May 19, 2009

29 اریبهشت ماه 1388

سلام

اول اینکه : ...

ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .

دوم اینکه :

خبرهایی از این روزها :

1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .

2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .

3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب :

- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .

نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر – ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 28000 ریال

- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...

همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !

باشد برای بعد – گزیده اشعار ناصر حامدی – نشر تکا- چاپ اول 1387 – 1700 تومان

-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»

گوشه دنج سمت چپ – مجموعه داستان مهدی ربی – نشر چشمه – چاپ اول 1386 – 1700 تومان

چهارم اینکه:

غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :

«غم- شادی»

من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم

باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم

آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم

آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم

افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم

آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم

آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم

بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم

بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم

می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم


شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم

رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم

آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم

***************

بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 06:22 PM | Comments (26)

February 28, 2009

شنبه - 10 اسفند ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...
واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا لب پنجره و می چکد بر سر تمام اهالی شهر ...شعرهای تو سهم تمام دنیاست تا مردم یادشان نرود چگونه حرف بزنند ، چگونه عشق را هجی کنند و اصلا چگونه نفس بکشند !... من فقط می نشینم روی مبل گوشه اتاق و فواره واژه ها را تماشا می کنم در پیشگاه آفتاب پیشانیت ... زل می زنم به رنگین کمان کوچک شعر در میان لبهای سرخت ... و بعد یاد افسانه ای کهنسال می افتم ...افسانه ای که می گفت : همیشه زیر رنگین کمان گنجی نهفته است ! ... به مرجانها نگاه می کنم و مرواریدهای سفید وعقیق سرخ ... و فکر می کنم چقدر افسانه ها حقیقت دارند ! .....
**************************
دوم اینکه : باز هم همان بند پوزش خواهی همیشگی !!
**************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- مهمترین خبر اینکه گلاره بانو یک عدد چارپاره فوق العاده گفته است که به زودی در وبلاگشان می خوانید !
- مهمتر این که گلاره بانو در جشنواره شعر زنان برگزیده شده اند . مراسم این جایزه روز یکشنبه عصر در خانه شهریاران جوان برگزار می شود ....
- کنگره سراسری شعر دفاع مقدس روز های 20 الی 22 اسفندماه در بندرعباس برگزار می شود . از من هم به عنوان میهمان و بیشتر در حیطه نقدهایی که بر کتابهای شعر دفاع مقدس نوشته ام ، دعوت شده است . و من خوشحالم از اینکه باز هم عده ای از دوستان را پس از مدتها می بینم و شعر می خوانیم و بی شک لذت می بریم ....
- برادران گرامی ام جناب دکتر بیات و آقای ناصر حامدی عزیز لطف کرده اند و کتابهای دلنشین شان را فرستاده اند . هر دو کتاب به شدت خواندنی ست . به زودی من باب انجام وظیفه راجع به آنها می نویسم ....
- درباره وبلاگها و اشعار سرکار خانم مستشار نظامی و آقای سید محمد علی رضازاده در ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم چیزکی نوشتم که در این لینک می توانید ببینید .
- مجله جدیدی در زمینه ادبیات و اسطوره منتظر می شود به نام ثریا . مهمترین نکته در باب این نشریه این است که چاپ کاشان و نتیجه همت نشر شاسوسا ست . حضور نشریات غیرتهرانی در عرصه های تخصصی می تواند بسیار مفید فایده باشد . گذشته از این ثریا سر و شکلی کاملا آبرومند و وزین و مطالبی در خور دارد . امیدوارم پخش خوبی هم برایش انجام شود و به دست مخاطبان ادبی برسد . از نگارنده نیز «نقد کتاب بیوتن امیرخانی» در شماره یک درج شده است ....
- همین الان خبر برگزیدگان جشنواره شعر فجر اعلام شد . ضمن تبریک به تمامی دوستانم که نامشان در میان برگزیدگان هست و خوشبختانه تعداشان نیز کم نیست، لینک خبر را از فارس برایتان می گذارم :

- تجلیل شدگان
- برگزیدگان شعر جوان
*****************************
چهارم اینکه :
چون معرفی کتاب این شماره در واقع یک نقد مفصل است لذا تنها درباره دو کتاب می نویسم از یک شاعر :
- «هفت» و «زخمه» : وقتی شاعری سومین و چهارمین کتاب خود را منتشر می کند ، می توان گفت که از مرحله آزمون و خطا وتجربه گری گذشته است و به نوعی تثبیت دست یافته است . از سوی دیگر وقتی همین شاعر الگوها – وشاید کلیشه های – موجود در شعر هم نسلانش را آشکارا نادیده می گیرد و سعی می کند در فضایی دیگر گام بردارد ، باید فکر کرد که او آگاهانه پا در این مسیر گذارده است و به عبارتی هوشیارانه قصد دارد خلاف جریان آب شنا کند . در این مرحله کاری به این ندارم که آیا این حرکت کمکی به زیبایی شناسی شعر می کند یا نه بلکه بیشتر قصدم این است که به این نکته اشاره کنم که در مواجهه با این شاعر ،مخاطب باید بیش از پیش از خود بپرسد «چرا ؟» . به عبارت دیگر مخاطب باید این احترام را برای شاعر قائل شود که بر دلیل این خلاف آمد بودن تامل کند و سعی کند به دلایل ایجاد چنین شعری توجه کند .
مریم جعفری سومین وچهارمین کتابش را منتشر کرده است . «سمفونی روایت قفل شده » به خصوص در برخی از شعرهایش مثل « دنیا پر از سگ است ..» نشان از حضور شاعری مستعد داشت و «پیانو» مهر تاییدی بر این ادعا بود . «پیانو» - چنان که در نقدی مفصل بر آن پیش از این نوشتم – برخواسته از چالش ذهنی شاعری بود که دغدغه های خود را دارد و در عین حال زیبایی شناسی خود را . استفاده درست از موسیقی وزنی و موسیقی کناری در شعر و در خدمت محتوا در کنار زبانی فخیم و اندکی قدمایی و پرهیز از تکنیک گرایی های مد روز نشان می داد که شاعر درکی منفرد و متفاوت از جریان عمومی شعر نسبت به سرایش دارد .
دو کتاب حاضر – «هفت» و «زخمه» - ادامه همین نگاه منفردند . در حال حاضر بحثم سر این نیست که آیا گامی به پیش نیز هستند یا نه بلکه مقصودم پافشاری بر سر همان نوع زیبایی شناسی ادبی ست . به نظر من نکات مشترکی در این دو کتاب هست که سبب می شود نقدی مشترک بر آن توجیه پذیر باشد .
«هفت» مجموعه ای از هفت مسمط نو ست . شاعر در ادامه مسیر خود در جهت ایجاد فضای نوقدمایی – یا به عبارتی نئوکلاسیک – علاوه بر انتخاب جنس زبان ، به سراغ قالبی کمتر آزموده در شعر کلاسیک معاصر می رود و سعی می کند رستاخیزی در آن ایجاد کند . نکته اینجاست که این انتخاب با توجه به پیشینه ای که از شاعر سراغ داریم آگاهانه و مبتنی بر قابلیت های قالب است . چنان که می دانیم ، مسمط از چند سطر هم وزن و قافیه و یک سطر هم وزن اما با قافیه مجزا تشکیل یافته است که تکرار منظم این ساختار کلیت قالب را تشکیل می دهد . مثلا 6 مصراع هم وزن وقافیه ، بعد مصراعی با وزن مشترک اما قافیه مجزا و بعد باز 6 سطر هم قافیه دیگر در همان وزن و بعد مصراعی با قافیه مصراع منفرد بند قبل و الی آخر ....
ناگفته پیداست که موسیقی پررنگی در این قالب وجود دارد . موسیقی پر تپشی که حاصل تعدد قوافی ست و ایجاد فضایی جنون زده و پریشان یا طربناک و دست افشان را - با توجه به وزن انتخابی- به خوبی بر می تابد . شاعر ما اما ، بیشتر به گزینه نخست نظر دارد : پریشانی و جنون زدگی :
خورشید درخشان شده از من
پس قطره فراوان شده از من
این است که باران شده از من
ابرم که جهان جان شده از من
دیوانه پریشان شده از من
هر برگ سخندان شده از من
تهران که خراسان شده از من
می ترسد از این ابر مسود

می بینید که شاعر با بهره گیری از ردیف – چه در این بند و چه در بندهای متعدد شعرهای گوناگون – این موسیقی را برجسته تر نیز می کند و به نوعی موسیقی زبانی می رسد که حالتی ذکرگویانه دارد .
از سوی دیگر شاعر به فراخور این رویکرد ،زبان خود را نیز در میانه زبان آرکائیک ادبیات کلاسیک و زبان شعر معاصر قرار می دهد . به عبارت دیگر این زبان همانقدر که با زبان معاصر نسبت دارد دارای واژگان و حتی موتیف های شعر کلاسیک هم هست :
هر چه حرف است میم ونون من است
کینه بیرون تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق دیوانه جنون من است
آن چه می نوشد آه خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار می شود بر پا

چنان که می بینید این رویکرد به موزائیسم زبانی نیانجامیده است بلکه لحنی بینابین و زبانی برساخته از این دو زبان است . این نکته به نظر من مهمترین مشخصه کنونی شعر جعفری ست . این که زبانی مستقل را برگزیده است . زبانی که متفاوت از لحن کلی شعر کلاسیک معاصر است . زبانی که نه آن چنان ساده و بهمنی وار است که سر از غزل-گفتار در بیاورد و نه آن چنان پیچیده و قدمایی ست که مثلا شعرهای علی معلم یا حتی محمد کاظم کاظمی را تداعی کند . نه آن چنان درگیر ساختار ها و ساختارشکنی هاست که به سمت غزل پست مدرن برود و نه آن چنان سهل و ممتنع که به جریان متعارفتر غزل جوان پیوند بخورد . در کنار این نکته تسلط شاعر بر زبان و حرکتهای زبانی در جای جای متن خودنمایی می کند :
زمستان وحشی سوار درختان
به آتش کشیده ست کار بیابان
تن زخمی ماه ،در ابر، پنهان
کسی هست آیا در این دردباران
به درمان بگوید که دارو بیاور

توجه به ساختار سطر دوم که هم «به آتش کشیدن» را تداعی می کند و هم در واقع ترکیب کنایی « کار بیابان به آتش کشیده است » را در خود دارد ،و نیز مصراع سوم و چهارم که واژگان «ابر» و «زخم» به واژه ترکیبی «دردباران» رسیده اند ، نشان از این دارد که شاعر توجه خاصی به ایجاد فضاهای تازه متکی بر زبان و مستقل از خط و فضای اصلی تصویر شعر دارد .
البته گاهی هم برخی ترکیبها ملموس نیستند و زبان و به تبع آن تصویر افت می کند :
باد آمده است یکسره پارو کند
باران اگر به پنجره ها رو کند
صدها شفا به یک نم دارو کند
رنگین کمان بیاید و جارو کند
«هر چ آن به است قصد سوی آن کنم»

