May 19, 2009

29 اریبهشت ماه 1388

سلام

اول اینکه : ...

ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .

دوم اینکه :

خبرهایی از این روزها :

1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .

2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .

3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب :

- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .

نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر – ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 28000 ریال

- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...

همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !

باشد برای بعد – گزیده اشعار ناصر حامدی – نشر تکا- چاپ اول 1387 – 1700 تومان

-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»

گوشه دنج سمت چپ – مجموعه داستان مهدی ربی – نشر چشمه – چاپ اول 1386 – 1700 تومان

چهارم اینکه:

غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :

«غم- شادی»

من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم

باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم

آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم

آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم

افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم

آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم

آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم

بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم

بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم

می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم


شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم

رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم

آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم

***************

بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 06:22 PM | Comments (26)

February 28, 2009

شنبه - 10 اسفند ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...
واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا لب پنجره و می چکد بر سر تمام اهالی شهر ...شعرهای تو سهم تمام دنیاست تا مردم یادشان نرود چگونه حرف بزنند ، چگونه عشق را هجی کنند و اصلا چگونه نفس بکشند !... من فقط می نشینم روی مبل گوشه اتاق و فواره واژه ها را تماشا می کنم در پیشگاه آفتاب پیشانیت ... زل می زنم به رنگین کمان کوچک شعر در میان لبهای سرخت ... و بعد یاد افسانه ای کهنسال می افتم ...افسانه ای که می گفت : همیشه زیر رنگین کمان گنجی نهفته است ! ... به مرجانها نگاه می کنم و مرواریدهای سفید وعقیق سرخ ... و فکر می کنم چقدر افسانه ها حقیقت دارند ! .....
**************************
دوم اینکه : باز هم همان بند پوزش خواهی همیشگی !!
**************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- مهمترین خبر اینکه گلاره بانو یک عدد چارپاره فوق العاده گفته است که به زودی در وبلاگشان می خوانید !
- مهمتر این که گلاره بانو در جشنواره شعر زنان برگزیده شده اند . مراسم این جایزه روز یکشنبه عصر در خانه شهریاران جوان برگزار می شود ....
- کنگره سراسری شعر دفاع مقدس روز های 20 الی 22 اسفندماه در بندرعباس برگزار می شود . از من هم به عنوان میهمان و بیشتر در حیطه نقدهایی که بر کتابهای شعر دفاع مقدس نوشته ام ، دعوت شده است . و من خوشحالم از اینکه باز هم عده ای از دوستان را پس از مدتها می بینم و شعر می خوانیم و بی شک لذت می بریم ....
- برادران گرامی ام جناب دکتر بیات و آقای ناصر حامدی عزیز لطف کرده اند و کتابهای دلنشین شان را فرستاده اند . هر دو کتاب به شدت خواندنی ست . به زودی من باب انجام وظیفه راجع به آنها می نویسم ....
- درباره وبلاگها و اشعار سرکار خانم مستشار نظامی و آقای سید محمد علی رضازاده در ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم چیزکی نوشتم که در این لینک می توانید ببینید .
- مجله جدیدی در زمینه ادبیات و اسطوره منتظر می شود به نام ثریا . مهمترین نکته در باب این نشریه این است که چاپ کاشان و نتیجه همت نشر شاسوسا ست . حضور نشریات غیرتهرانی در عرصه های تخصصی می تواند بسیار مفید فایده باشد . گذشته از این ثریا سر و شکلی کاملا آبرومند و وزین و مطالبی در خور دارد . امیدوارم پخش خوبی هم برایش انجام شود و به دست مخاطبان ادبی برسد . از نگارنده نیز «نقد کتاب بیوتن امیرخانی» در شماره یک درج شده است ....
- همین الان خبر برگزیدگان جشنواره شعر فجر اعلام شد . ضمن تبریک به تمامی دوستانم که نامشان در میان برگزیدگان هست و خوشبختانه تعداشان نیز کم نیست، لینک خبر را از فارس برایتان می گذارم :

- تجلیل شدگان
- برگزیدگان شعر جوان
*****************************
چهارم اینکه :
چون معرفی کتاب این شماره در واقع یک نقد مفصل است لذا تنها درباره دو کتاب می نویسم از یک شاعر :
- «هفت» و «زخمه» : وقتی شاعری سومین و چهارمین کتاب خود را منتشر می کند ، می توان گفت که از مرحله آزمون و خطا وتجربه گری گذشته است و به نوعی تثبیت دست یافته است . از سوی دیگر وقتی همین شاعر الگوها – وشاید کلیشه های – موجود در شعر هم نسلانش را آشکارا نادیده می گیرد و سعی می کند در فضایی دیگر گام بردارد ، باید فکر کرد که او آگاهانه پا در این مسیر گذارده است و به عبارتی هوشیارانه قصد دارد خلاف جریان آب شنا کند . در این مرحله کاری به این ندارم که آیا این حرکت کمکی به زیبایی شناسی شعر می کند یا نه بلکه بیشتر قصدم این است که به این نکته اشاره کنم که در مواجهه با این شاعر ،مخاطب باید بیش از پیش از خود بپرسد «چرا ؟» . به عبارت دیگر مخاطب باید این احترام را برای شاعر قائل شود که بر دلیل این خلاف آمد بودن تامل کند و سعی کند به دلایل ایجاد چنین شعری توجه کند .
مریم جعفری سومین وچهارمین کتابش را منتشر کرده است . «سمفونی روایت قفل شده » به خصوص در برخی از شعرهایش مثل « دنیا پر از سگ است ..» نشان از حضور شاعری مستعد داشت و «پیانو» مهر تاییدی بر این ادعا بود . «پیانو» - چنان که در نقدی مفصل بر آن پیش از این نوشتم – برخواسته از چالش ذهنی شاعری بود که دغدغه های خود را دارد و در عین حال زیبایی شناسی خود را . استفاده درست از موسیقی وزنی و موسیقی کناری در شعر و در خدمت محتوا در کنار زبانی فخیم و اندکی قدمایی و پرهیز از تکنیک گرایی های مد روز نشان می داد که شاعر درکی منفرد و متفاوت از جریان عمومی شعر نسبت به سرایش دارد .
دو کتاب حاضر – «هفت» و «زخمه» - ادامه همین نگاه منفردند . در حال حاضر بحثم سر این نیست که آیا گامی به پیش نیز هستند یا نه بلکه مقصودم پافشاری بر سر همان نوع زیبایی شناسی ادبی ست . به نظر من نکات مشترکی در این دو کتاب هست که سبب می شود نقدی مشترک بر آن توجیه پذیر باشد .
«هفت» مجموعه ای از هفت مسمط نو ست . شاعر در ادامه مسیر خود در جهت ایجاد فضای نوقدمایی – یا به عبارتی نئوکلاسیک – علاوه بر انتخاب جنس زبان ، به سراغ قالبی کمتر آزموده در شعر کلاسیک معاصر می رود و سعی می کند رستاخیزی در آن ایجاد کند . نکته اینجاست که این انتخاب با توجه به پیشینه ای که از شاعر سراغ داریم آگاهانه و مبتنی بر قابلیت های قالب است . چنان که می دانیم ، مسمط از چند سطر هم وزن و قافیه و یک سطر هم وزن اما با قافیه مجزا تشکیل یافته است که تکرار منظم این ساختار کلیت قالب را تشکیل می دهد . مثلا 6 مصراع هم وزن وقافیه ، بعد مصراعی با وزن مشترک اما قافیه مجزا و بعد باز 6 سطر هم قافیه دیگر در همان وزن و بعد مصراعی با قافیه مصراع منفرد بند قبل و الی آخر ....
ناگفته پیداست که موسیقی پررنگی در این قالب وجود دارد . موسیقی پر تپشی که حاصل تعدد قوافی ست و ایجاد فضایی جنون زده و پریشان یا طربناک و دست افشان را - با توجه به وزن انتخابی- به خوبی بر می تابد . شاعر ما اما ، بیشتر به گزینه نخست نظر دارد : پریشانی و جنون زدگی :
خورشید درخشان شده از من
پس قطره فراوان شده از من
این است که باران شده از من
ابرم که جهان جان شده از من
دیوانه پریشان شده از من
هر برگ سخندان شده از من
تهران که خراسان شده از من
می ترسد از این ابر مسود

می بینید که شاعر با بهره گیری از ردیف – چه در این بند و چه در بندهای متعدد شعرهای گوناگون – این موسیقی را برجسته تر نیز می کند و به نوعی موسیقی زبانی می رسد که حالتی ذکرگویانه دارد .
از سوی دیگر شاعر به فراخور این رویکرد ،زبان خود را نیز در میانه زبان آرکائیک ادبیات کلاسیک و زبان شعر معاصر قرار می دهد . به عبارت دیگر این زبان همانقدر که با زبان معاصر نسبت دارد دارای واژگان و حتی موتیف های شعر کلاسیک هم هست :
هر چه حرف است میم ونون من است
کینه بیرون تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق دیوانه جنون من است
آن چه می نوشد آه خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار می شود بر پا

چنان که می بینید این رویکرد به موزائیسم زبانی نیانجامیده است بلکه لحنی بینابین و زبانی برساخته از این دو زبان است . این نکته به نظر من مهمترین مشخصه کنونی شعر جعفری ست . این که زبانی مستقل را برگزیده است . زبانی که متفاوت از لحن کلی شعر کلاسیک معاصر است . زبانی که نه آن چنان ساده و بهمنی وار است که سر از غزل-گفتار در بیاورد و نه آن چنان پیچیده و قدمایی ست که مثلا شعرهای علی معلم یا حتی محمد کاظم کاظمی را تداعی کند . نه آن چنان درگیر ساختار ها و ساختارشکنی هاست که به سمت غزل پست مدرن برود و نه آن چنان سهل و ممتنع که به جریان متعارفتر غزل جوان پیوند بخورد . در کنار این نکته تسلط شاعر بر زبان و حرکتهای زبانی در جای جای متن خودنمایی می کند :
زمستان وحشی سوار درختان
به آتش کشیده ست کار بیابان
تن زخمی ماه ،در ابر، پنهان
کسی هست آیا در این دردباران
به درمان بگوید که دارو بیاور

توجه به ساختار سطر دوم که هم «به آتش کشیدن» را تداعی می کند و هم در واقع ترکیب کنایی « کار بیابان به آتش کشیده است » را در خود دارد ،و نیز مصراع سوم و چهارم که واژگان «ابر» و «زخم» به واژه ترکیبی «دردباران» رسیده اند ، نشان از این دارد که شاعر توجه خاصی به ایجاد فضاهای تازه متکی بر زبان و مستقل از خط و فضای اصلی تصویر شعر دارد .
البته گاهی هم برخی ترکیبها ملموس نیستند و زبان و به تبع آن تصویر افت می کند :
باد آمده است یکسره پارو کند
باران اگر به پنجره ها رو کند
صدها شفا به یک نم دارو کند
رنگین کمان بیاید و جارو کند
«هر چ آن به است قصد سوی آن کنم»

