سلام
اول اینکه : ...
...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .
دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .
- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .
- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .
- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :
- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش
- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش
-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش
-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش
- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش
- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .
- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .
- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .
چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :
زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن
«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !
تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.
******************
و اما بعد :
مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :
آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد
غزل از یاسر قنبرلو
*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان
شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■
************
و اما من نوشتم :
سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار
********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :
غزلهای بی کتاب
از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب
هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب
شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب
از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب
سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب
شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب
فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »
شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !
بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب
بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب
تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !
صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...
تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی
شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...
اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب
من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...
اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور
از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .
*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
... شب که آمد کنار پنجره نشست ، دلت گرفته بود از ندیدن خورشید . از سر صبح آفتاب رفته بود پشت ابرهای بی باران و دلت مثل یک نهالک نورسته چشم دوخته بود به آسمان ... نمی دانستی اما ...نمی دانستی ابر هم دل نمناک خودش را دارد . نمی شود که هی خورشید بیاید بنشیند لبه هره آسمان و چشم بیاندازد توی چشمهای تو و دست بکشد بر لطیف سپید تنت ... دل لطیف ابر برای تو آب شد از بس که ندیدت ... امروز ،خورشید سر نزده ، خودش را انداخت جلو و راه آفتاب را بست تا چشمش به جمال تو روشن شود ....حالا دارد قند توی دلش آب می کند و خدا را چه دیدی شاید فردا صورت زمین را سفید کرد ...سفید سفید ...مثل قند ! ... بعد دوباره خورشید در می آید ... و تو می دانی چقدر لبخند خورشید بر پهنه سپید صورت زمین زیباست ... و باز تو نمی دانی حال دل ابر بیچاره را ... دنیا محل عبور همین دانستن ها و ندانستن هاست ... و عشق درست در تقاطع این دو اتفاق می افتد : دانستن و ندانستن !... و هیچ عاشقی همه چیز را نمی داند ، چنان که هیچ معشوقی و این روایت تنها به برکت وجود عشق شکل خواهد گرفت که دانای ِکل ِکلان روایت ماست ... حالا فکر از گوشه ذهن این دانای کل ، ابر بیچاره با دل مخملی اش ، سرک می کشد به هوای چشم تو !... دل اش را فتح کن به لبخندی عزیز ! ...که عاشقان تو ، نازنین ترین دوستان من اند .... دلش را خوش نه ! ...دلش را فتح کن ! ....
_____________________
دوم اینکه : .... [ حرف نزدن نشانه شرمندگی بابت تاخیر همیشگی ست !!!]
____________________
سوم اینکه :
گزارشی درباره این روزها :
- ما در آمل همراه برخی دوستان یک جمع خوانی داریم که هربار کتابی یا شعری یا داستانی خوانده و بحث می شود . این روزها در کنار این جمع خوانی معمول ، خوانش دوباره مثنوی را هم داریم . بی شک هربار خواتندن این اثر سترگ حرفی تازه را برمی انگیزد . به فکر این افتادم که دریافتهای خودم را از این جمع خوانی بنویسم . البته به زودی و اگر وقتی باشد و ....
- ستون «دنیای مجازی » صفحه شعر جوان روزنامه جام جم پنجشنبه ها ، سه چهار هفته ای تعطیل بود به خاطر تعطیلی خود روزنامه در چند پنجشنبه متوالی و نیز حجم دیگر مطالب در پنجشنبه های غیر تعطیل اش . برای این هفته پنجشنبه ( 3/11/87) معرفی وبلاگ «سید محمد علی رضا زاده» و «نغمه مستشار نظامی» را نوشته ام که قرار است کار شود .
- هفت سنگ 7 ساله شد ! ...این برای من و خیلی دیگر از بر و بچه های قدیمی دنیای مجازی و به خصوص نویسندگان این نشریه الکترونیکی خیلی معنا دارد . معنای دوستی های ماندنی و شور و شوقهای جوانانه برای نوشتن و اندیشیدن ... شماره جدیدش به زودی می آید ..حتما ببینید ...
- جشنواره شعر فجر در حال برگزاری ست . امیدوارم حاصل کار و انتخابهای صورت گرفته برایند مناسب و معقولی از یکسال تلاش هنری شاعران این مرز و بوم باشد .
______________________
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- سطرها در تاریکی جا عوض می کنند : سومین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان در شرایطی منتشر شد که کتاب دوم اش «رنگهای رفته دنیا » کتابی تامل برانگیز و خواندنی بود و این یعنی بالا بردن سطح توقع جامعه ادبی . کتاب حاضر کتاب خوبی ست . سرشار از همه درخشش های شعر اندیشه مدار و صمیمی گروس . نقد خیلی خوبی بر ویژگی های مثبت کتاب « سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» به قلم دوست گرامی ام آقای سید رضا سید حسینی نوشته شده است که با ان کاملا موافقم و توصیه می کنم حتما آن را در این آدرس بخوانید . لذا اطاله کلام نمی کنم و حرفهایی را که ایشان گفته اند تکرار نمی کنم . تنها بر آن می افزایم که کتاب حاضر به نظر من یک نقطه ضعف دارد ، آن هم اینکه تک ساحتی ست . به این معنا که از صدر تا ذیل کتاب در نفی مدرنیسم افسار گسیخته و نوستالژِی طبیعت از دست رفته و نیز آسیب های انسان به جهان به واسطه جنگ و دنیای صنعتی و امثالهم است . به عبارت دیگر شاعر در تمام کتاب در حال اندیشیدن به این مفاهیم است و بارها و بارها به شکل های گوناگون همین مبحث را بازمی شکافد و البته هر بار به طریقی هنرمندانه و زیبا .حتی در مثالهای نقد آقای سید حسینی می توانید این رویه را به عینه ببینید . شک نیست که این دغدغه ، بی سبب و کوچک نیست و باز شک نیست که شعر گروس اصولا شعر اندیشه است اما تکرار این مفهوم در کلیت کتاب سبب می شود یکنواختی بر کتاب حاکم شود و مخاطبی را که در یک نشست کل کتاب را می خواند دچار ملال کند . چنان که هر گاه – ودر موارد بسیار نادر حداکثر دو سه شعر – فضا به سمت مثلا عاشقانگی سوق یافته ، جای نفس تازه کردن برای مخاطب پیدا می شود و شاعر توفیق بیشتری هم می یابد . به گفته دیگر این مجموعه مشتمل بر شعرهایی ست که قرار گرفتن شان در هر دفتر شعری بر وزن آن دفتر می افزاید اما گرد آمدن شان در یک دفتر سبب خستگی مخاطب می شود . البته این تنها نظر من به عنوان یک مخاطب است . شاید مخاطبین دیگر نظری غیر از این و البته صائب داشته باشند . من اما فکر می کنم شاعری که این قدر زیبا تفکر عاشقانه اش را به تماشا می گذارد و یک رابطه را کالبدشکافی می کند می تواند اوجهایی دیگر در ساحتهایی غیر از نفی مدرنیسم را هم چون اینجا رقم بزند :
از تو تنها حلقه ای طلایی
از من
نانی که به خانه آورده ام ، پیداست
مه در اتاق مان بیشتر شده
باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی
مه در اتاق مان
بیشتر شده
پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی :
من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی
قدرت شاعر در ساده گویی و البته ژرف نویسی در همین مثال به وضوح دیده می شود . اینها خصوصیات همواره مثبت شعر گروس است که گفتم برای خواندن ریز به ریز این خصوصیات شما را به این مقاله ارجاع می دهم که هدف گفته شدن زیبایی ست . خواندن این کتاب خوب را در فراوانی کتابهای متوسط شعر به شدت توصیه می کنم .
سطرها در تاریکی جا عوض می کنند – گروس عبدالملکیان – انتشارات مروارید – چاپ اول 1387 – 85 صفحه – قیمت 19000 ریال
_________________________________
- خیانت و دو نمایشنامه دیگر : خواندن اثری از برنده جایزه نوبل همیشه وسوسه انگیز است . البته بسیار شده که کتابی از این دست را بخوانیم واحساس غبن کنیم . این به خیلی چیزها بر می گردد مثل ترجمه شدن متن که خیلی از خصوصیات اش را به خصوص در متن های زبانی تحت تاثیر قرار می دهد ، فضای متفاوت فرهنگی نویسنده با مخاطب و ... .
اما هارولد پینتر در این کتاب آشکارا نشان می دهد که چرا برنده نوبل شده است . به خصوص نمایشنامه نخست کتاب «خیانت» اثری به شدت روانشناسانه و دقیق است . هر چند متن موردنظر از لحاظ ویزگی های فرمی نیز قابل بررسی ست اما به نظر من مهمترین نکته در اندیشه محوری درون مایه اتفاق می افتد . نمایشنامه در نه صحنه اتفاق می افتد و ترتیب زمانی صحنه ها معکوس است . به این معنا که صحنه نخست در سال 1997 و صحنه پایانی در 1968 اتفاق می افتد . این فرم اندیشیده ، سبب می شود که منظور نویسنده که کالبدشکافی یک اتفاق است به بهترین شکلی نمود پیدا کند . در واقع نویسنده زنجیره علتها را یک به یک وامی کاود و در زمان به سمت عقب حرکت می کند . این اجرای فرمی که در خدمت محتوا قرار دارد اثر را به شدت چالش برانگیز و قابل تامل می کند . همچنین در نمایشنامه ای دوم و سوم که کوتاه تر هم هستند ، به خصوص در نمایشنامه سوم ، ساخت دیگرگونه و نامتعارف متن به خوبی در خدمت درون مایه است . فضای منجمد نمایشنامه سوم - « خاکستر به خاکستر » - همراه با دیالوگ نویسی های فوق العاده اش که معجونی از احساسات گوناگون را به تماشا می گذارند به خوبی با یک صحنه فراموش ناشدنی که دیالوگ میان صدای ربکا و پژواک صدایش است به پایان می رسد و نشان می دهد که ترجمه خوب چقدر می تواند به داد یک متن زبان محور برسد . در پایان کتاب نیز نوشتاری در مورد این کتاب و اصولا شیوه نویسندگی پینتر هست که خواندنی ست .
خیانت و دو نمایشنامه دیگر – هارولد پینتر – ترجمه شعله آذر – انتشارات نیلا – چاپ یکم 1386 – 119 صفحه – 20000 ریال
__________________________________
- سمفونی رنگها : هر روز که می گذرد شعر جوان بیشتر و بیشتر جا باز می کند و صداهای تازه از همه جای ایران شنیده می شود . اما صداهایی هم هستند که علی رغم گذشت چندین سال از شنیده شدن شان از رتیبونهای گوناگون و نشریات مکتوب و مجازی کمتر به سراغ چاپ مجموعه مستقل رفته اند . گذشته از دلایل چنین رویکردی از سوی شاعر ، گمان دارم که به تعویق انداختن چتپ مجموعه برای یک شاعر تثبیت شده ، بیش از آن که سودآور باشد دردسر ساز است . به گمان من ، هر چند شعر تاریخ مصرف ندارد ، اما برخی ویژگی های فرمی به مرور زمان تر و تازگی خود را از دست می دهند و حلاوت روز نخست را ندارند . این البته بیشتر نشان دهنده ارزش فراتر محتواست ولی به هر حال هیچ شعر خوبی فاقد ساختار نیست و به هر حال نوآوری های ساختار و فرمی بخشی از نگارش هنری هستند .
امیر مرزبان سالهاست که شاعری شناخته شده در عرصه شعر جوان است . اما به دلایلی که برای نگارنده چندان معلوم نیست تا به حال تن به چاپ مجموعه آثار خود نداده بود تا اینکه امسال کتاب سمفونی رنگها در نمایشگاه کتاب عرضه شد .
سمفونی رنگها نشان از دغدغه های شاعری مرزبان دارد . مهمترین دغدغه او روایت است . مرزبان که در کنار شعر ، داستان نویسی را نیز تجربه کرده است ، بر روایت محوری در غزلهایش تکیه زیادی دارد . یک شمارش سر انگشتی نشان می دهد که لااقل نیمی از 90 غزل کتاب دارای یک روایت داستانی کاملا آشکارند و حتی در باقی آثار نیز یک خط روایی ناپیدا را می توان سراغ گرفت . به عبارت بهتر نیمی از شعرها دارای پرسوناژ ، دیالوگ ، گره افکنی و گره گشایی و سایر تمهیدات داستانی هستند . این رویکرد جدی به روایت نشان می دهد که مرزبان این شیوه را به عنوان فرم غالب و موردعلاقه اش برگزیده است . در باب روایت در شعر جمله درخشانی از بورخس وجود دارد که : « آینده از آن شعر-حکایت است » . البته به نظر می رسد منظور بورخس هم ناظر بر داستانهای شاعرانه و هم شعرهای دارای روایت است مثل بسیاری از آثار خودش . اما به هر حال نمی توان تاثیر روایت بر حفظ هارمونی اثر و همراهی مخاطب و نیز ایجاد وحدت عمودی در شعر را انکار کرد . چنان که پیش از این نیز در جاهایی اشاره کرده ام به گمان من روایت در شعر به سه شکل قابلیت حضور دارد .
الف - گاهی روایت ما در ذات خود شاعرانه نیست و یک موقعیت معمولی و به عبارت بهتر رئال را بیان می کند . در این نوع روایت شاعر با پرداخت شاعرانه اجزای داستان به یک جزءنگری شاعرانه می رسد . به عنوان مثال داستان بسیار نوشته شده غزل معاصر : مردی که به ایستگاهی می آید و منتظر قطاری ست که معشوق قصه را بیاورد و .... این روایت کاملا رئال است اما شاعر با تمهیدات شاعرانه اش فضای ایستگاه ، حس مرد ، دنیای زن ، مونولوگهای درونی و فضای ذهنی هر یک از پرسوناژها و ... را به شکلی هنرمندانه تصویر می کند تا شاعرانگی در یک روایت تخت ، به منصه ظهور برسد .
ب - اما گونه دوم وقتی ست که شاعر به سراغ یک روایت ذاتا شاعرانه می رود . روایتهایی که به خودی خود فضای سوررئال دارند و فراواقعی اند . مثلا جاندار انگاری دارند : درختی که سخن می گوید ، آشنایی زدایی معنایی دارند : بارانی که می خواهد از زمین به آسمان ببارد یا اصلا خیال گونه اند : ماهیگیری که به دریا می رود تا خورشید را صید کند و....
در واقع این جا روایت خودش به ذاته شاعرانه است و در نتیجه شاعر نیازی به پرداخت شاعرانه اجزا ندارد . به عبارت بهتر اینجا بیشتر کلیت متن شاعرانه است و شعر در کلیت متن اتفاق می افتد .
ج - گونه سوم شاعرانی قدرتمند را می خواهد تا این دو شیوه را بیامیزند یعنی هم پرداخت شاعرانه باشد و هم کلیت متن . مرور کنید قصه دخترای ننه دریای شاملو را یا مثلا شهریار شهر سنگستان را .
امیر مرزبان در سمفونی رنگها بیشتر معطوف به روایت های دسته نخست است . روایتهای تختی که پرداخت شاعرانه پیدا کرده اند هر چند در برخی آثارش با ایجاد یک فضای ذهنی به گونه دوم هم سرک می کشد مثل :
مربع از سر این سطرها قناری شد
غزل قلمرو یک بیت ابتکاری شد
یا :
شبی که دخترک توی قصه پرپر شد
دو تا فرشته پریدند و ... قصه از سر شد
به عبارت دیگر شاعر در این دست از اشعار با ایجاد یک فضای رویاگونه به روایت شاعرانه می رسد . اما در بیشینه اشعار این دفتر روایت از دست روایت های تخت دسته نخست است :
آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر
یک چارراه ساده و مردم به زیر چتر
چنان که گفته شد حداقل فایده روایت حفظ هارمونی متن و برانگیختن همراهی مخاطب به واسطه روایت و نیز حفظ وحدت عمودی شعر است . اما نباید از نظر دور داشت که شاعرانگی نباید از دست برود . به عبارت دیگر نباید به جای شعر با یک منظومه طرف شویم . این دامچاله به خصوص در مورد شعرهایی که با شیوه نخست و با روایات تخت سروده می شوند ، بسیار محتمل است . به عبارت بهتر در این دست از اشعار ، هر گاه شاعر از یاد ببرد که دارد شعر می گوید و داستان نمی نویسد ، شعر به ورطه نظم خواهد غلتید . به عبارت دیگر خالی شدن شعر از تصویر و تخیل سبب می شود شاعرانگی از دست برود . در شعرهای مرزبان هر چند این نکته پر بسامد نیست اما به هر حال گاه گاه دیده می شود :
می گوید آی حضرت آقا – سلام ، بعد
دیر آمدی برای دفعه چندم ، به زیر چتر
ترجیح می دهد برود دیرتان شده است
بعد از کلاس ساعت سوم به زیر چتر ...
یا :
آمد نشست و بر این میز ، طرح بلوزی که آبی ست
در چشم من جا گرفته ، مقصود این کار او چیست ؟
-آقا ببخشید ، لطفا ..! این کاغذ کوچکم را
از من بگیرید و امضا ، آنجا که یک ذره خالی ست ...
نکته بعدی شعر مرزبان توجه به اندیشه است . برخی شعرهای مرزبان کاملا اندیشه مدار و حتی فلسفه مدارند . مثلا این شعر را ببینید که کاملا بر اساس معیارهای زبان شناسی و نگره های فلسفی زبان ست :
کلمه اتفاق می افتد ، پس نگو «مرگ» چون که می میرم
پس نگو «بوسه» و نگو «آغوش» ، چون که یک روز از تو می گیرم
تا پایان شعر همین نگرش در حال شکل گیری و دیالوگ است که اتفاق فضایی شاعرانه را رقم می زند . اصولا حضور اندیشه در شعر زیباست اما به شرط آن که شعر از اوج ناخودآگاهی به ورطه خودآگاهی در نغلتد . به عبارت بهتر شعر به جای اندیشه ورزی به نمایش دانایی شاعر تبدیل نشود . مرزبان در بسیاری از شعرهایش در اندیشه ورزی موفق است اما گاهی نیز حاصل این گونه می شود :
یک روز گرم و معتدل ماه تیر بود
شاعر درون صفحه شعرش اسیر بود
دست اش میان صفحه شصت ویکم چکید
پایان داستان بد شاه لیر بود
این صفحه کوردلیا مرده بود و بعد
در زیر دار لشکر کنت وامیر بود
و سطرهای بعد قصه هملت شروع شد
تنهایی پرنس جوانی که پیر بود
برداشت یک قلم و سر سطرها نوشت ...
پولی نیوس پدرزن من هم وزیر بود
در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت :
اوفلیای خسته که از عشق سیر بود ...
چنان که می بیند درونی نشدن ماجرای هملت سبب شده است که مراعات نظیر شاعر بیشتر به عرصه به رخ کشیدن دانایی تبدیل شود و کارکرد اجزا شاعرانه نباشد . زیر همین مثال می شود به چند نکته دیگر هم اشاره کرد که در برخی شعرهای دیگر این دفتر نیز دیده می شوند :
- استفاده از لغات غیر فارسی : به نظر من ، حضور این کلمات چون به دایره واژگانی شاعر می افزایند و در ضمن دارای بار عاطفی و تداعی خاص هستند ، می تواند سبب افزایش فرصتهای شعری شود . اما برخورد شاعربا این کلمات از دو جنبه مهم است . یکی اینکه آنها را درونی کند وچنان نشود که از متن بیرون بزنند . به عبارت دیگر شاعر بتواند از آنها در خدمت شعر خودش و به نفع شاعرانگی استفاده کند و این واژگان نیز در کنار واژگان دیگر به هارمونی برسند و نه اینکه یک کولاژ زبانی شکل بگیرد . مرزبان گذشته از مثال فوق یا برخی مثالهای دیگر ، استفاده مثبتی نیز این کلمات داشته است مثلا :
تمام هفته منجر به یاس فلسفی ام
نداشت فایده پاشویه هگل بی تو
اما مثلا در همین شعر خوب این بیت هم هست :
نه ! گوشی تلفن را شکسته ام دیشب
که چیست فایده اختراع بل بی تو ؟!
واقعا اگر قافیه ما این نبود شاعر به یاد بل می افتاد ؟ ...و اصولا چه ضرورتی دارد ؟ ... به عبارت بهتر آوردن کلمه «تلفن» در مصراع قبل به تنهایی به «بل» اجازه حضور نمی دهد .
گذشته از ضرورتهای محتوایی کلمات لاتین ، شیوه نشاندن این کلمات در عروض و نیز نحوه ادای آنها نیز موضوع چالش براگیزی ست . برخی مثل نگارنده معتقدند که نحوه ادای کلمات غیر فارسی و به خصوص لاتین باید به لحن طبیعی کلام نزدیک باشد . به عبارت دیگر با همان فونتیک لاتین ادا شوند . مثلا «تاکسی» به نظر نگارنده اگر با لحن طبیعی کلام تلفظ شود ، دارای دو مصوت بلند است حال آنکه تبدیل آن به یک مصوت بلند ، یک مصوت ساکن (کوتاه) و یک مصوت بلند ، به معوج کردن واژه می انجامد و لحن طبیعی کلام را در شعر بر هم می زند . برخی دیگر ، که بسیاری از اساتید نگارنده را نیز شامل می شوند ، معتقدند که حضور کلیه کلمات در شعر تابع قواعد عروضی فارسی ست و نحوه ادای آن در زبان معیار ملاک نیست چنان که برخی کلمات فارسی هم گاه در فارسی با تخفیف بیشتری ادا می شوند مثل «خاک» . به هر حال چه نخستین نظر و چه دومی را بپذیریم باید در آثارمان این وحدت رویه را حفظ کنیم . نمی شود که گاه از شیوه نخست سود ببریم و گاه از رویه دوم . به عبارت دیگر ضرورت وزن نباید نوع نگاه ما را به واژه عوض بکند . در شعر مرزبان این وحدت رویه کمتر قابل مشاهده است . در همین شعر بالا می بینیم که «کوردلیا » از رویکرد اول و «اوفلیا» از رویکرد دوم و «پولی نیوس» در دو هجای کشیده «او» از هر دو رویه به شکل مشترک استفاده کرده است .
یا مثلا در برخی جاها اصولا شکل ادای کلمه به نفع قافیه یا وزن معوج شده است :
سلام خانم زیبای من چه می نوری !
اجازه هست برقصیم با تم ماژور
اجازه هست که خورشید مطلقا بشود
از آن نگاه پر از التهاب چشم تو کور ؟!
که کلمه «ماژور» اصولا به این شکل تلفظ نمی شود .
- استفاده از اعداد در شعر باید از منطق مشخصی پیروی کند به خصوص زمانی که تکیه بر این اعداد زیاد است . در همین شعر شاهد مثال 61 و 40 و 9 اعدادی هستند که لااقل نگارنده بار تداعی مشخصی برایشان ، با توجه به محتوای شعر ، پیدا نکرده است . یا مثلا در شعر «آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر» کارکرد شاعرانه تاریخهای متعددی که در شعر آمده است چندان واضح نیست و گمان نمی رود تبدیل هر تاریخی به تاریخ دیگر به معنای شعر آسیبی بزند . بدیهی ست که دلایل فرامتنی برای این همه تاریخ ، در تجربه شخصی شاعر ، محتمل است اما در این مقیاس وسیع توجیه کننده خوبی نیست .
زبان در شعر مرزبان معمولا ساده و نزدیک به نحو طبیعی کلام است که به خصوص در شعرهای حسی اش به ارتباط مناسب با مخاطب می انجامد :
دو راهی ام که تو یکسو ؟...نه در سوی منی
تو ایده آل دل انگیز جستجوی منی
یا :
اجازه می دهی این بار عاشقت باشم ؟
همیشه دُور تو باشم اگر چه دورادور
در همین مثالها مشخص است که شاعر با تسلط مناسب بر زبان می تواند به راحتی به هم حسی با مخاطب برسد ودر این راه از بازیهای زبانی مصراع دوم بیت فوق یا لحن مهربانانه و صمیمی بیت نخست به خوبی استفاده می کند . اما شاعر ما گاه با سهل انگاری دچار افتهایی هم در زبان می شود . مثلا حذف «را» ی مفعولی در چند جا و به خصوص در این شعر که فصاحت را کم کرده است :
کسی را در میان بادها گم می کنم هر بار و می بینم
پرستویی به دستان خودش سوزانده یک یک کل پرهایش [را]
زمان شمشیر بر می دارد و حتا زمین خنجر به پهلویم ...
به پایم می زند روز و شب تکراری ام هر دم تبرهایش [را]
...
و البته یک جا هم یک «را» ی اضافه :
چکار کرده ای این مرد تلخ تنها را ؟
خیال تو به دل من نمی نهد پا را ؟
«پا نهادن» فعل مرکبی ست که لازم است و نیاز به مفعول و در نتیجه «را» ندارد .