در مصراع سوم چنان که می بینید فصاحت حضور چندانی ندارد . یا مثلا :
شاعر کجاست دیو تنومند وزن
خوش بخت قافیه ست که از پند وزن
آویخته ست دست به آوند وزن
باید به قید قافیه و بند وزن
«معنی خوب و نادره را جان کنم »

باز هم در مصراع های دوم و سوم قوافی انتخابی سبب شده اند که تصویر مات شود و زبان از فصاحت بیافتد .
اما چنان که گفته شد این لحظات در کتاب «هفت» بسیار کم است و شاعر معمولا تسلط دلپذیری بر زبان دارد آن هم در قالبی چنین پر قافیه ودشوار :
خسته از دست میزبان شده ام
این دو روزی که میهمان شده ام
درد در درد امتحان شده ام
نه که مشغول آب و نان شده ام
که سراپا فقط دهان شده ام
خورده ام شعر و استخوان شده ام
دنده بر دنده نردبان شده ام
بروید از مقام من بالا

نکته بعدی که نشان از کثرت مطالعات کلاسیک شاعر دارد ، حضورتضمینهای متعدد به شعر کلاسیک فارسی ست . البته انتخاب همین قالب و نیز نوع زبان برگزیده ، خود بیانگر مطالعه عمیق شاعر در گنجینه ادب پارسی ست اما ارجاعات فراوان و مستقیم او بر این نکته بیش از پیش پا می فشارد . به خصوص استفاده های خلاقانه و فعالانه او در مواردی از این دست در مسمط سوم که خود استقبالی ست از یکی از قصاید ناصر خسرو و مصراعهای منفرد به تمامی از آن قصیده است :
«از در در آمدی و من از خود به در»
«گفتی از این جهان به جهانی دگر »
«صاحب خبر بیامد و من بی خبر »
«از پای تا به سر همه سمع و بصر »
«من بر سخنت صورت انسان کنم »

چنان که می بینید حضور غزل سعدی ،آن هم به این شکل ، فضای جالبی در اثر ایجاد کرده است و در هنگام خواندن کلیت اثر نوعی شیدایی را در نتیجه تداعی ایجاد می کند . این اتفاق در این مسمط چندین بار رخ می دهد و فضای اثر را متحول می کند .
در نگاهی کلی بر این هفت مسمط می توان دریافت که شاعر در سه مسمط نخست به بازخوانی کلاسیک قالب می رود که به نظر نگارنده موفق تر نیز هستند و در چهار مسمط بعدی که کوتاه تر هم هستند سعی در ایجاد فضای مدرن تر دارد که مسمط چهارم شاید موفق ترین آنها باشد . این شعر در واقع یک روایت مدرن دارد و به تبع آن زبان نیز مدرن تر شده است و با ایجاد کاتهای متعدد و تصاویر در هم فرورفته سعی در ایجاد موقعیت متفاوت دارد :
وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد !
کارگردان به کسی خرده نگیر
روی در نقشه دریا آبی
زیر پر پر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک ؟ بی تابی !
زنگ تاریخ فقط می خوابی؟
- شب نخوابیده ام آقای دبیر

اما به طور کلی چنان که گفته شد مفاهیم مطرح شده و نیز جنون دلپذیر زبان ، در موسیقی مسمط بهتر می نشیند . حتی در همین پرداخت مدرن نیز هر گاه شعر و نیز روایت به سمت پریشانی می روند حاصل کار خواندنی تر می شود .
نکته دیگر حضور مفاهیم و اندیشه های عرفانی به خصوص در سه مسمط اول است که تعلق خاطر شاعر به دنیای کلاسیک را نشان می دهد . مفاهیم بنیادینی نظیر مرگ ، پرستش ، زندگی و نظایر آن به خوبی در شعر در هم آمیخته اند. مثلا در بند زیر مفهوم تسلسل به زیبایی نشان داده شده است :
حلقه ماه ، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد
بی زمان باش و عاشقانه بیا

در کتاب « زخمه» باز هم همان رویکرد شاعر دیده می شود : توجه به زبان خاص ، استفاده از موسیقی ، پرداختن به مفاهیم بنیادی و .... بنابراین بحث را بی جهت طولانی نمی کنم . اما ذکر این نکته ضروری ست که دیگر اینجا با قالب متفاوت و خاص مسمط روبرو نیستیم بلکه به سراغ فضای غزل رفته ایم و بنابراین برخی کاستی ها بیشتر خود را نشان می دهند .
مهمترین نکته به نظر من تک ساحتی بودن شعرهاست . به عبارت دیگر جعفری به برخی مضامین بسیار علاقه دارد : زن بودن در مقابل مرد بودن ، درد کشیدن ، تنهایی و .... فضای سرد و مغموم و عصیان زده شعرهای جعفری در یک یا چند غزل می تواند جذاب باشد اما وقتی با کتابی روبروییم که 59 غزل را در خود جای داده است وقصد فراروی از این فضا را هم ندارد ، حاصل کار به ملال مخاطب می انجامد . به عبارت دیگر مخاطب با دو پرسش اساسی روبرو می شود: آیا شاعر درخششی در زندگانی سراغ ندارد که فضای تاریک شعرش را به تلالویی شادمانه حتی برای لحظه ای آذین ببندد ؟! به راستی خود شاعر غزلهایش را یک بار دیگر مرور کند و بسامد کلماتی نظیر درد و داغ و زخم و ... متعلقات آنها را بررسی کند و بعد به این بیاندیشد که چرا ؟! ...دیگر این که گیرم شادمانی عنصر گمشده زندگی شاعر است ، آیا نباید در هر شعر رویکرد تازه خودمان را نسبت به این مفهوم بی لذتی نشان بدهیم ؟... درست است که هایدگر می گوید هر شاعر بزرگی یک شعر ناسروده دارد و تمام عمر خود را صرف سرودن آن شعر ناسروده می کند و هیچگاه موفق به سرایش آن نمی شود ؛ بهترین شعرهایش به این شعر ناسروده نزدیک ترند و بدترین هایش دورترین و این شعر ناسروده همواره ناسروده می ماند . اما مساله اینجاست که شاعر باید بتواند هر لحظه از زاویه ای و با تصویر دیگرگونه ای و در فضای متفاوتی به سراغ آن برود تا شعر تازه خلق شود نه اینکه دایما با یک سری واژگان خاص در دنیایی مشابه با اثر قبل ، همان حرف را با اندکی بالا و پایین تکرار کند . گلایه من از شاعر به این دلیل است که او حتی گاه برخی کشفهای درخشان خود را نیز قربانی این تکرار ها می کند و به بازخوانی ضعیف یک کشف قدرتمند می نشیند . شاعری که در یکی از درخشان ترین غزلهای «پیانو» نوشته است :
«خطاط آ می نویسد آ پشت آ پشت آ آ »
امروز برایمان نوشته است :
خدا به آی خودش درد را صدا کرده ست
که درد می کند از بس خدا خدا کرده ست
«زخمه»
و :
مفعول جاودان منم و رای درد
آمین همیشه می دمد از آی درد
درمان امانتی ست به امضای درد
بر آستان امنیتم جای درد
«یکی امین دانا دربان کنم»
«هفت»
در واقع بازخوانی آشکارگوی کشف موسیقایی درخشان شاعر ،در این دو مثال اخیر از حلاوت آن به شدت کاسته است و در بیانی بی رحمانه ، نوعی خیانت به خود محسوب می شود .
از سوی دیگر شاعر در مجموعه غزلهایش از تصویرهای عینی فاصله گرفته است و به تصاویر ذهنی و انتزاعی بیشتر تمایل نشان داده است . این رویکرد هر چند در مسمط ها هم دیده می شود اما اولا در آنجا تعدد تصاویر عینی و ذهنی تناسب بیشتری دارند و ثانیا اصولا قالب مسمط اجازه این نحو پرداخت را می دهد . اما غزل فضایی صمیمی تر نیاز دارد و ذهنی گرایی صرف نمی تواند به همراهی مخاطب با اثر بیانجامد . به خصوص وقتی که این ذهنی گرایی به مبهم گویی هم برسد :
می نویسم به زمان تا ابد از خود
صفر از دیگر و هشتاد صد از خود
تا به هشتاد هزارش بکشانم
خط خود را که خودم می کشد از خود
خط اگر بشکندم نقطه به نقطه
نقطه هایم بگذارند رد از خود
خوب خوابم شد و بیدار بدم شد
تا کجا می کشم این خوب و بد از خود
گر چه این پنجره زخم است که باز است
درد در دارد و رد می شود از خود

مقایسه کنید کل این شعر ذهنی را با تصویر عینی مصراع نخست بیت آخر . بی هیچ شرحی ،این مقایسه می تواند بسیار راه گشا باشد .
نکته بعدی از دست رفتن آن شور مسمط ها و تبدیل شدن اش به اندیشه محض در سرایش غزلهاست . اندیشه عنصر مهمی ست . شعر ِبی اندیشه شعری عقیم و ناکارآمد و حتی مبتذل است . اما مساله این جاست که شعر باید شعر هم باشد . شعر تخیل و زیبایی و حساسیت هم می خواهد چنان که شور هم . در یک کلمه ، شاعرانگی نباید فدای اندیشه شود اگر نه می شود مقاله نوشت ! شاعر ما در مجموعه غزلهای «زخمه» گاه چنان به اندیشیدن پرداخته که شعر از نفس افتاده است . این اندیشه ها گاه فلسفی و عرفانی ست :
تن می تواند نباشد اندیشه ها تن ندارند
هر لحظه بیرون می آیند باری به گردن ندارند
هر کس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند
از دیگران می گریزند شخصی به جز من ندارند ...

گاه نیز اجتماعی و حتی زن مدارانه اند :
گردن به پایین زن ، گردن به بالا مرد
دیگر نمی دانم من یک زنم یا مرد
گردن نمی خواهم من زن نمی خواهم
تن واکن از گردن ، تا سر کنم با مرد
آرایشم کردی تا حس کنی مردی
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد ...

و سوال من به عنوان یک مخاطب اینجاست که پس تغزل کو ؟! منظورم صرفا عاشقانگی ومغازله نیست بلکه نگاه تغزلی به پیرامون است . نگاه خیال پردازانه و در عین حال حسی به جهان و اشیاء .
همین نگاه انتزاعی سبب میشود که گاه شاعر به ورطه مبهم گویی بیافتد :
جهان ها مال او ، او با جهان هایش
چه حالی می کند در آسمان هایش
من از او ساده تر هستم که در خاکم
و او پیچیده خود را در همان هایش ...