در مصراع سوم چنان که می بینید فصاحت حضور چندانی ندارد . یا مثلا :
شاعر کجاست دیو تنومند وزن
خوش بخت قافیه ست که از پند وزن
آویخته ست دست به آوند وزن
باید به قید قافیه و بند وزن
«معنی خوب و نادره را جان کنم »

باز هم در مصراع های دوم و سوم قوافی انتخابی سبب شده اند که تصویر مات شود و زبان از فصاحت بیافتد .
اما چنان که گفته شد این لحظات در کتاب «هفت» بسیار کم است و شاعر معمولا تسلط دلپذیری بر زبان دارد آن هم در قالبی چنین پر قافیه ودشوار :
خسته از دست میزبان شده ام
این دو روزی که میهمان شده ام
درد در درد امتحان شده ام
نه که مشغول آب و نان شده ام
که سراپا فقط دهان شده ام
خورده ام شعر و استخوان شده ام
دنده بر دنده نردبان شده ام
بروید از مقام من بالا

نکته بعدی که نشان از کثرت مطالعات کلاسیک شاعر دارد ، حضورتضمینهای متعدد به شعر کلاسیک فارسی ست . البته انتخاب همین قالب و نیز نوع زبان برگزیده ، خود بیانگر مطالعه عمیق شاعر در گنجینه ادب پارسی ست اما ارجاعات فراوان و مستقیم او بر این نکته بیش از پیش پا می فشارد . به خصوص استفاده های خلاقانه و فعالانه او در مواردی از این دست در مسمط سوم که خود استقبالی ست از یکی از قصاید ناصر خسرو و مصراعهای منفرد به تمامی از آن قصیده است :
«از در در آمدی و من از خود به در»
«گفتی از این جهان به جهانی دگر »
«صاحب خبر بیامد و من بی خبر »
«از پای تا به سر همه سمع و بصر »
«من بر سخنت صورت انسان کنم »

چنان که می بینید حضور غزل سعدی ،آن هم به این شکل ، فضای جالبی در اثر ایجاد کرده است و در هنگام خواندن کلیت اثر نوعی شیدایی را در نتیجه تداعی ایجاد می کند . این اتفاق در این مسمط چندین بار رخ می دهد و فضای اثر را متحول می کند .
در نگاهی کلی بر این هفت مسمط می توان دریافت که شاعر در سه مسمط نخست به بازخوانی کلاسیک قالب می رود که به نظر نگارنده موفق تر نیز هستند و در چهار مسمط بعدی که کوتاه تر هم هستند سعی در ایجاد فضای مدرن تر دارد که مسمط چهارم شاید موفق ترین آنها باشد . این شعر در واقع یک روایت مدرن دارد و به تبع آن زبان نیز مدرن تر شده است و با ایجاد کاتهای متعدد و تصاویر در هم فرورفته سعی در ایجاد موقعیت متفاوت دارد :
وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد !
کارگردان به کسی خرده نگیر
روی در نقشه دریا آبی
زیر پر پر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک ؟ بی تابی !
زنگ تاریخ فقط می خوابی؟
- شب نخوابیده ام آقای دبیر

اما به طور کلی چنان که گفته شد مفاهیم مطرح شده و نیز جنون دلپذیر زبان ، در موسیقی مسمط بهتر می نشیند . حتی در همین پرداخت مدرن نیز هر گاه شعر و نیز روایت به سمت پریشانی می روند حاصل کار خواندنی تر می شود .
نکته دیگر حضور مفاهیم و اندیشه های عرفانی به خصوص در سه مسمط اول است که تعلق خاطر شاعر به دنیای کلاسیک را نشان می دهد . مفاهیم بنیادینی نظیر مرگ ، پرستش ، زندگی و نظایر آن به خوبی در شعر در هم آمیخته اند. مثلا در بند زیر مفهوم تسلسل به زیبایی نشان داده شده است :
حلقه ماه ، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد
بی زمان باش و عاشقانه بیا

در کتاب « زخمه» باز هم همان رویکرد شاعر دیده می شود : توجه به زبان خاص ، استفاده از موسیقی ، پرداختن به مفاهیم بنیادی و .... بنابراین بحث را بی جهت طولانی نمی کنم . اما ذکر این نکته ضروری ست که دیگر اینجا با قالب متفاوت و خاص مسمط روبرو نیستیم بلکه به سراغ فضای غزل رفته ایم و بنابراین برخی کاستی ها بیشتر خود را نشان می دهند .
مهمترین نکته به نظر من تک ساحتی بودن شعرهاست . به عبارت دیگر جعفری به برخی مضامین بسیار علاقه دارد : زن بودن در مقابل مرد بودن ، درد کشیدن ، تنهایی و .... فضای سرد و مغموم و عصیان زده شعرهای جعفری در یک یا چند غزل می تواند جذاب باشد اما وقتی با کتابی روبروییم که 59 غزل را در خود جای داده است وقصد فراروی از این فضا را هم ندارد ، حاصل کار به ملال مخاطب می انجامد . به عبارت دیگر مخاطب با دو پرسش اساسی روبرو می شود: آیا شاعر درخششی در زندگانی سراغ ندارد که فضای تاریک شعرش را به تلالویی شادمانه حتی برای لحظه ای آذین ببندد ؟! به راستی خود شاعر غزلهایش را یک بار دیگر مرور کند و بسامد کلماتی نظیر درد و داغ و زخم و ... متعلقات آنها را بررسی کند و بعد به این بیاندیشد که چرا ؟! ...دیگر این که گیرم شادمانی عنصر گمشده زندگی شاعر است ، آیا نباید در هر شعر رویکرد تازه خودمان را نسبت به این مفهوم بی لذتی نشان بدهیم ؟... درست است که هایدگر می گوید هر شاعر بزرگی یک شعر ناسروده دارد و تمام عمر خود را صرف سرودن آن شعر ناسروده می کند و هیچگاه موفق به سرایش آن نمی شود ؛ بهترین شعرهایش به این شعر ناسروده نزدیک ترند و بدترین هایش دورترین و این شعر ناسروده همواره ناسروده می ماند . اما مساله اینجاست که شاعر باید بتواند هر لحظه از زاویه ای و با تصویر دیگرگونه ای و در فضای متفاوتی به سراغ آن برود تا شعر تازه خلق شود نه اینکه دایما با یک سری واژگان خاص در دنیایی مشابه با اثر قبل ، همان حرف را با اندکی بالا و پایین تکرار کند . گلایه من از شاعر به این دلیل است که او حتی گاه برخی کشفهای درخشان خود را نیز قربانی این تکرار ها می کند و به بازخوانی ضعیف یک کشف قدرتمند می نشیند . شاعری که در یکی از درخشان ترین غزلهای «پیانو» نوشته است :
«خطاط آ می نویسد آ پشت آ پشت آ آ »
امروز برایمان نوشته است :
خدا به آی خودش درد را صدا کرده ست
که درد می کند از بس خدا خدا کرده ست
«زخمه»
و :
مفعول جاودان منم و رای درد
آمین همیشه می دمد از آی درد
درمان امانتی ست به امضای درد
بر آستان امنیتم جای درد
«یکی امین دانا دربان کنم»
«هفت»
در واقع بازخوانی آشکارگوی کشف موسیقایی درخشان شاعر ،در این دو مثال اخیر از حلاوت آن به شدت کاسته است و در بیانی بی رحمانه ، نوعی خیانت به خود محسوب می شود .
از سوی دیگر شاعر در مجموعه غزلهایش از تصویرهای عینی فاصله گرفته است و به تصاویر ذهنی و انتزاعی بیشتر تمایل نشان داده است . این رویکرد هر چند در مسمط ها هم دیده می شود اما اولا در آنجا تعدد تصاویر عینی و ذهنی تناسب بیشتری دارند و ثانیا اصولا قالب مسمط اجازه این نحو پرداخت را می دهد . اما غزل فضایی صمیمی تر نیاز دارد و ذهنی گرایی صرف نمی تواند به همراهی مخاطب با اثر بیانجامد . به خصوص وقتی که این ذهنی گرایی به مبهم گویی هم برسد :
می نویسم به زمان تا ابد از خود
صفر از دیگر و هشتاد صد از خود
تا به هشتاد هزارش بکشانم
خط خود را که خودم می کشد از خود
خط اگر بشکندم نقطه به نقطه
نقطه هایم بگذارند رد از خود
خوب خوابم شد و بیدار بدم شد
تا کجا می کشم این خوب و بد از خود
گر چه این پنجره زخم است که باز است
درد در دارد و رد می شود از خود

مقایسه کنید کل این شعر ذهنی را با تصویر عینی مصراع نخست بیت آخر . بی هیچ شرحی ،این مقایسه می تواند بسیار راه گشا باشد .
نکته بعدی از دست رفتن آن شور مسمط ها و تبدیل شدن اش به اندیشه محض در سرایش غزلهاست . اندیشه عنصر مهمی ست . شعر ِبی اندیشه شعری عقیم و ناکارآمد و حتی مبتذل است . اما مساله این جاست که شعر باید شعر هم باشد . شعر تخیل و زیبایی و حساسیت هم می خواهد چنان که شور هم . در یک کلمه ، شاعرانگی نباید فدای اندیشه شود اگر نه می شود مقاله نوشت ! شاعر ما در مجموعه غزلهای «زخمه» گاه چنان به اندیشیدن پرداخته که شعر از نفس افتاده است . این اندیشه ها گاه فلسفی و عرفانی ست :
تن می تواند نباشد اندیشه ها تن ندارند
هر لحظه بیرون می آیند باری به گردن ندارند
هر کس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند
از دیگران می گریزند شخصی به جز من ندارند ...

گاه نیز اجتماعی و حتی زن مدارانه اند :
گردن به پایین زن ، گردن به بالا مرد
دیگر نمی دانم من یک زنم یا مرد
گردن نمی خواهم من زن نمی خواهم
تن واکن از گردن ، تا سر کنم با مرد
آرایشم کردی تا حس کنی مردی
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد ...

و سوال من به عنوان یک مخاطب اینجاست که پس تغزل کو ؟! منظورم صرفا عاشقانگی ومغازله نیست بلکه نگاه تغزلی به پیرامون است . نگاه خیال پردازانه و در عین حال حسی به جهان و اشیاء .
همین نگاه انتزاعی سبب میشود که گاه شاعر به ورطه مبهم گویی بیافتد :
جهان ها مال او ، او با جهان هایش
چه حالی می کند در آسمان هایش
من از او ساده تر هستم که در خاکم
و او پیچیده خود را در همان هایش ...

