پی برد و کتاب علی قانع نشان می دهد که سلیقه هیئت داوران این جایزه ادبی مناسب و قابل اتکاست . نویسنده به خوبی نشان می دهد که قواعد کلاسیک روایت را می شناسد وبه درستی به کار می گیرد وخود را در دغدغه های فرمی بی ربط درگیر نمی کند. یادش می ماند که قرار است داستان بگوید و بنابراین داستان اش را با اتخاذ فرم و زبان مناسب و با پرهیز از پیچیده گویی های فضل فروشانه روایت می کند . از سوی دیگر درون مایه های مناسب و اندیشه جاری در انها به مخاطب می گوید که نویسنده حرفهایی برای گفتن دارند که از قضا معمولا شنیدنی هم هستند . نویسنده به واکاوی شخصیتهایش و نحوه تعاملات انسانی بسیار علاقه مند است و سعی می کند با ایجاد یک گره داستانی و یک موقعیت چالش برانگیز ، شخصیتهایش را به کنش و واکنش وادارد تا در سایه آن ما به عنوان مخاطب به درک بهتری از خود وجامعه خویش ذست یابیم . در کل به نظر من داستان اول و سوم و پنجم و هفتم دلچسب تر بودند . قانع نشان می دهد که می شود به شیوه نوشتن اش اعتماد کرد چون هیچوقت در مقابل متنی مغلق دست خالی ات نمی گذارد .
« ...گفت : خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم وایستادی و پشت مادرت رو گرفتی . نه ...تازه کلی خوشم آمده بود . کیف می کردم از این که پسر سیزده ساله ام روی پاهاش ایستاده و صدای دورگه اش رو تو گلو پیچانده . اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت . اما زدمت . با تمام قدرت . ... می خواستم بعد از این محکمتر بایستی و بلندتر داد بزنی . می خواستم سیلی اول رو خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری .»...

مورچه هایی که پدرم را خوردند – علی قانع – انتشارات ققنوس – چاپ اول 1387 – 111 صفحه – قیمت : 1400 تومان

*******
پنجم اینکه :

یک غزل تازه و کمی متفاوت تر بخوانید از خودم :

کابوس

شاعری در اجاق می افتد
عشق من !... اتفاق می افتد !

نقش کابوسهای تازه من
روی سقف اتاق می افتد :

آبها می روند سربالا
ظلمت از چلچراغ می افتد

گرگ می آید و سگ گله
دارد از واق واق می افتد

عاشق ِ«شهر قصه» در چنگ ِ
گربه های چلاق می افتد

آن عقابی که پرکشید و پرید
عاقبت چون کلاغ می افتد

ماه ماهی شد و به تنگم رفت
ماهی ام در محاق می افتد !

کودکی دست می کشد بر تُنگ ...
... :«گم شو کره الاغ !...می افتد !! »

پشت دستان بچه کلفت دزد
رد کفگیر داغ می افتد

زردی صورت اش یواش یواش
بر درختان باغ می افتد

[]
شعر من مثل بادبادکهاست
شعر ِپرطمطراق می افتد !

***********
شادیانه هایتان مامن هزار کبوتر سرخ بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 5:56 PM

June 25, 2008

چهارشنبه - 5 تیرماه 1387

سلام

اول اینکه : ....
... وقتی خورشید هر روز برای سلام کردن به تو از پشت کوه بر می خیزد و ماه هر شب برای دیدن صورت ات از افق دامن می کشد ، چگونه می شود که یک امروز باید روز تو باشد ؟!
...وقتی بادهای گم کرده راه ، لا به لای گیسوان تو آرامش می یابند و رودساران خنک کوهپایه های البرز به پابوس تو می آیند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو خواند ؟!
...وقتی گلبرگهای کوچک گل سرخ ، برای نوازش سر انگشتان تو ، پیرهن پاره می کنند و درختان ستبر جنگلی پیش پای تو کِل می کشند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو کرد ؟!
... وقتی ساعت دقیقه هایش را به نام تو کرده و تقویم روی برگ برگ خاطرات آمده و نیامده اش نام تو را رقم زده است ، باید رو به کدام روز کرد که روز تو نباشد ؟!
... نام تو ستایش انسان است و زندگی اوج زنانگی توست وقتی بر چشمهای زمین قدم می گذاری ....

دوم اینکه : روز مادر و زن بر همه زنان ومادران این مرز و بوم مبارک باد ....

سوم اینکه : بپردازیم به کتاب :

- در رویای بابل : آخرین کتابی که از داستانهای براتیگان به فارسی ترجمه شده است . ریچارد براتیگان را به سادگی متن و در عین حال تخیل قوی و نیز نوعی فانتزی در نگارش می شناسیم . در این کتاب نیز این خصوصیات به عینه مشهود است . مهمترین نکته کتاب طنز فوق العاده، در کنار نوعی مسخ شدگی و از خود بیگانگی ست . شخصیت نخست داستان به شدت شبیه شخصیت محوری و همیشگی کتابهای ونه گوت «کیلگور تراوت» است با این تفاوت که او علمی تخیلی نویس بود و این یکی کارآگاهی خصوصی و ورشکسته که در عالم خیالی خودش به بابل می رود و زندگی دیگری در آن مکان دارد . ( از همین خلاصه نیز می توان به نقیضه گی این داستان با داستانی از دافنه دوموریه - ایزولدا - رسید که در آن نیز یکی از شخصیتها دارای دو زندگی در دو زمان گوناگون است که بوسیله یک دارو به این توانایی رسیده است .)
اما نکته مهم اینجاست که شیوه روایت و شخصیت پردازی براتیگان چنان است که به زیبایی می توان دریافت که نویسنده تنها از برخی تداعی ها استفاده می کند برای اینکه مسخ شدگی و پوچی انسان معاصر را به تصویر کشد . از سوی دیگر از لحاظ روانشناختی می توان به این نیز اشاره کرد که شخصیت محوری داستان به نوعی واقعیت گریزی مبتلاست چرا که در دنیای واقعی پیرامونش هیچ کس برای او ارزشی قائل نیست ، کسی دوستش ندارد و هر آن چه می بیند نازیباست . پس برای خود دنیایی دیگرگونه و خیالین آفریده است تا از این جهنم به آن بهشت درونی پناه برد غافل از اینکه غرق شدن در همین بهشت خیالی سبب می شود که دنیای اش روز به روز به جهنم شباهت بیشتری پیدا کند . می شود به نکات دیگری نیز در کتاب توجه کرد : مثلا استفاده خلاقانه از ژانر پلیسی آن هم در حالی که بیشتر یک نقیضه سازی این ژانر مد نظر بوده است و اصولا قاتل و مقتول و کارآگاه آن قدر مسخ شده اند که همه چیز شکل یک شوخی سیاه را به خود گرفته است . یا مثلا می شود به کلمه «بابل» و بعد اسطوره شناختی اش توجه کرد و به این نتیجه رسید که نویسنده به دوران شکوه بابل دلبسته است ، آن گاه که «همزبانی» مردم سبب شده بود که حتی دعوی رسیدن به آسمان کنند و همه چیز آن تمدن از هم فرو پاشید آنگاه که دچار « ناهمزبانی » و «بلبله بابلی» شدند. خلاصه اینکه کتاب قابلیت تاویل خوبی دارد و ارزش خواندن بسیار ....در ضمن ترجمه آقای یزدانجو نیز مثل همیشه روان و موفق است ...

... از آن جا نگاهی به تبهکار دست بسته روی کفی انداختم . همان جا دراز کشیده و به سقف زل زده بود . امروز روز خوبی برای او نبود . تبهکاری که روی صندلی نشسته بود قیافه اش طوری بود که انگار با بند تنبان باز وسط گشت و گذار با یک عده راهبه گیرش انداخته اند . تبهکار سومی هم کنار او کف اتاق درازکش افتاده بود. انگار شرکت برق به خاطر عدم پرداخت صورت حساب ، چراغهای طرف را خاموش کرده بود . به گمان ام به هوش که می آمد درباره دنبال کردن حرفه تبهکاری خوب فکر می کرد ، مگر اینکه از کف پزشکی قانونی خوابیدن خوش اش می آمد ....

در رویای بابل – ریچارد براتیگان – ترجمه پیام یزدانجو – نشر چشمه – چاپ اول زمستان 86 - 238 صفحه – 3400 تومان

*****************************
- قصه های قر و قاطی 2 : یادتان می آید یکی دوماه قبل قصه های قروقاطی 1 را معرفی کردم ؟...اگر نه اینجا را در «پیاده رو» بخوانید !...جلد دوم این کتاب شیرین اثر خولیو کورتاسار همان طنز زیبا را با همان «خُلخُلی» های دوست داشتنی دارد . در واقع اینجا دنیای خلخلی هاست و بیشتر ماجراها در مورد آنها اتفاق می افتد هرچند نامی از آنها برده نمی شود و بر خلاف کتاب نخست که بیشتر مربوط به تعامل سه موجود این دنیای فانتزی ( دوست جون ها و بچه مثبت ها و خلخلی ها )بود ،در این کتاب به تعامل خُلخُلی ها با اتفاقات بیرونی پرداخته می شود . مثل همیشه طنز کتاب عالی ست و دنیای فانتزی آن بی نظیر است . به شدت توصیه می کنم این دو کتاب را بخوانید و لذت اش را از خودتان دریغ نکنید . کتاب دارای دو فصل است : «مشغولیت های عجیب وغریب » که حکایتی استثنایی از دیوانگی این دنیای جنون زده است و سرگشتگی ها و بطالتهای بشری را به تصویر می کشد و فصل دوم «دفترچه دستورالعمل ها»ست که نگاهی به برخی عناوین آن ، نیاز به شرح وتوصیف را برطرف می کند : دستورالعمل هایی برای کوک کردن ساعت ، دستورالعمل هایی برای گریه کردن ، دستور العمل هایی برای ترسیدن و ... «مقدمه ای بر دستورالعمل هایی برای کوک کردن ساعت» را بخوانید و طنز و اندیشه عمیق اش را ستایش کنید :

وقتی یک ساعت به تو هدیه می دهند ، در واقع یک جهنم کوچک غرقه در گل را برایت هدیه آورده اند . یک کند و زنجیر از جنس گل سرخ ، یک سلول زندان از جنس هوا . فقط ساعت را به تو نمی دهند ؛ همراه آن ، بهترین آرزوها را هم ارزانی ات می کنند و اینکه امیدواریم یک عالمه وقت برایت کار کند چون یک مارک عالی سوییسی ست و یک سنگ فوق العاده هم دارد . فقط این وسیله ظریف کاری شده را که به مچ دستت می بندی و با خودت به گردش می بری به تو هدیه نمی کنند . خودشان هم نمی دانند – و عمق فاجعه هم همین جاست که نمی دانند – که به تو یک قطعه شکننده و متزلزل از خودت را هدیه می دهند ، چیزی که پاره ای از توست اما جسمت نیست . چیزی که باید با یک بند چرمی به بدنت وصل کنی ، مثل یک دست اضافه که از مچت آویزان باشد . به تو ضرورت کوک کردن هر روزه اش را هدیه می دهند ، لزوم کوک کردن دائم اش را تا همچنان یک ساعت بماند . به تو وسواس توجه کردن به زمان دقیق در ویترین جواهرفروشی ها ، اخبار رادیو و ساعت گویا را هدیه می دهند . به تو هراس از دست دادنش را هدیه می دهند . هراس از اینکه نکند آن را از تو بدزدند یا از دستت زمین بیافتد و بشکند . به تو مارکش را هدیه می دهند و اطمینان به اینکه این مارک از بقیه بهتر است . به تو دغدغه مقایسه ساعتت با بقیه ساعتها را هدیه می دهند . به تو یک ساعت هدیه نمی دهند ، تو خودت هدیه هستی . تو را برای جشن تولد ساعت ، به او هدیه می دهند .

قفصه های قر و قاطی 2 – خولیو کورتاسار – ترجمه جیران مقدم - نشر مان کتاب – چاپ اول 1386 – 58 صفحه – 1200 تومان

******************************
- رویای هشتم : شعر آیینی گونه ای دشوار از شعر است . اینکه بخواهی از دل یک حادثه که بارها و بارها شنیده شده چیزی تازه بیرون بیاوری و به جوهره شعر ناب برسی کار آسانی نیست . مرثیه سرایی و تکرار هزار باره موتیفهای شعر آیینی بدون هیچ کشف وشهود تازه ای ، اگر چه ممکن است تا حدی کارکردهای مذهبی و تبلیغی داشته باشد اما فصل مشترکی با شاعرانگی وادبیات نخواهد داشت که «شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود !» . پس خارق العادگی باید به عنوان یک ضرورت در شعر لحاظ شود . چیزی که مخاطب را غافلگیر کند ، یقه اش را بگیرد و تکانش بدهد !...
شعر بلند «رویای هشتم» اثر سید ضیا الدین شفیعی واجد این نکته هست . در این غزل مثنوی آیینی شما با موتیف های معمول سروده های تقدیمی به حضرت ثامن الائمه مواجه می شوید اما رویکرد خلاقانه شاعر به این موتیف ها و حضور حسی سرشار و عاطفه ای قوی را در واژه واژه شعر و توجه به مضمون پردازی و گریز از مرثیه سرایی در کنار نگاه ویژه به اجتماع کنونی را در بیت بیت آن حس می کنید :

... سر را بلند کردم و خواب از سرم پرید
دلشوره ی حساب وکتاب از سرم پرید
با خود حساب کردم اگر کربلا شود
میدان انقلاب اگر نینوا شود
لابد حسین تشنه و تنها نمی شود
قبلا اگر شده ،شده ،حالا نمی شود
ظهر است ظهر روز دهم ، ازدحام شد
تهران عزا گرفته و قم ازدحام شد
مردم برای طبل ودهل سینه می زنند
از چارراه تا سر پل سینه می زنند
*
پرسیدم از شما و صدا «بمب و بام» بود
میدان انقلاب فقط ازدحام بود
راه ادای کامل دین از کدام سوست
گم می شوم ، «امام حسین» از کدام سوست
مقصد کجاست ؟ عاقبت از یاد می رود
این خط فقط به «عشرت آباد» می رود
عشرت خطوط شهر شما را سیاه کرد
خورشید راه آمده را اشتباه کرد
آقا پیاده می شوم اینجا که کوفه است
سرسبز نیست شهر شما ، بی شکوفه است ...

چنان که دیدید شاعر برای روایت از امام هشتم به کل شعر آیینی سرک می کشد ؛ دمی سر از کوفه ونخلستان سر در می آورد و دمی از کربلای حسین ، گاهی به سوی امام حسن می دود و گاهی سراغ از جوادالائمه می گیرد و ... این سرگشتگی به زیبایی در فرم اثر نیز جلوه می کند وانتخاب قالب غزل مثنوی نیز از همین روست . ضمن اینکه شورمندی شاعر در این قالب ، قابلیت بیان بهتری دارد و حرکتهای راوی در زمان و مکان به خوبی در آن اتفاق می افتد .
علاوه بر این غزل مثنوی چند رباعی و دو دوبیتی وسه غزل نیز در دفتر هست که اگرچه – به ویژه در رباعی ها – تلاش شاعر برای ارائه همین فراروی ها مشهود است اما هیچکدام شورمندی غزل مثنوی را به تمامی ندارند که البته چنان که گفته شد این نتیجه هماهنگی کامل فرم و محتوا وعاطفه وتصویر در شعر نخست است که به خلق اثری به یادماندنی منجر شده است .
خواندن این غزل مثنوی به همه توصیه می شود به خصوص به علاقه مندان و شاعران آثار آیینی ....

رویای هشتم – سید ضیاالدین شفیعی – موسسه انتشاراتی قدس رضوی – چاپ اول آذر ماه 85 - 40 صفحه

***********************************
چهارم اینکه : غزلی به مناسبت روز مادر تقدیم به همه مادران این دیار و ... تو که مادرانه ترین شکل بودنی ...

باران واژه باش بر این شهر بی کتاب
بنویس روی دفتر من شعرهای ناب

بانوی مهر ! طلعت خورشید زندگی !
دستی بکش به صورت جنگل ، به زلف آب

رنگین کمان عاطفه بر آسمان صبح !
ای ملتقای بارش باران و آفتاب !

با من بخوان که قامت اندوه بشکند
«لختی بخند » و خانه غم را بکن خراب

دنیا جنون ِسرعت و از هم گذشتن است
هر بوسه وقفه ای ست در این عصر پر شتاب

با بوسه های سبز تو ما تازه می شویم
سرشار شادمانی و خالی از التهاب

تن خسته از تمامی این سالهای سخت
بر انحنای نرم غزلهای من بخواب

پیچیده عطر نام تو ، پس لال می شوم
حافظ ! برس به داد من و جمله ای بیاب ...

... « ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم » ...
مادر ! تویی پیاله وخمخانه و شراب !

**********************
سایه مهربانی مادر بر سرتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 3:46 PM

May 17, 2008

شنبه - 28 اردیبهشت ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...
... کتابها از سر و دوش هم بالا می رفتند و از گوشه قفسه ها سرک می کشیدند تا زیبایی تو را مشق کنند در سطر سطر سپیدنویسی هایشان !...
دهخدا ایستاده بود بر بلندای جلد چهاردهم لغت نامه اش و داشت چشمهایت سیر می کرد و دنبال لغتی می گشت که زبان الکن را به زیبایی تو پیوند بزند... اما عقلش را که تو دزدیده باشی هیچ کلمه ای در یادش نمی ماند حتی همان لغت نخست جلد نخستین لغت نامه : آب !...و آب داشت می ریخت روی برگ برگ جلد جلد لغت نامه از چشمهای علامه که چشم تو را دیده بود و علم اش بر باد رفته بود !
...بادی نمی وزید !...اما حرکت گیسوان تو ، چنان مشوش کرده بود هوا را که دیوان حافظ ورق خورد و صدای حافظ افتاد به پایت که :
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز
سریر عزتم آن خاک آستان بودی
رندانه خودش را عزیز می کرد برای تو ! ... آن قدر که برش داشتی و گذاشتی لای موهایت بچرخد و برود به سفر چین و ماچین و « زان سفر دراز خود ، عزم وطن» نکند که نکند ! ....
من هم که خیلی وقت است بی وطن شده ام ...شاید هم «بی وتن» ! ...

******************************
دوم اینکه :
ببخشید از تاخیر بسیار !... نمایشگاه کتاب و درگیری های خاص آن سبب شد که این مثنوی تاخیر شود ....در ضمن ممنونم از همه مهربانانی که در نمایشگاه کتاب لطف شان شامل حال حقیر شد ....

******************************

سوم اینکه :

دو خبر در مورد کتابهای خودم :
- «عطر تند نارنج» در تدارک چاپ دوم است . حدود یک ماه دیگر کتاب آماده می شود . دوستانی که تعداد بالا می خواهند لطف کنند و با ایمیل من هماهنگ کنند . دوستانی هم که کتاب را به صورت تک می خواهند لطفا یا از طریق کتاب فروشی اینترنتی « آدینه بوک» خریداری کنند یا اینکه به یک کتابفروشی معتبر سفارش تهیه کتاب از پخش ققنوس را بدهند .... مورد اخیر بی شک به عرضه بهتر کتاب کمک شایانی خواهد کرد که پیشاپیش سپاسگزارم .
- « بر تابی از ترانه» متاسفانه کماکان پخش چندان خوبی ندارد . مسلما همراهی دوستان در شهرهای مختلف و سفارش کتاب به کتاب فروشی ها بهترین کمک است ( پخشهای رسپینا و زرین مهر)...در مواردی که دوستان تیراژ بالا می خواهند لطف کنند و ایمیل کنند تا با ناشر هماهنگ کنم و کتابها برایشان ارسال شود .
*****************************

چهارم اینکه :
چند لینک :
- مجله ادبی پیاده رو شروع به کار کرده است . رویکرد نشریه بیشتر شعر آزاد است و با کادری قوی و شناخته شده مشغول به کار است . میثم ریاحی عزیز سردبیر نشریه است و من نیز در بخش معرفی کتاب چیزکی می نویسم . مطلب این شماره من اینجاست ....

- نقدی که بر کتاب باغهای معلق انگور نوشتم در روزنامه جام جم به همت سینا علی محمدی عزیز منتشر شد . می توانید این نقد را اینجا بخوانید .

- نقدی تحلیلی را که بر شعری از پره ور نوشتم خیلی دوست دارم . به نظرم تحلیل نمادین بدی نشده است . آن را می توانید در مجله شعر ببینید .

- ترجمه های گلاره بانو از براتیگان هم در همان مجله شعر . اینجا را ببینید .
ببخشید که لینکهای این شماره همه اش فقط مربوط به نوشته های خودمان بود ....بگذارید به حساب کم شدن وبگردی هایم در این روزها ....

******************************

پنجم اینکه :
برویم سراغ کتاب :

بیوتن :

بعد از نگارش «من او» و چاپهای متعدد اش و به دنبال چاپ فصل دو کتاب «بیوتن» در «قصه 84» انتظار کتابی خواندنی از رضا امیرخانی پربیراه نبود و امیرخانی با کتاب «بیوتن» پاسخی درخور به این انتظار داده است .
بی شک امیرخانی بعد از این کتاب آماج نقدهای غیرمنصفانه بسیاری قرار خواهد گرفت . تم ایدئولوژیک آثار امیرخانی به ذائقه بسیاری خوش نخواهد آمد و روشنفکرنمایان عرصه ادبیات ، کتاب را به جرم همین « ایدئولوژی مدار» بودن ، متهم و محکوم خواهند کرد ! نکته اینجاست که ما هنوز درنیافته ایم که هنر مفهومی کلی ست که وظیفه اش خلق زیبایی ست و زیبایی مقوله ایست که «ایدئولوژی مدار» نیست . بستن چنین اتهامی به «من او» و « بیوتن» دقیقا مشابه رفتاری ست که با «طاعون» کامو می شود به جرم پوچ انگاری یا مثلا با «قلعه حیوانات» می شود به جرم مبارزه با توتالیتریسم !
در همه این رویکردها ان چه قربانی می شود زیبایی ها و هنرمندی های اثر است و از کف دادن فرصتهایی که به واسطه ادبیات ایجاد شده است . به نظر نگارنده حماقتی بزرگتر از این نیست که امیرخانی را متهم به دولتی نویسی بکنیم و اقبال کارهایش را نادیده بیانگاریم و جماعت مخاطب را کج سلیقه بدانیم !...این نظرگاه تنها سبب می شود که در جهل مرکب ابد الدهر بمانیم چرا که آن که خود را به خواب می زند به هیچ فریاد و تکانی از بیدار نخواهد شد !
«بیوتن» از جهات بسیاری قابل بررسی ست . شیوه روایت ، تکنیک های متعددی که در اثر به کار رفته است ، پختگی اثر نسبت به آثار گذشته نویسنده ، شخصیت پردازی های موثر ، بهره گیری مناسب از ویژگی های زبان و ....
در مورد هر یک از این سرفصلها می شود بسیار صحبت کرد ونمونه های بسیاری آورد اما به سبب پرهیز از اطاله کلام به چند نکته مهمتر اشاره می کنم :
شخصیت محوری «بیوتن» ارمیا ست . نکته مهم اینجاست که اگر چه « ارمیا» شخصیت محوری کتاب نخست نویسنده نیز هست اما این دو شخصیت به طور کامل یکی نیستند ! ....دقت در احوالات ارمیا در کتاب نخست و بررسی خصوصیات شخصیتی او در کتاب اخیر نشان می دهد که اگر چه شباهت این دو به هم بسیار است اما تفاوتهای آشکاری نیز با هم دارند . ارمیا ی کتاب «ارمیا» با أن ويژگی های صوفيانه و گوشه گیریها و انزوای خودخواسته و مجنون وار امکان ندارد – تاکید می کنم تحت هیچ شرایطی ! – به نایت کلاب برود ، در قمارخانه حضور پیدا کند یا اصولا این قدر اجتماعی باشد که از ایران بلند شود و به خاطر یک دختر برود آمریکا و با آن همه آدم جدید سر و کله بزند !
اصولا به همین خاطر است که مخاطبین پیگیر آثار امیرخانی در مواجهه با «ارمیا» ی جدید احساس آشنایی کامل با او را ندارند و از برخی رفتارهایش متعجب می شوند . بله ! این دیگر همان «ارمیای مامان شهین» نیست ! بهترین واژه برای ارتباط میان این دو شخصیت ، «آرکی تایپ» است .
در تعریف «آرکی تایپ» آمده است : مدل یا شکل اصلی یک چیز که موارد مشابه بر اساس الگوی آن ساخته می شوند . ( به همین دلیل آن را کهن الگو نیز ترجمه می کنند ) .
از سوی دیگر در روانشناسی – به خصوص در روانشناسی یونگ – آرکی تایپ به معنای الگویی ارثی از تفکر یا تصویر نمادین است که از تجربیات گذشته بشری نشأت می گیرد و در ناخودآگاه ذهن حضور دارد . در نقد ادبی نیز به شخصیتهای مشابه ای که در اثار گوناگون در جای جای جهان موتیف وار تکرار می شوند آرکی تایپ گفته می شود مثل سوپرمن و مرد عنکبوتی و بتمن و ... که ابرقهرمانهایی هستند که آرکی تایپ هم محسوب می شوند .
ارمیا ی «ارمیا» آرکی تایپ ارمیای « بیوتن» است همان قدر که این دو آرکی تایپ «حاج کاظم» آزانس شیشه ای و همه شخصیتهای مشابه آثار حاتمی کیا نیز هستند . این قرابت از آنجاست که زمینه فکری حاتمی کیا با امیرخانی بسیار نزدیک است و اصولا فراتر از این می توان این گونه ادعا کرد که کار حاتمی کیا در سینما دقیقا مشابه کار امیرخانی در عرصه نویسندگی ست . و درست به همین دلیل کار هر دوی این هنرمندان مورد توجه گسترده مخاطب قرار می گیرد . هر دوی اینها مدیوم خود را به خوبی می شناسند و با استفاده از تسلط خود بر آن و نیز بهره گیری از صداقت عمیق خود به خلق آثاری دست می یازند که حتی اگر اندکی نیز با درون مایه آثار همراه نباشی ، نمی توانی زیبایی و تاثیرگذاری شان را انکار کنی .
از بحث پرت نیافتیم ! گفتیم که ارمیا در کتاب اخیر خصوصیات ویژه ای دارد .مهمترین و در عین حال بنیادی ترین تفاوت این ارمیا با ارمیای کتاب نخست ، دوپارگی شخصیت است که آشکارا در «بیوتن» مورد تاکید قرار می گیرد . پرداخت صدای « نیمه سنتی » و «نیمه مدرن» و چالشهای این دو در ذهن ارمیا ، مهمترین درونمایه اثر است . این دوپارگی تنها برخاسته از تغییر مکان ارمیا و در واقع برخاسته از برخورد شخصیت سنتی او با جهان مدرن آمریکایی نیست بلکه ناشی از همه تجاربی ست که این شخصیت در طول زمان بدان دست یافته است . او دیگر نمی تواند به همان راحتی ارمیا ی کتاب نخست سر به جنگل بگذارد و با ضمیری مطمئن ، دنیا ومافیهایش را به نفع آرامش درونی اش رها کند . او باید دل به دریا بزند چون همین الان نیز در دلش طوفانی به پاست !...پس « آرمیتا» یک بهانه است ؛ آمریکا یک بهانه است ؛ «خشی» یک بهانه است ؛ تا او خود را بهتر و بیشتر درک کند .
نکته جالب دیگر بهره گیری درست نویسنده از اسامی ست . «آرمیتا» قرابت بسیاری «ارمیا» دارد . انگار یک جوری مونث شده ارمیا ست ! ...و اتفاقا همین طور هم هست . «آرمیتا» تجسم آنیمای «ارمیا» ست . در تعریف آنیما آمده است که وجه زنانه مرد می تواند برکشنده و در عین حال تخریب کننده «خود» مرد باشند . هر دوی این موقعیت ها را در کنش میان ارمیا و آرمیتا می بینیم . از سوی دیگر درست به همین دلیل است که سطر پایانی کتاب مفهومی نمادین و رمزی می یابد . پیامک آمده برای آرمیتا با شماره سنگ قبری ست که ارمیا برای خود در همسایگی قبر سهراب نگاه داشته است !...بی شک با هیچ منطق داستانی ای این قضیه رئال نمی تواند باشد ! ...پس سوررئال است . پس مفهوم نمادین دارد . و مفهوم نمادین آن این است که «خود» در این میان مرده است و این پیام برای آنیما رسیده است !...مردن «خود» به دلیل خیلی چیزهاست : چون بی وطن است !... چون بی وتن ( شاهرگ بریده ) است ... و به همین دلیل پیامک می گوید : « اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش ! ...این پیام «خود» به «آنیما» ست . و این نشانه مرگ «خود» است نه مرگ ارمیا !...چرا که نه مجازات قتل در آمریکا اعدام است و نه اینکه اصولا چنین مفهومی – چنان که گفتیم – به شکل رئال قابل استنتاج است .
نکته بعدی بازیهای زبانی هوشمندانه اثر است . کتاب سرشار است از بازیهای زبانی و جالب اینجاست که این بازیها فقط به بازیچه تبدیل نشده اند بلکه به تحرک متن و نیز بهره گیری مناسب از ظرفیتهای معنایی زبان تبدیل شده اند . به عبارت بهتر نویسنده با استفاده از این حرکتهای زبانی به خلق مفاهیمی رسیده است که گاه نتیجه زنجیره تداعی های درون متنی و بینامتنی ست و گاه حاصل خود این ارجاعات زبانی . مثلا « آلبالا لیل والا» که حکم یک ترجیع بند را در این اثر دارد به زیبایی با «البلاء للولاء» - هر بلایی نتیجه دوست داشتن است – گره می خورد و در نتیجه مخاطب و نویسنده و ارمیا با هم در می یابند که صورت ذکر اهمیت چندانی ندارد مهم نیتی ست که در پس ذکر نهفته است و به همین دلیل است که ارمیا شب قدر و ضربت خوردن مولا را در آمریکا با همین « آلبالا لیل والا » ی به ظاهر بی معنای سیاهپوستی می گذراند و جنون خود را رو به آسمان فریاد می زند . در همین جا می توانید به ارتباط شب ضربت خوردن «مولا» با « البلاء للولاء» نیز دقت کنید .
یا مثلا در فصل دوم کتاب که «فصل پنج» نامیده شده است حضور گسترده عدد 5 را در همه جا می بینید : از کربلای 5 تا فیفس اونیو(Fifth ave. ) ؛ از گیو می اِ فایو( Give me a five)- بزن قدش ! - تا خمسه خمسه عراقی ها !...این رشته تداعی های شکل گرفته سیالیتی خاص به متن می دهد که مخاطب را در خود غرق می کند و به سمت شکل گیری معنای مورد نظر نویسنده می برد .
مثال برای این حرکتهای زبانی بسیار است و اصولا تکنیک مبنایی نگارش اثر همین حرکتهای زبانی ست .
از این گذشته استفاده مناسب نویسنده از پاساژهای زمانی و مکانی – که معمولا با استفاده از لولای همین حرکتهای زبانی شکل می گیرد – سبب شده است تحرک روایت افزایش یابد و داستان نسبتا سرراست رمان به روایتی پویا بدل شود.
از سوی دیگر نویسنده تنها به یک یا دو تکنیک خاص بسنده نمی کند بلکه سعی می کند با بهره گیری از تمامی ابزارها ، به سمت کشف دنیای داستانی مورد نظر برود . گذشته از همه مواردی که تا کنون در مباحث تکنیکی اثر ذکر شد می توان به فاصله گذاری برشتی نیز اشاره کرد . نویسنده خود را ، ممیز ارشاد را و حتی مخاطب را نیز به وسط روایت می آورد و به خصوص در یکی از درخشان ترین فصول داستان به لحاظ شیوه پردازش، با مخاطب این چنین بازی می کند که بیا و باقی داستان را خودت انتخاب کن ! ...اگر می خواهی فلان اتفاق بیافتد برو به صفحه فلان اگر می خواهی بهمان شود برو به صفحه بهمان و .... ! جالب اینجاست که در اینجا نیز هدفی بزرگ و حرفی مهم پشت این بازی ست !
« ... مگر شهر هرت است که عاقبت یک آدمیزاد را بدهم دست تو که حالا لم داده ای و کتاب می خوانی و نظریات ارائه می دهی ؟!اصلا مگر دست من و توست عاقبت مردم ؟!.... خدایی حاضری که یک بنده خدایی – مثلا من – راجع به ناهار فردا ظهرت اظهار نظر کنم ... اصلا بیایم دلیل علمی بیاورم که داداش – یا آبجی – بی زحمت فردا ناهار قیمه لاپلو صرف نمایید . همه چه رگ گردنی بشوی که چرا وارد حریم خصوص ما شده ای و چندان به خاطر یک قیمه ناقابل ، چندین عبارت پایان دوره قیمومیت و قیم مآبی به ناف ما ببندی که از خلقت خودمان پشیمان شویم ...اما همین حضرت عالی – یا حضرت علیه – به راحتی می نشینی و برای عاقبت یک آدمی زاد تصمیم می گیری ...به همین راحتی ...»
حرف اصلا حرف کوچکی نیست ! ...آن قدر بزرگ است که حتی شاید توجه نکنی که نویسنده چقدر جالب از بازی زبانی اش همین جا هم سود برده است : قیمه ...قیمومیت !
و مهم هم همین است . هیچ تکنیکی و هیچ ابزاری نباید سبب شود که اصل حرف گم بشود !
ابزار دیگر نویسنده طنز است . طنز آشکارا عصای دست نویسنده است و او به بهترین وجهی از آن سود می برد . این طنز هم در عرصه کلامی ست و هم در عرصه موقعیت و حتی گاه تصویری - علامات سجده واجب - که سبب می شود نفوذپذیری حرف نویسنده افزایش یابد و در حین اینکه تلخی داستان گلوگیر نمی شود ، تراژدی داستان پررنگ تر جلوه کند .
نکته دیگر شکل شخصیت پردازی های نویسنده و نیز کارکرد هر یک از آنهاست . به جرات می توان گفت که هیچ شخصیتی رها شده نیست و همه پرسوناژها دارای تاثیری در روند شکل گیری اثر و به خصوص در شکل گیری و پرورش و استحاله شخصیت ارمیا هستند . به عبارت بهتر هر شخصیتی بیانگر یک شیوه خاص زندگی ست و این شیوه ها در تعامل با شخصیت ارمیا به یک کنش و واکنش می رسند و گرهی از گره های شخصیت او را می گشایند . «سوزی» را ببینید و فصل بسیار زیبای نایت کلاب را و ارمیا را که می آموزد برخی نمازها هیچ فرقی با آن رقص تاپ لس ندارند !...ثواب آنها هم همان قدر بالا می روند که گناه این یکی !
«جانی» را ببینید و شیوه سرسپردگی اش را و ماجرای زخم خوردن و «آلبالا لیل والا» و باقی ماجراها !
« میان دار» را ببینید با تظاهرات جاهلانه اش و مستی ها و زنبارگی ها و ... !
« خشی» را ببینید با قرائت سودمدارانه و مادی اش از همه چیز حتی دین و تاکید نویسنده برای استفاده نگارشی از عدد در گفته های «خشی» برای موکد کردن ذهن شمارشگر و حسابگر او !
و ... .
مهم اینجاست که در این رمان علی رغم اینکه اکثر شخصیتها کاملا نمادی بوده و تیپ محسوب می شوند ، هیچ شخصیت کاملا سیاه یا کاملا سپیدی وجود ندارد . شاید ظاهرا منفورترین شخصیت ماجرا «خشی» باشد با آن ذهنیت شمارشگر اش ، اما مثلا در فصل عروسی یا حتی در همان ماجرای رفتن به لاس وگاس و حمایتهای گاه بیگاه اش از ارمیا – که در همانها هم البته نگاههای مالی خود او قابل ردیابی ست – نمی توان کلیت رفتارش را زیر سوال برد . به عبارت بهتر «خشی» اگر خودش ضرر نکند ، بدش نمی آید یک قدمی هم برای یک بنده خدایی بر دارد !
یا مثلا «آقای گاورنمنت» که مغضوب همیشگی آثار امیرخانی ست و نماد آدمهای فرصت طلب و ریاکار ، تنها با خلق یک تصویر و نه به شکل مستقیم مورد حمله نویسنده قرار می گیرد : ناخنهای بلند و کثیفی که هیچ گاه کوتاه نخواهند شد چون «آقای گاورنمنت» نمی تواند «ناخن گیر» بخرد چرا که «زبان» نمی فهمد ! ( به حرکتهای زبان و خدمتشان به تصویر و درونمایه دقت کنید !)
دیگر شخصیتها هم همین گونه اند و نمی توان تنها به شکل یک تیپ محض به آنها نگاه کرد و درباره شان قضاوت کرد . به همین دلیل کنشها و واکنشهای داستان ماهیت انسانی و باورپذیر پیدا می کنند . و درست به همین سبب است که نویسنده در جای جای رمان تاکید می کند که قضاوت کار ساده ای نیست -« بنده شناس دیگری ست !» - و باز نگاه کنید به قضیه سوزی که شاید مثبت ترین شخصیت به ظاهر منفی داستان باشد !!...و نکته همین جاست که آدمها خاکستری اند وباید آنها را در مجموعه ای از عوامل سنجید با همه انگیزشها و نیات و عملکردهاشان... به همین خاطر است که بنده شناس تنها خداست !

درست به همین خاطر است که معتقدم نگاه یک طرفه در «بیوتن» وجود ندارد . نمی شود گفت که نویسنده با نوشتن این کتاب « فرهنگ حاکم آمریکا» را زیر سوال برده است ، یا مثلا قرار است همه آدمها جز بچه های جبهه و جنگ زیر سوال بروند !...ارمیا هم بچه جنگ است اما دوپارگی در درون خود دارد و هزار اشتباه کوچک و بزرگ می کند . و نیز اصولا « فرهنگ حاکم بر امریکا» موضوع بحث نیست ، تقابل سنت و مدرنیته مورد بحث است ؛ تازه آن هم نه در رد یا اثبات هر یک از این دو که تنها بر هم کنش آنها و تاثیر این چالش در زندگی فرد ، مورد نظر است .
هر نوع نگاه یکسویه می تواند کلیت متن و تمام تلاشهای صادقانه نویسنده را بدل به هیچ کند . اتفاقی که – شاید مایوسانه ! - امیدوارم برای کار امیرخانی نیافتد !

نکته بعد این است که نویسنده علی رغم اینکه هیچگاه نخواسته است دانایی های اش را به رخ مخاطب بکشد ، از تمام علوم قدیمه و جدیده در جهت بیان روایت سود برده است ! ...از استفاده خلاقانه از برنامه نویسی کامپیوتر بگیرید تا اطلاعات تخصصی پزشکی ؛ از ارجاعات روانشناسی و فلسفی بگیرید تا بازیهای زبانی انگلیسی و عربی و فارسی ؛ از سینما و ادبیات تا قرآن و روایت ! ...خلاصه همه چیز را در این معجون مست کننده در هم می آمیزد تا شما به یک درک هنری یگانه برسید . و مهم همین یگانگی ست علی رغم چندپارگی . اینکه شما بدون هیچ زحمتی در پیچاپیچ این جاده پرماجرا به سمت هدفی که نویسنده برایتان طراحی کرده است حرکت می کنید .
و این شاید به عنوان نکته پایانی بهترین مطلب باشد . معتقدم که طراحی رمان «بیوتن» بسیار عالی ست . شما هیچ اتفاق ، شخصیت و حتی عبارت رها شده ای ندارید . هر نکته ای هرچند بی اهمیت در بخشی از داستان - به واسطه زنجیره تداعی های درون متنی و حرکتهای زبانی – برجسته می شود و غافلگیرتان می کند تا مفهومی را منتقل سازد .نویسنده به راحتی از چسب ناخنهای مصنوعی «سوزی» به «بیُوتِن» می رسد و بعد دوباره در ناخنهای آرمیتا این چسب خودی نشان می دهد !.... توت فرنگی های پیوندخورده با ژن ماهی قطبی خود را در بوی ماهی گندیده در کیک توت فرنگی روز عروسی فراخوانی می کنند و دهها مثال دیگر ! به همین دلیل است که در جای جای داستان شما با عباراتی رو به رو می شوید که حکم ترجیع بند را دارد مثل «آلبالا لیل والا» یا همان « البلاء للولاء» . این شیوه در کارهای نویسندگان برجسته غربی معاصر نیز مسبوق به سابقه است . مثلا در آثار ونه گات : « بله، رسم روزگار چنین است » در سلاخ خانه شماره پنج و موارد مشابه دیگر .
*
سخن آخر اینکه چنان که گفتم از زوایای مختلف می شود به این داستان نزدیک شد و با ارجاعات متعدد به متن بحث را کاملا تخصصی کرد اما غرض از این نوشته تنها ادای دین به نویسنده ای ست که خواسته است زیبایی وهنر را پاس بدارد و تنها در باد آثار نخستین خود نخوابد و عرصه های فرارو را ببیند . هدف این بود و هست که هنرمند را پاس بداریم ودست اش را بفشاریم وخدا قوتی به او بگوییم تا یادش نرود که مخاطبین او در حین اینکه همیشه قدمهایی بلندتر را از انتظار دارند ، گامهای برداشته او را نیز می بینند و درک می کنند و پاس می دارند .
و نویسنده ای چون رضا امیرخانی شایسته این توجه هست .

بیوتن - رضا امیرخانی - نشر علم - چاپ اول 1387 -480 صفحه - 6500 تومان
***************************


ششم اینکه :
بحث کتاب خیلی به درازا کشید اما کوتاه تر از این هم کتاب حیف می شد ! ... برای جبران این سفر طولانی بیایید با هم به یک سفر شاعرانه هم برویم !....این غزل –روایت آرام تقدیم به شما که روده درازی های مرا حوصله می کنید و البته پیشکش خاص به همسفر همیشه غزل ها !

سفر

جنون دهات غريبي ست در حوالي عشق
منم دهاتي مجنون ‏ تو از اهالي عشق

و از جنوب ده ما به شهرتان راهي ست
كشيده تا دم دروازه شمالي عشق

به بيت بيت غزل مي شود قدم زد و رفت
از آبشار جنون تا سر زلالي عشق

و با دو بوسه سفر كرد تا طراوت ده
در اوج قحطي باران و خشكسالي عشق

جنون جهان شگفتي ست ؛ عين شهر شما
فقط به رنگ شقايق ،‏ نه رنگ شالي عشق

كمي حرارت بالاتر آفتابي سرخ
به جاي گرمي خورشيد پرتقالي عشق

و مي شود كه در اين ده فقط به يك كلمه
جواب داد به صد جمله سوالي عشق

اگر چه هر شب اين ده هزار شب شده و
شبيه ليلهء قدر است در ليالي عشق -

- اگر كه عشق نباشد جنون هم اينگونه است :
دهي خرابه كه نزديك شهر خالي عشق -

- به خواب رفته و ماهي در آن نمي تابد
نه ماه بدر جنون و نه آن هلالي عشق

پس اينكه ‏، روز و شب ما دعا به جان شماست
دعاي حضرت باران و بي زوالي عشق
[]

منم كه پاي پياده به شهر آمده ام
كه بوسه اي بزنم بر شكسته بالي عشق

قسم به آب كه نگذارم از هجوم عطش
شكسته تر بشود كوزه سفالي عشق ؛

كه از گليم خودم پا درازتر نكنم…
بگستران تن خود را به روي قالي عشق !

اگر چه خم شده ام زير بار بوسه تو
بخند تا دو برابر شود چگالي عشق

كه تا دوباره پلي از جنون خود بزنم
بر آب هاي تغزل ، به درك عالي عشق

********************************
سفرنامه هایتان سرشار از هزار بوسه نو به نو !
سیامک

Posted by siamak at 4:36 PM

March 4, 2008

سه شنبه - 14 اسفندماه 1386

سلام

اول اینکه : …
... سر پا ایستاده ای که چه ، بانو ؟!... تولد من مهم نیست !... اگر من هم نبودم ، شب با ستاره هایش ، روز با پرنده هایش ، دریا با گوش ماهی هایش و جنگل با نازکای سبز رگبرگهای نورس اش ، حدیث عشق تو را در گوش گیتی می خواندند و بر کف دستان دنیا می نوشتند .
…بنشین کنار من تا برایت بگویم چگونه چشمهات که گشوده می شوند ، خورشید زمستانی ، دزدانه از گوشه پرده سرک می کشد تا تابستان را در هُرم نگاهت مرور کند !
…گوش کن تا برایت زمزمه کنم حرفهای باران را که همین امروز سر گذاشته بود روی شانه ام و از عطر موهات چنان سخن می گفت که نسیم بهاری حسادت اش گل کرد !
… آرام بگیر تا برایت از «گنجشگکان پر گوی» ِبیشه ها بگویم که نام تو را بر بلندای مناره درختان چنان اذان می گویند که دریا به قدقامت موج می ایستد و تکبیر می گوید !
… دمی بیاسای تا جهان ، پس پشت پلکهات ، دمی بیاساید از این عشق طاقت سوز !... دل ما که هیچ ! … دنیا را دریاب !....
*************************
دوم اینکه :

چند تا لینک :

- مصاحبه من را با روزنامه قدس در این لینک ببینید ... موضوع مصاحبه نقد ادبی و به خصوص نقد ادبیات جوان و چالشهای موجود در آن است ؛ اینکه جوانان آن چنان که باید جدی گرفته نمی شوند و....

- نشریه الکترونیکی امضا شروع خوبی داشته است . آقای ابوالحسنی و دوستان زحمت زیادی برای این نشریه کشیده اند و قرار است «امضا» فقط به دنیای مجازی ختم نشود و جلسات منظم ادبی را پی بگیرد . امیدوارم این دوستان در کار خود موفق باشند چرا که هر قدمی در راه ادبیات و فرهنگ شایسته سپاس است ....

- نمی دانم این مقاله دکتر قیصر امین پور را دیده اید یا نه ... قابل توجه بیانیه نویس نسبتا محترم و همه کسانی که شاعر و شعر را پاس نمی دارند ... آخرش هم من نفهمیدم این بیانیه منسوب به کانون نویسندگان را کی نوشته ! ...همه انکار کردند و اظهار بی اطلاعی ! ...به هر حال امیدوارم کوته بینی ها روزی به پایان برسد ...

- سینما مقوله دلچسبی ست و عشاق سینه چاک سینما فراوان اند . یکی اش خود من که روزی یکی دو فیلم نبینم خوابم نمی برد ! ... همیشه معتقد بوده ام که اصل در هنر – و چه بسا زندگی – بر لذت است . چیزی که از آن لذت نبری ، لااقل در چالش با تو به عنوان یک و تنها یک مخاطب ، حتما اثر هنری موفقی نیست ؛ از سوی دیگر تا از چیزی لذت نبری، نمی توانی نگاه هنرمندانه اش را درک کنی .... علی محمدزاده از دوستان من است و به شدت دلبسته سینما و کلاسیک هایش ... نوشته های او از پُزهای روشنفکرانه معمول به دور است و در عوض مظهر عشق بی پایان او بی سینماست که می خواهد ما را نیز در این لذت شریک کند ... کازابلانکای او را بخوانید و در عاشقانگی اش شریک شوید ...

************************
سوم اینکه :

مروری کنیم بر چند کتاب :

- قصه های قر و قاطی (1): اگر می خواهید دنیای فانتزی را در عرصه هنر درک کنید ، اصلا و ابدا نباید این کتاب را از دست بدهید !...خولیو کورتاسار تکان دهنده می نویسد . این کتاب کوچک را می توانید صبح و ظهر و شب مثل یک شربت درمانگر سر بکشید و مرور کنید و گاهی تلخندی بزنید و همیشه اندیشه کنید ... دنیای فانتزی کورتاسار تشکیل شده از موجوداتی ست که به سه دسته تقسیم می شوند : دوست جون ها ، بچه مثبت ها و خُل خُلی ها !... بی شک شما به یکی از این سه دسته تعلق دارید ! ... عمق روانشناختی اثر در کنار سادگی بیانی آن و طنز حیران کننده و بی نظیرش سبب شده است که با یک اثر فراموش ناشدنی رو به رو باشیم . شگفت اینکه نویسنده ، چیره دستانه ، تمام جهان و انسانها و روابط شان را در همین دنیای فانتزی گرد هم اورده و خلاصه کرده است . دوست ندارم با یک تحلیل نیم بند و خلاصه لذت کشف کتاب را برایتان زایل کنم ، پس فعلا به همین بسنده می کنم که نخواندن این کتاب یکی از ظلمهایی ست که می توانید نسبت به خود روا بدارید ! ....ترجمه روان کتاب و معادل گزینی های هوشمندانه مترجم از دیگر موهبتهایی ست که با آن رو به رو خواهید شد ....شاید این جمله نرودا در باب کورتاسار که در پشت کتاب نوشته شده است ، زیباترین تعریفی باشد که درباره یک هنرمند از زبان هنرمندی دیگر شنیده ام ( قابل توجه جامعه ادبی ما که سایه هم را با تیر می زنند !!) :

« بدا به حال کسی که کورتاسار را نخوانده . نخواندن کورتاسار بیماری نامریی لاعلاجی ست که عوارض اش بعدها معلوم می شود . انگار به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی . کم کم افسرده و افسرده تر می شوی .... و شاید هم به تدریج موهایت بریزد . »
جالب اینجاست که این اثر آن قدر تاثیرگذار است که منجر به تشکیل باشگاه خُل خُلی ها در نقاط مختلف شده است !...نامه کورتاسار به باشگاه خُل خُلی های استکهلم که در پایان کتاب آمده است به شدت خواندنی ست .... داستان «سفرها» دومین حکایت این مجموعه است :
وقتی بچه مثبت ها به سفر می روند ، شب را این طوری می گذرانند : یک بچه مثبت به هتل می رود و با دقت از قیمت ها ، کیفیت ملافه ها و رنگ فرشها سر در می آورد . دومی به مرکز پلیس می رود و یک صورت از اموال منقول و غیر منقولی که همراه سه تاشان است و یک لیست از محتوای چمدان ها تهیه می کند . سومین بچه مثبت هم به بیمارستان می رود و فهرست دکترهای کشیک و رشته تخصصی آنها را می گیرد .
بعد از تمام این دوراندیشی ها ، مسافران ما در میدان اصلی شهر دور هم جمع می شوند ، مشاهداتشان را با هم در میان می گذارند و به یک کافه می روند تا چیزی اشتها آور بنوشند . البته قبلش دست های همدیگر را می گیرند و دور یک دایره می رقصند . اسم این رقص ، شادی بچه مثبتهاست .
وقتی خُل خُلی ها به سفر می روند ، با هتلهای پر ، قطارهایی که رفته اند ، باران سیل آسا و تاکسی هایی مواجه می شوند که یا نمی خواهند آنها را ببرند یا کرایه خیلی زیادی می خواهند .
خُل خُلی ها نا امید نمی شوند ، چون از ته دل اعتقاد دارند که این اتفاق برای همه می افتد . موقع خواب به هم می گویند : « چه شهر قشنگی ! خیلی خیلی قشنگه !»
و تمام شب خواب می بینند که در شهر جشن بزرگی برپاست و آنها هم دعوت شده اند . و روز بعد با خوشحالی بیدار می شوند . خُل خُلی ها این طوری سفر می کنند .
دوست جون ها ساکن اند . می گذارند اشیا و آدمها آنها را به سفر ببرند .و مثل مجسمه هایی هستند که باید رفت و دیدشان . چون آنها به خودشان زحمت حرکت کردن نمی دهند .

دلم نمی آید شاعرانگی برخی داستانها را هم از شما دریغ کنم ! ...داستان «درمان» را به خودم تقدیم می کنم ! :
یک خُل خُلی مدرک پزشکی می گیرد و مطب باز می کند .
فورا مریضی می آید و به او می گوید همه جایش درد می کند ، شبها اصلا نمی تواند بخوابد و روزها نمی تواند چیزی بخورد .
خُل خُلی به او می گوید : « یک دسته گل سرخ بزرگ بخر .»
مریض ، مات و مبهوت از مطب می رود . اما دسته گل را می خرد و در جا حالش خوب می شود . لبریز از قدرشناسی ، پیش خُل خُلی می رود و علاوه بر پرداخت حق الزحمه ، به عنوان تشکر ، یک دسته گل سرخ قشنگ هم به او هدیه می دهد . به محض اینکه او پایش را از مطب بیرون می گذارد ، خُل خُلی مریض می شود . حالا همه جایش در می کند . شب ها اصلا نمی تواند بخوابد و روزها نمی تواند چیزی بخورد .

نکته اینکه این کتاب قسمت دومی هم دارد که درباره اش در پست بعد صحبت می کنم . علی الحساب این یکی را دریابید !