و گاه تصاویر از نفس می افتند :
من ایستاده ام بر پا با کاسه ای صدا در دست
دیوار رو به رویم هست پژواک هر صدا نزدیک

صدایی که در کاسه است نسبتی با دیوار و پژواک ندارد از سوی دیگر نزدیک بودن پژواک ، تصویر گویایی به دست نمی دهد. به خاطر داشته باشیم که مقصود شفاف بودن بیان است چنان که در همین غزل بیتی داریم که تصویر چندانی ندارد اما بیان شفافش به شدت دلنشین است :
با حرف های سربسته من از سکوت خود خسته
آه ای صدای پیوسته ! نزدیک تر بیا نزدیک

شک نیست مریم جعفری شاعری ست که بر ابزار خود به شدت مسلط است . در همین مجموعه هر گاه شاعر به سراغ عینیت رفته است و نسبت آن را با ذهنیت مشخص کرده است ، به عبارت دیگر حسن تعلیل می آورد ، حاصل کار بسیار درخشان است :
پرنده نیستم اما پری قلم شده دارم
که دوست داشت از اول سفر سفر بنویسد

نگاه کنید به تصویر درخشان و نیز دوگانه خوانی زیبای « قلم شدن ». یا این مضمون پردازی درخشان :
خدا ندید که شب باب طبع شعر من است
که رفت شعله خورشید را زیاد کند

و :
به داستان هو الله دلخوشم هر چند
که آخرش احدی جز خدا نمی ماند

نگاه کنید به بازخوانی «قل هو الله احد»...
گر چه تکراری اند قافیه ها
چار وزن مرا تحمل کن

اشاره پنهان به «چار درد» و شباهت زایمان با سرایش ...این مثال نمونه درخشانی برای پرداخت و اشاره پنهان است .
یا استفاده های درخشان از زبان :
گفت در هوای مردن است دار او ندار او شده است
زندگی برای دوستی فرصتی به او نداده است

رابطه «دار» با «مردن» و نیز با «ندار» شایان توجه است .
نوشتن را صرف کردم گرسنه ماندم همیشه
نوشتم یا می نویسم زنی هستم شعر پیشه

رابطه «صرف کردن» با «نوشتن» و «می نویسم» و «نوشتم» و نیز در خوانشی دیگر با «گرسنه ماندن».
و یا استفاده زیبا از روایت در غزل و زبان سالم :
خواب مانده ام که مانده ام خواب دیده ام که دیده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم کشیده ام
هر چقدر تند می دوم روی خط اولم هنوز
بیست وهشت سال می شود روی غلتکی دویده ام ...

()
هر چند محبوب ترین کتاب مریم جعفری برای نگارنده همچنان «پیانو» ست اما مسمط های کتاب «هفت» به خصوص سه مسمط اول و نیز لحظات درخشان کتاب «زخمه» به من می گوید که شاعر ما آگاهانه در مسیری گام نهاده است که با برخی درنگهای حسی می تواند به فرداهایی روشن تر نیز برسد . چنین باد .

هفت – مجموعه 7 مسمط نو – مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387 – 36 صفحه – 1900 تومان
زخمه – مجموعه غزل - مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387- 77 صفحه – 2900 تومان

*******************************
پنجم اینکه :

چون احتمالا این آخرین پست سال 1387 است و پست بعدی به سال 88 موکول خواهد شد ، عید را به همه همراهان مهربان این وبلاگ تبریک می گویم و غزل زیر را چون همیشه پس از تقدیم به دلنوازترین ، به عنوان عیدانه حضورتان پیشکش می کنم :

«رستاخیز»

آویختی درون غزل چلچراغ را
پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت
پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست
رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد
سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد
هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشکها قناری آوازه خوان شدند
وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –
- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید
گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو
خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود
مست از تو کرد کل فضای اتاق را
()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد
من ...
شرم کرد ...
قافیه را باخت ....
لال شد !

**************************
لحظه لحظه تان سرشار از هزار عیدانه لبخند و بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 07:12 PM | Comments (54)

December 20, 2008

شنبه - 30 آذر ماه 1387

سلام
اول اینکه :...
... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی ! ... انداخت خودش را به پای تو خلیج ، با دانه دانه مرواریدهای آمده و نیامده اش ... هر ماسه سفید مرجانی اش ، بوسه ای شد و بر دامن ات نشست ، بلکه نمک گیرت کند ... و بیچاره نمی دانست که نمک گیر تو می شود با همان بوسه ها ! ... حالا تو پشت به «کشتی یونانی» ایستاده ای تا صورتت را با «ناخدا خورشید» توی یک قاب ثبت کنم .... «ناخدا خورشید» دلش خون است از اینکه روزی دیگر باز خواهد آمد و تو دیگر بر ساحل خلیج نخواهی بود...اصلا کشتی اش به همین خاطر به گل نشسته بود ...که روزی تو بیایی و خلیج ، موج در موج ، پیش آمدن ات دف بزند ...آن وقت بایستی و به من نگاه کنی و بگویی : از من وغروب و کشتی عکس بگیر ! ... و من ثبت می کنم لحظه خون شدن دل ناخدا خورشید را در کشتی یونانی ...
vrwrc9.jpg
کشتی ای که به خاطر آمدن تو به گل نشست ....و این را هیچ کس ندانست و نخواهد دانست . جز من که به همه معجزات تو ایمان دارم !

__________________
دوم اینکه : بازم دیر کردم انگار ....!!!
__________________
سوم اینکه :
گزارشی از این روزهای خودم :
-نقد کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی را تمام کردم . از آنجا که زاویه نگاه ویژه ای نسبت به این کتاب و برخی غزلهایش داشتم با اساتید خودم جناب آقای میرافضلی و آقای دکتر ترکی مشورت کردم و راهنمایی های ارزنده ای شنیدم . از همین جا سپاس شان می گویم به خاطر مهربانی همواره شان . همین روزها این نقد مفصل را جایی منتشر می کنم و خبرتان می کنم .

-مجله شعر اخیر- شماره 62 - پرونده شعری مهدی فرجی شاعر جوان کاشانی را مورد بررسی قرار داده است . نقد من هم در این شماره هست با عنوان « انگار که طوفان غزل بر تو وزیده » . فعلا که لینک اش نیست اما در اولین فرصت لینکش را می گذارم تا از نظرات خود بهره مندم کنید .

-مشغول نوشتن نقدی بر کتاب «سمفونی رنگها» سروده امیر مرزبان هستم که امیدوارم نقد منصفانه و به درد بخوری شود ....

-یک دوست قدیمی را بعد از سالها پیدا کردم . مهربانی به نام «آرش مشعشعی» که دوست دوران سربازی در کرمانشاه است و سرپنجه هنرمندی در نوازندگی دارد . یادم نمی رود که سه تار نواختن اش ، فضای سرد سربازخانه را جلا می داد و می گفت نواختن را از صدای استاد شجریان فراگرفته است ! ... استعداد نابی دارد این رفیق شفیق ما . حالا بعد از این همه سال لطف کرده است و مرا یافته است تا خبر بدهد که از دو سه کارم برای آهنگسازی استفاده کرده است . او که این روزها به شکل حرفه ای آهنگسازی می کند و ویولن و کمانچه را نیز به سازهایی که می نواخته ، افزوده است . گذشته از همه این حرفها ، یافتن دوباره دوستی هنرمند بسیار لذت بخش است .

- نقد «عطر تند نارنج» به قلم دوست خوبم «احسان مهدیان» عزیز در روزنامه جام جم منتشر شد . «لینک مطلب»
همچنین خانم مریم جعفری هم لطف کرده اند و بر این کتاب نقدی نوشته اند در روزنامه کارگزاران .«لینک مطلب»
همچنین یک معرفی هم به بهانه چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» در روزنامه «فرهنگ آشتی» چاپ شده است که سپاسگزارم از نویسنده مهربان اش «لینک مطلب - ستون بالای سمت راست ».
______________________________

چهارم اینکه :
دو وبلاگ جدید برای غزل جوان که نخواندن شان کفران نعمت است !
- وبلاگ محمدعلی رضا زاده : که امیدوارم زود به زود به روز شود !
- وبلاگ اسماعیل محمدی با عنوان «شعر و سیگار» : دوست تازه من با غزلهایی جاندار .


چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و برای این پست 2 اثر داستانی و یک نمایشنامه رادیویی :