و گاه تصاویر از نفس می افتند :
من ایستاده ام بر پا با کاسه ای صدا در دست
دیوار رو به رویم هست پژواک هر صدا نزدیک

صدایی که در کاسه است نسبتی با دیوار و پژواک ندارد از سوی دیگر نزدیک بودن پژواک ، تصویر گویایی به دست نمی دهد. به خاطر داشته باشیم که مقصود شفاف بودن بیان است چنان که در همین غزل بیتی داریم که تصویر چندانی ندارد اما بیان شفافش به شدت دلنشین است :
با حرف های سربسته من از سکوت خود خسته
آه ای صدای پیوسته ! نزدیک تر بیا نزدیک

شک نیست مریم جعفری شاعری ست که بر ابزار خود به شدت مسلط است . در همین مجموعه هر گاه شاعر به سراغ عینیت رفته است و نسبت آن را با ذهنیت مشخص کرده است ، به عبارت دیگر حسن تعلیل می آورد ، حاصل کار بسیار درخشان است :
پرنده نیستم اما پری قلم شده دارم
که دوست داشت از اول سفر سفر بنویسد

نگاه کنید به تصویر درخشان و نیز دوگانه خوانی زیبای « قلم شدن ». یا این مضمون پردازی درخشان :
خدا ندید که شب باب طبع شعر من است
که رفت شعله خورشید را زیاد کند

و :
به داستان هو الله دلخوشم هر چند
که آخرش احدی جز خدا نمی ماند

نگاه کنید به بازخوانی «قل هو الله احد»...
گر چه تکراری اند قافیه ها
چار وزن مرا تحمل کن

اشاره پنهان به «چار درد» و شباهت زایمان با سرایش ...این مثال نمونه درخشانی برای پرداخت و اشاره پنهان است .
یا استفاده های درخشان از زبان :
گفت در هوای مردن است دار او ندار او شده است
زندگی برای دوستی فرصتی به او نداده است

رابطه «دار» با «مردن» و نیز با «ندار» شایان توجه است .
نوشتن را صرف کردم گرسنه ماندم همیشه
نوشتم یا می نویسم زنی هستم شعر پیشه

رابطه «صرف کردن» با «نوشتن» و «می نویسم» و «نوشتم» و نیز در خوانشی دیگر با «گرسنه ماندن».
و یا استفاده زیبا از روایت در غزل و زبان سالم :
خواب مانده ام که مانده ام خواب دیده ام که دیده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم کشیده ام
هر چقدر تند می دوم روی خط اولم هنوز
بیست وهشت سال می شود روی غلتکی دویده ام ...

()
هر چند محبوب ترین کتاب مریم جعفری برای نگارنده همچنان «پیانو» ست اما مسمط های کتاب «هفت» به خصوص سه مسمط اول و نیز لحظات درخشان کتاب «زخمه» به من می گوید که شاعر ما آگاهانه در مسیری گام نهاده است که با برخی درنگهای حسی می تواند به فرداهایی روشن تر نیز برسد . چنین باد .

هفت – مجموعه 7 مسمط نو – مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387 – 36 صفحه – 1900 تومان
زخمه – مجموعه غزل - مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387- 77 صفحه – 2900 تومان

*******************************
پنجم اینکه :

چون احتمالا این آخرین پست سال 1387 است و پست بعدی به سال 88 موکول خواهد شد ، عید را به همه همراهان مهربان این وبلاگ تبریک می گویم و غزل زیر را چون همیشه پس از تقدیم به دلنوازترین ، به عنوان عیدانه حضورتان پیشکش می کنم :

«رستاخیز»

آویختی درون غزل چلچراغ را
پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت
پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست
رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد
سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد
هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشکها قناری آوازه خوان شدند
وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –
- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید
گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو
خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود
مست از تو کرد کل فضای اتاق را
()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد
من ...
شرم کرد ...
قافیه را باخت ....
لال شد !

**************************
لحظه لحظه تان سرشار از هزار عیدانه لبخند و بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 07:12 PM | Comments (54)

December 20, 2008

شنبه - 30 آذر ماه 1387

سلام
اول اینکه :...
... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی ! ... انداخت خودش را به پای تو خلیج ، با دانه دانه مرواریدهای آمده و نیامده اش ... هر ماسه سفید مرجانی اش ، بوسه ای شد و بر دامن ات نشست ، بلکه نمک گیرت کند ... و بیچاره نمی دانست که نمک گیر تو می شود با همان بوسه ها ! ... حالا تو پشت به «کشتی یونانی» ایستاده ای تا صورتت را با «ناخدا خورشید» توی یک قاب ثبت کنم .... «ناخدا خورشید» دلش خون است از اینکه روزی دیگر باز خواهد آمد و تو دیگر بر ساحل خلیج نخواهی بود...اصلا کشتی اش به همین خاطر به گل نشسته بود ...که روزی تو بیایی و خلیج ، موج در موج ، پیش آمدن ات دف بزند ...آن وقت بایستی و به من نگاه کنی و بگویی : از من وغروب و کشتی عکس بگیر ! ... و من ثبت می کنم لحظه خون شدن دل ناخدا خورشید را در کشتی یونانی ...
vrwrc9.jpg
کشتی ای که به خاطر آمدن تو به گل نشست ....و این را هیچ کس ندانست و نخواهد دانست . جز من که به همه معجزات تو ایمان دارم !

__________________
دوم اینکه : بازم دیر کردم انگار ....!!!
__________________
سوم اینکه :
گزارشی از این روزهای خودم :
-نقد کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی را تمام کردم . از آنجا که زاویه نگاه ویژه ای نسبت به این کتاب و برخی غزلهایش داشتم با اساتید خودم جناب آقای میرافضلی و آقای دکتر ترکی مشورت کردم و راهنمایی های ارزنده ای شنیدم . از همین جا سپاس شان می گویم به خاطر مهربانی همواره شان . همین روزها این نقد مفصل را جایی منتشر می کنم و خبرتان می کنم .

-مجله شعر اخیر- شماره 62 - پرونده شعری مهدی فرجی شاعر جوان کاشانی را مورد بررسی قرار داده است . نقد من هم در این شماره هست با عنوان « انگار که طوفان غزل بر تو وزیده » . فعلا که لینک اش نیست اما در اولین فرصت لینکش را می گذارم تا از نظرات خود بهره مندم کنید .

-مشغول نوشتن نقدی بر کتاب «سمفونی رنگها» سروده امیر مرزبان هستم که امیدوارم نقد منصفانه و به درد بخوری شود ....

-یک دوست قدیمی را بعد از سالها پیدا کردم . مهربانی به نام «آرش مشعشعی» که دوست دوران سربازی در کرمانشاه است و سرپنجه هنرمندی در نوازندگی دارد . یادم نمی رود که سه تار نواختن اش ، فضای سرد سربازخانه را جلا می داد و می گفت نواختن را از صدای استاد شجریان فراگرفته است ! ... استعداد نابی دارد این رفیق شفیق ما . حالا بعد از این همه سال لطف کرده است و مرا یافته است تا خبر بدهد که از دو سه کارم برای آهنگسازی استفاده کرده است . او که این روزها به شکل حرفه ای آهنگسازی می کند و ویولن و کمانچه را نیز به سازهایی که می نواخته ، افزوده است . گذشته از همه این حرفها ، یافتن دوباره دوستی هنرمند بسیار لذت بخش است .

- نقد «عطر تند نارنج» به قلم دوست خوبم «احسان مهدیان» عزیز در روزنامه جام جم منتشر شد . «لینک مطلب»
همچنین خانم مریم جعفری هم لطف کرده اند و بر این کتاب نقدی نوشته اند در روزنامه کارگزاران .«لینک مطلب»
همچنین یک معرفی هم به بهانه چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» در روزنامه «فرهنگ آشتی» چاپ شده است که سپاسگزارم از نویسنده مهربان اش «لینک مطلب - ستون بالای سمت راست ».
______________________________

چهارم اینکه :
دو وبلاگ جدید برای غزل جوان که نخواندن شان کفران نعمت است !
- وبلاگ محمدعلی رضا زاده : که امیدوارم زود به زود به روز شود !
- وبلاگ اسماعیل محمدی با عنوان «شعر و سیگار» : دوست تازه من با غزلهایی جاندار .


چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و برای این پست 2 اثر داستانی و یک نمایشنامه رادیویی :