قصه های قر وقاطی 1 – خولیو کورتاسار –مترجم : جیران مقدم - انتشارات مان کتاب –چاپ اول 1386 - 77 صفحه – قیمت 1200 تومان .
_______________________
بی بال و پر : وقتی روی کتابی بنویسند «طنزهای وودی آلن» ، دلت برای خریدن اش قیلی ویلی می رود ! ... اما «بی بال و پر» همه آن چیزی نیست که انتظارش را داری !... وودی آلن ای که در فیلم هایش تو را میخکوب طنز روشنفکرانه و بدیع اش می کند در این کتاب تنها سایه ای بی رمق با شوخی هایی کم توان است که کمتر به اوج همیشگی می رسد . به واقع ، وودی الن در «بی بال و پر» بی بال و پر است !... شاید دلیل این امر اروتیک بودن نسبی اکثر طنزهای سینمایی آلن است که قابلیت ترجمه و انتشار کامل ندارد .... با این حال عاشقان سینمای وودی آلن نمی توانند از کتاب بگذرند چون طنز او هیچوقت – حتی در مجموعه ای این چنین – مخاطب را کاملا دست خالی رها نمی کند . برای نمونه :
برای عاشق خوب بودن باید قوی و مهربان بود . چقدر قوی ؟ گمانم بلند کردم یک وزنه پنجاه پوندی کافی باشد . در ضمن ، یادتان باشد که برای عاشق ، معشوق همیشه زیباترین چیز قابل تخیل است ؛ اگر چه برای یک غریبه ممکن است فرقی با یک پرس خوراک ماهی آزاد نداشته باشد. زیبایی بستگی به چشم بیننده دارد . اگر بیننده چشمهایش ضعیف باشد ، می تواند از بغل دستی اش بپرسد کدام دختر خوشگل است .( در واقع ، زیباترین دخترها تقریبا همیشه کسل کننده ترین شان هستند و برای همین هم هست که بعضی ها احساس می کنند دنیا حساب و کتاب ندارد .)
...
بی بال و پر – طنزهای وودی آلن – برگردان محمود مشرف آزاد تهرانی – نشر ماهریز – چاپ دوم 1384 – قیمت 1300 تومان
_______________________________
- فرهنگ شیطان : برای کامل شدن دنیای طنازانه کتابهای امروز ، باید از این نوشته دلنشین آمبروز بیرس هم نام برد ... فرهنگ شیطان اثری زیبا و خواندنی ست که جذابیت طنزی آشکار را به منصه ظهور رسانده است ... کتاب با اسلوب فرهنگ ها و لغت نامه ها نگاشته شده است و در برابر هر کلمه ای ، تفسیر و تعریفی طنزآمیز از آن ارائه شده است . طنز کتاب کاملا اومانیستی ست و بر دایره کنشها و رفتارهای انسانی تاکید دارد . نکته جالب توجه اینجاست که نویسنده در طنز خود ، گاهی شخص سوم ( کلیت جامعه ) و گاه خودش و گاهی نیز خود و مخاطب را همزمان در معرض انتقاد قرار می دهد. برای نمونه :
محبت : مقدمه ای کوتاه برای اخاذی ده جلدی
( طنز با محوریت کلیت جامعه )
خود پرست : آدم بدسلیقه ای که به خودش بیش از من علاقه مند است ( طنز با محوریت خود نویسنده )
پوچی : دلیل طرف مقابل ما . عقیده ای که انسان مجبور نبوده رنج آموختن آن را بر خود هموار کند . گفته یا عقیده ای که آشکارا با نظر ما ناسازگار است . ( طنز با محوریت خود و مخاطب )
و البته برخی بسیار حکیمانه اند :
آموزش : آن چه چشم دانا را بر نادانی اش می گشاید و چشم جاهل را بر جهالتش می بندد .
و برخی اندکی پیچیده تر :
آلبوم : ابزار شکنجه ای که در آن رفیقه های یک مرد او را در میان دو دزد مصلوب می کنند .
( توجه کنید به ماجرای تصلیب که در آن حضرت مسیح را در میان دو دزد مصلوب کردند .)

ترجمه کتاب نیز کاملا روان است و با توجه به دو زبانه بودن ، هنر مترجم در گزینش معادلها قابل تامل است . «فرهنگ شیطان» به علاقه مندان طنز و نیز مشتاقان ظرافت و تیزهوشی و البته اندیشه توصیه می شود .
فرهنگ شیطان – آمبروز بیرس – ترجمه رضی هیرمندی – انتشارات فرهنگ معاصر – چاپ اول 1385 – قیمت 2400 تومان
****************************
چهارم اینکه :

چارپاره ای از خودم تقدیم به شما و …. تو که هماره و همه جا ستوده می شوی !
تنها نکته اینکه برجسته سازی برخی واژگان به خاطر زنجیره تداعی های موجود در متن و استفاده از برخی تلمیحات و ایهام هاست که برخی بسیار آشکارند و برخی اندکی پنهان تر . در این مورد دو دیدگاه وجود دارد : یکی آن که معتقد است که مخاطب را باید با اثر تنها گذاشت تا خودش کشف کند و دیدگاه دوم که نگران عدم درک روابط موجود در متن توسط مخاطب است . من در مورد این شعر – و فقط این شعر - ، در میانه این دو سرگردانم !...فعلا این گونه برای تان نوشتم . اگر نظرتان را به من بگویید بی شک برایند این نظرات راه گشا خواهد بود …پیشاپیش از همه اساتیدی که ریزبینی و سخن سنجی شان بیش از آن است که به اشارتهایی چنین ، نیاز باشد عذر می خواهم .....

همه شاعران تو ...


حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

تو مسجدالحلال و غزل هم زیارت ات
این واژه ها به نیت تو شعر می شوند
در آستان تو همهء زائران ِعشق
با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند

تنها نه دست من ؛ همهء شاعران تو را
با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند
با قافیه به قافلهء عشق می رسند
وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زدهء شاعران ِمست
من ایستاده ام که ببوسم لب تو را
ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است
ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :

این رودکی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !
خاقانی ست آنکه نشسته ست روی خاک !
آن هم نظامی ست که مجنون تر از همه
از هجمهء نگاه تو خونین و چاک چاک

آن مولوی ؛ که ماه تو را شمس دیده است
فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست
حافظ که ساق پای تو را دید می زند
از یاد برده است که ساقی و جام چیست !

سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو
اما بهشت را به گلستان نمی برد
خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند
دیگر دوباره زیره به کرمان نمی برد !

صائب تو را نوشت که کارش درست ماند
جامی تو را چشید که دیوانه تو شد
بیدل فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن
آیینه دارِ گوهر ِیکدانهء تو شد

تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس
، حتی بهار ، سَبک ِطربناکی تو را
از شهریار معنی ِعشقت سوال شد
او منزوی شد از همه تا پاکی تو را –

- در خط به خط ِشعرِ جوانش قدم زند
تو آن زنی ؛ زنی که مسود شدی در او !
پیراهن تو را به تن شعر کرد تا
همراه برکه با تو شود گرم گفتگو

...
تکثیر تو به روی ورقهای این جهان
، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است
یک گوشه از تمامی این دلنوشته ها
صد نامه ای که پابلو برایت نوشته است

مدیون تو ، نزار ؛ که با عاشقانه هاش
در چشم تو به بندر امنی رسیده است
لورکا ، دوباره ماه زده ، رأس 5 عصر
گیتار را شکسته ، به آتش کشیده است ....
...
...
من فکر می کنم همهء عاشقان تو
در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند
من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟!
من فکر می کنم ...
... به تو تسلیم می شوم !

تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی
در سطر سطر تبزدهء عاشقانه ها
فواره های خون غزلی تازه بشکفند
از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ...

ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام !
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

***************************
دهانتان سرشار از عطر «دوستت دارم» باد !
سیامک

Posted by siamak at 3:32 PM

December 2, 2007

یکشنبه - 11 آذر ماه 1386

سلام

اول اینکه : ....

...زل زده بود به هیچ کجا !... دلش انگار کنده شده بود و افتاده بود یک جایی لابه لای خاطره های دور از دست !... سیاهی چشمهاش یخ زده بود انگار !... لباس خاکی چروکی را مچاله کرده بود و روی سینه اش فشار می داد ... دست دراز کردم تا نبض اش را بگیرم ...دستش از سینه جدا نشد !...پیراهن ِمچاله چسبیده بود به استخوانش انگار !... گفتم : غصه نخور ! ... تا کلمه از زبانم جدا شد خودم فهمیدم چقدر احمقانه است !... زل زد به من – من ؟!!..نه !..یک جای دور پس پشت سرم !...دورادور همه افقهای جهان انگار ! – : «غصه نمی خورم اصلا !!» .... راست می گفت !...همراهانش می گفتند یک قطره اشک به چشمش نیامده از صبح !...فقط نگاهش انگار توی یک باتلاق بی سر وته دارد فرو می رود ...سکوت می کند و فرو می رود ...فرو می رود ...فرو ...! ... گفتم : «جاییت درد می کنه ؟!» ...سکووت ...سکوت ...سکوووووت ... گفت : «آره!» ... یک شادی کوچک ته دلم درخشید !... تنی که درد می کند یعنی زنده است ! یعنی هنوز چیزی در جایی از این بدن میل به زندگی دارد و این یعنی یک روزنه برای رهایی !... پرسیدم : « کجا ؟!... سرت ؟ ...قفسه سینه ؟ ... کجا ؟!» ...فقط بگو کجا ، تا یک مسکن برایت بنویسم و وجدان حرفه ای ام را کمی آرام کنم !...بگذار به یک دردی بخورد این هفت سال وامانده ! ... داد زدم :« کجا ؟!» ... باز سکوت ...سکوت ...سکوووت ...خیلی سکوت !... بعد از لابه لای مردمکهایم پل زد به همان افقهای دورادور پس پشت سرم و یک کلمه یخزده را پرت کرد توی صورتم : « نمی دونم !»
...
بیهوده است !... هرچقدر بخواهم عظمت این « نمی دانم» را برایت لابه لای این جمله ها و واژه های بی رنگ بریزم نمی شود !... یک دل لهیده آن روز روی تخت بیمار دراز کشیده بود و من هیچ غلطی نمی توانستم بکنم برای زنی که نامزدش را در اثر یک سانحه برق گرفتگی از دست داده بود !... شاید تلخناک ترین شعر جهان در بین حروف آن « نمی دانم» داشت جان می داد و من داشتم لحظه به لحظه خفه شدن اش را می دیدم .... دلم به حال جهان سوخت !... به حال خودم !...و به حال دیازپامهایی که آرامبخش هیچ نا آرامی نبودند !.... از این قصه ، عاشقانه نوشتن اصلا سخت نیست !...تلخ هست ، سخت اما نه ! ... پس برای تو نوشتم آنچه را که می بایست :
و می رسم شبی آخر به آخر راهم ....

دوم اینکه :
خیلی وقت هست که در کتابها چرخی نزده ایم !..نه ؟!
- گهواره گربه : یعنی انصافا این همه از ونه گوت نوشتم بس نیست !!...بخوانید کتابهای این دیوانه عصر پست مدرن را لطفا !... به هر حال هم چنان طنز ویرانگر و روشن بینانه و عمیق ونه گات جادویی دیریاب است ... نکته شگفت انگیز این کتاب این است که نویسنده با نبوغی خارق العاده یک فرهنگ را از هیچ خلق کرده است !...فرهنگی دارای زبان مشخص ، دین مشخص ، ملت مشخص و کشور مشخص و اخلاقیات مشخص و ایدئولوژی مشخص !!...و تمام این مشخصات از هیچ خلق شده است !...یعنی ما به ازای عینی برای هیچکدام وجود ندارد گرچه بی شک ظرافتهای اندیشمندانه اثر کلیت تاریخ بشر را در بر می گیرد... لذت خواندن آثار ونه گات را تنها در یک کلمه می توان خلاصه کرد : جنون !
پایان کتاب تلخناک ترین طنازی ونه گات است :
...« دارم برای اسفار باکونون دنبال آخرین جمله می گردم ، جوان . اکنون دیگر وقت آوردن آخرین جمله است .»
« به جایی هم رسیده اید ؟»
شانه هایش را لاقیدانه بالا انداخت و یک ورق کاغذ به من داد .
چنین خواندم :
اگر جوان تر از امروز بودم ، کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می نوشتم ؛ و بالای قله مک کیب می رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می کردم و می خوابیدم ؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید بر می داشتم ، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می آورد ؛ و خود را به هیئت تندیسی در می آوردم ؛ تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به آن کسی که می دانید کیست نگاه می کند .

گهواره گربه – کرت ونه گوت – ترجمه : علی اصغر بهرامی – نشر افق – چاپ اول زمستان 1383 – 406 صفحه – 3600 تومان
***************
- من یک پسر بد بودم : شعرهای رسول یونان همیشه برایم دلنشین بوده اند . سادگی سرشار همراه با کشفهای دلپذیر که در کوتاهی شعرهایش نمود بیشتری پیدا می کنند ، همیشه سبب می شود که مجموعه هایش را با علاقه بخوانم و گاه از آنچه گفتم سرمست شوم و گاه به واسطه دور شدن اش از همین ها مغبون !....یادم هست هفته نامه مهر – حوزه هنری – در سالهای اول و دوم که گل کارش بود – و به گمان من از بی رقیب ترین نشریات ایران محسوب می شد و می شود - شعری از یونان چاپ کرد که از زبان یک مرده شوی خطاب به پسرش بود :
... اگر روزی خواستم تو را بشویم
- زبانم لال -
با آب طلا خواهم شست !
گنجت می خواهم درون خاک !...
( نقل از حافظه کردم .خدا کند غلط نباشد. ) یادم نمی رود که چقدر این شعر سرمست مان می کرد آن روزها !... بعد از یکی دو مجموعه ، « من یک پسر بد بودم » یادآور همان لذت دلپذیر بود . سادگی ، طنز ، ظرافت ، ایجاز و کشف البته این بار با جوهری از اندیشه . به نظر می رسد یونان در شعرهایش به یک پختگی اندیشه ورزانه رسیده است :
زندگی قشنگ و زیباست
اما ما بدشانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم .
ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند .

یا سادگی شعری این چنین که به ظرافت خود نام معشوق است . عاشقانه ای به نام « قطعه ابدی » :
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا ...
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است .

البته می شود پیشنهادهایی هم برای شاعر داشت . پیشنهادهایی که البته به نظر می رسد نتیجه افراط او در حفظ صمیمیت ست و ترس او از گسسته شدن رشته طریف سادگی شعر در نتیجه بازپیرایی آن :
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آنوقت دیگر
چیزی آزارت نمی دهد ...

به نظر می رسد که روال منطقی جمله این باشد که : چیزی آزارت نمی داد ...و همین طور تا پایان شعر که تمام فعلهای حال باید به زمان گذشته برگردند تا روانی اثر افزون شود . یا :
مثلا رفته ای که برگردی
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده است .

نشده است آخر شعر خیلی با لحن صمیمی شعر همراه نیست و شعر لحنی اعلامیه وار پیدا کرده است . می شد به سادگی و با حفظ بهتر موسیقی نوشت : اما از تو خبری نیست !...یا :
بیهوده عاشق تو شدم
نه نامی داشتی
نه چهره ای
در تاریکی بازی می کردم
باید می باختم
حالا منم و دست های خالی
و ماه سکه ای ست
دست نیافتنی
حالا منم و سرشکستگی
قماربازان
سرشکسته به خانه برمی گردند .

لحن شعر نزار قبانی را به خاطر می آورد و به خصوص نیمه دوم شعر تصاویر خیلی خوبی هم دارد اما شاعر با سهل انگاری در پرداخت شعر آن را به اثری معمولی تنزل داده است . مثلا عبارت « حالا منم و سرشکستگی» کاملا قابلیت حذف شدن را دارد . سطرهای بالا و پایین به خوبی معنا را منتقل می کنند و وجود آن اضافه است . چنانکه نیمه اول شعر هم قابلیت زیباسازی بیشتر را دارد .
چنان که گفتم زیبایی های این دفتر بیش از کاستیهای آن است و خواندنش توصیه می شود .
من یک پسر بد بودم – رسول یونان – نشر افکار- چاپ اول 1384 - 1200 تومان
*******************
- خرنامه : راستش نمی شود راجع به این کتاب زیاد نوشت اما خواندن اش به خصوص برای علاقه مندان به ادبیات طنز و نیز ادبیات عصر قاجاریه به شدت لازم است . محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، یکی از اولین محصلین فرنگستان دربار ناصرالدین شاه – کتابی نوشته است که در واقع ترجمه و ایرانیزه شده اثری از نویسنده فرانسوی « کنتس دو سگور » ست . مشابهت این کتاب با کلیله ودمنه به خصوص در استفاده از زبان حیوانات و نیز توجه به جنبه آموزشی اثر آن هم با شیوه ای متکلمانه سبب می شود که کتاب برای مخاطب عام چندان چشمگیر نباشد اما چنان که گفتم مخاطبین جدی ادبیات و به خصوص نویسندگان طنز باید حتما این کتاب را به سبب نثر زیبا و شکل ارائه طنز به خصوص در عرصه طنز اجتماعی مطالعه کنند ...

خرنامه – محمد حسن خان اعتمادالسلطنه – به کوشش علی دهباشی – نشر کتاب پنجره – چاپ پنجم – بها 2200 تومان
*******************
سوم اینکه :

برویم سراغ شعر .
پیش از آن دو نکته مهم :
این شعر و شعری دیگر به انتخاب دوستان انجمن مجازی از تاریخ 19 /9/ 86 در وبلاگ این انجمن به نقد گذاشته می شود. خوشحال می شوم علاوه بر کامنت گذاری در اینجا ، در آن وبلاگ هم مرا ودیگران را از نظراتتان بهره مند کنید .
دیگر اینکه حکایت چرایی این شعر را به اختصار در« اول اینکه...» آوردم . تقدیم به شما ، آن زن داغدیده .... و البته چون همیشه : نازنین هماره !


جهان بی پرنده می میرد


و می رسم شبی آخر ، به آخرِ راهم
و می زنم به تو لبخند آخرم را هم

لبی که خنده به رویش همیشه می ماند
سرود بوسه برایت ولی نمی خواند

لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ
و رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگ

کبودرنگ ترین شعرِ من : قصیدهء مرگ
سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ -

- تو را به خوانش خود در سکوت می خواند
و داغ من به دل واژه هام می ماند ...

دلم که سرخ ترین خندهء خدا بوده
و از جهان و جهاندارها جدا بوده ؛

دلم که سبزتر از جنگل شمالیها
به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛

به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب
شبیه بندر شرجی ، در انزوای غروب ؛

دلی که موی تو را پشت روسری می دید
و از تلفظ نام تو شاد می خندید ؛

شبیه آهوی زخمی به بند می افتد
و روی صافی ِخطی بلند می افتد

صدای سوت و پرستار و شوک ...خداحافظ !
بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ !


شکسته می شود آهسته در گلویت عشق
و مویه می کند آرام ، رو به رویت عشق

زلال چشم تو در موج اشک می افتد
و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ...

شکسته بالی آن روح ! فاجعه این است !
نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است !

نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی !
ولی شکسته نباید از این غزل بروی

در آخرین غزلم وزن مرگ محسوس است
ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی !

ضمیر متصل ِ«تو» ، حضور ممتد عشق
به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی

و باز مثل همیشه تو شعر می گویی
من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی

بلند شو که شکستن به تو نمی آید
چنین خمیده نباید از این غزل بروی

بزن به کوچه و این شعر را بلند بخوان
نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان !

درون قافیه هایم به رقص می کشمت
به بیت - بوسهء شعرم دوباره می چشمت

نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ...
ستاره می چکد و بافه بافه گیسویت –

- شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است
سفیر ِسلسلهء آسمانی ِعشق است

که عطر یاس و بهار و ترانه آورده
برای من غزلی نوبرانه آورده

برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !
مَنی که بارش باران به روی پیرهنت !

منی که روی لبت قطره قطره می رقصم
و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت !

تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !

که رقص فا و سُل از فاصله نمی ترسد
که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت !

سخن بگو و چکاوک بریز در رگ ِشب
که این غزل شده شاگرد شیوهء سخنت

پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد
جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !

جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند
برای بُردن ِبازی برنده می خواهند

برای بُردن بازی ! که دست غم آس است !
بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است !

تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است
که این تلاوت ِنص ِصریح ِزندگی است

برنده باش ، پرنده ! به نام ِنامی ِدل !
که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل

چه آتشی ست میان مرور بوسهء من ؟!
نبند دل به غمت بی حضور ِبوسهء من

به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر
و نیست آتش سرخی میان ِخاکستر

بریز عطر غزل را میان گیسوهات
بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات

و آبهای جهان را چنان نوازش کن
که رودهاش برقصند با النگوهات

که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق
به بیشه زار تن تو ؛ به بچه آهوهات

تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده
به بره های غزل در میان بازوهات

ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت
هزار ماه ، شکار ِکمان ابروهات

سپیده ها همه تکرار صبح پیشانی ت
شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات

و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر
و بوسه می زَنَمَت باز در لبی دیگر

به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت
به سرزمین ستاره ، به نور باید رفت

به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد ...

*******************
عاشقانگی تان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 12:17 AM

October 10, 2007

چهارشنبه - 18 مهرماه 1386

اول اینکه : ...

... گفتند: «8 تا پزشک متخصص !»...گفتم :«کی می ره این همه راه رو !!»...اما همه راهها به همین راه ختم می شود ! ... عین رَم ! عین شهر بی دفاع قلب من ! ...
... الکترودها را که گذاشت روی سینه ام ، خطی روی کاغذ افتاد که در پیچاپیچ شکسته بسته اش ، هیجان دیوانه وار قلبی رمیده را به تصویر می کشید ... عینکش را برداشت از روی میز و دوباره زل زد به نوار ... سرش سوت کشید !..گفت:« خودت ببین !... این موجها به همه چی می خورن جز موج قلبی !»...راست می گفت !...اما خبر نداشت !... باید دنبال طوفان می گشت نه موج ! ..یک جور سونامی ِبرآمده از زلزله ! ... خواندم برایش :« اذا زلزلت الارض و زلزالها»... نوشت روی کاغذ : «قلب سالم است . لطفا ویزیت متخصص محترم اعصاب و روان »...و مهر کرد ، آبی !...من به بوسه تو فکر کردم، سرخ ! ...
()
... رو به روی اش که نشستم داشت با همان لبخند کش آمده روانکاوانه لعنتی اش ور می رفت !... از آن خنده ها که فکر می کنی طرف دارد تا مافیها خالدون ات را هم دید می زند !...در حالیکه نهایت اش دارد به نوک دماغ خودش – و نه نوک دماغ تو حتی ! – نگاه می کند و حالش را می برد ! .... گفت : « خوب ! چه عجب از این طرفها !» ..گفتم: « امر حضرات است اگر نه ما که این وسط هیچ ایم ! » ... گفت : « ای بابا ! شکسته نفسی ست یا خود کوچک بینی ؟!»..گفتم : « دکتر جان ! می دانی ؟!... وقتی نَفَست آغشته می شود به نَفَسی ، نَفس ماجرا کلا می شود آن نَفَس !...دیگر خودت می دانی و این وانفسا !... » ...نفس اش بند آمد ، طفلک !...نوشت روی کاغذ : « گذشته از اندکی جنون ، مشکل دیگری نیست !... لطفا ویزیت متخصص محترم گوش و حلق و بینی جهت بررسی مجاری تنفسی ... » ... و مهر کرد ، سبز !...من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... چراغ روی پیشانی اش را که تنظیم کرد ، یاد قدیس های «اجازه هست آقای برشت » افتادم با آن هاله های قدسی شان که عین لامپ مهتابی بود با کلید روشن و خاموش ! ... به خودش گفتم ... یاد نان برشته ای افتاد که برای صبحانه به نیش کشیده بود ! ....اما به من نگفت! .... آینه معاینه اش را برداشت و گفت :« بگو آآ ...» ...گفتم « آآآآ...» و یاد « خرسهای پاندا» افتادم و هوس کردم بی آنکه لب بجنبانم برایش بگویم « آآآآآآآآ...» .... به خودش گفتم ... یاد تفنگ دولول اش افتاد که توی صندوق عقب زانتیای نقره ای ؛ داشت رویای شکاری بزرگ را دهن دره می کرد !... اما به من نگفت !... در عوض لندلندی کرد که : « تو چرا همه چیز رو شبیه یه چیز دیگه می بینی ؟!» ...گفتم : « اتفاقا من هم می خواستم همین رو از شما بپرسم ! » ... اخمی کرد و روی کاغذ نوشت : « گوش و حلق و بینی سالم است ...ویزیت متخصص محترم چشم !» و مهر کرد ، سیاه ! ... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... عینک ته استکانی اش را به عقب فشار داد و چسباند به چشمهاش ... مردمک هایش شدند اندازه دگمه های پیراهن ... اَ... ت !... دگمه اول را که باز کردم ، گفت :« یک چشمت را ببند ! » ...دگمه دوم ... « کدوم طرفیه؟!» ... « پایین!»...دگمه سوم ... «این؟»...« پایین! » ...دگمه چهارم .... «این؟» ...«پایین تر!!» ... یک نگاه به من کرد یک نگاه به صفحه بینایی سنجی ... شانه ای بالا انداخت و روی کاغذ نوشت : « مشکل حادی در بینایی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم اورولوژی !»... ومهر کرد ، نارنجی !... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... دوست داشت سوالهای اش آن قدر حرفه ای باشند که عرق بنشیند روی صورت معاینه شونده !... سرش را می آورد جلو که مثلا کسی نشنود و بحث خصوصی باقی بماند !... سرم را گرفتم بالا و گفتم :« وقتی کنارش دراز می کشم ، حس می کنم همه مفهوم زنانگی کنار من دراز کشیده و داره با موهاش خستگی ها رو از رو تنم جارو می کنه ! » ... گفت:« حالا چرا داد می زنی ؟! » ...یاد نزار افتادم : «... شاعر موظف است تخت اش را به خیابان ببرد و عواطف اش را ، مانند مجسمه ها و پیاده روها و باغهای ملی ...» ... به او نگفتم که تا چهره سوالهای حرفه ای اش خیس عرق نشود !... در عوض گفتم :«دست که می کشه رو تنم ، پوستم تاول تاول می ترکه و می ریزه و یه پوست نازک و حساس از نو در می آد تا بازم بسوزه ... سوختن غصه نداره ...اما من فکری اینم که اگه شعله سرانگشتاش با این همه آتیش و آتیش بازی نبود ، منم می شدم یکی مث این همه آدم پوست کلفت !...نمی شدم ؟!.» ... خیره خیره نگاهم کرد ... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکلی وحود ندارد ؛ لطفا ویزیت متخصص محترم پوست !»... و مهر کرد ، قرمز !.. من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... ذره بین اش را گرفت جلوی صورت اش و چین و چروکهای پیشانی اش دو برابر شدند !... گفت : «خارش نداری ؟!» ...گفتم :« خارش که نه ! اما تنم مور مور می کنه واسه در آغوش کشیدن اش !» ... گفت : « سوزش چی ؟»...گفتم :« چرا اتفاقا !...اما نه روی پوستم !...توی جگرم! ... یک جایی حول و حوش مغز استخون ام !... اونم نه همیشه !...وقتی داره با نگاه مخملی ش دونه دونه کلمه های کتاب رو نوازش می کنه و من خودم و لا به لای سفیدیای کتاب قایم می کنم تا عطر نوازشگر نگاهش بشینه رو تنم !...وقتی نشست ، یه حالی می شم که نگو ! ...دلم آروم می گیره و جیگرم می سوزه !... جیگرم خنک می شه و مغز استخونم تیر می کشه ...مغز استخونم سبک می شه و دلم سر می ذاره به بیابون ! » ... سرگیجه گرفت بیچاره !... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل پوستی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم داخلی ! »... و مهر کرد ، جگری !.... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... پیراهنم را بالا زد و دستان عرق کرده و سردش را گذاشت روی شکم ام ... ربع فوقانی چپ ..ربع فوقانی راست ... ربع تحتانی چپ و راست ... چیزی دستگیرش نشد ... قرار هم نبود چیزی دستگیرش شود ... اصلا قرار نبود در دسترس باشد ..یک جایی آن توها ، پس پشت همه خوابهای دیده و ندیده ، تو دراز کشیده بودی و داشتی به ریش همه حضرات می خندیدی !... شروع کرد به دَق کردن ... می شنیدم که از این بازی تازه داری لذت می بری ...زیر پوست من، خودت را جمع کرده بودی و از زیر ضربات دست متخصص محترم به شیوهء کودکانه ترین گرگم به هوای ِهفت سالگی قیقاج می رفتی !... لاجرم باز هم چیزی دستگیرش نشد !... گفتم که !...قرار هم نبود !... گفت : « اینجا که خبری نیست !»...گفتم :« اتفاقا اصل خبر همین جاس ... باقیش بی خبریه ... فلانی اومد فلان جا رو به آتیش کشید و بهمانی رفت بهمان جا رو ساخت که نشد خبر !... اصل خبر اینه که بعضی وقتا دلت می خواد بزنه از پنجره بیرون و لم بده روی تن نسیم و بو بکشه هرچی جنگل و دریاست ...» ...پوزخندی زد و گفت : « بپا نیوفتی جوون !... دست و پات می شکنه !...آدم و واسه پر زدن نساختن ها !...» ...گفتم : « افتادن مهم نیست دکتر !... دست و پا فدای یه سرش !... دلت نباید بشکنه !...که اگه اون شکست اونقت حق با شماست !...اون آدم دیگه به درد پریدن نمی خوره ... باید بشینه دلش رو بند بزنه تا بازم یه هوایی یه روزی بپیچه تو دلش و بازم هوایی اش کنه ... خدا عالمه کِی !... ولی همیشه یه روزی واسه دل شکسته ها هم هست...اما حکایت ما یه چیز دیگه است... ما که دلمون ترک ترک شده نگاهشه اما هنوز یه ذره هم نشتی نداره که شراب این نگاه ازش بچکه بیرون و کم بیاد ....تازه قدرتی ِخدا بعضی روزا، از سر ِزیادی، سرریز هم می کنه یه جماعتی مست می شن...واسه همین ما رو همین بس که بشینیم و دست و پا شکسته دوسش داشته باشیم و اون این قدر مهربون باشه که این عشق دست و پا شکسته رو هم بذاره رو طاقچه دلش !... باقی اش اضافاته دکتر !...» ... دلش می خواست خودش را از پیجره پرت کند بیرون !...اما کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل داخلی وجود ندارد، لطفا ویزیت متخصص محترم ارتوپدی!»...و مهر کرد ، بنفش !... من به بوسه تو فکرکردم ، سرخ !
()
... پشت کرده بود به من و چشم دوخته بود به عکسهای رادیوگرافی و رفته بود توی بحر استخوانها و مفاصل ... گفت :« دستت رو تکون بده !»...تکون دادم و گفتم : « دکتر ! اینقدر رفتین تو نخ بافتهای سخت که بافتهای نرم یادتون رفته !»... یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت به من و گفت : « تو بافت نرم هم چیزی دیده نمی شه !»... گفتم :« نرم تر از ماهیچه و رگ و پی و عصب و تاندون و شریان سراغ ندارین ؟ ... این که خیلی سخته ؟!»... نفهمید !... شاید هم نخواست که بفهمه !... شاید صرف نداشت !... گفت : « موقع پیاده روی پاهات درد ندارن ؟» ...گفتم :« نه !... اما بعضی وقتا دلم می خواد همین جور بی هوا شلنگ تخته بندازم بین ستاره ها و روی شهابای آسمون و کم کنم ... می دونی کی ؟!... وقتی انگشتاش دارن توی گوش انگشتام شعرای حافظ و نجوا می کنن ! ... » ... برگشت به سمت من و پشت کرد به عکسها ... رفت توی بحر دیوانگی من !... کاغذ را برداشت و نوشت : « از لحاظ ارتوپدی مشکلی وجود ندارد ... نظر متخصص محترم اعصاب و روان تایید می شود !»... و مهر کرد ، سرخ !... و من همچنان به بوسه تو فکر می کردم ...

دوم اینکه :

چند لینک بسیار مفید :
- انجمن مجازی : اگر قرار است اندکی هم که شده به شاعر بخت برگشته مان بها بدهیم به نظرم باید از یک جایی شروع کنیم ... نوشتن دو سه خط راجع به شعری که عصاره احساس و اندیشه شاعری ست که دلش خواسته آن را با ما شریک شود ، توقع زیادی نیست . چیزی که خیلی از ما از هم دریغ می کنیم و شاید اصولا گمان نمی بریم که این بی تفاوتی در بسیاری از اوقات نه به دلیل بی تاثیری هنر که به واسطه انجماد ماست که حتی به هزار خورشید درخشان و داغ نیز آب نمی شود !... بگذاریم هنرمند شاعرمان کمی امیدوار به این شود که مخاطبین اش دقایق شعر را درک می کنند و کاستی ها و فزونی ها ، بهنجارها و نوهنجارها و ناهنجارهای اثرش را در می یابند . هر دو هفته با یک شاعر و کلی نقد و نظر به روز شدن کار قابل تاملی ست که امیدوارم ادامه یابد ...
- علاءالدین (وب نوشتهاو عکسهای بهزاد نثاري) :انصافا وبلاگ ازاین قشنگ تر محال است پیدا کنید ! ... نشسته ایم و در حلقه تکرارهای خودمان وهیاهوهای ژورنالیستی که به عرصه وب هم کشیده است سرمان گرم شده است به حرفهای همپالکی های خودمان و یادمان رفته است که اصولا عرصه وب جذابیت اش به خاطر این است که هر کسی می تواند حرف اش را بزند و همین نکته علاوه بر تضارب آرا مسبب این است که ابتکارها و هنرهای پنهان جامعه مان آشکار شود ... یادمان می رود که بزرگترین هنر وب این است که فرهنگ مان را به نمایش بگذاریم و در این بازار مکاره جهانی نه تنها کمیت سایتهای فارسی بلکه کیفیت آنها را با هنر و ابتکارمان افزایش دهیم ... این وبلاگ با کمترین ادعا و اضافه کاری – یا به قول خودمانی تر زلم زیمبو ! – مطالب و عکسهایی ارائه می کند که خواندن و دیدن شان برای ایرانی ها ار اهم واجبات است ! ... واقعا دلم می سوزد برای انسانهایی که هنوز درخشش فرهنگ و زاد و بوم خود را در نیافته اند اما دلشان خوش است که در کافه های پاریس اسپرسو - البته به غلظت ِاسپغسو !! - نوش جان کرده اند ....بگذریم !.... این وبلاگ را ببینید تا نادانسته از دنیا نروید !
- این روزها همه به ابن محمود لینک می دهند !...شما چطور ؟!!...

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب ...این بار دو کتاب از دکتر قیصر امین پور :
- شعر و کودکی : اگر شاعر هستید خواندن این کتاب ازدکتر امین پور را از کف ندهید . ÷یوند شعر و کودکی آن قدر زیاد است که شاعران بسیاری به شیوه های گوناگون بدان اشاره کرده اند مشهورترین آنها شاید این باشد که : تمام کودکان جهان شاعرند !...و دکتر امین پور به شیوه ای علمی می خواهد به ما نشان بدهد که تمام شاعران جهان کودک اند البته درست در لحظه سرایش ...یعنی همان گاه که شعر دارد می نویسدشان !
نویسنده با بهره گیری خلاقانه از نظرات پیاژه – روانشناس بزرگی که نظریه رشد او در روانشناسی کودک بسیار معتبر است – و مقایسه آن با خلاقیتهای شاعرانه و آن چه به عنوان زیباییهای شعر می شناسیم ، با استفاده از نمونه هایی از شعر فارسی به نتایج جالب توجه ای رسیده است . نکته اینجاست که علی رغم علمی بودن کتاب ، شیوه نگارش چنان است که حس نمی کنید با متنی خشک طرف هستید و برخورد دمکراتیک نویسنده – محقق با مفاهیم سبب می شود که به تعامل خوبی با متن برسید . علاقه مندان روانشناسی و شعر مخاطبین اصلی این کتاب هستند ، والبته همه آنهایی که هنوز کودک اند !
-دستور زبان عشق : نوشتن یاداشت بر مجموعه شعری از یک استاد کار سختی ست به ویژه آنکه انتظارش را مدتها کشیده باشی . دستور زبان شعق شعرهای خوبی دارد اما ... یک اما این وسط هست که اگر نگوییم به نظر من ظلم به شاعر است . تکان دهندگی «آینه های ناگهان» و « گلها همه آفتابگردانند» در این کتاب نیست . شعرهایی که چون «قاف» و «انشقاق» و «چقدر زود دیر می شود» و ... دهها شعر دیگر حیرانت کند در این مجموعه موج نمی زند ... شعری ساده چون «تلقین» به تو می گوید که شاعر چقدر قدرتمند است و چقدر خوب واژه را می شناسد و برای بیان اندیشه و حس اش نیاز به تکنیکهای مزاحم ندارد وقتی این قدر ساده می نویسد که :
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد ...
واقعا زیباتر از این می توان نشان داد تکرار بی رمق «این روزها» را که حتی شادی اش به این خاطر است که می گذرد ! ...دایره نامتناهی شعر را دریابید که هیچ ادای روشنفکرانه ای در آن نیست فقط اجرای همین دلزدگی ست که دارد موج می زند در هوا !
یا غزل دستور زبان عشق یا بیتهایی در این شعر و آن شعر ...اما می دانی که قیصر امین پور بیش از اینها در آستین دارد چرا که این چنین نیز می سراید :
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
... گذشته از اینها یک نکته دیگر در این مجموعه برایم چشمگیر بود و آن هم فرارویهایی از قالب در غزلها بود که به کارگیری شان از سوی یک استاد ادبیات نشانگر این مطلب است که پویایی غزل بیشتر از پیش به رسمیت شناخته شده است :
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد
...
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد ...
تغییر قافیه آن هم به این شیوه در میانه شعر ، با اتکا به ضرورت معنایی ایجاد شده ( پرت شدن حواس در نتیجه دیدن صورت دوست و در نتیجه غلط شدن قافیه ) فراروی جالبی ست که البته همچنان با انتخاب درست کلمه سعی شده است که موسیقی لطمه نبیند چرا که هنوز در میانه غزل ایم .
یا مثلا :
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب بلکه بر دل گل کند لبخندهای ما
...
بفرمایید فردا زودتر فردا شود ، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده های ما
که این بار در بیت اخر حتی نیازی به حفظ موسیقی نیز نیست که اتفاقا همین خارق العادگی خواست شاعر در مصراع اول است که سبب می شود مصراع دوم هم بدین شکل در آید و ضرورت معنایی بیابد .
مواردی از این دست به اضافه استفاده از قوافی ای که شیوه املایی مشابه ندارند ( کوه و نوح ) و ... سبب شده است که به این نتیجه برسم که فراروی از قالب در غزل به عنوان یک تکنیک پذیرفته تر از ان است که بخواهیم درباره ضرورت اش بحث کنیم ؛ البته به شرط آنکه تمهیدات مضمونی و معنایی سبب نشستن این تکنیک در شعر شوند ، درست مثل تمام ابزار های دیگری که در شعر به کار شاعر می آیند .
چنانکه گفتم مجموعه شعر جدید دکتر قیصر امین پور مجموعه ایست که نقاط روشن کم ندارد اما مخاطبین او به روزهای درخشان تر از این می اندیشند . روزهایی که پیش از این نیز داشته است و لحظاتی از آن در این مجموعه هم هست و بعد از این نیز بسیار خواهد داشت .

چهارم اینکه :

می خواستم برایتان شعر بنویسم اما می گذارم برای دفعه بعد چون این بار هم «اول اینکه ...» خودش شاعرانه بلندی ست و هم اینکه مطالب به درازا کشیده است و هم شعر جدید خودش کلی طولانی ست ! ... لذا تنها غزلواره ای از خیلی قدیم ترها ...شاید باز هم از این کارهای قدیمی گذاشتم ...اگر قرار شد مجموعه دیگری چاپ شود شاید بعضی از اینها به کار بیاید ...این دست غزلها را تاریخ می زنم تا مشخص باشند ... نظر شما مسلما راهگشاست....

به جورج اورول و کتاب بی نظیرش


«1984»

لبریز التهاب ، گفتم به روی چشم
بی هیچ انتخاب ، گفتم به روی چشم

گفتند : « زخم و درد ، داغ و درفش و نَطع ...»
ترسی که شد جواب : گفتم به روی چشم

« بی چهره می شود اینجا نفس کشید »
من هم زدم نقاب ، گفتم به روی چشم

خطی به رنگ خون بر روی نام عشق
یعنی که اجتناب !...گفتم به روی چشم

« اینجاست تشنگی مهمان هر شب ات ؛
پس بی خیال آب !»... گفتم : به روی چشم

« بی کاغذ و قلم ، بی شعر، بی کتاب ؛
تنها بخور ، بخواب ! » ...گفتم : به روی چشم

« در شهر ما غزل یعنی که حرف مفت !
کشک است شعر ناب ! » ... گفتم : به روی چشم

« نقاش می شوی ؟!...باشد !...فقط طلوع !
با حذف آفتاب !!....» ...گفتم : به روی چشم
**
**
اینگونه ناگزیر خوشبخت می شوم
وقتی که در جواب گفتم به روی چشم

( آذر 1380 )
**************
1984 از جهانتان دور باد !
سیامک

Posted by siamak at 6:19 PM

August 27, 2007

دوشنبه - 5 مردادماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
...می نویسم اسم تو را بر صفحه خاک تا زمین سرمشقی برای زیبایی داشته باشد !...می نویسم چشمان تو را بر ابرهای آسمان تا دستان رنگین کمان ، تا همیشه و هماره ، از معجزه رنگهای شگفت و ناگهان سرشار باشد !...می نویسم دستان تو را روی امواج دریا تا ساحل را ماسه به ماسه چنان در آغوش بفشارد که مست تر از همیشه رو به آفتاب دراز بکشد و بوسه بریزد به کام دریا ! ... می نویسم گیسوان تو را بر روی باد تا ویلان کوچه باغهای ییلاقی البرز ، سرش را بگذارد روی چینه دیوارهای خزه بسته و های های بخندد به روزگار پریشانی خودش !...می نویسم صدای پات را روی بیشه های کشف ناشدهء سرزمین ام تا به احترام اش تمامی کاجها و صنوبران بایستند و کف بزنند و کل بکشند ، آنگونه که سنجابهای وحشی یاد پریزادی بیافتند که قرنها قبل از چشمه ساری بکر در دل جنگل بیرون آمد و همه موجودات را از آهو گرفته تا گرگ ، از قناری تا کلاغ ، دیوانه خود کرد و آهسته آهسته رو به دریا رفت !...قرنها رفته اند و هجوم بشر ، پریزادها را از یاد برده است ، اما تو می توانی حلول دیگرباره پریزاد باشی در تن جنگلهای مه گرفته شمال !...باور کن !

دوم اینکه :
در شماره اخیر فصلنامه شعر مقاله ای دارم با عنوان «بارون میاد جرجر » که نقدی تحلیلی بر فولکلورها و ترانه های شاملوست . این مطلب در پیله های شیشه ای نیز منتشر شده است . نکته اینکه در مجله شعر - و در نسخه چاپی هم ! - گویا برخی سطور برای درشت تر نوشتن انتخاب شده اما به همان شکل در آغاز مقاله آمده اند که در نتیجه 5-6 سطر نخست مقاله عملا بی مفهوم شده است و در حقیقت اصل مقاله از سطر 7-8 آغاز می شود !! .... علی ای حال خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم .

سوم اینکه :
شماره قبل صفحه شعر جوان روزنامه جام جم – که روزهای پنجشنبه منتظر می شود و به شدت توصیه می شود ! – دو شعر از پوریا سوری داشت با نقدی بر آثار او . نکته اول اینکه خیلی خوشحالم که مسوولین این صفحه و به خصوص سینا علی محمدی و آرش شفاعی عزیز شهرستانها را فراموش نمی کنند و امیدوارم این روند ادامه داشته باشد و این صفحه به یک ستون شعر خوانندگان تبدیل نشود و نمونه های برجسته شعر جوان را پذیرا باشد . نکته مهم بعدی نقدی ست که بر اشعار پوریا ی عزیز نوشته شده بود که به گمان من چندان جالب توجه نبود . در حقیقت چنین نقدی با تغییری اندک می تواند برای هر شاعری که از او خوشمان بیاید استفاده شود و البته کاملا بالعکس نقدهای آماده ای هم برای شاعران و شعرهایی که با سلیقه مان همخوان نیستند وجود دارد !! ...بی شک منتقد گرامی سعی داشته اند لحنی علمی به نقد خود بدهند اما نتیجه آن شده است که با یک کلی گویی طرف باشیم که نشانه هایی از فردیت شعری پوریا سوری در آن وجود ندارد . در حقیقت حتی در برخی سطور به نظر می رسد که چیزی که می خوانیم ارتباط چندانی با شعرهایی که در ستون مقابل نوشته شده است ندارد . به گمان من منتقد به عنوان یک مخاطب فعال باید عمل کند . چنانکه در پست قبل هم گفتم نقد دیالوگ منتقد است با اثر نه مونولوگ او با خودش . به نظر می رسد که نقد نوشته شده بیشتر یک مونولوگ است که کار چندانی با آثار سوری ندارد . آثاری که به نظر من – به خصوص اثر دومی که در روزنامه چاپ شده است – تحلیلهای مناسب تری را می طلبد .نقد و تحلیلی که با شعر مضمون مدار و تصویرگرا و درعین حال صمیمانه سوری همراهی بیشتری داشته باشد ....

چهارم اینکه :
این روزها رادیو فرهنگ برنامه ای دارد به نام « گفتگو با ادبیات » که روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه ساعت 9 شب پخش می شود . در این برهوت توجه رسانه ای به شعر معاصر به نظر می رسد برنامه هایی از این دست باید بیش از این مورد توجه و البته تبلیغ قرار بگیرند . هفته گذشته مهمان برنامه اسماعیل امینی بود و موضوع بحث کتاب اخیر دکتر قیصر امین پور با عنوان «دستور زبان عشق» . میهمان هفته جاری نیز امیر مرزبان عزیز بود که انصافا حرفهای خیلی خوبی زد که آنها که امروز این نوشته را می خوانند می توانند دوشنبه ساعت نه را از دست ندهند !... متاسفانه لینک صوتی برای آرشیو آثار رادیو فرهنگ وجود ندارد لذا فقط باید از رادیو یا اینترنت به شکل همزمان بشنوید و لاغیر . هفته آینده مهمان برنامه آقای دکتر اکرامی هستند و هفته بعد از آن یعنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه (17و18 و19 شهریور ) ساعت 9 شبدوستان می توانند دکلمه دو سه شعر و صحبتهایی درباره غزل معاصر و نیز ترجمه «بر تابی از ترانه» و برخی موضوعات دیگر را از زبان حقیر در برنامه بشنوند … سعی می کنم با توجه به اینکه لینک صوتی این برنامه روی اینترنت نیست ، لااقل برنامه های آن را با همکاری سینا علی محمدی عزیز که مجری برنامه است ، پیشاپیش در وبلاگ – در قسمت لیکدونی - بگذارم تا دوستانی که علاقه مند هستند آنها را از دست ندهند .

پنجم اینکه :
راستش من همان طور که کتاب می خوانم فیلم هم زیاد می بینم !!...برخی وقتها یک فیلم آنقدر قدرتمند و چنان تاثیرگذار است که کمتر کتابی را می توان در آن حد و حدودها یافت و البته عکس آن هم بسیار اتفاق می افتد . دوست دارم گهگاه در مطالب این وبلاگ و در واقع به جای معرفی کتاب از فیلمهایی که دوست دارم شما را در لذت دیدن شان شریک کنم بنویسم ... برای امروز سه فیلم از کارگردانی که کشف بزرگ دو- سه سال اخیر من در سینمای این روزهاست !
- دارن آرنوفسکی(Darren Aronofsky) کارگردان غریبی ست ! به نظرم این توصیف کاملترین چیزی ست که می شود راجع به او گفت . در حقیقت در مواجهه با آثار او با فیلمهایی رو به رو می شوید که مشابه دیگری از لحاظ داستان و به خصوص تحوه اجرا ندارند . به عبارت دیگر تکنیک های به کار گرفته شده و شیوه روایت و حس خاصی در فیلمهای او وجود دارد که تجربه ای دیگر گون از سینما را فراروی مخاطب قرار می دهد . نخستین اثر او در مقام یک کارگردان – اگر از پروتوزوا بگذریم که در حقیقت پایان نامه اوست و اصولا پخش عمومی نشده است – پی (PI) ست .
- پی (Pi) یک اثر کاملا سینمایی ست ؛ متکی بر تصویر و موسیقی با کمترین دیالوگ و در عین حال بسیار جذاب آن هم با فیلمبرداری سیاه و سفید .
2.JPG
فیلم در مورد یک نابغه ریاضی ست که مبتلا به میگرن شدید است . فیلم مملو از نشانه های نمادشناسانه ریاضی ست که با مفاهیم اسطوره ای دینی در تورات پیوند می خورد و تعلیق داستانی را در کشف این نمادها شکل می دهد . نکته درخشان این اثر پرداخت موسیقایی-تصویری سردردهای میگرنی کاراکتر اصلی ست که فوق العاده است . من به شخصه در هیچ اثر دیگری صحنه ای مشابه با آن را ندیده ام . نکته جالب اینکه این تصویرسازی از حالات درونی و به خصوص دردها و بیماریهای جسمی در اثر بعدی کارگردان نیز به زیبایی ادامه یافته است .
- مرثیه ای برای یک رویا(Requiem for a dream) شاید مشهور ترین اثر کارگردان در ایران باشد . یک اثر تکان دهنده درباره اعتیاد – به خصوص به داروهای روانگردان – و عوارض جسمی وروحی و اجتماعی مترتب بر آن .
2.JPG
به گمان من اثری غیر شعاری تر از این در باب موضوع اعتیاد تا به حال ساخته نشده است . اثری که در عین تاثیرگذاری فراوان ، دارای جذابیتهای بصری بسیار ، پرداخت داستانی محکم ، موسیقی فراموش نشدنی و بازیهای درخشان است .چنان که گفتم خلق مبتکرانه لحظات بی خودی و توهمات ناشی از مصرف مواد روانگردان در این اثر با تلفیقی از تصویر و صدا بسیار خارق العاده است . نکته مهم اینکه در هر سه اثر کارگردان – تا به امروز – دو مولفه خیلی جالب وجود دارد : نخست موسیقی های بسیار زیبا و همراهی کننده با مضمون و دیگر توجه به یک بیماری در محوریت داستان . اگر نام فیلم اول کارگردان – پروتوزوا – را هم ملاک قرار دهیم می بینیم که این فضا گویا بسیار مورد توجه کارگردان است . از مولفه های دیگر آثار آرنوفسکی ، چنان که گفتم ، فیلم برداری های غریب و کادر بندیهای خلاقانه است که به خصوص در مرثیه ای برای یک رویا در اوج قرار دارد . تقسیم صفحه به دو یا چند قسمت ( splitting ) یک از این تکنیکهای بسیار مهجور است که استفاده مبتکرانه کارگردان از آن تبدیل به یک مشخصه فرمی شده است که به شدت در خدمت اثر بوده و چندپارگی موجود در فضا را القا می کند .
- و اما آخرین ساخته آرنوفسکی تا به امروز سرچشمه ( The fountain ) است . سرچشمه فیلم- شعری ستایشگر مرگ است .
2.JPG
داستان ماجرای مردی ست که به واسطه بیماری همسرش – نوعی سرطان مغزی – به سراغ کشف ماده ای می رود که عمری جاودان را سبب می شود . سه داستان ، یکی در سده های قرون وسطی دیگری در زمان معاصر و سومی در زمانی بسیار دور در آینده ، به شکل کاملا موازی روایت می شوند که درهمگره خوردن این سه داستان در میانه های فیلم سبب می شود که کشف نهایی فیلم فراموش ناشدنی باشد . اینکه دریابیم مرگ عاشقانه ترین هدیه خداوند است . نکته مهم اینجاست که رنگ آمیزی درخشان فیلم – که به خصوص در سکانسهای مربوط به آینده یادآور تابلوهای نقاشی فراواقعگرایانه است - و داستان به شدت سوررئال آن سبب می شود که مفهوم مورد نظر به هنرمندانه ترین شکلی منتقل شود . این اثر شاعرانه بی شک مربوط به مخاطب خاص است اما به گمان من عامترین مخاطب ، اگر نیم ساعت نخست فیلم را که به طرح موضوع و معرفی شخصیتها و سه فضای مختلف داستان می پردازد تاب بیاورد و رابطه های داستانی را به خوبی پیدا کند بی شک تا پیان فیلم فرصت نفس کشیدن هم پیدا نخواهد کرد ! جالب اینکه خود آرنوفسکی گفته است که غرض او از فیلمسازی اصولا ساختن ( The fountain ) بوده است . چنین جمله ای از سوی کارگردان خوش قریحه و مولفی چون او به نظرم بهترین بزرگداشت برای این فیلم – شعر قدرتمند است .

پنجم اینکه:
غزلی تازه بخوانید از خودم ، تقدیم به عاشقانگی سیال امروز و هر روز ...

روشنای من

تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من

آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من

تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من -

- تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها
دارد چقدر فاصله با روستای من

آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود
«هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من !

تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ
کابوسهای هر شبهء خوابهای من

بی سایه می شویم در آن ازدحام نور
«تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من

استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم
دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من !

دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که خودش پا به پای من –

- می رقصد و جنون تو را دوره می کند
هوهوی باد تبزده و های های من

بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من :

واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست
نصف النهار حادثه بر استوای من

این التقای حادثه و گرم جانی ست
در سرنوشت سرخ دل بی نوای من

این عطر مریم ست که پیچیده در فضا
تصلیب می شوم که تویی جلجتای من

«هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر
سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من ...

**************
اوقات تان لیلایی !
سیامک

Posted by siamak at 11:22 PM

July 7, 2007

شنبه - 16 تیرماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
... روز مادرست و تو نشسته ای روی تخت و آفتاب را جرعه جرعه شیر می دهی !... آفتاب یله شده روی دامنت و دارد خواب لالایی های خدا را در روز دوم آفرینش می بیند که در گوشش می خواند : باش !...
وَ شد !...
حالا تو در گوشش بخوان تا جنگلها در برابر زیبایی ات قیام کنند و شکوفه بریزند زیر پاهایت !

نشسته ای و شیر می دهی خورشید را...
وَ نوازش اش می کنی تا یاد بگیرد گرما را از حرارت مهربان دستانت !...یادش می دهی که هُرم نگاه یعنی چه ؟!... یادش می دهی عشق بی دریغ را به همه موجودات ! ...
وَ خورشید ، خیره خیره ، با چشمهای درشت اش، مات تو می شود و اشک می چکد از گوشه چشمش ، قطره قطره ! ...
و تو مهربانانه پلک می بندی تا سویی بماند به چشمش !...
[]
نشسته ای وخورشید
روی دامنت به خواب رفته است...