-کافه پیانو : گمانم که دیگر همه عالم و آدم می دانند که این رمان «فرهاد جعفری» حسابی فروخته است ودهها نقد حسابی و عمدتا مثبت هم بر ان نوشته شده است . کتاب کتاب خوبی ست . مسلما از خواندن اش پشیمان نمی شوید . جذابیت مهمترین مولفه کتاب است . گره های داستانی درست و به جا هستند وشخصیت پردازی ها هم ملموس و دلپذیر . اما آن چه مرا متعجب می کند دو نکته است : نخست این که این کتاب اصولا اثری روشنفکری نیست . به عبارت بهتر نقدهایی که بر این کتاب دیدم این تصور را در من ایجاد کرد که با اثری پیچیده و خاص پسند مواجه خواهم شد . به خصوص توجه ویژه جامعه خاص کتاب خوان به این اثر ، سبب شد تا این باور در من تقویت شود . اما کتاب کاملا اثری ساده و سرراست است . اگر از 20 صفحه انتهایی کتاب ، که واجد اندک پیچشی در خط داستانی ست ، بگذریم ، باقی کتاب کاملا سیری خطی دارد و از لحاظ فرم کلاسیک محسوب می شود . به عبارت بهتر نویسنده اصلا قصد ندارد وارد فضا سازی های ذهنی شود و داستان را کاملا عینی تعریف می کند . البته به نظر من این نکته نه تنها مشخصه ای منفی نیست که اتفاقا کاملا مثبت هم هست . غرضم این است که توجه ویژه و اظهارنظرهای خیلی خاص را درباره این کتاب درک نکردم . نویسنده تسلط خوبی روی اکثر شخصیتها و جنبه های روانشاختی آنها دارد ولی زاویه نگاه خاص یا شیوه روایتی ویژه ای را برای پرداخت اثر انتخاب نکرده است بلکه ترجیح داده است دریافتهای تجربی خود را از این شخصیتها عینا به عرصه کلام وارد کند .
نکته دومی که اسباب تعجب من شد نقدهایی از این دست بود . رسیدن به چنین نتایج درخشانی (!) تنها به سبب پیشداوری های ذهنی و آموزه های حکاکی شده در ذوق منتقد است که موجب می شود هر اثری را تنها با انگاره ذهنی خود تحلیل کند نه آنچنان که واقعا هست . یادم می آید یکی از اساتیدمان می گفت : آن که با جهتگیری سراغ قرآن خدا می رود ، از دل آن کفر بیرون می کشد ! ... مگر نه اینکه «لا اله الا الله» را اگر نصفه نیمه بخوانی و بخواهی از همان نصفه نیمگی مثال بیاوری می شود «لا اله» که عین کفر است !؟
منتقد مورد نظر هم اصولا یادش رفته است که تمام مدارکی که ایشان به شکل جملا ت پراکنده از کتاب صید کرده اند ، در واقع بخشی از تحلیل شخصیت مرد داستان است که در طول اثر متحول می شود و شکل تازه می گیرد . چنان که رابطه او با صفورا - به عنوان یک آنیمای ذهنی- نشانگر این است که بسیاری از آن جملات تنها پوسته سختی است که راوی به دور روح آسیب پذیر و زخم دیده اش کشیده است تا جراحتی دیگر بر او وارد نیاید . و اگر «صفورا»یی باشد توان گذر از این لاک دفاعی را خواهد داشت و اصولا راوی ،خود، آ نرا به کناری می نهد !
از سوی دیگر چه کسی گفته که نمونه یک زن خوب«پری سیما»ست و زن بد «صفورا» ؟!... چنان که گفتم کاملا آشکار است که «صفورا» آنیمای مردی ست که مثل همه جامعه ای که در آن زندگی می کند دوپاره است . معلق میان مدرنیته و سنت . سنتی که او را به سمت یک زن کاملا سنتی ولی با ظاهری امروزی تر مثل « پری سیما» می کشد و مدرنیته ای که او را به سمت «صفورا»یی می برد که در کنار همه مشخصات روشنفکرانه – یا لااقل روشنفکرنمایانه اش – جسارت و نیز تاحدی لوندی را به همراه دارد . این واقعیت مسلما به مذاق برخی زنان – از جمله منتقد محترم – خوش نمی آید اما بی شک حقیقت دارد. صفورا چیزهای مهمی دارد که پری سیما فاقد آنهاست . چیزی که زیر عنوان کلی «جذابیت» طبقه بندی می شوند . همین است که سبب می شود او که «قشنگ تر» از «پری سیما» نیست ، «خوشگل تر» از او باشد ! و اتفاقا به همین خاطر است که همه «پری سیما» های عالم ، باز هم مثل منتقد محترم ، همه «صفورا» های دنیا را «شیطان صفت» می بینند ، در حالی که ، لااقل در کتاب حاضر، نه نویسنده و نه مخاطبی که بدون پیشداوری و ذهنیت های برانگیخته از فمینیسم افراطی و شعارزده وطنی به سراغ اثر می رود ، با چنین تصویری از زنانگی مواجه نمی شود .
اصلا گذشته از همه این حرفها ، مگر منتقد عزیز 20 صفحه نهایی را نخوانده اند که اصولا خط داستانی را متحول می کند و روابط میان شخصیتها در سایه همین پیچش اندک به دگرگونی می رسد ؟! ... یعنی واقعا این قدر سیر تحول راوی در اثر دیریاب و مستتر است که منتقد اصولا آن را ندیده است ودرنیافته است ؟! ...
منتقد ما در ادامه این شاهکار خشمگینانه نقدنویسی معتقد است که کتاب تبلیغ مصرف گرایی ست ! ...خواهر گرامی ! شما کلا انگار با شخصیت پردازی بیگانه اید !...روح حاکم بر جامعه و البته خود راوی برخاسته از این مصرف گرایی ست . کدام جای کتاب – حتی همان صفحه آخر کتاب که به آن اشاره می کنید – آمده است که راوی کاملا منطبق بر نویسنده است ؟! ...نویسنده می گوید از تجربه های شخصی ام برای نوشتن سود بردم . اما آیا گفته است که راوی خود من هستم ؟! ...این دو جمله تفاوت بنیادین دارند . گذشته از این نگاهی به سر و روی کلانشهر درب و داغان مان بیاندازید وببینید که مصرف گرایی از در و دیوارش بالا می رود یا نه ؟! ... و مگر نه اینکه هنرمند باید آیینه زمانه اش باشد ؟! ... به گمان من این خشم بیش از اینکه متوجه کتاب و نویسنده اش باشد ناشی از خشمی فروخورده نسبت به خویش است که در چنبره همین مصرف گرایی اسیر مانده است .
بگذریم ! ...معرفی مان بیشتر نقدی بر نقد شد ! اما گاهی واقعا حیران می شوم از اینکه کسی خود ، اثری را درنیافته است و ضعف خود را با تیز کردن شمشیر بر اثر مورد بحث و البته هنرمند بخت برگشته جبران می کند ....و جالب اینجاست که اصولا مخالف خوانی با خیل عظیمی که کتاب را به چاپ نهم رسانده اند و همه را سطحی و دارای «غیرمتعالی‌ترین آمال» دانستن ، خودش یک مرض روشنفکرنمایانه روزگار ماست که انگار درمانی ندارد ! بگذریم از اینکه لااقل پنجاه درصد همین افرادی که کتاب را خوانده اند و از آن استقبال کرده اند زن بوده اند و به نتایج مشعشع خانم منتقد نرسیده اند و حس نکرده اند مورد توهین واقع شده اند و البته احتمالا ایشان بر اساس کرامات شان معتقدند که اینها همان زنانی هستند که در چنبره نظام مردسالار دچار استحاله شده اند و همه شان چیزی حالی شان نمی شود !! نمی دانم کی یاد می گیریم که به خودمان احترام بگذاریم و یادمان نرود که حداکثر فرق ما با بقیه شاید چهارتا ورق پاره ای باشد که بیشتر خوانده ایم و نظراتی که شاید هیچکدام شان درست نباشد ! ... و جالب تر اینکه همه ما انگار غیبگو هستیم و پیش بینی می کنیم که «نسل‌های آینده که معیارهای متفاوتی خواهند داشت از این کتاب به عنوان یک کتاب تاریخ مصرف گذشته یاد خواهند کرد» ! ...خدا همه را به راست هدایت کند ان شا الله !
خلاصه اینکه کتاب مورد بحث کتاب خوبی ست اما بی شک کتاب متفاوتی نیست . کتابی که از خواندش لذت می برید اما قرار نیست حیرانتان کند.به عبارت دیگر با یک شاهکار طرف نیستید اما وقت تان را هم هدر نمی دهید . مسلما «کافه پیانو» مال همین امروز است . اثری که برای زمان خودش نوشته شده است و قرار است بیشترین اثرگذاری اش را همین امروز داشته باشد ولی همه این ها دلیل نمی شود که اثر بدی باشد .
و البته به نظر من ویراستاری کتاب هم می توانست بهتر باشد . جملاتی مثل «مقنعه اش را می کند» به جای « مقتعه اش را در می آورد » و ... هارمونی لحن را در اثر دچار خدشه می کند .
کافه پیانو – فرهاد جعفری – نشر چشمه – چاپ پنجم تابستان 1387 - 266 صفحه – قیمت 3800 تومان
_____________________

-همه افتادگان : وقتی صحبت از ساموئل بکت می شود احساس می کنیم که الان قرار است یک متن کاملا متفاوت – از لحاظ نوشتاری و معنایی – حمله کند به ذهن و روح مان و کلی کلنجار برویم تا ببنیم سر از چه ناکجا و چه بسا هیچ کجایی در می آوریم ! «همه افتادگان» اما ، این گونه نیست. روایت این نمایشنامه رادیویی ساده و سرراست است اما مثل همه آثار بکت به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار و البته سیاه نیز هست . شخصیتهای محوری روایت زن ومردی سالخورده اند که مرگ را ذره ذره فرو می دهند اما زندگی ،بازیگوشانه و لجبازانه، رهایشان نمی کند .مرگی که انگار از تک تک سلولهای این دو بیرون می چکد و همه دنیا را سیاه می کند. اجرای درخشان بکت از این وضعیت ، در تک تک کلمات و جملات سربرمی کشد و موقعیتی تلخ را در همراهی با طنزی گزنده بازمی نمایاند .گذشته از این نگاه ویژه نویسنده به مذهب – به خصوص قشری گرایی در مذهب – در کاراکتر زن جوانی به نام «دوشیزه فیت» بسیار قابل تامل است . در کنار همه اینها پایان بندی فوق العاده روایت و گره گشایی حیران کننده آن سبب می شود که یکبار دیگر این کتاب کوچک را مرور کنید تا به نکات دور مانده از چشم تان با دقت بیشتری توجه کنید . ترجمه کتاب نیز بسیار روان و همراهی کننده است. خواندن این کتاب کوچک به شدت توصیه می شود .
همه افتادگان - ساموئل بکت – ترجمه مراد فرهادپور / مهدی نوید – نشر نی – چاپ اول 1386 – 79 صفحه – 1000 تومان
____________________

-یک بعد از ظهر با ادگار آل پو : بعضی وقتها یک اثر ان قدر جذاب و خواندنی ست که حتی یک ترجمه نه چندان خوب هم نمی تواند شما را از خواندن آن منصرف کند !... کتاب مورد بحث مجموعهای از چند داتسان کوتاه ادگار آلن پو است با همان سبک درخشان ورویایی . اما متاسفانه ترجمه اثر شانه به شانه درخشش آثار نیست . یک مثال خیلی کوچک :
«در واقع ،در خصوص هر موضوع مورد توجه ، پیچیده ترین علم آکادمی ، هیچ گاه اشتباهی از لیژیا ندیدم .»
پر واضح است که مترجم به سراغ ترجمه لفظ به لفظ رفته است نه بازآفرینی متن . در بسیاری از فصول داستان با جملات تو در تویی مواجه می شویم که اسباب سردرگمی مخاطب است . این جملات مشخصه سبکی «پو» نیستند بلکه برخاسته از نحو جملات انگلیسی هستند و به راحتی با دو سه تقطیع خواندنی تر می شوند . حتی اگر به عنوان یک مشخصه سبکی به این جملات نگاه کنیم ، تفاوت نحو انگلیسی و فارسی سبب می شود که به بازآفرینی دیگرباره متن بیاندیشیم ؛ به گونه ای که همان لابیرنت زبانی را ایجاد کند اما در گستره نحو زبان فارسی .
از این نکته که بگذریم فضای گوتیک آثار «پو» در این داستان های کوتاه به طعمهای آشنایی آغشته می شود : زندگی پس از مرگ و ادامه زندگی در کالبدی دیگر ونیز دنیای مردگان که همه از فضاهای مورد علاقه او هستند . طنز درخشان پو در «چند کلمه با مومیایی» بازیگوشانه تمدن و مظاهر آن را هدف می گیرد و در «تابلوی بیضی» - یا به عبارت بهتر «تابلوی بیضوی» - با تمرکز بر خیالپردازی افراطی هنرمندانه و گریز از دنیای واقعی ، به یک تراژدی تلخ پهلو می زند .
گذشته از داستان آخر که درخشش سایر داستانهای این مجموعه را ندارد ، باقی داستانها قدرت نویسندگی پو و نیز توان او را در خلق پایان بندی های متفاوت به تماشا می گذارند .
یک بعد از ظهر با ادگار آلن پو – مجمعه داستانهای پو – ترجمه بیتا ملک آرا - نشر شهر خورشید – چاپ دوم 1387 – 116 صفحه – قیمت 2100 تومان
______________________

پنجم اینکه :
یک غزل از خودم با دو تقدیم نامه !
این غزل تقدیم شده است به حسن تقلیلی عزیز. چرا که مصراعی از آن ، دیگر گونه خوانی مصراعی از یکی از غزلهای اوست . حسین عزیز سروده بود : «پرواز در توان پر هر پرنده نیست».
و این غزل تقدیم است به همه کسانی که پشت میله ها مانده اند از باستیل قرن 17 تا گوانتاناموی قرن 21 . اما دوست تر دارم این روزها این شعر را تقدیم کنم به بزرگترین زندان روی زمین : غزه !...و شرمی که بر چهره انسانیت نشسته است ....و انگار نه این کابوس لعنتی تمامی دارد و نه کسی دست می جنباند تا بیدارمان کند !