گاهی نیز شاعر دچار حشوهایی می شود که برازنده او نیست :
حکم تسلیم محض و تمکین بود
محتسب بغض «هجر و دوری» شد
یا دور شدن از فصاحت :
خدای من ....چقدر سخت ! نه !نمی خواهم !
تو وارث همه داغ این جگر باشی
یا باید گفت : همه داغهای این جگر ... یا : این همه داغ جگر ... یا هر چیز دیگری که به فصاحت بیانجامد .
یا در این غزل ترانه که اتفاقا حس وحال جذابی هم دارد :
موجای خسته دوباره سر به ساحل می زنه
یکی داره توی کوچه شما ول می زنه...
دور ماشینو گرفتن رو سرت گل می پاشن
یکی داره اون طرف واسه خودش کل می زنه
«ول زدن » به جای «ول گشتن» یا «ول بودن» و «کل زدن» به جای «کل کشیدن» چندان فصیح نیست .
اما به هر حال امیر مرزبان شاعری ست که اوجمندیها و ارجمندیهای شعرش غیر قابل کتمان است . در حقیقت همه آن چه گفته شد برخاسته از انتظاراتی ست که تصاویر بکر و پرداختهای زیبای این دست از ابیات موجب آن است :
سیپیدنویسی های درستی مثل :
واژه اصلا لال می ماند بگوید تو چقدر ...
بس که زیبایی دهانش مانده از تمجید باز
یا :
به چشمهات قسم می خورم که می ترسم
که سیل نوح بیاید ... عصای موسا را ...
تلمیحهایی درخشان مثل :
ارس شدی که بباری ، دوباره زنده کنی ،
برای من همه خاطرات سارا را ...
بخوان ! بخوان ! که صدایت به خاطرم آورد
دوباره قصه «ابن السلام» و «لیلا» را
یا تصاویر زیبایی از این دست :
شما شرابی ...میخانه ای ...لبی ... جامی
عزیر من ! عطش مانده در سبوی منی ...
و برکه های دو چشمم همیشه پر آبند
بچرخ داخلشان تا ابد که قوی منی
یا در این غزل ترانه زیبا :
انگاری هر کی میاد اونجا یه جوری گم می شه
جنگلای وحشی مازندرون ِ چشمهات
انگاری هر کی میاد اونجا ... یه جوری مُرده ، نه ؟
احتمالا میدون عاشق کشون چشمهات
این همه را گفتم تا به امیر مرزبان بگویم کاش به جای بیش از 90 غزل موجود در کتاب ، 60 کار برگزیده تر را ، آن هم با پیرایشی تازه به چاپ می سپرد تا غلظت شاعرانگی اش افزوده شود . و نباید از این نکته هم گذشت که تعجیل احتمالی در چاپ کتاب سبب شده است که متن سرشار از غلطهای چاپی ای باشد که برخی اوقات حتی وزن را به شدت دچار اختلال می کند و برای مخاطبی که با امیر مرزبان وسابقه او آشنا نیست ایجاد سوء تفاهم خواهد کرد .می دانم که به شهادت درخششهای شعری امیر مرزبان ، فرداهایی پربارتر فرا خواهد رسید .
سمفونی رنگها – امیر مرزبان – انتشارات ابتکار دانش – چاپ اول 1387 – 171 صفحه – قیمت 2000 تومان
________________________________
پنجم اینکه :
برای حسن ختام این متن مطول ،غزلی را بخوانید از بهروز سپیدنامه عزیز که لطف کرده است و در اختیارم قرار داده است . بخوانید و نظر بدهید :
بهروز سپیدنامه
شعله ی زیتون ( به کربلای غزه)
به سودایی که بفشانم غبار بودن خود را
به دریا میسپارم دیدهی پاروزن خود را
خدا را ای پیمبرزادگان بی خواب و تعبیرش
میان گرگها گم کردهام پیراهن خود را
دلیلی کو برافروزد چراغ از شعلهی زیتون
که من گم کردهام در باد و باران میهن خود را
زمستان است و قندیل سکوت و قریههای دور
که میمویند در مه آفتاب روشن خود را
ضریحی باید از دریاچههای خفته در باران
که بندد دختر ساحل دخیل شیون خود را
افق افراشت در چشمم طلسم آیینههای راه
تماشا میکنم با هر قدم برگشتن خود را
بهارا چتر خود بگشا فراز برگریزانم
که شاید شعله افروزم شبی خود خوردن خود را
****************
فردا روز دیگری خواهد بود ، روز گل و بوسه و ابریشم و لبخند ...
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
.
.. دیدی دوباره همه شاعران تو را در واژه هایشان فریاد کردند؟! ...نشسته بودی در مهمانی واژه و کلمات چون جوباری آرام و رام از گلوی قناری وش آن همه شاعر می ریخت در فضا و پژواک نام تو در پس پشت مهربانی آن همه مصراع ، قطره قطره ، بر روح مخاطبین می چکید ... عصاره نام توست ، غزل !...حالا شاعرش هر که! ... فرقی نمی کند !... باید وزن زیبایی تو را شناخت و قافیه لبت را و ردیف مژگان بلندت را ... بیت ها خودشان بنا می شوند بر بلندای شکوهت ... شعر به چه کار می آید اگر نامی از تو در آن نباشد ؟!... شاعر به چه کار می آید اگر شگفتیهای تو را تقدیس نکند ؟!... من به چه کار می آیم اگر در همه سروده ها رد پای زیبایی تو را پیدا نکنم ؟!... تنها تویی که تکرار می شوی در جشنواره نورانی کلمات ...
****************************
دوم اینکه:
در این وانفسای روزمرگی های همیشه ، هر کسی در هر جایی قدمی برای ادبیات بر می دارد شایسته سپاس و تحسین است .به خصوص که این قدم برای پویایی هر چه بیشتر شعر جوان باشد . دست مهربانانی که برای جشنواره شاعران شمال کشور (ادبیات ، نقطه سر مرز ) زحمت کشیدند می فشارم وامید دارم سال به سال جشنواره ای پرشورتر را برگزار کنند . بی شک هیچ کاری بی نقص نیست که کامل تنها ذات حضرت حق است و بس . پس یاد بگیریم که نیمه پر لیوان را ببینیم و تنها از دریچه بدبینی به پدیده های پیرامون مان نگاه نکنیم تا رمقی و حالی برای حرکتهای موثرتر آتی باقی باشد ....چنین باد .
*****************************
سوم اینکه :
- تورج بخشایشی شاعر توانایی ست که دورادور آثارش را می ستودم . فرصت دیداری که دست داد بیانگر این مهم بود که چه بسیار زیبایی ناشنیده در شعرهایش نفس می کشند به خصوص در مثنویها و غزل-مثنوی هایش ....خوشبختانه او نیز خانه ای در این دنیای مجازی دارد که ما را به ضیافت شعرهایش می برد . گمانم شما نیز با خواندن شعرهای او با من هم کلام خواهید شد . بخوانید پساغزل 1 را ....
- دو سه هفته پیش روزنامه جام جم دو شعر از حقیر را به همراه نقدی از جتناب آقای حمیدرضا شکارسری در صفحه شعر جوان پنجشنبه آورده بود. با سپاس از سینا علی محمدی عزیز به خاطر لطف اش ، برای همه دوستانی که شاید این صفحه را ندیده باشند ، فایل PDF آن را جهت داونلود می گذارم : اینجا را کلیک کنید .
در ضمن متن کامل اشعار – که به علت ملاحظات خاص یک روزنامه کثیرالانتشار حذف شده است – در این لینکها هست :
بهارانه های چای - خوب بد زشت - روشنای من
- شعرهای غلامرضا طریقی حلاوتی آشکار دارند . طنز زیرکانه در کنار عاشقانگی انسانی غزلهای طریقی شیرین شکری ست که چشیدن اش صفایی دارد . بی شک مخاطبین جدی غزل معاصر چندین غزل از او را در خاطره دارند و مزمزه می کنند . خوشحالم که او نیز دریچه ای به سوی شعرهایش برایمان گشوده است .شعرهای غلامرضا طریقی را اینجا بخوانید ....
******************************
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتابها :
- بادبادک باز : بی شک این کتاب «جنگ آخرالزمان » ماریو بارگاس یوسا نیست !...اما بی تردید اثری زیبا ، ساختارمند و در عین حال پرکشش است . ماجرای روشنفکری ادبی – و اصولا روشنفکری هنری – ما همان ماجرای سرنا را از سر گشادش زدن است !... جمله ای حماقت بار تر از این کلیشه روشنفکرنمایانه وجود ندارد که : اثری که مورد اقبال عام قرار بگیرد ، اثری عامه پسند و در نتیجه بی ارزش است !... در واقع ما فکر می کنیم که هنر همیشه دور از دسترس عامه مردم – یا به عبارت تحقیر آمیزش ، عوام الناس ! – است و تنها این ماییم که به عنوان روشنفکران بسیار اندیشمند و باسواد ، جوهره هنر را درک می کنیم !...در نتیجه هر چه همه زیبایی اش را می فهمند ، مزخرف است !...کلاس ندارد ! ...عوض اش هر چه دیگران چیزی از آن نمی فهمند برای ما کلی معنا و مفهوم متنی و بینامتنی و فرامتنی دارد !!....بگذریم !
غرض از این همه حاشیه رفتن این بود که اثر خالد حسینی رمانی هوشمندانه و دارای ساختار مناسب – با پاساژهای زمانی درست و حرکت خلاقانه در واقعیت و رویا – ست و طرفه آن که هرگز از یاد نبرده است که دارد داستان تعریف می کند !...بنابراین با اهمیت دادن به اصالت روایت سبب شده است که جذابیت داستانی متن سقوط نکند . به همین دلیل کتاب در سراسر جهان – والبته متاثر از ماجرای این روزهای افغانستان – فروشی خیره کننده یافته است . و درست به همین دلیل منتقد بسیار منورالفکر ما فکر می کند که با اثری بی ارزش طرف است !
شک نیست که در بادبادک باز، آمریکا به شکل یک بهشت موعود طراحی شده است ، شک نیست که برخی عقاید راوی شاید چندان با شریعت سازگار نباشد ، اما بی تردید منطق داستانی اثر و نیز سیر تحولات داستان همه اینها را دارای تاویل مناسب روان شناختی می کند به شرط آن که به دنبال آتو گرفتن از نویسنده نباشیم و حواس مان به شخصیت پردازی باشد !
خلاصه اینکه خواندن کتاب برای آنها که نخوانده اند توصیه می شود !...و البته در مقابل دیدن فیلم اش – در مقایسه با زیبایی های ادبی اثر - چندان توصیه نمی شود مگر اینکه دل تان بخواهد بازی زیبای همایون ارشادی را ببینید یا مثلا فیلمی هالیوودی با بهره گیری از زبان فارسی دری برایتان جالب توجه باشد – که هست !
در ضمن ترجمه ای که من خواندم بسیار روان و زیبا بود با واژه گزینی های دلپذیر .
بادبادک باز – خالد حسینی – ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده – نشر مروارید – چاپ دوم 1384 – 3900 تومان
_________________________
- موسیقی آب گرم : اگر دلتان می خواهد یک اثر کاملا متفاوت بخوانید و بعد هوای جنون به سرتان بزند می توانید نوشته بوکوفسکی را به صورت تک دوز مصرف کنید !! ...
این کتاب کوچک که قابل خواندن در یک نشست یکی دو ساعته است ، معجونی از مستی دائم با آبجوهای تمام نشدنی جناب نویسنده ، در کنار نظرات رندانه در باب پریشیدگی های جهان معاصر و طنزی سیاه و کشنده در باره همه چیز است از جنسیت گرفته تا مذهب از جامعه تا فردیت ...هیچ چیز و هیچ کس از زیر تیغ نویسنده عاصی رهایی نمی یابد و او همه را به یک تازیانه می راند !
می شود سیاه انگاریهای کتاب را با طنز اندیشمندانه اش مزه مزه کرد و به صراحت و تیزبینی نویسنده آفرین گفت وقتی که در داستان «شاعر بزرگ» در مصاحبه راوی با شاعری از هم گسیخته ، چنین می نویسد :
- به نویسنده های جوون چه توصیه ای داری ؟
- خوب بنوشن ، تنها نخوابن ، وسیگار زیاد بکشن .
- توصیه ات به نویسنده های کارکشته چیه ؟
- اون ها اگه هنوز زنده ان ، به توصیه ی من احتیاج ندارن .
- میلی که تورو وادار به شعر گفتن می کنه چیه ؟
- همون میلی که تو رو وادار به توالت رفتن می کنه .
- عقیده ات درباره ریگان و بی کاری چیه ؟
- من به ریگان وبی کاری فکر نمی کنم . این چیزها حوصله ام رو سر می بره . چیزهایی مثل سفرهای فضایی و بازی کریکت .
- پس به چی فکر می کنی ؟
- به زن های مدرن .
- زن های مدرن ؟
- اون ها نمی دونن چطوری لباس بپوشن . کفش هاشون وحشتناکه .
- نظرت درباره حقوق زنان در اجتماع چیه ؟
- هر وقت که اون ها حاضر شدن توی کارواش کار کنن ، پشت گاواهن راه برن ، عربده کش ها رو از تو کافه ها بیرون بندازن ، توی فاضلاب کار کنن ؛ هر وقت که حاضر شدن توی جنگ پ...تون هاشون رو جلوی گوله ستبر کنن ، من می مونم خونه ، ظرف می شورم و کرک های قالی رو پاک می کنم !....
(توضیح واضحات : (...) مورد نظر جهت درگیر نشدن با فیلترینگ واژگانی ست ! )
خلاصه اینکه این کتاب کوچک را بخوانید که لذتی بزرگ دارد . ضمن اینکه به نظرم مولفه های پست مدرن در آثار بوکوفسکی بسیار پررنگ اند . البته همان چه که در جهان پست مدرن نامیده می شود .
تا یادم نرفته ، ترجمه بهمن کیارستمی نیز ترجمه بسیار روان وخوبی ست ، هر چند یکی دو جمله را می شود بهتر نیز بازنویسی کرد. مثلا همین عنوان کتاب که به نظر می رسد همان « موسیقی آب داغ » یا حتی « موسیقی آب جوش » - اگر بخواهیم کمی آزادتر ترجمه کنیم – مناسب تر باشد در مقابل عنوان انگلیسی : Hot Water Music .
موسیقی آب گرم – چارلز بوکوفسکی - بهمن کیارستمی - نشر ماه ریز – 1380 –قیمت : 1300 تومان .
__________________________
- دارم به ساعت مچی ام فکر می کنم : شعر نیمایی قالب غریبی در شعر فارسی ست . همه از انقلاب نیما حرف می زنند و دنیای اندیشگی و واژگانی او را می ستایند و از جسارت او در فراهم آوردن زمینه گذر از شعر سنتی به نو سخن می گویند اما قالب پیشنهادی او که در حقیقت گذاری بین شعر سنتی و نو است متاسفانه نادیده انگاشته می شود . نگاهی به سروده های سالهای اخیر نشان می دهد که این ادعا گزافه نیست ؛ چرا که حجم زیادی از این آثار یا به نحله های نوکلاسیک شعر مثل غزلها و مثنویها و رباعی های نو و یا به شعر سپید و حجم و امثالهم تعلق دارد و شعر نیمایی مهجور مانده است . علت شاید دشواری شعر نیمایی باشد . اینکه باید هم موسیقی و وزن کلام را چنان حفظ کنی که دامن سخن به حشو آلوده نشود و هم درون مایه را چنان بیارایی که موجودیت شاعرانه متن کاستی نپذیرد . برخی بزرگان نظیر قیصر امین پور توانستند از ظرفیتهای این قالب استفاده دلنشینی ببرند و گاه آن قدر این استفاده درونی و نزدیک به طبیعت زبان بوده است که برخی مدعیان حتی وزن را گم کرده و شعرهای قیصر را سپید انگاشته اند ،چنان که از خود مرحوم امین پور شنیدم که برخی در نقدهایشان نوشته اند که «شعرهای سپید قیصر کیفیت غزلهای او را ندارند » (!!)
سید علی میرافضلی شاعری ست که ساکنان دنیای مجازی به خوبی او را می شناسند و شعرهایش را به صورت آنلاین خوانده اند . مجموعه مورد بحث در حقیقت گزینه آثاریست که شاعر در وبلاگ خود منتشر کرده است .
در نگاه نخست بارز ترین ویژگی فرمی اشعار ، قالب نیمایی سروده هاست . در کنار چند غزل و چارپاره – که خود گذاری بین شعر کلاسیک و نیمایی ست - ، حجم اصلی اشعار نیمایی ست و اتفاقا از آن دست نیمایی هایی که شاعر به راحتی و با تسلط دلپذیری بر وزن مخاطب را به میهمانی واژه وموسیقی برده است . بسیار کم می بینیم که وزن شعر شاعر و مضمون مورد نظرش را مقهور کرده باشد و در واقع غالبا با شعری پاکیزه مواجهیم :
اولش
یک نگاه ساده بو.د
یک نگاه کودکانه ای که تکیه بر غرور داده بود .
حالت عجیب آشنا شدن
با ترنم غریب درد همنوا شدن
پله پله این مسیر
سخت شد ،دراز شد
چکه چکه این نگاه
داغ شد ، نیاز شد .....
نکته دیگر اینکه شاعر علاوه بر موسیقی وزن بسیار متمایل به استفاده از موسیقی کناری قافیه هم هست ؛ چنان که در همین شعر فوق نیز قابل مشاهده است . به نظر نگارنده برخی اوقات این اصرار استفاده از قافیه، شعر را به سمت تصنع برده است :
باران شود در غبار
با معنی خود در آی
بی ابر ببار .
نم نم خیسم کن
ارزانم .
ارزانی من باش و نفیسم کن .
یا
نامه که آمد
زمزمه دستها هلاک و هبا بود .
نور که امد
پنجره چشمها غبار هوا بود .
اما چنان که گفته شد این لحظات افول در شعر میرافضلی پرشمار نیستند .
نکته برجسته دیگر که به شکل یک ویژگی زبانی در مجموعه حاضر است و شاید بتوان حتی از آن به عنوان پیشنهاد اصلی شاعر در این مجموعه سخن گفت ، ادغام زبان عامیانه و گفتاری و حتی شکسته با زبان نوشتاری و حتی ادبی ست :
زخم تن است و شاید بهتر شود دوباره
یاران ! چه چاره سازم با روح پاره پاره ؟
با آن غرور رعنا ، یارب عنایتی ، تا
نومید برنگردد – این بار – دست چاره
...
مشغول خویشتن را گوشی به حرف ما نیست
فریاد از این ترافیک ، این خط و این شماره ...
یا :
ای روبراه ! خستگی ام را تکان بده
در بادبان بپیچ و به امواج جان بده
تا این جزیره هیچ نگاهی نمی رسد
باران ببار بر من و رنگین کمان بده
...
در جرعه تو حنجره ام بازتر شده ست
دستت درست ، باز ازین استکان بده
دستان مان... - که لال چپیدند توی جیب -
را ... (ضایع است ، حرف زدن یادمان بده )...
...
باید از این جزیره سفرکرد – لعنتی !
باور نمی کنی که چقدر حالمان بده ( که البته بهتر بود «چقد» نوشته می شد . چون اینطور خوانده می شود . )
یا :
در دوزخ خود اسیر بودم اینجا
بی منظره پشت میله ایی که نوبد
شش ماه تمام گیر بودم اینجا .
در تمام مجموعه می توان نشانی از این رویکرد را سراغ کرد . مثل هر تکنیک دیگری این یکی نیز می تواند هم به تعالی متن کمک کند و با ایجاد طنزی دلنشین به انتقال درون مایه مورد نظر بیانجامد و هم می تواند در صورت عدم به کارگیری مناسب به افول شعر بیانجامد . در مثالهای فوق این روش به کمک شعر آمده است اما مثلا در شعر زیر به نظر نگارنده این رویه به نفع شعر نبوده است :
آتشی که سالها
زیر خاک بود و خواب رفته بود
باز هم جوان شده ست و
جون گرفته است ....
یا:
و آنها که گوشه گیرند ، موج ترا اسیرند
سامان عافیت نیست حتی درین کناره
چشمان بی گناهت ، گاهی زلال مهتاب
آیینه نگاهت ، گاهی پر از غباره
....
نکته مهم دیگر تاکید شاعر بر استفاده از زنجیره تداعی هاست . این تداعی ها گاه لفظی و گاه معنایی ست ،گاه درون متنی و گاه فرامتنی و در اکثریت قریب به اتفاق موارد به قدرت شعر افزوده است :
موج انفجار اگر رسید
خشت و آهن و امان و عافیت
سرش نمی شود .
هر چه هست خاک می کند
خانه های شهر را
نقشه های عقل را
در سه سوت پاک می کند .
( علاوه بر استفاده دلنشین از ترکیب عامیانه «سه سوت» رابطه سوت با موج انفجار و نیز رابطه خاک کردن با خشت و خانه و انفجار و نیز تداعی ترکیب « خاک کردن» به معنای شکست دادن که با نقشه های عقل ارتباط دارد ، جالب توجه است )
یا :
ماه آمد و عروس درختان باغ شد
آیینه جلوه کرد و شبم چلچراغ شد
دستی زدم در آب و سراسیمه گر گرفت
ماهی حوض رفت و دلم نقره داغ شد .
( این شعر که شعر نخست مجموعه هم هست به نظر نگارنده بهترین شعر مجموعه است به دلیل همین تداعی ها و به خصوص تداعی های بین متنی اش. هیچ یک از پرسناژهای شعری اثر رها شده نیستند و همه اجزا تا پایان این شعر – که شعری بلند نیز هست – به کنش و واکنش مشغولند و فراموش نمی شوند . می شود این شعر را از این نظر با شعر کوچه فریدون مشیری مقایسه کرد . در مثال فوق که بند آغازین شعر است دو نکته جالب وجود دارد . اول ارتباط «گر گرفتن» با «نقره داغ» و دوم رابطه «حوض» با «نقره» و تداعی فرامتنی حوض نقره که در افسانه های ایرانی جایگاهی ویژه دارد . )
چنان که گفتم این ویژگی در مجموعه بسیار متواتر است و جهت پرهیز از اطاله بیشتر کلام به همین مثالها بسنده می کنم .
از ویژگی های دیگر اثر طنز ملایم اکثر آثار ، وفور عاشقانه ها و نیز تلاشهایی گاه گاه در جهت گذر از قافیه – در برخی از غزلها – و مواردی از این دست است . در مورد نکته اخیر تنها باید اشاره کرد که این تکنیک هم گاهی مفید فایده بوده است و گاهی نه . مثلا در همان شعر زیبای «جزیره » قافیه بیت آغازین و پایانی چنان که در بالا آمد ، این چنین است :
ای روبراه ! خستگی ام را تکان بده
در بادبان بپیچ و به امواج جان بده
...
باید از این جزیره سفرکرد – لعنتی !
باور نمی کنی که چقدر حالمان بده
که استفاده خوبی ست چرا که ضرورت معنایی بد حال بودن به قافیه و ردیف نیز سرایت کرده است . اما مثلا در غزلی به نام « موجه» به نظر نگارنده هیچ دلیل موجه ای برای بی قافیه شدن غزل و تنها متکی به ردیف بودن پیدا نمی شود :
ای دقیقه شیرین ! امشب از تو لبریزم
وی حقیقت دیرین ! امشب از تو لبریزم
جوش خورده ای با من مثل خون و اکسیژن
ناگزیر نا ممکن ! امشب از تو لبریزم
در رگم بریز ای ماه! ای تپیدن دلخواه
حس و حال نبضم را امشب از تو لبریزم
...
به نظر من تنها با تاکید بر جنون شعری نمی شود به این نتیجه رسید که شعر قافیه نمی خواهد و ضرورت معنایی محکم تری باید وجود می داشت .
خلاصه سخن آن که مجموعه « دارم به ساعت مچی ام فکر می کنم » مجموعه هدفمندی ست چه در زمینه پرداختهای ساختاری و تکنیکی و چه در زمینه درونمایه و اندیشه های شاعرانه . این هدفمندی هر چند گاه گاه فرصت شاعرانگی را سلب کرده است اما هرگاه شعر دستادست ساختار و تکنیک و درون مایه به رقص آمده است ، حاصل کار در ذهن مخاطب قدرتمندانه جاخوش می کند؛ که از این دست لحظات در این مجموعه فراوان است .