دوم اینکه : جلسه نقد « عطر تند نارنج» با محبت دوستان سایت «نانوشته» انجام شد ..از همه مهربانانی که با نقدهای خود و نیز با حضور گرمشان به ادامه این راه دلگرم ام کردند ،سپاسگزارم ...برای خود من همین حضور دوستان منتقد و مخاطب ، تقریبا از همه طیفها و سلایق شعری ، موهبتی بزرگ است که امیدوارم لایق آن باشم و ادامه این راه نیز چنین باشد .
قرار است کل نقدها روی سایت نانوشته قرار گیرد که به محض این اتفاق لینک نقدها را برای دوستانی که حضور نداشتند ، در اینجا قرار خواهم داد ...
در ضمن فرهاد عزیز لطف کرده است و نگاه خود را به جلسه نقد اینجا گذاشته است....

سوم اینکه : جلسه نقد «حبسیه های یک ماهی ...» اثر علیرضا بدیع هم امروز برگزار شد که امیدوارم جلسه خوبی شده باشد .... نقد مکتوبی هم برای علیرضای عزیز نوشتم که احتمالا روی سایت خواهید خواند ...در ضمن شنبه آینده و در محل خانه هنرمندان از همین سری نقد کتابها ، مجموعه غزل «پیانو» اثرخانم مریم جعفری مورد نقد قرار خواهد گرفت .

چهارم اینکه : دو هفته ایست که روزنامه جام جم در روزهای پنجشنبه صفحه ای به شعر جوان اختصاص داده است که امیدوارم ادامه این روند به معرفی هر چه بیشتر جوانان مستعد و نیز عرضه شعرهای مقبول بیانجامد...

پنجم اینکه : برویم سراغ سه کتاب :
تا پرده ها کنار رود من کبوترم : مجموعه غزلهای خانم شایسته ابراهیمی ساده و بی پیرایه است . مخاطبین وبلاگهای ادبی حتما پیش از این غزلهای ایشان را روی وبلاگشان دیده اند . شایسته ابراهیمی شاعری ست که با تکیه کامل به احساس درونی اش می نویسد و همین نکته بزرگترین حسن غزلهای اوست . شاعر با تکیه بر مهارتش بر وزن وقافیه سعی کرده است با نگاهی کاملا متکی به احساس به سراغ درونیات خود و دنیای واژه ها برود که نتیجه ان شعری ساده ، بی تکلف ، حساس ، دخترانه و البته کم تصویر و کم اتفاق است . در مواجهه با چنین شعری تنها می شود حس شاعر را درک و با او همذات پنداری کرد اما به واسطه کمبود کشفهای بزرگ و تصویرهای بدیع و پرداختهای درخشان ، شعرها درذهن مخاطب تکرار نمی شوند و هر آنچه دارند از اغاز تا پایان در خود عرضه می کنند و به عبارت بهتر « در خود محدود شونده » هستند . به گمان من شاعر هر گاه به تصویرپردازی و بیان شاعرانه دست پیدا کرده است به بیتهای درخشان این چنینی رسیده است :
این کوچه با طنین عبور تو آشناست
خود را اسیر غربت این جاده ها نکن
( البته اگر به جای « این جاده ها » از «آن جاده ها» استفاده می شد تصویر برجستگی بیشتری می یافت )
در این دست شعر ( که می شود آن را تقریبا « غزل گفتار » - شبیه شعر گفتار - نامید ) اهمیت و عمق حرفی که زده می شود هم ، نقش مهمی در زیبایی و عمق شعر دارد و البته شیوه بیانی مناسب به برجستگی این حرف کمک می کند :
برای زندگی ام عشق و شاعری کافی ست
غذای گرم و دل سرد را نمی خواهم
به مصراع دوم توجه کنید که شیوه اتخاذ شده برای بیان معنایی که دارای ارزش بیانی و اندیشیده است ، سبب شده که شعر برجستگی مناسب را پیدا کند .
اما چنان که گفتم سهل گیری شاعر در پرداختهای شاعرانه کلیت کتاب را گاه از فرط سادگی به سوی کم اتفاقی برده است که برای یک مجموعه شعر مناسب نیست .
برخی ایرادات مربوط به فصاحت نیز در اثر هست : مثلا استفاده از مصدر « گشتن» در معنای «شدن» که فصیح و اصولا درست نیست :
سحر گشت و این شعر بی انتها
یا
بدون انکه بدانم پرنده می گردم
و یا مثلا استفاده از کلماتی مثل «ره» یا «ز» یا «مترس» در یکی دوجا که به فضای کلی شعر خانم ابراهیمی نمی خورد .
خلاصه آنکه شاعر هر گاه به سمت کشف رفته است خود را و مخاطب را با دست پر بر می گرداند و می رسیم به نمونه هایی از این دست که نشان می دهد ظرفیت شاعری شایسته ابراهیمی بیش از کتاب حاضر است :
با آن که آفریده شدست از جنون سرم
تندیسی از سکوت و صبوریست پیکرم
دارند سادگی مرا داد می زنند
تصویر تار آینه های برابرم
هرگز مرا شبیه به یک دخترک نبین
تا پرده ها کنار رود من کبوترم
پس از کدام سمت به من می رسد بهار
من که شبیه باد به هر سو شناورم
من باز سردم است مرا هم ببر فروغ
دارم به فصل سرد تو ایمان می آورم

تا پرده ها کنار رود من کبوترم – شایسته ابراهیمی – نشر شانی – چاپ اول 1385 – 60 صفحه - قیمت : 1000 تومان

*************************
- ارمیا : وقتی روی کتاب نوشته باشد اثر رضا امیرخانی نخریدن و نخواندن کتاب سخت می شود ! ..« من ِاو» به نظر من یکی از آثار برجسته سالهای اخیر داستان نویسی ماست . « از به» هم اثر بسیار دلنشینی ست . یکی از فصول کتاب « بی وتن» ، که در «گزیده 84 » منتشر شده ، هم آدم را تشنه این اثر هنوز به چاپ نرسیده می کند ! ...اما راستش را بخواهید «ارمیا » آن چیزی نیست که باید!...کتاب جوایز زیادی هم برده است اما باز هم دل مخاطب را آن قدر راضی نمی کند که تاب بیاورد و نگوید این رمان برای « رضا امیرخانی » اثر قابل قبولی نیست ... البته به نظر می رسد « ارمیا » از لحاظ زمانی مقدم به آثار دیگر امیرخانی ست و این شاید توجیه کننده تکنیک ضعیف تر پرداخت داستانی اثر باشد . اما همچنان رگه های استعداد در جمله سازیها و ارجاعات درون متنی چنان پدیدار است که ریشه های درخشش این شیوه داستان سرایی در « من او» قابل ردیابی باشد . به هر حال اگر از طرفداران پر و پاقرص امیرخانی هستید خواندن این کتاب برای اینکه بدانید نویسنده از کجا شروع کرده است جالب توجه خواهد بود ؛ اگر نه همان «من او» را یکبار دیگر ورق بزنید و به انتظار « بی وتن» بنشینید ....

ارمیا – رضا امیرخانی – انتشارات سوره مهر – چاپ چهارم ( اول ناشر ) 1386 – 275 صفحه - قیمت 2500 تومان

*************************
- آخرین دقیقه های آخرالزمان : شعر آیینی عرصه ای دشوار است . این دشواری از یکسو به این دلیل است که عرصه مذهب و شخصیتهای مذهبی عرصه ازمون و خطا و سهل انگاری نیست و هرچه هست ارادت است و احترام ولاجرم هر گونه لغزش بی احترامی تلقی می شود . از سوی دیگر و مهمتر از سوی اول ، شعر میدان کشفها و نوآوری هاست و چون میدان تاریخ به واسطه اتفاقهایی که افتاده است واجد محدودیت هایی ست ، لذا توان ارائه کشفی جدید و روایتی نو از وقایع و شخصیتهایی که بارها و بارها و توسط مدیومهای مختلف اعم از شعر و موسیقی وسینما و تئاتر و ... بازخوانی شده اند ، بسیار بسیار دشوار خواهد بود . اینکه هم خارق العادگی شعر و شاعرانگی اش حفظ شود و هم اینکه روایتی نا صحیح و نامقبول به دست نیاید ، گذرگاه باریکی ست که گذر از آن کار هر کسی نیست .
مهدی زارعی بارها و بارها نشان داده است که شاعری چیره دست و تواناست . « این سنگ قبر کادوی روز تولدت » گواه خوبی بر این ادعاست . وقتی شاعری چون او به سراغ شعر آیینی می رود بی شک باید منتظر سروده ای دلپذیر باشیم و « آخرین دقیقه های آخر الزمان» پاسخ این انتظار را به خوبی می دهد.
کشفهای نو ، استفاده از نگاه جدید به نمادها و موتیف های مذهبی و استفاده از 16 غزل پیوسته که از لحاظ زمانی ، قبل از مبعث تا دوران انتظار را در بر می گیرد ، سبب شده است که با مجموعه ای متفاوت در ادبیات آیینی معاصر طرف باشیم . حفظ شان کلان روایتها و پرداخت شاعرانه خرده روایتها سبب شده است که شاعر نه به ورطه بی حرمتی فروغلتد و نه در دام خروج از شاعرانگی گرفتار آید و در نتیجه با گذر از شعار به « شعر آیینی» به معنای واقعی کلمه برسد .
نکته جالب اینجاست که واقعا حرکت از یک غزل به غزل دیگر کاملا حساب شده است و این گونه نیست که صرفا 16 غزل هم وزن کاملا مستقل در ادامه هم آمده باشند...همیشه آخرین بیت غزل قبلی زمینه چینی زیبایی برای غزل بعد را در خود دارد و همین سبب ایجاد وحدت کامل این غزلها می شود و این خود می تواند تداعی گر این معنا باشد که معصومین همه در راستای یک هدف تلاش می کردند گیرم با شیوه هایی به ظاهر متفاوت ...بارها شنیده ایم که صلح امام حسن(ع) و جهاد امام حسین(ع) در یک راستا هستند و شیوه پرداخت شاعرانه زارعی هم تداعی گر همین معناست .
واقعا نمی شود بیتی از این مجموعه یا حتی غزلی را فارغ از بیتها و غزلهای دیگر خواند و گمانم چنین کاری ظلم در حق اثر و شاعر است . لذا تنها با یک بیت و اشاره به ظرافت اش یادداشتم را تمام می کنم و به شدت توصیه می کنم که این اثر را حتما بخوانید :
واژه به واژه جوی غزل بوی خون گرفت
خونی که تا به قافیه شد رودخانه ای
نگاه کنید به جای کلمه « رودخانه ای » و کارکرد معنایی اش به عنوان جویی بزرگ از خون و نیز تاکید شاعر بر اینکه این واژه های خونین در «قافیه» رودخانه می شوند ....

آخرین دقیقه های آخرالزمان – مهدی زارعی – انتشارات آرام دل – چاپ اول 1386 – 80 صفحه – قیمت 1100 تومان

*************************
ششم اینکه : یک غزل از خودم تقدیم به همه مادران زمین و تو که شبیه ترینی به غزل ....


محفل صمیمی

غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند

به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند

دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند

مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند

نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست !
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند !

معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم !
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟!

بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند

و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟!...

*********************
سایه مهربانیها بر سرتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 6:01 PM

May 6, 2007

یکشنبه - 16 اردیبهشت ماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
...توی «رختشویخانه» زنجان دیدم ات ! ...خود خودت بودی !... در هجوم درخشش پولکها و طلادوزی های پیراهنت ، در لابه لای رنگهای رنگین کمانی دامنت ، چیزی بود که نشناختنت را ناممکن می کرد ...نشسته بودی و دل چرک زمستان را در جاری آبهای بهاری می شستی و این گونه جهان به شادی دوباره امید می بست ...امید به اینکه «چاقوی دسته صدفی » فقط برای قاچ کردن سیبی بیرون بیاید که می خواهد در دهان حوایی چون تو بنشیند !
...سال را که کنار «خانه کُرد» نو کردیم ، حس کردم نامت به اصل خودش برگشته است و روی جادوی دفها و تنبورها ، نت به نت اوج می گیرد و زمزمه می شود و در قطره قطره آبهای «دریاچه زریوار» تکرار می شود !...
... «فرهاد تراش» را که دیدم یادم آمد مجنون بیچاره دلش خوش بود به آهوهای بیابان لیلی !...لیلی هم آن قدر مهربان بود که لااقل بیاید ظرف مجنون را بشکند و دلش را نه ! ... شیرین اما «طاق»اش را می خواست و جویهای سنگی شیرش را تا برود تنگ خزانه زرخیز خسرو بنشیند و به ریش فرهاد بیچاره بخندد!...راستی هم ...هیچ فکر کردی ؟!خیلی غریب است ! ...تیشه فرهاد به سنگ نشست و عشق برخاست ...بر سرش نشست و انار رویید !....شاعرانه تر از این هم می شود ؟! ... در شیرینی تو که شکی نیست اما «شیرین» نباش !...لیلی بودن خیلی بهتر است ....گیرم که مجنون شدن را ناگزیر می کند !
....
دوم اینکه : بالاخره این مادربورد محترم نزول اجلال فرمودند و باعث بقای عمر بازماندگان شدند !! ... ضمن تشکر از کلیه دوستانی که به انحا گوناگون با حقیر ابراز همدردی کردند – به خصوص استاد محترم نجوای کاشانی عزیز - عرض می شود که حسابی دلم برای شما و برای نوشتن تنگ شده بود و کماکان در خدمتیم با تاخیری دو ماهه !!
سوم اینکه : نمایشگاه کتاب هرچند از لحاظ کمی و کیفی محقرانه تر از سالهای پیش است اما به هر حال تنها ملجا کسانی ست که عاشقان سینه چاک کتاب اند . ...می شود بسیار و بسیار درباره نمایشگاه و چرایی این افت کیفیت و کمیت نوشت و صحبت کرد اما به نظرم بهتر است این را وابگذاریم به آنهایی که در عرصه مطبوعات می نویسند و تاثیرگذاری بیشتری دارند .
در نمایشگاه امسال دو کتاب مرا در این دو غرفه می توانید بیابید :
-عطر تند نارنج – مجموعه غزل – سالن ناشران عمومی ( شبستان ) - غرفه انتشارات داستان سرا
- بر تابی از ترانه – ترجمه مجموعه ای از اشعار نزار قبانی – با همکاری سرکار خانم زهرا پورشیری – سالن ناشران عمومی (شبستان ) – غرفه انتشارات فراگاه

لازم به ذکر است که به علت عدم حضور نشر دقایق در نمایشگاه امسال با هماهنگی به عمل آمده و مهربانی بسیار هادی خوانساری عزیز ، کتاب در غرفه فراگاه عرضه شده است ...

کتابهای سرکار خانم هوروش نوابی هم در غرفه انتشارات دانشگران محمود عرضه می شوند :
- صدای بال پرستوها – مجموعه شعر
- طرحی ز قلبم کشیدم – مجموعه شعر

و اما برخی از دوستان نیز کتابهایی در نمایشگاه دارند که بی شک خرید آنها می تواند هم به تشویق بیشتر نویسنده/شاعر و هم ترغیب افزونتر ناشران به چاپ آثار جوانان هنرمند منجر شود ... کتابهای جدیدی که من از دوستان دیدم با ذکر غرفه در نمایشگاه به این شرح است :

- پاره خط – مجموعه شعر سپید - سینا علیمحمدی – غرفه انتشارات هزاره ققنوس

- تظاهرات تک نفره – هادی خوانساری – مجموعه غزل - غرفه انتشارات فراگاه

- پیانو – مجموعه غزل – مریم جعفری آذرمانی – غرفه انتشارات شانی

- 4 عنوان کتاب از یغما گلرویی در غرفه انتشارت نگاه
دیوارها سخن نمی گویند – ترجمه ترانه های احمد کایا
ماهی مست – ترجمه شعرهای اورهان ولی
چشمان تو قاتل منند – ترجمه شعرهای مختومقلی فراغی
تصور کن – مجموعه ترانه

- خندمین تر افسانه - جلوه های طنز در مثنوی - اسماعیل امینی- غرفه انتشارات سوره مهر

- تا پرده ها کنار رود من کبوترم - مجموعه غزل – شایسته ابراهیمی - غرفه انتشارات شانی

- زمان به نام شهیدان سرود می خواند - مجموعه آثار مقاومت ایلام – گردآوری جلیل صفربیگی – غرفه انتشارات داستان سرا

- زخم سیب- مجموعه اشعار کنگره دفاع مقدس 1385 که شعر بسیاری از دوستان جوان در آن هست – غرفه انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس

- و خدایی که در این نزدیکی ست – گزینه شعر جوان کاشان – نشر دعوت

و یک کتاب هم از دوستی نادیده که هنوز افتخار آشنایی رودررو را با او ندارم اما شعرهایش را خیلی دوست دارم و به خصوص منتظر چاپ این کتابش بودم :

- آخرین دقیقه های آخرالزمان – مجموعه 16 غزل به هم پیوسته آیینی – مهدی زارعی – غرفه انتشارات آرام دل

چهارم اینکه : در نمایشگاه امسال مثل همیشه دیدارهای بسیاری تازه شد و دوستان زیادی را زیارت کردیم ...ممنونم از همه دوستانی که رخصت دیدار دادند ....

پنجم اینکه : در نمایشگاه کتاب زیاد خریدم .. نه به اندازه هر سال اما به هر حال گمانم بیش از 60-50 عنوان کتاب خریدم ...در مورد بسیار یاز آنها در طی سال در این وبلاگ خواهید خواند ؛ اما می دانید !...برخی خریدها یک جور دیگری آدم را خوشحال می کند ! ...امسال گل سر سبد خوشحالی های من یک CD فوق العاده بود ! ...سالها به دنبالش بودم و امسال موفق شدم به چنگش بیاورم ! ...سری تاریخ تمدن ویل دورانت بیش از 70 هزار تومان قیمت دارد و CD اش را هم فقط همراه کتاب عرضه می کردند و صادقانه بگویم با هیچ قفل شکنی هم قابل کپی شدن نبود !!
اما امسال CD این کتاب فوق العاده توسط انتشارات خود کتاب یعنی انتشارات علمی و فرهنگی در دسترس قرار گرفته است ...به تمامی شیفتگان تاریخ فرهنگ بشری و همه کسانی که در این زمینه قلم می زنند توصیه می کنم این فرصت را برای تهیه این اثر ارزشمند از دست ندهند آن هم با 9 هزار تومان ناقابل! ( البته با تخفیف نمایشگاه ، چون قیمت اصلی آن 10 هزار تومان است )
خلاصه این هم از خرید بسیار خوشحال کننده امسال !

- ششم اینکه : برای امروز همین قدر روده درازی بس است ! ... برای شروعی دوباره به شعر پناه می برم ...غزلی از خودم تقدیم به شما و پیشکش به بانوی همیشه و هماره !

« خوب ، بد ، زشت »

مثل یک فیلم وسترن ، در کویری خیالی
تو مسلح به چشمت ، من به ششلول خالی !

یک سکانس مهیج : لانگ شات ِ من و تو ؛
من پر از اضطراب و تو پر از بی خیالی

سوت موسیقی متن : باد در کوچه ویلان
کل اجزای صحنه گیج و حالی به حالی !

رنگها توی هم گم : محو و مات و غریبه
مثل رویا و کابوس ؛ مثل آثار دالی

من که لب رعشهء بهت بر دهانم نشسته
تو ژکوندی که دارد خنده ای لاابالی

تو نژادت جنوبی ست : آفتاب دم ظهر
من پر از بوی باران ؛ من تبارم شمالی

روبه روی تو بودم ؛ یک دوئل زیر مهتاب
چشم تو خیره بر من ، من به گلهای قالی ....

...
ناگهان ماشه ...شلیک !... سوزش سینهء من ...
باز هم بی رقیبی ...باز هم بی مثالی !

باز هم بی صدا ماند این تفنگ قدیمی
باز هم فرصتم سوخت ، باز هم بی مجالی

بی مجالی برای یک دو شلیک واژه
من تفنگم زبان بود ....گفته بودم که ...خالی !

واژه ها می کند گیر با تو در خان لکنت
هر گلوله گلو را می برد رو به لالی

« دوستت دارم ِ» من در گلو مانده اما ...
بوسه هایم فصیح اند مثل یک شعر عالی !

بوسه هایم فصیح اند ؛ بوسه هایت فصیح اند
بوسه با طعم نعنا ، بوسه ای پرتقالی !
....
جنگ ما تن به تن شد : تند و پیچیده بر هم
مثل نم باد شرجی بر بلندای شالی ....

**************
کتاب شادیهایتان با واژه واژهء بوسه ، همیشه و هماره گشوده باد !
سیامک

Posted by siamak at 8:02 PM

March 4, 2007

یکشنبه - 13 اسفند 1385

سلام
اول اینکه :...
...قناری کوچک مان پرید روی شاخه بلندترین درخت زمین ...دلش گرفته بود از تنهایی !...صبح به صبح ، علی الطلوع ، شال و کلاه می کردی و می زدی به کوچه و پرنده بیچاره دلش فشرده می شد ... سر می گذاشت به میله های قفس و دوری ات را مرور می کرد ....آن قدر تشنه چشمانت شده بود که ظرف کوچک آبش را باید روز به روز پر می کردی !... روز آخری هم اول چشمان تو را مرور کرد و آن همه نور را سر کشید و دلش وا شد و بعد پر کشید روی بلندترین شاخه سر به فلک کشیده ترین درخت زمین ...جایی که هنوز که هنوز است ، آوازهایش را برای تو دوره می کند و تمام قناریهای جهان نت های عشق تو را در صدای او مشق می کنند...قناری کوچک ، یکسال چشمانش را با چشمهای تو آغاز نکرد و دلش ترکید !... گفته بودم که ! ...چشمان تو بلاگردان دنیاست ! ... نگاه نکنی آسمان آوار می شود روی سر زمین !...دل قناری بیچاره که جای خود دارد ...دل شاعر عاشق هم !....

دوم اینکه : این مقاله خانم مهشید سلیمانی – که نه می شناسم شان و نه می دانم چه تحصیلاتی دارند – در روزنامه همشهری ، علی رغم اینکه در لینکدونی به آن پیوند داده ام ، ارزش لینک مجدد را دارد ...مدتهاست که با هجوم مقالات بی سر و ته و برنامه های بی سر و ته تری از دست « هزار راه نرفته » که هنری غیر از غلط آموزی و انتقال آموزه های مغالطه آمیز ندارند و تنها سیاست اجتماعی کجدار و مریز را دامن می زنند و شکاف فرهنگی موجود را عمیق تر می سازند ، از خواندن و شنیدن حرفهایی از این دست بی بهره بوده ایم . بی شک هیچ کاری کامل نیست اما نوع نگاه و پرداخت جسورانه و البته درک و تحلیل درست نویسنده در باب روابط انسانی و علی الخصوص موقعیتهای عاشقانه در جامعه جوان فعلی ما بسیار خواندنی ست ....این مقاله را از دست ندهید ....

راستی نقدی از من بر نقد آقای سمیعی که آن هم خود نقدی بود بر مقاله خانم مریم جعفری ، در مجله همشهری به چاپ رسید با عنوان « شعر باید شعر باشد » ...خوشحال می شوم دوستان هر سه نقد را بخوانند و نظر بدهند ...


سوم اینکه : کمی آگهی ادبی – تبلیغاتی !! ...
کتاب « بر تابی از ترانه » مجموعه شعری از نزار قبانی شاعر و عاشقانه سرای بزرگ عرب با ترجمه خانم زهرا پور شیری و بازسرایی سیامک بهرام پرور توسط نشر دقایق با قیمت 2500تومان روانه بازار شده است ...در حال حاضر پخش سراسری کتاب شروع نشده است اما دوستان مقیم تهران می توانند در این آدرس کتاب را پیدا کنند :
میدان انقلاب – نبش بازارچه کتاب – کتاب فروشی انتشارات دنیا
به گمان من دوستداران نزار قبانی و عاشقانه های ناب دست خالی نخواهند ماند ...
در ضمن دوستان مازندرانی هم می توانند مجموعه غزلهای مرا با عنوان «عطر تند نارنج» و نیز مجموعه شعر سرکار خانم هوروش نوابی را با عنوان « طرحی ز قلبم کشیدم » در کتابسرای بابل پیدا کنند ...

چهارم اینکه : برویم سراغ معرفی کتاب ...
- مثل آوازهای عاشق تو : در روزگار وفور مجموعه های شعری و بازار و البته پخش نامناسب این دست آثار به خصوص در عرصه شعر جوان ، یافتن کتابی که بشود با شعرهایش زمزمه کرد و نفس کشید و صدای شاعر را از لا به لای واژگانش شنید ، گوهر دیریابی ست ! ...تعارف کردن کار دلپسندی نیست لذا بی پرده باید گفت که مجموعه غزلهای خانم مژگان عباسلو مجموعه کاملا قابل اعتناست .
نکته بسیار دلپذیر در مورد شعرهای خانم عباسلو حضور حسی شاعر در شعر و همراهی این احساس شاعرانه با مخاطب است . در واقع شاعر خود را تافته جدابافته از مخاطب نمی داند و بر مسند خطابه هم نمی نشیند بلکه واگویه های خود را از موقعیتهای شاعرانه موجود – خواه تلخ و مویه گر ، خواهد شادمان و دست افشان – با مخاطب در میان می گذارد .
نکته دیگر حضور زنانه شاعر است که بر خلاف بسیاری از هم نسلانش در زمینه جسارتهای اروتیک یا حتی واژگانی نظیر آشپزخانه و قابلمه و جارو – که به نظر نگارنده زن ستیزانه ترین شیوه ابراز زنانگی ست ! – شکل نمی گیرد . آن چه روح زنانه را در آثار عباسلو می دمد ، نوعی مهربانی مغموم و حساسیت ویژه است که به خصوص در برخی از مضامین بهتر کوک می شود . غزل مثنوی « شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری » - به گمان من زیباترین شعر مجموعه است – بیشترین کارکرد این حس زنانه را به تماشا می گذارد :
پیراهن سپید عروسی ست در برم
یک کاسه آب ، آینه ، قران برابرم

این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم

مادر تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم چه بود این که نشکفته پرپرم ...؟

-دوشیزه مکرمه این بار دوم است ...
مادر بگو کجاست پس آن نیم دیگرم ...
نکته اینجاست که فضای زنانه تنها با «پیراهن سپید» و «مادر» و «دوشیزه مکرمه» اتفاق نمی افتد بلکه روح شاعرانه اثر در زمینه ایجاد نوعی تعلیق ، یا بهتر بگوییم دلشوره ، تاثیری چند برابر دارد. این دلشوره با استفاده از موسیقی درونی و برونی شعر و قطع های متوالی – و گاه سینمایی - در تمامیت شعر شکل می گیرد . نکته دیگر در باب این غزل مثنوی هوشمندی شاعر در تبدیل غزل به مثنوی و بازگشت دوباره است . در حقیقت شکستن قالب درست در مکان شکستن فضا اتفاق می افتد و گریز راوی از دنیای واقع به دنیای درونی اش و مرور خاطره های گذشته به واسطه مثنوی اتفاق می افتد و آخرین بیت مثنوی چنین است :
کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
این بیتهای از تو سرودن طویل تر ...

یکی دیگر از ویژگی های تکنیکی غزلهای عباسلو استفاده از بازیهای زبانی برای ایجاد مفهوم دوگانه است . در واقع شاعر در مرحله ارائه یک کشف بازیگوشانه در حیطه رویه زبان متوقف نمی شود بلکه با استفاده از این شگرد به خلق موقعیتی تازه در شعر دست می یابد :
از سمت تو - قشنگ ترین سمت آسمان –
هر بار می وزند به شعرم پرندگان

هر بار من پری ...پَ ... پَری ..شان-ه ات کجاست ؟!
هر بار من پری پریشان و تو همان

مصراع سوم غزل یک اجرای بسیار عالی از واژه است . با توجه به مفهوم بیت قبل ما معنای «پریدن» را در ذهن داریم که از آن به «پری» در آغاز مصراع سوم می رسیم ؛ سپس شاعر با تکرار حرف ما را به سمت نوعی لب ریختگی و ایجاد صدای گریه می برد و به دنبالش « پریشان» را از دل واژه ها بیرون می کشد و در در خشان ترین قسمت کارش « شانه » های محبوب را برای این گریه پریشان می جوید . در واقع با یک بازی واژگانی هوشمندانه دنیایی از معانی در هم امیخته به ذهن متبادر می شوند که ایجاز دلپذیر شاعر آن را شنیدنی تر می کند .
نمونه های از این دست در کتاب کم نیست :
در من هزار و یک شب..ح از جنس شهرزاد
آغاز قصه ای که نوشتند در کتاب
و...
نکته دیگر کشف تصاویر نو و برجسته سازی این تصاویر در جای جای دفتر است :

ظرف من سالم است ، باور کن ! قیس ریگی به کفش خود دارد
به خطا گفت شاعری ، لیلا ! عشق هم یک جنون ادواری ست
( توجه کنید به روایت تازه از داستان مورد اشاره « اگر ظرف مرا بشکست لیلی ...» )

رودها را درنوردیدیم تا دریای دور
یک به یک پلهای « شاید باز برگردیم » ریخت

( باز علاوه بر تصویر خوب بیت توجه کنید به موسیقی ناشی از توالی حرف «د» که جریان پرتپش و – نه آرام و جوباری - رود را تداعی می کند )

داسی بیاور دست هایم را درو کن
دست و دلم مانند گندم بی قرارت
و ...
از اینها که بگذریم ، بارزترین مولفه شعر عباسلو روایت است . عباسلو پیش از آن که شاعر باشد داستان نویس است و همین ذهنیت روایت مدار در شعرهای او نیز حاکم است . تقریبا هیچ شعری در این دفتر نیست که آشکارا یا پنهان از عنصر روایت و شیوه های روایی بی بهره باشد . روایت در آثار عباسلو عموما به شکل پرداخت شاعرانه یک روایت است و نه ارائه یک روایت شاعرانه . به گفته دیگر شاعر روایتی عینی را با پرداختهای شاعرانه و کشفهای تصویرگرایانه پرورانده است نه اینکه یک داستان کاملا شاعرانه مبتنی بر منطق شاعرانه و نه منطق وافعگرایانه بیافریند . پیش از این در مورد این دو نوع پرداخت روایت در شعر نوشته ام و تفاوتهای شان را برشمرده ام اما تنها این نکته را در مورد غزلهای خاتنم عباسلو اضافه می کنم که همین شیوه پرداخت روایت سبب شده است که هرگاه شاعر از فضای شاعرانه به نفع پیشبرد روایت فاصله گرفته است به داستان سرایی منظوم رسیده است و بالعکس هرگاه روایت در خدمت خلق موقعیت شاعرانه بوده است ، شعر به منصه ظهور رسیده است .
از این بحث که بگذریم به برخی کاستیهای کتاب می رسیم .
زبان دوگانه یکی از معضلات گاه گاه شاعر است . این دوگانگی ناشی از آمیختگی لغات آرکائیک و زبان معیار نیست بلکه بیشتر برخاسته از حضور گاه و بی گاه کلمات عامیانه یا خوانشهای عامیانه از کلمه در میانه زبان معیار است :
چشم تا کار کند دریا بود
که به یک ساحل سنگی می خورد

مثل اکلیل به چشمش می ریخت
هر چه شن باد به دریا آورد

بی شک برای درست شدن قافیه باید « آوُرد » بخوانیم که با توجه به فضای واژگانی شعر زیبنده نیست .
نکته دیگر دور شدن های گاه گاه از فصاحت است که بیشتر به نظر می رسد نتیجه سهل انگاری شاعر است چرا که او در جای جای دفتر نشان داده است که توان پرداخت فصیح را دارد . برای نمونه در همین مثال بالا و در مصراع نخست انتخاب زمان فعل کاملا نادرست است . در واقع باید این چنین می بود : « تا چشم کار می کرد » و یا درد مصراع آخر سلاست کلام این چنین اقتضا می کند : همه شنهایی را که باد به دریا می آورد » ...حذف و تبدیل و جا به جایی واژگان در راستای حفظ موسیقی و وزن باید به گونه ای باشد که منطق کلام را در هم نریزد که متاسفانه در اینجا چنین نیست .
نکته دیگر استفاده های موفق و ناموفق از یک تکنیک یا مولفه مشخص در کتاب است . مثلا در کنار یک شعر خوب با وزن بلند :
مثل آوازهای عاشق تو در گلویم اگر قناری نیست
از غم غربت است همسایه ! در قفس خواندن افتخاری نیست
شعر دیگری در وزن بلند و ناموفق می بینیم :
شعر افیون ناخوشایندی ست ، مثل خون در رگ و پی ام جاری ست
مطمئنم دوباره می گویید : « شاعری در پی خودآزاری ست! »

من که هر جور عشق تان باشد، دوست دارم که دوستم دارید
شانه باشید گریه هایی را که پس خنده های اجباری ست

گل نداده است دست پوچم را دست های تو ، دور از دستند
دست تردید مانده در دستت ، خواهشم « دست دل به دست آری » است ...
می بینید که شاعر از یک بیت نسبتا خوب به بیتی متوسط و نهایتا بیتی کاملا ضعیف – با معنایی کاملا مبهم و غیر سلیس - رسیده است . در بیت دوم دو نکته وجود دارد که سبب اختلال در روانی شعر شده اند و به راحتی قابل اصلاح اند :
من که هر جور عشق تان « بِکِشد»، دوست دارم که دوستم دارید
شانه باشید گریه هایی را که پس «از» خنده های اجباری ست
اصلاح تعبیر عمیانه مصراع اول و رهاندن شعر از ترکیب نا مناسب «پس ِخنده ها» مسلما کار دشواری برای شاعر نیست اما شاعر به واسطه حضور حسی اش در شعر – که البته مزیتی ست - مجال تصحیح را از دست داده است . و این یعنی اینکه شاید بازخوانی های چند باره ، به خصوص پس از گذشتن مدتی از زمان سرایش شعر ، کمک بیشتری بکند .
بحث به درازا کشید ! ...بی شک چنان که گفتم « آوازهای عاشق تو » مجموعه ای قابل اعتنا ست و همه ما - لااقل اهالی وبلاگستان – با ذهنیت شاعرانه مزگان عباسلو آشناییم . خواندن این مجموعه به خاطر لحظات کاشفانه اش و نیز نوع به کارگیری روایت در غزل به همه دوستداران غزل معاصر به شدت توصیه می شود ...

مثل آوازهای عاشق تو – مژگان عباسلو – انتشارات هزاره ققنوس – چاپ اول 1384 – قیمت 12000 ریال

___________________________

-زمان لرزه : امیدوارم سلاخ خانه شماره پنج را خوانده باشید ! ... اگر نخوانده اید که نیمی از عمرتان بر فناست ! ...اگر خوانده اید و زمان لرزه را نخوانده اید باز هم احتمالا نیمی از عمرتان بر باد فنا رفته است !!
کورت ونه گوت نویسنده ای غریب است ! ...این نکته به گمانم کوچکترین بزرگداشتی ست که می شود از این نویسنده خلاق به عمل آورد .طنز دیوانه وار ونه گوت در کنار درک روشن بینانه او از جهان پیرامونش و اندیشه ورزی عمیق او در کنار صراحت برنده اش جای بحث باقی نمی گذارد .
زمان لرزه آمیزه ای از همه چیز است : اتوبیوگرافی – داستان خیالی – بحث درباره سیاست و اقتصاد و جامعه شناسی و هنر و علم و خیلی چیزهای دیگر !
این معجون شگفت انگیز در ساختاری کاملا سیال چنان در هم آمیخته شده اند که ارجاعات درون متنی فراوان نویسنده نه تنها شما را گیج نمی کند بلکه بر قدرت طنز کتاب می افزاید .عصاره کتاب شاید اشاره به حماقتهای بی پایان بشر باشد ؛ حماقتهایی که هیچ حد ومرزی ندارد . اصولا در مورد کتابی که بعد از خواندن اش نمی توانید خلاصه داستان اش را برای کسی تعریف کنید (!) تنها می شود به آوردن ایده هایی درخشان از کتاب بسنده کرد و توصیه کرد که حتما این کتاب را بخوانید ! :
حالا این را تصور کنید : مردی برای اتحاد جماهیر شوروی که همه کشورها را دشمن خودش می پنداشت ، بمب هیدروژنی درست می کند و پس از اینکه مطمئن می شود بمب بدون هیچ ایرادی منفجر خواهد شد ، برنده جایزه نوبل می شود . این شخصیت واقعی که لیاقت آن را داشت که کیلگور تراوت ، داستانی درباره اش بنویسد ، فیزیکدان فقید آندری ساخاروف است .
او در سال 1975 به خاطر درخواست توقف آزمایش سلاحهای هسته ای ، برنده جایزه نوبل شد . البته ساخاروف قبلا بمب خودش را آزمایش کرده بود . همسرش پزشک اطفال بود ! کدام انسانی که همسرش پزشک اطفال است می تواند بمب هیدروژنی بسازد ؟ کدام پزشکی حاضر است با همسری تا این حد ابله زندگی کند ؟
« عزیزم امروز در محل کارت اتفاق جالبی نیافتاد ؟»
« بمب من بدون هیچ ایرادی منفجر خواهد شد . ان بچه ای که ابله مرغان گرفته بود چی شد ؟! »...
...
من در سخنرانی هایم می گویم یکی از وظایف مهم هنرمندان این است که دست کم به اندازه سر سوزنی مردم را به ادامه زندگی تشویق کنند...
...
هنرمندان افرادی هستند که می گویند ، من نمی توانم کشورم یا ایالتم یا شهرم یا حتی ازدواجم را اصلاح کنم . اما قسم می خورم که این بوم مربعی شکل یا این کاغذ A4یا این تکه گل رس یا دوازده گام موسیقی را دقیقا به همان شکلی در بیاورم که باید باشند . ...

...(و حسن ختام ! )

.....اغلب در سخنرانی هایم می گویم اگر می خواهید والدینتان را برنجانید و جراتش را ندارید همجنس باز شوید ، سراغ هنر بروید ....

گمانم همین قدر برای اثبات بی نظیر بودن این کتاب کافی ست ! ... کتابی که بیشتر به یک گفتگوی دوستانه شبیه است با مردی که دیدی موشکافانه و طنزی سرشار دارد ....در ضمن ترجمه و واژه گزینی مهدی صداقت پیام هم کاملا بی نقص و روان است و بر لذت خواندن کتاب می افزاید ...
زمان لرزه – مهدی صداقت پیام – چاپ دوم 1385 – انتشارات مروارید – قیمت 2900 تومان

_______________________________

پنجم اینکه : بعد از این فصل مفصل کتابخوانی برومی سراغ یک غزل تازه از خودم ...غزلی با ادای احترام فراوان به علی بهمنی عزیز و تقدیم به ... !!

« پرنده مردنی ست ...» فروغ
2.JPG

« ...Love is »

در این زمانهء آشفتهء شلوغ پلوغ
کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ

کلاغ می پرد و پر نمی زند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ !
...
و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستین نشانه های بلوغ –

- سوار بنز پدر ، دل سپرده اند به یک
کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !!

و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ -

- تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی *
جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ !

چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ !
که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ !

از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق –

- نشانده اند که : « آقا ! ستاره کهنه شده !
جهان، جهان ِمُدِر...
.............................Oh !
..............................Mademoiselle !!
.......................................Bonjour !!! »

و مادموازل که بخندد ستاره و پولک ...
و این مکالمه هم می شود تمام !...همین !!

[]

خود خدا به سرم دست می کشد : « بگذر!
که من که خالق اویم گذشتم از مخلوق ! »


* آدامس (....Love is ) که معرف حضور هست !

____________________________
بهارتان به برکت عشق هماره مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 6:40 PM

January 11, 2007

21 دی ماه 1385

سلام

اول اینکه : .... به تو که نگاه می کنم گلایه هایم از تمام موجودات زنده و نیم زنده و مرده دنیا فراموشم می شود ! ....آفتابی در تو هست که سایه ها را هاشور می زند و محو می کند ... ذات ات آشتی ست با تمام کائنات ، تا دستادست تو مهربانی را جشن بگیرم ...مهربانی را برای همه زمین ...عشق را برای همه زمان ... بوسه را برای همه زندگی ! ...این یعنی اینکه وقتی به آفتاب باور داشته باشی ، ترس از تاریکی بچگانه ترین کار دنیا ست... و ما ، به لطف عشق، کودک هستیم اما ، به پاس عشق، کار بچگانه نمی کنیم !...

دوم اینکه : این مطلب را در مورد ترانه های واسوخت ( یا همان ترانه های ذم معشوق مثل «کی گفته تو نباشی» و ...) به خواست مهدی موسوی عزیز – سردبیر بخش ترانه سایت ادبی عروض – نوشتم ...غرضم تحلیل روان شناختی – جامعه شناختی این دست آثار و علل بروز و استقبال از آنها و نقش تعریف جامعه از عشق در ایجاد آنهاست ....خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم ...لیلی فقط تو قصه ست ؟!

سوم اینکه : امروز ( 5 شنبه21دیماه 1385) در روزنامه همشهری نقدی بر مجموعه غزل من - عطر تند نارنج – از آقای شالبافان به چاپ رسیده است ....
گمانم خوانندگان قدیمی این وبلاگ می دانند که هیچوقت از نقد فرار نکرده ام و همواره سپاسم نثار کسی بوده است که تندترین نقدها را بر خط خطی هایم نوشته است .
اما نوشته ای از این دست به گمان من بیش از آن که نقد باشد توهین است !...آن هم نه به من که بیش از من به مخاطبی که اثر و نقد را – و حتی نقد را به تنهایی ! – خوانده است !....پاسخگویی به یک نقد و دفاع از نوشته های خودم بی معناترین کاری ست که می شود انجام داد اما همواره بر این گمانم که وقتی مخاطب در برابر یک اثر سکوت می کند سبب دلسردی مطلق نویسنده و نیز پا گرفتن نظراتی از این دست می شود که ظلم مضاعف است ... وقتی از میان مخاطبینی که – یا از روی مهربانی بی حدشان و بر سبیل تعارف یا به واسطه هر چیزی که در متن اثر موجود بوده است – تنها به تعریفهای مبهم و کلی بسنده می کنند و هیچ تلاشی در جهت واکاوی مستند اثر صورت نمی گیرد ، باید از آقای شالبافان عزیز ممنون باشم که لااقل نظر کاملا منفی خود را بروز می دهند تا بعد از گذشت 2 سال از چاپ کتاب یک نقد مکتوب در یک رسانه منتشر شود !!
به نظرم سکوت جامعه ادبی و مخاطبین آثار ادبی دلسردکننده ترین اتفاق ممکن در ادبیات ماست که روز به روز به وسعت آن افزوده می شود و صاحبان اثر بی هیچ دلخوشی به مخاطب و تنها به خاطر دلشان می نویسند و این قطع حلقه ارتباطی تنها و تنها سبب می شود که به آثاری برسیم که با مخاطب ایرانی کاملا بیگانه اند ...فقط به این دلیل که مخاطب نخواسته است نظر خودش را شفاف بیان کند و به بحث بنشیند ...
خود من به شهادت آرشیو همین وبلاگ و همه نقدهایی که در رسانه های دیگر اعم از دیجیتال و کاغذی نوشته ام ، بر آن بوده ام که دیوار این سکوت را بشکنم و از آن چه شایسته دفاع و ارائه می بینم سخن بگویم ؛ لذا گلایه امروز من از منتقد محترم – که دوست من نیز هست – نیست ...این نقد را خیلی پیش از این خوانده بودم و به لطف مسوول صفحه شعر همشهری می دانستم که در نوبت چاپ است و اتفاقا خودم تمایل و اصرار به چاپ آن داشتم ( و جالب اینکه متن حاضر کوتاه تر از متن ابتدایی ست و خود حدیث فراوان بخوان از این مجمل ! ...) ...به این دلیل ساده که هر حرفی باید اجازه بیان را داشته باشد و هیچ نقد و نظری مستحق خاموش ماندن نیست حتی اگر به نظر شخصی کاملا نادرست و بی پایه باشد !...اما بگذارید از مخاطبین خط خطی هایم دلگیر باشم !...دوستانی که می خوانند و می روند و با سکوت خود بر نقدگونه هایی این چنین صحه می گذارند ....
برای دوستانی که همشهری امروز را ندیده اند : نقد آقای شالبافان از اینجا قابل داونلود است ......کلیک کنید !چهارم اینکه : امروز به خاطر اطاله کلام و کمبود وقت معرفی کتاب نداریم !....

چهارم اینکه : غزلی از خودم تقدیم به : علی و بهار ، رضا و مهکام ، سیاوش و پگاه به پاس بحث دلنشین مان درباره عاشقانگی !...و به تو که دلیل عاشقانه ها هستی !


« بهارانه های چای »


هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من می روم برای تو باران بیاورم

تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم

تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم

گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم

باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم

با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –

- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم

این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!

چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :

قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !

باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !

حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !

آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !
*****************
در سایه سار آفتاب عشق ، حقیقت را پاس بدارید که عشق والاترین حقایق است !
سیامک

Posted by siamak at 2:52 PM

November 21, 2006

سه شنبه- 30 آبان ماه 1385

سلام

اول اینکه : ...

پنجره های این خانه باید هم این قدر بزرگ باشد ! ... تازه ! پرده پوشی هم کار عاشقانه ای نیست !...عشق شورش بر علیه همه ریاکاریهای مذبذبانه است ! ...بگذار چشمان آسمان، لبخندهای آفتابی تو را در منظومه عاشقانه کوچک مان رصد کند تا خورشید را برای همیشه – حتی بعد از میلیون میلیون سال دیگر که شاید نه زمینی باشد و نه آفتابی – در حافظه فیروزه ای اش به یاد داشته باشد ... بگذار نسیم سرد صبحگاهی سرزمین من ؛ عطر تو را برای دریا سوغات ببرد تا گوش ماهی های عاشق ، پچ پچ دریا را بر سینه ساحل بشنوند و در تو در توهای هزار توی شان برای آیندگان به یادگار بگذارند که :

نسیمی کاز بن آن کاکل آیو...

بگذار نفس تازه کنند مردم در عطرآگینی عشقی که دیریاب هست اما نایاب نیست تا یادشان بماند لیلی که بود و اصلا زن بود یا مرد ؟!! ...

و شاید لیلی تمام زنانگی تو باشد ! ... لیلی شاید لبهای سرخ توست وقتی طعم شراب را در دهان من با بوسه ای بیدار می کنی ....

دوم اینکه : این دفعه راستش را بخواهید الحق و الانصاف غیبتم موجه بود !! ...وسط اسباب کشی و چک و چک بازی وقت وبلاگ آپدیت کردن می ماند ؟!! ...

سوم اینکه : به گمان من نفوذ یک شعر در جامعه گاهی اوقات بسیار بیش از نام شاعر است . یادم نمی رود روزی که می رفتم تا برای اولین بار وحید امیری را – پس از یک دوره آشنایی اینترنتی ببینم – حمید به من گفت که : این شعر رو شنیدی ؟!
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سرسبزتزین بهار تقدیم تو باد
یک لحظه کوچک است روییدن عشق
أن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

و من شنیده بودمش ! ...هزار هزار بار !...و خوانده بودم اش روی در و دیوار و کارت پستالهای رنگارنگ فانتزی و هزار جور جای با ربط و بی ربط دیگر !
گفت : می دونی که شاعرش کیه ؟!...نمی دانستم !...گمان می کردم که مثلا مال شاعران عصر مشروطه است!...همدوره های ایرج میرزا و بهار و ... ! وقتی گفت مال وحید امیری ست فقط حیرت کردم ! ... این تازه وضع ماست که مثلا دستی بر آتش داریم گیرم از دور !
اتفاقا به نظر من این یک پیروزی بزرگ برای شعر است و اثبات دیگر بار این حکم دلپذیر که : شعر خوب همیشه پیروز خواهد شد و بر اریکه احساس مخاطب خاص و عام خواهد نشست .
اما از سوی دیگر گمان می کنم که شاعر را نیز باید از محاق بیرون آورد .باید شاعری را که شعرش بر لبان بسیاری مترنم است و در حالی که خالق اش را نمی شناسند معرفی کرد تا به شایستگی قدر ببیند و سپاس گفته شود . امیدوارم سایر دوستان نیز در این مهم همراهی کنند ...
برای مثال و برای اینکه چراغ اول را خودم روشن کنم ، این بيت را بخوانید :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!

بياييد اين بيت يا يكي از مصراعهايش را در گوگل جستجو كنيد ! ... نتیجه جالب توجه است : حدود 1600 مورد آن هم بدون عکس ها و اسلایدها و کارتهایی که از آین بیت تهیه شده است ! .. حالا نام شاعر را سرچ کنید : هوروش نوابی ... باز هم نتیجه جالب توجه است : 19 مورد ! ... گمان نمی کنید در حق شاعر اندکی ظلم شده است !؟ ...
چهارم اینکه : سریع السیر برویم سراغ سه کتاب امروز ...
- به سلامتی خانمها : 100داستان و طنز کوتاه ترجمه نشده از آنتوان چخوفعنوان فرعی بسیار وسوسه انگیزی ست ! ...چخوف و طنز ویرانگرش محبوب همه ملتها و نسلهایند . می توانی این را از تجدید چاپ و ترجمه های چندباره آثار چخوف دریابی . بی شک - چنان که مترجمین کتاب حاضر نیز در مقدمه شان بر آن صحه گذاشته اند – زیباترین آثار چخوف را می توان در مجموعه آثار ترجمه شذه توسط سروژ استپانیان ، که انصافا ترجمه ای دلپذیر است ، می توان خواند و لذت برد . مترجمین کتاب حاضر نیز ترجمه خوب و شسته رفته ای را ارائه کرده اند که اگر از طنازیهای گهگاه شان در پانوشتها – که چندان خوشمزه نیست !! – بگذریم ، از اینم نظر کتاب نقص عمده ای ندراد و کاملا قابل دفاع است . ...اما متاسفانه ایراد کتاب جای دیگری ست ! ... در حقیقت در همان عنوان فرعی آن ! ... داستانهایی که تا به حال ترجمه نشده احتمالا چندان دلپذیر نبوده اند که در گزینشهای پیش از این رد شده اند ! ... و حقیقت هم چیزی جز این نیست ! ...جز برخی آثار که رگه های طنز چخوفی را به منصه ظهور می رسانند – مثل کنسرت بلبل ، گوسفند و دوشیزه ، پارتی و در اتاقهای مهمان خانه و مواردی از این دست – باقی آثار نوعی طنز ژورنالیستی – آن هم از نوع به شدت دم دستی ! - را تداعی می کند که نگرشهای انتقادی روزمره - مثل وضعیت بد قطارها ، وضعیت مطبوعات ،بروکراسی اداری، گرفتاریهای مادی مردم و مواردی از این دست – بدون هیچ ظرافتی – لااقل در حد و اندازه های چخوف – در آنها مطرح می شوند . در مجموع کتاب حاضر برای مخاطب عادی و نیز حتی برای مخاطب کتابخوان حرفه ای چندان دندانگیر نیست اما برای نویسندگان طنز و پژوهندگان آثار چخوف بی شک بسیار مثمر ثمر خواهد بود ... البته بی انصافی ست اگر از نوشته بسیار زیبای ایوان بونین – برنده جایزه نوبل 1933 – که دریغ نامه ای داستانی در پایان کتاب است ، آسان بگذریم . خاطرات و جملاتی دلپذیر که شخصیت متضادگونه هنرمندی چون چخوف را به زیبایی باز می تاباند ...

« ...برای از بین بردن ساسها : ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت دار و چربی ، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توصیه کنید رژیم غذاییش را تغییر دهد . اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری بر او نگذاشتند ، برای تان تنها این راه می ماند که انگشت تان را بلند کنید و فریاد بزنید : « پس بمون و توی جهل خودت بپوس ، ای خونخوار پست ! » و سپس او را رها کنید . دیر یا زو.د عدالت بر ظلم چیره خواهد شد » برگرفته از فوت و فن خانه داری -صفحه 183 کتاب

به سلامتی خانمها –آنتوان چخوف - برگردان حمیدرضا آتش برآب و بابک شهاب – انتشارات آهنگ دیگر- چاپ دوم –323 صفحه - قیمت 30000 ریال
___________________________________ - بخواب فروردین : مجموعه غزلهای حامد حسین خانی شاعر جوان کرمانی مجموعه دلنشین و خواندنی ست . حامد آرام و بی سرو صدا می سراید و فارغ از دغدغه های ژورنالیستی ، مضمون پردازانه و عاشقانه چنین می سراید :
فنجان و برف و پنجره و ماه ، روی میز اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز

فنجان پر از بهار تو را شیهه می کشد
سیبی گذشت از لب سرخ تو سینه خیز ...

در غزلهای حسین خانی تصویر و مضمون حرف اول را می زند . در جای جای کتاب تلاش شاعر را برای خلق تصاویر نو و کشف مضامین تازه می توانید ببینید و همین ویژگی سبب شده است که آثار شاعر حلاوتی کاشفانه داشته باشد و مخاطب به واسطه انرژی همین تصاویر همراه وآژگان شاعر می شود :

من اشتباه نیستم ، تو اشتباه می روی
چقدر نرم و مهربان ، چقدر ماه می روی
...
چقدر صاف و ساده ای ، که سوی دشت لوت هم
برای پروراندن گل و گیاه می روی ...

از لحاظ زبانی دفتر حسین خانی معجون در هم جوشی از زبانهای گوناگون شعری ست ! ...شاید با این تعریف اینگونه به نظر آید که شاعر به زبان اختصاصی اش نرسیده است اما به نظر من زمانی این حرف مصداق خواهد داشت که شاعر به تجربه های پراکنده دست یازد بی آنکه در هیچ یک ، چیز چندانی برای ارائه داشته باشد ، حال آنکه حسین خانی از هر یک از این گستره های واژگانی برای بیان تصاویر خود به خوبی کار می کشد . برای درک بهتر این مطلب به این سه مثال توجه کنید :
1-
من شیرم و پلنگم و آهوی رام تو
با پای خویش امده بودی به دام تو

البته دام نه ، تو به میخانه سر بزن
ساقی منم موقتا ، شرب مدام : تو

در دام ، جام ، هر چه خودت فکر می کنی
افتادی و گریختی ای فکر خام ، تو ...