میله ها

پرواز نیست واژهء ملموس میله ها
این واژه مرده است به قاموس میله ها

ما ، اهل ابرها ، همه پابند مانده ایم
در میهمان نوازی ِمخصوص ِمیله ها !

فرجام پرکشیدن ما پرشکستن است
زاییدهء طبیعت ِمعکوس میله ها

یخ بسته اند عقربه ها ؛ صفر مطلق است
سرمای منجمدگر و مایوس میله ها

در خواب اگر چه هر شبه سوزانده ایم شان
هر صبح ، ما و خیزش ققنوس میله ها !

ترسیده اند از من و تو ؛ بالمان کجاست ؟!
رویای پر زدن شده کابوس میله ها

اما عقاب بودن مان یک خیال بود
مائیم آن قناری مأنوس میله ها

«پرواز در توان پر هر پرنده ایست »
ما نا پرنده ایم ! نه محبوس میله ها !

باید به دست بوسی هفت آسمان رویم
اما دویده ایم به پابوس میله ها

___________________
و عشق آزادی ست !
سیامک

Posted by siamak at 05:30 PM | Comments (56)

November 15, 2008

شنبه - 25 آبان ماه 1387

سلام

اول اینکه : ...

من که نبودم ! ...اما می دانم! ...می دانم ، به آب که می زنی ، دل به دریا می زند استخر !...قد می کشد از دیواره و سر می رود از خودش !... موجی می شود انگار ؛ شتک می زند خون آبی اش بر دیوار !... بعد دست نوازش که می کشی بر سرش ، دلش آرام می گیرد ... پهن می کند خنکایش را روی گرمای تن ات ... قطره قطره روی پیست پوست ات می رقصد ، سپید !... با چرب زبانی ، آواز گوش ماهی ها را می خواند توی گوش ات ، ناقلا !... فکر می کند تو یادت رفته است که او دریا نیست ... استخر کوچکی ست که دلش برای تو تنگ شده ...فقط دلش برای تو تنگ شده ! ... همین ! ...من که نبودم اما ...می دانم !... ماهی که تو باشی قطره قطرهء آبهای جهان عاشق ات می شوند !...بخار می شوند می روند به آسمان ! ....باران می شوند پخش می شوند روی زمین ! .... آبشار می شوند می روند ته دره! ... و همیشه ... همیشهء همیشه... آواز عشق و شادمانی می خوانند توی گوش من ... من که نبودم ... ولی می دانم !

دوم اینکه :

می دانم تاخیرهای من آن قدر زیاد شده است که هیچ پوزشی را بر نمی تابد ...اما سخت سرگرم نوشتن نقد مفصلی بودم برکتاب خانم «پانته آ صفایی» که هر چند نوشتن اش 3 روز وقت گرفت اما جمع آوری منابع و طرح ریزی نوشتن آن فرصت زیادی برد که البته ، لااقل به گمان خودم ، ارزش اش را داشت . به زودی آن را تقدیم تان خواهم کرد . ... به هر حال معذرت می خواهم که این قدر سرک کشیدن ام از این پنجره طول کشید ....

سوم اینکه :

گزارشی از این روزها . لازم به ذکر است اینها را بیشتر برای خودم می نویسم که یادم نرود !... و برای شمایی که شاید دوست داشته باشید بدانید این روزها چرا گاهی دیر به دیر اینجا می نویسم :
- جلسه نقد کتاب مهدی فرجی عزیز با عنوان « زیر چتر تو باران می آید» در سرای اهل قلم برگزار شد و البته جناب دکتر سنگری ، چنان که از یکی دو هفته قبل از مراسم اعلام کرده بودند ، متاسفانه نتوانستند تشریف بیاورند و قرار بود آقای اسماعیل امینی حضور پیدا کنند که باز هم متاسفانه تر (!) علی رغم این که قول حضور داده بودند ، به علت حضور در جلسه ای دیگر در جلسه حضور نیافتند و دست ما و دوستان در پوست گردو ماند . به هر حال پا پرچانگی حقیر و همراهی خانم دکتر عباسلو کار پیش رفت و اتفاقا جلسه شلوغ و دلچسبی هم شد به لطف شعرهای خوب مهدی فرجی و همراهی دوستان . باز هم تاکید می کنم استقبال مخاطبین از چنین جلساتی می تواند به پویایی بیشتر این جلسات بیانجامد چنان که پر شدن صندلیهای کافه تریای سرای اهل قلم و حضور مهربانانه دوستان در روز برگزاری این جلسه نقد ، سبب دلگرمی مسوولان برگزاری و جدی تر گرفته شدن این روال شد. هم چنین حضور مهربانانه و شاگردنوازانه دکتر محمد رضا ترکی و استاد محمد سلمانی دلپذیر ترین خاطره این روز بود و شرمسار محبت شان هستم . (گزارشی از جلسه در اینجا)
از آنجا که حقیر تنها به عنوان مدعو در این جلسات حضور دارم در جریان برنامه های آتی این نشست ها نیستم ولی می توانید از طریق وبلاگ سرای اهل قلم اخبار مربوطه را پیگیری کنید و اگر پیشنهادی دارید به خانم دکتر عباسلو اطلاع دهید .

- یادداشتی نوشتم بر کتاب « خلسه در خون» مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان کرمانشاه ، که برای دوستان نازنینم اصغر عظیمی مهر و آقای عزتی فرستادم و امیدوارم به کار آید .

- جلسه خانه ترانه مازندران در تاریخ 2 آبان برگزار شد و مهربانمی دوستان سبب شد تا همراه با مهدی موسوی میرکلایی عزیزدر مورد ویژگی های ترانه امروز حرف بزنیم و البته مهم تر از آن از ترانه های شاعران و ترانه سرایان مازندرانی لذت ببریم . جلسات خانه ترانه مازندران ،که در محل حوزه هنری استان برگزار می شود ، جلسات پررونق ماهیانه ای ست که دوستان هم دیار که علاقه مند به شعر و ترانه اند ، می توانند از آن استفاده خوبی داشته باشند .

- روز سه شنبه ( 28/ 8/87 ) ساعت 15 در محل سالن اجتماعات کتابخانه عمومی آمل ، جلسه نقد کتاب « عطر تند نارنج » به بهانه هفته کتاب و نیز چاپ دوم این مجموعه برگزار می شود . از کلیه دوستان ، به خصوص علاقه مندان هم دیار شعر ، دعوت می کنم که حقیر را سرافراز کنند . در ضمن دوستان می توانند مهربانی خود را افزون کنند و نظرات خود را در باب کتاب در جلسه مذکور ارائه کنند . لازم به ذکر است که این جلسات قرار است به شکل سلسله نشست های نقد کتاب ادامه یابد و تنها ، به پیشنهاد مهربانانه برگزارکنندگان ، نقطه شروع آن کتاب مورد بحث است.

- آخر هم اینکه ، چنانکه در بند قبل گفتم ، چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» به بازار نشر آمد و کماکان از طریق «پخش ققنوس» عرضه می شود و دوستان می توانند از طریق کتاب فروشی های معتبر به آن دست یابی داشته باشند . از آنجا که حقیر تعداد کتاب زیادی در اختیار ندارم دوستانی که تمایل به سفارش چند کتاب دارند و امکان دسترسی برایشان وجود ندارد ، مثلا برای انجمن های ادبی یا مواردی از این دست ، لطف کنند و تعداد درخواستی را برای من ایمیل کنند تا از طریق ناشر برای فرستادن آن اقدام کنم . در مازندران نیز این کتاب فعلا از طریق شهر کتاب آمل به فروش می رسد و به زودی ، طی همین یک دو هفته ، در شهر کتاب های ساری و بابل و بابلسر و بهشهر نیز قابل تهیه خواهد بود .

چهارم اینکه :
خوب ! ... امروز زیاد از خودم نوشتم و معذرت می خواهم...بپردازیم به معرفی 2 کتاب :

- عصر پایان معجزات : ( لینک مطلب در اعتماد ملی )

اسطوره يكي از دلنشين‌ترين مباحث هنر است. دنياي فراواقعي اسطوره‌ها و رمزهاي گشوده و ناگشوده فراوان در اين حيطه، فضايي جذاب فراهم مي‌آورند تا هم هنرمند براي توجه به آنها مجاب شود و هم مخاطب. اسطوره نيز مثل هر ابزار ديگري در شعر با رويكردهاي مختلفي به كار گرفته مي‌شود و همين رويكردهاست كه سبب مي‌شود ارزش هنري كار تعيين شود. گاه شاعر تنها روايت اسطوره‌اي مورد بحث را بدون هيچ دخل و تصرفي به شعر مي‌كشد. بنابراين با كمترين كشف شاعرانه‌اي، تنها با يك <نگاه مصرفي به اسطوره> مواجهيم. در برخي آثار ديگر شاعر با الهام گرفتن از اسطوره و ايجاد فضاسازي در شعر، يك <زنجيره تداعي> خلق مي‌كند كه ما را به اسطوره ارجاع مي‌دهد. هرچه در اين شعرها با مكاشفه و واكاوي بيشتر اسطوره طرف باشيم و تداعي‌ها هوشمندانه‌تر و پردامنه‌تر باشند، شعر نيز قدرتمندتر خواهد شد و گاهي نيز شاعر به <ديگرگونه‌خواني يا حتي وارونه‌خواني يك اسطوره> تمايل دارد. به عبارت بهتر، شاعر با دخل و تصرف در يك روايت اسطوره‌اي سعي مي‌كند نگاهي تازه ايجاد كند و تلنگري جدي به مخاطب بزند. اين دست از اشعار كه معمولا‌ رويكردي اعتراضي نيز دارند، مي‌توانند فضاي بيشتري را براي خلا‌قيت ايجاد كنند تا در نتيجه تاثيرگذاري بيشتري داشته باشند.
مجموعه اخير حميدرضا شكارسري از روش اخير سود برده است. كتاب مشتمل بر 18 شعر كوتاه است كه به شكل دوزبانه و با طراحي‌هاي جداگانه براي هر شعر منتشر شده است. در نگاه نخست رويكرد شاعر در ديگرگونه‌خواني و وارونه‌خواني اساطير كاملا‌ به چشم مي‌آيد. اين وارونه‌خواني معمولا‌ به ايجاد طنز در شعر نيز منجر شده است؛ طنزي تلخ و تاثيرگذار كه غالبا توانسته در خدمت شعر درآيد. مثلا‌ در وارونه‌خواني داستان يعقوب پيامبر مي‌خوانيم:
پيراهن معطر
در اعماق پستو
پنهان مي‌كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه مي‌افتد
از بهترين چشم‌پزشك شهر برايش وقت گرفته‌اند.