-کافه پیانو : گمانم که دیگر همه عالم و آدم می دانند که این رمان «فرهاد جعفری» حسابی فروخته است ودهها نقد حسابی و عمدتا مثبت هم بر ان نوشته شده است . کتاب کتاب خوبی ست . مسلما از خواندن اش پشیمان نمی شوید . جذابیت مهمترین مولفه کتاب است . گره های داستانی درست و به جا هستند وشخصیت پردازی ها هم ملموس و دلپذیر . اما آن چه مرا متعجب می کند دو نکته است : نخست این که این کتاب اصولا اثری روشنفکری نیست . به عبارت بهتر نقدهایی که بر این کتاب دیدم این تصور را در من ایجاد کرد که با اثری پیچیده و خاص پسند مواجه خواهم شد . به خصوص توجه ویژه جامعه خاص کتاب خوان به این اثر ، سبب شد تا این باور در من تقویت شود . اما کتاب کاملا اثری ساده و سرراست است . اگر از 20 صفحه انتهایی کتاب ، که واجد اندک پیچشی در خط داستانی ست ، بگذریم ، باقی کتاب کاملا سیری خطی دارد و از لحاظ فرم کلاسیک محسوب می شود . به عبارت بهتر نویسنده اصلا قصد ندارد وارد فضا سازی های ذهنی شود و داستان را کاملا عینی تعریف می کند . البته به نظر من این نکته نه تنها مشخصه ای منفی نیست که اتفاقا کاملا مثبت هم هست . غرضم این است که توجه ویژه و اظهارنظرهای خیلی خاص را درباره این کتاب درک نکردم . نویسنده تسلط خوبی روی اکثر شخصیتها و جنبه های روانشاختی آنها دارد ولی زاویه نگاه خاص یا شیوه روایتی ویژه ای را برای پرداخت اثر انتخاب نکرده است بلکه ترجیح داده است دریافتهای تجربی خود را از این شخصیتها عینا به عرصه کلام وارد کند .
نکته دومی که اسباب تعجب من شد نقدهایی از این دست بود . رسیدن به چنین نتایج درخشانی (!) تنها به سبب پیشداوری های ذهنی و آموزه های حکاکی شده در ذوق منتقد است که موجب می شود هر اثری را تنها با انگاره ذهنی خود تحلیل کند نه آنچنان که واقعا هست . یادم می آید یکی از اساتیدمان می گفت : آن که با جهتگیری سراغ قرآن خدا می رود ، از دل آن کفر بیرون می کشد ! ... مگر نه اینکه «لا اله الا الله» را اگر نصفه نیمه بخوانی و بخواهی از همان نصفه نیمگی مثال بیاوری می شود «لا اله» که عین کفر است !؟
منتقد مورد نظر هم اصولا یادش رفته است که تمام مدارکی که ایشان به شکل جملا ت پراکنده از کتاب صید کرده اند ، در واقع بخشی از تحلیل شخصیت مرد داستان است که در طول اثر متحول می شود و شکل تازه می گیرد . چنان که رابطه او با صفورا - به عنوان یک آنیمای ذهنی- نشانگر این است که بسیاری از آن جملات تنها پوسته سختی است که راوی به دور روح آسیب پذیر و زخم دیده اش کشیده است تا جراحتی دیگر بر او وارد نیاید . و اگر «صفورا»یی باشد توان گذر از این لاک دفاعی را خواهد داشت و اصولا راوی ،خود، آ نرا به کناری می نهد !
از سوی دیگر چه کسی گفته که نمونه یک زن خوب«پری سیما»ست و زن بد «صفورا» ؟!... چنان که گفتم کاملا آشکار است که «صفورا» آنیمای مردی ست که مثل همه جامعه ای که در آن زندگی می کند دوپاره است . معلق میان مدرنیته و سنت . سنتی که او را به سمت یک زن کاملا سنتی ولی با ظاهری امروزی تر مثل « پری سیما» می کشد و مدرنیته ای که او را به سمت «صفورا»یی می برد که در کنار همه مشخصات روشنفکرانه – یا لااقل روشنفکرنمایانه اش – جسارت و نیز تاحدی لوندی را به همراه دارد . این واقعیت مسلما به مذاق برخی زنان – از جمله منتقد محترم – خوش نمی آید اما بی شک حقیقت دارد. صفورا چیزهای مهمی دارد که پری سیما فاقد آنهاست . چیزی که زیر عنوان کلی «جذابیت» طبقه بندی می شوند . همین است که سبب می شود او که «قشنگ تر» از «پری سیما» نیست ، «خوشگل تر» از او باشد ! و اتفاقا به همین خاطر است که همه «پری سیما» های عالم ، باز هم مثل منتقد محترم ، همه «صفورا» های دنیا را «شیطان صفت» می بینند ، در حالی که ، لااقل در کتاب حاضر، نه نویسنده و نه مخاطبی که بدون پیشداوری و ذهنیت های برانگیخته از فمینیسم افراطی و شعارزده وطنی به سراغ اثر می رود ، با چنین تصویری از زنانگی مواجه نمی شود .
اصلا گذشته از همه این حرفها ، مگر منتقد عزیز 20 صفحه نهایی را نخوانده اند که اصولا خط داستانی را متحول می کند و روابط میان شخصیتها در سایه همین پیچش اندک به دگرگونی می رسد ؟! ... یعنی واقعا این قدر سیر تحول راوی در اثر دیریاب و مستتر است که منتقد اصولا آن را ندیده است ودرنیافته است ؟! ...
منتقد ما در ادامه این شاهکار خشمگینانه نقدنویسی معتقد است که کتاب تبلیغ مصرف گرایی ست ! ...خواهر گرامی ! شما کلا انگار با شخصیت پردازی بیگانه اید !...روح حاکم بر جامعه و البته خود راوی برخاسته از این مصرف گرایی ست . کدام جای کتاب – حتی همان صفحه آخر کتاب که به آن اشاره می کنید – آمده است که راوی کاملا منطبق بر نویسنده است ؟! ...نویسنده می گوید از تجربه های شخصی ام برای نوشتن سود بردم . اما آیا گفته است که راوی خود من هستم ؟! ...این دو جمله تفاوت بنیادین دارند . گذشته از این نگاهی به سر و روی کلانشهر درب و داغان مان بیاندازید وببینید که مصرف گرایی از در و دیوارش بالا می رود یا نه ؟! ... و مگر نه اینکه هنرمند باید آیینه زمانه اش باشد ؟! ... به گمان من این خشم بیش از اینکه متوجه کتاب و نویسنده اش باشد ناشی از خشمی فروخورده نسبت به خویش است که در چنبره همین مصرف گرایی اسیر مانده است .
بگذریم ! ...معرفی مان بیشتر نقدی بر نقد شد ! اما گاهی واقعا حیران می شوم از اینکه کسی خود ، اثری را درنیافته است و ضعف خود را با تیز کردن شمشیر بر اثر مورد بحث و البته هنرمند بخت برگشته جبران می کند ....و جالب اینجاست که اصولا مخالف خوانی با خیل عظیمی که کتاب را به چاپ نهم رسانده اند و همه را سطحی و دارای «غیرمتعالی‌ترین آمال» دانستن ، خودش یک مرض روشنفکرنمایانه روزگار ماست که انگار درمانی ندارد ! بگذریم از اینکه لااقل پنجاه درصد همین افرادی که کتاب را خوانده اند و از آن استقبال کرده اند زن بوده اند و به نتایج مشعشع خانم منتقد نرسیده اند و حس نکرده اند مورد توهین واقع شده اند و البته احتمالا ایشان بر اساس کرامات شان معتقدند که اینها همان زنانی هستند که در چنبره نظام مردسالار دچار استحاله شده اند و همه شان چیزی حالی شان نمی شود !! نمی دانم کی یاد می گیریم که به خودمان احترام بگذاریم و یادمان نرود که حداکثر فرق ما با بقیه شاید چهارتا ورق پاره ای باشد که بیشتر خوانده ایم و نظراتی که شاید هیچکدام شان درست نباشد ! ... و جالب تر اینکه همه ما انگار غیبگو هستیم و پیش بینی می کنیم که «نسل‌های آینده که معیارهای متفاوتی خواهند داشت از این کتاب به عنوان یک کتاب تاریخ مصرف گذشته یاد خواهند کرد» ! ...خدا همه را به راست هدایت کند ان شا الله !
خلاصه اینکه کتاب مورد بحث کتاب خوبی ست اما بی شک کتاب متفاوتی نیست . کتابی که از خواندش لذت می برید اما قرار نیست حیرانتان کند.به عبارت دیگر با یک شاهکار طرف نیستید اما وقت تان را هم هدر نمی دهید . مسلما «کافه پیانو» مال همین امروز است . اثری که برای زمان خودش نوشته شده است و قرار است بیشترین اثرگذاری اش را همین امروز داشته باشد ولی همه این ها دلیل نمی شود که اثر بدی باشد .
و البته به نظر من ویراستاری کتاب هم می توانست بهتر باشد . جملاتی مثل «مقنعه اش را می کند» به جای « مقتعه اش را در می آورد » و ... هارمونی لحن را در اثر دچار خدشه می کند .
کافه پیانو – فرهاد جعفری – نشر چشمه – چاپ پنجم تابستان 1387 - 266 صفحه – قیمت 3800 تومان
_____________________

-همه افتادگان : وقتی صحبت از ساموئل بکت می شود احساس می کنیم که الان قرار است یک متن کاملا متفاوت – از لحاظ نوشتاری و معنایی – حمله کند به ذهن و روح مان و کلی کلنجار برویم تا ببنیم سر از چه ناکجا و چه بسا هیچ کجایی در می آوریم ! «همه افتادگان» اما ، این گونه نیست. روایت این نمایشنامه رادیویی ساده و سرراست است اما مثل همه آثار بکت به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار و البته سیاه نیز هست . شخصیتهای محوری روایت زن ومردی سالخورده اند که مرگ را ذره ذره فرو می دهند اما زندگی ،بازیگوشانه و لجبازانه، رهایشان نمی کند .مرگی که انگار از تک تک سلولهای این دو بیرون می چکد و همه دنیا را سیاه می کند. اجرای درخشان بکت از این وضعیت ، در تک تک کلمات و جملات سربرمی کشد و موقعیتی تلخ را در همراهی با طنزی گزنده بازمی نمایاند .گذشته از این نگاه ویژه نویسنده به مذهب – به خصوص قشری گرایی در مذهب – در کاراکتر زن جوانی به نام «دوشیزه فیت» بسیار قابل تامل است . در کنار همه اینها پایان بندی فوق العاده روایت و گره گشایی حیران کننده آن سبب می شود که یکبار دیگر این کتاب کوچک را مرور کنید تا به نکات دور مانده از چشم تان با دقت بیشتری توجه کنید . ترجمه کتاب نیز بسیار روان و همراهی کننده است. خواندن این کتاب کوچک به شدت توصیه می شود .
همه افتادگان - ساموئل بکت – ترجمه مراد فرهادپور / مهدی نوید – نشر نی – چاپ اول 1386 – 79 صفحه – 1000 تومان
____________________

-یک بعد از ظهر با ادگار آل پو : بعضی وقتها یک اثر ان قدر جذاب و خواندنی ست که حتی یک ترجمه نه چندان خوب هم نمی تواند شما را از خواندن آن منصرف کند !... کتاب مورد بحث مجموعهای از چند داتسان کوتاه ادگار آلن پو است با همان سبک درخشان ورویایی . اما متاسفانه ترجمه اثر شانه به شانه درخشش آثار نیست . یک مثال خیلی کوچک :
«در واقع ،در خصوص هر موضوع مورد توجه ، پیچیده ترین علم آکادمی ، هیچ گاه اشتباهی از لیژیا ندیدم .»
پر واضح است که مترجم به سراغ ترجمه لفظ به لفظ رفته است نه بازآفرینی متن . در بسیاری از فصول داستان با جملات تو در تویی مواجه می شویم که اسباب سردرگمی مخاطب است . این جملات مشخصه سبکی «پو» نیستند بلکه برخاسته از نحو جملات انگلیسی هستند و به راحتی با دو سه تقطیع خواندنی تر می شوند . حتی اگر به عنوان یک مشخصه سبکی به این جملات نگاه کنیم ، تفاوت نحو انگلیسی و فارسی سبب می شود که به بازآفرینی دیگرباره متن بیاندیشیم ؛ به گونه ای که همان لابیرنت زبانی را ایجاد کند اما در گستره نحو زبان فارسی .
از این نکته که بگذریم فضای گوتیک آثار «پو» در این داستان های کوتاه به طعمهای آشنایی آغشته می شود : زندگی پس از مرگ و ادامه زندگی در کالبدی دیگر ونیز دنیای مردگان که همه از فضاهای مورد علاقه او هستند . طنز درخشان پو در «چند کلمه با مومیایی» بازیگوشانه تمدن و مظاهر آن را هدف می گیرد و در «تابلوی بیضی» - یا به عبارت بهتر «تابلوی بیضوی» - با تمرکز بر خیالپردازی افراطی هنرمندانه و گریز از دنیای واقعی ، به یک تراژدی تلخ پهلو می زند .
گذشته از داستان آخر که درخشش سایر داستانهای این مجموعه را ندارد ، باقی داستانها قدرت نویسندگی پو و نیز توان او را در خلق پایان بندی های متفاوت به تماشا می گذارند .
یک بعد از ظهر با ادگار آلن پو – مجمعه داستانهای پو – ترجمه بیتا ملک آرا - نشر شهر خورشید – چاپ دوم 1387 – 116 صفحه – قیمت 2100 تومان
______________________

پنجم اینکه :
یک غزل از خودم با دو تقدیم نامه !
این غزل تقدیم شده است به حسن تقلیلی عزیز. چرا که مصراعی از آن ، دیگر گونه خوانی مصراعی از یکی از غزلهای اوست . حسین عزیز سروده بود : «پرواز در توان پر هر پرنده نیست».
و این غزل تقدیم است به همه کسانی که پشت میله ها مانده اند از باستیل قرن 17 تا گوانتاناموی قرن 21 . اما دوست تر دارم این روزها این شعر را تقدیم کنم به بزرگترین زندان روی زمین : غزه !...و شرمی که بر چهره انسانیت نشسته است ....و انگار نه این کابوس لعنتی تمامی دارد و نه کسی دست می جنباند تا بیدارمان کند !