2-
چتر شب وا شد و من ، خیس عصیان گذشتم
از خیابان گذشتی ، از خیابان گذشتم
...
رسم دنیا فریب است ، نه تو دریا نبودی
گر چه بر موجهایت ، مثل توفان گذشتم
...
روزگار آهوان را بی وفا پروراندست
من پلنگم که از کوه لنگ لنگان گذشتم

3-
یک روز چتر خانگی ات باز می شود
آغوش عاشقانگی ات باز می شود

طولی نمی کشد که به روی نشانه ها
درهای بی نشانگی ات باز می شود

بر کوهسار مرمری شانه های تو
گیسوی رودخانگی ات باز می شود ....

ناگفته پیداست که مثال 1 زبانی کهن تر دارد ولی پرداختی امروزی ، مثال دوم زبانی میانه برگزیده است- مثل غزلهای غالب اواخر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد - و البته همچنان تصاویری تازه و مثال سوم زبانی کاملا نو دارد که حتی به واژه سازی های دلپذیر – رودخانگی – نیز دست می یازد ... البته باید همین جا به برخی سهل گیریهای شاعر نیز اشاره کرد . در ادامه همین شعر می خوانیم :
یک روز می رسد که در این کهکشانه ها
راهی به بی کرانگی ات باز می شود

به گمان من خود شاعر هم موافق است که « کهکشانه ها » خیلی کلمه مناسبی نیست و آن های غیر ملفوظ بیشتر از آن که وزن ظاهری شعر را پر می کند ، به وزن معنوی شعر آسیب می رساند .و البته باز هم در این شعر و در مقطع یک کارکرد زبانی بسیار زیبای دیگر می بینیم تا حلاوت شعر از دهانمان نرود :
دریای من ! مدینه من ! ای ترانه ! کی
چشم مدیترانگی ات باز می شود ؟

بازی دریا و مدینه و ترانه و ادغام این سه با هم در ذهن مخاطب ، با درخشش کلمه مدیترانه کامل می شود و یک نوع بازی زبانی – ذهنی دلپذیر فراهم می آورد که با اندکی تامل مخاطب پشتوانه معنایی نیز می یابد .
گذشته از غزلها ، یک چارپاره ، دو مثنوی آیینی ، یک مثنوی عاشقانه و دو غزل مثنوی به همراه 4 سپید دفتر شاعر را کامل می کنند که در این میان مثنیو عاشورایی و نیز غزل مثنوی ها بسیار دلنشین ترند .
به طور خلاصه می شود گفت که درخشش حامد حسین خانی در تصویرسازیهای کاشفانه او بهره گیری اش از زبان است حال انکه نقصهای گهگاه اشعارش بیشتر در حیطه سهل انگاری ها و تسامح هایی ست که گاه شعری در اوج را دچار فرودهایی اضطراری (!) می کنند که برای هر دو دسته قدرتها و ضعفها می توان مثالهای متعددی ذکر کرد که البته بی شک خود شاعر بر همه آنها از نگارنده آگاه تر است .
برای پرهیز از اطاله کلام غزل زیبایی از حامد حسین خانی را می خوانیم و باز هم توصیه می کنم که این مجموعه زیبا را از دست ندهید :

سهرابها به سوگ تهمتن نشسته اند
مانند بلبلان که به گلشن نشسته اند

رودابه های زخمی محبوس در تنم
آشفته موی و سلسله دامن نشسته اند

دهقان ! شتاب کن که ببینی مترسکان
در فکر شوم خوردن خرمن نشسته اند

دیدم ستاره ها به زمین پرت می شوند
گویی که در دهان فلاخن نشسته اند

بیچاره نوبهارنشینان طرف جوی
در انتظار ابر سترون نشسته اند

چون چشمهای پنجره رو به رو که باز
در چارچوب کوچک آهن نشسته اند

ته مانده های آینه های شبیه من
هر روز در محاق شکستن نشسته اند

چشم سیاه یار ! کجایی ؟ شرابها
در شیشه های کهنه به شیون نشسته اند

من کیستم ؟ که این همه هندوی ترک وش
در انتظار سوختن من نشسته اند

بخواب فروردین - حامد حسین خانی - انتشارات خدمات فرهنگی کرمان - چاپ اول 1385 - قیمت 1400 تومان
_____________________________
- راز داوینچی : کتاب دن براون را خیلی دیر خواندم . علتش هم این بود که اصولا دل خوشی از کتابهای جنجالی و پرفروش – آن هم در بازار اشفته کتاب ایران ! – ندارم و بارها دیده ام که اثری نازل با فروشی بالا و تبلیغات بسیار ، حسابی ناامیدم کرده است ! ... لذا خواندن این کتاب به طور کاملا اتفاقی در همین یک ماهه اخیر اتفاق افتاد در حالی که تجدید چاپش ممنوع شده است و ...
بی شک بسیاری از شما تاکنون این کتاب را خوانده اید اما اگر نسخه مورد مطالعه شما ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی نبوده است گمان کنید که اصلا کتاب را نخوانده اید ! ...لطفا این نسخه را تهیه و یکبار دیگر بخوانید تا دریابید که نقش مترجم در برجسته سازی یک اثر هنری تا چه حد قابل اعتناست .
گذشته از ترجمه کم نقص و حتی بی نقص کتاب - که روان و دلپذیر است – پانوشتهای عالمانه مترجمین اثر مذکور را در جایگاهی بسیار بالاتر از کتاب اصلی قرار داده است . در حقیقت به نظر من می توان به مولف کتاب – دن براون - توصیه کرد که نسخه ای از پانویسهای ترجمه فارسی مورد اشاره را بخواند و بر کتاب اصلی بیافزاید . در این نکته هیچ اغراق یا خدای نکرده مطایبه ای وجود ندارد . پانوشتهای کتاب یک دوره کامل اسطوره شناسی و نمادشناسی تطبیقی ست به زبانی ساده و بسیار جذاب و فنی . آن چه مرا متعجب تر نیز ساخت ناآشنا بودن مترجمین کتاب – لااقل برای حقیر – و جوانی بسیارشان بود . بی شک پتانسیل کاری این دو جوان 25 و 22 ساله بسیار بیش از اینهاست . گذشته از جمع اوری اطلاعات فراوان ، توان تحلیل و دسته و بندی و تطبیق بین نمادهای گوناگون چیزی نیست که به سادگی قابل دست یابی باشد . این را همه کسانی که با نمادها و اسطوره ها آشنایی دارند گواهی می دهند . و این دو جوان به خوبی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده اند .
گذشته از ترجمه خود اثر نیز دارای نکات درخشان بسیار است . من اصولا به اندیشه طرح شده در کتاب و درستی و نادرستی اش کاری ندارم ! چیزی که برای من – و به زعم من برای نویسنده اصلی کتاب دن براون - مهم است ، درس بزرگ راز داوینچی ست : به هر اثر هنری خوب نگاه کنیم ! ....هر اثر هنری : از شعر گرفته تا سینما از مجسمه سازی تا موسیقی ، از نقاشی تا تاتر و ... باور کنیم که برای کشف هر اثر هنری باید به هزار چرا پاسخ بدهیم وذهن خود را از رکود و رخوت در بیاوریم . باور کنیم که در آثاری که ظاهرا بسیار ساده اند اما دارای اقبالی همگانی هستند ، بی شک هزار نکته باریک تر از مو قرار دارد که اندکی توجه می طلبد . هنر بزرگ این کتاب آشنا ساختن مردم با هنری ست که نقد تحلیلی و رمزگشایی نمادها در هنر نام دارد و این کم دستاوردی نیست .
خواندن این کتاب با ترجمه فوق الذکر ، فارغ از همه جنجالها و حرف و حدیث ها - برای تمام علاقه مندان به اسطوره ها و نمادها در آثار هنری بی شک تجربه ای هیجان انگیز خواهد بود ....

راز داوینچی - دن براون – ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی – انتشارات زهره – چاپ ششم 1385 – 462 صفحه

_______________________________________

پنجم اینکه : غزلی بخوانید از خودم ، تقدیم به کولی هزار ترانه ام !...

« تازه دم »

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

************************
شاد باشید و شادمانه عاشقی کنید و شاد بمانید تا همیشه و هماره !
سیامک

Posted by siamak at 9:12 PM

September 23, 2006

شنبه - 1 مهرماه 1385

سلام
اول اینکه :...
... بگو سیل بیاید !...یک تشت و دو تشت آب که چیزی نیست ! ...وقتی تو چتر من باشی و من چتر تو ، بگذار همه ابرهای سیاه جهان یک دل سیر گریه کنند به سپیدبختی ما !...حسادت که شاخ و دم ندارد !... بگو سیل بیاید ! این یکی دو تشت آب نهایتش زحمت خشک کردن را روی دست مان می گذارد ! ...و وقتی آفتاب مهر تو بتابد دیگر هیچ ملالی نیست !
زیر یک سقف دیگر ، عطر تو را مرور می کنم و شمار آجرهای خوشبخت دنیا بیشتر می شود ! ...آجرهایی که می توانند آمد و رفت تن لطیف تو را ببینند و قند توی دل سنگ شان آب کنند و تلالو دلپذیر تو برق از سرشان بپراند !...بگو همه آبهای جهان سیل شوند !...نوحی که تو باشی ، زورق طلایی این عشق را به ساحل آرام خواهی رساند !..ایمان دارم ! ...به تو، به خودم ، وَ به عشق !

دوم اینکه : این بار دیگر خیلی تاخیر داشتم !... البته نسبتا موجه بود اما با این حال باز هم معذرت می خواهم ...

سوم اینکه : بدون مقدمه برویم سراغ بخش معرفی کتاب فقط با ذکر این نکته که مسلما در این بیست روز کتابهای خوب بیشتری خوانده ام اما برای پرهیز از اطاله کلام فعلا همین 4 عنوان را داشته باشید تا دفعه بعد ...
- بچه ها... من هم بازی(1) : یک اثر بسیار دلپذیر از منوچهر احترامی با تصویرگری خوب سلمان طاهری ...بی شک همه ما منوچهر احترامی را می شناسیم یا لااقل با آثارش آشنایی ام ...اگر خیلی هم با کتاب و طنز و گل آقایی ها بیگانه باشیم ، حسنی نگو یه دسته گل را ، دست کم یک بار اگر شده برای کودکی از اعضای خانواده ، خوانده ایم ....احترامی با این کتاب زیبا دیگر بار به دنیای کودکی نقب می زند و کودکانگی معصومانه را که درکی شاعرانه از زندگی در آن جریان دارد به تماشا می گذارد . یادداشت نوشتن بر چنین کتابی بسیار دشوار است چون کتاب با کودک درون انسان گفتگو می کند و در نتیجه ، منطق کودکانه سبب می شود که مثل همه کودکان دنیا را سرشار از زیبایی های بسیار ببینیم و کاستی هایش را به بازی بگیریم ... شاید شکل ظاهری کتاب و فرم ارائه اش آثار شل سیلور اشتاین را به یاد آورد اما خواندن چند صفحه از آن تفاوتی آشکار را به ما نشان خواهد داد : ایرانی بودن و شرقی بودن در تمامی آثار جلوه گر است ؛ چه در قطعاتی از این دست که به شعر پهلو می زنند :
آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .

یا در قطعاتی این گونه که آشکارا ضرب المثلی از فرهنگ عامه و نیز پدیده ای مربوط به ما -
هویت باختگی یا به قولی الیناسیون – با همان کودکانگی به تصویر کشیده می شود :
کلاغ به بچه اش گفت : « پسرم قار قار کن ببینم یاد گرفته ای یا نه ؟»
بچه کلاغ گفت : « قارقاری ، قارقار»
کلاغ گفت : « پسرم صد بار به تو نگفتم با این جوجه خروس همسایه راه نرو ؟ چرا حرف گوش نمی کنی ؟! »

...
درباره تک تک داستانهای کوتاه این کتاب می شود حرف زد که مجالی طولانی می طلبد ...شاید وقتی دیگر.. اما غرض این بود که هر کسی هنوز کودکی هایش را گم نکرده است یا لااقل ازگم کردنش خوشنود نیست ، این کتاب را از دست ندهد !...
بچه ها... من هم بازی (1) – نویسنده :منوچهر احترامی ، تصویرگر : سلمان طاهری – 85 صفحه - انتشارات گل آقا ، قیمت : 13000ریال ، چاپ اول 1382
________________________
- حال و حوایی از ترنج و بلوچ : این نام جالب توجه ، بر پیشانی کتابی ست که سروده حامد عسگری شاعر جوان و توانای بم است . طبق معمول غزل غالب است و چند دوبیتی و رباعی و دو چارپاره ... مواردی که درباره این مجموعه باید به آنها اشاره کرد عبارتند از : سادگی و صمیمیت کلام در کنار کشفهایی دلپذیر و سرمست کننده و نیز البته احساس جاری در اکثریت اشعار و به خصوص تاثیرپذیری شاعر از واقعه ای عظیم و البته غمناک چون زلزله بم ... در این میان بی شک ضعفهایی هم هست مثل هر اثر دیگری اما ان چه مهم است این است که شاعر جوان ما مخاطب را به هیچ وجه دست خالی نمی گذارد و هر شعری از او ظرایفی دارد که مخاطب شعرآشنا را سرذوق بیاورد ...شاید به اشاره بتوان گفت که ضعف بارز برخی از اشعار به سبب ناهمگونی بیت ابیات است یعنی یک بیت بسیار درخشان در کنار بیتی معمولی و گاه ضعیف که موجب فراز و فرودی نادلپذیر می گردد ...
لبخند زدن معجزه لب رطبی هاست
دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست ...

همچنین برخی ذوق آزمایی های در قافیه سبب شده است که برخی قوافی در برخی ابیات به خوبی جا نیافتند ...
غزلم دره ای از نسترن و شب بو هاست
مرتع درمنه ها ، دهکده آهوهاست
... تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست

که به خوب مشخص است در بیت آخر تصویر شاعر تصویر درخشانی ست اما به خاطر قافیه و وزن بد پرداخت شده است : اولا هسته های زردآلو شکل صحیح جمع است و از سوی دیگر هسته زردآلو اصلا تلخ نیست ...هسته هلو تلخ است ! ...
اما اینها که برای خالی نبودن عریضه گفتم همه بخش اندکی از کتاب است و خلاصه و مهم این که چنان که گفتم هیچ شعری در این مجموعه شما را دست خالی نمی گذارد :
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
()
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای

حال و حوایی از ترنج و بلوچ – حامد عسگری – 70 صفحه – انتشارات ودیعت – 750 تومان

_____________________
- نقل های کوچک رنگی : کتابی کوچک از شعرهای سپید خانم راضیه بهرامی ....شاید دیگر کهنه باشد اگر بگوییم لحن زنانه بارزی در شعرهای شاعرهای وجود دارد اما یک نکته بسیار مهم لحن این دفتر را با بسیاری آثار دیگر متفاوت می کند . فصل نخست کتاب و برخی از اشعار فصل بعدی لحنی مادرانه را در شعر به تصویر می کشند ... به عبارت بهتر مخاطب فصل نخست کتاب دختر کوچک شاعر است و زبان لطیف و مادرانه شاعر در واژه واژه اشعار حس می شود ...خود من تا کنون تجربه ای این گونه را لااقل به شکل شاخص و موفق در شعر معاصر – و البته کلاسیک – ندیده ام ...
پرده را می کشم
می ترسم
جای خالی ستاره ها در آسمان
خرگوشهای خواب تو را بترساند
بگذار این راز
همیشه پشت پرده بماند

بی شک شعرهای زیبایی از این دست نیز در فصل دوم یافت می شوند که قدرت تصویر سازی شاعر و زبان شاعرانه اش را به رخ می کشند :
من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی

اما من همچنان شعرهایی از این دست را نوتر و غافلگیر کننده تر و دوست داشتنی تر می بینم :
من مادر خوبی برای تو نیستم
می دانم
مادری که همیشه فراموش می کند ...
فراموش می کنم
فراموش می کنم
پرداختن قبضهای آب و برق و تلفن را
و نوشتن گزارش کارم را
برای اقای مدیر عامل
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
اما همیشه یادم هست
که چند برگ دیگر
از دفتر نقاشی تو باقی است
من راز مداد رنگی های تو را می دانم
این بار مداد زردت از همه کوچک تر است
تو از شب ترسیده ای
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
و به دستهای تو می اندیشم
و به دستهای خودم
و به دستهای مادرم
که دستهای حنا بسته مادرش را
در یک صبح برفی
در کوچه های بروجرد گم کرد
تو هم یک روز دستهای قشنگ مادرت را گم می کنی ...
باید برای تو چتری بخرم
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...
من مادر جوان توام کیمیا !

نقل های کوچک رنگی – راضیه بهرامی – 52 صفحه - نشر دفتر شعر جوان – قیمت 550 تومان – چاپ اول 1384
_________________
- مجنون لیلی : یک رمان جالب توجه از ابراهیم نبوی که با شیوه نامه نگاری نگاشته شده است . تمامی نامه ها به جز نامه اخر از طرف شخصیت مرد به شخصیت زن است و از یک نامه اداری شروع می شود و جریان شکل گیری رابطه ای احساسی و زوال آن و نهایتا احیای مجددش را در شکل عشقی پخته تر به خوبی نشان می دهد . درباره این کتاب می شود بحث های خوبی انجام داد ...اینکه کجای رابطه و چرا عشق نامیده می شود و در هر مرحله ای کاستی های رابطه احساسی بین دو نفر چیست و اینکه آسیب شناسی این رابطه اصولا چگونه است ....از سوی دیگر به واسطه هنرمندی نویسنده در حفظ بی طرفی اش مخاطب می تواند با ذهنیت خود از عشق و رابطه عاشقانه رفتار هر یک از کاراکترهای داستان را مورد قضاوت و تجزیه و تحلیل قرار دهد ...خلاصه اینکه مجنون لیلی از آن دست رمانهایی ست که جان می دهد برای بحث های بی پایان درباره روابط انسانی و علی الخصوص عشق ...به نظر من درخشان ترین تلالو عشق در واپسین نامه رخ می نماید آنجا که می توان به این توصیف قطعی از عشق رسید که : عشق رابطه ای دوطرفه و انسانی میان دو موجود رشد یافته و مستقل است :
« دیروز بعد از سه سال دیدمت . موهایت سفیدتر شده بود و چهراه ات پخته تر .از این که سرحال و پر انرژی بودی خوشحالم . دیشب را با فکر تو گذراندم . نامه هایی را که در تمام این سالها برایم نوشته بودی ، یک دور دیگر خواندم ...از اینکه با تو قطع رابطه کردم احساس خوبی ندارم .گرچه شاید اگر با عقل امروز می توانستم قضاوت کنم کار دیگری می کردم ....این قدر خودم را شناخته ام که بتوانم یک بار دیگر به زندگی با تو فکر کنم . این بار من بالغ خواهم بود . »

مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی – 112 صفحه – انتشارات عطایی – چاپ اول 1382 ________________________
چهارم اینکه : و بالاخره غزلی را بخوانید از خودم ، تقدیم به دکتر محمد حسین بهرامیان به پاس غزل بی بدیل « پیشنماز» اش ....

« اَلَم تَری ...»

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد

وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...

*******
نمازهای عاشقانه تان انارستان باد !
سیامک

Posted by siamak at 7:57 PM

August 10, 2006

پنجشنبه - 19 مرداد 1385

سلام
اول اينكه :....
...بوي جنگ پيچيده دردالان جهان ...باروت دارد نفس آدمها را تنگ مي كند و نفت گلوي ماهيها را فشار مي دهد ! ... دنيا غيرقابل تحمل تر از پيش مي شود و هيچ كس هم عين خيالش نيست !...مي شود نشست و زانوي غم در بغل گرفت !...مي شود فرياد شد و در كوچه باغهاي شعر ، بر سر زشتيها و پلشتيها فرياد زد !... مي شود مرثيه ساخت و بر دنائت بشر و مظلوميت انسان گريست !..مي شود هزار هزار كار ديگر كرد !...اما من دلم مي خواهد مانند نزار بنويسم :
«بيروت مي سوزد و من دوستت دارم !

وقتي بيروت در آتش مي سوخت
و اتش نشان ها با لباس هاي سرخشان آب مي پاشيدند
من
پا برهنه
بر سنگ هاي داغ و
ستون هاي سرنگون و شيشه هاي شكسته مي دويدم
و تو را
كه مانند كبوتري در حصار آ تش بودي
جست و جو مي كردم !
مي خواستم به هر قيمتي
بيروت ديگرم را نجات دهم !»
( نزار قباني - جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود – ترجمه يغما گلرويي )

من نيز تو را ستايش مي كنم و چه كسي ست كه نداند كه در هر ستايش زيبايي ، نكوهش پلشتي ها مستتر است . من دوستت دارم و شايد بزرگي همين جمله كوچك دنيا را نجات دهد !
____________________
دوم اينكه : بدون مفدمه برويم سراغ برخي عنوانهايي كه اين دو هفته اخير خوانده ام ...
- فصل نامه شعر شماره 46 (وي‍ژه نامه غزل ) : بي شك مجله شعر در حال حاضر معتبرترين نشريه جريان غالب شعر ايران است . در حقيقت شايد بشود ادعا كرد كه هيچ يك از نشريات تخصصي ديگر در زمينه ادبيات نتوانسته اند جامعيتي بهتر از نشريه شعر ايجاد كرده و تعادل را رعايت نمايند . تعادلي كه به درك عمومي اكثريت جامعه فارسي زبان كنوني از شعر تكيه دارد . شماره اخير مجله شعر به غزل پرداخته است . هر چند به نظر من مي شد شجاعانه تر و جوانانه تر هم با موضوع برخورد كرد و به معرفي صداهاي جديد در غزل جوان پرداخت اما حاصل كار با توجه به محافظه كاريهاي معمول نشريه شعر و نيز عدم وجود تجربه اي ديگر در اين حال و هوا، قابل تامل و تورق است ....
**************
- عاشقيت در پاورقي : به چاپ دوم رسيدن يك مجموعه داستان در عرض يكسال چيز ديريابي ست كه البته اگر برنده شدن آن مجموعه را در يك جايزه مهم داستاني كشور بر آن بيافزاييم ، معادله معقول تري را درذ پيش رو خواهيم داشت ! ...مهسا محب علي با عاشقيت در پاورقي برنده جايزه بهترين مجموعه داستان 1383 بنياد گلشيري شد . همين نكته كافي بود تا نقدهاي مناسبي بر كتاب نوشته شود و فروش كتاب نيز اندكي بهتر از استانداردهاي حقيرانه كتاب فروشي در ايران باشد ! ...اما به دور از همه اين حاشيه ها كتاب محب علي كتابي قابل تامل و دوست داشتني ست .شيدايي مجنون وار « هندي برقصم » ، طرح داستاني خيره كننده و بسيار تازه «عاشقيت در پاورقي » ، نگاه روان شناسانه و عميق نويسنده به روابط زناشويي در «عتيقه ها » و «چند سانت توي زمين » و تعليق زيباي «خفاشه» سبب شده است كه اين 5 داستان در بين 8 داستان كتاب برجستگي ويژه اي داشته باشند . به نظر من اين آمار خيلي خوبي براي يك مجموعه داستان است . بي شك خواندن اين مجموعه كوچك به شدت توصيه مي شود ...
« در اين داستان عاشقيت اتفاق مي افتد . عاشقيت به مثابه عشقه اي كه چون مهرگياه ، عاشق و مرا در لا به لاي سطور در هم مي پيچد . من ، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد كه از يكديگر قابل تشخيص نخواهيم بود . ...»

عاشقيت در پاورقي - مهسا محب علي - نشر چشمه -چاپ دوم 1384 - 7000 ريال
**************
- قصه ي هشتاد و چهار : گريده اي از داستانهاي كوتاه نوشته شده در سال 84 ، به انتخاب مصطفي مستور .
خود مستور با عنوان « سردبير اين مجموعه » نوشته است : ... تنها اشتراك نويسندگان اين مجموعه اين است كه من خواسته ام كنار هم باشند . يا به تعبير بهتر من فكر مي كنم داستان هايشان به اندازه كافي از معيارهاي «داستان خوب» برخوردارند .
مجموعه شامل يك داستان از هر نويسنده است و آثاري از ميترا الياتي ، رضا اميرخاني ، علي خدايي ، شهرام شفيعي، كيارنگ علايي ، مجيد قيصري و مصطفي مستور در آن آمده است . نكته مهم اين است كه هيچ يك از اين اثار تا به حال در مجموعه ديگري – تا آنجا كه من ديده ام – به چاپ نرسيده است .
داستان ميترا الياتي با عنوان «بالابر» داستان متوسطي ست . بي شك «مادموازل كتي» هنوز برترين داستان كوتاه الياتي ست . با اين حال مي شود به فضاي نمادين اثر به عنوان يك نكته قابل تامل اشاره كرد .
اما رضا اميرخاني با فصل دوم رمان «بي وتن» نشان داده است كه بايد منتظر اثر درخشان ديگري باشيم كه زيبايي هاي «من ِاو» را ديگر بار زير دندان مان خواهد آورد !...بي شك خواندن تمام رمان مولفه هاي ديگري را برايمان آشكار خواهد كرد و بايد هنوز منتظر ماند اما تا همين جاي كار هنر اميرخاني در روايت و نيز بازيهاي هوشمندانه اش با كلمات و نيز استفاده ماهرانه اش از جريان سيال ذهن خود را به رخ مي كشد . ببينيد فصل دوم رمان با چه جملاتي آغاز مي شود :« اين فصل فصل پنج است . مي پرسي چرا ؟!... روشن است . ..»
و بعد تا پايان فصل آن قدر دليل شاعرانه برايتان مي آورد كه بي خيال عنوان فصل شويد و باور كنيد كه با فصل پنج طرفيد ! ...نويسنده از Give me a Five شروع مي كند و به خيابان fifth ave. نيويورك پا مي گذارد و بعد ياد دعاي مادرش مي افتد كه : « الهي به حق پنج تن...» ...بعد سراغ خمسه خمسه مي رود و كربلاي 5 و جزؤ پنجم قرآن و ....و سطر پاياني فصل نيز اين چنين درخشان است :
« از كودكي هم نتوانستم فرق ميان دو پنج را بفهمم . خاصه وقتي كه انگليسي بودند ؛ ذوي اين ساعتهاي مچي كه دست چپ مي بندند؛ همان دستي كه حلقه ندارد .... »
گفتم كه ! بايد منتظر «بي وتن» بود !!
«بچه ها» از علي خدايي روايت ساده ايست از آدمهاي معمولي يك خانواده معمولي با اندكي ماجرا ! ...برشي از زندگي بهترين نام براي اين دست روايتهاي داستاني ست .بي شك مي شود ساعتها در مدح اين شيوه نوشت اما من فكر مي كنم شايد نوشتن به اين گونه سهل و ممتنع باشد و خواندن يك دو داستان از اين دست جالب توجه ؛ اما به شخصه هيچ وقت نتوانسته ام به خودم بقبولانم كه اثري سترگ با اين شيوه كم اتفاق خلق شود ...مي شود گفت تغيير رويه كودكان در انتهاي داستان يك تغيير و يك اتفاق است ولي به نظر من نه آن قدر كه يك روايت خارق العاده و به يادماندني بيافريند ...مثل خيلي از لحظه هاي زندگي كه از يادمان مي رود ...
« دستمال توالتهاي بيمارستان مركزي » اما درست در نقطه مقابلند !!...يك داستان بسيار زيبا با پرداختي دلپذير و درك عميق عاشقانه نويسنده و طنزي خردكننده و تلخ از رابطه اي كه از هيچ به پوچ رسيده است !...يك كالبد شكافي دقيق و بي نقص از شهرام شفيعي ...جالب اينجاست كه تمام ماجرا با «گفتم گفت» و در يك ديالوگ يك ريز و بي نفص تعريف مي شود وبه پايان مي رسد و سيلاب مفاهيم ذهن خواننده را بمباران مي كند ...نمي شود بخشي از داستان را انتخاب كرد !...چون داستان به شدت منسجم و داراي تداعي هاي درون متني بسيار است ...پس لطفا همه اش را خودتان بخوانيد !
LD نوشته كيارنگ علايي نمايشگر رخوت در يك رابطه به عادت رسيده زناشويي ست .همه چيز بوي رخوت و سكون و ستروني مي دهد... داستاني با نامي چنين بايد هم اينگونه باشد ! نويسنده در خلق اين فضا كاملا موفق بوده است ...
«گوساله ي سرگردان» از مجيد قيصري هم داستان خوبي ست هر چند اندكي مطول تر از داستانهاي ديگر اين مجموعه و البته داراي فضايي رئال تر و با حال و هواي جنگ تحميلي ...
و نهايتا « مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت » از خود مصطفي مستور .مثل هميشه كوتاه ، ظريف و شاعرانه با رگه هاي عميقي از احساس . حكايت مكردي كه درست وسط يك كلمه – و نه جمله ! - نقطه اي گذاشت تا فصلي تازه نياغازد :
« ...نمي دانم نقطه را كجاي كلمه گداشته بودم . شايد روي دال با بر قوس واو يا بر لبه دندانه سين ...»
و اين چنين « دوستت دارم »ي را به مسلخ مي برد ! ... او دلايلي مناسب دارد كه پرداخت شخصيت راوي را به زيبايي شكل مي دهد . اين داستان سه صفحه اي به شدت خواندني ست !

قصه هشتاد و چهار - به انتخاب مصطفي مستور - انتشارات سوره مهر -چاپ اول 1384 - 10000ريال
******************
سوم اينكه : مي دانم كه ‌نيمايي قالب دشواري ست :.اينكه آن قدر روان بنويسي كه وزن زير دندان نيايد و گرفتار حشو نشوي و ... ! ... من تا به حال بيشتر از يك نيمايي - آن هم سالها پيش – ننوشته بودم ....پس اين نيمايي دومين تجربه من در اين زمينه است و به عبارتي اولين تجربه نسيتا جدي كه نمي دانم ادامه خواهد يافت يا نه ! ...بديهي ست كه مضمون و تصوير شعر قالب خود را انتخاب كرد و نه من ! اما به هر حال مجرم اصلي در سرايش هر شعر ، شاعر است و لاغير !... بي شك مثل همه كارهاي من و بلكه بيشتر از همه آنها ايراد دارد ! ...لذا خوشحال مي شوم نظرتان را در اين باره برايم بنويسيد...

« آرزو »

زن
به شب نگاه مي كند ؛
ماه
، مادر زمين ،
چادري پر از ستاره را
روي خواب شهر مي كشد .

مرد
روي رخت خواب خستگي
حلقه حلقه
روز را مرور مي كند .

ناگهان
برقي از افق زبانه مي كشد ،
چادر سياه شب دوپاره مي شود .

زن اشاره مي كند به مرد :
شهاب را ببين و
آرزو بكن !

مرد
آه مي كشد ...

دخترش ، جميله ، سالهاست
در سواحل مديترانه عشق را
مثل گوش ماهي از
لا به لاي ماسه هاي خيس
كشف مي كند !

دخترك عروس بندريست
كه عروس شهرهاي خاورميانه است .
دخترك
لبش سرود سرخ آرزوست ؛
چشمهاش
آبي مديترانه را
روسياه مي كند ؛
گيسوان وحشي اش
بوي باد مي دهد
وقتي از ميان شاخسار سبز سيب
مي وزد
وَ آه مي كشد !

مرد
آرزوي سيب مي كند ؛
آرزوي مشت مشت گوش ماهي سپيد ؛
آرزوي خنده هاي سرخ تر براي دخترش
آرزوي ِ...

[]

چند لحظه بعد ...
عروس شهرهاي خاورميانه بيوه شد !

چند لحظه بعد
آبي مديترانه رنگ خون گرفت ؛
عطر سيب هم يتيم شد !

چند لحظه بعد
از صداي انفجار
مشت مشت گوش ماهي سپيد
كر شدند !

چند لحظه بعد
آن شهاب آرزو
خانه جميله را خراب كرد !

چند لحظه بعد ...
بوسه هاي دخترك
روي خاك ريخت ...
خاك سرخ شد !
******************
كاش جنگي نباشد تا سرود چشمهاي تو جهان را غرق نور و سرور كند !
چنين باد !
سيامك

Posted by siamak at 7:10 PM

July 25, 2006

سه شنبه -3 مرداد 1385

سلام
اول اينكه : ...
...باز هم يكم مردادي ديگر از لا به لاي صفحه هاي تقويم خودش را بيرون كشيد و نشست جلوي روي ما تا مرور كنيم همه چيزهايي را كه طي اين سه سال به دست آورده ايم و دل بدهيم به هزار هزار« باده ننوشيده كه هنوز در رگ تاك است » ... ما قد مي كشيم و بوسه هامان آسمان را سرخ مي كند تا زمين به ياد بياورد كه مي شود در درياي حادثه اي شگفت غرق شد و آوار فاجعه ها را پس پشت گذاشت ... ما قد مي كشيم و آفتاب مرداد به تهنيت مان مي آيد تا ماه فراموش نكند كه رقص هزار هزار ستارهء گرداگردش ، در برق نگاه ستاره اي چون تو رنگ خواهد باخت ...و اين گونه ماه نيز در مقابل چشمان تو تعظيم مي كند ، چنان كه خورشيد نيمروزي مرداد ، چنان كه من !...مردادوار بمان ، گرم و پرتپش ، تا غزل را چون مرواريدي بر گردنت بياويزم ... كه سينه ريز غزل تنها به روي سينه تو تماشايي ست !
دوم اينكه : باز هم تاخير و هزار پوزش !
سوم اينكه : سال ديگري بر اين وبلاگ گذشت و حالا پنجمين سالي ست كه در دنياي مجازي مي نويسم .شايد وقتي اولين پست را مي نوشتم فكر نمي كردم اين دنياي مجازي اين قدر برايم دوستي ها و روابط مهربانانه حقيقي بيافريند ...
چهارم اينكه : چنان كه در لينكدوني هم گذاشته ام ، دوستاني كه تمايل به خريد مجموعه غزل من با عنوان «عطر تند نارنج » دارند مي توانند از اين لينك استفاده كنند .با سپاس مجدد از مهرباني گردانندگان سايت آدينه بوك ...
پنجم اينكه : چند كتاب كه جديدا خوانده ام :
- بهترين بچه عالم : مجموعه اي از داستانهاي خيلي كوتاه – بين 250 تا 750 كلمه – از نويسندگان مختلف كه نامهاي مشهوري چون جان آپدايك ، هاينريش بل ، ريموند كارور، خوليو كورتاسار ، ريچارد براتيگان و مارگارت اتوود و ... در آن ديده مي شود به گردآوري جيمز توماس و برگردان زيباي اسداله امرايي . چندين داستان عالي و بسيار شاعرانه در اين مجموعه وجود دارد و چندين و چند داستان خوب... براي علاقه مندان به داستان نويسي اين كتاب از نان شب واجب تر است و براي كساني مثل من كه به داستان علاقه مندند ، برخي از داستانهاي اين كتاب كشفهايي دلپذيرند . از جمله دختر ، قطار برلينگتون شمال جنوب،سي و پنج سالگي نادين ، پاياني ديگر ،جمع ناخالص و بهترين بچه عالم و ... نشر رسانش ، 168 صفحه ، قيمت 8500 ريال

...سعي كرد همه اش را توي شعر بگنجاند . چهارصفحه شد و آخرش اينطور تمام شد :
مي خواهم تو را به خانه ببرم كريستين و فراتر از آن .
دوست دارم در صبح هاي نمناك و پاك آبي آسمان ببرم تو را
و هرگز از روي يك ريل دوبار عبور نكنم .
ديگر هيچ خبري از دخترك نداشت . حتي نفهميد شعر به دستش رسيده يا نه . آخر زني را كه به قطار شمال جنوب برلينگتون تشبيه كرده باشند ، چه انتظاري از او مي رود . (قطار برلينگتون شمال جنوب)

***************
- گزيده شعرهاي شل سيلوراستاين : اين بار احمد پوري ترجمه منتخبي از آثار سيلوراستاين را منتشر كرده است . اصولا سبك بازسرايي پوري ساده و روان و بدون پيچش است و همين نكته سبب شده است كه ترجمه موفقي از اشعار سيلوراستاين اراوه كند كه خود شاعري با لحن كودكانه است . شك نيست كه كودكانگي آثار شل با عمق انديشه ورزي مناسب همراه است و به همين دليل نيز اشعار او بيش از آنكه كودكان را مخاطب قرار دهد ، براي بزرگسالاني كه كودكانگي شان را از ياد نبرده اند دلپذير است ....خلاصه مطلب آن كه اين گزيده براي طرفداران سيلوراستاين و دنياي عميق و معصومانه و انساني اش بسيار جالب توجه خواهد بود :
غم انگيز ترين چيزي كه ديدم
داركوبي بود روي شاخه پلاستيكي
نگاهي به من انداخت و گفت :
« نه ديگه رفيق !درخت ها هم ديگه
درختهاي قديمي نيستند .»

نشر افكار - 226 صفحه - قيمت 25000ريال
*************
- خيابان خوابها : صداي عصار با ترانه « خيابان خوابها » سبب شد تا نام يك شاعر به گوشمان آشنا شود : خليل جوادي . حالا اين شاعر جوان مجموعه آثارش را به چاپ رسانده است . چنان كه انتظار مي رود مثنوي هاي اين كتاب برتر از غزلهايش و نيز اشعار اجتماعي اش محكم تر از آثار تغزلي اش هستند . كتاب شامل 3 مثنوي ، 33 غزل و چندين رباعي و دوبيتي ست كه كاري نسبتا درخور و قابل اعتناست به خصوص در اشعار اجتماعي شاعر چنان كه گفتم . مي شود اين دفتر را از لحاظ مضموني در شيوه آثار اكبر ياغي تبار طبقه بندي كرد كه بيشتر نگاهي عصياني و تا حدودي سياه بر آنها سايه افكنده است . هر چند اين نكته را تنها از باب ايجاد ذهنيت در مورد شعر خليل جوادي گفتم و در صورت بررسي دقيق تر مولفه هاي فرمي و نيز انديشه گي اين دو شاعر تفاوتهاي بسيار دارد . خلاصه اينكه علي رغم برخي لغزشهاي تكنيكي و نيز سهل گيريهاي گاه وبيگاه در ارائه تصاوير شعر ، اين مجموعه مي تواند انتخاب خوبي براي علاقه مندان غزل باشد و طنز تلخ و گيراي شاعر در كنار صداقت جاري شعرهايش لحظه هاي زيبايي آفريده است كه شايد اگر بسامد بيشتري در غزلهايش بيابد – چنانكه در مثنوي هايش يافته است – حاصل كار دلپذيرتر خواهد شد ...بخشي از غزل مثنوي قحط الادراك را از اين كتاب با هم مي خوانيم .

... آي نو كيسه فرومايه
با توام با تو آي همسايه
نهرواني مكن عبادت را
مختصر كن نماز عادت را
پيشترها فقير اگر بوديم
با صفاتر شريف تر بوديم
به نگاه كبوتران سوگند
و به سوسوي اختران سوگند
كه تجمل بلاي مردم شد
عزت نفس در طمع گم شد
چه قسمها كه نابه جا خورديم
و نديديم از كجا خورديم
عشقها عشقهاي پوشالي
وعده ها وعده هاي توخالي
شور آواز را نمي فهميم
ناله ساز را نمي فهميم
گويي از لطف پنج حس پاكيم
و گرفتار قحط الادراكيم
درد امروز درد نامرديست
دور امروز دور نامرديست
بس كه آزرده اند جانم را
سرختر كرده ام زبانم را
آنكه پايش به جبهه جا مانده ست
چند سالي ست بي عصا مانده ست
از پس انداز چندساله فقط
در كَف اَش چند پينه جا مانده ست
برج سازان كجا خبر دارند
كه سر برج رفته يا مانده ست
خسته تر از هميشه ام امروز
چقدر راه تا خدا مانده ست ...

خيابان خوابها – خليل جوادي – انتشارات آواي كلار – 106 صفحه

*************
ششم اينكه : هر چند مناسبت اش هفته گدشته بود اما اين غزل را از من بخوانيد كه هديه ايست به مهربانترين دليل مهرباني خدا ...

« دستان تو »


اگر باران ببارد بر دو دستت
غزل مي چك.
                 .
                 .
                 چكد از هر دو دستت !

نگاهت آفتاب گرم مرداد !
بهاري سبز داري در دو دستت

رسولان خداي عشق هستند
در اين دنياي بي باور، دو دستت

رهاشان کن كه پر گيرند در اوج
دو تا قمري ، دو تا كفتر : دو دستت

غم آتش مي زند اما دو ققنوس
بر آر از عمق خاكستر : دو دستت –

- كه آوازي پر از باران بخوانند
در اين دنياي زجر آور ، دو دستت

نوازش كن زمين را تا بسازند
جهاني شاد تر ، بهتر ، دو دستت
()
خدا لبهات را بوسيد اول
به تو جان داد و در آخر دو دستت –

كه جان بخش اند را سوي لبش برد
براي بوسه اي ديگر ؛ دو دستت –

- چنين شد كه ضريح آفتابند
غزل هم بوسه دارد بر دو دستت

و من هم باز در يك شعر تازه
كمي بوسيده ام مادر ! دو دستت ...

*********
در پناه حضرت حق و در سايه سار مهربان مادر باشيد و بمانيد ان شا الله ...
سيامك

Posted by siamak at 10:16 PM

June 6, 2006

سه شنبه - 16 خردادماه 1385

سلام
اول اینکه : ...
...تو را نمی شود گم کرد ! هیچ کجا !...نه لا به لای نسیم نوازشگر ساحل ، نه در هزار توی موجهای سبز-آبی دریا ، نه در میان ماسه های نمناک و گوش ماهی های کمیاب ساحل خزر ! ...نمی شود از تو رها شد ! ...نه در آواز چکاوکان مست جنگلهای «جنت رودبار» ، نه توی حریر سبز کوههای سر به فلک کشیده «سرولات» ، نه در خنکای زلال چشمه های جوشیده از کوه !... نمی شود تو را گم کرد !...نمی شود از تو رها شد !....باید مثل من بود!...باید در تو گم شد !...باید در تو رها شد ! ... گم شد ...رها شد ... توی خنکای ِ سبزآبی ِنمناک ِمست ِ نوازشگر ِحریری تو !...همین !

دوم اینکه : مثل اینکه باز هم مدرسه ام دیر شد !!...

سوم اینکه : در ادامه روند معرفی کتابهایی که می خوانم :

- «بی هم شدگان» مجموعه رباعی های جدید بیژن ارژن شاعر خوب کرمانشاهی ست . بی شک نام ارژن در رباعی معاصر نامی آشنا و درخور توجه است و نیازی به تعریف من ندارد. نکات بسیار جذابی در این مجموعه رباعی ست که فرصت و مجالی بیشتر از چند سطر می طلبد که همین جا وعده می دهم که پست بعدی مفصلا درباره این مجموعه خواندنی باشد . چرا که نحوه چینش رباعی ها و نیز تصاویر بدیع اکثریت آنها و نیز عمق دلپذیرشان نیاز به تحلیلی دقیق دارد.پس فعلا همین را داشت هباشید که این کتاب به شدت توصیه می شود به خصوص برای علاقه مندان به رباعی و ایجاز شگفت آورش .... نشر هزاره ققنوس – 135 صفحه - قیمت 5000 ریال

قطره ، قطره ، کلام دریا به من است
خاکم ، خاکی که نام صحرا به من است
مثل امضای کوچکی می مانم
پایینم و [] اعتبار بالا به من است

*************
- « مرده های حرفه ای » مجموعه جدید اشعار علی محمد مودب . مودب با دفتر پیشینش – عاشقانه های پسر نوح – نشان داد که شاعری ست که به محتوا و اندیشه شاعرانه بیش از فرم اهمیت می دهد یا لااقل در این زمینه می کوشد . شاعرانی چون مودب به واسطه محتوای شعریشان بیشتر مورد توجه و تحلیل قرار می گیرند و سلیقه شعری من با این دسته موانست بیشتری دارد . بر این کتاب نیز حرفهای زیادی دارم که فرصتی مجزا می طلبد اما فعلا این اندک را داشته باشید که هر چند به نظر من این کتاب نسبت به اثر قبلی شاعر کاستی هایی دارد و دلیل ان نیز – البته به نظر من – به کاستی های اندیشگی شاعر در مورد موضوع مورد بحث – عشق - باز می گردد ، اما بنده ای درخشان شعری مودب در کتار تصویر سازی های گاه و بی گاه وبکرش به خصوص در چند شعر مشخص از این مجموعه – به ویژه شعر یکدست و درخشان 69 – خواندن این مجموعه را دلپذیر می سازد . مهمترین مشخصه کتاب نزدیکی بسیار شدید لحن و فرم و فضای منتخب شاعر به آثار قبانی و ترجمه های موجود از آثار اوست که البته به طور توامان ضعف وقوتی به مجموعه بخشیده است . مسلما مطلبی مجزا در این باره خواهم نوشت ، اگرنه بحث به درازا خواهد کشید !... نشر هزاره ققنوس – 140 صفحه – 15000ریال

50

شماره عوضی نبود
صدا عوضی نبود
چیزی عوض شده بود

جمله ها کوتاه تر شده بودند
**************
- « قطار روم - خراسان » دفتر غزلهای ناصر حامدی ست که اهالی قدیمی وبلاگستان خوب می شناسندش . حامدی غزلسرای خبره ایست که قالب شعری اش را می شناسد و هرگاه به زبان خود سخن گفته است اثری دلنشین خلق کرده است . طنزهای گاه و بیگاه او غافلگیر کننده است و تصاویرش بعضی وقتها مبهوت کننده . به عنوان نقد می شود به این نکته نیز اشاره کرد که در برخی اشعار و ابیات ، شاعر به واسطه سهل انگاریهایی دچار فرودهایی در کیفیت شعر می شود که کلیت غزل را تحت الشعاع قرار می دهد .با مثالی کوتاه می توانید هر دو نکته ای را که گفتم ببینید :

زیر نور ماه

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود

[]
فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

بی شک زیبایی کلی شعر به خصوص در ابیات 1و3و5 را نمی شود انکار کرد اما کمی توجه در بیت 4 آشکار می کند که تصویر دلپذیر مصراع اول که حاصل تصویری محکم و نیز هم نشینی لب و شیر – تداعی دهنت بوی شیر می دهد – و سایر کلمات است در مصراع دوم با سهل انگاری از دست رفته است و تنها اوردن کلمه عروس محملی شده است که شاعر از پرداخت بیشتر طفره برود . این طفره رفتن به خصوص در کلمه «دو» که آشکارا حشو دارد خود را نشان داده است . بی شک پرداختی بسیار درخشان تر از این در توان ناصر حامدی عزیز بوده و هست چنان که همین شعر با سایر ابیاتش و نیز کلیت دفتر زیبای غزلش بر ایبن امر اذعان دارد....
انتشارات دفتر شعر جوان –67 صفحه - 7000ریال
***********

- « اقلیت » دفتر شعر جدید فاضل نظری ست . دفتر شعری که جدید است اما بی شک شعرهایش جدید نیست !... نشر هزاره ققنوس - 92 صفحه – قیمت 15000 ریال..... فاضل نظری با دفتر اول اش – گریه های امپراطور – نوید غزلسرایی آگاه و هوشمند و مسلط بر زبان و فرم را داد که اندیشه را در تصاویر زیبایش قاب می گرفت . اما متاسفانه کتاب حاضر هیچ یک از برجستگی های اثر پیشین شاعر را ندارد . نه از ان تصاویر بکر خبری هست و نه از آن زبان دلپذیر که مابین غزل کلاسیک و مدرن به تعلیقی دلنشین رسیده بود . کتاب حاضر به نظر من مجموعه ایست از آثار سالهای پیش فاضل نظری که نباید چاپ می شد یا لااقل نه پس از کتاب نخست . بی شک در این شعرها هم ردپای شاعری که در حال تولد است دیده می شود اما متاسفانه یا خوشبختانه هر شاعری با سابقه های شعری اش سنجیده می شود و کتاب گریه های امپراطور – علی رغم اینکه به نظر من منطقا باید تاریخ شعرهایش پس از این مجموعه باشد – سابقه درخشان شاعری فاضل نظری ست و کتاب حاضر در بهترین شرایط چیزی بر آن نیافزوده است . ....

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری
کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

امیدوارم موافق باشید که گذشته از لحن آرکائیک و تعلیق شعر مابین سبک هندی و عراقی ، هیچ تصویری – مگر در بیت دوم آن هم با اغماض – غافلگیرکننده و ناب نیست . چنان که گفتم رد شاعری خوش قریحه در شعر هست اما پرداختهای شاعرانه نه ...هنوز دلم می خواهد این بیت زیبا را از فاضل نظری عزیز زمزمه کنم و او را شاعر چنین شعرهایی بدانم ....که می دانم هست و خواهد بود :
...
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند !

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند ...( گریه های امپراطور )
*******************

چهارم اینکه : خوب برسیم به یک غزل برای امروز ... غزلی از خودم تقدیم به شما و نازنین ترین !

« خرماپزان »

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب باش به شط العرب بریز –

- تا شور پارسایی ات اروند سازدش ،
دُر دَری درون خلیج ادب بریز !

کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می
از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز

اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !
یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز !

لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن
در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز

عیسای من ! حواری ات از دست رفته است
یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز ! *

آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب ! ...بریز !!

خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان
بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

بگشای بند موی خودت را و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...

* اشاره به داستانی که در آن مسیح پاهای حواریون خویش را از غبار راه می شوید .
**************
منتظر نقدهایتان هستم .
میهمان عشق باشید و جنون تا هماره عمر !
سیامک

Posted by siamak at 7:22 PM

April 29, 2006

شنبه - 9 اریبهشت ماه 1385

آخرین خبر در سطر صفر !!: مجموعه شعر من « عطر تند نارنج » در نمایشگاه کتاب امسال ، توسط نشر داستان سرا در سالن 10 و 11 غرفه شماره 32 ارائه می شود . قابل توجه دوستانی که کتاب را می خواهند و به نمایشگاه هم می روند ...
و اما بعد :
اول اینکه :
...حق با تو بود !...مثل همیشه !...گاهی فکر می کنم چرا همیشه حق با توست ؟!...اصلا شاید مساله فلسفی تر از این حرفها باشد !...شاید این تو هستی که با حقی !... بر حقی !...مثل خود خود عشق!
...داشتم می گفتم که داشت خون خونت را می خورد !...عصبانی بودی از اینکه می دیدی دنیای مجازی مان هم شده بدتر از دنیای حقیقی ...یادش بخیر آن زمانی که میزان مهربانی های بین آدمها و البته تفکرات مورد تبادل در دنیای مجازی بیشتر از تعداد وبلاگهای موجود بود ! ...نه حالا که هزار هزار وبلاگ داریم و هزار مخاطب اهل ! ...بگذریم !...جای اینها توی عاشقانه نیست ! ...توی عاشقانه باید از تو نوشت ...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !!
رفتی و 4 تا جمله تذکر جانانه نوشتی و آمدی و ...!
رفیق روزهای همیشه و هماره ! می دانم !..حق داری !...اینها مال من نیست که به اندازه تو حرصشان را بخورم ! ...اینها مال توست !...و تو از موجودیتی دفاع می کردی که مال خودت بود !..کسی واژه های متبرک از عطر تو را لا به لای لجن متعفن دروغ و تقلب پیچیده بود و این کم گناهی نیست در این روزگاری که می خواهد همه چیز را به گند بکشد ! ... بگذریم !...این حرفهای درشت ربطی به عاشقانه ندارد !...در عاشقانه باید از لطافت تو نوشت !...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !...
دوم اینکه : ...
( این مطلب بنا به تغییرات و اصلاحات انجام شده در موضوع مورد بحث حذف شد چون هدف چیزی جز اصلاح نبوده و نیست ...) اما کماکان معتقدم که.....
جازه بدهید به واسطه تجربه چندین ساله ام در فضای وب این نکته اخر را بگویم و تمام !...اگر همه ما این احساس مسئولیت را داشته باشیم که پرده های دورویی و دروغ را از فضای مجازی به کنار بزنیم و به قول معروف حقوق مصنف و مولف را پاس بداریم ، اوضاع رنگی دیگر به خود خواهد گرفت ...
سوم اینکه : دارم یک تکانی به لکوموتیو زنگ زده این لینک دونی می دهم !...آن هم به برکت شعر پر تکان صالح دروند !...بخوانید ببینید چه غوغایی ست !
چهارم اینکه : یک غزل برای این زمانه ء ... !

«شهر خمیازه ها »

اگر چه چشمت خدا ندارد ،
پرستش ِتو چرا ندارد !

جنون کفری چنین مبارک
به جز دهانت دوا ندارد

نوشتم از تو ...ولی شنیدی -
که دست ِ تنها صدا ندارد ؟!

من از تو دارم طراوتی را
که شهر خمیازه ها ندارد !

جهان پوسیدگان منطق
بدون بوسه صفا ندارد ...

تب تقلب ، جنون غالب ،
که تاب قلب مرا ندارد –

- اگر برقصد ، شعف ندارد
اگر ببوسد ، حیا ندارد !

در این جهان ِجهنم آیین
که احتیاجی به ما ندارد –

غزل سرودن بهانه دارد؛
غزل سرودن بها ندارد !!