و يا حتي تلخ‌تر از اين در روايت اسماعيل:
اين فرشته گريان مقصر نيست
ترافيك كور غروب
گوسفند را به تاخير انداخته است
و كارد
سنگ را
بريده است
آنگونه كه گلوي نازك تو را...

آشكار است كه اشعار داراي لحني معترض‌اند و اين اعتراض بيشتر عليه مدرنيته و جوانب آن، رفتار انسان امروز و فراموش كردن دين به مثابه راه رستگاري است. اتفاقا عنوان مجموعه و رويكرد شاعر به اسطوره‌هاي ديني و بازخواني‌شان در جهان معاصر، ما را به خوبي با فضاي انديشگي شاعر آشنا مي‌كند. او به جوهره دين به‌عنوان كلا‌ن‌روايتي فراموش‌شده نظر دارد و سعي مي‌كند با فراخواني اسطوره‌هاي ديني به جهان امروز و خلق دوباره‌شان در اين فضاي ماشيني، استحاله آنها و حتي وارونه‌شدن‌شان را غمگنانه و البته به شكلي طنازگونه به نقد بكشد. ‌
شاعر از آدم ابولبشر مي‌آغازد و همين‌طور به ترتيب نوح، صالح، ابراهيم، ايوب، اسماعيل، يعقوب، يوسف، موسي، خضر، داوود، دانيال، سليمان، يونس، جرجيس، مسيح، اصحاب كهف و قرآن را - به‌عنوان يك مجاز، بدل از حضرت ختمي مرتبت<ص> - در دنياي پرشتاب و ظاهربين و آلوده كنوني با نگاهي تازه واكاوي مي‌كند.
گذشته از بحث‌هاي محتوايي، با مصاحبه آغازين كتاب كه در برگيرنده نظرات تئوريك شاعر هم هست، در اين يك مورد موافق نيستم كه شعرهاي كتاب از فرم گريزانند. شايد «از فرم‌هاي رايج گريزان باشند» - كه البته اين <رواج> هم خود جاي بحث دارد- اما معتقدم اگر غرض از فرم، هماهنگي ‌هارمونيك اجزاي شعر باشد نه صرفا برخي شيوه‌هاي فرميك مثل تكرار و شيوه تقطيع و امثالهم، آنگاه اتفاقا هم كليت اشعار اين مجموعه و هم تك‌تك آنها به واسطه به‌كارگيري كلا‌ن روايتي به نام اسطوره و نگاه ويژه به آن داراي ساختار و ‌هارموني دروني خواهد بود. به عبارت بهتر، در اين كتاب ما اجراي فرمي نمي‌بينيم اما شعر فاقد فرم نيست. ‌
شعر معطوف به خلق تفاوت و شگفتي در درونمايه است و قرار نيست كه در رويه فرمي خود به خلق ديگرگونه‌نويسي بپردازد و اتفاقا به همين دليل نيز جذاب‌تر است:
دماوند از دور پيداست
پرواز من اما
به نوك همين آسمان‌خراش نزديك
ختم مي‌شود
امان از اين فرش‌هاي ماشيني!

نكته مهم ديگر اين است كه شاعر خويش را از اجتماع جدا نمي‌كند و در نقش يك مصلح بركنار از خطا به نقد جامعه دست نمي‌يازد، بلكه خود را يكي از ميلياردها انسان اين دنياي خاكي، اسير همين كژفهمي‌ها مي‌داند و بنابراين در بسياري از آثار، شعر از زبان راوي اول‌شخص بيان مي‌شود:
عبدالباسط دچار افسردگي شد
آنقدر كه تنها بر رف نشست
عبدالباسط آسم گرفت
آنقدر كه خاك خورد
عبدالباسط سكته كرده
دارد
مي‌ميرد
و ما شماره اورژانس را به ياد نمي‌آوريم...

اين مهم سبب مي‌شود كه مخاطب به همراهي بيشتري برسد و در موضوعي چنين دشوار، شاعر از لبه تيغ بگذرد و به ورطه شعارزدگي نيفتد و شعر از منبر وعظ و خطابه پايين بيايد و نكته آخر اينكه هر گاه شاعر علا‌وه بر برخورد دو كلا‌ن‌روايت اسطوره ديني و جهان معاصر، با استفاده از پل‌هاي تصويري يا واژگاني، كلا‌ن‌روايت اسطوره يا افسانه‌اي ديگري را به شعر افزوده، حاصل كار فوق‌العاده شده است. بهترين نمونه اين اتفاق شعر زيباي زير است:
تحمل نهنگ هم حدي دارد
اين همه دروغ هر معده‌اي را سوراخ مي‌كند
بالا‌ مي‌آورد
پينوكيو و دماغش را
و به اعماق اقيانوس مي‌گريزد
حالا‌ از آن همه كدو بر ساحل
پيرمرد هيچ سهمي ندارد
و مگر مي‌توان با شكم گرسنه دعا كرد
پسري از اين هيزم بي‌معرفت سبز شود؟!

اين شعر، برخورد فوق‌العاده‌اي است بين دو اسطوره «يونس نبي» و «پينوكيو» كه بلعيده شدن توسط نهنگ، مفصل ارتباطي اين دو روايت است. از سوي ديگر همان بازخواني اعتراضي اجتماع معاصر نيز در شعر حضور دارد. شعر پر است از تداعي‌هاي متقاطع: نهنگ و اقيانوس با دو خوانش در دو روايت، دروغ، پينوكيو و دماغش، پيرمرد، پسر و هيزم از روايت پينوكيو و كدو بر ساحل، گرسنگي، دعا كردن و سبز شدن از اسطوره يونس(ع) اين همه تداعي در شعر، طيف رنگارنگ زيبايي ايجاد مي‌كند و در كنار اعتراض اجتماعي شعر به معجوني دلپذير بدل مي‌شود.
چنانكه گفته شد، اسطوره و نگاه نو به آن مهم‌ترين ويژگي كتاب «عصر پايان معجزات» است كه درهم‌آميزي فضاي امروزي با اين اسطوره‌ها به اين خوانش نو منجر شده است.

عصر پایان معجزات - حمیدرضا شکارسری- انتشارات هنر رسانه ارديبهشت - چاپ اول - 1387
__________________
نمایش های خوش آیند (جلد دوم) : جلد اول این کتاب برنادر شا را در پست قبلی معرفی کردم . چنان که آنجا هم گفتم طنز شا به نظر من یکی از درخشان ترین نمونه های طنز ادبی ست . در کتاب حاضر دو نمایشنامه وجود دارد : «نمی شود پیش بینی کرد» مثل نمایشنامه نخست کتاب اول چالشی ست در مفهوم عشق . اما جذابیت کار در این است که یکی از موضوعات محوری دیگر نمایشنامه «فمینیسم افراطی» و جریانهای مطلق گرایانه «زن مدار» است و نویسنده انتقادی زیرکانه و عمل گرایانه نسبت به این نوع نگاه افراطی دارد. نویسنده به خوبی نشان می دهد که برخی عقاید جنجالی در ورطه عمل چقدر دچار چالش می شوند و طبیعی ترین حسهای بشری به سادگی اندیشگی مجرد را تحت تاثیر قرار می دهند. روانشناسی دقیق کاراکترها و گفتگوهای نغز و حساب شده از دیگر مشخصه های این نمایشنامه است :
ولنتاین : .... هیچ می دانید در سرتاسر این قرن دلیل پیشرفت و تکامل توپ خانه و ادوات جنگی چه بوده ؟ جنگ مداوم سازنده توپ با سازنده ضد توپ . شما یک کشتی جنگی می سازید که در مقابل مخرب ترین نوع توپ مقاومت کند ؛دیگری توپی فوق تصور شما می سازد و کشتی شما را غرق می کند . شما کشتی سنگین تری می سازید که در مقابل توپ جدید مقاومت می کند . رقیب شما توپ سنگین تری می سازد و باز هم کشتی شما را غرق می کند . خوب ، جنگ یا دوئل میان زن ومرد هم چیزی مشابه این است ..... دختر قدیم برای مصون ماندن از حیله و مکر مرد ، نوعی آموزش کهنه و منسوخ دید . خوب ، نتیجه را می دانید : مرد قدیمی بالاخره دختر را اغوا کرد . مادر قدیمی تصمیم گرفت از دخترش بهطرز موثرتری حفاظت کند – سپر بسیرا قوی تری برای دخترش پیدا کند که مرد قدیمی نتواند در او نفوذ کند . پس به دخترش آموزش علمی داد : طرح شما . این طرح برای مرد قدیمی بسیار گران تمام شد . مرد آن ر اناعادلانه یافت و کوشید ، با آه وناله ، آن را به عنوان طرحی مخالف سرشت زن دفع کند . اما نتیجه ای نگرفت . پس مجبور شد نقشه قدیمی را عوض کند – منظور زانو زدن و شوگند خوردن به عشق و شرف و فرمان برداری و غیره است .
خانم کلندن : ببخشید این کار را زن کرد .
ولنتاین : راستی ؟ شاید حق با شما باشد . بله البته همین طور است . خوب ، مرد چه کار کرد ؟ درست همان کاری را که یک سرباز توپچی می کند : اسلحه ای قویتر از اسلحه زن به دست آورد . خودش را با تعلیمات علمی وفق داد و در جنگ پیروز شد ، درست همانگونه که در جنگ قدیمی بر او پیروز می شد . من قبل از بیست وسه سالگی یاد گرفتم که چگونه زن مدافع حقوق زن را فریب دهم . این ها را سالها قبل دریافتم . ملاحظه می کنید متد من کاملا مدرن است .
خانم کلندن ] با نفرتی ملایم[ شکی نیست !
ولنتاین : اما درست به همین دلیل این روش من در مورد یک نوع به خصوص از دختران کاربرد ندارد .
خانم کلندن : بفرمایید چه نوع ؟
ولنتاین : دختر کاملا فناتیک و قدیمی . اگر شما گلوریا را به روش کاملا قدیمی تربیت کرده بودید ، مجبور می شدم به جای این که در عرض 18 دقیقه او ر ارام کنم ، 18 ماه وقت صرف کنم . بله خانم کلندن ، «تعلیمات عالیه زن» طفلکی گلوریا را درست وحسابی به دام انداخت و این شما بودید که به او تلقین کردید به مطالب «تعلیمات عالیه زن» اعتیاد پیدا کند ....
نمایشنامه دوم کتاب با عنوان «اسلحه و انسان» نیز چالشی عاشقانه است اما این بار مضحکه ای از عشق شوالیه ای و البته همراه با نیش و کنایه های سیاسی در مورد سویس و صربستان و روسیه و ... !
خلاصه این که کماکان برنارد شا توصیه می شود اکیدا ! ...در ضمن ترجمه هم کماکان عالی ست !