میله ها

پرواز نیست واژهء ملموس میله ها
این واژه مرده است به قاموس میله ها

ما ، اهل ابرها ، همه پابند مانده ایم
در میهمان نوازی ِمخصوص ِمیله ها !

فرجام پرکشیدن ما پرشکستن است
زاییدهء طبیعت ِمعکوس میله ها

یخ بسته اند عقربه ها ؛ صفر مطلق است
سرمای منجمدگر و مایوس میله ها

در خواب اگر چه هر شبه سوزانده ایم شان
هر صبح ، ما و خیزش ققنوس میله ها !

ترسیده اند از من و تو ؛ بالمان کجاست ؟!
رویای پر زدن شده کابوس میله ها

اما عقاب بودن مان یک خیال بود
مائیم آن قناری مأنوس میله ها

«پرواز در توان پر هر پرنده ایست »
ما نا پرنده ایم ! نه محبوس میله ها !

باید به دست بوسی هفت آسمان رویم
اما دویده ایم به پابوس میله ها

___________________
و عشق آزادی ست !
سیامک

Posted by siamak at 05:30 PM | Comments (56)

November 15, 2008

شنبه - 25 آبان ماه 1387

سلام

اول اینکه : ...

من که نبودم ! ...اما می دانم! ...می دانم ، به آب که می زنی ، دل به دریا می زند استخر !...قد می کشد از دیواره و سر می رود از خودش !... موجی می شود انگار ؛ شتک می زند خون آبی اش بر دیوار !... بعد دست نوازش که می کشی بر سرش ، دلش آرام می گیرد ... پهن می کند خنکایش را روی گرمای تن ات ... قطره قطره روی پیست پوست ات می رقصد ، سپید !... با چرب زبانی ، آواز گوش ماهی ها را می خواند توی گوش ات ، ناقلا !... فکر می کند تو یادت رفته است که او دریا نیست ... استخر کوچکی ست که دلش برای تو تنگ شده ...فقط دلش برای تو تنگ شده ! ... همین ! ...من که نبودم اما ...می دانم !... ماهی که تو باشی قطره قطرهء آبهای جهان عاشق ات می شوند !...بخار می شوند می روند به آسمان ! ....باران می شوند پخش می شوند روی زمین ! .... آبشار می شوند می روند ته دره! ... و همیشه ... همیشهء همیشه... آواز عشق و شادمانی می خوانند توی گوش من ... من که نبودم ... ولی می دانم !

دوم اینکه :

می دانم تاخیرهای من آن قدر زیاد شده است که هیچ پوزشی را بر نمی تابد ...اما سخت سرگرم نوشتن نقد مفصلی بودم برکتاب خانم «پانته آ صفایی» که هر چند نوشتن اش 3 روز وقت گرفت اما جمع آوری منابع و طرح ریزی نوشتن آن فرصت زیادی برد که البته ، لااقل به گمان خودم ، ارزش اش را داشت . به زودی آن را تقدیم تان خواهم کرد . ... به هر حال معذرت می خواهم که این قدر سرک کشیدن ام از این پنجره طول کشید ....

سوم اینکه :

گزارشی از این روزها . لازم به ذکر است اینها را بیشتر برای خودم می نویسم که یادم نرود !... و برای شمایی که شاید دوست داشته باشید بدانید این روزها چرا گاهی دیر به دیر اینجا می نویسم :
- جلسه نقد کتاب مهدی فرجی عزیز با عنوان « زیر چتر تو باران می آید» در سرای اهل قلم برگزار شد و البته جناب دکتر سنگری ، چنان که از یکی دو هفته قبل از مراسم اعلام کرده بودند ، متاسفانه نتوانستند تشریف بیاورند و قرار بود آقای اسماعیل امینی حضور پیدا کنند که باز هم متاسفانه تر (!) علی رغم این که قول حضور داده بودند ، به علت حضور در جلسه ای دیگر در جلسه حضور نیافتند و دست ما و دوستان در پوست گردو ماند . به هر حال پا پرچانگی حقیر و همراهی خانم دکتر عباسلو کار پیش رفت و اتفاقا جلسه شلوغ و دلچسبی هم شد به لطف شعرهای خوب مهدی فرجی و همراهی دوستان . باز هم تاکید می کنم استقبال مخاطبین از چنین جلساتی می تواند به پویایی بیشتر این جلسات بیانجامد چنان که پر شدن صندلیهای کافه تریای سرای اهل قلم و حضور مهربانانه دوستان در روز برگزاری این جلسه نقد ، سبب دلگرمی مسوولان برگزاری و جدی تر گرفته شدن این روال شد. هم چنین حضور مهربانانه و شاگردنوازانه دکتر محمد رضا ترکی و استاد محمد سلمانی دلپذیر ترین خاطره این روز بود و شرمسار محبت شان هستم . (گزارشی از جلسه در اینجا)
از آنجا که حقیر تنها به عنوان مدعو در این جلسات حضور دارم در جریان برنامه های آتی این نشست ها نیستم ولی می توانید از طریق وبلاگ سرای اهل قلم اخبار مربوطه را پیگیری کنید و اگر پیشنهادی دارید به خانم دکتر عباسلو اطلاع دهید .

- یادداشتی نوشتم بر کتاب « خلسه در خون» مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان کرمانشاه ، که برای دوستان نازنینم اصغر عظیمی مهر و آقای عزتی فرستادم و امیدوارم به کار آید .

- جلسه خانه ترانه مازندران در تاریخ 2 آبان برگزار شد و مهربانمی دوستان سبب شد تا همراه با مهدی موسوی میرکلایی عزیزدر مورد ویژگی های ترانه امروز حرف بزنیم و البته مهم تر از آن از ترانه های شاعران و ترانه سرایان مازندرانی لذت ببریم . جلسات خانه ترانه مازندران ،که در محل حوزه هنری استان برگزار می شود ، جلسات پررونق ماهیانه ای ست که دوستان هم دیار که علاقه مند به شعر و ترانه اند ، می توانند از آن استفاده خوبی داشته باشند .

- روز سه شنبه ( 28/ 8/87 ) ساعت 15 در محل سالن اجتماعات کتابخانه عمومی آمل ، جلسه نقد کتاب « عطر تند نارنج » به بهانه هفته کتاب و نیز چاپ دوم این مجموعه برگزار می شود . از کلیه دوستان ، به خصوص علاقه مندان هم دیار شعر ، دعوت می کنم که حقیر را سرافراز کنند . در ضمن دوستان می توانند مهربانی خود را افزون کنند و نظرات خود را در باب کتاب در جلسه مذکور ارائه کنند . لازم به ذکر است که این جلسات قرار است به شکل سلسله نشست های نقد کتاب ادامه یابد و تنها ، به پیشنهاد مهربانانه برگزارکنندگان ، نقطه شروع آن کتاب مورد بحث است.

- آخر هم اینکه ، چنانکه در بند قبل گفتم ، چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» به بازار نشر آمد و کماکان از طریق «پخش ققنوس» عرضه می شود و دوستان می توانند از طریق کتاب فروشی های معتبر به آن دست یابی داشته باشند . از آنجا که حقیر تعداد کتاب زیادی در اختیار ندارم دوستانی که تمایل به سفارش چند کتاب دارند و امکان دسترسی برایشان وجود ندارد ، مثلا برای انجمن های ادبی یا مواردی از این دست ، لطف کنند و تعداد درخواستی را برای من ایمیل کنند تا از طریق ناشر برای فرستادن آن اقدام کنم . در مازندران نیز این کتاب فعلا از طریق شهر کتاب آمل به فروش می رسد و به زودی ، طی همین یک دو هفته ، در شهر کتاب های ساری و بابل و بابلسر و بهشهر نیز قابل تهیه خواهد بود .

چهارم اینکه :
خوب ! ... امروز زیاد از خودم نوشتم و معذرت می خواهم...بپردازیم به معرفی 2 کتاب :

- عصر پایان معجزات : ( لینک مطلب در اعتماد ملی )

اسطوره يكي از دلنشين‌ترين مباحث هنر است. دنياي فراواقعي اسطوره‌ها و رمزهاي گشوده و ناگشوده فراوان در اين حيطه، فضايي جذاب فراهم مي‌آورند تا هم هنرمند براي توجه به آنها مجاب شود و هم مخاطب. اسطوره نيز مثل هر ابزار ديگري در شعر با رويكردهاي مختلفي به كار گرفته مي‌شود و همين رويكردهاست كه سبب مي‌شود ارزش هنري كار تعيين شود. گاه شاعر تنها روايت اسطوره‌اي مورد بحث را بدون هيچ دخل و تصرفي به شعر مي‌كشد. بنابراين با كمترين كشف شاعرانه‌اي، تنها با يك <نگاه مصرفي به اسطوره> مواجهيم. در برخي آثار ديگر شاعر با الهام گرفتن از اسطوره و ايجاد فضاسازي در شعر، يك <زنجيره تداعي> خلق مي‌كند كه ما را به اسطوره ارجاع مي‌دهد. هرچه در اين شعرها با مكاشفه و واكاوي بيشتر اسطوره طرف باشيم و تداعي‌ها هوشمندانه‌تر و پردامنه‌تر باشند، شعر نيز قدرتمندتر خواهد شد و گاهي نيز شاعر به <ديگرگونه‌خواني يا حتي وارونه‌خواني يك اسطوره> تمايل دارد. به عبارت بهتر، شاعر با دخل و تصرف در يك روايت اسطوره‌اي سعي مي‌كند نگاهي تازه ايجاد كند و تلنگري جدي به مخاطب بزند. اين دست از اشعار كه معمولا‌ رويكردي اعتراضي نيز دارند، مي‌توانند فضاي بيشتري را براي خلا‌قيت ايجاد كنند تا در نتيجه تاثيرگذاري بيشتري داشته باشند.
مجموعه اخير حميدرضا شكارسري از روش اخير سود برده است. كتاب مشتمل بر 18 شعر كوتاه است كه به شكل دوزبانه و با طراحي‌هاي جداگانه براي هر شعر منتشر شده است. در نگاه نخست رويكرد شاعر در ديگرگونه‌خواني و وارونه‌خواني اساطير كاملا‌ به چشم مي‌آيد. اين وارونه‌خواني معمولا‌ به ايجاد طنز در شعر نيز منجر شده است؛ طنزي تلخ و تاثيرگذار كه غالبا توانسته در خدمت شعر درآيد. مثلا‌ در وارونه‌خواني داستان يعقوب پيامبر مي‌خوانيم:
پيراهن معطر
در اعماق پستو
پنهان مي‌كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه مي‌افتد
از بهترين چشم‌پزشك شهر برايش وقت گرفته‌اند.

و يا حتي تلخ‌تر از اين در روايت اسماعيل:
اين فرشته گريان مقصر نيست
ترافيك كور غروب
گوسفند را به تاخير انداخته است
و كارد
سنگ را
بريده است
آنگونه كه گلوي نازك تو را...