دارم به ساعت مچی ام فکر می کنم – سید علی میرافضلی – نشر نزدیک – 1386 – قیمت 2600 تومان
***************************
پنجم اینکه : امروز سه شعر از شاعری برایتان می گذارم که به جد معتقدم انتشار قریب الوقوع اثارش می تواند اتقافی در غزل جوان معاصرمان باشد . سید محمد علی رضازاده نام درخشانی در غزل مازندران و کشور است که به واسطه حجب و حیای ذاتی اش چنان گوشه نشین است که همین اندک کارهای منتشر شده از او تنها نتیجه اصرار دوستان بوده است . کاش او کمی بیشتر به انتشار و معرفی شعر خود به جامعه اهمیت بدهد و سرعت ببخشد . سه غزل جدید از او را بخوانید تا با من هم عقیده شوید . ضمن اینکه غزل سوم کاملا داغ است ! ...و بلافاصله بعد از سروده شدن در اختیار حقیر قرار گرفته است و بنابراین در هیچ جای دیگری منتشر یا خوانده نشده است :
می ریزد از پیاله چشمت شرابها
از زلف تو گرفته جهان پیچ و تابها
پلکی زدی و صبح نخستین پدید شد
پیش از تولد همه آفتابها
با حرکت لب تو سخن آفریده شد
ای زنده از تو جمله به جمله کتابها
جوشید زیر پای تو. از قطره نخست
اوراد جاری ادبیات آبها
با گریه خنده ات هیجان را شناختم
ای اخم تو جهنم اهل عذابها
در ابرها عصاره انگور ریختی
باریده بر مزارع گندم شرابها
نان می خورند ومست به بازار می روند
افتاده از شمایل مردم نقابها
گاهی به شکل شاخه گلی می رسی به دوست
گاهی گمی میان سوال و جوابها
[]
تا چند آرزوی خودم را غزل کنم
کی می رسد حقیقت تعبیر خوابها
تا چند نان خالی و خون جگر خورم
تا چند ریزه خواری عالیجنابها
خود را ستاره ها به زمین پرت می کنند
زیباست خودکشی به مرام شهابها
لینک شعرخوانی شاعر : داونلود کنید. (مصراع آخر شعر بعد از شعرخوانی با تصحیح در یک واژه همراه شده است که در متن مکتوب اعمال شده است و نسخه نهایی اثر است .)
__________________________
تو : عقربی که در قمرم راه می رود
تو : دشنه ای که در جگرم راه می رود
گیسو رها نکن به سراغم نیا بد است
دیوانه ای درون سرم راه می رود
این روزها زمین و زمان خانه های شهر
من ایستاده دور و برم راه می رود
می بینمت به خواب و عجیب است در پی ات
هر شب دو پای در به درم راه می رود
می خواستم که گل بخرم دیدمت به راه
اصلا گلی که من بخرم راه می رود
این فکر پیر توی سرم هی عصا زنان
«شاید که از تو دل ببرم» راه می رود
من بمب خنده عقب افتاده ها شدم
دیوانه ای درون سرم راه می رود
لینک شعرخوانی شاعر : داونلود کنید.
______________________________
لباس خنده کنار درخت می شویی
به گریه ، نحسی امسال سخت می شویی
نشسته صورت ماه تو روی حسرت آب
دلت گرفته و با گریه رخت می شویی
از آب غصه اگر تشت ِسینه پر کردی
لباس ِچرک ِمن ِشوربخت می شویی
[]
تو باز ملحفه ات را به سر کشیده ای و
به گریه صورت خود روی تخت می شویی
_____________________________
عاشقانگی تان پاینده باد در معیت هزار بوسه .
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
... هلال را لا به لای ابرها جستجو می کنند و دیده و ندیده عید را فریاد می زنند و پا می کوبند و می خورند ومی نوشند و ...
تو ، بی خیال همه این قصه ها ، یله دادی روی تشک ابری و پاهایت را انداخته ای روی هم و خبرهای فضانورد زن ایرانی را از روزنامه می خوانی و چای می نوشی و ...
... نمی شود با دیدن بدرِ ماه، عید را اعلام کرد ؟! ...کور بشوم اگر ندیده باشم ! ...به فتوای من همه این روزها عید فطر یک عمر روزه است !...باور کن !
دوم اینکه : حمید نوشته است :
دوم اینکه : این بار دیگر خیلی [ضربدر دو!] تاخیر داريد !... البته نسبتا موجه نيست!! اما با این حال باز هم ...!
راست می گوید ...یک ماه دیگر خیلی زیاد است !...اما شما حساب کنید این ماه رمضانی ، این وبلاگ بنده خدا هم روزه بوده است ... یک جور روزه سکوت !یک جور مرور ! ... همیشه هزار بهانه است که دستت به نوشتن نمی رود ...چنان که برای نوشتن هم هزار و یک بهانه است و به همین خاطر هم می نویسیم و می خوانیم ! ... همین !
سوم اینکه : گلایه ام را هم بگویم تا دلم سبک شود این دم عیدی !... بزرگ ترین جذابیت دنیای مجازی تعامل و گفتگوی دو و چند جانبه است ...سکوت در صفحه نظرخواهی ها و کامنت ها تنها یک معنا دارد ؛ اینکه ما بر سر این دنیا نیز بلایی مشابه با دنیای واقعی فروآورده ایم : تک گویی و بی تفاوتی ! ... بعضی وقتها این سکوتها بدجوری آدم را آزار می دهد ...باور کن !...بی شک مقصودم از سکوت تعدد کامنتها نیست !..کیفیت کامنتها ست و اینکه اصولا چقدر ارتباط بین آنها و متن اصلی وجود دارد ...اگر نه که ما ایرانیها آخر تعارفات و چاق سلامتی های روزمره ایم !...نیستیم ؟!
چهارم اینکه : مجموعه ترجمه اشعار نزار قبانی با نام «بر تابی از ترانه» دارد آخرین مراحل انتشار را از سر می گذراند ... مجوز کتاب دریافت شده وصفحه آرایی آن نیز به پایان رسیده است و یکی دو روز دیگر زیر چاپ می رود ... حسن علیشیری عزیز خیلی برای این کتاب زحمت کشیده است و من تا همیشه شرمنده اش هستم ... نکته برجسته در صفحه آرایی کتاب پرداختهای گرافیکی هر صفحه و هر شعر به طور مجزاست که کار دلپذیری از آب در آمده است فعلا طرح جلد کتاب را داشته باشید تا خبرها وعکسهای تکمیلی تر !
پنجم اینکه : بپردازیم به معرفی کتاب...
-انجیل به روایت جلیل : گمانم نیازی به معرفی من نداشته باشند ! ...نه جلیل صفربیگی عزیز و نه کتاب مذکور !...گمانم همه دوستان وبلاگی تا به حال این کتاب را خوانده وشیرینی اش را درک کرده اند ...اما از آنجا که معتقدم که کار خوب را باید پاس داشت و از سوی دیگر هیچ نوشته و نظر و نقدی در عرصه وبلاگستان برای این کتاب ندیده ام در حای که معتقدم خیلی ها در درون خود توانایی های این کار را ستوده اند و بی رحمانه – تاکید می کنم که بی رحمانه ! – سکوت کرده اند پس این چند خط را می نویسم که لااقل حقیر جز ظالمین نباشم ..!
صفربیگی کتاب به کتاب رشد خود را به رخ کشید ...نگاهی اجمالی به 4 کتاب این شاعر نشان می دهد که سیر تکوینی پختگی در آثار او قابل بررسی ست . «هیچ» مجموعه ای بسیار خوب بود چنانکه انجیل به روایت جلیل نیز هست . اما مشخصه های سبکی شاعر در کتاب اخیر نمود بیشتری دارد و انسجام تصویری و معنایی و مضمونی دلپذیرتری را به منصه ظهور رسانده است .
کماکان طنز جلیل بی داد می کند :
دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد
چیزی که این طنز را این قدر پذیرفتنی کرده است ، به نظر من روانی و صمیمیت لحن شاعر در کلیت شعر است . در همین مثال فوق الذکر سه مصراع نخست از لحاظ بیانی و معنایی راستایی را ایجاد کرده است که مصراع چهارم با تکیه کلامی عامیانه ، سر جای خودش باشد و بیرون زدگی نداشته باشد .
نکته جالب دیگر در این کتاب ، رویکرد شادمانه عشق در نیم بیشتر آثار کتاب است . به نظر من حجم اثار عاشقانه شادمانه نه تنها در دوره اخیر ، که به هزار و یک دلیل جامعه – روان شناختی ، که در طول تاریخ ادبی ما ، بر خلاف بسیاری از فرهنگهای دیگر ، بسیار کمتر از ادبیات عاشقانه غمگنانه است . قصد بحث بر سر خوبی و بدی یا حتی چرایی این موضوع را ندارم اما به شدت معتقدم که غیبت شادمانی در عشق معنایی جز نابودی و اضمحلال فردیت و در نتیجه خود عشق نخواهد داشت . از سوی دیگر نشان دادن زیبایی ها و شادمانی ها ، ان هم در درخشان ترین شکل اش که در عشق نمود می یابد ، به دنیای دیوانه دیوانه دیوانه غمناک امروز ، هنری ست که آثار اجتماعی فراوانی را می تواند داشته باشد .
چه این بحث اجمالی را بپذیرید و چه نه ، نمی توانید انکار کنید که یک رباعی این گونه جگر آدم را حال می آورد و لبخندی ، و نه تلخ خندی یا حتی کج خندی ، بر گوشه لبت می نشاند و ...:
دل می شود از تو قرص با یک بوسه
احوال مرا بپرس با یک بوسه
لبهای تو نسخه مرا پیچیدند
صبح و شب و ظهر ، قرص با یک بوسه
از اینها که بگذریم بزرگترین ویژگی کتاب نسبت به کتابهای پیشین شاعر ، استفاده های به جا از تکنیکهای متفاوت و ظرافتهای شعری بسیار است که حساسیت و دقت و تعامل مخاطب را طلب می کند ...این ویژگی ها که نقدی مفصل تر را می طلبد ، هم در فرم شعر و هم در مضمون پردازی آن اتفاق افتاده است و به نظر نگارنده در اکثریت قریب به اتفاق موارد موفق بوده است . هر چند شاید برخی از منتقدین رباعی هایی از این دست را نپسندند :
با دیدن تو دست و دلم می لرزد
زیبایی تو چقدر وحشتناک است
انگار که چالره ای ندارم دیگر
دختر ! پدر تو بود چوپان می خواست
اما به گمان من فرارویهای شاعر در این شعر ، که شاید جسورانه ترین فراروی موجود در کتاب باشد ، دارای الزامی معنایی ست . در حقیقت این آشفتگی شعر ناشی از آشفتگی راوی ست و در حقیقت بیانی تصویری و فرمی از مضمون مورد نظر شاعر است . همان ماجرای «قافیه اندیشم و دلدار من ...» . بی شک زیاده روی و گرته برداری از چنین شیوه ای موجب نفی غرض خواهد شد ، و منتقدین محترم نیز از آینده این راه می ترسند و به همین خاطر آن را نفی می کنند اما باید توجه داشت که شاعر و این شعر خاص در این میان گناهی ندارد که به چوب مقلدینی که از این پس و به مجوز صحت و سلامت این شعر سر خواهند رسید ، رانده شود !...به نظر من مثل هر نکته دیگری در شعر ، برخورد کاشفانه با واژه رکن رکین موجد شاعرانگی ست و بنابراین وقتی در این شعر خاص این برخورد کاشفانه دارای بار حسی و معنایی مناسب برای خواننده است باید آن را ستود و آینده را به آینده واگذاشت ! ...چنان که هر تصویر و مضمونی وتکنیک و حتی واژه ای نیز در چرخه تقلیدهای بی پایان تکرار شده است اما همیشه نمونه هایی که استفاده ای صحیح و به جا از آنها داشته اند ، زیبایی خویش را به رخ کشیده اند ....گفتم که بررسی ریز به ریز نکات تکنیکی این اثر مجالی بیشر می طلبد ...باشد که این مجال فراهم آید ...
انجیل به روایت جلیل – جلیل صفربیگی – اسفند 1384 – 60 صفحه - قیمت 10000 ریال
_______________________________________
- بر پنج سیم موازی ، گنجشکها...: مجموعه غزل سیامک جهانبخش ، کتابی قابل تامل است . از لحاظ فضای کار ، غزلها بیشتر در گروه غزلهای فرم و اگر بخواهیم بهتر بگوییم غزلهای راوی قرار می گیرند . تاکید بر روایت پررنگ ترین عنصر این دفتر غزل است و اتفاقا این روایتها معمولا اگر چه ساده اند و کم پیچش اما خوب شکل گرفته اند :
قرار بود بیایی ولی نه این ساعت
چقدر منتظرت مانده ام و تو راحت
قدم زنان و چه بی فکر می رسی و سلام –
نکرده « حوصله اصلا ندارم » و صحبت
همیشه یک طرفه با دیالوگی کوتاه
تمام می شود اما منم که یک ساعت
همیشه زود می آیم که منتظر باشم
همیشه دیر می آیی که باز این مدت
دلم به شور بیفتد ، هزار راه که تو ...
هزار بار به شیطان به فکر بد لعنت ...
از زاویه ای دیگر هم می شود به شعر نگاه کرد . می شود گفت که روایت هایی از این دست بار حسی خوبی دارند اما بار تصویری و شاعرانه و کاشفانه زیادی نه ! ...این البته نظر نسبتا درستی ست اما جهانبخش نشان داده است که در بسیاری از غزلهایش توانایی ارائه آمیزه ای از روایت و احساس و مضمون پردازی را دارد . این غزل او را حتما شنیده اید که غزل نخست این دفتر نیز هست :
نشسته یا ننشسته اگر چه با اکراه
درشکه راه می افتد تَ تَق تَ تَق ناگاه
به خود نیامده در دور اول میدان
تمام نقش جهان با تو می شود همراه
مناره دست تکان می دهد میان غروب
همین که دور دوم می رسی به مسجد شاه
سکوت جاری فیروزه ای گنبدها
تو را از آنچه گذشته است می کند آگاه
....
شاید نقدی که لازم به ذکر باشد سهل انگاریهای گاه گاه شاعر در پرداخت تصویریا بیانی شعر است که سبب شده است یکدستی در برخی اشعار کم شود .جهت جلوگیری از اطاله کلام در هر مورد به یک مثال اکتفا می کنم :در غزلی با مطلع
بعد از آن اتفاقی که افتاد
خسته از چشمهای پریزاد
که غزلی خوب و روایی ست و لحنی روان و سلیس دارد بیت پایانی این گونه است :
حالا دوباره هرت بکش ، بی خیال شو
بگذار توی ضبط به یادش نوار شاد
کمی دقت و شاید سخت گیری به ما نشان می دهد که چرا مصراع دوم به اندازه مصراع نخست سلیس نیست . اتفاقا چیزی که سبب می شود لحن مصراع دوم دست انداز خود را نشان بدهد و مخاطب دنبال ایراد بگردد روانی بسیار زیاد مصراع اول است . اگر دغدغه وزن نبود شکل سلیس مصراع دوم چنین بود : «بگذار توی ضبط به یادش نواری شاد» یا مثلا «بگذار توی ضبط به یادش یک نوار شاد»...
یا در موارد تصویری غزلی با مطلع :
صبح پشت کرکره ، آن طرف تر از حیاط
یک ردیف تیر برق ،سیم های ارتباط
با قافیه هایی دشوار و البته زیبا شکل گرفته است چنان که : « یک بساطی شلوغ نبش بانک صادرات » ..اما بازخوانی شعر در خوانشهای دوم و سوم ، زمانی که زنگ قافیه های نو رنگ باخته است و مضمون و مضمون پردازی و تصویر رخ می نمایاند ، شعر را دچار چالش کم تصویری و کم حرفی می کند و روایت شاعر توانایی ایجاد شاعرانگی را از دست می دهد .
اما همچنان معتقدم در مجموعه شعرهای سیامک جهان بخش آثاری خوب از این دست در اکثریت اند :
با چهره های درهمشان زیر چترها
گم می شوند رهگذران زیر چترها
حتی بدون مکث فراموش می شود
اینجا عبور تند زمان زیر چترها
بی ردی از بهار ورق می خورد هنوز
تقویم برگ برگ خزان زیر چترها
تا عصر با هم اید و دل از هم نمی کنید
تنگ غروب گریه کنان زیر چترها
باران تمام می شود و خسته می شوید
از عشقهای کوچکتان زیر چترها
بر پنج سیم موازی ، گنجشکها ... – سیامک جهانبخش – انتشارات نقش مانا –چاپ اول 1384 - 60 صفحه – قیمت 800 تومان
______________________________________
- خاله تولا : شاهکار میگوئل د اونامونو ، بنا به روایت طرح روی جلد کتاب ، کتابی سرشار از ریزه کاریهای روان شناختی است. اینکه روند تصمیم گیری در آدمها متاثر از چه عواملی ست و اینکگه چگونه یک تحلیل غلط می تواند زندگی چندین انسان را دگرگون کند . اتفاقا به همین دلیل طنزی غریب و دهشتناک نیز شکل می گیرد : اینکه شاید تمام آن چه در زندگی بر ما می رود ناشی از یک سو تفاهم و کج فهمی احمقانه باشد ! و مایوس کننده تر آن که شاید این سو تفاهم و کج فهمی از ناحیه ما نباشد!!...خاله تولا حکایت انسانهایی ست که روابط خود را بر اساس هیچ بنا می کنند و بر اساس هیچ زندگی می کنند و بر مبنای همان هیچ برخاسته از بی اندیشگی ، می اندیشند و در نتیجه اندیشه هاشان راهی جز هیچ را نمی پیماید !...نکته بارز همین اندیشه کردن بر اساس فقدان اندیشه است ! ...یعنی آن گاه که فردی بر اساس داشته هایی غلط که برخاسته از جهلی خواسته یا نا خواسته است ، به تجزیه و تحلیل آن هم با اندیشه ای ناکارآمد و بی تجربه دست می زند و به خیال خود عاقلانه ترین را ه را بر می گزیند و سپس لجوجانه و بی اعتنا به همه چیز ، با اعتقادی کامل به آن دست می یازد !...در چنین شرایطی هر چند حماقتی بزرگ شکل گرفته است اما هنرپیشه نقش اول و قربانی اصلی این داستان کمیک - تراژیک کسی ست که معصومیتی اساطیری چهره خوشبخت اش را پوشانده است ، معصومیتی که بیشتر در نتیجه بلاهت است تا هر چیز دیگر ! ...خاله تولا رمانی در گیر کننده است درباره عشق و روابط انسانی و مفاهیمی چون خوشبختی و موضع گیریها و تصمیمهای انسان درباره آنها... شاید وقتی این کتاب را خواندید از چیزهایی که در باب آن نوشته ام تعجب کنید! ... و اتفاقا نکته درخشان نویسندگی اثر نیز همین است که یک زندگی را برای شما تصویر می کند و تا حد امکان از قضاوت می گریزد تا شما به مدد اندیشه خود داور این دنیای برساخته باشید ....داوری من این گونه بود تا داوری شما چه باشد !
خاله تولا – میگوئل د اونامونو – مترجم : منیره شعاری – انتشارات رادمهر و شهر خورشید – چاپ اول بهار 1385 - 141 صفحه - قیمت : 1650 تومان
______________________________________________
ششم اینکه : به تلافی این یک ماه به روز نکردن ، چند شعر کوتاه و یک شعر بلند از شاعر جوان هم دیارم سید رضا سیدحسینی بخوانید و لذت ببرید ....او را و شعرش ظریف و هوشمندانه اش را خیلی اتفاقی شناختم ...خودش را زده بود به میز اداره ! ...مثل یک کارمند ساده ! ...
هواپیمایی که خودش را به آسمان زد
کشتی ای که خودش را به دریا
اتوموبیلی که خودش را به خیابان
خودم را به آینه می زنم
خودم را به لباسهایم
به کتابها
خودم را به خیلی چیزها می زنم
خودم را به اداره می زنم
به میزم
خودم را به امضاهایم می زنم
و هنوز
بوسه بیکار است
تلفن بیکار است
ادرس بیکار است
اداره بیکار است
خودم را به هر چه بزنم
آمار بیکاری را بالا برده ام
حالا تو فکر کن خسته ام می کنی
من فکر می کنم تو تنهایی ام را رعایت می کنی
و هی آمار بیکاران بالا برود
باید نامه ای به مادرت بنویسم
باید به حالت اشتغال کمک کند
من باید سفارش شوم
و گرنه
می افتم روی B.B.C
C.N.N پخشم می کند
جهان ِسوم ِاینجا
من به شخصه گروهکم
من اصلا بالقوه منفجره ام
می توانم تلفن ها را بجوم
آدرس ها را اشغال کنم
و باعث شوم اداره غیبت کند
باید نامه ای به مادرت بنویسم
اینطوری هواپیماها یواش می افتند
یا کشتی ها در اعماق کم
و اتومبیلها زخم های سطحی بر می دارند
دارم می گویم خودم را به یک چیزی می زنم
یکهو !
************
ساعت دو بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت سه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت ...هر چه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
و همه ساعت ها
به مچم بسته شدند .
********
چشمان تو
حروف را بی استفاده می کند
کافی ست نگاه کنی
و فارسی ساکت شود
********
برای آسمان ِتنها
پروازِ بی ربط ِپرنده ای
کافی ست
********
همین که امضا کردم
از دست اش دادم
امضایم را می گویم
********
چقدر ندارمت
چقدر نیستی
باید صورتهای اضافه را پاک می کردم
باید آدرس صورتت را
به همه عکسها می دادم
********
یک جرعه مو داشت باد
یک جام روسری داشتی تو
یک جهان تشنگی دارم من
********
آینده امنیت نداشت
گذشته مرده بود
حال از دست می رفت
********
قلبت طاقتم را نداشت
طاقتم تو را
********
زیبای من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهای مان
به پاورقی برویم
با یک ستاره
آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
چقدر .
*******
ابر برای خودش شکل درست می کند
من فکر می کنم شبیه توست
تو فکر می کنی شبیه من
ولی ابر برای خودش شکل درست می کند
*******
آسمان به ابر آلوده بود
ابر به باران
باران به چتر
چتر به من
و ادامه این آلودگی غمگین می شود
وقتی بی دلیل
به تو نمی رسد
(همه اشعار از سید رضا سید حسینی)
___________________________________
فعلا همین قدر بس است ! ...تلافی این یک ماه در آمد بلکه هم بیشتر ! ... باقی اش باشد برای بعد !
کاش هماره نه دیر برسید و نه زود ! کاش همیشه درست سر وقت باشید !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
....معجزه که شاخ و دم ندارد ! ... همین که تو می خندی و باران نت از گلوگاه نمناکت می ریزد توی گوش کوچه های شهر و هزار هزار شکوفه یاس از تمام خانه های شهر گردن می کشند ببینند این غوغای شبانه کدام محبوبه شب است ، معجزه ای تمام و کمال رخ داده است ! ...حالا بگذار خیل معاندین این پیامبر یک لاقبا چشم خود را ببندند بر این همه و دلشان خوش باشد به عطر تی رز ! ... من دهانت را می بویم ، شاید گفته باشی دوستت دارم !... آن وقت با بوسه ای کشدار ، هزار هزار «دوستت دارم» می آفرینم تا همهمه این همه فریاد، خواب هر چه لامذهب ِلاعشق را پریشان کند !... تو معجزه کن !...باقی اش با من !... من ِ یک لاقبای چوپان ِ این رمه واژگان فراموش شده عاشقانه !... تو معجزه کن !... من بت های سنگی این همه عطر متقلب را می شکنم ! ... تو فقط معجزه کن !... بخند !... همین!... باقی اش با من !
دوم اینکه : دیر به روز کردن این بار، بر عکس همیشه ، دو دلیل منطقی دارد !!... اول اینکه به نظرم به روز کردن یک وبلاگ ادبی در هیاهوی جام جهانی و فوتبال چندان کار مربوطی نبود ...گمان بردم که مطالب نوشته شده به نوعی حیف ومیل خواهد شد ...حالا که تب جام تا حدود زیادی فروکش کرده دوباره می نویسم ...دوم اینکه : می خواستم از شرمندگی دوستانی که الطافشان بارها شامل حالم شده بود و حقیر به واسطه مشغله بسیار از سحر قلمشان بی بهره بودم ، دربیایم. اگر باز هم نادانسته کوتاهی کردم به بزرگواری خود ببخشید ...
سوم اینکه : برویم سراغ چند تا از کتابهایی که در این مدت خوانده ام ...