نمایش های خوش آیند – جلد دوم – برنارد شا – برگردان : محمود محرر خمامی - نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول 1383 – 227 صفحه – 2200 تومان
_______________________
پنجم اینکه :

یک غزل از قدیم ندیم های خودم ! در ادامه روند گذاشت غزلهایی که برایتان ننوشته بودم .نظرتان برایم مهم است چون شاید بخواهم اینها را هم چاپ کنم . آن روزها در این غزل کمی به کارکرد متفاوت یک ردیف بلند نظر داشتم . استفاده از لحن های گوناگون شاید ، با تاکید روی واژگان مختلف در هنگام خوانش که در نوشتن با Bold کردن شان مشخص تر شده است . تجربه ای بود اما نمی دانم چرا این تجربه را در این غزل دوست دارم !...همین طور الکی !! :

برای از تو نوشتن...


«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است

غم کرد زیر آب سرم را و در ته ِ
دریا ، برای از تو نوشتن هوا کم است

من از شب و ستاره وصحرا نوشته ام
اما برای از تو نوشتن هوا کم است

دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت
حالا برای از تو نوشتن هوا کم است

گیرم که قیس باشم اتاقم جنونکده
لیلا ! برای از تو نوشتن ...هوا...
کم ...
است !

دیوار واژه دور خودم می کشم ، بلند :
«حاشا ! برای از تو نوشتن هوا کم است !»

من بی نفس به کوچه عشق ات رسیده ام
آیا برای از تو نوشتن هوا کم است ؟!

دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟!
زیبا ! برای از تو نوشتن هوا ....
بس است !


* وامی از استاد بهمنی
________________________________
هوای عاشقانه هایتان معطر از شکوفه های بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 06:27 PM | Comments (61)

October 14, 2008

سه شنبه - 23 مهر ماه 1387

سلام

اول اینکه :

... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم نرمک دست می افشانی با زیر و بم نت ها تا کوبش پایت رستاخیز هزار ستاره باشد برآسمان شب . دلدل می کند ماه که نور را بر کجای صحنه بتاباند !...آنجا که از موج موج بازوان مهتابی ات ، دریا شرمگینانه پاپس می کشد ...یا آنجا که شب در نفسی عمیق ، لا به لای شلال گیسوان تو ، شب بوهای اساطیری را به یاد می آورد و تازه می شود ... یا شاید هم زمین را که نبض زندگی اش با تپش تند قلب تو تنظیم می کند و گر می گیرد از این همه هیجان ! ... تو می رقصی و جهان گرداگرد تو چرخ می زند ... من نگاه می کنم به جهان و.... رقص تو را می بینم !
_________________________
دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- در ادامه نقدنویسی برای شعر جوان در مجله شعر ، مروری بر شعرهای مهدی جهاندار را را در شماره اخیر مجله شعر ( شماره 60) نوشته ام که مسلما نظر دوستان راهنمای حقیر خواهد بود .
- یکی دو نقد و یادداشت دیگر هم هست که هنوز منتشر نشده است . خبرش را می دهم همین روزها .
- روز پنجشنبه 2 آبان 1387 ساعت 4 بعدازظهردر محل سالن کنفرانس حوزه هنری ساری ، جلسه ماهانه خانه ترانه مازندران برگزار می شود . لطف دوستان چون همیشه شامل حال من شده است و قرار است در مورد ترانه امروز با هم حرف بزنیم . دیدار دوستان موجب نهایت سرفرازی ست .
- جلسه نقد و بررسی اشعار مهدی فرجی شاعر جوان و توانای کاشانی ، با تاکید ویژه بر کتاب اخیر او « زیر چتر تو باران می آید » ، در تاریخ 11 آبان ماه 1387 از ساعت 6-4 بعد از ظهر در سرای اهل قلم با حضور آقای دکتر سنگری ، خانم دکتر عباسلو و این کمترین برگزار خواهد شد. جلسات نقد سرای اهل قلم ، نشستهای صمیمی و پرباری ست . مسلما حضور مهربانانه دوستان اسباب رونق افزونتر و دلگرمی برگزارکنندگان خواهد بود .
آدرس سرای اهل قلم : (خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، کوچه خواجه نصیر، شماره 10)
_________________________
سوم اینکه :
سرکار خانم هوروش نوابی دفتر شعری جدید برای طیف سنی کودک و نوجوان منتشر کرده اند که در کنار توجه به موضوعاتی چون طبیعت ، اخلاق ، مقولات خداشناسی و ... رویکرد آموزشی آشکاری نیز دارد . نام این کتاب «یک نقطه رنگین» است . در ضمن طرح جلد کتاب نیز از دوست گرامی ام آقای مصطفی کارگر است .

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG

آدرس تهیه کتاب : میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
_________________________
چهارم اینکه :

برسیم به کتابهای امروز :

- بادها خواهران من اند : شعر جوان افغانستان نیز مثل شعر جوان ایران ، پرورنده استعدادهای خوبی در عرصه های گوناگون و به خصوص شعر کلاسیک و باز هم به شکل ویژه تر غزل بوده است . هر چند به دلایل گوناگون حضور آقایان در این عرصه پررنگ تر و مستمرتر بوده است . حقیقت این است که حضور درخشان بانوان شاعر ، خیلی زود در پیچ و تابهای زندگی رنگ می بازد و بارها این دریغ را داشته ایم که فلان بانوی شاعر که طعم شعرهاش را هنوز به یاد داریم ، دست از شعر کشیده است ودیگر خبری از او نیست . گفتم که این ریشه در خیلی چیزها دارد و نمی شود تنها با تکیه بر جامعه مردسالارانه و شعارهای کلیشه ای و دهان پرکنی از این قبیل به ریشه یابی آن پرداخت و بی شک بررسی این عوامل در حوصله این مقال نیست . در واقع نوشتن این مقدمه برای طرح یک سوال و یک هشدار بود . هشدار این که چرا ما بانوان شاعرمان را این قدر زود و حتی گاه در اوج پختگی و شاعرانگی از کف می دهیم و نیمی از شاعرانگی ها و حسهای اجتماع خود را فرو می نهیم .
محبوبه ابراهیمی اما ، به نظر می رسد بر آن است که راه خود را ادامه دهد . هر چند دفتر شعرهای «بادها خواهرانم من اند» در بردارنده شعرهای خیلی جدیدی نیستند و بیشتر این شعرها را مخاطبان پیگیر غزل امروز اینجا وآنجا در مجلات ادبی و وبلاگهای و سایتهای گوناگون و علی الخصوص وبلاگ خود خانم ابراهیمی خوانده اند ، اما به هر حال نفس انتشار کتاب این نوید را می دهد که کار شعر یکسره رها شده نیست و شاعر هنوز دغدغه شعر را به همراه دارد . شاید در این میان همراهی با همسری شاعر و خونگرم چون سید ضیا قاسمی ، کم تاثیر نباشد .
گذشته از این مطالب حاشیه ای – که گاه چنان که گفتم ،مهمتر از متن هم می شود ! - در این دفتر شعر کم حجم ، با غزلها و چند شعر سپید از شاعر جوان مان روبرو می شویم . شعرهایی که دو خصوصیت عمده در دل خود دارند : صمیمیت و زنانگی .
«زنانگی » یک عبارت کلیشه ای در نقد شعر بانوان است . هر منتقدی دوست دارد وجه زنانه زن را در شعرهای بانوان شاعر ببیند و پررنگ کند . اما هیچکس به جنبه مردانه شعر مردان کاری ندارد !! این نکته به همان کلیشه گرایی در نقد برمی گردد . از سوی دیگر همین کلیشه سبب شده است که بانوان شاعر نیز به دم دست ترین شیوه ها و گاه - در مورد متشاعران - حتی به سخیف ترین روش به سراغ این زنانگی در شعر بروند که نمونه آوردن تنها اسباب تطویل می شود و مخاطبان شعر بی شک در ذهن خود نمونه های بسیاری سراغ دارند .
اما آن چه ، علی رغم توضیح فوق ، سبب می شود که بر « زنانگی» شعر ابراهیمی تاکید کنم نوع خاص این نگاه و نیز صداقت موجود در آن است . به عبارت بهتر شعر ابراهیمی مهربانی و عاطفه زنانه را نسبت به همه چیز ، در کنار یک نوع مادرانگی پنهان نسبت به کل موجودات در خود دارد . در برخی شعرها این نگاه خیلی زیرپوستی ست . مثلا در این شعر که برای وطن دردکشیده شاعر نوشته شده است ، شما نوعی حس مادرانه و نوازش گرانه حس می کنید . انگار که مادری برای فرزندش دل می سوزاند :

دوباره تلویزیونها تو را نشان دادند
و صبح مردم خوشبخت را تکان دادند
تورا ، سیاهترین روزگار آدم را
نشان مردم آسوده جهان دادند
مهم نبوده که بر تو چگونه صبح شده
پرنده هات چرا دسته دسته جان دادند ؟
فرشته های نگهبان شانه های زمین
دوباره بال زدن یاد کودکان دادند
دوباره خون به دل مردم جهان پاشید
دوباره تلویزیون ها تو را نشان دادند

به گمانم نمی شود این شعر را جز با صدایی زنانه تصور کرد ! این نکته نه به واژه مشخصی بر می گردد و نه به اشاره مشخصی به جنسیت ؛ بلکه برخاسته از حس کلی شعر و جنس کلی واژگان و تصاویر است .
در برخی شعرهای دیگر اشاره به زنانگی آشکارتر است :
....
که تاک
پوست بترکاند
من قد بکشم
تا خوشه خوشه نگور
بپیچد
دور ساق ها
دور بازوهایم

و در برخی کاملا صریح :
صبح می شود و باز کودکی بهانه گیر
خستگی، ملال ،غم ، نان و چایی و پنیر
چشم را نمی شود روی صبح واکنی
صبح چادری به سر ، رفته پشت نان وشیر
صبح رخت های چرک – صبح ، کوه ظرفها
در اتاق کوچکی باز می شوی اسیر ...
این شعر آشکارا بررسی همان علل و عواملی ست که در مقدمه گفتم : دلایل رکود شعر در بانوان شاعر ، غرق شدن در روزمرگی هایی که ...
در خودت فشرده ای ابرهای تیره را
صبح تازه ات بخیر آسمان دور و دیر !
نه ! به دست و پا زدن دل رها نمی شود
یا پرنده شو، بپر ! یا به خانه خو بگیر !