آشكار است كه اشعار داراي لحني معترض‌اند و اين اعتراض بيشتر عليه مدرنيته و جوانب آن، رفتار انسان امروز و فراموش كردن دين به مثابه راه رستگاري است. اتفاقا عنوان مجموعه و رويكرد شاعر به اسطوره‌هاي ديني و بازخواني‌شان در جهان معاصر، ما را به خوبي با فضاي انديشگي شاعر آشنا مي‌كند. او به جوهره دين به‌عنوان كلا‌ن‌روايتي فراموش‌شده نظر دارد و سعي مي‌كند با فراخواني اسطوره‌هاي ديني به جهان امروز و خلق دوباره‌شان در اين فضاي ماشيني، استحاله آنها و حتي وارونه‌شدن‌شان را غمگنانه و البته به شكلي طنازگونه به نقد بكشد. ‌
شاعر از آدم ابولبشر مي‌آغازد و همين‌طور به ترتيب نوح، صالح، ابراهيم، ايوب، اسماعيل، يعقوب، يوسف، موسي، خضر، داوود، دانيال، سليمان، يونس، جرجيس، مسيح، اصحاب كهف و قرآن را - به‌عنوان يك مجاز، بدل از حضرت ختمي مرتبت<ص> - در دنياي پرشتاب و ظاهربين و آلوده كنوني با نگاهي تازه واكاوي مي‌كند.
گذشته از بحث‌هاي محتوايي، با مصاحبه آغازين كتاب كه در برگيرنده نظرات تئوريك شاعر هم هست، در اين يك مورد موافق نيستم كه شعرهاي كتاب از فرم گريزانند. شايد «از فرم‌هاي رايج گريزان باشند» - كه البته اين <رواج> هم خود جاي بحث دارد- اما معتقدم اگر غرض از فرم، هماهنگي ‌هارمونيك اجزاي شعر باشد نه صرفا برخي شيوه‌هاي فرميك مثل تكرار و شيوه تقطيع و امثالهم، آنگاه اتفاقا هم كليت اشعار اين مجموعه و هم تك‌تك آنها به واسطه به‌كارگيري كلا‌ن روايتي به نام اسطوره و نگاه ويژه به آن داراي ساختار و ‌هارموني دروني خواهد بود. به عبارت بهتر، در اين كتاب ما اجراي فرمي نمي‌بينيم اما شعر فاقد فرم نيست. ‌
شعر معطوف به خلق تفاوت و شگفتي در درونمايه است و قرار نيست كه در رويه فرمي خود به خلق ديگرگونه‌نويسي بپردازد و اتفاقا به همين دليل نيز جذاب‌تر است:
دماوند از دور پيداست
پرواز من اما
به نوك همين آسمان‌خراش نزديك
ختم مي‌شود
امان از اين فرش‌هاي ماشيني!

نكته مهم ديگر اين است كه شاعر خويش را از اجتماع جدا نمي‌كند و در نقش يك مصلح بركنار از خطا به نقد جامعه دست نمي‌يازد، بلكه خود را يكي از ميلياردها انسان اين دنياي خاكي، اسير همين كژفهمي‌ها مي‌داند و بنابراين در بسياري از آثار، شعر از زبان راوي اول‌شخص بيان مي‌شود:
عبدالباسط دچار افسردگي شد
آنقدر كه تنها بر رف نشست
عبدالباسط آسم گرفت
آنقدر كه خاك خورد
عبدالباسط سكته كرده
دارد
مي‌ميرد
و ما شماره اورژانس را به ياد نمي‌آوريم...

اين مهم سبب مي‌شود كه مخاطب به همراهي بيشتري برسد و در موضوعي چنين دشوار، شاعر از لبه تيغ بگذرد و به ورطه شعارزدگي نيفتد و شعر از منبر وعظ و خطابه پايين بيايد و نكته آخر اينكه هر گاه شاعر علا‌وه بر برخورد دو كلا‌ن‌روايت اسطوره ديني و جهان معاصر، با استفاده از پل‌هاي تصويري يا واژگاني، كلا‌ن‌روايت اسطوره يا افسانه‌اي ديگري را به شعر افزوده، حاصل كار فوق‌العاده شده است. بهترين نمونه اين اتفاق شعر زيباي زير است:
تحمل نهنگ هم حدي دارد
اين همه دروغ هر معده‌اي را سوراخ مي‌كند
بالا‌ مي‌آورد
پينوكيو و دماغش را
و به اعماق اقيانوس مي‌گريزد
حالا‌ از آن همه كدو بر ساحل
پيرمرد هيچ سهمي ندارد
و مگر مي‌توان با شكم گرسنه دعا كرد
پسري از اين هيزم بي‌معرفت سبز شود؟!

اين شعر، برخورد فوق‌العاده‌اي است بين دو اسطوره «يونس نبي» و «پينوكيو» كه بلعيده شدن توسط نهنگ، مفصل ارتباطي اين دو روايت است. از سوي ديگر همان بازخواني اعتراضي اجتماع معاصر نيز در شعر حضور دارد. شعر پر است از تداعي‌هاي متقاطع: نهنگ و اقيانوس با دو خوانش در دو روايت، دروغ، پينوكيو و دماغش، پيرمرد، پسر و هيزم از روايت پينوكيو و كدو بر ساحل، گرسنگي، دعا كردن و سبز شدن از اسطوره يونس(ع) اين همه تداعي در شعر، طيف رنگارنگ زيبايي ايجاد مي‌كند و در كنار اعتراض اجتماعي شعر به معجوني دلپذير بدل مي‌شود.
چنانكه گفته شد، اسطوره و نگاه نو به آن مهم‌ترين ويژگي كتاب «عصر پايان معجزات» است كه درهم‌آميزي فضاي امروزي با اين اسطوره‌ها به اين خوانش نو منجر شده است.

عصر پایان معجزات - حمیدرضا شکارسری- انتشارات هنر رسانه ارديبهشت - چاپ اول - 1387
__________________
نمایش های خوش آیند (جلد دوم) : جلد اول این کتاب برنادر شا را در پست قبلی معرفی کردم . چنان که آنجا هم گفتم طنز شا به نظر من یکی از درخشان ترین نمونه های طنز ادبی ست . در کتاب حاضر دو نمایشنامه وجود دارد : «نمی شود پیش بینی کرد» مثل نمایشنامه نخست کتاب اول چالشی ست در مفهوم عشق . اما جذابیت کار در این است که یکی از موضوعات محوری دیگر نمایشنامه «فمینیسم افراطی» و جریانهای مطلق گرایانه «زن مدار» است و نویسنده انتقادی زیرکانه و عمل گرایانه نسبت به این نوع نگاه افراطی دارد. نویسنده به خوبی نشان می دهد که برخی عقاید جنجالی در ورطه عمل چقدر دچار چالش می شوند و طبیعی ترین حسهای بشری به سادگی اندیشگی مجرد را تحت تاثیر قرار می دهند. روانشناسی دقیق کاراکترها و گفتگوهای نغز و حساب شده از دیگر مشخصه های این نمایشنامه است :
ولنتاین : .... هیچ می دانید در سرتاسر این قرن دلیل پیشرفت و تکامل توپ خانه و ادوات جنگی چه بوده ؟ جنگ مداوم سازنده توپ با سازنده ضد توپ . شما یک کشتی جنگی می سازید که در مقابل مخرب ترین نوع توپ مقاومت کند ؛دیگری توپی فوق تصور شما می سازد و کشتی شما را غرق می کند . شما کشتی سنگین تری می سازید که در مقابل توپ جدید مقاومت می کند . رقیب شما توپ سنگین تری می سازد و باز هم کشتی شما را غرق می کند . خوب ، جنگ یا دوئل میان زن ومرد هم چیزی مشابه این است ..... دختر قدیم برای مصون ماندن از حیله و مکر مرد ، نوعی آموزش کهنه و منسوخ دید . خوب ، نتیجه را می دانید : مرد قدیمی بالاخره دختر را اغوا کرد . مادر قدیمی تصمیم گرفت از دخترش بهطرز موثرتری حفاظت کند – سپر بسیرا قوی تری برای دخترش پیدا کند که مرد قدیمی نتواند در او نفوذ کند . پس به دخترش آموزش علمی داد : طرح شما . این طرح برای مرد قدیمی بسیار گران تمام شد . مرد آن ر اناعادلانه یافت و کوشید ، با آه وناله ، آن را به عنوان طرحی مخالف سرشت زن دفع کند . اما نتیجه ای نگرفت . پس مجبور شد نقشه قدیمی را عوض کند – منظور زانو زدن و شوگند خوردن به عشق و شرف و فرمان برداری و غیره است .
خانم کلندن : ببخشید این کار را زن کرد .
ولنتاین : راستی ؟ شاید حق با شما باشد . بله البته همین طور است . خوب ، مرد چه کار کرد ؟ درست همان کاری را که یک سرباز توپچی می کند : اسلحه ای قویتر از اسلحه زن به دست آورد . خودش را با تعلیمات علمی وفق داد و در جنگ پیروز شد ، درست همانگونه که در جنگ قدیمی بر او پیروز می شد . من قبل از بیست وسه سالگی یاد گرفتم که چگونه زن مدافع حقوق زن را فریب دهم . این ها را سالها قبل دریافتم . ملاحظه می کنید متد من کاملا مدرن است .
خانم کلندن ] با نفرتی ملایم[ شکی نیست !
ولنتاین : اما درست به همین دلیل این روش من در مورد یک نوع به خصوص از دختران کاربرد ندارد .
خانم کلندن : بفرمایید چه نوع ؟
ولنتاین : دختر کاملا فناتیک و قدیمی . اگر شما گلوریا را به روش کاملا قدیمی تربیت کرده بودید ، مجبور می شدم به جای این که در عرض 18 دقیقه او ر ارام کنم ، 18 ماه وقت صرف کنم . بله خانم کلندن ، «تعلیمات عالیه زن» طفلکی گلوریا را درست وحسابی به دام انداخت و این شما بودید که به او تلقین کردید به مطالب «تعلیمات عالیه زن» اعتیاد پیدا کند ....
نمایشنامه دوم کتاب با عنوان «اسلحه و انسان» نیز چالشی عاشقانه است اما این بار مضحکه ای از عشق شوالیه ای و البته همراه با نیش و کنایه های سیاسی در مورد سویس و صربستان و روسیه و ... !
خلاصه این که کماکان برنارد شا توصیه می شود اکیدا ! ...در ضمن ترجمه هم کماکان عالی ست !

نمایش های خوش آیند – جلد دوم – برنارد شا – برگردان : محمود محرر خمامی - نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول 1383 – 227 صفحه – 2200 تومان
_______________________
پنجم اینکه :

یک غزل از قدیم ندیم های خودم ! در ادامه روند گذاشت غزلهایی که برایتان ننوشته بودم .نظرتان برایم مهم است چون شاید بخواهم اینها را هم چاپ کنم . آن روزها در این غزل کمی به کارکرد متفاوت یک ردیف بلند نظر داشتم . استفاده از لحن های گوناگون شاید ، با تاکید روی واژگان مختلف در هنگام خوانش که در نوشتن با Bold کردن شان مشخص تر شده است . تجربه ای بود اما نمی دانم چرا این تجربه را در این غزل دوست دارم !...همین طور الکی !! :

برای از تو نوشتن...