- سلاخ خانه شماره پنج : بله !درست است !...این کتاب جدید نیست !...اما من آن را تازه خوانده ام ... شاهکار کورت ونه گات جونیور یک اثر کم نظیر است ...جدا از داستان تکان دهنده ، شیوه روایت نویسنده از لحاظ تکنیکی واجد نکات بسیاری ست . شکست های زمانی و پاساژهای گوناگونی که به مدد خصوصیت منحصر به فرد راوی – که می توانید ان را بیماری و یا یک حالت خارق العاده فرض کنید ! – کاملا داستانی شده و در خدمت شخصیت پردازی قرار گرفته اند ، نمونه کاملی از فرم در خدمت محتوا را شکل داده اند.مشخصه دیگر کتاب رشته تداعی هایی ست که در متن شکل می گیرد وارجاعات درون متنی فراوان را ایجاد می کند و بر انسجام اان می افزاید . از سوی دیگر طنز کمیاب ونه گات ، آمیزه ای از تلخی و دردمندی و شوخ طبعی ست . این معجون مردافکن به خوبی در خدمت روایت بوده و عمق فاجعه انسانی را بیش از پیش نشان می دهند.فاجعه – و فاجعه هایی ، که تنها به کمک حماقت بی پایان بشری مجال بروز خواهند یافت . از طرف دیگر کم لطفی ست اگر بخواهیم اثر ونه گات را به یک واقعه تاریخی صرف – بمباران شهر درسدن توسط قوای متفقین که کشتاری بیش از بمب اتمی هیروشیما و ناگازاکی آفریده است و عجبا که تنها شاید همین و فقط همین اثر بدان پرداخته است – محدود کنیم . اثر ونه گات مرثیه مدرنیسم لجام گسیخته ایست که به بهانه نظم نوین جهانی بر پایه های حماقت ، دروغ ، زشتی و ریاکاری بنا شده است ....بی شک مطالعه این کتاب توصیه می شود ... نشر روشنگران و مطالعات زنان –ترجمه ع.ا. بهرامی – چاپ سوم 1383 – 263 صفحه – قیمت 2300 تومان
...از اتفاق روزگار ، تراوت کتابی درباره درخت پول نوشته بود . به جای برگ اسکناس بیست دلاری داشت .گلهای درخت ، سهام دولتی بود . میوه های آن الماس بود . درخت پول ، انسانها را به خود جلب می کرد و این انسانها اطراف ریشه های آن همدیگر را به قتل می رسانیدند و به کود مناسبی برای درخت تبدیل می شدند .
بله ، رسم روزگار چنین است ....
************
- انسان ، جنایت و احتمال : باز هم اثر دیگری از نادر ابراهیمی که داستانی ست که جدیدا و در قالب مجموعه داستانهای کوتاه نویسنده توسط نشر روزبهان چاپ شده است . چاپ قبلی اثر مربوز به نظر امیرکبیر و در سال 1350 بوده است ....باز هم نادر ابراهیمی به مثولات عمیق زندگی بشر پرداخته است و دیگر بار چیزی که می خواهد بگوید بر همه چیز در روایتش می چربد...من نوشته های او را دوست دارم به این سبب که اندیشه در آن حرف اول را می زند ..شک نیست که شاید روایت ذر این میان اندکی به حاشیه می رود و گاه با خطابه هایی فلسفی به جای دیالوگ روبه روییم اما صحت اندیشگی ابراهیمی ارزش خواندن آثارش را افزون می کند . بحث این کتاب بر عدم ثبات و نیز تغییر واقعیت ، و حتی شاید حقیقت ، با توجه به زاویه دید بیننده است و اینکه گاه دروغها همانقدر راستند که راستها ، دروغ ! ...نویسنده با به میان کشیدن موضوع مرگ مشکوک یک زن در هنگام زلزله و متهم شدن همسر او به قتل در چند فصل متوالی اندیشه مخاطب را به این چالش می کشد که اصولا آیا قتلی واقع شده است و آیا اگر شده قاتل سید بابا خان ، همسر زن ، است یا خیر ... مخاطب بارها و بارها به همراه راوی در دام چاله های فرضیات غلط می افتد و داوری های کاملا متضاد را تجربه می کند و در نهایت به سرگیجه می افتد که میان این همه داوری کدامیک می توانند راه به حقیقت برند ...و این درست همان است که نویسنده هوشمندی چون ابراهیمی می خواهد ...توصیه می شود !...به خصوص برای علاقه مندان به سبک ابراهیمی !....نشر روزبهان – 1384 – 125 صفحه – قیمت 10500 ریال
...عدالت مثل رفاقت نیست . عدالت همیشه بر ستم تکیه می کند و در کنار ستم، زندگی . تنها زمانی که جنایتی اتفاق می افتد یا خلافی پیش می آید ، عدالت فرصت خودنمایی را به چنگ می آورد . عدالت ، مثل پاسبان است – پاسبان ِگشت . تنها خلافکاران وجود پاسبان را اثبات می کنند ؛ و تازه ، خلاف از کدام دیدگاه ؟دنیای خوب دنیایی ست که در آن عدالت و نگهبان وجود نداشته باشد ....
************
- داستانهای تلفنی : حانی روداری نویسنده ایست که با اینترنت شناختمش . در یکی از وبلاگها داستان بسیار کوتاهی از او خواندم و شیفته شاعرانگی کودکانه آثار او شدم . هوشمندی ، ریزبینی و درک شاعرانه روداری در کنار زبان کودکانه آثار او ترکیب دلپذیری از طنز دیوانه وار و عمق اندیشمندانه هنر را به تماشا می گذارد . مجموعه حاضر مرکب از دهها داستان کوتاه کوتاه است که پدری دور از خانه برای دخترش ، هر شب از طریق تلفن تعریف می کند... خود او نوشته است : من برای هر بچه ای نمی نویسم . برای بچه هایی می نویسم که زمینه آشنایی با مسائل اجتماعی را دارند ... و درست به همین خاطر است که نوشته های او برای بزرگسالانی که به اندیشه اهمیت می دهند و در عین حال کودکانگی خود را حفظ کرده اند بسیار لذت بخش خواهد بود ... در این داستانها می توانید همه چیز را بیابید ازعمیق ترین مفاهیم انسانی تا نفی سیستمهای احمقانه بروکراتیک و از نفی مدرنیته ماشین زده تا حماقتهای دنیایی که کودکی را به هیچ می گیرد !...بی شک هر داستان این کتاب تاویل و تفسیری مجزا را می طلبد ...شاید روزی لااقل برای برخی از برجسته ترین های شان این کار را کردم ... در ضمن ترجمه عالی مسعود جواهری تمام زیباییهای کار را حفظ کرده است .... به شدت توصیه می شود : انتشارات آهنگ دیگر – چاپ اول 1382 – ترجمه مسعود جواهری – 204 صفحه – قیمت 19000 ریال
برای نمونه بخشی از داستان ضرب المثلهای قدیمی را بخوانیدو ببینید چقدر زیبا نویسنده به صحت این عقیده که هر آنچه گذشتگان گفته اند درست است و نیز به پذیرش هر امر به ظاهر بدیهی خط بطلان می کشد :
...ضرب المثل قدیمی دیگری به ورزشگاه رفت تا بازی فوتبال تماشا کند . بازیکنی را به گوشه ای کشید و زیر گوشش زمزمه کرد : « کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من ! » .
بازیکن با گوش دادن به این نصیحت ، سعی کرد به تنهایی توپ را پیش ببرد ، ولی بی اندازه خسته کننده بود و نمی توانست به تنهایی گل بزند ، بنابراین با سایر اعضای تیم به بازی پرداخت .
ضرب المثل قدیمی از این نتیجه غیرقابل انتظار مریض شد و لوزه هایش را برداشتند ...
***********
و چهارم اینکه : برای حسن ختام ، شعری بخوانید از شاعر جوان همدیارم سرکار خانم مهدیه حسینیان رستمی که بعد از جلسه شعر ماه گدشته شاعران شمال لطف کردند و اجازه استفاده از این اثر را به من دادند .
چیزی که در این غزل زیبا مرا بیشتر به خود جلب کرده است ، روانی بیان شاعر و سلامت زبانی اش و نیز استفاده مناسب از روایت بدون لکنت در بیان – به جز یکی دو جا مثلا مصراع دوم بیت 7 - و نیز حس تلخ و غم آلود و به شدت رئال شعر که به هیچ وجه تصنعی به نظر نمی رسد . به نظر من این اثر می تواند نمونه موفقی از غزل اجتماعی باشد ... منتظر نظر شما عزیزان هستم ...
حراج
- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!»
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !
چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !
اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت !...»
دختر ، هراس ، دلهره : « ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !
اهل حدود چند خیابان عقب ترم »
- « نزدیک نانوایی سنگک ؟»... - « نه! بربری »
چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری
-« کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو ! بله !»
- « امشب بیا به خانهء آقای اکبری »
« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! »
از خیر او گذشت و فقط گفت :« حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری »
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
« حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!»...
مهدیه حسینیان رستمی
******************
روزگارتان سرشار از معجزه هزار لبخند ناگهان !
سیامک
سلام
اول اینکه :...
....بهار پشت در خانه پا به پا می کند و نمی داند وقتی تو توی خانه ای اصلا نیازی به بودن او هست یا نه !...یک چشمش را دوخته به زنگ در و با چشم دیگر تو را با پیراهن صورتی ات از قاب پنجره دید می زند !...چشم چرانی بهار چرا ندارد ! ... وقتی از میان دستهای تو ،همیشه خدا، بهار نارنج فواره می زند ؛ وقتی نگاه مهربان تو روی همه اشیا و موجودات ، باران بی وقفه مهربانی می ریزد ، وقتی رنگین کمان توی چشمهای تو زاده می شود پل می زند به سمت بهشت نامکشوف درون ات ، وقتی قهوه ای موهایت نسیم را می نوازد و عطر هزار گل ناشناخته وحشی هوش از سر کوچه های شهر می برد ، وقتی زمین مست از توست چنان که آسمان وَ من ، شاعرک عاشق پیشه ، روی مهتابی نشسته ام و به دف زدن ماه در استقبال قدمهایت زل زده ام و رقص هزار هزار ستاره را گرداگرد تو می بینم ، به بهار حق می دهم که دلدل کند و نداند که اصلا نیازی هست زنگ در این خانه را بزند یا نه !....
اما بهار یادش می آید که تو هفت سین را دوست داری ، سیب را و سمنو را ؛ ماهی های سرخ کوچک سرسفره را که درست سر بزنگاه توی تنگ شان غلت می زنند ؛ و دعای تحویل سال را که وقتی بر لبانت می رقصد شیرین ترین لبخند دنیا ، میهمان گوشه نشین دهانت می شود !...
بهار هم می داند که اگر تو نخندی بهار بودن اش به یک سکه سیاه هم نمی ارزد !...بهار هم می داند که اگر تو بخندی دنیا خواهد خندید و مگر او از خدا چه می خواهد جز این !...و اصلا مگر کارش چیست در این دنیای خوابزدهء ترشرو !
بهار دیگر تردیدی ندارد !...زنگ را فشار می دهد تا تو با خنده ات بهار را را بهاری کنی !
دوم اینکه : می دانم که این تاخیر دیگر غیرقابل چشم پوشی ست اما من همچنان به لطف شما امیدوارم ! ...یک قولهایی به خودم داده ام که سال جدید را به اندازه این 6 ماه اخیر بدقول و تنبل نباشم . حتی اگر قرار بشود بیش از مطالب تحلیلی ، شعرهای خودم را تحمل کنید !...هر وقت قولم به خودم را عملی کردم ، به شما هم قول می دهم !
سوم اینکه : این بار مهمان صفحه شعر دیگران صادق فغانی شاعر جوان هم دیار من است . شعر های فغانی چنانکه پیش از این هم گفتم یک مشخصه کاملا آشکار دارد : تلاش برای کشفهای جدید در زبان آرکائیک .از این مشخصه می شود خوشمان بیاید یا نه ؛ اما به هر حال نمی شود منکر شد که فضای قدیمی شعرهای فغانی با کشفهای تازه اش غافلگیر کننده است . اخرین شعر یکه از او شنیده ام نیز این خصوصیات را در برخی از ابیاتش به روشنی نشان می دهد که برجسته ترین نمونه اش بیت سوم شعر است . ضمن اینکه معتقدم شعر فغانی گاهی دچار تساهل هایی می شود که پذیرفته نیست . مثلا در بیت 6 همین غزل «هروله » فراخوانی تصویری مناسب ندارد و در نتیجه تصویر بیت به شکل منسجمی شکل نمی گیرد.... شعر را بخوانید و نظراتتان را برای استفاده من و شاعر بنویسید ....
طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را
تا با تو فراموش کند مشغله ها را
با پای برهنه چه کند از سفر عشق
سوغات نیاورده به جز آبله ها را
یادم برود سلسله موت ؟! که دیده است
تاریخ فراموش کند سلسله ها را
تو دزد دلی ، خنجر ابروت گواه است
بگذار به حال خودشان قافله ها را
چون لنج به گل ماندهء غم منتظرم تا
آتش بکشد هرم تنت اسکله ها را
با درد دو چشمت همه شب مست برقصم
اجری بنویسند اگر هروله ها را
تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه
دربین غزلهام نوشتم گله ها را
از گیس بلندت گله کردن شده کارم
هر چند که سر برده دگر حوصله ها را
تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند
روزی دوبرابر بکند فاصله ها را
صادق فغانی
**************
عیدتان پیشاپیش مبارک و سالتان سرشار از هزار بوسه و ترنم و ترانه !
سیامک
سلام
اول اینکه : ....
...بهشهر عقرب ندارد ، اینجا فقط عطر نارنج
از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب ....
...نداشت ...ندارد ... نخواهد داشت بی شک ! ... می دانی که !... این روز و روزگار عقرب نداشتن خودش به اندازه هزار هزار موهبت می ارزد !... اما می شود یک جای دیگر هم پیدا کرد که از مار و عقرب و هزار جک و جانور موذی دیگر خالی باشد ...می شود یک جوری قدم زد که تمام عقربهای زمین دمشان را بگذارند روی کولشان و عقب عقب از مرزهای زندگی ات عقب بنشینند و چنان آتشی بشوند که آخرش مجبور شوند خودشان را بگزند و خلاص !!...این جوری هر جا که قدم می گذاری می شود بدون عقرب ! ...اینجا و آنجا هم ندارد !...
هر جا تو باشی بهترین شهر دنیاست ، فقط و فقط به این دلیل ساده که تو آنجایی ! ...«بخت » ما در این شهر کوچک گشوده شد ...«آزمایش» بدی نبود ! ...اصلا بد نبود !... می شود گفت عالی هم بود !... حال که « برون می کشیم از این شهر رخت خویش » باید به آن همه بخت بوسه باران و نوازش خیز سلام فرستاد و آفرین گفت !...آن گونه که نادر ابراهیمی نازنین ، چنان عاشقانه یاد می آورد از شهر عاشقانگی ها : بار دیگر شهری که دوست می داشتم ...راستی می دانستی که آمل هم کلی باغ بهار نارنج دارد و...!!...این عاشق دیوانه ، آدم نمی شود !...طفلک حوا !....
دوم اینکه : این روزها خیلی گرفتاریم ... تغییر مکان دادن همیشه سخت است ...تغییر شغل دادن از آن بدتر !! ...لذا در بین مجموعه ای از استرسهای دارای اسکور بالا (!) داریم می گذرانیم ...اما من دلم روشن است ... می دانی که دلم معمولا خالی نمی بندد !! ...
سوم اینکه : برای امروز غزل جدیدی از حسین تقلیلی ، شاعر جوان همشهری ام ، بخوانید و لذت ببرید ...
با یک دل پر امید رفتند ولی با یک دل کینه دار برمی گردند
دیروز سرقرار بودند همه ؛ امشب همه بی قرار برمی گردند
رفتند تفنگ را زمین بگذارند ؛ رفتند که گل به سینه هاشان بزنند
با این همه خون که روی پیراهن هاست ، مردم همه از بهار برمی گردند
یک طایفه تا آخر دنیا رفتند ؛ یک طایفه دل به صندلی ها بستند
آنها که نرفتند پشیمان نشدند ؛ آنها سر میز کار برمی گردند
بیداری این قوم چه معنی دارد ، وقتی که جهان از آن دقیانوس است
تاریخ اگر دوباره نکرار شود، اصحاب قلم به غار برمی گردند
این خاک کمین گاه کمانداران است ، مردان همیشگی ؛ نه آنهایی که
با چرخش روزگار بر می خیزند ؛ با چرخش روزگار برمی گردند
فرق است میان رفتن و رانده شدن ؛ فرق است میان مردن و کشته شدن
یک طایفه با تفنگشان می میرند ، یک طایفه با شعار برمی گردند ...
************
هر جا که هستید ، خانه امن عشق باد !
سیامک
اول اینکه : ...
...راستی که وقتی تو نیستی حال نوشتن نمی ماند !! همین که نفس بکشی در این هوا و کنارم بنشینی و حتی روزنامه بخوانی یا درس زبان فرانسه ! ...لااقل دل نویسی به حضور تو بسته است و قلم بی عطر تو هوای سماع بر سینه سپید کاغذ را ندارد ! ....( حالا تو – خواننده عزیز ! - بند نکن به اینکه عصر قلم و کاغذ گذشته !...خیال نکن ایراد از صفحه مانیتور توست یا احیانا آی اس پی مربوطه ! ... نه رفیق ! لطفا به گیرنده های خود دست نزنید !...ایراد از فرستنده پدرآمرزیده است که تنها نشسته توی خانه و قرار است عاشقانه بنویسد !! ) ... می گفتم !...چی می گفتم ؟!... ولش کن !... نه به گاز دست می زنم نه در را روی غریبه باز می کنم !!...تو فقط زود بیا حیه انگور !
دوم اینکه : مقادیری اطلاعات تکمیلی درباره « عطر تند نارنج »....
- پحش کتاب با زحمتهای آقای ولیزاده عزیز واگذار شده است به نشر ققنوس . از آنجا که پخش ابتدا در شهرستانها آغاز می شود لذا دوستان شهرستانی می توانند با مراجعه به کتابقروشی های معتبر محل سکونت کتاب را تهیه کرده یا سفارش بدهند . همچنین دوستان ساکن تهران نیز در حال حاضر می توانند به کتابفروشی نشر ققنوس واقع در خیابان 12 فروردین – بازارچه کتاب مراجعه نمایند. بدیهی ست که تقریبا از یک ماه دیگر کتاب باید در همه کتابفروشی ها قابل تهیه باشد .( شماره تلفن نشر ققنوس : 6460099 )
- نکته دیگر اینکه دوستانی که باز هم در تهیه دچار مشکل هستند می توانند آدرس خود را برای من بفرستند تا کتاب را برایشان بفرستم . البته تعداد کتابهایی که من دارم محدودیت دارد و تا جایی که بتوانم در خدمت دوستان هستم ... برای این که بحث تعارف هم پیش نیاید برای دوستانی که تمایل به حمایت از چاپ کتاب و پرداخت مبلغ آن را دارند عرض می کنم که می توانند از این شماره حساب استفاده کنند : حساب سیبای بانک ملی به شماره 0300980874005 به نام سیامک بهرام پرور ....
این را گفتم که تعارفی در کار نباشد .لذا دوستانی که تمایل دارند آدرس پستی خود را به ایمیل من (sbahramparvar@yahoo.com ) بفرستند تا کتاب را برایشان ارسال کنم .
- و نکته اخر اینکه با هزار هزار سپاس از دوستانی که مهربانی های خود را مکرر و مکرر کرده اند عرض می کنم که نظر دادن در باره یک کتاب اصولا کار خوبی ست !...نقد کردن که جای خود را دارد و بسی باعث دلگرمی ست !!...
سوم اینکه : امروز می خواست مراجع به کتاب « با گارد باز» حسین سناپور بنویسم ....ولی به گمانم اگر کوتاه بگویم و بگذرم کافی ست ... متاسفانه در بسیاری از مواقع در کشور ما نویسنده به شهرت رسیده ، گمان می برد که دیگر همه نوشته های خواننده دارد و قابل ارائه است . بی شک موسسات نشر در ایجاد این باور بی تقصیر نیستند اما به نظر من یک نویسنده باید به اعتبار و کارنامه هنری اش نیز بیاندیشد . « با گارد باز» هیچ نکته تکان دهنده ای ندارد ...از این بدتر حتی نقطه چشمگیری هم ندارد ...از داستان نسیتا خوب « با گارد باز» که بگذریم ما بقی داستانها بیشتر داستان واره اند تا داستان . هر چند نویسنده کوشیده است گستره ای از توانایی های خود را در پرداحت زبان و لحنهای متفاوت به اجرا بگذارد اما این ابراز قدرتها تنها در رویه اتفاق می افتد و هیچ زیبایی روایی را ایجاد نمی کند . مانند استفاده از زبان فخیم در دو داستان این مجموعه که شاید از لحاظ انشایی درخور توجه باشد ولی از لحاظ داستانی نکته مشخصه ای ندارند . به گمان من « با گارد باز» خلف خوبی بر « ویران می آیی» و « نیمه غایب» نیست .
چهارم اینکه : بر اساس شنیده ها همایش شاعران مازندران قرار است در نوشهر برگزار شود . دوستان شاعر مازندرانی می توانند در زمینه شعر کلاسیک ، شعر سپید و شعر با گویش محلی ، آثار خود را به آدرس نوشهر – مجتمع فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان نوشهر – دبیرخانه همایش شاعران مازندران ارسال نمایند.گویا قرار است جوایز نفیسی نیز در کار باشد !! .... ارسال دو اثر در هر یک از موارد فوق ، به همراه مشحصات کامل شاعر ، میزان تحصیلات و آدرس دقیق همراه با شماره تلفن الزامی ست .در ضمن گویا آخرین فرصت ارسال آثار 27 تیر ماه است ... با تشکر از بوتیمار عزیز و مهربان ....
پنجم اینکه : شعری جدید بخوانید از حسین تقلیلی عزیز شاعر جوان همشهری ام . به گمان من این اثر یکی از برجسته ترین آثار او و حتی یکی از معدود آثار خوب عاشورایی سالهای اخیر است . توجه به موسیقی درونی شعر با توجه به مضمون به کار گرفته شده ؛ استفاده از تصاویر بکر ، نگاه اجتماعی نهادینه شده در شعر که جنبه شعاری ندارد از مشخصه های این شعر است . لازم به ذکر است که دوست خوبم میثم ریاحی نیز چندی پیش این اثر را در وبلاگشان ارائه کردند که با اجازه از ایشان ؛ برای اینکه جمع بیشتری این شعر زیبا را خوانده باشند و احیانا بحثهای خوبی را بشنویم ؛ من نیز از آن استفاده می کنم ....
نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون
لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون
ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی ؛ خون
گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی آب
دیدم که ماهیان به لب آب آمدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی آب
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید ....وَ رفت آبروی آب
بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی آب
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی آب
از این غزل به بعد امیدی به آب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، آب
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی آب
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید آب نیست
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
پاسخ دهيد تشنگي تيغ و تير را
پايان دهيد خواب كلاغان پير را
سر را به روي دست بگيريد بهتر است ؟!
يا اينكه توي خواب بميريد بهتر است ؟!
این درد را که قیمت آن راس آدم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
دیندارها نه از غم دينار مرده اند
سردارها همیشه سر ِدار مرده اند
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چكه چكه ام از دست و روي ، خون
مي خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !
....
نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما ...
**************
عشق میهمان ...نه !میزبان دلتان !!
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
دنیا در نگاه ماست که شکل می گیرد ...وقتی از دریچه ای اخم آلود و عبوس به جهان بنگری ، زمین شوره زاری بیش نخواهد بود و آسمان ، نیزه بارانی !... می شود بنشینی رو به روی پنجره و فکر کنی که : اصلا که چه ؟!! ...گیرم دارد باران می زند ! ...همه جا می شود گِل و شُل !! لباست می چسبد به تنت و مور مورت می شود و حالت به هم می خورد از هر چه پارچه و پیراهن !!... یا چنان روی سطح لغزنده سیمانهای خزه بسته لیز می خوری که استخوانهایت خرد می شود !!...
اما شادمانه که چشم بگشایی ، رنگ رنگ می نشیند توی چشمت و هزار کشف تازه به رویت لبخند می زنند ..
میشود وقتی فقط ،و تنها فقط ،عطر باران با نسیم غروب توی اتاق سر می کشد ، محبوبه های شب در دلت شکوفه کنند و دلت پر بکشد برای دویدن دیوانه وار زیر باران ! ...اینکه دهانت را باز کنی رو به آسمان و تمام وجودت را لبریز کنی از زلال بی بدیل ! ...اینکه تازه بعد همه اینها رقص رنگین کمان را عشق است !!
*
اما بین خودمان باشد ! .... من عاشق تفسیر عاشقانه دنیام !.... اینکه وقتی باران می زند من هم از گلوگاه نزار قبانی ، برایت بخوانم که :
...باران یعنی قرارهای حیس !
باران یعنی تو بر می گردی ،
شعر بر می گردد !
.... *
و تو تفسیر فرارَوی عشقی و اثبات صداقت باران !...بی بی هزار غزل!
....