*****************
در پناه مهربانی باشید در این عصر نا مهربانیها !
سیامک

Posted by siamak at 10:49 PM

April 5, 2006

چهارشنبه - 16 فروردین 1385

سلام
اول اینکه : ...
باغ ارم تازه با تو معنا گرفت که مثل حوا آمدی و « باران طلایی » بر سرت بارید و « سروناز»ها یادشان آمد راست قامتی یعنی چه ؟!...
من داشتم توی کوچه پس کوچه های اطراف ارگ دنبال عطر تو می گشتم اما همه چیز بود جز آنکه باید ! ...عرق نسترن و بابونه و کاسنی و شاتره و ... !...آخ ! عطری آشنا از لابه لای آن همه عطر داشت برایم دست تکان می داد و سرک می کشید و مست می کرد : بهار نارنج های شیراز هم عطر تو را بر تن زده بودند !...عین بهار نارنج های شمال که حالا تازه کم کمک دارند پیراهن سفیدشان را صاف می کنند و بر تخت سبز درختان نارنج می نشینند!
داشتم می گفتم که درست بالای سر سعدی بودیم و تو غزلی از او را زمزمه می کردی که نسیم صدای شیخ اجل را با خود آورد که :
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن ِدَری آموخت !
بیچاره حق داشت سعدی که تو دلگشا ترین باغ جهان بودی ! و هزار هزار رکن آباد از تو سرچشمه می گرفت و می جوشید !...
دستت را که گذاشتی روی سنگ حافظ ، ده نهر شیر و شکر جاری شد و حافظ یاد شاخ نباتش افتاد و به بویت رقص کنان از خاک لحد برخواست که :
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت !
و من گوشه ای از جهان بودم !...گوشه کوچکی از جهان !...ذره ای از همه کائنات که ذره به ذره عاشق تو بودند !
شیراز امسال به یمن قدمهای تو، عطر بهارنارنج های ِعصر نفس کشیدن حافظ و شاخ نبات را در کوچه باغهای رکن آباد دوباره مرور کرد !
دوم اینکه : شیراز شهر قشنگی ست ، تخت جمشید پر شکوه است و پاسارگاد سرشار از غمی تپنده ! ...در این میانه اما دو نکته کوتاه دارم و تمام !

4.JPG

- تخت جمشید با آن همه عظمت و اقتدار زاده سرانگشتان هنرمندی ست که هنرمندیشان بی مزد نمانده است . سنگ نبشته های کوچک به جا مانده در موزه تخت جمشید حاکی از رعایت کامل حقوق کارگری ، بیمه های بیکاری و از کار افتادگی و مسایلی از این دست است که حتی در عصر حاضر جز معضلات تامین اجتماعی در تمام مناطق جهان است . و به یاد داشته باشیم که تخت جمشید به امر مقتدرترین سلاطین دنیای آن زمان ساخته شده است .درست در زمانی که اروپا در بربریت مطلق و جنگهای بی پایان نژادی می سوخت و چند قرن آن طرف تر اهرام ثلاثه زیر شلاقهای بی امان سربازان و با نعشهای کارگران- بخوانید بردگان - بالا رفته بود !... راستی چرا اهرام ثلاثه آن همه توریست دارد و تخت جمشید نه ؟! ... آیا اشکال از حود ما نیست که همیشه سرنا را از سر گشادش می زنیم !؟ ...
- تا آنجا که من می دانم در اوج قدرت هخامنشیان نیز، علی رغم تسلط چندباره بر روم و حتی گماردن امیر دست نشانده برای فرمانروایی بر روم و خراج دهی های روم و مواردی از این دست – هیچگاه تخریبی از سوی ایرانیان در مورد آثار تمدن غرب انجام نشد .... اما همه می دانیم که اسکندر با تخت جمشید چه کرد ! چنانکه اکنون از آن همه شکوه تنها ستونهایی بر جا مانده است که البته همانها نیز کل تاریخ غرب را به سخره می گیرد ! ... و نیز تکه سوخته هایی از پرده هایی ابریشمین که آتش حسد امان کشف زیبایی هایشان را از ما سلب کرده است ...راستی مفهوم تمدن در کجای زمان و زمین عوض شد که حالا ، تنها هر که آب فرنگستان از گلویش پایین رفته باشد متمدن است و باقی هیچ !... هر چند تاریخ را اقوام پیروز می نویسند اما پژواک گنگ گامهای ایرانیان در میان ستونهای کاخ آپادانا هنوز از بزرگی قومی سخن می گوید که هیچ قوم پیروزی را توانایی تحریف ان نیست !...
و این کوتاه را با جمله ای از کوروش در پاسارگاد به پایان می برم که به نظر من آمیزه ای از تلخی و شگفتی ست :ای انسان ، هر که باشی و از هر جا بیایی ، زیرا می دانم که خواهی آمد ،من کوروشم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کرده ام . بدین مشت خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر !
و گویا آن مقدونیه ای که رشک برد ، انسان نبود که مخاطب این جمله باشد !!
سوم اینکه : هزار هزار سپاس از هاشم کرونی عزیز و سرکار خانم نیکو به پاس محبتهای بی حد و حصرشان ؛ دکتر بهرامیان مهربان به خاطر الطاف بی شمارشان و مجید کوهکن عزیز به دلیل صفا و صمیمیت بی پایانش ....و هانیه کوچولو که البته زودی رفت و خوابید !
چهارم اینکه : یک خبر !
نزدیک به یکسال پیش مجموعه ای از ترجمه های سرکار خانم زهرا پورشیری ، از دوستان مهربان دنیای مجازی ، با لطف حمید عزیز به دستم رسید . ترجمه هایی از اشعار نزار قبانی و از مجموعه دیوان حب و الغزل که از عربی انجام شده بود و قرار بود در مورد بازسرایی کار اقدام کنم . شیفتگی من نسبت به نزار امری پوشیده نیست و خواندن ترجمه های روان خانم پورشیری شوق را دوچندان کرد و اندک اندک کار بالا گرفت و تصمیم به چاپ مجموعه گرفته شد . امروز که این خطوط را می نویسم مجوز کتاب هم گرفته شده است و کتاب در آخرین مراحل صفحه چینی ست و ان شا الله در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد .
« بر تابی از ترانه » نام این مجموعه شعر است که ترجمه فصل نخست آن که از عربی انجام شده توسط سرکار خانم پورشیری و ترجمه بخش دوم از انگلیسی و توسط من انجام شده و تقصیر بازسرایی های کل مجموعه نیز به گردن حقیر است .
به گمان خودم ، به عنوان یکی از شیفتگان نزار ، « بر تابی از ترانه » تصویر نزار را در ذهن مخاطب ایرانی پررنگ تر از پیش خواهد کرد . ....
اخبار بعدی را در زمینه این کتاب در روزهای آتی خواهم نوشت ....
چهارم اینکه :
این همه خواندید پس یک شعر بلند هم از خودم بخوانید تا این بلند نویسی من و اثبات حوصله بلند شما تکمیل شود !
این چارپاره تقدیم به جهان صدپاره ای که چارگوشه اش در آتش و خون می سوزد و غرق می شود!

« پیامبری مجنون که منم !»

اصلا به شما ربط ندارد آقا !
اصلا به شما ربط ندارد خانم !
این شعر قرار است که عاصی باشد
بی قصه آدم و هبوط و گندم

بی وسوسه ! من ، خودم ، دلم خواسته است !
شیطان ِچه ؟! ... من ، خودم ، خود ِشیطانم !
آتش به من و ترانه هایم بزنید
من کافرم از دید شما ...می دانم !

آتش زده اید و رقص خاکستر را
بر شعله گر گرفته شاهد هستید
این رقص همان نماز ابراهیمی ست
وقتی که شما گربهء زاهد هستید !

من موش شدم ! ...قبول دارم !....اما
موشی که درون کشتی نوح نشست
بیچاره شما که فتنهء طوفان اید !
بیچاره کسی که پشتش از موج شکست !

امروز من از موج گذر خواهم کرد
من یونسم و ماهی ِمن ، شعر ِمن است ...
این «مَن مَن» ِمَن ،«مِن مِن» ِمَن خواهی نیست !
جزیی است از آن «من» که «تو» راهش را بست !

زرتشت ِقبیله ای حرامی شده ام
آتشکده ها کورهء آدمسوزی ست
گفتار من از نیکی انسانها بود
رفتار شما دُروج ِجنگ افروزی ست

پیراهن شعر را به خون آغشتید
یعقوب منم ، ولی نخواهم گریید
خون خواهی واژه ها به من واجب شد
پس کور شدن به من نخواهد چسبید !

این چاه شما به قصر راهی دارد
قصری که در آن رقص زلیخا برپاست
تعبیر من از خواب غزلها این است :
در قحطی عشق ، عاشقی پابرجاست !

عشق است که چشمه حیاتم شده است
من قاصد نورم و شما هم ظلمات
خضری که منم ردای خون خواهم داشت
مانند زبان سرخ عین القضات !

این شعله سرخ روی انگشتانم
پاداش ِشبانی ِهزاران خورشید
هر بره من هزار و یک خواهد شد
گوساله سامری نخواهد زایید !

من برهء معصوم غزلها بودم
اما به صلیب تان نخواهم خوابید
هر سیلی تان جواب ِخود را دارد
شاید که به این شکل شفایی یابید !!...

آن وقت عبای شعر می اندازم
بر سبزی ِبیشه زار تا آبی ِرود
از کوه به دره ، از زمین تا دریا
دنیا همه اهل بیت من خواهد بود !

* دُروج: دیو دروغ و نادرستی و پیمان شکنی در اوستا .کیش دُروج در برابر دین مزداپرستی و پیروی از زرتشت است .
******************
اهل بیت غزلهای هفت آسمان باشید !
سیامک

Posted by siamak at 8:48 PM

February 17, 2006

جمعه - 28 بهمن 1384

سلام
اول اینکه : ...
و این اصلا یک عاشقانه نیست !
....حکایت من و تو که دیگر از تب و تبداری گذشته، رفیق !...چشمهای تب آلودت اما ، به میهمانی سرخی گونه های آتش گرفته ات که می رود ، فکر می کنم همین الان است که هر چه سلول توی بدن هر چه انسان است دارد ذوب می شود و قطره قطره می چکد و می سوزاند وذوب می کندو می برد همه چیز و هر چیز را !...
البته....
...البته شاید این یک عاشقانه باشد !
...اینکه تو قلبت تند تند بزند و دهانت خشک بشود و من پوستم گر بگیرد و تنم بسوزد و برایت چای بریزم و تو بنوشی و باز داغ بشوی و باز سرامیک های کف اتاق سرمایشان را طاق بزنند با گرمای کف پاهای آتش گرفته تو و باز تو چشمهایت پر اشک بشود که ...
راستش را بخواهی همه اینها عاشقانه است !
جکایت من و تو حکایت همیشگی تب و جنون و هذیان بوده و هست و خواهد بود !...ویروسهای سرماخوردگی چیزی جز بهانه های بی مقدار این یکی دو درجه تب ِ استامینوفن حرام کن نیستند !...بگو یک اقیانوس نا آرام بیاورند تا شاید پاشویه این تب جنون زده عاشقانه را برای لحظه ای کفاف دهد !...برای تنها لحظه ای !....لحظه ای کوتاه ، تنها !....تا شاید بتوانم بیاندیشم !...بیاندیشم به اینکه ویروس این تب مهربان از چشمهایت به من سرایت کرد یا از عطر نفس هایت ؟!....
دوم اینکه : ...!!!
سوم اینکه : حکایت این ترانه حکایت یک خشم فروخورده است از تکرار هزار باره تصویری که در جای جای خطه نازنین شمال دیده می شود !... به گمان من گاهی خشم بغض آلود می تواند به زیبایی لبخندی عاشقانه باشد و البته نه هیچگاه زیباتر !...من عاشقانه خشم گرفتم ، تو هم عاشقانه این خشمنامه را بخوان ....

IMG_0864.jpg

« بنقشه سیری چن بود ؟! »


الهی گور به گور شن !
جنگلمونو کشتن !
بَربَرای مایه دار
با تبر از یه پُشت ان !

سبزی ِ اسکناسا :
زردی بیشه هامون !
صفرای امروز چک:
نرخ همیشه هامون !

می ریزن و می چرن
سبزی سبزه ها رو
می خورن و می برن
شکوه شالیزار و !

ویلاهاشون ، طاق و جفت،
دارن نفس گیر می شن
پریچه های رودا
با پُلا زنجیر می شن

پل می زنن تا برن
کوهمونو بدزدن
جای درخت بکارن
اسکلتی از آهن

می گن :« پولش ردیفه !»
« مظنه چنده امروز ؟!»
می گن که « پولدار می شین !»
کی دیده دزد دلسوز ؟!

عزیز هم قبیله !
شکوفه چن تومن بود ؟!
درخت چقد می ارزید ؟!
بنفشه سیری چن بود ؟!

قیمت ما چقد بود ؟!
عطر علف منی چند ؟!
ببین ! قبیله پول
گور من و تو رو کند !

دو روز دیگه نه جنگل
دو روز دیگه نه دریا
هَمَش نمای سنگی
هَمَش پلاژ و ویلا !

خونه ها با پَنجدری
ایوون و حوض و پاشور
کلون، درای چوبی...
شدن خیالای دور

سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

دوتا « جناب آقا »
به نافمون می بندن
کُت می کنن تن ما
تا بهمون بخندن !

می گن : « طرف جواده !
چارتا زمین فروخته !
با پول اون زمینا
این لباسارو دوخته !»

این اسم رمزمونه :
« دهاتی پاپتی !»
چیزی عوض نمی شه
با این پول لعنتی !

عزیز هم قبیله !
شکوفه چن تومن بود ؟!
درخت چقد می ارزید ؟!
بنفشه سیری چن بود ؟!

قیمت ما چقد بود ؟!
عطر علف منی چند ؟!
بولدوزرای شهری
گور من و تو رو کند !

******************
هم قبیله عزیز ! رود یعنی عصب من ، یعنی شریان تو !...درخت یعنی روح من ،یعنی غرور تو !...دریا یعنی شناسنامه من ، یعنی رفیق هزارهزار ساله تو !...تیشه که بر عصب بزنی و تیغ بر شریان ، نه روحی می ماند و نه لاجرم غروری ! بی شناسنامه و بی وطن ، تنها و بی رفیق که باشی عزراییل هم برایت فاتحه نخواهد خواند !...همین !
سیامک

Posted by siamak at 8:58 PM

January 10, 2006

سه شنبه - 20 دی ماه 1384

اول اینکه : ...
...می شود زل زد به نرم نرمک ریزش باران و لالایی هزار فرشته را در گوش زمین و آسمان شنید و مست خوابی شد که شادمانی کودکانه را دوباره دوباره توی کامت سرازیر می کند و دنیایت بوی شیر بگیرد و عطر سینه های مادر !
می شود دل به دل قناری کوچک خانه داد و در زیر و بم نت های عاشقانه اش توالی تحریر «لبلا لیلا یا لیلا» را کشف کرد و از لذت این مکاشفه ، سرخوشانه از ته دل خندید !
می شود لم داد روی تخت و عطر تو را لابه لای ملحفه ها جست و یافت و قند توی دل آب کرد !
باور کن هزار هزار شادی توی دنیاست که فرصت بی تکانی و و بی لذتی را از آدم می گیرد ...فرصت این که کنجی کز کنی و گوشه چشمی تر کنی و آه فلسفی بکشی !...دنیا جای این ولخرجی ها نیست ! ... مگر کیسه عمر ما چقدر دقیقه دارد که بریزیم و بپاشیم و حرام کنیم !؟... وقت ما برای کشف همه شادیها هم کم است...غصه را بی خیال شو رفیق ! ...زندگی مجموعه همه این شادیهای کوچک است و هر که طعم شادیهای کوچک را نچشد و نفهمد به هیچ شادی بزرگی هم نخواهد رسید...جان تو !
دوم اینکه : حکایت تاخیرهای من و معذرت خواهی هایم دیگر خیلی تکراری شده و این خیلی بد است ... می دانم که بد است اما قول می دهم که تکرار نشود دیگر ...!
سوم اینکه : به تلافی این تاخیر یک شعر خارج از برنامه از خودم !...چهل بیت برای رهایی از یک چله سکوت تقدیم به تو که گویایی زبانی ! و ...

به علی رضا بدیع به پاس غزل هنرمندانه اش« و جای کفشهای تو »

چلهء سکوت

سکوت چیز بدی بود و شعر لج می کرد
و بی ترانگی ام بوسه را فلج می کرد

سکوت کوسه شد و واژه ها تباه شدند
و تورهای تهی مانده روسیاه شدند

هزار موج برآمد بدون بوسه گذشت
مسیر ماهی شعر از دهان کوسه گذشت

کجاست تور غزلهای ناب ماهیگیر؟
بزن به سینهء دریا، نخواب ماهیگیر!

بزن به سینهء دربا، به فوج ماهیها
و صید کن غزلی تازه ،شاه ماهی را!

چنان که پولکش از زر، که باله هاش حریر
هزار آینه در چشمهاش در تکثیر

چنانکه رقص تنش موج موج ِ فیروزه
درخشش تن ِ او آفتاب ِ در زنجیر

که قطره قطرهء خونش شراب ِ ده ساله!
و طعم گوشت او: شهدناکی انجیر!

نگو « نمی شود!» این کار، کار تور تو است !
تویی که خواب مرا باز می کنی تعبیر

بیا و وصله کن این تور نیمدارت را
بزن به سینه دریا ...آهای ! ماهیگیر !
...
سکوت پشت سکوت و سکوت پشت سکوت
صدای هیچ، صدای جنازه در تابوت!

به خواب رفتن ِشاعر ، درون ِ من یعنی:
هجوم کرکس ِ رخوت، رکود ِ بی معنی!

قلم که لالی من را به اشک می گوید
به روی کاغذ از اینجا به بعد می موید

و چکه چکه تنش بر سپید می ریزد
و نقظه نقطه سیاهی به پای می خیزد

سیاه می شود آخر تمام حجم سپید ...
کجایی ای همه واژه کجایی ای امید ؟!

...............!........!..............
........................................
........................................
........................................

[ به ناگهان من ِشاعر درون من جنبید
و نور پچ پچه ای بر شب سکون پاشید : ]

« سکوت جای تعجب ندارد این تنها
دو دست خسته من رو به سوی توست!... بیا !

تو ای الههء خورشید در سکوت سیاه !
تو لا الههء من را ببر به الا ماه !

که تا سیاهی کفرم ، کمی سپید شود
سکوت از من و از شعر نا امید شود

من از تسلط نمرودی اش هراسانم
بزن به هیمه ام آتش ، کمی بسوزانم !

تمام حرف تویی ! باقی اش اضافات است
به قول حافظ شیراز «شطح و طامات» است !

من از تو ،با تو، برای تو شعر می گویم
به زیر تابش ات از خاک خویش می رویم

بیا و بارش واژه به روی شعرم باش
سخن بگو و به خاکم گلاب عشق بپاش

تویی که تار مرا کوک می کنی در شور
هزار آینه داری به سمت شعر و شعور

حضور تو : غزل و ترمه و شراب و ترنج
غیاب تو : کفن و سدر و پنبه و کافور

به امر حضرت عشق است « دوستت دارم»
منم به عشق تو مامور و لاجرم معذور !

زبان سرخ و سر سبز ...آی! انتِ الحق !
برس به داد دل من... نیای من! منصور !

برس به داد دلم !...واجب الوجود شده -
- برای بودن من ، بودنش : وجوب حضور !

نبودن تو ...نه ! اصلا نمی شود بشود !
نمی کند به خیال من این محال خطور

فقط اگر ننشینی کنار من یعنی
هدایت ِ من ِشاعر به سمت زنده به گور -

- شدن ، خراب شدن ، مرگ در رخوت
حضور ِدائمی ِزخم ِکهنهء ناسور

دریچه های من و تار عنکبوت سکوت
دریچه های ِپر از تشنگی به جاری ِ نور

بریز نور خودت را درون پنجره ها ...
درخشش غزلم ! چشم عنکبوتان کور ! »
...
و این چنین « تو» سبب شد که شب تمام شود
دهان بسته شاعر پر از کلام شود

ببارد از همه سو واژه های مست از تو
که نیست های جهان می شوند هست از تو

بیا و واژه برایم درون شعر بچین
که انتهای سکوت ابتدای توست ! ببین!

... سکوت راه غزل می زد و نمی ترسید
و جاده داشت بدون عبور می گندید

که سر رسیدی و شولای عشق پوشیدی
و واژه واژه به من شعر ناب بخشیدی

سکوت ،زخمی و ترسان، گذاشت پا به فرار
که تا تو حاکم من باشی ای غزل- سردار !

«سکوت چیز بدی بود» ِمن تمام ! تمام !
آهای شعر قشنگ هزار بوسه ! سلام !

************
زندگی تان سرشار از هزار هزار سلام !
سیامک

Posted by siamak at 7:16 PM

November 22, 2005

سه شنبه - 1 آذر ماه 1384

سلام
اول اینکه : …
…زیاد دربند نباش که حالا چه می خواهد بشود ! …همیشه یک چیزی می شود بالاخره !...و اصولا همیشه چیز خوبی هم از آب در می اید ! …دلت را که بسپاری به دریا ، موجهای نوازشگرش جز به ساحل آرامش رهنمونت نخواهند کرد ….دریا خیلی مهربان است …من اصلا فکر می کنم دریا میلیون میلیون سال پیش ، مردی بوده عاشق که خودش را قطره قطره نثار معشوقه اش ، خاک ، کرده به این امید که تا دنیا دنیا ست ، دریا را با خاک حدیث بوسه باشد و آغوش و نوازش !....به همین خاطر است که پنجه های شورآفرین و داغ خیزابها ، کمرگاه ساحل را هر روز تنگتر از پیش می فشارد و در او می آویزد ! … دریا خیلی مهربان است …به همین خاطر باید دل به دریا زد …نازنین !...
دوم اینکه : هنوز درگیر داستان تغییر وضعیتیم !...دیرکردها و کم پیدایی ام را بگذارید به همین حساب …می آیم و وبلاگ اکثر دوستان را می خوانم و لذت می برم و بیشتر اوقات بی ردپا می گذرم نه به دلیل اینکه حرفی نیست که بسیار هم ، برای سخن گفتن از لذتم ، هست اما وقت کمی تنگ است این روزها …عفوم کنید …

سوم اینکه :گاهی وقتها یک غزل آرام ، بی پیچش و نرم ونجواگر ، بیشتر دلت را می لرزاند !...غزلی آرام تقدیم به شما و تو ….

منطق چشمهای تو

ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،
که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت

چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!
چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!

تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!
صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !

من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی
که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !

نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب
تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !

دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد
که مو به مو بشمارد دقایق چشمت

دقیقه های خودم را به هم زدم با تو
و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت

به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر
و جاشویی که منم توی قایق چشمت
[]
تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت .
من و روایت رویای صادقه : چشمت !

*********
عاشقانه ترین دقایق زندگی پیشارویتان !
سیامک

Posted by siamak at 9:45 PM

September 21, 2005

پنجشنبه - 31 شهریور 1384

سلام
اول اینکه : ...
...هزار و سیصدو پنجاه و هشت ، شهریور
درست بیست و نهم ، ساعتِ .... نمی دانم !...

... حکایت امروز و دیروز ، حکایت امروز و دیروز نیست !...حکایت تاریخ عاشقانگی قبیله های شرقی ست که از ارواح طیبه هزار منیژه و لیلی و فرنگیس برمی خیزد و یکی را به چاه می اندازد و دیگری را آواره بیابان جنون می کند و یکی دیگر را روانه آتش !...حالا از این قصه بگذریم که حکایت ما و چشم تو معجونی از همه اینهاست !!
داشتم می گفتم که حکایت چشمهای تو ، یادآور بلندترین سفر سندباد است توی شب - قصه های شهرزاد ! چنان که قصه گیسویت را تنها می شود در روسری هزار اسطوره پیچید تا شاید این تاب بیاورد آن همه پیچ و تاب را !...
بگذریم ! حقیقت را چه حاجت به استعاره ! « حیف از حقیقت ات که شود استعاره ای »...
و حقیقت این است که از مَجازِ شمعهای روی کیکهای شکلاتی که بگذریم ، تو کهن سال ترین کودک این سرزمینی و شاید کودک ترین کهن سال ! و این تویی که روز نخست، در برابر نخستین آدم ، سیب را گاز زدی و فردا روز هم تو خواهی بود که چشم واپسین آدم را با آخرین بوسه خواهی بست ...
دوم اینکه : خواهر شاعرمان نجمه زارع در بستر بیماری ست .در انتظار شفای عاجل این غزلسرای جوان دست به دعا بر می داریم به حق خداوندگارغزل و انتظار ، امام عصر، در حوالی سالروز میلادش ...
سوم اینکه : غزل بوسه را که یادتان هست ....غزل- بوسه ای دیگر تقدیم به شما و او که تفسیر آیه های مهربانی ست ...

غزل-بوسه (2)

بر لبان داغت می نویسم بوسه
طعم آتش ، فلفل ؛ می نِوی... سمبوسه !*

می زند گاز ابلیس ، سیب رسوایی را
سهم ما از این سیب – مثل آدم ! – بوسه !

سد سبد انجیر و خوشه خوشه انگور
زیر بارَش دارد می شود خم بوسه

فطب عشقم ،خانم ! کاشفم باش آنگاه -
- یادگاری بگذار ، مثل پرچم ، بوسه

عطر تو می پیچد ، ای چمنزارانم !**
مثل نریانی سرخ می کند رم بوسه !

خسته از مرداب و زخمی از صحراها
رو به دریایی سرخ می دهد لم بوسه

پای لج می کوبد ، مثل کودک ، قلبم
از تنت می جوشد ، مثل زمزم ، بوسه

[]
می شمارم ...لِی لِی ...کودکی هایم را
یار...یک ...دستم ...دو ...بوی دستمبو ...سه !*

می شمارم ...تقویم ... نوجوانی آمد
بی معلم ، اما درس و مشقم بوسه !

بعدتر دیدم که در جوانسالی ها
فصل غمها : گریه؛ فصل بی غم : بوسه

اینک این مائیم و موج ِآتش- دریا
می رهاند ما را از جهنم بوسه

بوسه را قایق کن ، تا عبور از دریا
همسفر!
      هم قایق!
            همنشین!
                  هم بوسه!

* توضیح برخی واضحات : املای سمبوسه در اصل (سنبوسه) است ولی در خواندن به واسطه قلب به میم حرف (ن) سمبوسه خوانده و گاه نوشته می شود چنانکه اخیرا در کتابی دیدم که سموسه هم نوشته شده بود ! و همچنین است واژه دست انبو یا دستنبو که باز در خواندن و باز هم البته گاه در نوشتن دستمبو می شود . این را گفتم که دوستان ، خبط را بر چنین ضبطی مترتب ندانند .قصد ، نوشتن تلفظ معمول کلمه بود و...
** ای دو چشمانت چمنزاران من ... ( فروغ )
****************
کاش همیشه بوسه باشد و شادی ... برای همه کائنات ... برای همه .......
سیامک

Posted by siamak at 11:16 PM

July 27, 2005

چهار شنبه - 5 مردادماه 1384

سلام
اول اینکه : ...
...اگر تو زنی من دوست دارم آفریده ای باشم از دنده چپ ات ! ...اصلا من دوست دارم همیشه از دنده چپ بلند شوم و داد بکشم سر دنیا که : هی !! کمی صبر کن ! دیوانه نشدی این قدر دور خودت چرخیدی و چرخیدی و داری و روز را به شب وسپیدی را به سیاهی پیوند می زنی ؟! چنانکه توی موهای من هم دارد آرام آرام سپیدخوانی از سیاهی واژه بیشتر و بیشتر می شود !...یک لحظه صبر کن ! .... دوست دارم در وقفه ای از زمان توی چشمهای عصاره زنانگی نگاه کنم و می دانم درست توی همین لحظه که به اندازه هزار ابدیت به طول خواهد انجامید ، تاریخی دوباره نوشته خواهد شد ! ....تاریخی که سرخی اش به « تاریخ نخ نمای این همه خروس جنگی خون ریز» * می چربد اما طعم بوسه و گیلاس دارد !...یک لحظه بایست !...من به یک توقف کوتاه در کائنات نیاز دارم تا شیوع عشق اتم اتم دنیا را از شقاوت هر چه بمب اتمی خلاص کند !... راست می گوید شاعر : جهان در بوسه های ما زاده خواهد شد !...فقط باید باور کرد !...همین !
( * تاریخ شناسنامه سیاه هزاران خروس جنگی ست «کیومرث منشی زاده» )

دوم اینکه : شاملو بزرگتر از آن است که به یادکرد امثال من نیاز داشته باشد . اما این شاید تنها ادای دینی باشد به همه ان حقی که او بر گردن شعر این دیار دارد . به زودی با خوانشی از یکی از اشعار شاملو به روز خواهم کرد ....

سوم اینکه : با سپاس از تذکر برخی از دوستان همراه : کتاب عطر تند نارنج در این نشانی توسط کتابفروشی نشرققنوس قابل دسترسی ست : تهران – خیابان انقلاب – خیابان اردیبهشت – اول بازارچه کتاب – کتابفروشی نشر ققنوس. و البته به گمانم پخش شهرستانی کتاب همچنان ادامه دارد و در کتابفروشی های شهرستانها هم قابل تهیه یا لااقل سفارش باشد .بدیهی ست چنان که در پست قبل گفتم کماکان دوستانی که دسترسی ندارند می توانند با ایمیل من مکاتبه کنند....

چهارم اینکه : »هیچ» ! ....کتاب جلیل صفربیگی برخلاف نامش ، سرشار از خیلی چیزهاست !....فارغ از هر تعارف و تعریفی ، مجموعه رباعی های اخیر آقای صفربیگی آراسته و البته پیراسته ترین مجموعه این شاعر جوان است . بعد از کتابهای « شکلکی برای مرگ » و « و» ، که البته کتابهایی درخورند ، «هیچ» مجموعه ایست که قد کشیدن شاعر خویش را بیش از پیش به تماشا می گذارد .
اصولا رباعی های صفربیگی زمانی که در اوج می نشینند دارای این خصلتهاست : سادگی در بیان و دوری از فخامتهای زبانی و تصویرهای مغلق و پیچیده ، طنزی سرشار و همراه : آن چنان که توی ذوق نمی زند و شعر را از شاعرانگی اش نیانداخته و به طنزی منظوم بدل نمی کند ، نگاهی مهربانانه و عاشقانه به جهان پیرامون و نهایتا طزخ برداشتهایی عمیق و سوالاتی مهم درباره هستی .
حضور این چهار مولفه در « هیچ » پررنگ تر از دو اثر پیشین شاعر است و به حرات می توان گفت که هیچ اثری در این کتاب فارغ از این مولفه ها نیست .

بگذار دچار خود پریشی باشند
دنبال نژاد و قوم و خویشی باشند
هر چند که گرگ می وزد از هر سو
چشمان تو بهتر است میشی باشند

رود امده آب می برد از چشمت
انگور شراب می برد از چشمت
از شرم تو ماه پشت ابری رفته
خورشید حساب می برد از چشمت

افتاده به پشت لاک پشتی که منم
دشنام مجسم درشتی که منم
چون لکه ننگ تا ابد خواهد ماند
بر صورت مرگ ، جای مشتی که منم

و ...
معمولا در پردازش رباعی ؛ تمام طرح شاعر برای ارائه مصراع چهارمی کوبنده است و گاه به واسطه تعجیل شاعر و نیز کم تجربگی ، سه مصراع دیگر قربانی این استراتژی می شوند ، اما صفربیگی در این کتاب نشان داده است که می شود مصراع چهارمی غافلگیر کننده داشت اما شعر را در سه مصراع دیگر از نفس نیانداخت .

در عاشقی اش دلیل کم آورده
این شاعر زن ذلیل کم آورده
اصلا سخن ردیف یا قافیه نیست
من مطمئنم جلیل کم اورده !

زن دوخت نگاه ساده خود را به ...
با فکر و خیال خویش شد همخوابه
یک چشم به در داشت و چشمی ساعت
می سوخت دلش میان ماهیتابه

از لحاظ فرمی نیز شاعر فرارویهای جالبی دارد که در خدمت محتوا قرار می گیرد . برای مثال به کارکرد س÷ید نویسی در رباعی اول و نیز شیوه شکستن قالب در رباعی دوم و تاثیر هر دو مورد به خصوص مورد دوم در انتقال مفاهیم توجه کنید :
این شعر فقط قافیه دارد هیچ است
یک قافیه پوچ که ان هم هیچ است
هیچ است ردیف و قافیه هم هیچ است
نه ! قافیه هم هیچ ندارد است

می خواستم این شعر رباعی باشد
اما چه کنم قافیه اش اندک بود
در دفتر سرنوشت من دست ببر
بین من و مرگ ویرگولی بگذار

از لحاظ چاپ نیز طرح جلد و اجرای صفحات داخلی کتاب ، بسیار مناسب تر از کتب پیشین است و سبب شده است که علی رغم اینکه رباعی قالبی کم حجم است ، صفحه خالی به نظر نرسد.
خلاصه کلام آن که پختگی شاعر رد ارئه جوششهای شعری اش سبب شده است که دفتر «هیچ » ، همه برجستگی های آثار پیشین رادر کنار پرداختهایی بسیار دلپذیر و تقریبا بی نقص بنشاند و حاصل کار 50 رباعی باشد که تمامشان خواندن دارد !....این موهبت به کمتر شاعری دست می دهد که مجموعه ای چاپ کند که همه اشعارش چیزی برای خواننده داشته باشد اما این دفتر جلیل صفربیگی چنین است . شاید به این دلیل که به قول خودش :

در دفتر شعر من صدا چاپ شده
لبخند و گل و نور و صدا چاپ شده
در چاپ جدید شعرهای دل من
یک شعر سپید از خدا چاپ شده

پنجم اینکه : برای لطیف ترین وجود هستی از آغاز تا هماره !

اهل بیت غزل

برای از تو نوشتن بهانه لازم نیست
اگر سرود تو باشی ترانه لازم نیست

برای رویش شادی ، شکفتنی تازه
اگر بهار تو باشی ، جوانه لازم نیست !

تو اهل بیت غزلهای هفت اقلیمی
و در حضور تو جزعاشقانه لازم نیست !

درخت سیب تویی ، پس بگو به سیب فروش :
سبد سبد که منم ، دانه دانه لازم نیست !!

ببار ابرترین ! تا زمین بفهمد که
برای رفع عطش رودخانه لازم نیست

تو وهم مبهم آبی ، رسول اقیانوس
که ایه آیه می آیی ... نشانه لازم نیست !

« و آیه های تو باران !» .... وفور آب و شراب
چنان که قسمت و سهم و سرانه لازم نیست !

ببار مادر من ! با تو کُل شیءٍ حَی !
که « لازم است » تویی در جهانِ « لازم نیست »!

************
مادر عاشقانه ترین ترانه خداست .... در آغوش عشق بمانید و ببالید !
سیامک

Posted by siamak at 7:24 PM

June 19, 2005

یکشنبه - 29 خرداد 1384

سلام
اول اینکه : ...
...می دانی ؟!.. شادی به گمان من دلیل زندگی ست ...انسان آفریده شده است که شاد باشد !...بین خودمان باشد : این یعنی اینکه بروم به جنگ این همه اندیشه غم اندیش این همه سال ادبیات و هنر و الباقی !! ...اما من فکر می کنم که اگر شادی نباشد ، حیات در سلول سلول انسان می خشکد ... شوق که نباشد گلوگاه هیچ پرنده ای فواره موسیقی نخواهد شد !.... لبخند که نباشد هیچ شکوفه ای به هیچ قناری دلباخته ای روی خوش نشان نخواهد داد!... راستش را بخواهی اشک هم ، وقتی از روشنای درون بچکد می شود نامش را دُرغلتان گذاشت ، اگر نه می شود یک چیزی در مایه های مویه !!... شادی به گمان من عین وجود است و غم عین عدم !...اصلا من عشق را ستایش می کنم چون بزرگترین شادی جهان است ! ...آن را هم که می گویند غم عاشقانه در واقع غمشادی ست !....از همان درخشش های درون که تنها می تواند محصول دست اعجازگرعشق باشد و بس !...
شادی جانمایه زندگی ست !...حالا می خواهد تلنگر بر شیشه غول غصه ، حاصل برق نگاهی باشد که مهربانی را بر سر دست می برد : چون خنکای مه در گویی از آتش !...یا اینکه حتی نتیجه توپی باشد که از دروازه حریفی می گذرد !! ....باور کن !...فرق چندانی نمی کند ! ....شادی شادی ست !...و بی منطق ترین حرف این است که بگوییم من شادی شریف تری دارم ، چنانکه غمی قیمتی تر !...
من و تو از نزدیک دیدیم آن همه شادی را ، فریاد کشیدیم و چشم در چشم هم به تماشای آتش بازی نور و فریاد و بوسه رفتیم ! ...این همه ، شکرانه نمی خواهد ؟!....
دوم اینکه : «خاطرات ادم و حوا» اثر مارک تواین ، پیش از این ترجمه و ارائه شده بود . می شود گفت ترجمه پیشین – که البته با نام خاطرات حوا و توسط نشر ماه ریز منتشر شد – ترجمه خیلی خوبی نبود . اول به این دلیل که اصولا کامل نبود و البته این امر شاید به نسخه اصلی برگردد که دست مترجم بوده است . اما علت دوم که مهمتر نیز هست این که ترجمه متاسفانه یکدست و روان نشان نمی داد . در برگردان یک اثر هنری مهمترین نکته بعد از حفظ اصالت محتوایی و تا حد امکان فرمی کار ، ایجاد فضای یکدست و به قول معروف بی دست انداز است تا خواننده اسیر لفظ نمانده و به راحتی به محتوا برسد . به خصوص در آثاری از این دست که محتوا محورند در گیر و دار ساختارشکنیها ، فراروی ها و حرکتهای زبان و فرم .
ترجمه حسن علیشیری که توسط نشر دارینوش به بازار عرضه شد به نظر من ناظر به همین هدف است . در حقیقت آن چه در ترجمه علیشیری در صدر توجه قرار گرفته است ، رعایت سلامت ترجمه در کنار بیانی روان است . انتخاب نگارش عامیانه برای ترجمه از یکسو این روانی را بیشتر کرده و از سوی دیگر طنز آشکار نویسنده را بهتر منتقل کرده است . همچنین این نوع نگارش به ایجاد صمیمیت با خواننده منجر شده و به کشفیات آذم و حوا در برخورد با جهان ، حالتی کودکانه و معصوم می بخشد .
بی شک هوشیاری مترجم در انتخاب این نوع نگارش قابل توجه است و همه کسانی که دستی در ترجمه دارند به خوبی از این نکته آگاهند که ترجمه عامیانه تا چه پایه می تواند دشوار باشد . انتخاب صحیح واژگان در جهت حفظ شیوه عامیانه در کلیت اثر کاری بسیار دقیق است . به نظر من علیشیری در ترجمه این کتاب به خوبی از آشنایی اش با گویش عامیانه و سابقه اش در ترانه سرایی سود برده است . ترکیبات عامیانه ای چون « سر و سامونی به خونه زندگی بدم » ، « به هر جون کندنی که بود گذشت » و موارد بسیار از این دست ، نشان می دهد که مترجم برای واژه گرینی وسواس زیادی داشته است .
از ترجمه خوب اثر که بگذریم ، خود داستان اثری دیگرگونه از تواین محسوب می شود . در واقع تواین را با هاکلبری و تام سایر می شناسیم . شخصیتهای رئالِ دنیای رئال ! اما تواین با همان طنز دلنشین و بازیگوشانه اش به سراغ دو انسان- اسطوره نخستین می رود و داستان بهشت و هبوط و زمین را با نگرشی نو به تصویر می کشد .و سبب می شود این داستان بارها و بارها شنیده شده ، آن چنان نو به نظر برسد که تعلیق کافی در داستان ایجاد شود . در حقیقت تواین با همان سطور اولیه کتاب تعلیقی دیگرگون می افریند : تعلیقی که حاصل این نیست که پایان ماجرا را نمی دانیم ، بلکه نتیجه این است که نمی دانیم تواین چگونه می خواهد آن را روایت کند !
از سوی دیگر نگاه روانشناختی به زن و مرد و تحلیل تفاوتهای این دو جنس در عرصه ذهنیت و عملکرد ، نگاهی هوشمند و تیزبینانه است . حوا موجودی احساساتی و در عین حال بسیار کنجکاو ، بلند پرواز و تجربه گراست . او تخیلی قوی دارد و دوست دارد همه چیز را بیازماید ! بی شک دردسرهای این نوع زندگی نیز به سراغش می آید که روش او نیز در برخورد با آنها جالب توجه است : در حد توانش می جنگد و بعد که شکست خورد اشک می ریزد و بعد فردا دوباره روز از نو روزی از نو !!
آدم اما درون گرا تر است . زیاد اهل ریسک نیست . در حقیقت ترجیح می دهد موقعیت را کاملا سبک و سنگین کند و منافعش را بسنجد و سپس به سراغ آن برود . در مواردی که اطمینان ندارد عدم تغییر شرایط فعلی را عاقلانه تر می داند. دیر اعتماد می کند و سعی بر گوشه گیری دارد . مجموعه این خصوصیات سبب می شود که او دیر به دیر چیزی تازه به دست بیاورد اما از آنچه دارد خوب محافظت می کند .
شکی نیست که اینها خصوصیات یک زن و یک مرد به معنای عام نیست !...در جقیقت نمی شود گفت همه مردها این گونه اند و همه زنها آن گونه . اما در آنچه که آنها را به عنوان صفتهای مردانه و زنانه می خوانیم ، می شود این خصوصیا ت را طبقه بندی کرد . به عبارت بهتر هر انسانی در درون خود بخشی زنانه و یخشی مردانه دارد ( همان آنیما و آنمیوس ) و برهم کنش این دو بخش رفتار و ذهنیت او را تحت تاثیر قرار می دهد . می شود گفت صفات حوا و آدم به نوعی بیانگر همین آنیما و آنیموس است .
و آخر اینکه همه این تعارضات مال پیش از هبوط و پیش از عشق است ! ... نه آنکه اختلافات رنگ ببازد !...هرگز !...آدم همیشه ادم است و حوا هماره حوا ! ...ولی عشق معجزه ایست که تنها از دل تفاوتها می جوشد تا تعارضی در بین نباشد !...چنان که جمله پایانی کتاب را آدم بر زمین مانده در رثای حوا چنین می نویسد :
«هر جا که او بود ، بهشت بود »
و این تنها جمله ایست که پس از حوا می توان نوشت !
**
سوم اینکه : بی هیچ حرف اضافه غزلی تقدیم به شما و بانوی همیشه و هماره !

بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !

شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد

ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !

لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !

ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !

تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!

چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !

چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد

حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !

****
کاش «شهریار» هم اگر هستیم ، لااقل «آدم» باشیم !... شهرزادِ عشق ، قصه همیشگی حواست !....گوش کن !
سیامک

Posted by siamak at 8:45 PM

April 29, 2005

جمعه - 9 اردیبهشت 1384

سلام
اول اینکه : ....
...گیرم ، یکسال که سهل است ، صد سال دیگر هم بگذرد ! ...گیرم هزاران بار خورشید بالا بیاید و ماه جولان بدهد وسط آسمان درندشت !..گیرم باد ، برای صدمین بار، بپیچد لا به لای درختان نارنج و شکوفه های سپیدِ سپیدِ تن شسته در باران ، روی سرانگشتان بهاری درخت برقصند و عطر دامن شان جهان را برای هزار هزارمین بار مست کند ! .... تو که می دانی رفیق ! ....حکایت ما ، حکایت کفش و کلاه نیست که بساید و نخ نما شود و بپوسد !... اینجا مرکز بهشت است رفیق ! ...صدای مرا درست از کنار حوض کوثر می شنوید !... شما شنونده محترم ، شاید دلتان بخواهد اینجا را هر چیز دیگری فرض کنید ! ...یک دهات قد کشیده یا مثلا چه می دانم هر چه ! ... اما خبر ما موثق تر است.... به شهادت هزار بوسه شکفته و نشکفته ...و هزار هزار حرف بر زبان آمده و نیامده ... برایتان مخابره می کنیم که اینجا درست مرکز بهشت است ! ...چون من هستم !...او هم هست !...و از همه مهمتر جنون هم هست که آنجا ، آن بالا ، روی پیانو نشسته است و دارد هاج و واج به دیوانگی ما نگاه می کند ! ....

دوم اینکه : هفت سنگ را دریابید که هر هفته دارد آپدیت می شود و انصافا هم ترجمه های خوبی دارد هم مطالب تالیفی مناسب ! ...تا کی وب مستر محترم می تواند همین جوری بچه ها را مرتب و منظم نگه دارد و هفت سنگ را به روز ، خدا عالم است !! ...ما که کم آوردیم در خواندن !!
سوم اینکه : یک شعر جدید و در واقع داغ ! ...تقدیم به شما و بی بهانه ای که بهانه همیشگی جنون من است !

« به رنگ نارنگی »

مالکِ کلِّ فصلهایی ، تو ؛
آب و رنگت ولی شبیه بهار؛
ای لبانت به رنگِ نارنگی !
رنجِ نارنج را به من بسپار !

مالکِ کلِّ فصلهایی ، پس
توی دشت تو برف می بارد
نفست هرمِ بادِ تابستان
عطر آغوش تو : همیشه بهار !

فصل پاییز توی موهایت
در طواف است و بر لبش لبّیک
حَجَرُالاَبیَض است رخسارت
حجّ آن عمره ای تمتُّع وار !!

دستهای تو مسجد شعرند
قافیه قدّ ِقامتِ تو نشد
« اَشهدُ اَنَّ لا غزل جز تو !»
می شود بر مناره ها تکرار

ای دو چشمت زغال ، گیسو دود !
گونه هایت شکوفۀ آتش !
ای قنوتِ شکسته بستۀ من
« ربّنا آتِنا …عذاب النّار !!»

در نگاهت دو صوفی سرمست
در سماعِ « هو اللّطیف » به رقص ؛
گیسوانت به روی صورت من
ذکر گویند با « هو السّتار » !

پلکهایت دو ابر: ابرِ سپید
روی خورشید چشمهای تو اَند
مژه های تو هم برای همین
دستهای بلند استغفار !

می نویسم : برقص و بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند !
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !...
از من اصرار ، از تو هم انکار !

می نویسم …نه ! می نویسد عشق !
کاغذ از چارگوشه می سوزد
از شکوهِ تو وزنِ شعر شکست
مثنوی بر غزل شود آوار !

تو تمام ترانه ای ، بانو !
بودن بی بهانه ای ، بانو !

شعر : شمس الشموس پیشانیت !
عشق یعنی عبور عریانیت !

پشتِ پیراهنت پرنده شدن
دل بُریدن ، سپس بَرنده شدن !

کودکی را دوباره کاویدن
طعم شاتوت و دزدکی چیدن !

پیرهن : لکّه لکّه ، لب : قرمز
« من نخوردم » : دروغکی جایز ! …

نه!... نگو نه !...نگو که فرصت نیست !
عشق ، مشقی پر از مشقّت نیست !

رنج اینجاست : کُشتن ِ جرات !
هی نِشَستن ، نَشُستن ِ عادت –

- از تنِ تیک تاکِ ساعتها
هی مرور ِ شب ِ مرارتها ؛

صبح باید بیاید از عشقت !
پوپکی پر گشاید از عشقت !

هفت هاتف غزل کنند تو را
به عروسی بدل کنند تو را !

چو* بیافتد که عشق راه افتاد
توی یک برکه، قرص ماه افتاد !!

هفت هاتف غزل کنند تو را
تا که این شعر هم غزل بشود
رقص تو روی واژه ها بکُند
سنگلاخ ِ عروض را هموار !

می نویسم سکوت پشت سکوت
تا بپیچد صدای بوسه تو !
نقطه چین می گذارم اینجا را ...
...فصل شاتوت می شود انگار !!

ماه بانو ! برقص ! بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !
از من اصرار ...از تو هم ... اقرار !!


* چو افتادن: بر سر زبان افتادن ، شایع شدن ( چون ساکن ندارم که روی واو بگذارم ناچارم توضیح بدهم !! )
*********************
جنونی عاشقانه میهمان دلهای سپیدتان !
سیامک

Posted by siamak at 8:22 PM

March 17, 2005

پنجشنبه - 27 اسفند 1383

سلام
اول اینکه : ...
...می دانی ؟! ...عشق یعنی غمشادی ! ...یک جورهایی قلقلکی که اشک توی چشمانت جمع می کند ! ...شاید هم نه !...چون مثل قلقلک آزارنده نیست ! ...یک جور نوازش با شمشیر !! ...نه این هم نشد ! ...راستش را بخواهی اصلا نمی شود که بشود ! ...یعنی در واقع قرار هم نیست که بشود ! ...دنیای علی و معلولیِ منطقی دودوتاچهارتایِ بیرونی ربطی به دنیای متضاد عاشقانهء بی حساب ِ درونی ندارد ! ...نه اینکه منطق نداشته باشد ! ...نه ! ...منطق خودش را دارد : منطق متضاد ! ...در این دنیا اجتماع نقیضین نه تنها محال نیست که اتفاقا لازم هم هست ! ... مثل همین دلدل دل ِ عاشق در میانه غم و شادی ! ... غمشادی عاشقانه اصلا ربطی به این ندارد که ظاهر بیرونی عشق ، وصل است یا فراق ! ...هیچ ربطی به این ندارد که تمام دنیا دارد در لبخند تو قهقهه می زند یا در غم تو زار زار می گرید !... دنیای بیرون تضاد تو را نمی فهمد !...تقصیری هم ندارد !...عاشق نیست بیچاره !! ... او نمی فهمد در اوج قله های شادی می توان گوشه چشمی تر کرد و گریست و یا اینکه بر فراز اقیانوسهای اشک ، می شود هزار کاکایی شادی را به لبخندی نگریست ! ...حل کردن این معادله برای دنیای فارغ از عشق غیر ممکن است ... اما حقیقت ، کاری به راه حلها و رد و اثباتها ندارد ! ... حقیقت مثل آفتاب می درخشد و یارای نادیده انگاشتنش نیست ! ... حتی در درخشان ترین آفتابها هم ، سایه شکل خواهد گرفت ! ...و این اصلا ربطی به میزان درخشش خورشید ندارد ! ...بیشتر محصول عوامل بیرونی ست : درختی ...سنگی ... دیواری ... و یا حتی شاخه گلی ! ... و درست در همین سایه هاست که دلت برای خورشید تنگ می شود ! ...شاید این سایه ها به اندازه پلک بر هم زدنی هم به طول نیانجامند اما دل دوستدارِ آفتاب می فهمد که هر ثانیه دوری از خورشید یعنی از دست رفتن هزار هزار ذره نور ! .... و اینجاست که من می گویم که حتی در میان دو بوسه ، هزار هزار بوسه نشکفته بر خاک می ریزند که می شود به حالشان دریغ خورد ! ....و همین دریغ است که غم عاشقانه را شکل می دهد درست وسط آفتاب شادمانی عاشقانه ! ...و درست همین جاست که تو می شوی تنها بهانه غمشادی من !
....
دوم اینکه : سال نو را پیشاپیش به همه دوستان تبریک می گویم . یادمان باشد که آمدن بهار خیلی هم مهم نیست ! ...مهم این است که بهاری باشیم و بهاری بمانیم ! ... چنین باد همیشه و هماره !
سوم اینکه : مژده !!!!!!!!!!!! ..... مزده !!!!!!!!!!!!!!!!...آخرین خبر !!!!!!!!!!!!!!!!!! ....هفت سنگ سری جدید خود را آغاز کرد !! ... شماره اول دور جدید انتشار 7 سنگ را با ترتیبی جدید ببینید .... ویپه نامه این شماره مربوط به ترانه است که به گمانم کار خوبی شده ...حتما ببینید !
سوم اینکه : یک غزل تقدیم به تو ، خودم و شبهای کشیکم !!

عطر نارنج


انداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب
شاعر شبیه خودش نیست، روح است، روحی معذب!

تصویرهای معوج در ذهن او می نشیند
آیینه های مقعر، آیینه های محدب!

مجموع آب است و آتش، تقسیم "من" بر دو پاره
یک نیمه لبخند آیین، یک نیمه اندوه مشرب!

خط می زند، می نویسد، دستی که معلوم هم نیست
شاید که ابلیس باشد یا جبرییل مقرب!
...
تو نیستی، می تراود شب از ترکهای دیوار
چک چک نه باران که عقرب می ریزد از سقف امشب

روی تنم پاکشانند، سرد و لزج، چندش آور
هی نیش می آید و نیش، هی سوختن در تب و تب

هذیانِ من می شود شعر، شعری پر از خون و آتش
شعری که خالی شد از تو، پر می شود از چه؟!...
عقرب؟!

بهشهر عقرب ندارد، اینجا فقط عطر نارنج
از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب!

شاعر! غزل را برقصان!... این عشق دف می زند، دف!
سرشار کن نی لبک را با بوسه هایی لبالب!

انگشتها را قلم کن! کاغذ بکن پیرهن را!
وقتی جنون می نویسد، پس می شود خون مرکب!

عشق تو شادیست شاعر!... شور و شکوه و شکوفه
بر سقف هر بیت باید باران ببارد مرتب!

تا کودکان ترانه، تعطیل را بر نتابند
بی جمعه شنبه بیایند، با او و بی او به مکتب!

...
بارانِ چه؟!... ابرکم کو؟!... این مشق امروزمان است
باران نیامد، نیامد!... هی! بچه های مودب!

سقفی که باران چشیده، بی بارش آرام دارد؟!
بنویس هر بوسه داغی است!... بنویس!... نه!... لُب مطلب:

دریای دوری عمیق است!... حالا چه یک دم، چه یک عمر
آبی که از سر گذشته، حالا چه صد شب، چه یک شب!

***********************
بهار میهمان لبخندهای بهاری تان !
سیامک

Posted by siamak at 4:51 PM

February 7, 2005

دوشنبه - 19 بهمن 1383

سلام
اول اینکه : ...
... راست می گوید این رفیق قدیمی ! ....زمستانی که تو را به کلبه کوچک من هدیه داد سزاوار هزاران سپاس بهارانه است ! ...راستش را بخواهی زمستان و بهار و تابستان بهانه های بشرند تا نامی بگذارد و مقل همیشه بزرگترین سوالاتش را با ساده ترین راه حل ها فراموش کند !...آدم دوست دارد بنشیند و فلسفه ببافد که حال خراب من مال پاییز است و بهار که بیاید دلم مثل بیدهای مجنون سرکوچه جوانه خواهد زد و سبز سبز، گیسو به باد خواهم داد ! ... غافل از اینکه دل که دلدل کند و تصمیم های کبری از سرش بیافتد ، پاییز را مرور خواهد کرد در همه صفحه های تقویم ...حالا می خواهد اول اردیبهشت باشد یا نیمه بهمن !...تقویم یک بهانه است نازنین ! ...بهار در لا به لای کاغذهای هیچ تقویمی شکوفه نمی کند ... چنان که هیچ آفتابی از روزنه 5 مرداد نخواهد تابید ! ... تا آفتاب در دل ماست ، تابستانی ترین فصلها را مرور خواهیم کرد ....
ئوم اینکه : این سایت را علاقه مندان به شعر و ادبیات انگلیسی حتما ببینند....خوانش شعر و داستان به نظر من یک کار بسیار زیباست ....اگر کسی خواست چنین کاری در زمینه ادبیات ایران بکند من در حد توان ناچیزم حاضر به همکاری هستم...
سوم اینکه : یک غزل - شاید با لحنی کمی آرکائیک تر – تقدیم به شما و ...او !