«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است

غم کرد زیر آب سرم را و در ته ِ
دریا ، برای از تو نوشتن هوا کم است

من از شب و ستاره وصحرا نوشته ام
اما برای از تو نوشتن هوا کم است

دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت
حالا برای از تو نوشتن هوا کم است

گیرم که قیس باشم اتاقم جنونکده
لیلا ! برای از تو نوشتن ...هوا...
کم ...
است !

دیوار واژه دور خودم می کشم ، بلند :
«حاشا ! برای از تو نوشتن هوا کم است !»

من بی نفس به کوچه عشق ات رسیده ام
آیا برای از تو نوشتن هوا کم است ؟!

دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟!
زیبا ! برای از تو نوشتن هوا ....
بس است !


* وامی از استاد بهمنی
________________________________
هوای عاشقانه هایتان معطر از شکوفه های بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 06:27 PM | Comments (61)

October 14, 2008

سه شنبه - 23 مهر ماه 1387

سلام

اول اینکه :

... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم نرمک دست می افشانی با زیر و بم نت ها تا کوبش پایت رستاخیز هزار ستاره باشد برآسمان شب . دلدل می کند ماه که نور را بر کجای صحنه بتاباند !...آنجا که از موج موج بازوان مهتابی ات ، دریا شرمگینانه پاپس می کشد ...یا آنجا که شب در نفسی عمیق ، لا به لای شلال گیسوان تو ، شب بوهای اساطیری را به یاد می آورد و تازه می شود ... یا شاید هم زمین را که نبض زندگی اش با تپش تند قلب تو تنظیم می کند و گر می گیرد از این همه هیجان ! ... تو می رقصی و جهان گرداگرد تو چرخ می زند ... من نگاه می کنم به جهان و.... رقص تو را می بینم !
_________________________
دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- در ادامه نقدنویسی برای شعر جوان در مجله شعر ، مروری بر شعرهای مهدی جهاندار را را در شماره اخیر مجله شعر ( شماره 60) نوشته ام که مسلما نظر دوستان راهنمای حقیر خواهد بود .
- یکی دو نقد و یادداشت دیگر هم هست که هنوز منتشر نشده است . خبرش را می دهم همین روزها .
- روز پنجشنبه 2 آبان 1387 ساعت 4 بعدازظهردر محل سالن کنفرانس حوزه هنری ساری ، جلسه ماهانه خانه ترانه مازندران برگزار می شود . لطف دوستان چون همیشه شامل حال من شده است و قرار است در مورد ترانه امروز با هم حرف بزنیم . دیدار دوستان موجب نهایت سرفرازی ست .
- جلسه نقد و بررسی اشعار مهدی فرجی شاعر جوان و توانای کاشانی ، با تاکید ویژه بر کتاب اخیر او « زیر چتر تو باران می آید » ، در تاریخ 11 آبان ماه 1387 از ساعت 6-4 بعد از ظهر در سرای اهل قلم با حضور آقای دکتر سنگری ، خانم دکتر عباسلو و این کمترین برگزار خواهد شد. جلسات نقد سرای اهل قلم ، نشستهای صمیمی و پرباری ست . مسلما حضور مهربانانه دوستان اسباب رونق افزونتر و دلگرمی برگزارکنندگان خواهد بود .
آدرس سرای اهل قلم : (خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، کوچه خواجه نصیر، شماره 10)
_________________________
سوم اینکه :
سرکار خانم هوروش نوابی دفتر شعری جدید برای طیف سنی کودک و نوجوان منتشر کرده اند که در کنار توجه به موضوعاتی چون طبیعت ، اخلاق ، مقولات خداشناسی و ... رویکرد آموزشی آشکاری نیز دارد . نام این کتاب «یک نقطه رنگین» است . در ضمن طرح جلد کتاب نیز از دوست گرامی ام آقای مصطفی کارگر است .

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG

آدرس تهیه کتاب : میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
_________________________
چهارم اینکه :

برسیم به کتابهای امروز :

- بادها خواهران من اند : شعر جوان افغانستان نیز مثل شعر جوان ایران ، پرورنده استعدادهای خوبی در عرصه های گوناگون و به خصوص شعر کلاسیک و باز هم به شکل ویژه تر غزل بوده است . هر چند به دلایل گوناگون حضور آقایان در این عرصه پررنگ تر و مستمرتر بوده است . حقیقت این است که حضور درخشان بانوان شاعر ، خیلی زود در پیچ و تابهای زندگی رنگ می بازد و بارها این دریغ را داشته ایم که فلان بانوی شاعر که طعم شعرهاش را هنوز به یاد داریم ، دست از شعر کشیده است ودیگر خبری از او نیست . گفتم که این ریشه در خیلی چیزها دارد و نمی شود تنها با تکیه بر جامعه مردسالارانه و شعارهای کلیشه ای و دهان پرکنی از این قبیل به ریشه یابی آن پرداخت و بی شک بررسی این عوامل در حوصله این مقال نیست . در واقع نوشتن این مقدمه برای طرح یک سوال و یک هشدار بود . هشدار این که چرا ما بانوان شاعرمان را این قدر زود و حتی گاه در اوج پختگی و شاعرانگی از کف می دهیم و نیمی از شاعرانگی ها و حسهای اجتماع خود را فرو می نهیم .
محبوبه ابراهیمی اما ، به نظر می رسد بر آن است که راه خود را ادامه دهد . هر چند دفتر شعرهای «بادها خواهرانم من اند» در بردارنده شعرهای خیلی جدیدی نیستند و بیشتر این شعرها را مخاطبان پیگیر غزل امروز اینجا وآنجا در مجلات ادبی و وبلاگهای و سایتهای گوناگون و علی الخصوص وبلاگ خود خانم ابراهیمی خوانده اند ، اما به هر حال نفس انتشار کتاب این نوید را می دهد که کار شعر یکسره رها شده نیست و شاعر هنوز دغدغه شعر را به همراه دارد . شاید در این میان همراهی با همسری شاعر و خونگرم چون سید ضیا قاسمی ، کم تاثیر نباشد .
گذشته از این مطالب حاشیه ای – که گاه چنان که گفتم ،مهمتر از متن هم می شود ! - در این دفتر شعر کم حجم ، با غزلها و چند شعر سپید از شاعر جوان مان روبرو می شویم . شعرهایی که دو خصوصیت عمده در دل خود دارند : صمیمیت و زنانگی .
«زنانگی » یک عبارت کلیشه ای در نقد شعر بانوان است . هر منتقدی دوست دارد وجه زنانه زن را در شعرهای بانوان شاعر ببیند و پررنگ کند . اما هیچکس به جنبه مردانه شعر مردان کاری ندارد !! این نکته به همان کلیشه گرایی در نقد برمی گردد . از سوی دیگر همین کلیشه سبب شده است که بانوان شاعر نیز به دم دست ترین شیوه ها و گاه - در مورد متشاعران - حتی به سخیف ترین روش به سراغ این زنانگی در شعر بروند که نمونه آوردن تنها اسباب تطویل می شود و مخاطبان شعر بی شک در ذهن خود نمونه های بسیاری سراغ دارند .
اما آن چه ، علی رغم توضیح فوق ، سبب می شود که بر « زنانگی» شعر ابراهیمی تاکید کنم نوع خاص این نگاه و نیز صداقت موجود در آن است . به عبارت بهتر شعر ابراهیمی مهربانی و عاطفه زنانه را نسبت به همه چیز ، در کنار یک نوع مادرانگی پنهان نسبت به کل موجودات در خود دارد . در برخی شعرها این نگاه خیلی زیرپوستی ست . مثلا در این شعر که برای وطن دردکشیده شاعر نوشته شده است ، شما نوعی حس مادرانه و نوازش گرانه حس می کنید . انگار که مادری برای فرزندش دل می سوزاند :

دوباره تلویزیونها تو را نشان دادند
و صبح مردم خوشبخت را تکان دادند
تورا ، سیاهترین روزگار آدم را
نشان مردم آسوده جهان دادند
مهم نبوده که بر تو چگونه صبح شده
پرنده هات چرا دسته دسته جان دادند ؟
فرشته های نگهبان شانه های زمین
دوباره بال زدن یاد کودکان دادند
دوباره خون به دل مردم جهان پاشید
دوباره تلویزیون ها تو را نشان دادند

به گمانم نمی شود این شعر را جز با صدایی زنانه تصور کرد ! این نکته نه به واژه مشخصی بر می گردد و نه به اشاره مشخصی به جنسیت ؛ بلکه برخاسته از حس کلی شعر و جنس کلی واژگان و تصاویر است .
در برخی شعرهای دیگر اشاره به زنانگی آشکارتر است :
....
که تاک
پوست بترکاند
من قد بکشم
تا خوشه خوشه نگور
بپیچد
دور ساق ها
دور بازوهایم

و در برخی کاملا صریح :
صبح می شود و باز کودکی بهانه گیر
خستگی، ملال ،غم ، نان و چایی و پنیر
چشم را نمی شود روی صبح واکنی
صبح چادری به سر ، رفته پشت نان وشیر
صبح رخت های چرک – صبح ، کوه ظرفها
در اتاق کوچکی باز می شوی اسیر ...
این شعر آشکارا بررسی همان علل و عواملی ست که در مقدمه گفتم : دلایل رکود شعر در بانوان شاعر ، غرق شدن در روزمرگی هایی که ...
در خودت فشرده ای ابرهای تیره را
صبح تازه ات بخیر آسمان دور و دیر !
نه ! به دست و پا زدن دل رها نمی شود
یا پرنده شو، بپر ! یا به خانه خو بگیر !

و شاعر با این نهیب راهی تازه می یابد برای کشف شاعرانگی ، برای کشف زندگی :
صبح ، سیب ، صبح ، گل – از دقیقه ها بچین
پیش از آن که بسپری دل به خاک ناگزیر
از گلوی خسته ام زندگی ! غزل بخوان
زیر دست و پای غم ، ای ترانگی نمیر !

این نوع نگاه زنانه در شعر ابراهیمی کاملا قابل ردیابی ست و از «اصرار بر زنانه سرایی» مد روز فاصله نجومی دارد و درست به همین دلیل قابل ستایش و نیز قابل تامل است .
چنان که گفته شد سادگی وصمیمیت در کنار پرهیز از پیچیدگی های تصویری و ابهامهای بی دلیل ، در همین نمونه ها نیز قابل ردگیری ست .
از سوی دیگر ، مثل همه شاعران دور از موطن و به خصوص شاعران افغان این سالها ، آوارگی در کنار توجه عاشقانه به وطن مضمون پربسامدی در شعر ابراهیمی ست . تنها برای نمونه این طرح را بخوانید :
گذرنامه ات را ببند عزیزم !
جهان در جیب پالتویت
به گلی بیاندیش
که ریشه دارد
در گلدان پلاستیکی !