( * : برگرفته از« باران یعنی تو بر می گردی » ، نزار قبانی ، ترجمه یغما گلرویی )
دوم اینکه : این روزها گرم خواندن کتابهایی هستم که از نمایشگاه گرفته ام....بعضی از آنها خیلی مست کننده است مقل همین کتاب « باران یعنی تو بر می گردی » که انصافا ترجمه خوبی دارد .. ترجمه ای که هم سادگی شعر نزار و هم عاشقانگی اش را به تماشا می گذارد و البته طنزهای گاه گاهی اشعارش را . بی شک هیچ ترجمه ای همه سلایق را جمع نمی کند . چنانکه ترجمه گلرویی از نزار – به جز در چند شعر - چندان در بند موسیقی کناری شعر نیست و مخاطب گمان می برد که می شد با تغییر در چینش کلمات و یا واژه گزینی های دیگرگون ، به موسیقی محکمتری دست یافت . شاید بتوان اینگونه گفت که چون این کتاب در حقیقت در بر گیرنده 100 نامه عاشقانه و شاعرانه است ، مترجم بیشتر ماهیت معنایی شعر را مورد نظر قرار داده است تا ظاهر شاعرانه اش را . در حقیقت خواسته شاعرانگی اثر در معنا اتفاق بیافتد نه در رویه شعر . چنانکه اصولا شعر نزار در این مورد – یعنی شاعرانگی در معنا – بسیار غنی است .
اما من – به عنوان یک مخاطب و به عنوان یک ارادتمند صمیمی به نزار – بر این باورم که وقتی مترجم به سراغ حرکتهای موسیقایی در ترجمه این آقار رفته است ، شکوه و دلنوازی آثار قبانی بیشتر و بهتر به منصه ظهور رسیده است :
امروز هم محتاج به نام خواندن توام
و بی قرار حرفاحرف نام تو !
چونان کودکی که
به دهان بردن تکه یی حلوا را دلدل می کند !
...
بی شک سلیقه در چیزی که نوشتم نقش بسیاری دارد . اما نباید از زیبایی هایی که گفتم آسان گدشت . نزار در ترجمه یغما گلرویی ، تمام مفاهیم شاعرانه اش را ، کشفهای غافلگیر کننده و طنز ویرانگرش را در کنار سادگی جان گرفته در گستره واژگانی اش ، به تماشا می گذارد . و این نه تنها چیز کمی نیست که به گمان من گواهی گویاست بر این نکته که چرا شعرهای نزار به دهها زبان زنده دنیا برگردانده می شوند و میلیون میلیون خواننده دارند و آلوده هیاهو ها نمی شوند ... هیاهوی هزار همهمهء شعرهای برای هیچ !
....
سوم اینکه : سعی می کنم هر از چند گاهی یکی از این « دوم اینکه...» ها را هم بنویسم !...البته یک کم کوتاه تر !
چهارم اینکه : بدون هیچ حرف اضافه چند شعر از دوست شاعر جوان همشهری ام محسن جعفری ...
(1)
اگر تشنه ای برایت آب می آورم
از نیل
از می سی سی پی
از ولگا
از فرات
از راین
ولی
چشم انداز تنت را فقط
در سپیدرود می شویم
(2)
می خارد پوست شعر من
با اینکه دستم کوتاه است
هم از دنیا
هم از شعر
یک نفر بیاید
عصایی به من بدهد
تا هم به دنیا برسم
هم به پوست حساس شعرم
(3)
به فرهاد کوه دادند
به من
تپه ای هم نرسید
مبادا
کسی عاشقم شود !
(4)
رایطه نا مشروع آهن و درخت
و تولد تبر
اتفاقی بود که ریشه را آزرد .
آخر او
با دهانی خشک به جویبار می نگریست .
(5)
عجب سعادتی !
انگشت شنهای بزرگترین دریاچه جهان
در چشمانم رفته !
و من
کوچکترین دریای جهان را
گریه می کنم !
**************
شاعر فقط کاشفی ست که مقادیری عاشق شده !
باور نمی کنی ؟!...
سیامک
اول اینکه : ...
بهار دیگر حسابی سفره دلش را پهن کرده است ! ... سرشاخه های درختان نارنج ، سفید شده است و عطر بهار پای دیوارهای باغ همسایه آدم را مست می کند ! ... دلت می خواهد دوره بیافتی توی شهر و داد بزنی : من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ! ...درست مثل نادر ! ... تو ناگزیرترین عشق بی گریزی ، دلبند ! ...خود نادر هم این را می داند و خودش را می رند به کوچه علی چپ و می گوید : عشق به وطن ضرورت است ...عشق به دیگری حادثه ! ... من می گویم : تو معجون حادثه های ضروری هستی ، بانو ! ...بی ضرورت تو ، زندگی معنایی نداشت !... مگر نه ؟!...
دوم اینکه : هفت سنگ کماکان دارد به روز می شود با هفته نامه هایی حسابی !! ...در این شماره شعرهایی از گروس عبدالملکیان را می توانید بخوانید و با صدای شاعر بشنوید ...تمام شعرها از کتاب جدید اوست و البته بسیار خواندنی و قابل تامل ....بخوانید و و یشنوید و لذت ببرید ...
سوم اینکه : ویژه نامه بوتیمار برای حسین تقلیلی را حتما بخوانید ...البته اگر تا الان نخوانده اید !
چهارم اینکه : جلیل صفربیگی مهربان کتاب هیچ را منتشر کرده است که مشتمل بر حدود پنجاه رباعی ناب است ...بی هیچ نعارفی باید گفت که «هیچ» مجموعه ای از همه رباعی های ناب جلیل است و برتر از هر دو کتاب ماضی اش به نظر من .... حسین شکربیگی عزیز نیز مجموعه ای از آثارش را با نام « نیمی از صورتت را عاشقم »منتشر کرده است که به گمان من در برگیرنده شعرهایی بسیار زیباست . شعرهای شکربیگی مجموعه ای از صداقت و صمیمیت در کنار حرکتهای تکنیکی در خدمت محتواست که از شعر معجونی دلپذیر می سازد نه لابیرنتهای گیج کننده بی انتها ! ...خواندن هر دو مجموعه به شدت توصیه می شود !
پنجم اینکه : امروز شعری را می زنم از شاعری جوان و شناخته شده . سید محمدعلی رضازاده شاعریست که شاید بیش از هر شاعر جوان همروزگارمان به شعر خود شبیه است ...شاعر به همان زلالیست که شعرهایش ...اما حکایت این شعر چیز دیگریست ...مثنوی پنجره ها خیلی طولانی ست اما بسیار هم زیباست ...شعر آرام آرام شروع می شود پا می گیرد و بعد از ده دوازده بیت ناگهان سیل می شود ! ... مثنوی پنجره ها یک دلسروده است ...دلسروده ای پر از جنون و مستی ...همانقدر عاشقانه که اجتماعی و همانقدر زمینی که آسمانی ....دوست دارم این شعر را بلند بخوانید ...بی شک هر اثر هنری ضعفهایی دارد ...این مثنوی نیز مال سالها پیش است ...خود من این کار را در یک شب شعر دانشگاه با دکلمه شورآفرین سید شنیدم حدود 8 یا 9 سال پیش ! ... لذا بی شک خود سید نیز شاید همین الان برخی از ابیاتش را نپسندد اما آنچه مهم است این اثر چنان یکدست است و عاطفه و اندیشه ای چنان غنی دارد که دو سه بیتِ شاید کمی لنگان را به همراه سیل پرخروش خود آن چنان می برد که تنها خاطره ای دلنشین ، عمیق و دلچسب از شعر باقی می ماند ... این شعر طولانی بود و تایپ کردنش سخت ! اما به گمان من حیف بود که در عرصه این دنیای مجازی حضور نداشته باشد ...
« مثنوی پنجره ها »
سید محمد علی رضا زاده
مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف یزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سزمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست
فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
درد ، خوُراک دلم بود ؛ نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ؛ نمی دانستم
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم
پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد
کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر(عج) نداشت
او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد
پیرخو بود وَ هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد
اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست
ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد
مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود
شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !
گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد
رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد وَ از باغچه گل می نوشید
خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم همآغوشی پیچکها داشت
آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود ...
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فروریخت به پیشانی شب
من که رفتم گل ریواس اذان خواخد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شبِ گریهء کاریز مرا غسل دهید
در رگ خسته باور نفسی چرات نیست
شَمَد شعر مرا بس ؛ به کفن حاجت نیست !
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لابحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !
چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در آغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ ردم
و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم
آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم !
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء آب
ابر سر را بفرستید به سجادهء آب
شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم ؟!
مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!
مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان! طالبِ فیضید اگر ، بسم الله !
« سید محمد علی رضازاده – فریدونکنار»
*********************
حرفی می ماند مگر ؟!! ...سید همه مان را دعا کرد ! ...بسم الله !
شاد باشید و برقرار
سلام
اول اینکه:…
...توی قطار که می نشینی یاد گذر زمان می افتی !... صدای لالایی وار ترن ، می بردت به آغوش هزار خاطره دیریاب ! ... یاد گیسوان تو می افتم که حالا روی تخت روبه رویی دراز کشیده ای و موهایت زیر روسری سرخت دلدل می کنند برای رهایی ... گیسوانت توی باد می پیچد و قطار سوت می کشد !... یاد چشمانت می افتم ، آن دو شبانه بی سکوت ، که موسیقی ساحرانه شب را از گلوگاه هزار نگاه عاشقانه در گوش جهان فریاد می کنند ...چشمان خفته ات شب را به اسارت کشیده اند تا من در این نیمه های شب ، سپیده هزار آرزو را روی سپیدی پلک هایت مرور کنم و ...قطار هی سوت بکشد و هی سوت بکشد و پر بگیرد از روی هر چه ریل و شبیه یک نت گمشده که از حنجره یک چکاوک شب خوان چکیده است ، تا خودخود خورشید اوج بگیرد و آفتاب را در آغوش بفشارد ... قطار می رود و تو خفته ای و من لا به لای لالایی ترن به تو نگاه می کنم و یاد شعر قیصر می افتم :
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله قطار
انگار هیچگاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود ...
دود ...
دود ....
( گلها همه آفتابگردانند – دکنر قیصر امین پور )
....
دوم اینکه: حسین تقلیلی عزیز با غزل « در پرنده نیست » منتخب دوم جشنواره شعر دانشحویی در اصفهان شده اند . شعر را یک بار دیگر بخوانید و لذت ببرید .
سوم اینکه : یک ویژه نامه خوب از بوتیمار عزیز درباره سید محمد علی رضازاده شاعر و غزلسرای مطرح مازندران که تاثیرش لااقل بر غزل جوان استان غیرقابل انکار است . بخوانید شعرهای و او ونظر چند تن از صاحب نظران شعر را .
چهارم اینکه : برای امروز دو شعر از دو شاعر جوان . ابتدا غزلی از خانم طیبه حسین زاده که از نشریه دانشجویی هفتواد ، نشریه دانشکده لدبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد ، شماره 3 اردیبهشت 82 انتخاب کرده ام :
فنجان ته کشیده مرا سر کشید، بعد
تقدیر تا دهانه فنجان رسید ، بعد
تصویر عاشقانه یک مرد خسته را
روی زمختی کف دستم کشید ، بعد
از مرگ خواست تا که کمی دورتر شود
گیرم که داد زندگی ام را امید ، بعد ؟!
بعدش تویی و حادثه هایی که می رسند
یک اتفاق کهنه و رخت سفید ، بعد
فریاد کودکی که تو را دور می کند
از شعرهای زخمی . سرخ و سپید ، بعد ...
[]
مادر بزرگ ! آخر قصه چه می شود ؟!
هر بار مانده است و شما گفته اید : بعد !...
« طیبه حسین زاده »
و شعر دوم شعری سپید است از یک همکار قدیمی در نشریه ای دانشجویی که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ...خانم مریم صناعت داستان نویسی تواناست که شعرهایی محکم نیز می سراید ....البته الان مدتهاست که از ایشان بی اطلاعم و مسلما این روزها به مدد استعداد شایان توجه اش به خصوص در امر نگارش داستان پیشرفتهای زیادی داشته است ...اما هم برای آشنایی شما با شیوه شعری ایشان که آمیخته ای از حسهای برنده و طوفانی در کنار موسیقی تند کلمات به کار گرفته شده و نیز تصاویر بریده بریده و سریع است ،و نیز به این خاطر که شخصا این شعر را علی رغم اندک کاستیهای اش در پرداخت دوست دارم ، ترجیح دادم که این اثر را بخوانید ...:
انگشتان التهاب
انگشتان گیج
انگشتانی که در سطر سطر تار و پودهای عاریه
حرام می شوند
و در جاده های مشجر ملون
سقوط می کنند
انگشتان ساده مظلوم
که همیشه سمت سایه سار شمسه
- این خورشید دائم کسوف – را
نشانه می گیرند
و دلشان
برای اضطراب سبزواژه های سجاده ای می گیرد
انگشتانی که می لرزند
انگشتانی که می لرزانند
چهارچوب قوافی هندسی ِ
اسلیمی های وزین مشابه را
که دور تک تک شاخه های خشکیده آن پیچیده اند
انگشتانی که ریشه دارند
و از نوک ریش ریش شان
رج رج حروف
همراه هزار بیت ختایی رنگ
فوران می کند
انگشتان سواد
انگشتانی که می دوند
می فهمند ، می بافند ، گره می زنند
و در ترنج انفجارهایی که هزاران لچک
با نقش انگشتان خونین می آفرینند
هلاک می شوند
انگشتان عشق
انگشتان رنج
انگشتان چشمانی که پیوسته بالا را می نگرند
انگشتان سدایی که می نالد :
« هرگز به آنجا نخواهم رسید ! »
انگشتان کسی که
پای دار می میرد !
« مریم صناعت »
*******************
در گستره هزار هزار آفتاب عاشقانه ، سبز باشید و سبز برویید و سبز بمانید !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...واژه واژه شعر از لبانت می چکد روی ذره ذره هوایی که نفس می کشم ! ... هزار نت نا گفته از حنجره ات به هیات هزار چکاوکِ پرکشیده، چهچهه زنان ، سکوت را به موسیقی بدل می کنند تا قلم در رقص جنون زده اش چنان کند که کاغذ به آتش کشیده شود ... دستانت ، جوجه های لرزان و لغزان غزل را چنان در بر می گیرند که شوق پرواز در دل یکایکشان چوانه می زند و کرکهای کوچکشان ،شهبال شاهینی می شود که هوای فتح آسمان را دارد ...جال اگر توانش را ندارد نه از کوتاهی تو که از کوچکی خود اوست که هیچ کس مثل نزار زیبا نمی گوید که :
شعرهای عاشقانه ام
بافته انگشتان توست
و ملیله دوزی زیبایی ات.
پس
هرگاه مردم
شعری تازه از من بخوانند
تو زا سپاس می گویند ...
...
دوم اینکه: ...سپاس به خاطر همه مهربانیهای بزرگوارانی که کوچک نوازی می کنند ...
سوم اینکه : امروز قاعدتا باید ترجمه می زدم اما دو سوغات از بندرعباس بخوانید . اولی شعری جدید و منتشر نشده از مجتبا صادقی عزیز است که به گمان من بسیار زیبا است و غزل دوم از غزلی ساده و روان از دوستی تازه یافته :
شخص سوم
این شعرِ هیچ وجه که از محو سرزده
را می نویسم از چه کسی که نیامده -
- یا رفته ، بی که باز کند لب به گفت وگو
یا مرده ، بی که گور شود طبق قاعده
این شخص سوم از همه ما غلیظ تر
عاشق شده ، مریض شده ، بعد گم شده
گاهی سکوت کرده ، خزیده در آینه
گاهی کشیده در همه شهر عربده
از گوشی و الو چه کسی آنسوی خط است
تا دیدن و ندیدن و قطع مراوده
این رفته یا نیامده ی مورد نظر
کم کم گذاشت زندگی اش را مزایده
تا این که سردرآورد از شعرهای من ...
مجتبا صادقی - مرودشت ***************
و غزل دوم :
من شنبه آمدم که ببینم تو را نشد
یکشنبه آمدم همه صف بود و جا نشد
رفتم دوشنبه نذر کنم آستانه را
آن روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد
گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
زالوصفت خیال تو از من جدا نشد
اما چهارشنبه دگر هیچ کس نبود
تا از دلم بگویم و اینکه چرا نشد
چون پنجشنبه شد به مزارم سری بزن
بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد
جمعه تو هم کنار منی! شک در این نکن !
دردی که جز به خاک مزارم دوا نشد !
عبدالنبی زارع – ارسنجان
****************
واقعیت تان سرشار از حقیقت عشق باد !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
هی ! خورشید خانه ما ! ...بنویس روی دستان خیس پنجره نام عشق را تا زمستان پس پشتش را از یاد ببرد !... گیسوانت را با عطر بهشتی اش بده به دست باد یخزده دی ماه ، تا یادش بیاید اردیبهشتی هم هست و دلش گرم شود در این تن سردی زمهریری ! ...چشمانت را بدوز به آسمان گرگ ومیش که بین شب و روز دلدل می کند همیشه ، زیر چکمه این همه ابر ِعین سپاه ابرهه ! ، تا پرواز چلچله نگاهت یادش بیاورد داستان ابابیل را ! ... تو آخرین تیر ترکش بهاری ! ...زمستان می رود و روسیاهی به زغال می ماند ! گیرم که با برف صورتش را بزک کند و عشوه های بازاری بفروشد ! ... بهار پیروز حواهد شد در حالیکه نام تو را زمزمه می کند !... فروغ روزگار عاشقی !... من ایمان دارم به پایان فصل سرد !!...
دوم اینکه : برخی آدمها هستند که یک نسل نسبت به آنها احساس دین می کند ...برخی دیگر دو نسل برخی بیشتر ! ...من فکر می کنم اسفندیار منفردزاده کسی ست که خاطره های موسیقایی چند نسل با نام و آثار او گره خورده است ....تجلیل از چنین کسی به نظر من تجلیل از هنر و هزار خاطره زیباست ... به روزنگار او سری بزنید !
سوم اینکه : برای امروز دو غزل از دو شاعر ... توضیح اینکه هر دو غزل را از نشریه دانشجویی هفتواد سال دوم شماره سوم اریبهشت هشتاد و دو که توسط دانشجوبان دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد منتشر می شود انتخاب شده اند و به نظرم واجد نکات جالبی در زمینه حص شاعرانه و شیوه بیان و تصویرسازی هستند ، هرچند بی شک مثل هر اثر انسانی دیگر دارای ضعفهایی نیز هستند،:خوشحال می شوم نظر شما را نیز بخوانم و استفاده کنم ...
گفتگو
حمید تقی آبادی ( یامان)
« برای هادی ، آن مرد کوچک »
با چشمهای خسته که سرشار ماتم است
کم سن و سال و ساده ولی قرص و محکم است
هی داد می زند پسرک : « امتحان وزن ! »
رد می شوند مردم و ...اینجا جهنم است –
با خیل مردمی که فقط خنده می کنند
با سایه های تازه که حتما ...فراهم است –
گیلاسهای پایه بلندی که می زنند
یهنی شراب خوردنشان هم دمادم است
[]
هادی بیا !...خُ حال منیره چطوره ؟ ها ؟
« بد ، مثل قبل ...- البته اسمش که اکرم است ! –
اما ضعیف و لاغر و کم خون و ...عاشق ِ... »
عاشق به چی؟... « و عاشق گلهای مریم است !»
به به ! چه خوب ! عاشق گلهای مریم و ...
از قول من بگو که خودش مثل شبنم است
خب ، از خودت بگو ، چه خبر از غزل – مزل ؟!
چیزی نوشته ای که نگویم پر از غم است ؟
« یک بیت گفته ام وَ خدا خوب شاهد است
این بیت آخرین غزلی شد که گفتم است :
مردم ! شما که وارث برحق آدمید
آخر کدام کار شما مثل آدم است ؟! »
*********
غزلی از حسن احمدی فرد
گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود !
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود
از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها
فریاد می کشند که باران دروغ بود
گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !
یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم
یا وعذه های شوکت انسان دروغ بود
گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست
یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !
بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟!
افسانه بود رستم دستان ! ...دروغ بود !
***************
جوانانه در زیر آفتاب عالمگیر عشق ، گرم باشید و سبز ...بی خیال برف و زمستان و زمهریر !
سیامک
سلام
اول اینکه :...
باران می بارد ...سردت می شود !...بینی ات سرخ می شود و تنت مور مور ! ...دستت را می گذاری توی دست من ! ... من دست یخ کرده ات را فرو می کنم توی جیبم و باران یکجور دیگر می بارد !..یک جوری مهربان تر !...یک جوری که انگار دیگر باران نیست ...انگار اصلا باد هم نمی آید ...انگار حتی ابر هم نیست...بی خیال همه اینها !...بیین! آفتاب شده !... نه جانم ! آسمان را نمی گویم ! ... به دستهامان نگاه کن!...زادگاه خورشید اینجاست !...خورشید همیشه تاریخ از چنین جایی برخاسته !...اگر نه تا خالا همه دنیا توی قیر چسبناک مدرنیته ، لا به لای این همه نیزه و سرنیزه ، زیر دست و پای این همه توپ و تانک و هواپیمای شکاری ، خفه می شد و می رفت پی کارش !...تا آفتاب باشد ، عصر یخی نخواهد رسید ! ... گیرم که هیچ کس نفهمد و نخواهد بفهمد ! ...چراغ موشی ها برای اثبات موجودیت شان ، باید آفتاب را منکر شوند !...بگذار اینها پت پت شان را بکنند !... سر آفتاب سلامت !
دوم اینکه : مجله الکترونیکی بلوط با نگاهی به فرهنگ و ادبیات کرمانشاه به راه افتاده است ...همراهی اش کنید که ضرر نخواهید کرد ...
سوم اینکه : برای امروز دو غزل برایتان انتخاب کرده ام از جوانان هم دیار .بی شک نظرات شما هم مایه آموزش حقیر و هم این دوستان جوان خواهد بود .
غزل اول از دوست جوان همشهری ام آقای مهدی خادملو ست . مهدی متولد 63 است و ÷یش از این نیز یکی دو غزل از او را برایتان گذاشته بودم . در شعرهای او حرکتهای زبانی خوب به همراه تصویرهای بکر زیاد دیده می شود .این غزل را از او بخوانید :
دختر سلام کرد... وَ باران گرفتتان
چشمان ناز و قهوه ایِ شان گرفتتان !
رفتید و گرگ های غزل پوش بره فام
با دست های بسته به دندان گرفتتان
از آبروی سبز چمنزار و جنگل است
این برجهای آجریِ جان گرفته تان !
می خواستید پا بشوید از زمین ، ولی
دستان گرد و خاکیِ تهران گرفتتان !
...
پرواز یادتان نرود ، جان چلچله !
حالا که ، سارها ! تب انسان گرفتتان !...
[]
ترمز !... وَ لحظه لحظهء برخورد بود و بوق ...
دیدید ! ...آهِ سردِ دهستان گرفتتان !
(مهدی خادملو)
**************
اما غزل دوم از دوست جوانی ست اهل بابل و دانشجوی مدیریت دانشگاه پیام نور متولد 1360. از صادق فغانی غزل زیاد نخوانده ام اما همین تعداد محدود نشان می دهد که علاقه و استعداد خوبی در استفاده از تصویرهای نو و طنزهای پنهان دارد.علی رغم شاید کمی کم تجربگی در پرداخت ، به نظر من اکثر ابیات او در مصراع اول زمینه چینی مناسبی برای حرکت مصراع دوم دارند. به این شکل که شاعر با بیان یک تصویر آشنا و حتی گاه بسیار تکراری در مصراع اول ، آن را در مصراع دوم تغییر محتوایی داده و آشنایی زدایی می کند...این غزل را از او بخوانید :
تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !
ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !
دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزیز !
(صادق فغانی)
******************
شادمانی لحظه هاتان سرشار از عطر عشق باد ... که بی عشق ، نه لحظه لحظه است ، نه عطر عطر ، نه شادی شادی !
سیامک
سلام
اول اینکه : ....
...می دانی ؟!... می گوید عاشق بودن که اثبات کردن نمی خواهد !... می گویم گمانم کمی اشتباه شده ! ...عاشق بودن مرا اثبات می کند ، رفیق !... تازه !...اثبات عشق یک جور نفی ما عدا هم هست !... یعنی لعنت به هر چه زمستان استخوان ترکان لعنتی !... سر آفتاب سلامت ! ...
ستایش نوازش و بوسه و لبخند ، نکوهش خنجر و دشنام و اندوه است !...سلام به ماه یعنی خداحافظ شب دیجور! ...
تازه زبانم لال !... عشق اگر به اثبات من نیاز داشته باشد که دیگر نمی شود آن مفهوم محیط بی نهایت صاحب اثر !...من متاثر از آتشناکی عشقم و این دلنوشته ها تنها شراره است ، همین !...در پرتو این شراره ها شاید بتوان شب را شکافت و زیبایی جنگل را دید !...جنگلی که در تاریکی و سکوت ،وهم آلود و هراسناک می نماید !... به مدد حرارت مهربان این آتش ، شاید بتوان پای کرخت شده از سرما را تکانی داد و راهی شد !...به کجا ؟!... خوب معلوم است دیگر !...به سمت چشمان درخشان او که ستاره قطبی این آسمان طوفان زده است !...