شراب سیب

صدا بزن غزلم را ، صدات شیرین است
ببین سکوت ترانه چقدر سنگین است

بخوان و شهر غزل را ستاره باران کن
که انتظار همه از چکاوکان این است

دفیدن دل تو با سه تار سینه من :
صدای ساز تو غالب ، سه تار تزیین است !

مباد آنکه ببینم دفت شکسته شده
مباد آنکه ببینی سه تار خونین است ...

برقص ! دامن خود را شکوفه افشان کن !
بچرخ !دامن کُردی هنوز چین چین است !

تو مخزنُ البَرَکاتی ! سماع کن !...با تو
سلوکِ صوفیِ عاشق تبار تضمین است !
[]
من آدمم ...غزلم رودخانه ای از عَدن
به سیبهای تو این رودخانه رنگین است

برهنه شو ! وَ به رودم شراب سیب بریز !
عیارِ مستیِ این رود ، بی تو، پایین است !

اگر تو بوسه نپاشی چه سیب سرخی هست ؟!
اگر تو چشمه نباشی که رود چرکین است !
[]
اگر که قامت خورشید هم شکست ، چه باک ؟!
هزار و یک شب بوسه، شهاب آذین است !

...تویی که همسر قانونی غزلهایی ؟!
بگو بله !...بله هایت چقدر شیرین است !

ببوس ، خوبِ همیشه ! لبان شعرم را
که شرط اول هر ازدواج تمکین است !!
********************
در هر نفس ، امکان هزار بوسه بر لبان عشق پرپر می شود ! ...شکوفه ها را دریابید!
سیامک

Posted by siamak at 8:39 PM

December 27, 2004

دو شنبه - 7دی 1383

سلام
اول اینکه : ...
...یلدا را عشق است رفیق همراه !...
دیروزترها یلدا معنایی داشت از جنس درازناکیِ تاریکِ هزار جور تنهاییِ آوار شده ... دلم می خواست بنشینم و فال بگیرم تا حافظ هم زار بزند برای دلمویه های بی کلامِ این دلِ بی صاحب مانده که : درد عشقی کشیده ام که ...!! ...دلم می خواست تنِ داغِ تبزده را ببرم به مسلخِ برفباد زمستانی تا شاید دلم کمی خنک شود ! ...دلم می خواست سیگاری آتش بزنم و حلقه حلقه دود کنم دارِ بغض بر گلو افتاده را ! ....خلاصه اینکه یلدا ، میلادِ مهر نبود ...راستش را بخواهی درست به همین دلیل اصلا یلدا نبود !...یک چیزی بود مثل «یمتا» !!...یا چیزی از این قبیل!!
...امروز اما دلم می خواهد یلدا را ، توی سلول سلول عنبیه ات نفس بکشم ! ...دلم می خواهد شرح گیسوی تو را به یلدا بگویم و رویش را کم کنم ! ...حالا دیگر حافظ به سماع در می اید که :
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
خالا دلم می خواهد عطرت را فرو بدهم و قهقهه ام را بریزم توی گوش شب تا آسمان به هزار هزار سرانگشت ستاره بر دف ماه بکوبد و جشن زایش نور بگیرد !برای من ...برای تو ...و برای عشق...
دوم اینکه : وبلاگ مهدی جهاندار به راه افتاد ...حتما سر بزنید ...
سوم اینکه : برای امروز بی هیچ حرف پیش، یک غزل تقدیم به ... !!

حرف حق

دنیا خراب شد، پُر ِ مجنون!... اجق وجق!!
لیلای لنز سبز! افاده ، طبق طبق!!

دستان لاک خوردهء شیرین، قرار کوه،
دستان ِ دخترانهء فرهادِ شق و رق!

کو کفش آهنی ِ تو وامق؟!... عصات کو؟!
با کفش ِ قیصری پی ِ عذرا ... تَتَق... تتَق؟!

خسرو نشسته است و به چالش کشیده است
تقدیر خویش را ، سرِ یک فال با ورق:

بی بی ِ دل، سپس تک گشنیز... آس ِ دل...
... سرباز خاج ِ ما که ولی باز هم دمغ -

- پُک می زند به پیپ ِ مدل انگلیسی اش
مزمزه می کند دو سه تا استکان عرق!

"رقصی چنین میانهء میدانش آرزوست
یک دست جام باده و یک دست..." ..زَروَرق!!

بی بی ِ چه؟! چه آس ِ دلی؟!... زلف یارِ چه؟!
قانون سرخِ دل شده عطفِ به ماسبق!

قانون سرخ دل شده عطفِ به ما! همین!
چشمان من فلق شده ، چشمان تو شفق

"من"ها،" تو"ها، همین "تو" و"من" های سوخته!...
مانند طعم فاجعه تلخ است حرفِ حق

اِنّی اَعوذُ بِِک!... به دو چشمان کافرت!
تنها پناه من!... بِکِ مِن شرِ ما خَلَق!

Posted by siamak at 6:51 PM

October 26, 2004

سه شنبه -5 آبان 1383

اول اینکه : ...
برایش نوشته بودم : ...از قديم و نديم گفتن هر دری تخته ای داره و هر ستاره ای ستاره همزادی !...همه دنيا دست به دست هم می دن و در به تخته می رسه و ستاره به ستاره !‌ ... و هر ستاره ای تا ستاره خودش رو پيدا نکنه هی زجر می کشه و صبر می کنه و آب می شه ! ... خيلی وقتا ستاره های جفت هم به هم نمی رسن !...می دونی چرا ؟!... گاهی وقتا يه ابر لعنتی از خدا بی خبر نمی دونم از کدوم جهنم دره ای در می آد و ستاره ها همديگه رو گم می کنن !...بعضی وقتا ستاره حواسش می ره به جنغولک بازيای يه ستاره پرتی که اصلا هيچ ربطی بهش نداره ( گیرم که ستاره است ولی نه ستاره اون ! ) ...خلاصه همین باعث می شه ستاره اش رو گم کنه !....بعضی وقتا هم یه ستاره بازیگوش حواسش می ره به یه کرم شب تاب که نه جنم ستاره شدن رو داره نه مال این حرفاست ! ...در نتیجه باز هم ستاره بیچاره جفتش گم می شه و معطل می مونه ! ... وبعضی وقتا هم هست که یه ستاره ای دلش رو به یه خیال یه خواب یه ستاره ای که به گندگی ماه باشه ، می سپره و همه شبهای دنیا رو دوره می کنه برای دیدن اون و همیشه ستاره جفت خودش رو بی توجه نادیده می گیره ! .... بعضی وقتای دیگه هم هست که از همه بدتر و موذیانه تر و موریانه تره ! ... بعضی وقتا ستاره ها به نور یه ستاره جفت که از بد حادثه خيلی هم جفت بوده اما يه هويی نفتش تموم شده و افتاده رو زمين ، برای هميشه دلباخته می مونن !...غافل از اينکه ستاره جفت فقط يکی نيست گرچه يکی اش برای شادی تموم زندگی بسه !...حلاصه ! من دلم برای اون ستاره تنها می سوزه که بعضی ستاره ها بعضی وقتا به واسطه خيلی چيزا نمی بیننشون يا می بينن و روشون و بر می گردونن و دنيای ستاره ها می شه شب ديجور !... قصه ما به سر نرسيد چون کلاغ بیچاره هنوز به خونه اش نرسیده !...
حالا برای ستاره ای می نویسم که تو باشی : ... ستاره باید ستاره باشد ! ...یک جورهایی که حتی روی ماه را کم کند ! ...آخر می دانی ؟!... ماه برای سرهم کردن مهتاب نقره ای اش محتاج خورشیدی ست که هر چند نیست اما هست ! ... ماهتاب خود ماه نیست !...چیزی عارضی ست از یک دنیای دیگر !...از یک جای دیگر !...ماه از کیسه خلیفه می بخشد !...می فهمی ؟!... اما ستاره ای که تو باشی راهنمای مسافری هستی که من ام ! ...نورت ذاتی ست !...مال مال خودت ! ... نه محتاج یکی خورشید !... من تو را دوست دارم چون ستاره ای هستی که آبروی ماه و خورشیدی !...همین !
دوم اینکه : تاخیر این بار زیاد تقصیر من نیست !... نمی دانم چرا در خط اینترنت شمال کشور مشکل ایجاد شده بود و اصولا من سایت خودم را نمی دیدم !... اما امروز اوضاع مثل اینکه درست شده است و در نتیجه در خدمت دوستانم ...
سوم اینکه :این شعرها را خیلی دوست دارم ...شما هم ببینید ....
چهارم اینکه : این غزل تقدیم به تو و رقص مهربانی در چشمهایت ...

گیج رقص تو

درست روی همین مصرع نخست برقص !
تو ریتم این غزلی ، پس بیا درست برقص !

هزار نامه سرخ از لبان خود بفرست (1)
بیا و پشت به صندوق زرد پست برقص !

ورق بزن ، ادبیات غرب و شرق تویی
نگاه حافظ و گوته به ساق توست ! برقص !

تو شور کردی عشقی ، شراب شیرازی
و روح سبز تو همزاد روح موست ...برقص !

به جستجوی زمانی که می رود از دست (2)
به پا به پایی هر واژه پروست برقص !

به دف بکوب و بچرخان شلال گیسو را
و تا سه تار تنش را ز غم نشست، برقص !

در این زمانه بیگانه وار طاعونی (3)
ببین که خواهش حتی خود کاموست : برقص !

تو شانس آخر این نسلهای نومیدی
نشستن تو شکست امید نوست ...برقص !...

*
بفهم ! کل جهان توی این غزل گیجند !
حواسشان به تو و گامهای توست ، به رقص !

(1) از پس فراقی طولانی / آنگاه که می بوسمت / احساس می کنم که نامه ای شتابزده را / به صندوق پست سرخی افکنده ام (نزار قبانی )
(2) به جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروست
(3) بیگانه و طاعون دو اثر از آلبر کامو
***************************
رقصی چنین میانه میدان برایتان آرزومندم...تا باد چنین بادا !
سیامک

Posted by siamak at 11:30 PM

September 12, 2004

یکشنبه- 22شهریور1383

سلام
اول اینکه : ...
...تقویم عاشقانگی مان هی ورق می خورد و انگار نه انگار سالی گذشته است و لااقل باید یکسال پیرتر شد !.... انگار هر چه پاییز و زمستان است از لا به لای برگهای این تقویم کنده اند و تنها سبزی را باید انتظار کشید و گرمی را ! ... تاریخ وقتی به آشیانه کوچک بوسه های ما می رسد ، چین می خورد و درست در خلاف جهت حرکتش جریان می یابد ! ...اصلا به من چه که بنشینم و دلیل بتراشم !. .می دانی که !...مجنون گرد معقولات نمی گردد !...من فقط می دانم نگاه لیلایی تو که از پنجره این آشیانه به خورشید می تابد ، آفتاب یادش می افتد که طلوع یعنی چه !... من فقط این را می فهمم که صدای نقره ای تو ماه را از قیلوله بیدار می کند تا کوه و جنگل و دریا نقره پوش شوند !...
...
هی «فلانی»! اصلا خوب نگفتی اما کمی درست گفتی !!... باز هم می گویم تا تو هم بفهمی !... مجنون گرد معقولات نمی گردد !!
دوم اینکه : برای خاله عزیز و... :
...خدای من ، بی شک با خدای هیچکس شبیه نیست ! ...چنانکه خدای هیچ دو کسی مثل هم نیست ! ... خدا یعنی موجودیتی لایتناهی !...یعنی موجودیتی که بر همه ما محیط است و ما همه محاط در او ! ... پس کلیت خدا را هرگز نتوان شناخت و در برابر این موجودیت دریایی تنها می توان به اندازه ظرف درونی آبی برداشت و تشنگی فرونشاند !... بی شک ظرف هیچ دو انسانی از لحاظ شکل و حجم و رنگ و ... کاملا شبیه به هم نیست ! ...خدای من ، دیگرگونه خداییست که شادمانی را پاس می دارد و عشق را ، که بزرگترین شادمانی ست !... او آن قدر رحمان است و رحیم و پاک که تاریکی و غم و سرما و فریب آفریده او نیستند ... او تنها نور و شادی و گرما و صداقت را آفرید و آنگاه که جهان از این همه خالی شد ، انسان تاریکی و غم و سرما و فریب را دریافت !...برای ستایش واجب الوجودی که من می شناسم باید وجود را پاس داشت نه عدم را !... همین !
سوم اینکه : شماره جدید از بودن و سرودن را هر که ندیده است ، سریعا کلیک کند که غفلت موجب پشیمانی ست ‍! ...به نظر من جذابترین امکانی که در حال حاضر اینترنت فراهم آورده است ، امکان شنیدن دکلمه شعر با صدای شاعر است ...
چهارم اینکه : غزلی تقدیم به تو.... و نیز تقدیم به امیر مرزبان که پرسید با خیام کاری نداری ؟!

حبل الورید

آغاز می کنم غزلم را به نام تو
حبل الورید شعر مرا خون تازه شو !

حبل الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست
حبل الورید : قیمت یک تار موی تو !

نزدیکتر به تو... نه ! تو نزدیک تر به من !...
اصلاُ نه این نه آن !... فقط از پیش من نرو -

- تا آیه آیه، وحی برقصم شبیه شعر
تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و -

- خواب هزار ساله این شهر منجمد
شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو -

- در این نبرد تن به تن آشفته ... تن به تن ؟! ...
نه !... یک هزار و سیصد هشتاد و سه به دو !!

بانو ! تمام بُعد زمان رو به روی ماست !
تاریخ ، حرف کهنه و این عشق حرف نو !

تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق -
- تقویم را و تا ابدیت ، جلو جلو -

هر صفحه را به بوسه تو مُهر می کند ...
خیام ، مست عطر دهانت ، تلو تلو -

... می آید و دوباره رصد می کند ... تو را !
شک می کند ... دوباره رصد می ... دوباره... دو -

نه ! ...صد هزار باره ! ....یقین می کند ! ... و بعد :
تاریخ نو : 1/ 1/ یکسال بعد تو !!

******************************
ورق ورق تقویم تان سرشار از هزار شادمانی و لبخند و بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 3:12 PM

August 8, 2004

یکشنبه - 18 مرداد 1383

سلام
اول اینکه : ....
...زیاد مهم نیست روز چندم بود !...اصلا همیشه این (چندم) ها کار شیطان است !...همان شیطان بی پدر و مادری که می گویند مار شد و آویزان شد از درخت سیب و باقی قضایا !... اما هم من می دانم و هم تو که بهشت ولنگاری به لعنت خدا هم نمی ارزد ! ... خوب چه ؟! ...چه فایده دارد هر روز راه بیافتی و بیایی زیر ( اشجار تجری من تحته الانهار ) و گوش بدهی به نغمه مرغان بهشبی و چه و چه !! ... آن هم نه یکی دو روز و ده روز و ده سال و صد سال !! ....سرش می چسبد به ته ازل و ماجرای باده الست و ته اش می رسد به آخرین ثانیه ای که معلوم نیست کجای بی نهایت جاخوش کرده ! ... نه نمی شد ! ... اینجوری نمی شد آدم شد ! ... من هم می دانم ...تو هم می دانی ! ...
روزش زیاد مهم نیست ! ... یک روزی بود بالاخره !... که تو از آغوش من در آمدی و صاف رفتی سراغ سیب !....همین جا بود که قصه دنده چپ درست شد !... تو از آغوش من بلند شدی و بعضیها دلشان خواست آنجوری ببینند !... اگر نه هم من می دانم و هم تو که این جماعت یک دنده ، یک تخته شان کم است !!
بین خودمان باشد ! ....همیشه ته دلم می خواست بدانم سیب را چه جوری می شود گاز زد !...همه اش فکر می کردم عطرش که بریزد توی دهانم ، هوش از سرم می پرد ! ...همین هم شد !...هوش از سرم پراندی !!....
مخلص کلام : اگر تو حوا نشده بودی ، آدم آدم نمی شد ! ... یک جورهایی دلش را به فرشتگی خوش می کرد و (اختیار) می رفت زیر طوبی دراز می کشید و خودش را باد می زد !!... راستش را بخواهی خدای علیم هم می دانست ! ....اگر نه اصلا حوا خلق نمی کرد !... جان تو !...
دوم اینکه : شعری برای روز مادر تقدیم به مادر من ، مادر تو ... و همه مهربانیهای دنیا !

( حبل المتین عشق )

بوسیدن از لبان تو ، زیبا ! شروع شد
عشقی بدون (شاید) و (اما) شروع شد

از سیب و گندم و غزل و بوسه و بهشت -
- آدم خبر نداشت که حوا شروع شد !

مجنون تو منم ! ...ولی اصلا نبودم و
در قلب تو رسالت لیلا شروع شد

پیراهنم تو بودی و... یوسف نبودم و
پیراهنم درید و... زلیخا شروع شد !

چشمان من به چشم تو افتاد و نور یافت
در کهکشان عشق ، تماشا شروع شد

وقتی طنین قلب تو در گوش من تپید
موسیقی از توالی ( لا لا ) شروع شد !

تو مست عشق بودی و خونت شراب بود
در سینه ات چکید و ( طهورا ) شروع شد !

دستان من به موی تو آویخت ، نازنین !
حبل المتین عشق ، از آنجا شروع شد !

من قد کشیدم و غم تو قذ کشید... تا -
- عاشق شدم !...وَ شادی دنیا شروع شد !!

من عاشقم !....ولی تو به من یاد داده ای !
سرمشقِ عشق من ، از الفبا شروع شد !

**
فردای تو منم ! ... ولی انگار ، مادرم !
دیروز تو گذشت که فردا شروع شد ! ...
**********************************
اگر اندک امیدی به حیات (عشق) باشد ، مادران پاسداران حریم اویند !...و انسان تنها به همین امید زنده است ! ....دعا کنیم انسان انسان بماند !....چنین باد ...
سیامک

Posted by siamak at 6:51 PM

July 21, 2004

چهارشنبه-31تیر ماه 1383

سلام
اول اینکه : ...
یک سال پیش همین وقتا یه قناری کوچولو شروع به خوندن کرد که صدای چهچهه اش هفت تا شهر اونورتر رو هم ورداشت !...یه قناری مست که اومد و نشست توی گلوی منو چش دوخت به دونه ریزی دستای مهربون تو ، تا به عالم و آدم نشون بده : پرنده گی یعنی چی !
حالا امروز من یه قناری کوچولوی دیگه ، به عنوان نشونه ای از همون قناری که توی گلوی من تا همیشه آواز تو رو می خونه ، رو دیوار خونه می نشونم .
صاحب قبلی اش می گفت : چند تا چیز یادت می دم تا این قناری هیچوقت تو لک نره !
گفتم : لَک یعنی چی ؟!
گفت : وقتی پرنده تو لک می ره ، دیگه اواز نمی خونه ! ...پراش می ریزن و نحیف می شه و اگه از این حال درنیاد، آخرش دق می کنه !!
گفتم : خوب بگو !
گفت : اول اینکه هیچوقت واسش دو تا چوب، واسه نشستن ،نذار ! ...دو تا چوب باعث می شه چاق بشه و دیگه نتونه بخونه !...پرنده ای میخونه که تن به آسایش نده !
دوم اینکه : همیشه یه سیب و قاچ کن و واسش بذار !.سیب همیشه مستش می کنه و تا عمر داره برات می خونه !
سوم اینکه : تابستونا که هوا زیادی داغ می شه یه ظرف کوچولوی آب واسش بذار که روزی یه ساعت توش آبتنی کنه و خنک شه !
چهارم اینکه : جاش رو زیاد عوض نکن ! ...پرنده ای که هی آلاخون والاخون بشه خوندن از سرش می پره !...پرنده بی وطن ، پرنده مرده است !
پنجم اینکه : میله ای رو که روش می شینه ، 10-12 تا سوراخ کن تا شپشکایی که گاه به گاه به جونش می افتن ، توش اسیر بشن و همونجا اینقدر دور خودشون بچرخن تا بمیرن !!...پرنده شپشک زده نای خوندن نداره !!
گفت : گرفتی همه رو !
گفتم : آره !...حالا با همه این احوال این پرنده چقدر عمر می کنه ؟!
گفت : هر قناری ای یه روز می میره !...دربند این حرفا نباش ! .... خود قناری هم دربند نیست !... این چهچهه است که می مونه !
....
می بینی ؟!
همه قناریای دنیا همین طوریند !... نباید بذاریم تو لک برن !.. همین !
( راستی یه چیز دیگه : همین الان گلاره اومده و می گه امروز سالروز پا گذاشتن انسان به ماهه !...امروز انگار همه چی شاعرانه است !...من توضیح دیگه ای ندارم !! )
دوم اینکه : محمدرضا شالبافان ، شاعر آشنای جوان ، چندیست که با ایجاد یک وبلاگ قدم در عرصه دنیای مجازی گذاشته است.غزلهای او دارای نکات جالبی از لحاظ فرم و شیوه پرداخت روایی می باشد.همراهی اش کنید.
سوم اینکه : اصغر عظیمی مهر ، شاعر خوب و صمیمی و جوان کرمانشاهی ، نیز وبلاگ خود را افتتاح کرده است . شعری زیبا را از او پیش از این در این وبلاگ خوانده اید . عظیمی مهر شاعری تصویرگراست و شعرهایش با کشفهای زیبای تصویری همراه است . نکته جالب دیگر در مورد او این است که شعرهایش معمولا از وزنهایی طولانی و سنگین بهره می گیرند یا لااقل چند شعری که تا کنون از او شنیده ام چنین بوده است و اتفاقا علی رغم اینکه معمولا چنین وزنهایی شعر را سنگین و کم تحرک می کنند ، شعرهای او معمولا از این نقس می گریزند که باید ریشه آن را در همان تصویرگرایی دانست که اجازه یکنواختی را به شعر نمی دهد ...همراهش باشید .
چهارم اینکه : 7 سنگ اخیر را حتما تا به حال دیده اید . اگر نه لااقل این لینکها را ببینید : شعر طنزی از رضا رفیع ، ترانه یغما گلرویی ، نقد ادبی اسماعیل امینی و ... آخرین عاشقانه من به نام ( اذا زلزلت القلب چشمان تو ) !...خوشحال می شوم از نقدتان استفاده کنم .
پنجم اینکه : این غزل آرام تقدیم به تو و این روزهای پر از چهچهه !

غزل-قناری

اگر شکوفه نباشد، بهار خواهد مرد
اگر ترانه نباشد، سه تار خواهد مرد

ای آنکه جادهء ابریشم سپید تنت!
اگر که جاده نباشد، سوار خواهد مرد!

لبت شکوفهء سرخ انار... یعنی که
اگر که بوسه نباشد، انار خواهد مرد!

بخند، خندهء تو رودخانهء عشق است
اگر نه قهقههء آبشار خواهد مرد

کلاغ غصه چه دارد پنیرش الا زهر؟
نگو نه! شیر تو روباه وار خواهد مرد!

که این کلاغ به خانه نمی رسد هرگز
که این کلاغ شبی ، زرد و زار خواهد مرد!

کبوتر است که جلدِ حیاط خانهء ماست
و از حسادتش آن نابکار خواهد مرد
...
...
کلاغ پر!... که اگر نه، غزل-قناریِ عشق
بدون چهچهه در قارقار خواهد مرد!

غزل به خواب رفته ، لبش را ببوس، هلن!
اگر نه خفتهء تو توی غار خواهد مرد!

"نمیرد آنکه دلش رنده شد به عشق"، ولی
به پیش پای تو ، با افتخار خواهد مرد!!
*********************************
گلوگاه قناری تان سرشار از هزار آواز باد !
سیامک

Posted by siamak at 9:45 PM

June 19, 2004

شنبه -30اردیبهشت 1383

سلام
اول اینکه : ...
رقص ماه و جنون در لا به لای گیسوان تو معنا دارد ، بانو ! ...
...
شگفتا برف چگونه می بارد ؟!
دشت سپیدست و دامنه ها سپید
قله ها اما
خالی از برف !

شگفتا برف چگونه می بارد ؟!
دشت در التهاب می سوزد و
هجوم عطر یاس فضا را گرفته است !

شگفتا برف چگونه می بارد ؟!
وقتی که شب
از فراز قله ها طلوع می کند
با ماهی که از لبانش
طرح بوسه ای پر می کشد !

شگفتا از این دشت!
شگفتا !
برف چگونه می بارد ؟!
وقتی که من
در آن
برهنه تن
اتراق می کنم ؟!
....
دوم اینکه: فستیوال وبلاگها و نشریات الکترونیکی هم تمام شد .گذشته از تمامی زیبایی های ای چشنواره ، لذت دیدار دوستان دیده و نادیده ...حلاوتی است که در خاطره ها باقی می ماند و تا مدتها مزه می دهد ! ...دست بانیانش درست و دست مریزاد !
سوم اینکه : این شعر طنز رضا رفیع را هر کس که نخواند و نشنود سرش کلاه رفته است !...از من گفتن !
چهارم اینکه : برای امروز غزل -مثنوی مرا با مصراع پیشنهادی مسابقه بخوانید...ویژگی این شعر این است که همین جوری آمد و من هم همین جوری نوشتم !!...لذا پیشاپیش هر گونه اتهام مبنی به نوآوری و باقی مسائل را تکذیب کرده و اعلام می کنم که همه چیز همین جوری ست و بس !! ... به نظر خودم شعر خود به خود و بنا به نیازهایش این گونه تطور یافت و اعتراف می کنم که من هم همین جوری از آن خوشم آمد و از آن لذت بردم و سرانجام نوشتمش !! ...همین !
اما همه اینها به این نتیجه نمی رسد که شما هم از آن همین جوری بگذرید !! ...لذا لااقل از حس خودتان هنگام خواندن این شعر برایم بنویسید و البته دوستان مکرم شاعر نیز با نقدهای فنی خود ، لطف را در حق من تمام کنند ....

وَ … من به ساعت يك انفجار نزديكم
ميدان مين !…به تو ديوانه وار تزديكم !

چشمان مست تو ، دو تله ، در مسير من
من مستم و … به تو بي اختيار نزديكم

من مات في صراطِ …دو چشمت… شهيد ! …پس
با اين شهادت پر افتخار نزديكم !

تاريخ تاب ديدنمان را نداشت و
افسانه شد … وَ من اسطوره وار نزديكم -

- با صد سپاه تور ! …تو ، تهمينه ام ! بگو
كو تير گز ؟! كه به اسفنديار نزديكم !

كو رخش …رخش من ؟! …زره ام كو ؟!…سپر كجاست ؟!
شمشير را بده ! …پر سيمرغ …پر كجاست ؟!

آه از نگاه لشگر خون ، زخم مي چكد !
از تيغ ابروان همه ، اخم مي چكد !

من مانده ام غريب !…كجايي غزال من !؟
از گرگها نترس ! كه در اين جدال من -

- با گله هاي گرگ ، نگاه غزالي ات
فتواي فتح مي دهد و … جاي خالي ات -

- اما مرا به فاجعه پرتاب مي كند
غم استخوان مرد تو را آب مي كند !…

آه از تو درد غزبت و آه از تو بي كسي !
آه از …وَ ناگهان تو كه از راه مي رسي -

- وَ در نگاه تو همه جا غرق نور …نور !
چشمِ حسودِ دشمنِ خورشيد كور …كور !

ديگر دوباره فصل غزل شد ، حماسه نيست !
اين قرن ، باز ، قرن صدف شد …نه ! ماسه نيست !! (1)

با تو بساط تغزل ، رديف شد كم كم
من هم به آخر اين كارزار نزديكم !

تو مي رسي …وَ قافيه دف مي زند … وَ من
از نيزه دورم و با يك سه تار نزديكم !

تو مثل رودِ حادثه اي شاعرانه اي
من هم به يك غزل از آبشار نزديكم !

تو دكمه دكمه خرمن گندم گشوده اي
حوا ! به لطف خداوندگار نزديكم !

لبهاي تو … شكفتن يك بوسه … صبر كن !
آه اي شكوفه سرخ انار ! …نزديكم !!

…×
تو مي شكوفي و غزلم سرخ مي شود
و …من به ساعت يك انفجار نزديكم !

(1) قرن ما قرت صدف نيست /قرن ماسه است // قرن غزل نيست / قرن حماسه است ( كارو )
*****************************
تابستانی داغ ، فرجام عاشقانگی تان باد !
سیامک

Posted by siamak at 8:53 PM

May 24, 2004

دوشنبه - 4 خرداد 1383

سلام
اول اينكه :‌ …
وقتي تو مخاطبي ، سلام مثل اناري مي شود كه در انفجاري سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران مي كند !…
وقتي تو مخاطبي ، ابيات غزل مثل خوشه هاي توامان گندم مي شوند كه به لای لاي نسيم مهرباني مان مي رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان مي كنند …
وقتي تو مخاطبي ، همه پاسخها چهره پنهان مي كنند و عقل به گريزگاه جنون مي رود و علم به آغوش ناآگاهي ! تا هزار سوال بهانه اي شوند براي گفتگويي طولاني تر !
وقتي تو مخاطبي ، بوسه طعمي عجيب دارد ‚ نارنجي مايل به گيلاس ! …يا شايد هم پرتقالي مايل به سيب !!…و يا …!
وقتي تو مخاطبي … عشق به اندازه تمامي جهان وسعت مي گيرد و آيينه اي مي شود تا همه زيبارويان تاريخ خويش را در آن بنگرند تا زيباتر شوند !….
عشق را با تو عشق است …بانوي سيب و ترنج !
دوم اينكه : هفت سنگ اين شماره موضوع جالب توجه اي دارد: نگاه به معضل چاپ كتاب اول براي شاعران جوان !و البته مطالب خواندني ديگر … .مقاله مرا هم اينجا بخوانيد .
سوم اينكه : اين غزل تقديم به آتش مقدس تو ….و تقديم به شما :

غزل آتشم شد… وَ من سرخپوست !
پيامم به تو : دارمت… دوست …دوست …

غزل خون و عصيان …غزل انفجار !
غزل ارتش شاعر صلحجوست !

بله ! …آتش است اين !…نگوييد اشك !
غزل آبِ رو نه !…غزل آبروست !

وَ هشدار …هشدار ليلي ! مريز
به خاكش ! …كه اين حرف ، هشدار اوست -

كه چشمت خراج شب از او گرفت …(1)
…چه چشمي ! كه شيطانِ الله گوست !!

غزل : رقص شانه سر زلف توست
غزل : شرح گيسوي تو ، مو به مو ست !

غزل : يك پريزاده شرمگين
كه در چشم تو غزق در شستشوست

نه شيرين ، «تو» هست و نه فرهاد ، «من»
نه «تو» آيدا و نه «من» شاملوست -

- ولي هر غزل ، كوهي از آينه ست
كه هر آينه با دلت رو به روست !

كه «من» ، تيشه در دست ، مي سازدش
و تصوير تو تا ابد روي اوست !

وَ تو آتشي …پس غزل آتش است !
و من شاعري كه … نه ! من : سرخپوست !!

(1) چشمت خراج سلطنت شب را / از شاعران شرق طلب می کند /لیلی ! / من آبروی عشقم / هشدار تا به خاک نریزی ... ( نصرت رحمانی)
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
جاودان به دور آتش عشق برقصيد و بباليد و بپالاييد !
سيامك

Posted by siamak at 6:05 PM

April 21, 2004

چهارشنبه - 2 اردیبهشت 1383

سلام
اول اينكه : …
- آقا ! مقواي سياه دارين ؟!
…سياه را كه مي بري ، سپيد از لا به لاي برشهايت سر مي كشد ! … انگار خورشيد شدي و تيغ آفتابت ، شب را مي خراشد و پاره پاره مي كند تا سپيده از آسمان مثل شير تازه بچكد توي اتاق ! …
مي خندي ! … آفتاب گرم مي شود ! …
- قشنگ شد ؟!
…به تو نگاه مي كنم و به سيبهاي غلتان توي رود كه در زمينه سياه قاب ، برق برق مي زنند ! … به تو نگاه مي كنم و… مي گويم : هميشه قشنگ بود حواي من ! … هميشه قشنگ بوده و خواهد بود ! …
دوم اينكه :‌ هميشه معتقد بوده ام كه هنر خواندن شعر هنري بسيار قابل تامل ،مهم و ستودني ست كه بسياري از مخاطبين شعر و حتي برخي از شاعران از آن بي بهره اند !….بسيار ديده ايم كه شعر زيباي يك شاعر ، با يك خوانش نامناسب تبديل به يك اثر معمولي و حتي بي ارزش شده است….و همچنين معتقدم خواندن درست يك شعر در درك صحيح مفهوم دروني اثر و حس و حال آن و از همه مهمتر موسيقي آشكار و پنهان شعر نقش عمده أي دارد به خصوص در شعر معاصر كه با گفتار رابطه نزديكي دارد و باز هم به طور اخص در شعرهايي كه در آن ها چندصدايي وجود دارد و يا لااقل ديالوگ شكل مي گيرد .شك نيست كه شعر بايد چنان باشد كه خود بي واسطه با مخاطب ارتباط يابد اما متاسفانه چنان كه گفتم گاه اشكال از بي تجربگي . ناپختگي و حتي گاه بي حوصلگي مخاطب است نه نقصان شعر . در حقيقت مخاطب معمولا به واسطه نام نا آشنايي كه بر صدر شعر مي بيند بدون دخالت فعال انديشه به سراغ شعر مي رود و در حقيقت در يك پيشداوري ذهني بر اساس نام شاعر ، شعر را قرباني مي كند ، هم در وادي انديشه و هم در وادي زيبايي شناسي …از اين بحث بگذريم كه گويي مجالي بيشتر مي طلبد .
غرض اينكه خوشبختانه به نظر مي رسد اخيرا دكلمه شعر با صداي شاعر با استقبال مناسبي مواجه شده است و هم شاعران به آن متمايلند وهم مخاطبين . و البته دنياي مجازي نيز با راهكارهاي خود عرصه را بر اين مهم بيشتر از پيش گشوده است .در همين راستا دو غزل از هومن عزيزي را در اينجا با صداي خودش بشنويد و بخوانيد …غزل اول را غزلي زيباتر ديدم و به نظرم كاري بسيار دلپذير آمد … و اين شعر مريم هوله هم شنيدني ست به خصوص كه اين يكي هم با دكلمه خود شاعر همراه است و دكلمه اي هوشيارانه و زيباست .
سوم اينكه :‌ پيش از اين نوشته ام كه چرا دوست دارم كه برخي از شعرها را غزلواره بنامم … پس اين غزلواره هم تقديم به شما :

«بائوباب» (1)

خورشيدتان كجاست ؟! …نگوييد : « ذره نيست !!…»
كوهي كه كوه باشد از آغاز دره نيست !!

بع بع كه نه…! به فِخ فِخ او خوب گوش كن !
اين گرگ سالخوردهء خشم است ، بره نيست !!

اين بائوباب ، باغچه را تكه تكه كرد
هي ريشه… ريشه… ريشه… ! سزاوار اره نيست ؟!

هي پوست مي كنيد و تعارف ! … ولش كنيد !
پوسيده پرتغال شما !… پره پره نيست !

گيرم دوبار پشت سرهم عَلَم شويد :
شوري كه توي (شين)ِ شرر هست در (رِ ) نيست !!

گيرم عروسي است : جهالت به عقد جرم !
خر داغ مي كنند ! …نه ! گفتم كه ! …بره نيست !!

…خير است !…گرچه نه !…نه عزيزم !…نه خير ! …نيست !!
از خيرِ «هست» فاصله ها داشت شرِ «نيست» !!

(1) شازده كوچولو را كه يادتان هست !…بائوباب درخت هيولاواري بود كه اگر قطعش نمي كرد ، با ريشه هايش سياره كوچك او را از هم مي پاشاند … اگر باز هم يادتان نيامد كليك كنيد !!
×××××××××××××××××
شاد باشيد در سايه سار چنارهاي سايه افكن عشق …
سيامك

Posted by siamak at 10:04 PM

March 15, 2004

دوشنبه - 25اسفند 1382

سلام
اول اينكه : …
…وقتي دلت گرفته ، انگار آسمان تمام دنيا ابري مي شود و هواشناسان دلم خبر از بارانهايي مي دهند كه زير سقف خانه خواهند باريد !!
وقتي به هر دليل بي دليل ، چشمانت برق شادي اش را گم مي كند ، چشمان من دليل موثقي پيدا مي كنند براي مه آلود شدن !
مگر نمي داني رفيق ؟!
شمال سرزمين بارانهاي بي دليل است !
مگر نمي داني تو آفتاب هميشه اين دلي ، چه با دليل چه بي دليل ؟!
براي دلم ، دلالت خورشيد باش ! اگر نه لبخنده هاي زوركي را كور هم مي شناسد !
تو كه مي داني عاشق كور نيست !…نمي داني ؟!
با تمام نيروي زندگي بخند !… آهان !! …همين طوري !!
دوم اينكه : پيشاپيش عيدتان مبارك !… امسال فعلا از غزل بهاريه خبري نيست !! …پس اين غزل را داشته باشيد تا بعد :

قافيه در قافيه ، عشق برايت سرود
پنجره در پنجره ، شعر به رويت گشود

از پسِ پلكانِ تو ، پوپكِ عاشق پريد
چزخ زد و چرخ زد … بر دلم آمد فرود !

ساقه نيلوفرت پيچه شد و قد كشيد
خوشه انگور تو هوش ز سر مي ربود !

دلدل يك باغبان : « كِشتِ شقايق كي است ؟!»
عقل كه مي گفت : «بعد !»…دل كه : « نه !…حالاست !! …زود !!»

سيب تو و دست من! … مزه گيلاس تو !…
باغ معلق كه در فصلِ غزل سبز بود

از دل دريائيت ، ابر غزل پا گرفت
بارشِ يكريز بر بسترِ زاينده رود !

يك پرش كوچك و … آن ور پرچين باغ ،
من كه شدم غرق در ياس سپيد و كبود !

طاقهء ابريشمت بافهء دستان كيست ؟!
دست مريزاد داشت ململِ بي تار و پود !

شعله زدم در خودم تا پر و بالي زدم
قصه ققنوس كو ؟!…دود شدم! …دود !…دود !

باغ مه آلود شد ، سيب… شقايق… انار -
- در دل هم محو شد ، حالت كشف و شهود :

چشم تو شد لامكان … عطر تو شد لازمان …
كُن فَيَكوني شد و باز شدم لاوجود !!

عقربه هادر شتاب … باد به تقويم تاخت
يك دو سه سالي گذشت …يا كه نه …در اين حدود !!


چشم گشودم …
وَ صبح پنجره ام را گرفت
تابش خورشيد تو آن مِهِ سنگين زدود …

آخر اين شعر هم معني آغاز داشت
باز تو بودي و من ، باغ همان باغ بود !!
××××××××××××××××××
روز و روزگارتان بهارانه و شكوفه هاي شادي و اميد بر شاخسار زندگي تان هماره مانا !
سيامك

Posted by siamak at 8:45 PM

February 4, 2004

چهارشنبه-15 بهمن ماه1382

سلام
اول اینکه :...
...نشسته ای و داری یک یک واژگانم را حرف به حرف می خوانی !... کیبورد شده است یک مدیوم برای بیان حرفهای من !...خوشم نمی آید .... این جوری نمی شود حرف زد !...به چشمانت نگاه می کنم و می زنم روی کیبورد : بشسبسشبسیلبسیلسیبذلا !!
و همه عاقلان دنیا می دانند که این یعنی : من هنوز هنوز هنوز و تا همیشه عاشق تو هستم !!....
دوم اینکه : پوزش از همه دوستان اگر کمی دیر به دیر مطالب زیبایشان را می خوانم ..می دانید که ...!!
سوم اینکه : در ادامه اخبار کنگره بندرعباس بخوانید شعرهای برگزیده را در گزارش دوست فاضلم آقای یاسر هدایتی در روزنامه همشهری ..... و البته شعر جوان ایران را به یاد بیاورید و قضاوت هم با خودتان !
چهارم اینکه : این شعر تقدیم به شما و بانوی این همه جنون !

لولاک ...

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم
دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من
خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم
امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!!!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند
امروز ... من ... به ... چه ؟! ... تو چه گفتی ؟! ... تو با منی ؟!!

با من ، تو ، قهر می کنی .و می روی ؟! ... چرا ؟!!
دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !!

او رفت ! ...
رفت ؟!
هی ! تو ! چرا دست روی دست ... ؟!
تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !
پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !
چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن :
آهای ! چه اینجا چه جلجتا !
من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !
زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! ...کجا ؟!
لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی... کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !
لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !
سربازتان منم !...من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را... بچین -
- سیبی ... سیاه می شود آدم ... وَ ... آفرین !-

- من ماتَ ... فی صراط تو... ، پس من شهید شد
از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوه ! ... صلوه بلند عشق !
حی علی الفلا...خن چشمت ! ...پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید
آهو نشد مگر به امیدٍ کمندٍ عشق !

من در هزار دانه گندم گمم ... ولی
حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !
من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !!

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !
با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو ... پر از ... غزل شده ...
با تو ...!

**
...
گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !...
...

*******************
دنیایتان سراسر جنون و مستی باد !
سیامک

Posted by siamak at 8:40 PM

January 2, 2004

جمعه 12 دی ماه 1382

سلام
اول اينكه : …
عزيز دل !
گاهي عاشقانه نوشتن خيلي سخت مي شود ! …وقتي كه كلام در چنبره هزار بغض نتركيده ، له مي شود و كش مي آيد ! و مي شود يك چيز بي ريخت و قواره كه بيشتر به زخم شبيه است تا مرهم اين دل وامانده !…
اين روزها همين جوري اند ! …طعم بادام تلخ توي هوا پيچيده است و با هر نفسمان مرگ را مزه مزه مي كنيم !!
اين روزها تمام اُرگهاي جهان براي اَرگ مارش عزا مي نوازند !
اين روزها نتهاي زير فاجعه ، در بم طنين انداخته است !!
اين روزها بم به تلي از خاك …بر سرمان شد !!
اين روزها ….!

گاهي عاشقانه نوشتن خيلي سخت مي شود مثل نفس كشيدن !!
گزارشگر مي گويد : 30000 انسان ! …ياد قطار اسپانيايي مي افتم !
اين روح منه !…تو بايد برنده شي !!

گاهي عاشقانه نوشتن خيلي سخت مي شود …اما … اما ناممكن نه !
گزارشگر مي گويد : امروز - روز 5 پس از فاجعه - حادثه اي در شرف تكوين است !
روز 5 ، روز دل دل كردن حيات بود روي خاك سوخته بم !…حياتي كه مي خواست براي هميشه برود !
… هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات !
گزارشگر مي گويد : امروز - روز 5 پس از فاجعه - يك زوج جوان ، زير چادرهاي امداد ….!
خبر همان قدر كوتاه است كه خبر اول بود : بم با خاك يكسان شد !
گزارشگرها هميشه خبرهاي كوتاه مي دهند ! …و خبرهاي كوتاه ، توي ذهن مخاطب خسته ، قيقاج مي روند و توي هزار ناكجا گم مي شوند !!
اما بعضي خبرها عميقند ! ..مثل خبر اول : عمق فاجعه …مثل خبر دوم : اوج حادثه !

صداي پاي حيات را مي شنوي ؟!…عزيز دل !
دارد از آوندهاي نخل پير بالا مي رود ! … نخل كمرش شكسته اما هنوز ريشه در خاك دارد ! … آوندهاي نخل آغوش مي گشايند تا سبزينه ها به زلالي آب سلام كنند و ديگر بار سوي آفتاب قد بكشند !
خرماي شيرين فردا طعم گس امروز را خواهد زدود ! من مطمئنم !

خبر كوتاه بود ! مثل خبر اول : يك زوج جوان - روز 5 پس از فاجعه - زير چادر امدادي به هم پيوستند !
و عشق ديگربار حيات را به شهادت نشست تا ترديدي براي زندگي نباشد !
ما زنده ايم ، پس بي ترديد خانه مان را خواهيم ساخت !
محكمتر از ديروز !
×
دوم اینکه : هفت سنگ چهارم ... عکسهای ارگ بم ( شاید آخرین عکسها پیش از فاجعه ! ) ... نقد تحلیلی اسماعیل امینی بر غزلی از مهرداد نصرتی ...مری کریسمس ترانه ای از یغما گلرویی ...آموزش خوشنویسی از حمید رضا حسن پور .... بوسه چهارم برای صندوق پستی سرخ ! ...
×
سوم اينكه : اين غزل موسيقايي تقديم به زوج عاشقي كه پرتقال خوني بم را تفسير مي كنند : خونين دل و شيرين جان !…. و تقديم به تو كه تعبير بهار نارنجي !

« رقص ماه و جنون »

تو چشم مي گشايي و پر از ستاره مي شوم
تو گوش مي دهي و من دو گوشواره مي شوم !

نهاده عشق توي ما ، هزار واژه نو به نو
نهاد باش عشق من ! كه من گزاره مي شوم !!

«فروغي» از غزل بده ، ترانه نوشِ «بامداد» !
قصيده «اميد» شو ! كه چارپاره مي شوم !!

بپر به پشت زين من ، كه فيل غصه مي رسد
پياده تكه تكه شد …وَ من سواره مي شوم -

- شبيه شاه دل در اين قمار سرخ ، بي بي ام !
كه خشت روي خشت بند شد ، ز كارِ «مي شوم» -

وَ «مي شوي» ، وَ «مي شود» … وَ خانه مان درست شد !!
بگو كه سقف يا ستون ؟! … هزار باره مي شوم !!

تو لطف كن برقص با صداي آيشارها
بريز شط «مي شوي» به رودسار «مي شوم»

وَ اتحاد شاد اين دو «مي شويم» مي شود !
…بخند ماه نازنين !
…پر از ستاره …
………………مي شويم !!
×××××××××××××
خانه تان هماره آباد از عشق باد !
سيامك

Posted by siamak at 2:06 PM

December 11, 2003

پنجشنبه - 20 آذر 1382

سلام
اول اينكه : …
…امروز حالم خيلي خوب نيست ! …كمي تا قسمتي زكام و اندكي سوزش گلو ! … نگرانم نباش ! … اما دارم فكر مي كنم اگر دستان مهربان تو را داشتم سرما نمي خوردم !! اگر نگاه تو گرمم كند زود خوب مي شوم !! … حق دارم اين جوري فكر كنم ، نه ؟!… اما هنوز هم - علي رغم همه زكامهاي دنيا - بوي عشق را از كيلومترها فاصله حس مي كنم ! …مي داني ؟! …عطرها پشت چراغهاي قرمز نمي مانند ! …و آنوقت من داغ از بويش اين همه عاشقانگي با طعم بوسه هاي تو در دهانم به خواب مي روم تا گرمترين آغوش جهان را مرور كنم !…آنوقت تنم به عرق مي نشيند و گلويم به نوازش هجاهاي نام تو التيام مي يابد ! … من فردا خوب خوب مي شوم ، مسيحاي من ! … مطمئنم !
دوم اينكه : هنوز زندگينامه کلارا شومان را نخوانده ايد ؟!‌…اي بابا ! … ضرر مي كنيد ها ! …از ما گفتن !
سوم اينكه : ممنون از همه دوستاني كه در بحث روايت در غزل همراهم بودند … از همه نظرات استفاده كردم و آموختم .نظرات اخير دوستان را نيز در يك پست جدا زير همين مطلب گذاشته ام … منت دار همه دوستانم .
چهارم اينكه : يك غزل تقديم به شما و او كه همراه و هم گريز من شده است ….

« عقدنامه » (1)

« انكحتُ…» عشق را و تمام بهار را !
« زوجتُ…» سيب را و درخت انار را !

« متعتُ…» خوشه خوشه رطبهاي تازه را
گيلاسهاي آتشي آبدار را !

« هذا موكلي …» : غزلم دف گرفت ، گفت .
تو هم گرفته اي به وكالت سه تار را !

« يك جلد …»آيه آيه قرآن ! تو سوره اي !
چشمت «قيامت» است ! بخوان «انفطار» را !

« يك آينه …»به گردن من هست …دست توست ،
دستي كه پاك مي كند از آن غبار را

« يك جفت شمعدان …»؟! نه عزيزم ! دو چشم توست
كه بر دريده پرده شبهاي تار را !

مهريه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمه آبشار را !

« ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگوييد صد ! …هزار !
با بوسه مُهر مي كنم آن صدهزار را !

ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه وار را ! (2)
×
اين بار من به بوسه ات افطار مي كنم
خانم ! شكسته اي عطش روزه دار را !

-----------
(1) براي دوستان غير متاهلم ! مطالب داخل گيومه تمامي از متن صيغه عقد و عقدنامه است !
(2) چنانچه زوج دچار جنون شود ، زوجه مي تواند تقاضاي طلاق كند ( به مضمون از متن عقدنامه )
×××××××××
گلوگاه تان معبر هماره عشق باد !
سيامك

Posted by siamak at 9:47 PM

November 13, 2003

پنجشنبه 22 آبان ماه 1382

سلام
اول اينكه :
…فهميدم دفترخانه ها هم ، اگر چه مهربانند !، باز هيچ چيزي نمي فهمند !!!مثل آزمايشگاه ها !!
…به شهادت نياز نبود آن همه عشق را ! … «شاهدين لطفا !!» … چشمانت شاهد بود كه من شهيد شده ام ! … بيا و به نگاهي ، شهادت بده … فقط حواست باشد مژه هايت نچسبد به هم ! … آنوقت سيل اين همه شادماني اشك آلود ، بنيان هر چه دفترخانه را بر باد مي دهد !!… مژه هايت نچسبد نازنين !
…«آنگاه كه جنون زوج اثبات شود ، زوجه مي تواند …»!!!
خنده ام گرفت ! …تو هم !!… مجنون تو را ، ليلا ! از چه چيزهايي مي ترسانند !! … اگر من مجنون نبودم تو ليلا نمي شدي ! …اگر تو ليلا نبودي ، من مجنون !!… بگو هزار فيلسوف جهان ، تمامي منطقهايشان را جمع كنند و به جاي مغالطه بر سر مرغ و تخم مرغ بيايند و اين مسئله را حل كنند !!….مسئله اي نيست ، ليلا ! … هيچ مسئله اي نيست !!… مسئله اصلي عقل است كه … !!
…نوشت : بوسه ! گفت امضا كن ! …بوسيدم ! … گفت : مُهر قبول نيست !…خودكار را داد دستم ! … و من با خودكار مشكي ، سپيدترين امضاي سرخ جهان را توي دفتر بزرگش نقاشي كردم !!

دوم اينكه : همدل بودن خوب است ! …همنفس بودن بهتر !… همسقف بودن لذتي ست ، به شرط آنكه فريب احساس مسقف را نخوري ! … سقف خانه مان يكي شد !… گلاره را از اين پس اينجا بخوانيد !…زير سقفي پر از نارنجهاي طلايي شاعرانه !….و نوشته اخيرش كه مُهري ست بر تمامي مِهرش !

سوم اينكه : غزلي تقديم به شما و به او !

«و چاي دغدغه عاشقانه خوبي ست …»

چه فرق مي كند اين : چاي… قهوه… يا ودكا !
كه عشق گرمي دنياست توي اين سرما !

- خيال نه !… به خدا نه !… من از خيال پُرم !
خيال مي خورَدَم … آه نه !… تو را به خدا !! -

غرض نشَستن و يك گفنگوي طولاني ست
و واژه هاي معطر كه مي شكوفد تا -

- غزل توالي شيرين خنده ها بشود
و رودسار قشنگي كه كودكي ها را -

- به شط جاري امروز منتقل بكند !
كه : قطره قطره شود جمع ... وانگهي دريا !!

…و بعد توي همين موجهاي مصرع قبل
دو قايق از چپ و از راست مي شود پيدا

كه توي سمت چپي من نشسته ، چشمانم -
- پر از سوال هميشه كه : همسفر آيا -

در اين ميانه گرداب و موج خواهد بود ؟!…
…و سمت راست به ناگاه دختري تنها -

درون قايق تنهايي اش شبيه عروس !
شبيه عشق !… شبيه فشنگي رويا !…

تكان كه مي خورم از من سلام مي جوشد
به روي گونه دختر دو چاله زيبا !!

…«عجب تصادف خوبي !… به سمت شرق؟! …عجب !
…مسير من هم از آن سوست ! …سمت آبيها !!»
×
و بعد آخر قصه … چه آخري ؟!… اين عشق
هميشه گرم و صميمي ست ، تا ابد …آقا !

كه توي قايق «خويش»ايم : با هم و بي هم !
و عشق نيز همين است : همسفر …وَ جدا !!