و البته مضمون دلپذیر همه شاعران : عشق ، البته با همان طعم زنانه :
حالا که کهکشان منی ، ماه مشتری !
ناهید و اشک و آینه دارم ، نمی خری ؟
امشب که گیسوان زمین فاش می شود
بردار از سیاهی شب هام روسری
امشب بیا که بگذرد از سرنوشت ما
شبهای بی ستاره وشبهای بی پری ...

نکته جالب توجه در این شعر – که به اکثر سروده های این دفتر نیز قابلیت تعمیم دارد – توجه به هارمونی واژگانی و فراخوانی کلمات است . به عبارت بهتر هر کلمه توسط کلمه یا کلمات دیگر شعر حمایت می شود و واژگان یکدیگر را در آغوش می کشند . این همراهی ها گاه کاملا آشکار و گاه پنهان است .نگاه کنیم :
در بیت نخست همراهی کهکشان ومشتری و زهره ، اظهر من الشمس است . اما رابطه پنهان تر بین «مشتری» و « می خری» شکل می گیرد و باز کمی پنهان تر بین «زهره» - یا همان ونوس- با زیبایی های زنانه که راوی به آن توجه دارد .
در بیت دوم رابطه «موی سیاه» و «شب سیاه» و نیز رابطه «فاش شدن گیسوان زمین» در شب با «برداشتن روسری» مشخص است اما کنایه پنهان «شبهای من» به غم ها وغصه های راوی ، در شعر ایجاد چندگونگی معنا می کند .
در بیت سوم همان تصویر پررنگ تر می شود و شاعر تاکید می کند که شبهای تاکنون بی ستاره و بی پری بوده است که به ترتیب بر فقدان نور- شادی – و نیز خیال و جادوی کودکانگی اشاره دارد .
از سوی دیگر همراهی «سرنوشت» با «ستاره » - که تداعی ستاره سرنوشت را در خود دارد – و نیز «پری» - که تداعیگر قصه های پریان و خوشبخت شدنهای جادویی ست – هارمونی کلمات را کاملتر می کند.
چنان که می بینید توجه به مضمونها و پرداخت جزء نگرانه شاعرانه در شعر خانم ابراهیمی قابل توجه است .
و البته مثل همیشه می شود پیشنهادهایی به شاعر کرد . پیشنهادهایی که ، باز هم چون همیشه شعر جوان مان ، بیشتر ناشی از سهلگیری شاعر است و معمولا برخاسته از توجه کمتر به زبان :
...و اگر آسمان محال نبود
دل خودش را پرنده تر می کرد
باد بویی غریب می اورد
و خدا از توام خبر می کرد ...

مصراع 4 مثال فوق فصاحت خوبی ندارد . شاعر یا باید می گفت : « وخدا از توام (با)خبر می کرد » یا « و خدا از توام خبر (می داد)» . بماند که تریب « از توام» خودش خیلی روان و صمیمی نیست .
دریاچه ای در تور ماهیگیر می میری
دیوانه ای ! هر روز در زنجیر می میری
در سینه ات می پوسد آخر ماه وماهی ها
آن وقت در لای و لجن درگیر می میری ...

در این غزل خوب باز هم در مصراع چهارم همین سهل انگاری در چینش کلمات دیده می شود . نکته اینجاست که همیشه این ایرادات در شعر جوان ما برخاسته از فعلهای مرکب یا ترکیبات کنایی ست که در شعر دچار استحاله نامناسب می شوند . در مصراع دوم قاعدتا شاعر می خواهد بگوید : « آن وقت در لای ولجن (گیر می کنی) و می میری » یا اینکه « آن وقت ، بالای و لجن درگیر، می میری» که در واقع جمله داخل گیومه قیدی می شود برای فعل مردن . به عبارت بهتر ترکیب « در چیزی درگیر بودن» فصیح نیست و اصولا وجود ندارد ؛ یا باید گفت « با چیزی درگیر بودن» و یا « در چیزی گیر کردن» .
اینها ملانقطی بودن نیست ! بلکه کمک به روان تر شدن شعر است . به عبارت دیگر در شعری که مهمترین ابزارش صمیمیت و لحن نزدیک به گفتار است ، لغزشهای این چنینی سبب ایجاد تصنع و دور شدن مخاطب از حس می شود که به انتقال احساس شاعرانه لطمه می زند یا لااقل آن را دچار وقفه می کند . حال آن که با اندکی توجه کاملا می توان آنها را اصلاح کرد .
خلاصه آن که « بادها خواهران من اند » دفتری دلپذیر است و ایمان دارم که ادامه حرکت شعری خانم ابراهیمی ما را به جهان هایی زیباتر نیز رهنمون خواهد کرد .

بادها خواهران من اند - محبوبه ابراهیمی - انتشارات سوره مهر - چا پ اول 1386 - قیمت : 400 تومان
_____________________

- نمایشهای خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) : طنز مقوله غریبی ست . خیلی وقتها وقتی یک طنز از زبانی به زبان دیگر بر می گردد و از فرهنگی به فرهنگ دیگر نقل مکان می کند ، همه شوخ طبعی خود را از دست می دهد ! به خصوص در مورد طنزهای ملل انگلیسی زبان و باز به ویژه در طنزهای بریتانیایی این نکته بیشتر دیده می شود و بارها شده است که وقتی بریتانیایی ها از خنده روده بر می شوند ، حتی لبخندی کمرنگ هم بر لبان ما نمی نشیند ! این بیشتر برخاسته از همان تفاوتهای فرهنگی ست و کدهایی که برای ما قابل دسترسی نیست .
در کارهای «جرج برنارد شا » اما این دلپذیری و طنز انسانی به شدت قابل ادراک است . طنز شا تکیه بر اندیشه دارد و معمولا بسیار روانشناسانه است . به هیچ وجه درگیر لفاظی نیست و کمتر به بازیهای زبانی یا خصوصیات قومی توجه دارد بلکه بیشتر تکیه به درک عمیق نویسنده از هستی شناسی انسان و رفتارهای انسانی و نیز جهان بینی رندانه او دارد . همین نکته سبب می شود که در سطر سطر کتابهایش بتوانی یک «آفرین» نثار نغزگویی هایش کنی و جملاتش را مثل جمله قصار از بر کنی :
.... خدا شما را رذل و مرا احمق آفرید . به عبارت دیگر ، من از نظر شما احمق ام و شما از نظر من رذل اید . [...] به من نیامده که در خلقت خدا فضولی کنم . تا وقتی شما با همان اخلاق قبلی و بدون هیچ ریا وتزویری ، با همان رذالت ، و با افتخار به آن رذالت و توجیه آن ، به این جا بیایید ، قدمتان روی چشم اما [...] هیچ خوش ام نمی آید که سرم را شیره بمالید و ریاکارانه خودتان را یک کارفرمای نمونه جا بزنید . حال آن که همه این دوز وکلک ها برای این بوده که می خواستید نظر انجمن ولایتی را برای عقد قرارداد جلب کنید . [...] نه ، من دوست دارم انسان با خودش روراست باشد ، ولو آنکه بدذات و شرور باشد . خوب دیگر ، حالا یا کلاه تان را بردارید و بروید ، یا بنشینید و یک دلیل خوب رذیلانه به من ارائه دهید که تمایل شما را به ادامه دوستی با من به ثبوت برساند ...
و یک جمله هم برای شاعران :
.. این کاری ست که همه شعرا می کنند . آن ها با صدای بلند با خودشان حرف می زنند ؛ و دنیا حرفهای آنان را استراق سمع می کند ....
دوست ندارم که با توضیح بیش از حد لذت کشف کتاب را از شما سلب کنم تنها به همین بسنده می کنم که « کاندیدا» به تحلیل عشق و روابط زناشویی تکیه دارد و «مرد سرنوشت» با محور قرار دادن شخصیت ناپلئون ، هجویه ای برای قدرت طلبی ها و جنگ افروزی هاست .
خلاصه که خواندن آثار «شا» به طور کل و این کتاب توصیه می شود . لازم به تاکید است که ترجمه کتاب هم به زیبایی و روانی انجام شده و بر حلاوت کار افزوده است .

نمایش های خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) – برنارد شا – ترجمه محمود محرر خمامی – نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول پاییز 1383 – 1500 تومان

_____________________
پنجم اینکه :
غزلی بخوانید از خودم تقدیم به او که در هر حرکت سرانگشتش جهان را به رقص می کشد !


« سماع »

من با توام ، بغل به بغل، چرخ می زنم
با واژه های مست غزل چرخ می زنم

« بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »
من هم به روی موج عسل چرخ می زنم

هنگامه ای ست ! زلزلت الارض ..چشم تو !
زل می زنم به عمق گسل ؛ چرخ می زنم

هر عشق حاصل عطشی جاودانه است
من تا ابد درون ازل چرخ می زنم

من چرخ می زنم که بمیرند غصه ها
انگار بر مدار زحل چرخ می زنم (1)

با مولوی به شعشعه شمس می رسم
با «کاروان» شیخ اجل چرخ می زنم (2)

هم صوفیانه می زده ام با خود خدا
هم کافرانه دور هبل چرخ می زنم

در کافه ها ، معابد بودا و خانقاه
در سومنات و تاج محل چرخ می زنم

شادی رسالتی ست که بر دوش آدمی ست
پس روی سازمان ملل چرخ می زنم !

دنیا شده عفونت تکرار در سکون
پس تیغ می کشم به دمل ؛ چرخ می زنم

شاید که شیر نیستم اما کلاغ چه ؟!
روباه زادگان دغل ! چرخ می زنم !

[]
تا این کلاغ را برسانی به خانه اش
بانوی من ! درون غزل چرخ می زنم ....


پانوشتها :
(1) در نمادشناسی زحل الهه و نشانه مرگ و نیستی نامیده می شود .
(2) ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود - سعدی
_________________________
زندگی تان رقصان رقصان در آغوش هزار بوسه ناگهان !
سیامک

Posted by siamak at 04:56 PM | Comments (73)

August 18, 2008

دوشنبه - 28 مردادماه 1387

سلام
اول اینکه : ...

از هیاهوی چشمهای تو که دور می شوم ، حس می کنم تازه صدای قناریها و جنبش باد را میان شاخسار درختان می شنوم . رود را می شنوم که در بستر کوه می آید و آواز می خواند . آخر چشمهای تو نمی گذارند صدای هیچ چیز دیگر به گوش من برسد !... انگار به همه چیز چسبیده ای و نام تو در گلوی همه کائنات تکرار می شود . به همین دلیل وقتی دور از توام ، کودکانه به کشف چیزهای تازه می روم .قلوه سنگها را در دستم می گیرم و به سکوتشان گوش می دهم ...علفها را نوازش می کنم و آواز رستن شان را در تک تک آوندهایشان می شنوم...آفتاب را می بوسم و ترانه گرما را مرور می کنم در حرارت بی پایانش ...مثل کودکی که توی پا