راه را گم نکنی عزیز ! ...
دوم اینکه : می خواهم نوشتن راجع به کتابها را مجددا شروع کنم . پست بعدی اگر خدا بخواهد اختصاص دارد به کتاب « عشق در گذرگاه های شب زده » از خانم مهری بهفر . این کتاب به نقد عاشقانه های معاصر می پردازد که اثری تحلیلی و در خور است . منتظر نظر دوستانی هستم که این کتاب را خوانده اند .در ضمن علاوه بر نظر اجمالی بر این کتاب ، نگاهی دقیق تر به شعر «کوچه» فریدون مشیری ، که در این کتاب مورد نقد قرار گرفته است ، خواهم داشت . اگر نظری در آن باب هم دارید استفاده خواهم کرد .
سوم اینکه : امروز شعری از حسین تقلیلی شاعر جوان همشهری ام برایتان برگزیده ام که به گمانم اثری قابل بحث است. خوشحال می شویم نظر شما را هم بخوانیم و بیاموزیم ...
وقتی دوباره رفت سرِ بیت ِ آخرش،
تابوت شد تمام غزل در برابرش
شاعر دهان گشود وصیت کند ولی
تابوت بسته شد و غزل مرد درسرش
حتی کسی نگفت که غسلش دهید بعد،
حتی کسی نخواند نمازی به پیکرش
" یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
شاعر نشست مثل جسد توی دفترش
دستی بلند کرد و سرِ شعر را برید
یک بیت شعر پوچ آوانگارد زد سرش
یک بیت با ردیف Can I love you نوشت
آنقدر ابلهانه که کردند مسخرش
دست از جهان کشید و غزل خواند و پر گرفت
دستی به دفترش زد و با دست دیگرش،
روی درِ سفالی تابوت خود نوشت:
شاعر از ابتدای غزل مرد در پرش
شاعر در ابتدای غزل تیر خورده بود
دستی از ابتدای غزل کرد پرپرش...
***************************
اول و میانه و آخر دفترتان سرشار از کلمه العشق باد !
سیامک
اول اینکه :...
...جنگل از عطر حضور تو که سرشار شد ، هزار هزار سینه سرخ دنیا را روی سرشان گذاشتند ! ...توی این همه شرجی ، عطرت از لا به لای چینهای پیراهنت که قد کشید، خزه های سبز ،روی تنه درختها ، دلشان برای لمس پوست ململی تو لک زد !... تو روی سنگ ها و سبزه ها و رودها و کوهها پا می گذاشتی و آسمان غبطه می خورد به حال این همه !... تو مبهوتِ زیبایی جنگل بودی و جنگل ماتِ زیبایی تو !....تو فریاد می کشیدی از شوق و درختان ، در سکوت ، انگشت حیرت به دندان می گزیدند !... تو می خندیدی از فرط شادی و آسمان می گریست از فرط اشتیاق !... و رودخانه ، آواز مهربان و غمگین خود را به گوش سنگ و صخره و خزه و کوه و جنگل می خواند تا سینه به سینه برای هم از مهربانی تو بگویند و لطافتت .... اینگونه است که دیگر تو را نه تنها من ، نه تنها جنگل و کوه و صخره و خزه ، که حتی دریا و مرغان دریایی نیز دوست می دارند !...رود تا همیشه جاریست و آواز تا همیشه ساری ! ... و عشق نیز !
دوم اینکه : هر چند در باب جشنواره شعر شبهای شهریور حتما تا به حال دیده و شنیده اید اما ما هم لینک می گذاریم من باب انجام وظیفه ....
سوم اینکه : ببخشید که باز هم این مثنوی - طبق معمول - تاخیر شد !...اندکی مسافرت و ....!
چهارم اینکه : غزلی جدید را بخوانید از دوست جوان همشهری ام ، رضا سلیمانی . این را هم بگویم که در شماره اخیر نشریه ای استانی به نام رودبار زمین که در استان کرمان به چاپ می رسد - و مهربانانه تمام نسخه هایش برایم فرستاده می شود - غزل ( سکوت یک حشره ) از آقای سلیمانی که پیش از این در این وبلاگ خوانده اید - و گمانم مسئول صفحه شعر نشریه رودبار زمین نیز - ، بازخوانی و نقد تحلیلی شده است که انصافا تحلیل زیبایی بود. شاید در پست بعدی من نیز روی غزلی که امروز می خوانید، نقد تحلیلی کوتاهی بنویسم . چرا که به نظرم کار زیبا و قابل بحثی ست ... فعلا هم من و هم رضا سلیمانی منتظر تقدها و نظرات راهگشای شما هستیم .
تنها نه که من ، ساعت میدان به سرش زد
از کوچه که رد کرد ، خیابان به سرش زد !
احرام به تن کرده ، همه راهی چینند
از گردش گیسوی تو خاقان به سرش زد
آشفته سر از آیه بلقیس گذشتی
شانه به سرِ پیرِ سلیمان به سرش زد
یکشب لبه خلوت ایوان بنشیند
تا آمدی و خواست که ... ایوان به سرش زد !
یک لحظه که در چشم تو حوض آبتنی کرد
ماهی گُلیِ مستِ غزلخوان به سرش زد
تا مرز لبالب شدنت یکنفس آمد
از باده به در رفتی و لیوان به سرش زد !
**********************
اندکی عشق ، سهم بزرگی از شادی ست... اگر در آشفته بازار زندگی ، چهره شادی از یادمان نرفته باشد ...چنین مباد !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...باران خوب است وقتی با انگشتان مهربانش به پنجره اتاق ما می زند ولالایی می خواند ... خواب نیمروز بی دغدغه خوب است ... شیر کاکائوداغ خوب است ...کیک شکلاتی خوب است ...یک شب بدون شیفت خوب است ... همه چیز خوب است !
همه چیز خوب است چون تو هستی ! ....چون تو علت العلل خوبی هایی !
...اگر تو نبودی - زبانم لال ! - باران می شد مارش عزای سربازی شکست خورده که از میدان جنگی بی سبب ، هر روز به خانه بر می گشت !
خواب می شد ادامه کابوسهای بیداری !...دیگر نه حوصله خوردن می ماند و نه نوشیدن ! ... و آنوقت شب بدون شیفت، مزخرفترین چیز دنیا بود !! ...شبی که باید در بیکاریهایش مشقهای بی قراری را مرور می شد ، به انتظار اینکه زودتر بگذرد و غم در هیاهوی کار گم شود !
... همه چیز خوب است چون تو با گلابدان لبخندت، بر تمامی کائنات عطر خوبی می پاشی... همین !
دوم اینکه : هفت سنگ جدید در باب زلزله است .شعر طنز اسماعیل امینی را با صدای خودش تحت هیچ شرایطی از دست ندهید !
سوم اینکه : نشریه ماندگار را تازه پیدا کرده ام . غزلهای صفحه شعرش از حسن روشان به نظرم جالب بود به خصوص شعر دوم که شعر تکنیکی زیبایی ست .
چهارم اینکه : شاعرانه ها دو سالش هم تمام شد و رفت توی سه سال !!... در این مدت مرهون لطف شما بودم چنانکه پس از این نیز ...
پنجم اینکه : این شعر جدید حسین تقلیلی ست که به نظر خودم یک کار عالی ست ! ... خوشحال می شویم ( هم من و هم شاعر ) که از نظرات همه شما استفاده کنیم ...
آری اگر
در باز بود و
باز پرنده
پس در پرنده است .(قیصر امین پور)
در باز می شود...نه !... ولی در پرنده نیست
پرواز در توان ِ پر ِ هر پرنده نیست
باید به سمت ِ تیغ پرید و پرنده شد
شمشیر اگر به سر برسد، سر پرنده نیست
وقتی پرنده زودتر از تیر بپرد،
نفعی برای هیچ کسی در پرنده نیست
پس در قفس پرندهء پرپر پرنده است
در آسمان پرندهء بی پر، پرنده نیست
این را به گوش چلچله هاتان فرو کنید:
حتی عقاب هم نزند پر، پرنده نیست
وفتی که با عقاب تعارف نمی کنم،
خفاش روشن است که دیگر پرنده نیست
در باز می شود و کبوتر نمی پرد
در فکر می کند که کبوتر پرنده نیست!
در بسته می شود و من از خواب می پرم
در فکر می کند که چه بهتر پرنده نیست!
******************************************
پرنده باشید در گستره آسمان عشق !
سیامک
سلام
اول اينكه : …
وقتي سپيد آمدي ، انگار هزار كبوتر به سوي شانه هاي من پر كشيدند !…حتي اگر هزار هما بر شانه ام مي نشست به اين راحتي شاه نمي شدم !!…«سلام شادوماد !!!!…»…
وقتي سپيد آمدي ، همه ابرهاي دنيا دمشان را گذاشتند روي كولشان و آفتاب و مهناب روي الاكلنگ آسمان گرم بازي شدند …تا روي زمين، من و تو دستادست هم، گرمترين رقص جهان را تجربه كنيم …
وقتي سپيد آمدي ، هزار هزار رنگ شاد ، از چارگوشه خاك ،برايمان چشنواره رنگين كمان گرفتند تا بوسه هاي شادماني ، عشق را قسمت كنند بين همه مردم دنيا !…
وقتي سپيد آمدي… وقتي «تو» سپيد آمدي ، سپيد آبرو يافت !…همين !!
دوم اينكه : سپاس از همه لطفهاي بيشمارتان …
سوم اينكه : در معيت دوستان بودن لذت بخش است ،به خصوص اگر بهانه اش شعر باشد و شعرخواني !… اين عكسها جدا ديدني اند !
چهارم اينكه :هر چند دير مي گويم اما … هفت سنگ جديد را دريابيد !…
پنجم اينكه : دوستان گفته اند لينك نسخه انگليسي شعر پلات كجاست !…عرض شود كه اگر روي نام شعر كليك مي كرديد ، مي يافتيدش!…گمان من بر اين بوده است كه خوانندگان ثابت به اين پي برده اند كه رنگ لينكها در وبلاگ من آبي ست …
پنجم اينكه : يك غزل زيباي ديگر مهمان جسين تقليلي عزيز باشيد …شاعر جوان همشهري ام اين روزها عشقش گرمتر از هميشه است و سرش خوش و غزلخانه اش آباد !…تا باد چنين بادا …
او با همه رفته بود … تنها آمد
يك لحظه فرار كرد …اما آمد !
باران به پرش نشست ، در آب افتاد
ماهي شد و تا كنار دريا آمد !
محكوم به مرگ شد به ساحل كه رسيد …
پروانه شد و سراغ گلها آمد
تبعيد شد و به حوض نقاشي رفت
گنجشك شد و دوباره او تا آمد -
- پرواز كند ، درون چشمت افتاد !…
پلكي زدي و دوباره دنيا آمد !
اين بار خدا به سيب تبديلش كرد
خورشيد شد و به چشم حوا آمد
حوا شد و يكبار دگر خورد زمين …
اين بار به شهر آدمكها آمد !
اين مرد ، همين مرد كه تركش كردي ،
او اين همه راه توي گرما آمد -
- حالا غزلي شده ست … يا گوشش كن
يا كه غزلي بگو تو هم با «آمد» !
در وصف هميشه عاشقت ، مردي كه
يك لحظه فرار كرد …اما آمد !…
××××××××××××××××××
كاش هميشه بياييم به سوي عشق ! … كه اين آمدن را پاياني نيست … كه عشق ، خود خود بي نهايت است !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
ديدي ؟! …به همين راحتي مي شود پخت !…نه!… كيك را نمي گويم !! … آرزوهاي شيرين امروز را مي گويم كه عاشقانه مان را شكل مي دهند !
… مواد لارم : اندكي روغن … اندكي آب …سه تخم مرغ …و (رشد) ! ….نه!… كيك را نمي گويم !! ….زندگي را مي گويم !
بشكن غرور را !…كه مثل پوست تخم مرغ ظريف است و در عين حال از سخت ترين سازه هاي دنياست !
بشكن دلت را ! …كه خدا توي دلهاي شكسته منزل دارد و دل شكسته ، سرافرازترين و درست ترين سازه دنياست !
بشكن ديوار هر چه فاصله را !… كه عشق در قفس فاصله ها مجال نفس كشيدن نخواهد داشت و فاصله هاي نامريي ، بدترين سازه هاي دنيايند !
…آن وقت دو رنگي هاي درونت را آن قدر بزن كه جز يك رنگ نماند : سفيد ! … حالا آب پاكي بريز … روي دست اندوه و… اندكي نيز روغن !…دنيا مثل همين ظرف آب و روغن است !… شاديها مثل آبند و دردها مثل روغن !… آميختني به نظر نمي رسند اما گاه چنان در هم مي شوند كه نمي شود جدايشان كرد …كافي ست كمي انرژي صرف كني و هم بزني !…همين !! … غير از اين ! …كدام شيريني را مي شود بي روغن پخت ؟!… و حالا (رشد) !! … نه !… كيك را نمي گويم !!….عاشقانه مان را مي گويم ! … هيچ عاشقانه أي بي (رشد) ، عاشقانه نمي شود !…عشقي كه تو را رشد ندهد ، مرا نيز منكوب خواهد كرد ! …حالا كمي گرما مي خواهيم ! … آنقدر گرم كه تابستان به عرق بنشيند ! …آنقدر گرم كه روي زمستان تا هميشه عالم سياه باشد ! … آنقدر گرم كه … سخن كوتاه كن و آتش بوسه را بيافروز نازنين !!…
من يقين دارم كه شيرين ترين و مطبوع ترين خواهد شد ! …
نه!… كيك را نمي گويم !! … عاشقانه مان را مي گويم !…
دوم اينكه :هفت سنگ جديد هم از راه رسيد ! … دوستان لطف كرده اند و علي رغم تنبلي من از يادم نبرده اند … اينجا مي توانيد غزل ( الفباي باران ) را كه تقديم به وحيد اميري عزيز كرده ام ، بخوانيد و دكلمه اش را با صداي حقير بشنويد …و البته كلي مطلب خواندني ديگر مثل تحليل زيباي ديگري از اسماعيل اميني … عكسهايي از مراسم تدفين مرحوم دكتر سيد حسن حسيني … ترانه اي جديد از ايرج جنتي عطايي … يادداشتي از سهيل محمودي درباره سيدحسن حسيني و …
( الان که صفحه ها را چک کردم دیدم که گویا به علت بازدید کننده زیاد bandwidth دومین پر شده و صفحات دیده نمی شود . امیدوارم زمانی که شما به سراغ هفت سنگ می روید این مشکل حل شده باشد... )
سوم اينكه : امروز ميهمان دل شاعر جوان همشهري ام حسين تقليلي باشيد …به اين شرط كه براي دلش دعا كنيد !…و البته مثل هميشه دست مهربان استادي تان بر سر من و او باشد …
اين روزها حال و هواي ديگري دارم
از زندگي برداشتهاي بهتري دارم
در اين كه بهتر مي شوم شكي نكن…هر چند
يك مرد غير عادي ام : جن و پري دارم !
من دكترم يا شاعرم …چيز مهمي نيست
تو فرض كن در كوچه تان آهنگري دارم !
صد سال پيش از اين تو در اين كوچه رقصيدي
امروز من آهنگ رقص بندري دارم
دار و ندارم اين دو خط شعر است… مي بيني ؟!
اما به نرخ روز چشمت را خريدارم !
ديروز دزديدم سرم را … جراتم كم بود !
امروز اما جراتِ كلّه خَري دارم !
من با خدا مشكل ندارم… اينكه مي سوزم -
- مجرم تويي ! … توي جهنم دلبري دارم !
ديگر دم از تلخي نزن ، شيرين زباني كن !
گفتم كه من برنامه هاي بهتري دارم !
×××××××××××××××××××××××××××××
شيريني هاي عاشقانه تان تا ابد مستدام باد !
سيامك
سلام
اول اینکه :...
من شنیدم !...به خدا من شنیدم که ساعت 9:30 دقیقه شب اذان صبح گفتند !!
من دیدم ! ...به خدا من دیدم که گلهای قالی یکی یکی شکفتند !!
من لمس کردم !...لمس کردم عشق را که زیر ( پوست کشیده شب ) می خزید و عرق می کرد و می سوزاند !
من بوییدم !...بوییدم عطر سیب را در دامنه های برفی کوهی که از هیجان پا می کوبید !
من چشیدم !...چشیدم طعم ماه را و ترانه را و ستاره را !
...می بینی ؟! ... وقتی تو می آیی همه حواس حواسشان پرت می شود !...
دوم اینکه : باز هم همان بهانه همیشگی و ...سکوت !!!
سوم اینکه : به میهمانی دو غزل ار حسین تقلیلی شاعر جوان همشهری ام دعوتتان می کنم .و در انتظار نقدهای دوستان هستیم .
من اسب هایم شکسته او فیل هایش برنده است
چیزی برایم نمانده این مهره ها محض خنده است
این چشم ها غیرعادی است او صاحب ده پیاده است
او با همین مردمک ها شاه مرا پوست کنده است
ای کاش پر می زد این اسب اما نه فرقی ندارد
وقتی که اوجی نباشد سیمرغ هم یک پرنده است
وقتی تو باید ببازی وقتی تو باید بمیری
وقتی که آنسوی صفحه عشق تو شرکت کننده است
دیگر چه سودی بتازی با مهره ها یا ببازی
یا اینکه بیرون بمانی از هر نظر او برنده است
همواره او رو سفید است همواره تو روسیاهی
حالم به هم خورده دیگر شطرنج خیلی چرند است
و دومی :
این یار چندمی است که او سیب چیده است
از این درخت پیر... و خیری ندیده است
دستان او چقدر بلند و قوی شده است
این روزها یه قد جهان قد کشیده است
یکروز پشت پنجره فریاد می زدم
یکروز پشت پنجره او هم شنیده است
گفتم سلام سیب ستاره سه تار زد
باور نکرد از دهن من پریده است
لعنت به هرچه آدم کم عقل مثل من
لعنت به هرکه پنجره را آفریده است....
*************************
شاد باشید در پناه هرچه ترانه و غزل بوسه !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
صدا ...صدا ...صدای تو از شش جهت به گوش می رسد !
از لا به لای آجر آجر این خانه ، صدای لای لای عاشقانه تو می آید که به گوش من اذان مهر می خوانی تا کافر از دنیا نروم !
پیامبر هزار ترانه بوسه !
گفتی: بگو خدایی نیست جزعشق تا رستگار شوی !
...اشهدان لا اله الا عشق !
نماز را به بوسه ای بلند قامت می بندم ... گل سجاده می شکفد و می شود گل گندم ! ...سیب می ریزد توی دامنم ...تو می خندی... وَ بهشت همین نزدیکی هاست !
دوم اینکه : بهانه تاخیر همان بهانه همیشه است !! ...برایمان دعا کنید.
سوم اینکه : می خواستم یک شعر ترجمه کنم ...می خواستم یادداشتی تحلیلی بر نمایش ترومن بنویسم ... می خواستم نگاهی بر کنگره بندرعباس را بنویسم ...می خواستم .... هنوز که وقت و بخت یاری نکرده است !!...شاید فرصت آتی ...!
چهارم اینکه : امروز هم سوغاتی دیگری از بندرعباس را برایتان می نویسم . غزلی از شاعر جوان قمی خانم مریم مایلی زرین ...
یک کم شبیه توست کمی قد بلندتر
با پلکهای روشن از حد بلندتر
آمد تمام پنجره ها قهوه ای شدند
در زد ...دوباره در زد ، در زد بلندتر !
آمد ،تمام پنجره ها قهوه ای شدند
با چشمهای قهوه ای آمد ...بلندتر -
- از روزهای تیر ، سرم تیر می کشید
کبریت زد ...صدای مردد بلندتر -
- شد ،مکث کرد و گفت : هوا سردتر شده است
تبریز ،قم ،کرج ،همه جا سردتر شده است
در را ببند ،پنجره ها را ببند...آه
حال و هوای ابری ما سردتر شده است
حق با تو بود : آدم می ترسد از گناه
آن دستهای قبله نما سردتر شده است
هر وقت آمدم دل بی اعتدال تو
یا گًر گرفته از من ... یا سردتر شده است !
آمد ، ردیف و قافیه را زد به هم ولی
تا شد صدای قافیه بد بلندتر -
- بغض اش گرفت ،پنجره ها را بنفش کرد
آهسته رفت و درکه مجدد بلندتر -
- از دفعه های قبل به هم خورد ... تیرماه
افتاد پشت پنجره ممتد _ بلندتر ...
***********
صدای عشق در گوشتان تا هماره دنیا طنین انداز باد !
سیامک
سلام
اول اينكه :…
… من كشف كرده ام كه عطر تو را ، تنها ، در دامان بهار نارنج نريخته اند !… خدا دلش نيامده اين عطر مركب مدهوش كننده را تنها بريزد لاي موهاي تو تا مرا مست كند !… گرفته تجزيه اش كرده و نشاني اش را به همه مخلوقابش بخشيده تا من ديوانه ، رو به هر چه مي كنم و هر چه را بو مي كشم ، عطر تو ديوانه ترم كند !
ديروز پريروز بود كه اين را كشف كردم !
… وقتي سينه خليج داشت شكافته مي شد و سرودواره خورشيد در ملتقاي آبي دريا و آسمان ، در گوش همه گوش ماهي ها زمزمه مي شد !
باد را كه مي خورد توي صورتم ، يو كشيدم !
كشف كردم ! …كشف كردم تو را ! … توي بوي شرجي دريا و لابه لاي پرهاي گرم مرغ طوفان و تلالو آفتاب روي موج موج آن همه آبي !…
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را دريابيد !
سوم اينكه : از بندرعباس به تازگي رسيده ام و پرم از حرف و حديث !! … ترجيح مي دهم يك هفته ديگر هم صبر كنم تا گفته هايم بوي هيجان به خود نگيرد … بي شك در اين يكي دو هفته از كنگره شعر و قصه جوان بسيار خواهيد شنيد !
چهارم اينكه : براي امروز سوغاتي از كنگره برايتان آورده ام ! …غزل زيبايي را بخوانيد از شاعر جوان و محجوب كرمانشاهي اصغر عطيمي مهر (اهورا) كه البته غزلي ديگر از ايشان عنوان سوم كنگره را كسب كرد .
« با دست پنهان ابوجهل …»
آن شب كه گز مي كرد باران كوچه ها را ، مردي تمام خويش را تنها قدم زد
آن مرد من بودم كه بي چشمانت آن شب ، حتي طلوع ماه حالم را به هم زد
اين شهر يك سلول - بي تو انفرادي - ست ، مردم شبيه ميله ي سلول سردند
بايد دوباره كوله بارم را ببندم ، اين شعر از بيت نخست از كوچ دم زد
آن شب خدا هم پر كشيد از كوچه با خشم ، اما صداي بالهايش را شنيدم
با نور بر پيشاني ام حك كرد :«شاعر» ، خط سياه سرنوشتم را رقم زد
مي گفت بايد انعكاس درد باشي ، آيينه درد تمام توده ها باش
يك عمر با اين درد ناليده است اين مرد ، يك عمر در اين راه با جرات قلم زد
آينده مان اما ترك مي خورد آن شب ، جادوگري از ترسِ مردن خويش را كشت
عفريته اي با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آيينه هاي جام جم زد
كفتارهاي بالداري آسمان را تاريك كردند و حرم دارالزنا شد
با سنگهاي آذرين بايد به بال نا كفتران نانجيب ناحَرَم زد !
لاجرعه خون آسمان را سر كشيدند ، از آسمان تنها همين يك جرعه باقيست
شايد خدا بخشيده شيطان را كه آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد
وقتي زمين فكر زنا با آسمان بود ، باران شبيه طفل نامشروع باريد
يك زن به عقد دائم شيطان در آمد ، گويي زمين و آيمان را بر سرم زد
×
بگذار هر كس هر چه مي خواهد بگويد ، اين شعر جذر كل اديان الهي ست
« ما يسطرون » بايد سراسر عشق باشد وقتي خدا فرياد « نون و القلم » زد
تو مرز سايه روشن تاريخ هستي ، از شرق تا غزب از تو مي گويند مردم
صبح همان شب كه مرا با خويش بردي ، خورشيد هنگام طلوع از غرب دم زد
اما زني بي پرده راه نور را بست ، خورشيد تسليم كسوف مطلقي شد
منظومه ي خورشيدي ام را او به هم ريخت ، بين من و خورشيد من را او به هم زد
××××××××××××
شاد باشيد در پناه عشق و عشق و عشق .
سيامك
سلام
اول اينكه :…
…آدمها براي اثبات وجود خودشان نياز به يك چيز ثابت دارند . چيزي كه ثابت كند آنها هستند ! …آدمي كه اين مولفه را از دست مي دهد مي شود بي هويت ! هويت باخته !! … گاهي آدمها از دنياي بيرون چيزي را براي اين هويت يابي به كار مي گيرند … به اين ترتيب كه با به تملك آوردن چيزي احساس بودن مي كنند ! … خانه من …ماشين من…پول من … فرزند من …!