دو قايق و دو نفر ، يك مسير و دو پارو !
درست شانه به شانه …
…وَ تا ته دنيا …!
××××××××××××××××××
هيچ سفري بي همسفر خوش نيست ! … سفرهاتان خوش باد !
سيامك

Posted by siamak at 5:36 PM

October 18, 2003

شنبه - 26مهرماه 1382

سلام
اول اينكه : …
اشك رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشك آن شب لبخند عشقم بود ( الف - بامداد ) …
… و ما تمام اشكهاي شادمانه جهان را توي چشمان باراني مان ، زير برق نگاه تو و رعد نگاه من مرور مي كنيم !… تمام لبخندهاي مان را با شراب بوسه مست مي كنيم و رها مي كنيم توي خيابان دنيا ، تا تلوتلوخوران درس هوشياري بدهد و هجويه عقل را ، سرود وار ، توي گوش جهان زمزمه كند … و عشق را شعله شعله آتش مي كنيم تا هزار ققنوس جوان شادي در زايشي دوباره برآيند حتي اگر تمام هيمه هاي دنيا ،به هزار ترفند ديو غم ، نم كشيده باشد ! … ما رازآلودترين پچپچه خداييم در گوش زمين تا يادش نرود كه جهان به بوسه اي خلق شد ! بوسه اي كه آدم بر سيب حوا زد … بوسه اي كه تاوان معصوميتش را قرنهاست ، در جلحتاي جهان بر صليب هبوط ، شادمانه باز پس مي دهد : تاجي از خار بر سر و چارميخ رنج بر اندام ، اما هر زخمش دهاني گشوده به لبخند است! …و عشق چيزي جز اين نيست !
دوم اينكه : …
تا بر ساحلت
خطي از عشق بنويسم
دريا باش بانو !

باقي اش را در وبلاگ ناصر هروي عزيز بخوانيد ! …آنان كه مرا مي شناسند مي دانند كه به تعارف و تملق سخن نمي گويم لذا به گمان من ، حضور او و نقدهاي علمي اش جهشي را به خصوص در عرصه شعر غيركلاسيك پرشين بلاگ فراهم خواهد آورد ….
سوم اينكه : حسن عليشيري عزيز در جشنواره ترانه ، رتبه اول را كسب كرده است . آنانكه با كارهاي او آشنايند حق خواهند داد كه او لايق اين جايزه و موفقيتهايي بيش از اين است ... تبريك و تبريك و تبريك !
چهارم اينكه: يك غزل تقديم به شراب ترين جرعه زندگي !

« مست تر از من »

ساعت «5» به وقت «دل» من …روز الست
اين خدا بود كه در گوشه اي از عرش نشست -

- و قلم موي خودش را به شرابش زد …تا
طرح چشمان تو بر بوم چهان آذين بست !

بعد يك لكه كوچك كه چكيد از دستش
آمد و روي همانجا كه لب پايين هست -

- بوم را رنگ زد و … بغض خدا هم تويِ
ناودان لب بالايي تو ريخت … شكست !

اين چنين خلق شدي : اشك شعف ، شور شراب !
شادي و غم ، به هم آميخته بي هيچ گسست !

تا من اين گوشه دنيا بنشينم رو به
كاغذي خيس تر از خيس ، مدادي در دست -

- هي تو را رقص كنم تا بنويسم : «پرواز… »
هي تو را گريه كنم تا بنويسم : «بن بست… » !

دست در گردن هم : مصرع اول ، دوم ،
رهگذاران خيابان غزل ، مستامست !

واژه ها رقص كنان داد زدند : اي مردم !
پك (peck) به پك عشق بنوشيد ، كه گيلاس پر است !!

و تو گيلاس غزل را به لبت بردي …تو !
تويِ مومن !…تويِ ديوانه !… تويِ باده پرست !!
×
من و بي بوسه گي ام … شعر من و لبهايت !
…و چنين شد غزلم از خود من مست تر است !!
××××××
مست باشيد ! مست مست مست ، از شراب هزار بوسه ناگهان !
سيامك

Posted by siamak at 4:15 PM

October 4, 2003

سلام
××
پيش نوشت (!): اگر فايل كوچكي ( حدود 250 كيلو بايت ) را كه درخواست مي شود داونلود كنيد ، يك موسيقي بسيار زيبا و كاري ماندگار را خواهيد شنيد كه نه تنها يك شاهكار ست ، بلكه با دنياي متن زير نيز سازگاري زيادي دارد !
×××
اول اينكه : …
… « شب /به گلستان/ تنها/ منتظرت بودم …»
چقدر صداي سكوت ، شبيه صداي رفيعي ست ! همانقدر مغموم زنده و پر اميد .
از در وديوار صداي ساز مي آيد و دلم با زير و بم نتهاي اين اركستر جادويي آكورد مي گيرد !
«آن/ شب جان فرسا /من/ بي تو نياسودم / منتظرت بودم / منتظرت بودم …»
…ناگاه «در ناگهاني از گل و لبخند » ، در باز مي شود … اتاق به هم مي ريزد ! پرده مستانه مي لرزد ! …صندلي به سماعي مجنون وار به آسمان پر مي كشد !… فرش سجده مي برد !…
…در مست …رقص پرده …وَ پرواز صندلي
گويي اتاق تبزده بازار شام شد !…
عطر تو مشام اتاق را پر مي كند … عطر ياس ، شرم آگين ، از پنجره مي گريزد !
چشمانت - آخ ! چشمانت !! - قامت شب را مي شكند : سبحان الله …سبحان الله …سبحان الله …سبحان ربي … !
گيسو شلال كرده اي و هزار كبوتر سياه بر دستان نسيم مي نشينند ! …ياد حرم مي افتم : السلام عليك يا بنت نور !!…
روشناي لبخندت ، سپيده دمان واژه است ! شفق ، به نوازش ، روي گونه هايمان مي نشيند ! … دو قاصدك سپيد محبت ، به سويم پر مي كشند …مي گيرمشان ! …گرم مي شويم … گرم گفتگو … گرم عشق …گرم نيايش : الحمدلله …!!

دوم اينكه : غزلي تقديم به بانوي هميشه و هماره واژه .

« مرزهاي سيبستان »

بيا كنار غزلهاي كوچكم بنشين
نه روي قالي كاشان ، به روي فرش زمين !

كاناپه هاي كسالت براي ما تنگند !
و مبلهاي ملالِ هميشه دود آجين -

- كه بين سرفه و سيگار و خلط مي پوكند
و بين سكسكه هايي كه ظاهرا شيرين -

- ترين سرود سپيدند : عشقهاي سياه -
- ميان آدمكاني شبيه با ماشين !!

و دستمال كثيفي پر از فريبِ خيس :
«كجاست عشق بزرگم ؟!…آهاي …!…فين …فين …فين !!»

…وَ يا نه !… نسخه وارونه : ورژن شش و هشت !
: بزن ، برقص… بنوش و بخور بخواب… !… همين !!

همين كه : «زندگي ما دو روز كوتاه ست !» …
همين كه : « درد كدامست ؟!»… « مرگ بر غمگين !» …

×
بيا ترانه خورشيد از گلوي سحر !
كه تن به شب نسپاريم : نه به آن، نه به اين !

نه آن كه گريه مستي ست توي جشن هوس !
نه اين كه قهقهه اي در مراسم تدفين !!

عزيز ! بغض گلوگير روزگار عطش ،
بدون شربت بوسه نمي رود پايين !

آهاي پيرهنت مرزهاي سيبستان !
هزار فرصت چيدن در آنسوي پرچين -

- به دستهاي من و تو عجيب محتاجند !
ببين چه دلنگرانند !…جان عشق ببين !!

و كار تيمي ما نيز نقشه اش اين است :
من از درخت كه چيدم ، تو توي ديس بچين !!
×××××××
دنيايتان سيبستان باد !
سيامك

Posted by siamak at 2:10 AM

September 19, 2003

سلام
اول اينكه : …
…فردا روز توست ! روزي به نام تو . روزي كه از تو معني مي گيرد !
365 روز ديگر را پس پشت نهاده اي . 365 آينه، تو در تو كه تو را در انعكاس بي دريغ خويش ، تصوير در تصوير مي سازند . آينه هايي سرشار از بوسه و نوازش و لبخند ! آينه هايي لبريز از زخم و دشنه و لبريختگي !…
روزها پس پشت هم مي آيند و مي روند و آنچه مي ماند ، انعكاس بوسه ها و نوازشها و لبخندهاست ! غم در هزارتوي مينوتوري خويش گم مي شود تا آريان جشن بوسه بگيرد !!
اما يك چيز ديگر هم در اين ميان تازه است !اين اولين شاباش من به توست ! به خاطر روزي كه نام تو را بر خويش نهاده است .
من مي خواهم اين آينه هاي تو در تو تا سالهاي سال برايت بوسه و نوازش و لبخند بيافرينند . تو شايسته تمام بوسه هاي شادمانه دنيايي ! دستت را به من بده تا آينه ها تصوير اندوه را تا هميشه از چشمانشان بشويند .
و ديگر اينكه ، اين روز را سپاس ! روز مقدسي كه تو را به دنيا عرضه داشت تا عشق ، خويش را به اثباتي دوباره بنشيند! و من، اين آدم يك لاقباي عاشق ، تاريخ را سپاس مي گويم فقط به خاطر اينكه روزي دارد كه حواي من پا بر عرصه جهان نهاده است !حوايي كه دامنش سرشار از سيب است ، سيبهاي تازه تازه !…
دوم اينكه : اين غزل تقديم به حواي قصه ام ، به خاطر روز ميلادش !

« 29 / 6 / 1358 »

غروب بود و عطش بود و پايداري غم
و سيب وسوسه پوسيده بود ، آدم هم !

صفا نداشت زمين بي تو ، شرحه شرحه و خشك
و هاجرانه جهان مي دويد : بي زمزم !

- نه ابر زمزمه حتي ! …بهار مي گنديد !
و وضع جوي دل بود همچنان مبهم !

درست توي همين گيرودار باران زد
و بعد پلك جهان هم پريد ! تا آدم -

- بفهمد اين خود حواست ! اتفاق بزرگ !
همينكه آمده با ابر از آسمان ، نم نم !

هزار و سيصد و پنجاه و هشت … شهريور…
درست بيست و نهم … ساعتِ … نمي دانم !!

1358 دلتنگي -
- گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنيا ،كم !

تو آن مسيح مونث ! تو زاده، زيتون !
كه روي دوش كشيدي صليبي از مريم !-

- و عطر آن همه مريم ، غروب را آكند !
- و جلجتاي جهان مست شد ! خدايان هم -

- المپ را به زئوس وانهاده ، پا كوبان
به شادباش زمين آمدند …ريم …رام …رم !!

به روي دست خدايان : بنفش ، نيلي ، سرخ …!
و ساخت قوس و قزح ، آن هزار و يك پرچم !

و آفروديت به لبت بوسه زد …وَ زيبا شد !!
ونوس موي تو را شانه كرد : خم در خم !

… و بعد گريه ات آغاز شد ، زمين خنديد !
هزار واژه شدي و جهان هزار قلم !

غزل شدي و قناري تو را تكلم كرد …
… و من درست از آنوقت عاشقت شده ام !!

درست بيست و نهم …ساعتِ …نمي دانم !
به جان هرچه قناري …به جان عشق قسم !…
×××
آينه هايتان تكثير شادكامي و لبخند باد !
سيامك

Posted by siamak at 10:27 PM

September 10, 2003

سلام
اول اينكه :…
…راستي فكر كرده اي اين حلقه كوچك قرار است چكار بكند ؟!! …
قرار است مرا به ياد تو بياندازد ؟!! … اين كه نمي شود ! چون وقتي كه هستي ، كوه نور تو آنقدر جلوه دارد كه همه الماسهاي جهان محو مي شوند ! وقتي هم كه نيستي ، آنقدر حضورت عيني ست كه بودنت مرا به ياد اين حلقه كوچك مي اندازد ! …
قرار است به ديگران بگويد كه تو هستي ؟!!… اين هم نمي شود ! چون كه آفتاب عشق تو آن چنان بر من تابيده كه از فرسنگها فاصله ، نابينا را هم به نشاط مي آورد و واژه ها را توي دهانم، شكوفه مي كند !…تازه غير از اين ، در ميانه اين دنياي دونفره عاشقانه ، ديگران چكاره اند ؟!!…
قرار است نشانه اي از عهد عاشقانه مان باشد ؟!! … اين هم نمي شود ! اگر عشق هست كه عهدي ندارد ! كه عشق معناي يقيني تمام نشدني ست و عرصه يقين به عهدنامه نيازي ندارد ! … و اگر نيست كه به هيچ عهدي عشق فراچنگ نمي آيد !
قرار است وقتي تو نيستي به جاي تو بر آن بوسه بزنم ؟!! …اين هم نمي شود !… آخر يك تكه فلز كه طعم بهار نارنج نمي دهد !!
…راستي فكر كرده اي اين حلقه كوچك قرار است چكار بكند ؟!! …
نمي دانم ! …اما مي دانم حالا آنقدر شادي توي دلم هست كه رقص واژه را تاب موسيقي پر كرشمه اش نيست !
شايد اين حلقه كوچك ، نمادي از شادماني بزرگ ماست !
چه كشفي ! ديدي ؟! …بالاخره يك معنا براي اين حلقه كوچك كشف كردم !! اما مي داني ؟! …حتي اگر اين هم نبود باز من دوستش داشتم ! مي داني چرا ؟!…
امروز براي اولين بار دستت را توي دست گرفتم !… انگار هزار ياس رازقي توي دستم ريخت ! انگار همه ابزهاي جهان، تمام افقهاي آسمان را گذاشتند و سرازير شدند روي انگشتانم ! انگار پنج رودسار لطافت ، جاري شدند بر كف دستم ! …
اين همه مهرباني ، براي دوست داشتن اين حلقه كوچك بس نيست ؟! …
دوم اينكه : هر غزلي پيش چشمهاي او حقير است اما شاعر متاعي جز اين ندارد ! … به نامزدم ….

«غزلبوسه »

خانم ! رفيق ! روح تمام ترانه هام !
از ارتفاع عشق به چشمان تو سلام !

حال تو و انار چطور است ؟! باغ سيب !
انجير هاي تازه و انگورهاي خام ؟!

از حال من اگر كه بخواهي … ملال نيست !
تا سايه سار لطف تو باشد علي الدوام

…ديروز پشت پنجره يك قاصدك نشست
فهميدم از تو …! از تو رسيدست يك پيام

تا پنجره گشوده شد از شوق پر گرفت
آمد نشست روي تب خيس دستهام

بوسيدمش و گونه او گر گرفت ، سوخت !
مانند گونه هاي تو اي سيب سرخ فام !

…ديگر چه ؟! …ها ! همين كه دلم غنج مي زند !
يك جور درد …حس عجيبي بدون نام –

- از پيچ كوچه ششم سينه ،سمت چپ،
مي آيد و قدم به قدم ، بام …بوم… بام –

طبلي بزرگ زير قدمهاش مي زند !
و اين صداي تبزده عين خود جذام –

آرامش هميشگي ام را جويده است !
دنياي بي خيالي من را ، فريب رام –

بودن : همان خلاص شدن ! …بركگي …سكوت !
آري ! همان فساد دمادم… وَ انهدام !

خانم ! خلاصه اينكه به طوفان موجها
دل بسته ام كه فصل سكون را كند تمام

…طوفان و موجهاش … چه زيباست اين دو در
روح تو كه تمامت درياست، بي كلام !

: بر روي موجهاي بلاخيز موي تو
طوفان عطر توست ، نوازشگر مشام !

… آري ! رفيق ! دست غزلبوسه را بگير
تا توي كوچه يخ نزده ! … هاي ! بامرام ! –

-«اين رسم عشق نيست»، بخندي و بگذري !
…گيرم به خنده ات بشكوفد جوانه هام !!
×
ديگر مزاحم تو و چشمت نمي شوم
تنها به ياد روح غزل باش مستدام !

تا بوسه اي دگر كه بريزم به كام تو
خوش باشي و سلامت و ايام هم به كام !
×××××
رودسار شادماني تان تا هماره جاري !
سبامك

Posted by siamak at 11:46 PM

August 30, 2003

سلام
اول اينكه :…
بعضي وقتها فكر مي كني راستي ديروز – نه همين ديروز ديروز ! ديروز يك ماه قبل… يكسال قبل … - چه جوري نفس مي كشيدي ؟! … اصلا دلت چگونه مي زد ؟! … چگونه راه مي رفتي ؟! … چگونه شعر مي گفتي ؟! … هيچ نمي داني چطور مي شود بي او اين همه كار را كرد و خسته نشد ! … ديگر زندگي كردن بي او برايت ممكن نيست !….
تو يادت رفته است راه رفتن كلاغ را ! كبك عشق خرامان خرامان آمده است و دارد دور و برت مي پلكد ! خوب زير نظر بگيرش ! عشق آموزگار خوبي ست ! شيوه گام برداشتنش را به تو ياد خواهد داد !و آنوقت ، وقتي كلاغ قصه به خانه اميد رسيد ، تو اولين كلاغي خواهي شد كه راه رفتن كبك را آموخته است !! … و خدا عالم است كه آنوقت تو ديگر اصلا كلاغ نيستي ! و شايد ، تنها ، قاف عشق ،چولانگاه خوبي براي بالهاي از هم گشوده تو باشد ! … و قاف ، آخر عشق نيست ! بي شك، عشق با (ق) ، تازه آغاز مي شود !!….
دوم اينكه : يك غزل تقديم به بهار نوخاسته اميد !

«سفيد برفي »

snow_white.jpg

بمان بهار ! …كه بي تو بهار مي خشكد !
- اقاقيا كه بماند !- چنار مي خشكد !

كجاست هندسه قلب تو ؟! …نگو : تقدير …
كه در توالي جبر اختيار مي خشكد !

هزار زمزمه دارم به قطره قطره خويش
كجاست كوه تو ؟! اين آبشار مي خشكد !

خدا منم ! تو خدايي !… اگر خدا عشق است !
…ببين ! جنازه من روي دار مي خشكد !

تو شمس باش . اگر چه نمي شوم رومي
و گرنه زهره من بي مدار مي خشكد !

تو مستي غزلم باش ، تاك موسمي ست !
تو خلسه ام شو كه هر كوكنار مي خشكد !

چرا بهار به يك گل نمي شود ، خانم !
كه با گلي كه تويي ، خارزار مي خشكد !

تويي كه پشت عطش را شكسته اي ، باران !
در اين زمانه كه هر جويبار مي خشكد …
×
سفيد برفي من ! سيب ديگران سمي ست !
به فكر گندم من باش ! انار مي خشكد !!

كوتوله هاي محبت ، عقيم مي مانند
و قلب عاشق تو سوگوار مي خشكد !

بيا به بوسه من عشق را چراغان كن
به نور ، ريشه شبهاي تار مي خشكد !

پرنس و اسب سفيدش … منِ پياده ترين … !
طلسم عشق كه باشد ، سوار مي خشكد !!
×××××
عشقتان با گل بوسه هاي اميد چراغان باد !
سيامك

Posted by siamak at 5:54 PM

August 19, 2003

سلام
اول اينكه :…
… نه! نگاهت را ندزد ! حتي پلك هم نزن ! من نياز به يك قدم زدن شبانه دارم ! … من نياز به چيدن هزار هزار ستاره دارم … من دوست دارم وقتي شهاب از شب چشمهاي تو عبور مي كند ، آنجا باشم و بتوانم آرزو كنم : آرزوي … آرزوي … ولش كن ! فعلا قدم زدن شبانه بزرگترين آرزوي دنياست !!… تو با من نمي آيي ؟! نمي آيي توي اين «شب برهنه» قدم بزنيم ؟! نمي تواني توي شب چشم خودت بيايي ؟! ..اين كه كاري ندارد ! توي چشمان من خيره شو و انعكاس چشمهاي خودت را پيدا كن ! آن وقت دستت را به من بده و بيا زير سقف اين همه ستاره !… بين اين همه شهاب !
…با من به پياده روي شبانه بيا ، خورشيد !
دوم اينكه : اين كليپ فلش را حتما ببينيد . كمي حجيم است و بايد داون لود كنيد . اما حتما ببينيد . به راحتي با كليك راست روي همين لينك و انتخاب گزينه save target as قابل داونلود است . ارزشش را دارد . دستت درست مهدي !
سوم اينكه : فردا روز مادر است . مادر لطيف ترين واژه خداست . مادر نماينده مهرباني خداست براي انسانهايي كه به واسطه هبوط ، ملكوت را از كف داده اند …و در عدن نيز اگر خدا نبود ، آدم بي مادر ، آدم نمي شد ، آنگونه كه لايق حوا باشد !!
غزلي تقديم به اندوه تمامي مادران جهان و بيش از همه مادر خودم :
mother.jpg

دوباره شعر ز نام تو مست خواهد شد
نبود هاي من از جنس «هست» خواهد شد :

نبود واژه ، نبود سخن …كه «بود» شود ،
هزار و يك كلمه چفت و بست خواهد شد –

- كه تا تو را بكشد توي خانه دل من !
و از شميم تو اين خانه مست خواهد شد !

×
دو قطبي ست جهان : شادماني و اندوه !
بخند اگر نه دچار گسست خواهد شد !

هميشه جنگ بزرگيست بين اين دو رقيب ،
تمايلت به كدامست ؟!…«هست» خواهد شد !

در اين نبرد دمادم ، اگر تو گريه كني
هر آنچه فتح ، شبيه شكست خواهد شد !

كمك بگير از اين شعر ، «هل من …»اَت كافي ست !
همين خطوط موازي ، دو دست خواهد شد !

نترس ! مي شود از باخت هم به برد رسيد !
بخند مادر من ! بهتر است !! … خواهد شد !!
one_mother_art.jpg

×××

خدا نگهبان هماره اين فرشتگان نگهبان باد !
شاد باشيد.
سيامك

Posted by siamak at 6:08 PM

August 16, 2003

سلام
اول اينكه : …
هميشه فكر مي كنم عشق بايد دو فصل داشته باشد ! يكي بهار يكي تابستان ! بهار با همه شادابي مدهوش كننده و تر وتازگي ديوانه وارش كه به هر جا سر مي چرخاني گل مي بيني و هر نفسي كه مي كشي عطر مي بويي !… و يك تابستان با آفتاب داغ رخوت ناكش كه روز به روز گرمتر مي شود و تو را در خلسه اي شرجي رها مي كند و آنقدر اين آفتاب دلپذير است كه دلت به حال همه سايه هاي بي آفتاب مي سوزد و آن وقت است كه مي تواني شعر سهراب را با لحني ديگرگون بخواني :
فصل تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني ست !
هميشه فكر مي كنم كه ترانه مال بهار عشق است ، با همه نمناكي هاي مهربان و عطرآگيني بي دريغش ! و غزل مال تابستان عشق با حرارت شفابخش مست كننده اش !
ترانه را كه مي خواني ، انگار همه شكوفه هاي دنيا باز مي شوند و غزل را كه مي چشي انگار جرعه اي آفتاب نوشيده اي !
خدا نكند پاييز بيايد !… خدا نكند زمستان از راه برسد !… ترانه كه هيچ ! روح تابستاني غزل ، توي پاييز عين همان آفتاب خزان زده مي شود : سرد و افسرده و مغموم ! زمستان را هم كه ديگر نگو و نپرس !!
خدا كند هيچ عشقي به دام پاييز نيافتد ! خدا كند هيچ بهاري زمستان نشود ! خدا كند … تو باشي و يله هميشگي آفتاب چشمت بر افق واژه ، تا فصل ترانه و غزل تا هماره بپايد … چنين باد !!
دوم اينكه : هيچوقت دلم نمي خواست اين لينك لاي نوشته هايم بيايد !! …هميشه زودتر از آنچه فكر مي كني اتفاق مي افتد !! …هفت سنگ سالگردش را بهانه اي براي وداع – گيرم با سياق فعلي اش – كرده است ! … حكايت شيريني نيست ، لااقل براي ما كه دوستش داريم …از من مي شنويد همه حرفهاي اين شماره را بخوانيد و البته اين يكي را اختصاصا : بچه ها هر يك چيزي براي سالگرد نوشته اند و من هم ! بخوانيد …اين سنگ بدجوري روي دلم سنگيني مي كند... !
سوم اينكه : اين ترانه تقديم به شما و «روح تمام ترانه هام !» …

«روي دستاي تو… »

وقتي چشمات رو به روم نيس
نفس قلم مي گيره
به تپق زدن مي افته
غزل تازه مي ميره

كاغذاي خط خطي و
غزلاي نيمه كاره !
بيا تا بنويسم از تو
روي دستاي تو !… آره ! –

- روي دستاي قشنگت
كه خطاش ، خط اميده
راه سرنوشت مارو
تا ستاره ها كشيده

تا ستاره هاي چشمت
تو شب موي بلندت
كم آورده راه شيري
از شب ستاره بندت !

روي دستاي تو تقدير
مي شكنه : هزار تا تيكه !
حق شناسيم مي شه بارون
روي شونه ات … چيكه چيكه !

واژه واژه از تو مستم
بغض من همپاي خنده !
سرنوشت بغض واژه
به يه لبخند تو بنده !

بگذر از كوچه ترديد
غزلا تو انتظارن
نذار انگشتاي شاعر
تا ابد عطش ببارن

بنويسن : …غم دوري …
…بغض خوني … دل خسته …
…حجم ديواري سنگي
راه عاشقي رو بسته !…

تو مي توني كه بگيري
دستمو وقت سرودن
تا غزل بجوشه از نو
بشه فواره بودن !

بيا تا قصه عشقو
بنويسيم روي ديوار
بنويسيم : تا هميشه ، –
- غصه ها ! خدا نگهدار !!…
××
بهار و تابستانتان از هجمه پاييز و زمستان در امان باد !
سيامك

Posted by siamak at 8:42 PM

August 9, 2003

سلام
اول اينكه :
بعضي وقتها دلت مي خواهد با دهان تمام مردم دنيا قهقهه بزني ! از درون حنجره تمام ساكنان زمين فرياد بكشي ! و با چشمهاي تمام ابرهاي جهان گريه كني ! …بعضي وقتها شادي يك واژه توخالي كم رمق است براي حسي كه داري ! بعضي وقتها بغض يك كلمه بي مصرف بدشكل است براي آن همه حرف مانده توي گلويت ! …بعضي وقتها دلت آنقدر تنگ مي شود كه با ريزبين تزين ميكروسكوپهاي دنياي عاقلانه آدمهاي پيرامونت قابل ديدن نيست ! …گاهي بدجوري به سرت مي زند !… گاهي فكر مي كني مجنون بودن هم عالمي دارد وقتي ليلايي يك گوشه اين خاك خدا به تو فكر مي كند ! … آنوقت ديگر هرگز دلت براي خودت تنگ نخواهد شد ! چون خودت را تازه پيدا كرده اي ! …تازه تازه مثل سيبهاي سرخ سرخ !
دوم اينكه : يك غزل تقديم شما و نكيسايي كه نت هشتم را كشف كرده است :

(( شوق يك چلچله پرواز مرا خواهد كشت
مثنوي ناز نكن ! ناز مرا خواهد كشت – سيد محمدعلي رضازاده ))
Art5.jpg
«هشت سماع با نت هشتم »

در تو يك پنجره باز به من مي خندد
شوق صد چلچله پرواز به من مي خندد

و صداي تو كه موسيقي دستان خداست
پرده در پرده به آواز به من مي خندد

هق هق ني نه ! همان حق حق دف ، دستانت …
نازنين ! قهقهه ساز به من مي خندد !

هي نكيسا ! نت هشتم ، نت دل ، را بنواز
« فا سُ لا سي دُ رِ مي » باز به من مي خندد !

دلدلت كشت مرا ، هاي ! دلم را بفشار !
نت هشتم ، بت طناز ! به من مي خندد !
×
پشت نيلوفر بازوي نوازشگر تو
آن دو قمري پر از ناز به من مي خندد !!

نيل صد فاجعه در پيش ، خدا همراهم
تو عصا باش كه اعجاز به من مي خندد !

ماه بانوي لطافت ! گل خورشيد نشان !
با تو آيا شب غم باز به من مي خندد ؟!…
××
سماع عاشقانه تان سرشار از شور و مستي و جنون باد !
سيامك

Posted by siamak at 3:41 PM

July 22, 2003

سلام
اول اينكه : مثل هميشه پوزش به خاطر اين تاخيرهاي بدون آخر !! خدا ختم به خير كند اين مشكلات را !! از درگيريهاي شغلي گرفته تا مشكلات گاه گاه Isp هاي اين شهر كوچك شمالي و انبوه كارهاي نكرده و …خلاصه همه چيزهايي كه از به روز شدن به موقع اين وبلاگ جلوگيري مي كنند…چنين باد !
دوم اينكه : سپاسگزار بزرگواري و مهرباني خانم هوروش نوابي هستم . با تقديم احترام بسيار به اين شاعر بزرگوار و انجمن شعر پروين اعتصامي …و حديث رفاقتي كه گرمايش پايان ندارد ….
سوم اينكه : از آنجا كه الان ساعت 4:30 دقيقه صبح است بي حرف پيش يك غزل بخوانيد ! تقديم به همان نواده حواي هميشه كه باز نخستين گوش شنوا براي اين غزل بود ….

« غزل نوشت…»

غزل نوشت كسي …سهره تا كمر خم شد !
چكامه گفت …وَ روي چكاوكان كم شد !!

نوشت : « روي تو…» ، مهتاب ناگهان خنديد
نوشت : « بوسه تو…» ، آتشي مجسم شد !

نوشت :« چشم تو …» ، باران به واژه ها باريد
نوشت : « موي تو …» ، اوضاع شعر در هم شد !!…

هزار قافيه زد تا به شكل تو برسد
نشد ! …قيافه او همرديف ماتم شد !!

كه : چشم چشم ، دو ابرو ، دماغ سر بالا !
لب و دهان … « دِ نه آقا ! …شبيه آدم شد !! –

- ولي تو آدم اين قصه نيستي … خانم !
تو سيب سرخ بزرگي ! … چقدر مبهم شد !! –

- ببين ! تو مار ، تو حوا ، تو سيب سرخ مني !
تو آن دو دست نجيبي كه باغبانم شد –

- كه من دوباره به دنياي عطر كوچيدم
و در زمين تو جا پاي عشق محكم شد !

نوشت بر كف دستم « نمي شود » ، تقدير
نوشتم ، از تو نوشتم ، … وَ بعد كم كم « شد » -

- ميان آن همه خط قد كشيد ، رو آمد !
…و غم غريب ترين واژه توي عالم شد !

نگو كه : « اول راهست ، شايد آنسوتر
دوباره بطن عطش زادگاه صد غم شد !»

نترس ! غصه عقيم است ! تازه غير از اين
كه گفته بچه هر پيره زال ، رستم شد ؟!!…

بهشت من ! ولشان كن ! براي اهريمن
جهان شادي ما بدتر از جهنم شد !… »

نوشت و باز نوشت و… نوشت تا خود صبح !
چنان نوشت كه روي ستاره هم كم شد !!

نوشت از تو و از وزن عشق تو ، باري –
- چنان كه پشت افاعيل شعر هم خم شد !!

نوشت و باز نوشت و نوشت و باز نوشت
نوشت و باز نوشت و نوشت و باز …!…

××××
طومار عاشقانگي تان تا ابد سرشار از گلواژه هاي عشق و شور و شادماني باد !
سيامك

Posted by siamak at 5:31 AM

July 6, 2003

سلام
اول اينكه پوزش بابت تاخير ! در ادامه همان مشكلات كه ذكر شد شديدا درگير بودم كه خوشبختانه فعلا ختم به خير شده است ! ان شاالله دوباره به شكل منظم در خدمت خواهم بود.فعلا بهواسطه همان كمبود وقت يك غزل ، مرا تحمل كنيد تا بعد:
«كودكان ما»
برقص در شب يلدايم ، اي غزل ! با من
برقص تا گلِ خورشيدِ بوسه ها ، تا من !

برقص ! رقص تو آتشفشاني از رنگ است ،
سپيدِ پيرهن آبيِ ارغوان دامن !

برقص ! قصه شوريدگي روايت كن !
براي جنگل وحشي ، براي دريا ، من

كه زير پاي تو جنگل شكوفه مي ريزد
و موج بوسهء دريا به روي پاها ، من –

هم از حرير نفسهات شعر مي بافم
و يك سؤال قديمي : تو شاعري يا من ؟!

هزار كودك شيطان واژه زاده شدند
از التهاب تو و تب ، شب و عطش با من !

آهاي كوليِ لولي وشِ بهار آغوش !
سپرده ام به تو اين كودكانِ دل را من …

… بيا و مادر خوبي براي آنها باش !
بزرگشان كن و عاشق ، شبيه بابا : من !!

شاد باشيد.
سيامك

Posted by siamak at 11:26 PM

July 1, 2003

سلام
اول اينكه : نمي دونم چرا 2-3 روز از زندگي عقبم !! يه عالمه كار دارم كه بايد تا آخر هفته انجام بدم و همه اش نصفه مونده !! خدا رحم كنه !!
دوم اينكه : يك چهارپاره تقديم به نخستين نواده حوا كه اين شعر را شنيد !
« گريز »

من از تو مي گريزم
شبيه تشنه از آب !
شبيه زخم از درد !
شبيه خسته از خواب !

من از تو مي گريزم
شبيه برگ از نور !
شبيه ريشه از خاك
مي از درخت انگور !!

غزل شتاب دارد ،
ولي هراس دارم !
ترانه امر دارد ،
من التماس دارم !

هواشناسي من
و پيش بيني باد
كلاه قلب خود را
بچسب مرد ! … افتاد !!

چه تندباد گرمي !
چه شرجي عجيبي !
تمام شد … تمام شد
بهشت خود فريبي !

دوباره آتش سيب
كه نان گندمت سوخت !
هبوط سوزني شد
زمين به آسمان دوخت !!

« هزار ابر دارم ! »…
ببار روح رنجور !
كلك نه ! …كشتي ات كو ؟!
كجاست ؟! نوح رنجور !

دوباره يك خليل و
هزار كومه آتش
يقين ولي نه ! … حتي -
- به قصه سياوش !!

دوباره نيل جوشيد
عصاي عقل وا ماند !
و غم به جاي فرعون
سرود فتح مي خواند !

دوباره جلجتا را
صليب زار ديدم
« مسيح باز مصلوب !
ببين چكار … ! »… ديدم !!

من از تو مي گريزم
شبيه تشنه از آب !
شبيه زخم از درد !
شبيه خسته از خواب !

من از تو مي گريزم
شبيه … نه !… ولش كن !!
هلال ديده ام ، تو –
- بيا و كاملش كن !

هر آنچه ماه ديدم
هلال بود و خنجر !
تو ! پشت ابر پر نور !
تو بدر باش ديگر !!

تو بدر باش تا سيب
به روي من بخندد
چنانكه اشك تا حشر
به غم دخيل بندد !!

تو ماه باش تا با
همين كلك بيايم
سراغ هفت دريا
يه جنگ سيل ماتم !

تو سيب … ، تا كه آتش
لهيب سيب باشد
يقين تويي ، فرنگيس !
چرا عجيب باشد !؟

تو پا بشو ، كه تا نيل
به پاي من بيافتد !
سرود داغ فرعون
هم از دهن بيافتد !!

چه ماهتاب ، چه پا ،
چه سيب … بوسه دارد !
تو جلجتا كه باشي
صليب بوسه دارد !!

من …
… تا تو مي گريزم !
شبيه تشنه تا آب …
شبيه برگ تا نور …
شبيه خسته تا خواب … !

××
عاشقانگي تان مستدام باد !
سيامك

Posted by siamak at 8:26 PM

June 10, 2003

سلام
اول اينكه : بعضي از كارهاي هنري ماندگار هستند كه هر بار مراجعه به آنها زيبايي و دلپذيري تازه اي دارد . بعضي كارهاي هنري نيز علاوه بر اين داراي نوستالژيايي همه گير هستند كه بازتاب تداعي هايشان در ذهن انسان ، رنگين كماني خيال انگيز مي سازد . شازده كوچولو ، دختراي ننه دريا ، پريا و … آثاري از اين دستند . و يا مثلا شهر قصه ! شهر قصه با فولكلور ما آميخته و از آن نشات گرفته است و ساخت دلپذيرش دريايي از خاطره و تداعي ست . دوست تازه يافته ام سهيل فرامرزي در وبلاگ هبوط قصد دارد كه اين كار را بر روي اينترنت ارائه كند و فعلا قسمت اول آن در دسترس است كه اتفاقا به خاطر فرمت خوب به راحتي و تقريبا بدون وقفه قابل شنيدن است . اين كار زيبا را از دست ندهيد !…فقط كاش قابل داونلود شدن بود !!
دوم اينكه : چند وقتي ست كه ضيا قاسمي عزيز در وبلاگش ترجمه هايي زيبا را همراه با اصل شعر به زبان انگليسي ارائه مي كند كه براي علاقه مندان به شعر و به خصوص علاقه مندان به ترجمه شعر غنيمتي ست .
سوم اينكه : يك وبلاگ تخصصي نيز در مورد ادبيات انگليسي شروع به كار كرده است كه چند دانشجوي فعال رشته ادبيات زبان انگليسي آن را مي نويسند . خواندن اين وبلاگ نيز به شدت توصيه مي شود !
چهارم اينكه : غزلي را كه مي خوانيد در استقبال ار غزل ( خيالاتي ) دوست مهربانم آقاي حسين تقليلي مرتكب شده ام . توصيه مي كنم اگر شعر ايشان را نخوانده ايد به پست قبلي مراجعه كنيد تا ارتباطهاي دو شعر برايتان گنگ نباشد … تقديم به همه شما كه خيال انگيز هستيد اما خيالاتي نه !
« خيالاتي »

لجم مي گيرد از اين آدمكهاي خيالاتي
از آئينه به دستان هميشه بي مبالاتي !

و از اويي كه « حتما » را كه بالندست ، بفروشد
براي « شايد »ي هرگز !… براي فرصت آتي !!

زمين گيري كه بي بالست و بي پرواز مي پوسد
و دل بسته به هذيانهاي معراج سماواتي !!

از آن دستي كه چاقو را به كتف دوست مي كوبد
و مي خندد به داش آكل : « منم ! من ! آخر لاتي !! »

پياله توي دستش … نه !… ولي مستانه مي خندد !
و گرم لاف در غربت : « منم رند خراباتي !! »

از آن دلال كج فهمي كه دل را مي فروشد تا -
- كه شايد خارج از نوبت بگيرد عشق اقساطي !!

نمي فهمد كه شش دانگ غزل را عشق خواهد داد -
- به يك شاعر كه مي فهمد ، نه يك معشوقه ذاتي !!


ولش كن ! اين غزل بي بوسه است و واژه ها حيف اند !
…فقط يك واژه ، يك آوا : « لالا، لالا خيالاتي !! »…

تخيل باراني واژه ها هميشه همراهتان و خيالواره سراب از ذهنتان دور باد !
سيامك

Posted by siamak at 3:14 PM

May 27, 2003

سلام
اول اينكه : محسن اشتياقي شاعريست كه در غزل سرايي بيشتر به غزل دهه هفتاد گرايش دارد . اين سبك غزلسرايي كه به واسطه همه گير بودنش در آن سالها ، غلط يا درست ، به اين نام شهرت يافته است داراي يكسري مولفه هاي تعيين كننده است : تصوير گرايي ، تلاش در جهت ساده كردن لحن و فضا اما نه آن چنان كه در غزل گفتار مشهود است ، سعي در كشف فضاهاي نو بدون وارد كردن واژگان جديد ( اصولا به اين نكته توجه چنداني ندارد نه اينكه بخواهد پرهيز كند ) ، نزديك كردن چينش كلمات به وضعيت عادي دستوري ، گرايش به طبيعت براي ساختن تصاوير بديع ( باران ، آفتاب ، باد ، درخت ، كوه ، جنگل و مانند آن دستمايه هايي جاندار براي شاعران اين سبك هستند كه با نگاه شاعرانه او روحي دوباره مي يابند ) از مهمترين اين مولفه ها هستند . شايد شاخصترين نمونه براي اين سبك سرايش محمد علي بهمني باشد . در غزلهاي آقاي اشتياقي نيز همين مولفه ها به چشم مي خورد . در دنياي شاعرانه او با « چهار فصل نا تمام » شريك شويد .
دوم اينكه : وقت راي دادن دارد به غزلهاي مسابقه دارد به اتمام مي رسد ! از ما گفتن !!!
سوم اينكه : دوست خوبم رامين خرسندي عزيز ، به خانه جديد نقل مكان كرده اند . با ساده دل در خانه جديدش همراه باشيد.
چهارم اينكه : بحثهاي علمي در باب غزل معاصر را در وبلاگ چوپان از دست ندهيد !
پنجم اينكه : اين ترانه تقديم شما و علي الخصوص حسن عليشيري مهربان :

« قصه شاد شكفتن »

مي شه با ستاره بد شد
از شب ترانه كوچيد
مي شه از شاخه حسرت
گل خرزهره غم چيد!

مي شه رو آفتابو خط زد
عوضش نوشت از ابرا
يا كه زد آتيش غصه
به تن نرم حريرا !

مي شه آهُ قطره قطره
بريزي تو جام سينه
بعدشم داد بزني : هاي !
مستي دنيا همينه !!

ولي من قبول ندارم
گريه آخر غزل نيست
خنده هامونو خبر كن !
وقت ارسال مثل نيست –

- كه مي گي : قصه همين بود !
كه : شكستن ته دنياست !
آخراي سال عاشق
از بهار گريه پيداست !!

به خدا قصه مون اين نيست
اين نشستن ما رو له كرد
هي شكستيم و نشستيم
تا بهارمون بشه زرد !

مي شه با قهقهه ، آتيش
به تن مترسكا زد !
مي شه باز اونور ابرا
اسم خورشبد و صدا زد !

وقتي مي شه به غزل زد
وقتي مي شه تو رو دوست داشت
چرا بايد توي سينه
دونه دونه بذر غم كاشت ؟!

من دلم ستاره بازي
توي اون شبي رو مي خواد
كه يه سيب از غزل من
توي دامن تو افتاد !

تو شدي يه كهكشون عشق !
من و كشف معني نور !
من و تو : آدم و حوا !
در و تخته اي كه شد جور !!

به خدا قصه مون اينه
قصه شاد شكفتن !
تو ترانه قد كشيدن !
غزلاي تازه گفتن !

وقتي مي شه به غزل زد
وقتي مي شه تو رو دوست داشت
چرا بايد توي سينه
دونه دونه بذر غم كاشت ؟!
×
زندگي تان سرشار از غزل ترانه باد !
سيامك

Posted by siamak at 4:21 PM

May 10, 2003

سلام
اول اينكه : پوزش مجدد به خاطر تاخير در به روز رساني !
دوم اينكه : نمايشگاه بين المللي كتاب تهران ، امسال براي من حال و هواي ديگري داشت . ديدن دوستان مهربان ، از اين خاطره اي دلنشين ساخت . ممنون از همه به خاطر ميزباني مهربانانه شان . يك گزارش از حواشي اين سفر را حميد عزيز نوشته است كه كليه موارد مندرج مورد تاييد است !!تازه بلكه هم كمي بيشتر !!:
وقتي پا روي پا مي اندازي
نمي توانم
دست روي دست بگذارم !
سوم اينكه : در حاشيه غرفه شعر جوان، لطف و مهرباني دكتر قيصر امين پور سيرابمان كرد . گپ دوستانه اي كه دو ساعت به طول انجاميد به اندازه ده كلاس درس مي ارزيد . از غزل نعاصر گفتيم و ماهيت شعر و از ترانه و ترانه سرايي سر ير آورديم !بي شك در نقدها و نوشته هاي آتي ام در باب غزل و ترانه و اصولا شعر به آنها مراجعه خواهم كرد .
سوم اينكه : فري عزيز وبلاگي براي اطلاع رساني در مورد مسابقه خود ترتيب داده است . حتما ببينيد !
چهارم اينكه : حسن عليشيري مهربان به پرشين بلاگ اسباب كشي كرد ! با «بي سرزمين تر از باد» در خانه جديدش همراه شويد كه هميشه سرشار از ترانه ست ، مثل همين حالا ! همين حالايي كه ترانه ننوشته است و در سوگ عزيزي نشسته است . اما باز هم ترانه باران است ، گيرم معموم .
پنجم اينكه : حسن قريبي عزيز ، باني بحث زيبايي را در مورد غزل امروز شده است كه خواندنش براي طرفداران غزل از نان شب هم واجب تر است ! كاش اين بحث به مدد دوستان پا بگيرد . من به سهم خودم تلاشي ناچيز كرده ام .
ششم اينكه : ادامه «بحث عشق» حسابي وسوسه ام مي كند ! اما انصاف بدهيد كه بعد از يك سفر 48 ساعته ، آن هم از نوع دائما در حال پياده روي ! و بعد هم كشيك بيمارستان توان دقيق نوشتن نمي ماند ! نمي خواهم چيزي سرسري بنويسم و بگذرم . پس باشد براي نوبت بعد. اينبار هم يكي از غزلهايم را تحمل كنيد تا ديدار بعدي مان :

(جلال از تجربه عاشقانه ام پرسيد . براي او ! )
چراغهاي رابطه تاريكند …(فروغ)

«اختلال»

اگر چه قصر غزل واره ها مجلل بود
« چراغ رابطه » خاموش و « شعر » مختل بود !

يك استكان شكسته … وَ چاي شب مانده !
و شاعري كه برايش «شعار» معضل بود :

شعار : اينكه بگويد كه « زندگي زيباست !»،
«بهار …!» … واي خدايا ! …چقدر مهمل بود !!

هميشه آينه هايش شكست و كج خنديد
و بين هق هق و قه قه ، غزل معطل بود !

از آن « هميشه » و تا اين « هنوز بي پايان »
زمانه با دل او سخت گرم «كَل كَل» بود !!

براي او كسي از ابرها غزل ننوشت
كه رعد و برق به تقدير او ، از اول بود !

به جستجوي همان چشمهاي راز آلود
كه ساده ، گرم و صميمي شبيه مخمل بود –

- دلش رسيد به بن بست « بي خيالش شو ! »
و باز پاي رسيدن كه از ازل ، شل بود !!

و اين چقدر عجيب است ، شاعري محبوب
كه پاسخ غزلش آفرين و « ايول… » بود ! –

- ميان اين همه گرمي به لرز بنشيند !…
و يك سوال : « مگر عشق وحي منزل بود –

كه من به هر چه كه او گفت دل سپردم ؟!…ها ؟!!»
… « چراغ رابطه » خاموش و « عشق » مختل بود !!

… و ناگزير غزل ، مرگ را تداعي كرد
و مرگ شاعر بي عشق هم مسجل بود …!

چراغهاي رابطه تان تا هميشه اي بي پايان ، پر فروغ باد !
پ.ن:با تشكر از ساده دل عزيز به خاطر تذكر به جايش .
سيامك

Posted by siamak at 9:29 PM

April 29, 2003

سلام
اول اينكه : مسابقه جذاب غزل معاصر را از دست ندهيد ! مسابقه اي كه روز به روز جذاب تر مي شود !
دوم اينكه : اين غزل تقديم مي شود به گلاره عزيز :

« موسيقار »


وقتي كه دل براي تو تنگ است ، مي شود-
- بر يك خيال تبزده دل بست !… مي شود !!

تو پشت يك پيانوي چوبي نشسته اي
سازي كه با دو دست تو همدست مي شود !

«درياچه » …« قو » …و قصه « زيباي خفته » و -
- اينجا : كه مسكو دهه 60 مي شود !! (2)

« فا » … « سُ » … كلاويه ، « سي » و « لا » … با نوازش –
- « دو » …«ر»… دو دست تو ، ز « مي » ات مست مي شود !!

« ديز » و « بمل » ، همان بم و زير نواي آه ،
بر « حامل » گلوي تو چون هست ، مي شود – (3)

- در انحناي رود صدا ، گونه خيس كرد !
در هرم داغ فاجعه ننشست ! مي شود –

-از كوچه ها گذشت ، ميان بر زد و گريخت !
وقتي مسير عاطفه بن بست مي شود !!

يا نت به نت به سمفوني نور بوسه زد
دل را به جرم حادثه نشكست ! مي شود –

- با بال « خوالهاي طلايي » عروج كرد
در باغ « چارفصل» غزل جست !… مي شود !!…(4)
×
ساعت 12 ،…، و طلسمي كه دود شد !
و ارتفاع وهم غزل ، پست مي شود !

شعرم شبيه سيندرلا پا برهنه شد!
بايد كه دل به لطف شما بست ! …مي شود ؟!!

پي نوشتها :
(1) موسيقار نام پرنده اي اساطيري كه منقاري بلند و داراي چند سوراخ دارد و با نوايي بسيار خوش مي خواند .نمادي براي موسيقي
(2) درياچه قو و زيباي خفته نام دو اثر مشهور از چايكوفسكي آهنگساز روس است .
(3) ديز و بمل : علائمي كه در نت نويسي بر روي خط حامل قرار مي گيرد و نتها را نيم پرده زير و بم مي كنند.
(4) خوابهاي طلايي اثر استاد معروفي و چهارفصل اثر ويوالدي آهنگسار ايتاليايي مورد اشاره اند .
××
موسيقي عاشقانه تان همواره سرشار از شادي و رقص و پاكوبي باد .
سيامك

Posted by siamak at 3:47 PM

April 13, 2003

سلام
اين غزل تقديم شما :

« سنگ پراني »

براي پنجره هايي كه رو به مهتابند
هزار سنگ پرانديم و باز هم خوابند !

هزار سنگ پرانديم و… لامپها خاموش !
و سايه هاي سياهي هنوز بي تابند

كه سايه ، سايه همسايه نيست ، انگاري -
- هزار عكس پريشان ، اسير يك قابند !…

از اين جماعت بي خط و ربط مي ترسم
از ابن ملجمياني كه رو به محرابند !

شبيه آرش بي تير ، رستم بي رخش !
دواي درد ولي بعد مرگ سهرابند !!

به روي پرده كماكان ژوكوند مي خندد
ولي چه فايده دارد ؟! تمام دنيا بند –

- شده به شكلك لبخند ! بازي شادي !!
به سرخهاي فريبي كه سبز مي تابند !!…

كسي به فكر غزل نيست غير آنهايي
كه پشت پرده اي از اشك ، كشك مي سابند !!
×
پنجره دلهاتان هماره گشاده مهر و دوستي و عشق باد .
سيامك

Posted by siamak at 9:38 PM

March 21, 2003

سلام
اول اينكه : هفت سنگ يازدهم ....در نيومده !!!! نمي دونم چرا ! پس بعدا لينك مي دم به مطالب.....
دوم اينكه : وعده كرده بودم به بهاريه ! بهاريه امسال هم بهاريه گل و ابريشم و لبخند نيست ! چرا ؟! …
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!!…
خدا كند كه بهاريه بعد شادمانه باشد چنان كه همين بهار ، براي شما !

( هفت سين پوسيده )

وقتي كه بهار در زمستان پوسيد
صد ابر غزل بدون باران پوسيد !

( سيب ) و ( سمنو ) ، دو يادگار از حوا !
در سفره نبود و ميل عصيان پوسيد !

حوا كه نبود ، سيب مان حتي بر
كوتاه ترين شاخ درختان پوسيد !

آدم كه به بي گندمي اش مي گنديد ،
صد وسوسه در خيال شيطان پوسيد !

بيخود به دو تا ( جوانه ) دل خوش كردي !
بي نان غزل ، سفره ايمان پوسيد !

با كودك اين عشق ، خدايا ،چه كنم ؟!
نان هم كه نبود و هر چه دندان پوسيد !!

طفلك به ( يك اسكناس نو ) دلخوش بود
كو سد تومنيش ؟! لاي قرآن پوسيد ؟!!

عيدي كه بدون عيدي آمد ، چون قبل !
آغاز چنين است كه پايان پوسيد !

بيهوده ( سماق ) مي مكم تا شايد
در ( ساعت ) عيد ، قفل زندان پوسيد !

كو عطر خوش (سنجدي ات ) بانو ؟! كو ؟!
(سير ) است و تعفن اش ! كه انسان پوسيد !!
×
شرمنده تو ، غزل ، تمام مردم !
( عيد ) ست ولي …(مباركي ) مان پوسيد !!

اميد كه عيد شما تا هميشه و هماره سبز و شادمانه و عاشقانه ببالد . بپايد !
سيامك

Posted by siamak at 10:26 AM

March 18, 2003

سلام
اين چند روزه به شدت درگير بودم . ببخشيد!
مثنوي كوتاهي تقديمتان مي كنم تا مجالي وسيعتر براي بيشتر سخن گفتن :
«پينوكيو»
قلم به دست گرفتم … غزل نيامده رفت!
هزار جوي لبالب عسل ، نيامده رفت !
قلم به دست …كه از تو غزل بگويم باز
تو اي فرشته تنها ! عزيز بي آواز !
به من بگو كه چه شد واژه با دلم بد شد؟!
چرا مسيل غزلهاي كوچكم سد شد ؟!
من از تمامي دنيا چه داشتم جز شعر ؟!
و توي باغ چهان ، من چه كاشتم جز شعر ؟!
ببين كه شط غزل را به روي من بستند
و شمر و خولي و باقي تمامشان هستند !
لبان تشنه من را كه آب خواهد داد ؟!
خدا ! ترانه من را كه آب خواهد داد ؟! …
×
به ناگهان همه جا غرق نور شد ، تابيد
صداي قدسي گرمي در آسمان پيچيد :
آهاي كودك واژه ! چقدر مي نالي ؟!
تو زخم تيغ هلالي ، ز بدر مي نالي ؟!
هميشه شعر به دنبال عشق مي آيد
شبيه چلچله با بال عشق مي آيد
بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق به صد سال عمر مي ارزد !
و عشق معني يك روز خوب باراني ست
هزار حس عجيب و غريب انساني ست
من از تلاقي باران و رعد مي آيم
نه قبل حادثه ، از آن به بعد مي آيم !
براي آن كه نشسته ؟! نه جان من ! هرگز !
به دست پينه نبسته ؟! نه جان من ! هرگز !
فرشته الكي چاره ساز خواهد شد ؟!
نگو دروغ ! دماغت دراز خواهد شد !!
من از تو رنج و «عرق ريز روح» مي خواهم
نه يك نسيم ! كه طوفان نوح مي خواهم !
×
و ناگهان همه جا غرق سايه شد ، تاريك !
من و سكوت و شكستن … و هق هقي نزديك !
كه دود مي كنم آهسته زخمهايم را
درون خلوت سيگار و فندكي ، تنها !
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!
تمام ثانيه هايم به باد خواهد رفت
و شاعري – كه نبودم ! – ز ياد خواهد رفت
عروسكي كه منم ، بي فرشته خواهد مرد
و موريانه مرا ذره ذره خواهد خورد !…
…بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق …به …صد …س…ا…ل…!
×
شاد باشيد و مستدام . راستي منتظر بهاريه ام باشيد ! :-)

Posted by siamak at 2:16 AM

February 24, 2003

سلام
امروز قاعدتا بايد راجع به كتاب صحبت مي كردم ، اما مي خواهم غزلي بنويسم ! چرايش را با خواندن غزل در خواهيد يافت !!
و اين غزل را هم تقديم شما … نمي كنم !! چرايش را باز هم درخواهيد يافت !!