يا بر عكس خودشان به تملك چيزي در مي آيند يا به آن تعلق مي يابند : حزب من ! …شهر من ! … مدرسه من !…و …
رفيقي مي گفت : اين جور آدمها مثل همان داستان معروف ملانصر الدين مولانايند ! …مي گويند ملا روزي به سفر مي رفت و زنش كدويي به دور گردنش انداخت تا بازشناخته شود و گم نگردد ! ملا مي رود و توي كاروانسرايي بين راه مي خسبد .مردي كه پيش او خوابيده است در حيرت و تمسخر در او مي نگرد و براي آزار دادنش كدو را از گردن ملا مي گشايد به دور گردن خويش مي بندد ! …صبح كه ملا بر مي خيزد حيران مي ماند و مزد را از بيدار مي كند كه : اگر تو مني ، پس من كي ام ؟!! …اگر من منم ، پس كو كدوي گردنم !! …
هويت كاذب در حقيقت همان كدوي گردن ملاست !… چيزي بيرون از ما كه وجودمان را با وجود آن معنا مي كنيم و وقتي به هر علت از كف اش داديم بي هويت و وامانده به خويش رها مي گرديم !
اما گاه انسانها اثبات فرديت و استقلال و بودنشان را نه از دنياي برون كه از دنياي درون مي طلبند . معيارهايي چنين اگر چه لايتغير نيستند اما تغيير آنها و يا بهتر بگوييم نحوه نگرش ما به آنها همراه با خود ما دستخوش تغيير مي شود لذا مي توانند زمين محكمي باشند براي بناي شخصيت و هويت فردي . …
…اينها همه را گفتم كه بگويم… تو هستي، پس من هستم !
تو دليل بودن مني ، نه از آن جهت كه به تملكت درآورده ام و يا تو مرا …! …كه بالعكس ! … تو دليل بودن مني چون تملكي در كار نيست !!
تو حجت مني براي بودن ، از آن جهت كه در درون مني ! … خود تو نه ! … عشق ات ، درون مرا مي سوزد و مي پالايد تا بفهمم زنده ام ! …هنوز جان دارم و مرگ را توي نفسهايم مرور نمي كنم !
و ما شاهد هم مي شويم براي زنده بودن ! …كسي اثباتي زيباتر و در عين حال دقيق تر از اين براي بودن دارد ؟!
… من عاشق تو هستم ، پس هستم !!
مي بيني؟!… هميشه لازم نيست براي نامه عاشقانه نوشتن به شعر پناه برد ! … عقلانيت هم در كنار تو به عشق مي رسد ! …اصلا عاشق مي شود !!
غير از اين …هر واژه اي كه از ململ سرخ حنجره ات بر مي گذرد و در ميان گيلاسهاي توامانت مي شكوفد ، چيزي جز شعر نخواهد بود !
پس بخوان مرا ! …بخوان مرا تا چيزي جز شعر نباشم !
….
دوم اينكه : سوالي براي چند تن از دوستان پيش آمده بود در مورد ترجمه پست قبل كه لازم مي بينم توضيح كوتاهي بدهم …
كلمه (Lord) به شهادت اكثر ديكشنري ها معمولا به معناي ( خدا ) به كار مي رود ! …اما اينكه چرا من از ( مسيح ) به جاي آن سود بردم دو دليل دارد : يك دليل متني ست و آن هم اينكه در بخشي از ترانه آمده است :
And the Devil said to the son of God
چنانكه مي دانيد پسر خدا ، تنها به مسيح اطلاق مي شود .
دليل ديگر من دليل مفهومي ست : قمار ( مسيح ) با (شيطان) بر سر ارواح مردگان جلوه شاعرانه بيشتري دارد . يكي به دليل ايمكه اسطوره مسيح را با زنده كردن و جان بخشيدن دوباره مي شناسيم و از سوي ديگر معادل شيطان در ادبيات يوناني تقريبا مي شود ( هادس )!( البته مفيستوفلس را هم نمي شود از ياد برد )… هادس خدايي زيرزميني ست كه در حقيقت سرزمين مردگان در چنگ اوست و اين سرزمين در زير زمين قرار دارد و به نوعي دوزخ است ! …به گمان من به همين خاطر است كه در بندي از ترانه مي خوانيم :
He's going underground
كه در ترجمه واژه زيرزمين را به (جهنم ) ترجمه كرده ام !
…به هر حال اين قرائت بنده است از اين شعر … و هيچ اصراري نيز بر صحيح بودن اش نيست ! …تنها چنانكه در آغاز همان مطلب نيز گفتم مي خواستم آنچه را به من منتقل شده بود ، به مخاطب خود منتقل كنم …تا چه قبول افتد و …!
نمي توانم شادي خود را از اين نكته پنهان كنم كه دوستاني فرهيخته و دقيق بر اين سياه مشقها نظر مي افكنند و مرا از راهنمايي هاي ارزنده خود بهره مند مي كنند ….سپاس به خاطر همه چيز !
سوم اينكه : دو غزل بخوانيد از دوست جوان همشهري ام رضا سليماني ....و نقد هم يادتان نرود تا هم من و هم او بياموزيم :
«سكوت يك حشره »
تب خواندن ، سكوت يك حشره
سمفوني ..زن ... سكوت يك حشره !
بهت سيمرغ در كلاغي باغ
و تهمتن ، سكوت يك حشره !
دست در عنكبوت مي شويم
مانده در من سكوت يك حشره !
فصل گيلاس كافه تعطيل است
باغ ، آهن ، سكوت يك حشره !
چشمهايت درست مي شنوند !
اين منم ، من : سكوت يك حشره !
«تقديمي به ..(ع)»
يارا هماره ميل تو در من كبوتر است
در لطف دستهاي تو آهن كبوتر است !
پنهان كه نيست ، من به تو مشتاق نيستم !
من نيستم ! ..كه شوق پريدن كبوتر است !
از ساعتي كه دست تو بر تاك لانه كرد
تا خوشه خوشه موقع چيدن كبوتر است !
از سر پياله ساز كه در رقص مي شود
هر عاقلي كه يك سر سوزن كبوتر است !
دشداشه ، ديش ، خيل كلاغان شيك پوش !
تا كعبه سالهاست كه يك زن كبوتر است !
زخمي ...شكسته ... دست به پهلو ...پرنده شد !
نشخوار كودكان فلاخن ، كبوتر است !
××××××××
دستي به جام باده و دستي به زلف يار ! رقصي چنين برايتان آرزومندم تا هماره زندگي !
سيامك
سلام
اول اينكه : ( با اجازه از نزار قباني … در سويس شعاري را ديدم كه مي گفت / ما زمان را مي سازيم … بلقيس و چند عاشقانه ديگر …) …
...
سرنگ ! … «بابا عجب مويي !!» … سرنگ ! … «چندميه ؟!» … سرنگ ! … «برو واسه دومي بيا !!» …سرنگ ! … پنبه الكل ! …«تموم شد ؟!» …«نه ! صدات مي كنن!»…
فكر مي كني توي خون من چه پيدا مي كنند ؟!
…

گزارش آزمايشگاه :
اين آقاي محترم خيلي وضعش خراب است !! هرچند هموگلوبين در حد بالايي به نظر مي رسد اما مقادير معتنابهي سلولهاي عجيب و غريب به همراه تعداد فراواني پارتيكل(particle) ناشناخته رويت شد ! …لطفا پاتولوژي جهت بررسي بيشتر !
…
فكر مي كني توي خون من چه پيدا مي كنند ؟!
گزارش پاتولوژي :
وضع خراب اين آقاي محترم تاييد مي گردد !! مالفورماسيونهاي(malformation ) متعدد در سلولهاي خوني ، همراه با مقدار زيادي ماده ناشناخته كه شباهت بسياري به تركيبات جنون آور دارند رويت مي شود ! …احتمال انواع جنون همراه با جهشهاي گوناگون سلولي در نتيجه استعمال يك ماده ناشناخته مي رود : شايد يك نوع ماده راديو اكتيو !!
…
فكر مي كني توي خون من چه پيدا مي كنند ؟!
…
آزمايشگاه ها هيچ چيزي نمي فهمند !! …آزمايشگاه ها دلشان به ميكروسكوپهاي نوري هزار برابرشان خوش است و به مواد شيميايي بدبو و بي خاصيتشان !! … دلشان خوش است به سل كانترهاي رايانه اي (digital cell counter) كه ادعا مي كنند ما با يك قطره ، فقط يك قطره خون ، همه انديكسهاي سلامتي شما را چك مي كنيم !!
من حالم خوش است ! … انديكسهاي سلامتي من به انديكسهاي اين جامعه آماري نمي خورد ! … من مالفورمه شده ام چون دنيا از فرم خارج است ! … تعريف نرمال اين جامعه آماري ، خودش بيمار است !! … يكي بيايد مرا از دست اين زبان نفهم ها خلاص كند كه به عشق مي گويند ماده ناشناخته !!
…
فكر نمي كنم توي خونم چيزي پيدا كنند !!
تشعشع هاي عاشقانه ، روي دنيا را زيبا كرده است ، من وتو به سمت ماه مي جهيم و فراچنگ مي آريمش !…يك جهش بزرگ !! … و آزمايشگاه ها هيچ چيز را نمي فهمند ! …هيچ چيز را !…حتي اگر همه آينه هاي زنگار گرفته دنيا را هم به شهادت بطلبند !!
دوم اينكه : يك ترانه زيبا از حسين تقليلي عزيز شاعر جوان همشهري ام تقديم به شما كه نهايت بارانيد !
با احترام به همه ترانه سرايان ديروز و امروز
«آدم آهني»
گاهي تلخي ،گاهي شيرين، نٌنُر بزبز قندي !
حالا كه چشماتو ديدم ، داري پلكاتو مي بندي ؟!
«نازي ناز كن…» ولي بپا ! اين روزا روزاي وصله !
دل آدم آهني ها ، به دو تا بخيه وصله !!
زير آفتاب ، پشت شيشه ، گر بگيرم مي ميرم من
آب بشه لحيم قلبم ، دستتو نمي گيرم من !
يادته توي حراجي ، واسه من ترانه خوندي ؟!
منو از اونا خريدي ، بين آدما نشوندي ؟!
دل من يهو تپيد و باورم شد كه يه مَردم !
يه كاري كن كه بمونم …به مغازه برنگردم !
…
تازه اين اول قصه ست ، تف به هر چي بخت شومه !
آدم آهني قصه ، ديگه روغنش تمومه !!
من مي خوام پرنده باشم ، شونه تو مي خوام ببينم
روي ماهتو ببوسم ، گل گيستو بچينم
هنوز اما خيلي زوده ، من هنوز خيلي ضعيفم
امشبو از كار نيافتم ، فردا دنيارو حريفم !
مي دونم چه ها كشيدي زير بارونو نگفتي
هنوزم پاي پياده زير بارون راه مي افتي
جواب مردمو ميدم ، دستاتو بذار تو دستم
دست من نبود عزيزم اگه قلبتو شكستم !
دست تو له شدني نيست! اينو هر زني مي فهمه ؟!
حرف آدم آهني رو آدم آهني مي فهمه !
…
واكن اخماتو ببينم توي اون چشات چي داري
چشامو بستم ببينم توي دستام چي مي ذاري
گُلو دادي توي دستم … اين يعني موقع كوچ نيست !
ببين اين بازي رو برديم ! پوچه گُل بود ! گُله پوچ نيست !!
«دايه دايه وقتِ …» صلحه !! كي ميگه كه وقت جنگه ؟!
اين روزا آشتي كنونِ سر و سينه با تفنگه !
بيا زير سايه من ! حرف گفتني چي داري ؟
توي كيفت واسه قلب آدم آهني چي داري ؟!
…
دختر فضول قصه ! اينه دستام … خالي يا پر !
حالا خوبيامو بنويس ! ديگه زشتيامو نشمر !
اين ترانه خط به خطش طعم بوسه تو داره
شاعرم كن ! شاعرم كن ! با يه بوسه دوباره !
«اگه چشمات ميگه آره …» بزنيم به قلب جاده !
فكر تنهاييتو كردم : من ترانه هام زياده !
خط زدم پنجره ها رو ، چونكه بيرون خبري نيست
وقتي تو توُي اتاقي ، احتياج به هيچ دري نيست !!
…
لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه …»!
جاي بوسه م تا قيامت روي گونه هات مي مونه !
نمي خواي پيشت بمونم ؟!… خُب ميرم ! …هيچ گله اي نيست !
«فاصله يه حرف ساده ست …»!… عزيزم مسئله اي نيست !
اما هر موقع كه داشتي غم و غصه خبرم كن
« خوابيدي بدون لالايي و قصه …» خبرم كن !
«ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه …»
تو ميري به سوي خورشيد ، من ميرم به سمت خونه !
دستامو تو ديده بودي …زشتيامو مي دونستي
عرضه داشتي مي شكستي ! …مي تونستي ! … نتونستي !!
تن تو مليله دوزي … آهني بود دوتا دستم
من به رسم مهربوني دستاي تو رو شكستم !
هوا آروم ميشه اينجا يه شبي با رفتن من
بگو هيچكي رو نگيرن ،نكشن ، با پيرهن من !
اما هر موقع كه داشتي غم وغصه خبرم كن
«خوابيدي بدون لالايي و قصه …»خبرم كن …
××××××××××
قلبتان هماره از پرنيان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه :…
مي داني گلم ؟! …ديشب يك خواب ديدم …
… همه جا تاريك بود … صداهاي شهر بي رمق ، از دورهاي دور به گوش مي رسيد …. انگار پرت شده بودم يك گوشه از كهكشان …دور از زمين و دغدغه هايش ! … فقط بعضي وقتها نور چراغهاي يك ماشين عبوري، مثل يك شهاب ،شب را مي شكست و بعدش تمام ! …
در ميانه اين همه تاريكي و سكوت يكدفعه دو خورشيد در پهنه افقي نزديك درخشيدند ! … يا للعجب ! …دو خورشيد درست جلوي من ، صاف داشتند مي تابيدند توي چشمانم و من داشتم عين آدمكي برفي ، قطره قطره ، آب مي شدم !
انگار دنيا گر گرفته بود …دنيا كه نه ! …همان جايي كه بودم : همان جاي فارغ از همه دنيا !!
هنوز محو آن دو خورشيد بودم كه ديدم دستانم دارند گرم مي شوند ! …از جنس حرارت آفتاب نه ! … يك جور حرارت سيال اطمينان بخش ديگر ! …نگاه كردم ديدم ، ده رودسار شير دارند جاري مي شوند و مي خروشند بر اين كويرهاي ترك ترك !
… خدايا ! ده رودسار شير ديگر از كجا آمدند در اين گوشه كهكشان راه شيري ؟!
سر پيش بردم … لب زدم بر رود شير … ديدم طعم عسل مي دهد ! …عسل تازه بهاره سبلان ! …لبريز از عطر هزار شكوفه بيقرار !!…
نوشيدم… نوشيدم و نوشيدم ! …به اندازه هزار سال تشنگي ، دلم فرياد العطش ذاشت و لبم حريصانه مي نوشيد و مي مكيد از هر ده رودسار مهربان !…
…آنقدر گرم نوشيدن بودم كه آب …نه ! شير… از سر گذشت !! و لا به لاي موهايم پر شد از عطر شكوفه هاي بهاري سبلان !…
داشتم مست مست زير لب آواز اوریپیدیس را مي خواندم : نخست بوسه است که عشق می آفریند !...، كه ناگاه هزار هزار سينه سرخ ، از روي يك شاخه دور از دست ، همه جا را غرق آواز كردند ! … زيباترين آوازي كه تا به حال انساني را ، لااقل از آنگونه كه منم ! ، توان شنيدنش بوده است …: آبشار غزل بود انگار، كه از شاخه هاي سيب جاري مي شد ، سرخ سرخ !
…همه جا سرخ شد !… رنگ شرم …رنگ سيب … رنگ غزل … رنگ سينهء سرخِ سينه سرخ !… و دهانم پر شد از شاتوت !!
… بعدش را يادم نيست ! …نمي دانم ! … نمي دانم چي شد كه از خواب پريدم ! … نمي دانم بوق لعنتي كدام ماشين لعنتي عبوري خوابم را بريد ! …نمي دانم آن بهشت را كجاي خوابهاي دور كدامين كهكشان فراموش شده جا گذاشتم !! …
…چي؟!… خواب نديدم !؟ … واقعيت بود ؟! … نه ليلا ! …نه !! … مجنون ترين مرد اين دنياي ديوانه ، هنوز آنقدر عقل توي سرش هست كه بهشت را از زمين تشخيص دهد ! … بهشت را پدربزرگ عزيز بهشت !! …يادت نيست ؟! … اين جايي كه من مي گويم با آن همه رودسار شير و عسل ، با آن آفتابهاي دوگانه ، با آن سينه سرخها و شاتوت ها و انارها و سيبها … فقط مي تواند خود بهشت باشد ! … نه گلكم ! … هبوط براي هميشه آدم را از بهشت راند !… باور كن !!
چي ؟! … معراج ؟! …من ؟! … اين ديگر از آن حرفهاست !! … معراج به بهشت در شبي از شبهاي پاييزي !!… آدم با سيب هبوط كرد و تو مي گويي، من با سيب صعود !! …
نه ! …نگو … خوابها هميشه سرشار از حسرتهايي دور دستند ! … دنياي واقعي اما ، حسرتهايش به شوكراني مي ماند كه قطره قطره خودش را لا به لاي شيرين ترين عسلها پنهان مي كند !! … نگو خواب نديدم !… نگذار باور كنم !… آن وقت هبوط دوباره دردی عظیمتر است ...آن وقت اين همه شوكران ، چگرم را نكه نكه مي كند ! … عين چگر زليخا ! … يوسف من ! تعبير نمي كني خوابم را ؟! …
×
دوم اينكه : جلال خيلي بي سر و صدا و يواشكي (!) يك جايزه حسابي برده است ! …داستان زيباي جلال در جشنواره طنز در زمينه داستان كوتاه حائز رتبه دوم شد …ضمن عرض تبريكات خالصانه (!!) به آقا جلال ، اين داستان زيبا را بخوانيد و لذت ببريد !
سوم اینکه : گاهی خواندن برخی دست نوشته ها یاد هزار خاطره را در تو زنده می کنند ...و گاهی این دلنوشته ها شعرهایی زیبایند که دوست داری به همه نشانشان بدهی ! ... بی هیچ توضیح اضافه تری بخوانید و لذت ببرید !
سوم اينكه : يك غزل گفتار ساده و دلپذير از حسين تقليلي ، شاعر جوان همشهريم تقديم به شما ! …
اين عكس من است زير پا افتاده
اين عكس من است… عكس مردي ساده !
با دوست سابقم گرفتم آن را
…با دخنر عاشقي كنار جاده !
مغرورترين دختر آبادي بود
آزادترين دختر يك آزاده …
شاعر شده بود تا خدايي بكند !
مي خواند فقط غزل سر سحاده !
…يكروز غروب خواهر ما شد و رفت !
لعنت به چنين خواهر و خواهر زاده !!
عاشق شده بود …جاده ها مي گفتند :
به مرد مسافري شده دلداده …
اينگونه خودش مسافر شعرش شد
اينگونه نشست در گلوي جاده !
…اين گوشه عكس ، جاده را مي بينيد ؟!
دلپيچه گرفته ! …هر دو را پس داده !!
حالا تو كنار جاده ظاهر شده اي
، هر چند شدي براي اين آماده -
- تا عكس مرا كنار سنگم بزني ! ،
اين عكس مرا كه زير پا افتاده -
بردار ! ولي كنارش اين را بنويس :
( اين مرد خجالتي همون فرهاده !!…
از كوه به شهر آمد و رام نشد
هر دختركي به او نزد قلاده ! …)
…
اين عكس من است … عكس مردي ساده
اين عكس من است زير پا افتاده …!
××××
ديوارهاي دلتان ، منقش به نقوش عاشقانه معشوق باد !
سيامك
سلام
اول اینکه : ...
...جالا تو بگو من چکار کنم ؟!!!
حالا که هی از همه جا صدای تو می آید ! ...حالا که حتی توی آینه هم عکس چشمهای تو را می بینم که برای همیشه روی قرنیه من حک شده ! ... حالا که دستهایم خاطره لطافت و عطرآگینی دستانت را فراموش نمی کنند ! ... حالا که سینه ام شده عین دارالمجانین و این دل دیوانه هی سرش را به دیوار می کوبد و غش می کند !! ....
حالا تو بگو من چکار کنم ؟!!!
دوستی نوشت که خوب است آدم بتواند این همه شاد باشد ! راست می گوید !! من همین الان هم شادم ! همین الان که اشک دارد اجازه ورود می گیرد ! همین الان که بدجوری دلم تنگ توست ! همین چند دقیقه قبل که داشتیم گوش می کردیم : عاشق شدم من / در زندگانی ... ! ....
*
...و اینگونه من تو را در میانه حقیقی ترین تضاد منطقی فارغ از منطق جهان می بوسم ! تا دهان دنیا برای همیشه باز بماند ! ... لبانت را بگشای ! ... این بوسه به اندازه تمام طول حیات بشر قدمت دارد ...به اندازه تمامی کائنات قیمت ! ... این بوسه ، بوسه من نیست ! سرخترین بوسه خداست که بر لبان آدم نشست تا حوا سیب را هیچوقت از یاد نبرد ! .... لبانت را بگشای !...
دوم اینکه : سپاسگزار محبت همه دوستانم : به پاس مهربانیهایشان...نقدهایشان...وشاگردنوازیشان ....
سوم اینکه : دو غزل کوتاه از حسین تقلیلی عزیز بخوانید و لذت ببرید :
سارا ( 1)
وقتی که خانه عشق بیا برو ندارد
اصلا به ما چه سارا لباس نو ندارد !
اینجا شکستن دل در پای دوست حتمی ست
این شهر بی ترحم پیاده رو ندارد !
جان می دهد رفاقت ، با این همه حماقت
اصلا نکن شکایت ... ربطی به تو ندارد !!
در این فضای دلگیر هر جا نشسته ای باش
این پلکان مرگ است : عقب جلو ندارد !!
این حرف حرف قرن است ، شکلش کمی قدیمی ست :
افسوس قلب انسان حق وتو ندارد !!
****
سارا (2)
یک سیب حق ساراست ، بگو مگو ندارد
سارا همین طرفهاست ، او جستجو ندارد !
وقتی زمین بزرگ است با قلبهای کوچک
خورشید یا حقیر است ، یا آبرو ندارد !
ما چشمهایمان را بستیم و گول خوردیم
بازیچه است شیطان.... ربطی به او ندارد !!
ای کاش در دل شب ... هر شب گلی بروید
هر جور هست باشد ... گل پشت و رو ندارد !!...
***
شاد باشید در پناه گرمترین بوسه های عشق !
سیامک
سلام
اول اينكه : ….
ديگر چه بگويم ؟!
باران كه نمي بارد ! ( گيرم كه آسفالت خيابان دارد تمام درياهاي جهان را مرور مي كند ! ) … آفتاب كه نمي تابد ! ( حالا تو بگو خورشيد ، مثل داغ نشسته وسط سينه آسمان و دارد تقاص عشق به ماه را از آسمان مي ستاند ! )… بادي كه نمي وزد ! ( گيرم كه برگهاي سوزني اولين كاج پارك شهر مي دانند كه هوا چه دل پري از عطر نارنج دارد ! ) … موجي كه بر نمي خيزد ! ( حالا تو بگو دريا ، دلدل هزار طوفان را توي ورق پاره هاي خودش مشق مي كند ! ) … وقتي تو نيستي ، نه كه اصلا نيستي ! كه خيالت هست و چشمان نمناك عاشقت نيست ، نه باراني مي آيد، نه آفتابي مي تابد و نه بادي مي وزد تا طوفاني برآيد ! … آنوقت در اين شرجي دلگير تابستان رخوتزده ، تو بگو من چه بگويم كه شايسته تو باشد ؟!!….
دوم اينكه : يك غزل زيباي ديگر از دوست خوب و همشهري شاعرم حسين تقليلي عزيز :
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر مي شوند !!
همين ها كه از عشق دم مي زنند
براي شما دردسر مي شوند !
نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر مي شوند !
هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر مي شوند
كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !
نگوئيد حوا گناهي نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر مي شوند ؟!
هواي بدي مي شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر مي شوند !
…
نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!
××
دردسرهايي اين چنين شيرين ، تا هماره دنيا نصيبتان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
وقتي ( مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ) ، هميشه اشكال از دست كوتاه ما و دامن يار نيست !! گاهي اشكال در جغرافياي مكاني ست ! گاهي يك دو قدم كه برداري يا بردارد ، ارتباط برقرار مي شود !! ( مشترك مورد نظر در دسترس نيست ) ، يعني اينكه اميدي هست ! اميدي به برداشتن يكي دو قدم !!….