تكراري

درست زير همين ماهتاب تكراري ،
و وقت خفتن يك بخت ، خواب تكراري ! –

- درست پنجم اسفند اتفاق افتاد ،
كه آمد او به جهان خرابه ، تكراري !!

دوباره خوشه گندم بليط يكسره بود
بليط جبري اين ( انتخاب ) تكراري !

قطار ، كوپه اول ، هبوط يك آدم
در ايستگاه پر از اضطراب تكراري !

صداي سوت ترن ، مرد گريه را سر داد
صداي مادر و ( لا لا بخواب ) تكراري !!

همان سروش محبت ، همان صداي نجيب
همان كه گرم ، همان آفتاب تكراري

و قد كشيد نهالش ، ستبر شد ، باليد
شكوفه كرد در آن خاك و آب تكراري

و ديد جاي بدي نيست ! زندگي زيباست !!…
كلاه رفت سرش با سراب تكراري !!

و منتسب غزل شد ، رسيد كم كم به
مقام عشق و عطش : انتصاب تكراري !!

و بعد يك نفر از شرق شرق پيدا شد !
زني شبيه ( غزل ) : ديرياب تكراري !!

دو دست مرد دو شاخه پر از شكوفه عشق
دو دست زن … هيجان … التهاب تكراري !

و ( قاب ) مهر شدند آن دو تا همان لحظه
دو مست دست به دست از شراب تكراري !

ولي درست همين لحظه يك تبر آمد –
- به روي شاخه ! … شكستن ! … عذاب تكراري !!…

زن از غروب غمين كوچ كرد و راحت شد
و مرد ماند در آن ( قاب ) ، قاب تكراري !!

درون غصه قدم زد ، شكست را فهميد
و داد زد كه : ( تو معناي ناب تكراري !

شبيه بازي تلخيست ، زندگي ! هي ! مرد !!
شبيه سرسره بازي ، نه ! تاب تكراري !! ) …

و بي خيال جهان شد ، به انتظار نشست
در آخرين ورق از اين كتاب تكراري –

براي سوت قطاري دگر كه مي بردش
به ايستگاه ( سوال و جواب ) تكراري !!…

زندگي تان سرشار از اتفاق و دور از تكرار باد !
سيامك

Posted by siamak at 3:36 PM

February 15, 2003

سلام
اولا هفت سنگ هشتم را از دست ندهید. و البته به بوسه بی فریادرس من هم نگاهی بیاندازید. والبته نقد تحلیلی غزل مژگان بانوی عزیز.
دوم اینکه این غزل تفدیم شما:
معابد چشم تو

از زخم مي رسم به مسيحاي چشم تو
درمان دردهاست تماشاي چشم تو

انگار مرگ فاجعه را جار مي زند
ناقوس نقره اي كليساي چشم تو !

( قد ) مي كشي و ( قامت ) شب خرد مي شود
در پرتو اذان مصلاي چشم تو !

آتش به پا شدست در اين روح منجمد
زرتشت من ! چه داشت اوستاي چشم تو ؟!

سيذارتاي قلب مرا درس مي دهد
آواي آن جهاني بوداي چشم تو ! (1)

( غم مكر سامريست ! ) : تو مي گويي و سپس
گوساله غم و يد بيضاي چشم تو !!

اينجا كه دوزخ است ! اگر هم بهشت ، باز
من مرد سيب خورده حواي چشم تو !!

من لال مي شدم كه دعايش جواب داد ،
( بر او غزل ببار ، خدايا ! ) ي چشم تو !!

( بربط ) به دست مي رسد آواي صد غزل
چون ( پرده ) را دريد ( نكيسا )ي چشم تو !! (2)

(1) اشاره به رمان سيذارتا اثر هرمان هسه
(2) داستان خسرو و شيرين اثر نظامي

شاد باشید
سیامک

Posted by siamak at 6:07 PM

February 3, 2003

سلام
اول اينكه هفت سنگ جديد يادتان نرود ! و البته بوسه بي فريادرس من كه در انتظار نظر شماست !!
دوم اينكه غزلي كه مي خوانيد پيشكش ناقابلي ست به وحيد اميري عزيز ، شاعري با روح باراني .

الفباي باران

بركرسي خطابه حضرت باران نشسته است
در محضرش هزار بيد پريشان نشسته است

هي قطره قطره درس مي دهد و حرفهاي او
بر برگ برگ جزوه هاي درختان نشسته است !

: ( آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟! شبيه چي ؟! )
اما فقط سكوت توي دبستان نشسته است ! …

تو غايبي … و ( من ) كه بي تو حضورش حضور نيست
در چارراه عشق و غم ، شك و ايمان نشسته است

من فكر مي كند به اين كه اگر رد پاي تو
بر روي سنگفرش خيس خيابان نشسته است -

- پس صورت سياه جاده چرا خيس گريه است ؟!
اين گونه سرد و تلخ و سر به گريبان نشسته است ؟!

آخر خودش ، فقط نه بي تو ، كه بي هيچ يادگار
قنديل وار توي فصل زمستان نشسته است !

يا اينكه فكر مي كند كه اگر … ( هاي ! با توام !! )
فرياد رعد جاي لهجه باران نشسته است !

( ب مثل چي ؟! پسر ! كجاست حواست ؟! چه مي كني ؟!
شاگرد تنبلي كه گوشه ايوان نشسته است !! )

( من ) بغض مي كند … و من من اش آغاز مي شود
در لكنتش هزار گريه پنهان نشسته است :

( ب … مثل … مثل بي تو بودن من ! مثل بي كسي !
ب مثل بوسه … بوسه اي كه به سيمان نشسته است !!

ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !
ب مثل ( بايد )ي كه در گل ( امكان ) نشسته است !

ب مثل بي نصيب ماندنم از سيبهاي تو
وقتي كه پشت طرح فاجعه شيطان نشسته است !…)

شب ، شوكه ، مكث مي كند …و درختان ، ستاره ، سنگ
انگار خاك ، خاك مرگ ، بر آنان نشسته است

حالا به جز سكوت ، بغض خداوند خانه است
( من ) هم كه بي تو زير شرشر باران نشسته است …!

باران عطوفت عشق بر سرتان مستدام .
سيامك

Posted by siamak at 4:09 PM

January 9, 2003

سلام
اول اينكه : فلشهاي اين آدرس را ببينيد ! جدا زيبا هستند.
دوم اينكه : هفت سنگ شماره پنجم را كه داغ داغ است از كف ندهيد . به بوسه بي فريادرس هم يك سري بزنيد و در صورت تمايل نظرتان را بنويسيد.راستي فلاش زيباي هفت سنگ را هم از دست ندهيد.خلاصه گشتي بزنيد در اين دنياي جواني !
سوم اينكه : اين غزل تقديم شما …

آدم نا فرم !

هم كفش و هم كلاه من از فرم خارج است !
شلوار راه راه من از فرم خارج است !!

بي بي دل به حكم غزل بوسه اي بده
حتي اگر كه شاه من از فرم خارج است !

بي تخت و تاج ماندن من بي دليل نيست :
تقدير روسياه من از فرم خارج است !

سرباز هاي واژه اگر فتح مي كنند
آرايش سپاه من از فرم خارج است !…

شعر است شاهدم به صداقت ، عزيز من !
شايد كه اين گواه من از فرم خارج است –

اما تو در قضاوت خود بي طرف… نمان !
حالا كه دادگاه من از فرم خارج است :

پاپوش بي ستارگي ام بس نبود ، باز
گفتند ماه …ماه من از فرم خارج است !!

من با ترانه آه كشيدم جگرخراش
قهقاه شان كه آه من از فرم خارج است !!

خون از گلوي مثنوي ام زد شتك ، ولي
گفتند قتلگاه من از فرم خارج است !…

آري ! خلاصه اينكه مرا سنگ مي زنند
زيرا كه اشتباه من از فرم خارج است

اين اشتباه سرخ چه بوده ؟!…چه گويمت ؟!
شايد فقط نگاه من از فرم خارج است :

آخر ، جواب مسئله را عشق ديده ام
اين ديد عشق خواه من از فرم خارج است !
×
مي دانم انتهاي غزل ، دار من به پا ست !
از ديدتان گناه من از فرم خارج است

پس اعتراف متهم سيب و بوسه را –
- انشا، كنيد : …راه من از فرم خارج است !!

نصيبتان از دنيا سبد سبد غزل !
سيامك

Posted by siamak at 9:28 AM

December 29, 2002

سلام
امروز يك كشف بزرگ كردم !! محمد كاظم كاظمي را كه مي شناسيد . شاعر جوان افغان كه ساكن مشهد است و اشعاري بسيار زيبا دارد . قبلا به يكي از مثنويهايش كه در وبلاگ غزل امروز آمده بود ، لينك داده بودم .
ديروز متوجه شدم كه محمد كاظم كاظمي عزيز ، وبلاگي را مي نويسد كه سرشار است از شعرهاي زيبايش . همچنين رساله تحقيقي دقيقي راجع به تعامل ادبي ايران و افغانستان در گستره زبان فارسي نيز در آن به تدريج نوشته مي شود كه بي شك ارزش خواندن و دقت را دارد . اگر طرفدار شعر و ادبيات فارسي هستيد به هيچ وجه اين وبلاگ را از دست ندهيد . مخصوصا آخرين مثنوي اش را كه انصافا عاليست .
ديگر اينكه وبلاگ گلاره و نارنج طلا را هم ببينيد و شعرهاي زيبا و نامه هاي زيباتر گلاره را از دست ندهيد .
و آخر اينكه اين غزل هم تقديمتان :

نيلوفرانه


قومي بدون حافظه ، تاريخ شان كجاست؟!
گيرم به قاب خاطره ، گل ميخ شان كجاست؟!

نيلوفرانه خانه بسازند روي آب
ايمان خوب خاك كجا؟!... بيخ شان كجاست؟!

هوراي كور مردم تشويق گر بلند !
پس خشم كو و صاعقه ؟!... توبيخ شان كجاست؟!

تنها سوال ذهن به افيون دچارشان
اين شد:كجاست منقل شان؟!...سيخ شان كجاست؟!

در فصل بي حماسه اندوه مانده اند
منظومه هاي يخزده ، مريخ شان كجاست؟!

اسفنديار غم پس اين تپه هاست... واي!
گردآفريد و رستم تاريخ شان كجاست؟!

غزل زندگي تان شادمانه .
سيامك

Posted by siamak at 8:59 PM

December 23, 2002

سلام
اول اينكه : هفت سنگ جديد را در يابيد ! اين فلش زيبا را و اين ستونهاي شخصي دلنشين را ! ايندفعه بچه ها همه عالي نوشته اند .
من هم اين وسط يك كارهايي كرده ام !
به هر حال به گمان من اين دوهفته نامه دارد كار خوبي مي شود. از دستش ندهيد !
دوم اينكه : وحيد اميري عزيز ، شاعر خوب و مترجم چيره دست و خواننده چشمهايت را ، دوستان پنداري خوب مي شناسند ! وحيد عزيز وبلاگ زيبايي زده كه در آن ما را به شعرها و ترجمه هاي زيبايش ميهمان كرده است . الفباي باران با خيال او زيباتر هم مي شود! بخوانيد و لذت ببريد .
سوم اينكه اين غزل تقديم شما :
قمار عاشقانه


با سيبت از اطاعت صدها ( نمي خورد )
آدم رسيده است به عصيان ( مي خورد )!

بر روي گونه هاي تو عطري به طعم شعر،
مانند شهد ياس كه پروانه مي خورد !

نان و نمك … و دو فنجان چاي ؛ باز –
- شاعر كه توي چشم تو صبحانه مي خورد !

گنجشك شعر او كه به قحطي دچار بود
بر دستهاي كوچك تو دانه مي خورد !

حالا كه شد ترانه شاعر ، نديمه ات
گيسوي تو شبيه غزل شانه مي خورد !

شور نگاه و آتش دل ، رقص موي تو :
اينها به درد اين دل ديوانه مي خورد !


( بازي نمي كنيم ؟!) : تو … او : ( برگ را بيار !)
(من مي برم !) : تو … او به خدا جا نمي خورد !

دستش پر از دل است ، و حاكم تويي… ولي
حكمي كه مي كني به ورقها نمي خورد !

در دور بعد نيز خودش دست مي دهد
اين برگ ، برگ شوم ، بر(×) اما نمي خورد !

دل مي زند دوباره ، تو هم باز مي بري !(×)
اين برد حق توست كسي جا نمي خورد !


بازي مان تمام ؟! نه تازه شروع شد!
بازي ميان سيب ... و عصيان (مي خورد )!

× هر دو به ضم (ب) !
قمار عاشقانه تان تا ابديت بر قرار !
پي نوشت : نقاشي اثريست از Alexander Maslak به نام
Still Live with House of Cards
سيامك

Posted by siamak at 5:45 PM

December 9, 2002

سلام

امروز دكلمه غزل نوعروس را كه در ادامه مي خوانيد روي وبلاگ قرار داده ام . دكلمه غزل ( مرا ببوس ) را هم براي دوستاني كه مي خواهند download كنند گوشه صفحه گذاشته ام . هم از آنجا و هم از اينجا اگر كليك راست كنيد مي توانيد داون لود كنيد . و اما غزل نوعروس :

نوعروس


اي آسمان بخند!... عزيزم به حجله رفت!
پروانه جان برقص ! كه ايام پيله رفت!

بانوي صد ترانه و آواز ، صد بهار
با مرد بخت يار جوان از قبيله رفت!

زيبا! به گرد شعله عشقت بخوان ! برقص!
اينجا اگرچه عاطفه اي رو به قبله رفت!

هر چند پاي نام تو امضاي من نبود...
بيچاره عشق كوچك ما بي قباله ، رفت!-

-عشقي كه (ناگهان) به زمينم هبوط كرد
آهسته از حريم دلم (پله پله) رفت!-

-هر چند فصل خوب غزلهاي من گذشت
خط خط نوشته هاي دلم شد مچاله رفت...-

در سطل آشغال و به نفرين دچار شد!
اينگونه سيب تازه من چون تفاله رفت!-

-اما چه باك! پيرهنت چون سپيد شد
خاكستري ترين غم اين چند ساله رفت!
...
اي نوعروس! رقص تو شاد است بي گمان
من هم غمت به اشك نمودم حواله!... رفت!

غزل زندگي تان شادمانه باد .
سيامك

Posted by siamak at 6:35 PM

November 30, 2002

سلام
اين غزل تقديم عاشقانگي تان !

خوابيده اي...


خوابيده اي چو كودك در گاهواره اي
كودك نگو ! فرشته بگو! ...ماهپاره اي!

مانند آريان و هلن .... نسل منقرض
زيباي خفنه....ها! نكند سنگواره اي!

شب ، نرم ، روي بالش تو پهن مي شود
تا بوسه ها زند به سحر گوشواره اي !

در لا به لاي پلك تو خوابيده مريمي
در سينه ام ، مسيح دل پاره پاره اي

روي گلوي گرم تو سيبي چقدر سرخ!
شيطان! بيا ببين ! به خدا هيچكاره اي!!

بر روي راه شيري ات آغوش يك شمد!
آه اي رميده دل!... تو چرا بي ستاره اي؟!

بر تار و پود پيرهنت گل نموده است
آنقدر ياسمن كه ندارد شماره اي

بر تن : شكوفه ، برف : تنت ، عمق : آفتاب!
آن فصل چارمت؟! ... خود من!... نيست چار ه اي!!

تصويرهاي من همه عيني ست ، عين تو!
حيف از حقيقتت كه شود استعاره اي!

ققنوس جان خسته ام آتش گرفته است
دستان من به سوي تو چونان شراره اي ...

... هي سعي مي كنم ، و سرم رو به آسمان:
آخر خدا ! خليل تو هم داشت ساره اي!

يك جمله ، سرخ ، روي لبت بال مي زند
اسمم نهاد ، كاش بيايد گزاره اي!

اما سه نقطه آخر جمله نشست با -
- لبخند جمع و جور لب خوش قواره اي!

باقيش را بگو ! نشنيدي مگر كه : ( نيست
در كار خير حاجت هيچ استخاره اي )!

000

يك پنجره ... و تو ... و سكوتي كه مي وزد
خوابيده اي ! چو كودك در گاهواره اي ...

زندگي تان سرشار از غزل !
سيامك


Posted by siamak at 4:30 PM

November 18, 2002

سلام
خوب!!
يك كم دست به سر وگوش اين خرابه كشيدم !! البته چنانكه مي شنويد صوتي نه تصويري!!!
خوابهاي طلايي هميشه برايم رويا ساز و شعر آغاز بوده و هست .
از طرف ديگر اگر كمي حوصله كنيد دكلمه اي را هم خواهيد شنيد ! دكلمه غزل ( مرا ببوس ) مرا با صداي خودم !! يك جورهايي خودم را تحويل گرفتم !!
اگر خدا بخواهد هر 10 -15 روز يكبار دكلمه يكي از شعرهايم را اينجا مي گذارم . البته بايد يك راهي پيدا كنم كه سرعت load شدنش بيشتر شود . از دوستاني كه در اين زمينه تبحر دارند درخواست ياري مي كنم .
در ضمن نمي دانم آيا دكلمه در حالت loop هست يا نه ! اگر هست كه بايد خارجش كنم ! و در اين مورد هم به كمك شما نياز دارم.
ديگر اينكه :
در پست قبلي فال قهوه نزار قباني را خوانديد . امروز فال قهوه مرا بخوانيد ! تا ببينيم خدا چه مي خواهد !

فال قهوه


من لال مي شوم ! به خدا ، لال مي شوم !!
در زير چكمه هاي تو پامال مي شوم !

اي غم ! ترانه هاي مرا هم جويده اي !
كفتار پير ! كفتر بي بال مي شوم !!

افتاده ام به پاي تو زاري كنان ! ببين !!
بر قوزك قناس تو خلخال مي شوم ! -

- اما بگو نشاني شهدخت شعر را !
بي واژه ، من به فاجعه ارسال مي شوم !!…
×
در بيشه هاي سبز غزل ، شير شعر كو ؟!
بي يال و اشكم و دم و كوپال مي شوم !!

اين بي شكوفه ماندن من طعم زخم داشت
چون سيب فصل تشنگي ام ، كال مي شوم !

اثبات من به بركت چشمان عشق بود
حالا كه كور مي شود ابطال مي شوم !!

تنهاست قلب من ؟! به جهنم !! ولي چرا
با يك نگاه تبزده اغفال مي شوم ؟!

آدم نمي شود بشوم ! سيب مان پريد !!
هابيل را بگو به چه منوال مي شوم !!

تهمينه اي نبود كه رستم شوم ، ولي
رودابه هم كه نيست ! چرا زال مي شوم ؟!!
×
فنجان قهوه غزلم ، نوش جان غم !
من هم رسوب مي كنم و فال مي شوم -

فالي به طعم تلخ ترين قهوه جهان !
فالي كه گفته است …
كه من …
لال …
…!

همراهي ام كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 5:17 PM

November 9, 2002

سلام
نثر عاميانه همواره در نوشتن مشكل ساز بوده ، به خصوص وقتي اعراب گذاري وجود نداشته باشد!به هر حال سعي كردم جوري بنويسم كه دوستان در خواندن دچار از دست دادن ريتم نشوند شما هم سعي کنيد کاملا عاميانه بخوانيد! از تمام دوستاني كه پيشنهادي در جهت شيوه نگارش دارند درخواست ياري مي كنم و مانند هميشه از دوستاني كه انتقادي دارند.تنها يك نكته :
در اين شعر پيشوند ( پر ) با كسره به كلمات بعد متصل است چنانكه در محاوره استفاده مي شود مواردي مثل : ( پر آب ) و ( پر از آب ) و …

قصه چاله و ماه


شهر تاريك جنون
خونه هاش همه سياه
آسمون سرد اون
نمي بينه قرص ماه

شهر تاريك جنون
نورو يادش نمي آد
آدماش سنگي شدن
غصه ها غصه مي زاد !

جاده هاش بي عابرن
توي هر گوشه روون
كسي پيداش نمي شه
نه يه پير نه يه جوون !

توي شهر شب زده
گوشه اي ز جاده ها
چاله اي بود رو زمين
خسته و تنها ، رها !

چاله دلخوشي نداشت
زندگيش شادي نداشت
خونه دلش خراب
انگاري آبادي نداشت!

ولي گاهي از بارون
پر از آب مي شد
اونوخ آرزو مي كرد:
كاشكي مهتاب مي شد

تا بياد ماه قشنگ
روي سينه اش بشينه
توي چشماي تر ش
رنگ عشقو ببينه

ولي چاله ، بيچاره
هر چي انتظار كشيد
صد تا شب مي رفت و باز
روي ماهو نمي ديد!

آخرش هم خش (خشك) مي شد
آب پاك تو دلش
واسه اون فقط مي موند
لجن خيس و گلش!!
...
ولي اون شب دوباره
بارون سختي اومد
تو دل چاله بازم
رنگ خوشبختي اومد

وقتي بارون بند اومد
پر از صد تا اميد
آرزوش جوني گرفت:
كه شايد مهتابو ديد


يه دفه ابر سيا
خودشو كنار كشيد
دل چاله از خوشي
انگاري هوار كشيد!!

ماه اومد مثل پري
يه سبد ستاره داشت
از همون ستاره ها
توي قلب چاله كاشت!

آخرش مثل كسي
كه يه عمر رفته سفر
رو سينه اش سرو گذاشت
خستگيشو كرد به در!

دل چاله مي تپيد
تو شب تاريك و سرد
گرچه غصه اي نداشت
هي خدا خدا مي كرد :

خدا جون! كاري بكن
كه ديگه صب نرسه!
ديگه چيزي نمي خوام
كه همين واسم بسه
...
...

مردي اومد از افق
تو چشاش رنگ شفق
تو سينه اش شراره داشت
روي پيشونيش عرق!

پر نفرت ، پر خشم
رو زمين پا مي كشيد
مزه تلخ غمو
توي جونش مي چشيد

زير لب مي گفت: ( آهاي!
بي وفاي بد نهاد!
به دلم آتيش زدي
گفتي هر چي باداباد !


وقتي هم دلت مي گفت:
كه دلش گنا داره !
شونه انداختي بالا
كه : اونم خدا داره !

آره من خدا دارم!
يه خداي مهربون
نه مثه خداي تو
كه مي گه : برو ! نمون!

مي دونم خداي تو
خود ابليس سيا ست!
راه من ز راه تو
واسه اينه كه جدا ست! )
...
عاشق خسته مي گفت
اينارو زير لبش
تا شايد كم بكنه
با همين ، درد و تبش!!

نه حواسش به زمين
نه حواسش به هوا !
توي دتياي خودش
داشت مي زد هي دست و پا !

يه دفه پاشو گذاشت
توي يك چاله آب
شد لباسش پر گل
يه هويي پريد ز خواب!

زير لب فحش بدي
داد و از چاله گذشت
رفت و ديگه بعد از اون
هرگز اونجا برنگشت!

آره اون رفت و نديد
حال و روز چاله رو !
آره هيچوخ نشنيد
اون صداي ناله رو !!

ناله چاله آب
كه ديگه آبي نداشت
ديگه ماه روي سينه اش
سرشو نمي گذاشت !...

سيامك

Posted by siamak at 7:13 PM

October 27, 2002

سلام
تقدیم به او که خواهد آمد و شما :

آينه آخرالزمان

درون آينه، تصوير، وهم انگيز مي رقصد
ومن هم پيش بيني مي كنم:پائيزمي رقصد!

تبي مي سوزدم ، هذيان! نبايد گفتشان اما
قلم بركاغذوكاغذ به روي ميز مي رقصد!

درون شعله ها خودسوزي فرهاد را ديدم
و بر خاكسترش سم ضربه شبديز مي رقصد!

لبي خون رنگ، شيريني كه رعش آلود مي خندد
و بر پيراهنش تصويري از پرويز مي رقصد!

سياوش ،بستر سودابه ،آتش ... سوختن اين بار
فرنگيسي برهنه ،گرم و شورانگيز مي رقصد!

چه ديدم ! رستمي در پاي منقل! نشئه افيون
و لامباداي * تهمينه كه با چنگيز مي رقصد!

هرمها مي شود بر پا ،... و فرعوني كه در سينا
نه تنها كشت موسي ، با عصايش نيز مي رقصد!

نه تنها ابن ملجم ، صد هزاران تن ... و يك مولا
قطامي ، مارگيسو ، زوي تيغي تيز مي رقصد!

جلال الدين كجايي؟! گرگ باران ديده اي دارد
به روي نعش سرخ شمس در تبريز مي رقصد!

چه ديدم! هملتي را كه پدر را و عمو را كشت
و دستادست مادر در شبي خونريز مي رقصد!

به گورستان تاريكي ، لحد آهسته مي جنبد
كفن پوشيده مرداري ،جنون آميز مي رقصد!

كجائيد اي كشاورزان؟! لزج شد خاكتان كم كم
كه داسي خون چكان دارد در اين جاليز مي رقصد!


ترنجستان، تفنگستان! و نيزه جاي نيزاران
و شيطان ، شاد، در اين دشت حاصلخيز مي رقصد! ...

نبايد گفت ، اما من درون آينه ديدم
كه بي سبزي كه ( تو) باشي ، فقط پائيز مي زقصد

* نوعی رقص تند ، خشن ، و برهنه

( آثار مینیاتور از استاد فرشچیان )
سیامک

Posted by siamak at 2:34 PM

October 19, 2002

سلام
اول اينكه معذرت مي خواهم از اين تاخير در به روز كردن وبلاگ مربوطه !! راستش سفر بودم .بك سفر عالي به تهران و آشنايي نزديك با دوستاني مهربان ! وقتي مجاز به واقعيت مي رسد دلت مي خواهد همصدا با وحيد اميري عزيز فرياد بزني : زنده باد اينترنت ! جلسه خانه ترانه ، يغما گلرويي ، حسن عليشيري ، حميد ، سياوش ، جلال ، فائزه خانم و البته وحيد اميري عزيز . و اين خلاصه خيلي كم است ! مي دانم ! اما تعريف كردن آن همه هيجان آشنايي و مهرباني چشمان صادق خودش وبلاگي جدا مي خواهد ! اين را هم نوشتم تا در حافظه اين دفتر مجازي بماند چنانكه در حافظه من هماره خواهد ماند .
دوم اينكه : اين غزل تقديم به شما تا بدانيد همه سلامها اين گونه نيستند ! گاهي ….
بعد از سلام...

گيرم سلام ! … خوب چه ؟! بعد از سلام چه؟!!
حالا كه داستان غزل شد تمام ، چه ؟!

گيرم رعايت ادبي سرد بين ماست
خانم ! بگو ! صداقت اين احترام چه ؟!

مي بيني از دهان غزل زخم مي چكد !
خنجر كشيده اي كه چه ؟! پس التيام چه ؟!

داش آكل نگاه تو وقتي كه نارفيق
چاقوي روزگار بد بي مرام چه ؟!

ديدي كه غم به حنجره ام تيغ مي كشد
پس بوسه هاي سرخ تو كو ؟!… انتقام چه ؟!

فرياد مي زدي كه منم معتقد به عشق
هي حرف ، حرف ! كو عملت ؟! التزام چه ؟!!

گفتي : خطر ! سقوط ! دو گامي عقب ترك !
آخر چه فرق مي كند اين يك دو گام ؟… چه ؟!

گيرم عقب ترك برويم و عقب ترك ،
افتادني كه هست از آن سوي بام چه ؟!!
*
هي داد مي زدم … و تو بي اعتنا به من !
حالا پس از سقوط …: چه گفتي ؟! … سلام ؟!! … چه ؟!!

سيامك

Posted by siamak at 7:20 PM

October 5, 2002

سلام
ترانه اي كه مي خوانيد پيشكش است به يغما گلرويي و ترانه زيبايش بازيگر (نقاب)
حرفاي نگفته

خيلي مشكوكه تو سنگا
يه نفر آينه پوشه !
هموني كه توي كوچه
غزلاشو مي فروشه !


رفقا ! دروغ محضه !
داره بازي در مياره
اشكو از دستاي خيسش
توي چشمونش مي ذاره !

لرزش شونه شو ول كن !
كلك هميشگي شه !
خيلي وقته ديگه هق هق
واسش آب و نون نمي شه !

عمريه كه توي شعرش
داد عشق و دل كشيده
من نه ! از خودش بپرسين
تا حالا عشقو چشيده ؟!

مي دونه دلو چه جوري
مي نويسن و مي خونن ؟!
به خدا خودش كه هيچي
غزلاشم نمي دونن !!

مگه مي شه باورش كرد ؟!
يه دلو اين همه غوغا !
مگه مي شه باورش كرد ؟!
يه سرو اين همه سودا !
×
من و اين كوچه تاريك
پچ پچاي در و ديوار
حرفايي كه ذره ذره
مي شه روي سرم آوار !

من و اين شب عزايي !
شب بي پولك و سرمه !
من و بغض و ترس گريه
كه واسم گريه يه جرمه !

دوس دارم داد بزنم : نه !
آدماي ( شايد…! ) ( اي كاش …! )
آينه تا هميشه آينه ست
حتي با شكستگيهاش !

آدماي حرف مفت كش !
شاعر و غزل فروشي ؟!
چشمه عمريه روونه
تو دلت نخواست بنوشي !


من هنرپيشه نبودم
توي شهر بي هويت
من و بي نقابي من
شده مستوجب تهمت !

من و عشق و واژه بازي :
راهي و راه و يه منزل !
غزلاي پاره پاره :
من و گفته هاي اين دل‌ !

مي دونم سخته قبولش
يه دل و اين همه غوغا !
مي دونم سخته قبولش
يه سر و اين همه سودا ! -

- ولي آدما … ! … ولش كن !
چي بگم با در و ديوار …
من و حرفاي نگفته
كه مي شن رو سرم آوار… !

سيامك

Posted by siamak at 8:42 PM

September 24, 2002

سلام
اين غزل تقديم شما:

تضاد

من و هزار زخم ، تو و ململ تن زيبات!
من و كوير ، تو و باغ دامن زيبات !

غم ترانه نمناك (‌‌ شد خزان ) با من
تو و كرشمه و پاكوبي ( زن زيبا )ت!!×

من و هجوم زمستان … و برف عصيانگر
تو و بهار بلوغت ، شكفتن زيبات‌

من و شكستن دائم ، غمي كه مي بارد !
تو و شكستن غمناك ناخن زيبات!!

من و صليب بلا روي دوش خستگي ام
تو و صليب طلا روي گردن زيبات!!

مداد كنته و من : طرح سايه روشن عشق
و رقص بوم تو در رنگ روغن زيبات!

و اين سوال عجيبي ست …( دوستم داري ؟!!)
تو و اشاره چشمت … و ( فعلا ) زيبات !!

×( شد خزان ) ترانه اي غمناك با صداي استاد بديع زاده و ( زن زيبا ) ترانه اي قديمي ، شاد و رقصان با صداي ويگن

سيامك

Posted by siamak at 7:48 AM

September 14, 2002

سلام
اين غزل تقديم شما:


از بودن و سرودن ×

دوباره بارش باران به روي دفتر من
دوباره خواهر كاغذ ، قلم برادر من !

سرود سبز ملائك ، بهار لالايي
دوباره دست خدا و نوازش سر من !

خودش به داد دلم مي رسد ! اجابت شد
دعاي قلب شكسته : دعاي مضطر من !

چه مهربان به دلم امر مي كند : بنويس!
و عشق مي چكد آهسته توي جوهر من!

( دوباره پلك دلم مي پرد‌ ، نشانه چيست ؟! )
تو آمدي به غزل ... هاي ! نيم بهتر من !!

به رقص واژه برقص آنچنان كه پروانه
به بال شعر ببال اينچنين ، كبوتر من!

تو( سعي ) سبز بهاري براي روييدن
من از ( صفا )ي تو گفتم هميشه ، ( هاجر ) من!

شكوفه هاي تنت دانه دانه مي شكفند
تو جلوه زار تجلي ... و محو منظره : من !

دوباره قصه سيب ست و جاذبه : يك كشف!
هبوط آدم و حوا به روي بستر من!!

هجوم بوسه من روي دست مخملي ات
و روي سرخ لبانت جهاد اكبر من !
...
و اين خداست كه اينگونه شاد مي خندد
به شادي من و تو توي بيت آخر من ...!

× از حميدعزيز وام گرفته ام .

سيامك

Posted by siamak at 8:16 AM

September 5, 2002

سلام
این ترانه - حکایت تقدیم به کسانی که باور ندارند عشق زاده تفاوتهاست نه شباهتها!!
ببخشید یه کم !!! طولانیه . فقط امیدوارم بعد از تمام شدنش احساس اتلاف وقت نداشته باشید.
تذکر اینکه این شعر ادای دینی است به بامداد بزرگ و خالق پریا و دخترای ننه دریا .

ماهی پولک طلا

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
( روی رف تنگ بلور )*
توی تنگ یه ماهی بود

ماهی پولک طلا
رو تنش بازی نور
باله هاش رنگین کمون
چش بد الهی دور !


اما انگار تو دلش
یه غم قدیمی بود
تو دلش یه عالمه
حرفای صمیمی بود

( با صدای بی صدا )*
لابه لای صدفا
زیر لب می گفت که :هی !
روزگار بی وفا !!

تک و تنها تو یه تنگ
دارم از دست می رم
آخرش هم می دونم
باید اینجا بمیرم !

تنگ تنهایی من
مثه دریای غمه
واسه این گوی بلور
یه ماهی خیلی کمه !!

چی می شد یه روزی صبح
وقتی ÷ا می شم ز خواب
ببینم یه همزبون
کنارم تو تنگ آب

اگه زشتم که باشه
مثه خرچنگای پیر !
با چشای تا به تا
پولکای عین قیر!!-

اگه سهم نونمو
هر روزی چپو کنه!
اگه از رو تنبلی
خودشو ولو کنه !!-

من بازم اونو می خوام
اگه همزبون باشه
حرفمو بفهمه تا
تنهایی تموم بشه

اگه اینجوری بشه
صدفا غزل می شن
قطره قطره های آب
یه دفه عسل می شن!

اگه اینجوری بشه
توی تنگ کوچیکم
÷ر مرواری می شه
به جای حباب غم!

خدا جون ! این دل تنگ
داره خون می شه ، ببین!
اون داره یه آرزو
روشو نندازی زمین!!...

ماهی قصه ما
ماهی پولک طلا
سرکش رو به خدا
دلکش غرق دعا !...
000
خورشید از کوهای دور
خودشو بالا کشید
دست نورش روی آب
یه ورق طلا کشید


ماهی قصه ما
ماهی پولک طلا
توی خواب و بیداری
لا به لای صدفا -

- رو لبش خنده شاد
داش می دید میون خواب
یه ماهی عین خودش
کنارش تو تنگ آب!

ولی خورشید بلا
با تلنگرای نور
می گرفت با شیطنت
خوابو از چشاش به زور!

ماهی پولک طلا
غلتی زد رو به طلوع
پر غصه پر درد
گریه هاش شدن شروع:

آخه لعنتی چته؟!
حق خوابم ندارم؟!
توی این دریای غم
یه حبابم ندارم؟!


نمی تونی ببینی
خنده مو حتی تو خواب؟!
دیدی اشکای منو؟!
حالا هی بتاب !... بتاب!!...

تو افق خورشید خانوم
دل نازکش شکست
غم ماهی مونو دید
دوباره به خون نشست

ماهی پولک طلا
تو دلش دریای درد
تو چشاش اشکای شور
رو لبش یه آه سرد-

- چشو از افق گرفت
غلطی زد رو صدفا
خواس ببنده چشاشو
یه دفه دید که ... خدا !-

- یه ماهی عین خودش ؟!
نه جونم! یه شاپری
رو به روش رو صدفا
پر ناز و یکوری-

- لم داده تو تنگ آب
داره می خنده چشاش
یه غزل یه شعر ناب
حس توی عمق نگاش!

ماهی فلک زده
ماهی پولک طلا
دیگه معطلش نکرد
یه هویی پرید هوا


با تموم سرعتش
رفت به ماهی برسه
می دونست تا آرزو
(فاصله اش یک نفسه!)*

شاپری هم انگاری
درد بی همدمی داشت
چون اونم همینجوری
سر به سوی اون گذاشت!

این یکی از این طرف
اون یکی از اون طرف!...
...یه دفه یه جسم سخت!
...یه دفه خون و صدف!!

ماهی پولک طلا
گیج و ویج و نیمه جون
رو صدف افتاده بود
رو لباش یه قطره خون!

با خودش حرف می زد:
چمه؟! ...ها!...یه جسم سخت!
مثه شیشه ...مثه سنگ!
ای خدا! لعنت به بخت!

اون تو یه تنگ دیگه ست!
توی یک تنگ دیگه!!
...آخ داره حرف می زنه...
چی می خواد بهم بگه؟!

انگاری با این سوال
به تنش جونی اومد
به دلش نور امید
به رگاش خونی اومد

به خودش تکونی داد
چرخی زد میون آب
پای دیواره اومد
پر شور و اضطراب

شاپری هم مثه اون
رو به روش ایستاده بود
عکس چشم ماهیمون
تو چشاش افتاده بود

ماهی پولک طلا
پر شادی ، پر غم
به خودش گفت که باید
کارو یکسره کنم!

تا یر دسگه تنگ
خودشو عقب کشید
یه دفه مثل یه تیر
سوی شاپری پرید

پر کشید پولک طلا
تو دلش یه آرزو
از تو تنگ روی رف
تا به تنگ رو به رو!...
000

خورشید تنگ غروب
بار و بندیلش و بست
یه نگا به طاقچه کرد...
دوباره به خون نشست!

روی رف یه دست خیس
آینه ای رو پاک می کرد!...
اون طرف دستی دیگه
یه ماهی رو خاک می کرد!!

اما خورشید می دونست
تا هزار سال دیگه
لکه ای رو آینه
قصه بوسه می گه

قصه بوسه اون
ماهی پولک طلا
که یه روزی پی هیچ
رفت به شهر آینه ها...!

*عبارات داخل پرانتز از شهیار قنبری است.
سیامک

Posted by siamak at 7:06 AM

August 29, 2002

سلام

... و انسان در بهشت بود ، در آغوش خدا و غمي نداشت!
هبوط رخ داد
انسان تنها شد
و خدا مادر را آفريد!
................
آئينه وار

كسي كه مثل كسي نيست ، عين آئينه‌!
كسي شبيه غزل : عاشقي نهادينه !!

طلوع عاطفه اي ناب : شرق پيشاني اش !
چه شادمانه به سر مي رسد شب كينه

درون چشم سياهش بهار مي آيد
و برگ برگ غزل مي رسد به سبزينه !

براي كسب بهارش جواز لازم نيست!
نه حسن سابقه مطرح ،‌ نه سوء پيشينه!!

چه كارمند عجيبي ! هميشه كارش عشق!
نه ( شنبه ) دارد و ( يكشنبه اي )، نه ( آدينه ) !!

چه هرم مهر لطيفي ميان دستش هست!
همان دو دست صميمي … دو دست پر پينه!

كسي كه درد پسر را ، نديده ،‌ مي فهمد
شبيه قصه سهراب … عين تهمينه!

و گندم دل او را چه خوب آبش داد
ز رودسار محبت كه داشت در سينه !
×
دوباره نام نجيبش :‌ طنين لالايي!
دوباره مادر و روحي شبيه آئينه…

سيامک

Posted by siamak at 1:12 PM

August 19, 2002

سلام
این غزل تقدیم شما:
تبعيدي

مردي كه از دو چشم تو تبعيد مي شود
در امتحان حادثه تجديد مي شود !

چون از شبي سياه به اينجا رسيده است
بي اعتنا به تابش خورشيد مي شود

بي مقصد از تمام جهان دور گشته است
تنها ترين ترانه نوميد مي شود…

پچ پچ : (كسي چو اشك ولي خيس تر !)، (عجب!!)
او مي رسد و شايعه تاييد مي شود!

وقتي نماز خواند ، صدايي بلند شد
يك پرسش و جواب : (ببخشيد مي شود -

بر آب سجده كرد؟!) … (عزيزم! چرا كه نه ؟!
وقتي كه عشق مرجع تقليد مي شود!)…
000
حالا كه رفته مرد پريشان چشم تو
شاعر دچار حالت ترديد مي شود :

آدم نبود و… با تو به گندم سلام كرد ؟!
حوا نبود و سيب تو را چيد؟!… مي شود؟!

انصاف نيز چيز بدي نيست ،نازنين!
ظالم نباش !فاجعه تشديد مي شود

اين ،بذر عشق ، چيز عجيبي ست !… با شماست
يا سرو راست قامت و يا بيد مي شود!

گفتي : ( ببين! بهار به يك گل نمي شود!)
مي گويمت ، دوباره به تاكيد : ( مي شود !)

حال تو هي بگو كه زمستان گذشتني ست
گيرم بله ! بدون تو كي عيد مي شود؟!

گل باش مرد خسته ز سرما سياه شد
مردي كه از دو چشم تو تبعيد مي شود…

در اینجا هم می توانید نظر دوستان ÷نداری را بخوانید!
سیامک

Posted by siamak at 8:27 AM

July 27, 2002

سلام
چندي پيش غزلي از آقاي مجتبي صادقي را در انجمن ادبي پندار خوانديم با مطلع : ( زن! مي روم شکار ، دولول مرا بيار ! ‌).
غزل ـ داستان ايشان آغازي شد براي من تا از ديدگاهي ديگر - ديدگاه كاراكتر زن - ماجرا را ببينم . غزل صادقي عزيز را در اين لينك مي توانيد ببينيد :
اين هم غزل من :
زن فكر مي كند …

(‌ زن! مي زنم به كوه ، دولول مرا بيار !‌ )…
در چشم زن : غرور … شكستن …طناب دار !

زن فكر مي كند كه چه سخت است زندگي !
زن فكر مي كند چه سياهست روزگار !

زن قطره قطره توي نگاهش اميد مرد
زن تكمه تكمه پيرهنش تيره ، داغدار

زن فكر مي كند كه غزلها دروغ بود
در پيچ و تاب وحشت اين سال بي بهار

زن فكر مي كند كه : نمي خواهم اين غرور -
- را در کنار فاجعه ، صد سال آزگار !!

پس كو خيال گله و ني ؟!‌ كو ترانه ها ؟!
كو رقص سرخ دامن چين چين … و پنبه زار ؟!

اصلا ولش كن اين همه را ! بي خيال من !
با دخترت بگو چه كنم ؟! … طفلكم : نگار !

بابام كو ؟ كه گفت بگويم كه از پدر
يك تل خاك سرد ، همين ،‌ مانده يادگار ؟!

نه ، نه ، ببين ! به جان خود ت رسم مرد نيست -
- اين رفتنت و ماندن من ، صبر كن ! سوار !…

زن توي ترس و تلخي و ترديد ، گيج گيج
فرياد مرد : هاي ! دولول مرا بيار !

يك مرد پر حرارت و بانوي منجمد !
يك دست ، يك دولول … سپس بغض در غبار …!

نظرات بعضي از دوستان پنداري را مي توانيد ايتجا ببينيد.
.........
(‌حسين تقليلي ) از شاعران جوان همشهريست ! لين شعر را از او بخوانيد ولذت ببريد.

( يلدا )

شبي كه پيدايش كردم
چشمهايش آبي بود
و گذرگاه فريادش سرخ
اصيل بود و بلند
از نژاد اسبها و مرغابي ها
به خانه بردمش
شست و شويش دادم
نامش را پرسيدم
نامي نداشت!
اسمش را گذاشتم يلدا !
شبي گفتم : يلدا ! بعد از طهرها مي خوابي؟!
خنديد ، گفت :
با چشمهاي آبي ، مگر مي توان خوابهاي سبز ديد
با اين همه جيرجيرك كه به آنتن خانه ها چسبيده است !
گفتم :
يلدا ! يلدا !
تو مي ماني و آنها مي ميرند
فقط ده روز تحمل كن!
يلدا شمرد ، ده روز تمام !
ولي جير جيركها نرفتند
يلدا گريست ، ده روز تمام !
اما جيرجيركها نمردند
فصلها گذشت و يلدا شمرد
پاييز ماه ،
در اولين توقف جيرجيركها
يلدا مرد !
حالا ده سال است كه جيرجيركها نمي خوانند .

شبي كه پيدايش كردم چشمهايش آبي بود
وگذرگاه گلويش سرخ
اصيل بود و بلند
از نژاد اسبها
و
مرغابيها… !
نظرات بعضي از دوستان پنداري را مي توانيد ايتجا ببينيد.
سيامك

Posted by siamak at 10:07 PM

July 13, 2002

سلام
( مرا ببوس ) رو كه شنيدين ؟! اگر شنيدين و شعرش تموم و كمال يادتون هست كه هيچ ، اگر نه اول اينجا بشنوين و ببينين … و بعد غزل رو بخونين ، تقديم به شما :
مرا ببوس…

يك ضبط صوت كهنه ، نوار ( مرا ببوس )!
من جاي خالي تو كنار(‌ مرا ببوس )!

فرياد آرشه بر ويولن ، سحر سادگي
گلهاي عشق و غم … و بهار ‌( مرا ببوس )

من ، ميز ،جاي خالي تو، چاي ، پنجره
شب ، زنجره ، سقوط ستاره ، ( مرا ببوس )!

سيگار و بوسه هاي پياپي ! هجوم اشك
هي قطره قطره روي مزار ( مرا ببوس )

آواي گل نراقي و امواج مست نت
مي كوچم از اتاق ، سوار ( مرا ببوس )-

- مانند قاصدك… و نسيم و … بنفشه زار
- من… ياد تو … و خاطره زار ( مرا ببوس )!

يا مثل يك مسافر تنهاي بي بليط
در واژه كوپه هاي قطار ( مرا ببوس )-

- مي آيم و به دختر زيبا نمي رسم
آري به تو ،‌ به آينه دار ‌( مرا ببوس )!

( آتش زدم به كوه )! نديدي مگر ؟! كجاست -
-( پيمان نيمه شب ) ، شب تار ( مرا ببوس‌ )!

من روي خرده آينه ها راه مي روم
بر روي پاي آبله دار (‌ مرا ببوس )!

سر در ميان دست ، شكستن … و رعد و برق
پايان خيس و فاجعه بار ( مرا ببوس )!

: گيرم ( گذشته است گذشته !) ، بهار من !
( لب بر لبم گذار ) دوباره مرا ببوس !…

سيامك

Posted by siamak at 10:46 AM

July 2, 2002

سلام
اين غزل تقديم شما :

زير باران…

غم باز كار قلب مرا شاق مي كند
قليان خاطرات تو را چاق مي كند !

پك مي زنم…و حلقه دودي شبيه قلب
دارد دوباره طاقت من طاق مي كند!

تنديس پر غبار تو را با نوازشي
دستان سبز عاطفه براق مي كند

اين گونه دل دوباره به درياي يادها
غواص خويش راهي اعماق مي كند…

پرونده هاي عشق تو را مي زند ورق
يك بوسه روي عكس تو الصاق مي كند!

از برف گير گونه تو ، بوسه هاي من
بر سرخي لبان تو قشلاق مي كند!

حاتم كه بود پيش نگاهت كه مي دهد
هم خمس و هم زكات و هم انفاق مي كند!

شاعر سرود : (ساق تو مفهوم الكل است!)*
حقا كه هر چه مي كند اين ساق مي كند!!

من من نكن ! بگو ! دل بيچاره ! سعي كن!
استاد عشق هم به تو ارفاق مي كند!!

حتي شهاب نيز به زائرسراي شب
يك شمع ، نذر خنده عشاق مي كند

اين هم كه گفته است كه :ديگر نه من نه تو!
جدي نگير ! جان تو اغراق مي كند!!


فرياد رعد و مردي كه خويش را
تسليم درد و زوزه شلاق مي كند

پك مي زنم …و سرفه كشدار وموج اشك
اين بار نيز (طاقت من طاق مي كند)!

فرياد مي زنم : به خدا اين تقلب است!
اين روزگار جفت مرا تاق مي كند!

هي فحش مي دهم به خودم، زندگي،… و عشق!
دل در حريم فاجعه اتراق مي كند

سيلي زند به صورتم و زار مي زند
باران چه مادرانه مرا عاق مي كند…!

* اشاره به شعري از كيومرث منشي زاده
تا بعد
سيامك

Posted by siamak at 11:30 AM

June 23, 2002

سلام
روزنامه جام جم امروز نوشته بود : ايران جزء 4 كشور اول درآمار طلاق است!
در ايران از هر 4 ازدواج يسي به طلاق مي انجامد!( روزنامه جام جم)
آيا با وجود فرهنگ حاكم بر كشور در مورد منفور بودن طلاق اين آمار تكان دهنده نيست؟!
به نظر شما آيا اين آمار جز به خاطر عدم درك صحيح رابطه زناشويي و عشق به واسطه فقدان آموزش مي باشد ؟!...
...
...
اين غزل تقديم شما:

خويش فريبي

( ثانيه ها رفت به دلدادگي…)!
عشق كجا رفت به اين سادگي؟!

آدم اين عشق نبودي ، نشد
عاقبت سيب جز افتادگي !

عشق مرا سوي غزل مي برد
عشق تو را تا شب نر مادگي !!

خصلت احساس نوازشگريست
خصلت احساس تو سمبادگي!

قصر خيالي كه تو مي ساختي
من… و ني و شور شبانزادگي!

بيد شدي ، باد تو را مي برد
سرو تو و … سايه آزادگي!!

طفل تو و مشق و غلطهاي بد
قبل دبستان برو آمادگي !!

عشق همان همسفري هاست ، نه ؟
من ، تو و يك فاجعه :‌ بي جادگي!


باز تو و خويش فريبي كه : نه !
ثانيه ها رفت به دلدادگي …!

نظر دوستان انجمن ادبي پندار در مورد اين غزل را مي توانيد اينجا بخوانيد.
سيامك

Posted by siamak at 3:08 AM

June 17, 2002

سلام
اين رو بخونيد تا بعدا راجع به ترانه حرف بزنيم!!
ترانه (آدما)

باز دوباره چشماي تو
داد مي زنن: بي دست وپا!
بسه ديگه ! د ...حرف بزن!
بجنب ديگه! يالا بابا!

مي خوام بگم دوست دارم
اما ديگه پا نمي ده!
مي خوام بگم ديوونتم
اما زبون را نمي ده!

جمله ها توي ذهن من
اين پا و اون پا مي كنن
چشام دوست دارم رو هي
مي گن و حاشا مي كنن!

چشماي تو منتظرن
داد مي زنن:بگو بگو!
آتيشي مي شي دوباره
لپات مي شن عين لبو!

مي پوسه تو دستاي من
دوباره يك شاخه رز
انگاري كه اين دل من
باز دوباره آورده بز!!
....
آدماي اجق وجق!
عاشقياي تق و لق !
بدون قصه و غزل
افاده ها طبق طبق !

قصه دلبستگيا
قصه خون و خاطره
پشت دو تا جمله عشق
يه ديو غم منتظره!

آدماي آپارتمان!
عروسكاي مثل هم
عاطفه آسانسوري
مشتري سوناي غم!

آدماي چك و دلار!
(بوسه ها مو چند ميخري؟!)
آدماي( دوست دارم
قد شيش هف تا هزاري!!)

آدمكاي صفر و يك!
( (E-mail)اي ميل من يادت نره!)
(الان تو سايت (site) حافظم!)
(يه فال بگير، دلم پره!!)

آدماي نظر به چپ
آدماي نظر به راست
آدماي بادبادكي
هر چي رئيس دلش مي خواست!

اينجوري عشق و مي كشين
آدماي سر به هوا !
زمستونو صدا زدين
دلاتونم يه لا قبا!!
....
آدماي اجق وجق!
عاشقياي تق و لق !
بدون قصه و غزل
افاده ها طبق طبق !

نظرات بعضي از دوستان رو در مورد اين ترانه مي تونين اينجا ببينيد.
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 12:26 PM

June 13, 2002

غزلواره ـ چرا (غزلواره) اش باشد براي بعد !!- زير تقديم به شما به اين اميد كه هيچ انجمن ادبي اي اينگونه نباشد!
بالماسكه

بالماسكه هاي كاغذ و خودكارهاي بيك !
با واژه هاي خالي پر زرق و برق شيك !

آقا كه پشت هاله اي از دود و ريش ، گم
خانم كه پشت ريمل و پودر و كرم ، ماتيك !

( من هيچ!… من حقيرترين!… من فروتنم ! )
گنجشگكان من من شان گرم چيك جيك !

بعدش سكوت و يك نفر و آه و ميكروفن !
با چشم خيس اشك ، حسابي فتوژنيك !

… ( بد جور عاشقم …به خدا!… مثل آس دل!
مانند ساعت مچي ات!… آه!… تاك …تيك ! )…

جمعي كه مات اين همه خلاقيت شدند
كف مي زنند و آن ور سن ، ده نفر كشيك –

- بر روي پنجه ، با دو سه واكمن ، و صد سوال :
( استاد مي شود كه بگوييد تاكتيك –

-در شعر سور رئال آوانگارد پيش رو…؟! )
( تكنيك موج پنجي اشعار آركائيك…؟! )

استاد يكشبه به خودش باد مي كند
آسي كه دل نبود شده مثل آس پيك!!

…( من با خود خود نرودا شام مي خورم
با بورخس عزيز ، همان يار فابريك !! )

بعدش دوباره به به و چه چه …وكف زدن
ده تا فلاش و صورت شاعر :كليك ! كليك !!
000
000
در قاه قاه مست هياهوي بي دليل
گرچه كسي نديد و توجه نكرد ، ليك –

- مي ريخت اشك تبزده شاهدخت شعر
بر جشن نور وكاغذ و خودكارهاي بيك …!

سيامك

Posted by siamak at 1:37 AM