اما وقتي ( دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است ) …؟!هزار قدم هم بي فايده است !! … اميد هم پر پر زد !!
…
آخرين خبر : مشترك مورد نظر در دسترس مي باشد !! البته گمانم بايد اين جمله را تصحيحش كنند !! …در گوش رس مي باشد !!….
نتيجه اخلاقي : در نوميدي بسي اميد است !!
دوم اينكه : من يك ماموريت غيرممكن را انجام دادم آنه هم با موفقيت كامل !!...آرشيو وبلاگ قبلي با تمام لينكها و عكسها و مطالب به اين وبلاگ منتقل شده است و در دسته بندي موضوعي مربوطه نيز قرار دارد ! دوستان علاقه مند مي توانند كليه شعرها و يا بحثهاي مطرح شده را به شكل پشت سر هم در آرشيو موضوعي مربوطه - در كنار صفحه - پي گيري كنند .
سوم اينكه : از آنجائيكه بحث نقد داستان همچنان ادامه دارد و احتمالا حالا حالا ها ادامه خواهد داشت ! لذا براي جلوگيري از يكنواخت شدن وبلاگ و احترام به دوستاني كه مشتريان ثابت شعرند ، امروز با هم يك غزل خواهيم خواند !
از سوي ديگر از آنجا كه من علاقه وافري به دوستانم دارم ، خصوصا دوستان خوب شاعرم ، و از آنجا كه خانم رزاقي عزيز در كامنت مطلب قبل يادي از ياسر گليجي مهربان و دوست داشتني كرده اند ، و در راستاي اينكه ايشان اهل تنكابن است و من اين روزها - نمي دانم چرا !!!! - علاقه وافري به اين شهر دارم ، لذا در همه راستاهاي فوق يك غزل بسيار زيبا از ايشان بخوانيد و لذت ببريد و من باب آموزش من نقدي بنگاريد كه البته سعي مي كنم در اولين موقعيت نظراتتان را به ايشان نيز ابلاغ كنم كه مي دانم اين شاعر جوان دلي دريايي دارد . ( مي بينيد كه من هم بي اجازه كش رفته ام !!باشد كه دل مهربانش راضي باشد… ).
«غزلي از ياسر گليجي »
نامه آخر تو را خواندم ، گفته بودي : « تمام ! » ، محبوبم !
گفته بودي كه «…»… باز يادم رفت ، آخ ! اول سلام محبوبم !
گفته بودي كه « عاشقي سخت است، خيري از عاشقي نديدم من
چقدر پز غم اند ، تاريك اند ، روزها ، لحظه هام » …محبوبم !
گاهي از اين سوال مي كردي ، گاهي از آن … فداي معرفتت !
حال از ما ولي نپرسيدي ، از من و شعرهام ، محبوبم !
هي ! بدك نيست حال ما چونكه با غم اين زمانه مي رقصيم
با غم اين زمانه اينجوري : دي دي دام دام دادام محبوبم !
من به اندازه خدا ، به خدا ، آي ليـ… لا اله الا الله !
دوستت دارم و نمي داني ، بيست سال تمام ! محبوبم !!
××
ناگهان مرد نامه شد ، تا شد ، بعد كبريت بود و بنزين و
زيرلب هي خدا خدا مي كرد … و دلش : بوم – بام - مح - بو – بم !
مرد فرياد مي زد و مي سوخت ، نامه ناتمام بودم كه
تكه تكه تمام مي شد و گفت : «حالا تمام ، محبوبم ! » ….
عاشقانگي تان هميشه سرشار از آغازهاي تازه تر از تازه باد !
سيامك
سلام
اول اينكه اينجا در گيرودار يكسري تغييرات در جهت زيباسازيست !! به هر حال احتمالا هر بار اين صفحه را باز كنيد يك چيز جديد مي بينيد !!
دوم اينكه : ممنونم از لطف همه دوستاني كه مرا تنها نمي گذارند و با مهرباني شان به من اميد مي دهند .
سوم اينكه : امروز شاعر جوان ديگري را از دوستان همشهري برايتان معرفي مي كنم . رضا سليماني ، متولد 1359 ، شاعريست كه با غزلهاي تصويرگرا و نماد پردازانه اش ، آثار زيبايي را خلق كرده است . ترجيح مي دهم نظر كلي خود را در باب شعر او و علي الخصوص همين غزل ، بعد از شنيدن نظرات شما بنويسم چرا كه بيم اين دارم كه شايد خوانش شما را دچار قضاوتي از پيش كنم . تنها با تاكيد بر اين نكته كه شاعر و البته من چشم به راه نظرات شما براي آموختن هر چه بيشتر هستيم ، پيشنهاد مي كنم كه شعر را با صداي بلند بخوانيد و به عبارتي دكلمه كنيد .
« غزلي از رضا سليماني »
ميان خيل درختان ، يكي كبوتر قرمز -
- يكي كبوتر آبي ، يكي دو ديگر قرمز !
و كوه پشت خودم را به آفتاب سپردم
عنان شيهه كشيديم تا قلندر قرمز …
هلا شها كه كمرگاه تاكهاي زميني !
ترا به آب چه حاجت ؟! مرا به دختر قرمز ؟!
پرنده ترس ندارد ، پرنده دست ندارد
چقدر دايره تنگ است بر برادر قرمز
زبان تيغ فصيح است در مصاف كبوتر
ستبر تير سه تايي ، گلوي اصغر قرمز !
شكسته ، بسته ، بريدند ، بند بند قفس را
سرود نيزه روان است ، پشت يك سر قرمز …!
×××
شاد باشيد .
سيامك
سلام
اول اينكه هفت سنگ را از دست ندهيد ! از ما گفتن !!
دوم اينكه : يك وبلاگ جديد با شاعراني خوب و باز هم دنيايي شاعرانه ! غزل امروز را ابراهيم اسماعيلي عزيز و جمعي ديگر از دوستان مي نويسند و عطر زاينده رود از لابه لاي واژگانش به مشام مي رسد ! ببينيد !
سوم اينكه : قاعدتا امروز بايد يك كتاب معرفي مي كردم ولي از آنجا كه به واسطه 72 ساعت كشيك در شرف مرگ قرار دارم !! لذا تغيير كوچكي در برنامه مي دهم . فعلا به يك شعر از شاعر جوان همشهري و دوست مهربانم آقاي حسين تقليلي توجه كنيد و بحث كتاب را موكول مي كنم به فرصتي ديگر :
« خيالاتي »
ببين اينجا اتاق توست ! ببين اينجا … خيالاتي !
همين آلونك سرخ لب دريا ، خيالاتي !
از آنجا كه نمي بيني تمام چيزهايش را
دو تا دنده به سمت چپ بيا بالا ! خيالاتي !
نمي آيد سوار سبزپوشي ، خوب دقت كن !
فقط من سبز پوشيدم در اين دنيا ! خيالاتي !
هواي كوچ كردي و حواست نيست انگاري -
- حواصيلي عرق كرده در اين سرما ! خيالاتي !
عروس چشم خرمايي ! بيا از قصه ها بيرون
رها كن دست و پاي آن عروسك را ! خيالاتي !
« الينا » مرده ! يك عمرست « الينا » رفته گل بازي !!
ولي يك مرد مي ميرد همين حالا !! خيالاتي !
صدايش كن كه برگردد ! صدايش كن غزل بانو !
و گرنه مي شود يك شب از اين شبها خيالاتي !!
××
ببين اينجا اتاق توست … ببين ! اينجا …! خيالاتي !
هوا سرد است پشت در ، بيا بالا !… خيالاتي !
كاش هيچ خيال كودكانه اي ، عشق را به بازي نگيرد كه عشق آينه ايست كه به بازيچه شدن مي شكند !
ساد باشيد .
سلام
اول اينكه : حسن عليشيري مهربان گفته كه چرا ترانه نمي نويسي . راستش اين روزها طوفان غزل مي وزد اما چشم ! در پست بعدي ان شاء الله .
دوم اينكه : هنوز به غزلهاي مسابقه راي نداده ايد ؟!! اي بابا !!!
سوم اينكه : امروز هم مي خواهم يكي ديگر از شاعران جوان همشهري را معرفي كنم . آقاي خادملو ، جوان 18 ساله ايست كه اگرچه كم مي سرايد اما زيبا و قوي مي سرايد . شعر او از آن دسته است كه گروهي بر آن غزل فرم نام نهاده اند . شعري با ازتباط عمودي قوي و پيرنگي داستاني كه البته بيشتر به داستانهاي جريان سيال ذهن شبيه است .غزل او معمولا غزل عاشقانه نيست و بيشتر مضامين اجتماعي را در غزلهايش مطرح مي كند و به همين دليل من خوشتر دارم نام غزلواره بر كارهايش بگذارم. آنانكه با اين نحو سرايش آشنايند مي دانند كه نحوه خواندن اين شعرها شايد به اندازه سرودن آن فني ست ! بنابراين سعي كرده ام با سجاوندي مناسب خواندن را آسانتر كنم . بخوانيد و لذت ببريد .
« فروشي نيست ! »
از ابتداي غزل : انتها فروشي نيست !
بخوان و گوش بكن ! منتها ، فروشي نيست !
براي اين همه خفاش كور مادر زاد
چه فرق مي كند آئينه ها فروشي نيست
كه درد و عشق و شرف ، شعرمايه هاي منند
تو هر چه خرج كني اين سه تا فروشي نيست !
×
كلاس درس ، رديف ششم … وَ حرف حساب :
كه عدل – حرف عليْ مرتضا – فروشي نيست …
غزل به بيت ششم كه رسيد شاعر … رفت
كسي نبود بگويد : خدا فروشي نيست !!
××
… چه استكان قشنگي ! چقدر اين ، آقا ؟!
عزيز ! دست نزن ! … هي شما !! فروشي نيست !!
×××
به جاي اسم خودش نقطه چين گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشي نيست !
تقديم به همه شما كه دلتان را به ثمن بخس نمي فروشيد ! شاد باشيد و مستدام و عاشق .
سيامك
سلام
اول اينكه : معذرت به خاطر تاخير در به روزرساني ! كمي گرفتارم .
دوم اينكه : هفت سنگ چهاردهم منتشر شد . نقدي بر شعر مرتضي قاسمي ( آدمك عزيز) از آقاي اسماعيل اميني ، ماجراي دروغ سيزده بر وبچه ها و هياهوي بعد از آن ، عكسهايي استثنايي از كوير مرنجاب و مطالب بسيار خواندني ديگر دراين شماره عرضه شده است . بوسه بي فريادرس من هم منتظر نظرات روشنگر شماست .
سوم اينكه : مسابقه غزل معاصر هر روز بهتر از ديروز ! بشتابيد كه گويا فقط تا بيستم همين ماه فرصت داريد ! البته براي صندلي آخر – همان لژ منظور است !! - تلاش نكنيد كه از قبل توسط اينجانب رزرو شده است !!
چهارم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه كشف كرده ام كه دلنشين مي سرايد . واران همان باران است !
پنجم اينكه : دوست تازه يافته ام سپيده در شوخي ايراني قشنگ مي نويسد . داستان زيبايش را از كف ندهيد .
ششم اينكه : بحث عشق را ادامه مي دهم اما در راستاي مورد اول امروز مجالش نيست . براي امروز غزلي را انتخاب كرده ام از يكي از شاعران خوب همشهري كه چندي قبل شعر سپيدي با عنوان يلدا از ايشان خوانديد . حسين تقليلي عزيز با طنز گيرا و تصويرهاي بكرش با شما سخن مي گويد :
حتي اكر هزار هزار بار دگر بد بياورد
هرگز كسي به جز تو دلش را نمي برد
ديوانه ! زير قيمت تو قلب خويش را
حتي اكر كسي بفروشد ، نمي خرد !
«شاعر شنيدني ست …» نه خانم ! پريدني ست !!
اما به روي شانه هر كس نمي پرد !!
اين گرگ با نژادترين گرگ گله است
آهوي هم قبيله خود را نمي درد
او پيش از اين كه گرگ شود ، بره بوده است
اصلا بعيد بوده كه دندان در آورد !
با مهره هاي اسب اگر كيش مي شود
او مات چشم توست … و بي تو نمي برد
ديگر پياده شو … و رخت را نشان بده !
بانو ! مخواه فيل تو از شاه بگذرد !!
بر صفحه شطرنج زندگي ، شاه دلتان هميشه پيروز باد !
سيامك
سلام
اول اينكه كه علاقه مندان غزل ، وبلاگ چوپان را از دست ندهيد ! حسن قريبي دركي صحيح از غزل امروز دارد و شاعرانگي در آثارش موج مي زند .
دوم اينكه امروز مي خواهم شاعري جوان و هم ديار را به شما معرفي كنم . خانم منصوره لمسو شاعر 18 ساله همشهري ام ، هم غزلهايي زيبا دارد و هم سپيدهايي دلنشين. شعر او به شدت تصويرگرا ست و اين تصوير ها تقريبا هميشه بكر هستند . در غزل مي توان غزل او را ادامه جريان غزل امروز و در سپيد بيشتر تالي شعر گفتار دانست . در ادامه غزلي از او را خواهيم خواند كه در حقيقت جديدترين غزل اوست و به نظر من يكي از زيباترين كارهايش :
بي تو اكسيژن دردم … و نفس مي خوردم !
سيب خواهش شده ام ، كرم هوس مي خوردم !
پشت اين ساعت بي عقربه ، اين ساعت شن
بي تو هر ثانيه طوفان طبس مي خوردم !!
گفته بودم كه قناري نشوم حس بديست !
گفته بودم كه بمان ، بعد قفس مي خوردم !
يك نفر جاي من اما علفي هرز كشيد –
پشت پرچين حسد – تيغ هرس مي خوردم !!
بين چشمان تو تا چشم خودم پل زده ام
جاي خالي دو خرمايي گس مي خوردم !
كاروان ! بار من افتاد !! خدا را مددي !
خوب من ! زود بيا ! بانگ جرس مي خوردم !
زندگي تان غزل باران باد .
سيامك
سلام
اول اينكه : عرض شود كه خيلي ممنون از اينكه در نظر سنجي بحث عشق با اين همه شور و اشتياق حضور داشتيد !!!
با اين همه ( ! ) استقبال و اظهار نظر به نظر مي رسد اگر دوستان هم بحث قديمي پا پيش نگذارند اين بحث كماكان بايد به شكل مونولوگ ادامه يابد و لا غير !!
دوم اينكه : براي كمي تنوع و همچنين لذت بردن از دست نوشته ساير دوستان ، امروز مي خواهم چند تا وبلاگ زيباي ادبي معرفي كنم كه اخيرا در وبگرديهاي من يافت شده اند !
× وبلاگ محمد شريف سعيدي را از طريق غزل امروز افغانستان پيدا كردم . قبلا هم گفته ام كه غزل سرايان كنوني افغانستان حرفهاي زياد و البته زيبايي براي گفتن دارند . محمد شريف سعيدي هم زيبا غزل مي گويد و گاه ابياتي از غزلهايش به سختي تكان دهنده و غافلگير كننده اند . شعرهاي او را به خاطر همين لحظات ناب توصيه مي كنم چه عاشقانه هايي كه براي مريم سروده است و چه شعرهاي اجتماعي اش كه به نام وطن .
نگاه كرد دل كافرم شبانه به ماه
وگفت : اشهد ان لا اله الا الله !
بلند گفت كه يا ماه لا شريك لكي !
بلند گفت كه اي كهكشان تو باش گواه !
نبود حاجت شق القمر كه مريم من
دو تا هلال فرا هشته بود بر يك ماه ! …
و يا :
سپيد وسياه
تب كرد خاك و تيره انسان تباه شد
شرمنده باز چهره خورشيد وماه شد
انسان نماند و در وزش تند گورها
پيشاني سپيد زمين راه راه شد
مارا به غير ديدن گور وكفن نبود
روز و شبي كه رفت سپيد وسياه شد
از دور هر دهل كه صدا كرد دل ربود
نزديك شد دهل دهن باز چاه شد !
رخسارماه را شب ما لكه لكه كرد
آن دختر نجيب چنين روسياه شد !
شستيم رخت طالع خود را در آبها
از ديگران سپيد شد از ما سياه شد !
× فاطمه حق ورديان وبلاگ زيبايي دارد كه در آن ادبيات حرف اول را مي زند : شعر ( هم سپيد و هم غزل ) و داستان كوتاه عمده مطالب وبلاگ او را تشكيل مي دهند . خواندن اين وبلاگ به واسطه زيبايي شعر ها و داستانهاي شاعرانه اش به شدت توصيه مي شود !
دست مرا بگير و برقصان در اين غزل
دور مدار خويش بچرخان در اين غزل
ابري مدام، دور دلم را گرفته است
حال مرا، بگير و بباران در اين غزل
اما تو را قسم به خدا از« ژوزف » نگو
از آن مسير « رشت به تهران » در اين غزل
مي خواهم از خودم بنويسم نه از ... نگو!
از « داشت در رگم جر...يا...ان ...» در اين غزل !
بگذار تا دوباره خودم را بنا كنم
از لحظه ي شروع نترسان ... در اين غزل
از جاده هاي خيس شمالي نپرس! از :
«يك قصه ي رسيده به پايان » در اين غزل!!
البته لازم بخ ذكر است كه اين وبلاگ را در صفحه ادبي جارچي كه تازه تاسيس است پيدا كردم كه البته خواندن همين صفحه نيز كه مجموعه اي از نوشته هاي ادبي وبلاگشهر است ، بي شك توصيه مي شود !
× واما وبلاگ غزل معاصر هم وبلاگي زيباست براي طرفداران غزل امروز مثل خود من ! البته در حال حاضر تنها از 3-4 شاعر در اين وبلاگ غزل ديده مي شود كه شايد به خاطر دسترسي نويسنده باشد .اما به هر حال خواندن اين كارهاي زيبا مسلما توصيه مي شود به خصوص كه يكي از اين غزلسرايان ، اكبر ياغي تبار است و مازندراني و اهل بابلسر و خلاصه به نوعي هم ولايتي ! مي توان گفت كه بابلسر و فريدونكنار در حال حاضر جريان قدرتمندي از غزل را در خود مي پرورند كه شايد محمد علي رضازاده پرچمدار آن باشد اما طيف وسيعي از جوانان شايد گمنام تر نيز چه در آنجا و چه در نقاط ديگر استان مشغول به كارند كه آثارشان در زيبايي و تكنيك بسيار قابل تاملند . يكي از غزلهاي زيباي آقاي ياغي تبار را بخوانيد :
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت،بشر اختراع شد !
«هابيل» ها مزاحم« قابيل» مي شدند
افسانه ء « حقوق بشر» اختراع شد !
مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !
اينگونه شدكه مخترع ازخير ما گذشت
اينگونه شدكه حضرت«شر» اختراع شد !
دنيابه كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!
و البته باز هم با تشكر از صفحه شعر و ادب جارچي .
دنيا به كام دلتان و لحظه لحظه عمرتان غزل باران باد !
سيامك
سلام
عرض شود كه امروز مي خواستم شعري از نزار قباني را برايتان بگذارم كه فعلا آن را موكول كرده ام به دفعه بعد تا امروز يك كم با همديگر بخنديم !!
دوست مهربان و همشهري شاعرم حسين تقليلي عزيز كه پيش از اين شعر زيباي يلدا را از او خوانديد ، يك فقره شعر در حق ما كارسازي كرده – به قول مرحوم اخوان ! – كه خواندنش خالي از لطف نيست !
فقط هندوانه هاي درشت حسين عزيز را بگذاريد به حساب ضرورت قافيه و رديف !! و الا شاعر حرفهايش را در بيتهاي فرد ، حسابي زده است !!نكته ديگر اينكه اين شعر همين ديروز در حد فاصل بين دو نيمه مسابقه فوتبال و وسط كركري براي من خوانده شد !!
چقدر شيرين وجذابي ! سيامك جان ، سيامك جان !
نه آرامي ، نه بي تابي ! سيامك جان ، سيامك جان !
گه و بيگاه در شيفتي ! ( عجب صبري ) ، سيا ، داري !!
نه بيداري ، نه مي خوابي ! سيامك جان ، سيامك جان !
دلي پر غصه و چشمي خمار آلود داري ، مرد !
ولي همواره مي تابي !! سيامك جان ، سيامك جان !
خدا قوت سوسول من !! خدا قوت غزل سالار !!
عزيزم ! لامپ مهتابي !! سيامك جان ، سيامك جان !
( دمت گرم و سرت خوش باد ! ) هر جايي كه مي پلكي :
اگر قرمز ، اگر آبي !! سيامك جان ، سيامك جان !
عزيز شوخ و جذابم ! اگر چه دوره سختي ست ،
نپيچي نسخه قلابي !! سيامك جان ، سيامك جان !
الهي قسمتم باشد ، برقصم در عروسي –
- تو با يك ترك چشم آبي !! سيامك جان ، سيامك جان !
:-)))))))))))))))
پي نوشت :
اول اينكه : كسي اينجا مي دونه چه جوري ميشه يك ترك چشم آبي پيدا كرد ؟!! به خاطر خودم نمي گم ها ! فقط به خاطر اينكه آرزوي اين رفيق ما بر آورده شه !!
دوم اينكه : ياد نصرت رحماني افتادم و يكي از شاهكارهايش :
ليلي !
با من بودن خوب است !
من مي سرايمت !!
رودسار شادي تان هماره روان !
سيامك
سلام
امروز يه كمي از برنامه هميشگي خارج مي شيم!! كمي تنوع هميشه لازمه! اون هم از اين نوع :
شعر امروز افغانستان زيبايي خاصي دارد . من به شخصه غزلسرايان افغاني را كه در فضاي شعر معاصر و به گفته بهتر غزل معاصر ايران رشد كرده اند ترجيح مي دهم. شاعراني چون كاظمي ، محمدي و … .
امروز مي خواهم وبلاگ زيبايي كه هميشه مي خوانم به شما معرفي كنم : غزل امروز .
در اين وبلاگ شما با شاعران روز افغان آشنا مي شويد و به گمانم با كمي توجه مي توان به اختلاف سطح شاعراني كه مقيم ايران بوده اند يا هستند و ديگر شاعران در فرم ، زبان ، قدرت و تازگي تصاوير و حتي شاعرانگي پي برد .
مثلا همین شعر زیبا را از کاظمی در همین وبلاگ بخوانید.شعری که زمانی سروده شد که فریاد بی مهری مردم ما نسبت به مهاجران افغان شدت گرفت و یکی از موارد تشدیدکننده هم جنایاتی بود که در چندین مورد توسط برخی از این مهاجران صورت گرفته بود.بخوانید که شاعر هنرمند چه زیبا هم گلایه می کند و هم سپاس می گوید!این شعر همیشه برایم زیبا بوده است .هرچند در این لینک نسخه ارائه شده کامل نیست.
اما چه شد كه از شعر معاصر افغان حرف زدم :
امروز غزلي از رضا محمدي شاعر جوان و قدرتمند افغان را براي شما انتخاب كرده ام . لازم به ذكر است كه اين شعر در جشنواره سال گذشته شعر جوان در هرمزگان مقام سوم را به دست آورد كه بنا به نظر اكثر دوستان و همينطور خودم حق اين شعر بسيار بيش از اينها بود.
البته من اين شعر را از حفظ مي نويسم كه هر چند در صحت ابيات شك ندارم تنها اميدوارم در ترتيب آنها نيز اشتباه نكنم!
در ضمن اين شعر با نوشته قبلي اين وبلاگ نيز نزديكي محتوايي دارد ! لذت ببريد:
صدا ز كالبد تن برون كشيد مرا
صدا شبيه كسي شد ، به بر كشيد مرا !
صدا شد اسب ستم ، روح من ز پي اش
به خاك بست و به كوه و كمر كشيد مرا
بگو كه بود كه نقاشي مرا مي كرد
كه با دو ديده همواره تر كشيد مرا ؟!
چه وهم داشت كه از ابتداي خلقت من
غريب و كج قلق و در به در كشيد مرا ؟!
دو نيمه كرد مرا ، پس تو را كشيد از من
پس از كنار تو اين سوي تر كشيد مرا !
من و تو را دو پرنده كشيد در دو قفس !
خوشش نيامد ! بي بال و پر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
دگر كشيد تو را و دگر كشيد مرا !
رها شديم تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره تو به خون جگر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
پدر كشيد تو را و پسر كشيد مرا !
خوشش نيامد ، اين بار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر كشيد مرا !
خوشش نيامد خط خط خط زد اينها را !
يك استكان چاي ، از خير و شر كشيد مرا !
تو را شكر كرد و در ذره هاي من حل كرد
سپس به سمت لبش برد و … سر كشيد مرا !!
زندگي تان غزل باران!
سيامك