و شاعر با این نهیب راهی تازه می یابد برای کشف شاعرانگی ، برای کشف زندگی :
صبح ، سیب ، صبح ، گل – از دقیقه ها بچین
پیش از آن که بسپری دل به خاک ناگزیر
از گلوی خسته ام زندگی ! غزل بخوان
زیر دست و پای غم ، ای ترانگی نمیر !

این نوع نگاه زنانه در شعر ابراهیمی کاملا قابل ردیابی ست و از «اصرار بر زنانه سرایی» مد روز فاصله نجومی دارد و درست به همین دلیل قابل ستایش و نیز قابل تامل است .
چنان که گفته شد سادگی وصمیمیت در کنار پرهیز از پیچیدگی های تصویری و ابهامهای بی دلیل ، در همین نمونه ها نیز قابل ردگیری ست .
از سوی دیگر ، مثل همه شاعران دور از موطن و به خصوص شاعران افغان این سالها ، آوارگی در کنار توجه عاشقانه به وطن مضمون پربسامدی در شعر ابراهیمی ست . تنها برای نمونه این طرح را بخوانید :
گذرنامه ات را ببند عزیزم !
جهان در جیب پالتویت
به گلی بیاندیش
که ریشه دارد
در گلدان پلاستیکی !

و البته مضمون دلپذیر همه شاعران : عشق ، البته با همان طعم زنانه :
حالا که کهکشان منی ، ماه مشتری !
ناهید و اشک و آینه دارم ، نمی خری ؟
امشب که گیسوان زمین فاش می شود
بردار از سیاهی شب هام روسری
امشب بیا که بگذرد از سرنوشت ما
شبهای بی ستاره وشبهای بی پری ...

نکته جالب توجه در این شعر – که به اکثر سروده های این دفتر نیز قابلیت تعمیم دارد – توجه به هارمونی واژگانی و فراخوانی کلمات است . به عبارت بهتر هر کلمه توسط کلمه یا کلمات دیگر شعر حمایت می شود و واژگان یکدیگر را در آغوش می کشند . این همراهی ها گاه کاملا آشکار و گاه پنهان است .نگاه کنیم :
در بیت نخست همراهی کهکشان ومشتری و زهره ، اظهر من الشمس است . اما رابطه پنهان تر بین «مشتری» و « می خری» شکل می گیرد و باز کمی پنهان تر بین «زهره» - یا همان ونوس- با زیبایی های زنانه که راوی به آن توجه دارد .
در بیت دوم رابطه «موی سیاه» و «شب سیاه» و نیز رابطه «فاش شدن گیسوان زمین» در شب با «برداشتن روسری» مشخص است اما کنایه پنهان «شبهای من» به غم ها وغصه های راوی ، در شعر ایجاد چندگونگی معنا می کند .
در بیت سوم همان تصویر پررنگ تر می شود و شاعر تاکید می کند که شبهای تاکنون بی ستاره و بی پری بوده است که به ترتیب بر فقدان نور- شادی – و نیز خیال و جادوی کودکانگی اشاره دارد .
از سوی دیگر همراهی «سرنوشت» با «ستاره » - که تداعی ستاره سرنوشت را در خود دارد – و نیز «پری» - که تداعیگر قصه های پریان و خوشبخت شدنهای جادویی ست – هارمونی کلمات را کاملتر می کند.
چنان که می بینید توجه به مضمونها و پرداخت جزء نگرانه شاعرانه در شعر خانم ابراهیمی قابل توجه است .
و البته مثل همیشه می شود پیشنهادهایی به شاعر کرد . پیشنهادهایی که ، باز هم چون همیشه شعر جوان مان ، بیشتر ناشی از سهلگیری شاعر است و معمولا برخاسته از توجه کمتر به زبان :
...و اگر آسمان محال نبود
دل خودش را پرنده تر می کرد
باد بویی غریب می اورد
و خدا از توام خبر می کرد ...

مصراع 4 مثال فوق فصاحت خوبی ندارد . شاعر یا باید می گفت : « وخدا از توام (با)خبر می کرد » یا « و خدا از توام خبر (می داد)» . بماند که تریب « از توام» خودش خیلی روان و صمیمی نیست .
دریاچه ای در تور ماهیگیر می میری
دیوانه ای ! هر روز در زنجیر می میری
در سینه ات می پوسد آخر ماه وماهی ها
آن وقت در لای و لجن درگیر می میری ...

در این غزل خوب باز هم در مصراع چهارم همین سهل انگاری در چینش کلمات دیده می شود . نکته اینجاست که همیشه این ایرادات در شعر جوان ما برخاسته از فعلهای مرکب یا ترکیبات کنایی ست که در شعر دچار استحاله نامناسب می شوند . در مصراع دوم قاعدتا شاعر می خواهد بگوید : « آن وقت در لای ولجن (گیر می کنی) و می میری » یا اینکه « آن وقت ، بالای و لجن درگیر، می میری» که در واقع جمله داخل گیومه قیدی می شود برای فعل مردن . به عبارت بهتر ترکیب « در چیزی درگیر بودن» فصیح نیست و اصولا وجود ندارد ؛ یا باید گفت « با چیزی درگیر بودن» و یا « در چیزی گیر کردن» .
اینها ملانقطی بودن نیست ! بلکه کمک به روان تر شدن شعر است . به عبارت دیگر در شعری که مهمترین ابزارش صمیمیت و لحن نزدیک به گفتار است ، لغزشهای این چنینی سبب ایجاد تصنع و دور شدن مخاطب از حس می شود که به انتقال احساس شاعرانه لطمه می زند یا لااقل آن را دچار وقفه می کند . حال آن که با اندکی توجه کاملا می توان آنها را اصلاح کرد .
خلاصه آن که « بادها خواهران من اند » دفتری دلپذیر است و ایمان دارم که ادامه حرکت شعری خانم ابراهیمی ما را به جهان هایی زیباتر نیز رهنمون خواهد کرد .

بادها خواهران من اند - محبوبه ابراهیمی - انتشارات سوره مهر - چا پ اول 1386 - قیمت : 400 تومان
_____________________

- نمایشهای خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) : طنز مقوله غریبی ست . خیلی وقتها وقتی یک طنز از زبانی به زبان دیگر بر می گردد و از فرهنگی به فرهنگ دیگر نقل مکان می کند ، همه شوخ طبعی خود را از دست می دهد ! به خصوص در مورد طنزهای ملل انگلیسی زبان و باز به ویژه در طنزهای بریتانیایی این نکته بیشتر دیده می شود و بارها شده است که وقتی بریتانیایی ها از خنده روده بر می شوند ، حتی لبخندی کمرنگ هم بر لبان ما نمی نشیند ! این بیشتر برخاسته از همان تفاوتهای فرهنگی ست و کدهایی که برای ما قابل دسترسی نیست .
در کارهای «جرج برنارد شا » اما این دلپذیری و طنز انسانی به شدت قابل ادراک است . طنز شا تکیه بر اندیشه دارد و معمولا بسیار روانشناسانه است . به هیچ وجه درگیر لفاظی نیست و کمتر به بازیهای زبانی یا خصوصیات قومی توجه دارد بلکه بیشتر تکیه به درک عمیق نویسنده از هستی شناسی انسان و رفتارهای انسانی و نیز جهان بینی رندانه او دارد . همین نکته سبب می شود که در سطر سطر کتابهایش بتوانی یک «آفرین» نثار نغزگویی هایش کنی و جملاتش را مثل جمله قصار از بر کنی :
.... خدا شما را رذل و مرا احمق آفرید . به عبارت دیگر ، من از نظر شما احمق ام و شما از نظر من رذل اید . [...] به من نیامده که در خلقت خدا فضولی کنم . تا وقتی شما با همان اخلاق قبلی و بدون هیچ ریا وتزویری ، با همان رذالت ، و با افتخار به آن رذالت و توجیه آن ، به این جا بیایید ، قدمتان روی چشم اما [...] هیچ خوش ام نمی آید که سرم را شیره بمالید و ریاکارانه خودتان را یک کارفرمای نمونه جا بزنید . حال آن که همه این دوز وکلک ها برای این بوده که می خواستید نظر انجمن ولایتی را برای عقد قرارداد جلب کنید . [...] نه ، من دوست دارم انسان با خودش روراست باشد ، ولو آنکه بدذات و شرور باشد . خوب دیگر ، حالا یا کلاه تان را بردارید و بروید ، یا بنشینید و یک دلیل خوب رذیلانه به من ارائه دهید که تمایل شما را به ادامه دوستی با من به ثبوت برساند ...
و یک جمله هم برای شاعران :
.. این کاری ست که همه شعرا می کنند . آن ها با صدای بلند با خودشان حرف می زنند ؛ و دنیا حرفهای آنان را استراق سمع می کند ....
دوست ندارم که با توضیح بیش از حد لذت کشف کتاب را از شما سلب کنم تنها به همین بسنده می کنم که « کاندیدا» به تحلیل عشق و روابط زناشویی تکیه دارد و «مرد سرنوشت» با محور قرار دادن شخصیت ناپلئون ، هجویه ای برای قدرت طلبی ها و جنگ افروزی هاست .
خلاصه که خواندن آثار «شا» به طور کل و این کتاب توصیه می شود . لازم به تاکید است که ترجمه کتاب هم به زیبایی و روانی انجام شده و بر حلاوت کار افزوده است .

نمایش های خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) – برنارد شا – ترجمه محمود محرر خمامی – نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول پاییز 1383 – 1500 تومان

_____________________
پنجم اینکه :
غزلی بخوانید از خودم تقدیم به او که در هر حرکت سرانگشتش جهان را به رقص می کشد !


« سماع »

من با توام ، بغل به بغل، چرخ می زنم
با واژه های مست غزل چرخ می زنم

« بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »
من هم به روی موج عسل چرخ می زنم

هنگامه ای ست ! زلزلت الارض ..چشم تو !
زل می زنم به عمق گسل ؛ چرخ می زنم

هر عشق حاصل عطشی جاودانه است
من تا ابد درون ازل چرخ می زنم

من چرخ می زنم که بمیرند غصه ها
انگار بر مدار زحل چرخ می زنم (1)

با مولوی به شعشعه شمس می رسم
با «کاروان» شیخ اجل چرخ می زنم (2)

هم صوفیانه می زده ام با خود خدا
هم کافرانه دور هبل چرخ می زنم

در کافه ها ، معابد بودا و خانقاه
در سومنات و تاج محل چرخ می زنم

شادی رسالتی ست که بر دوش آدمی ست
پس روی سازمان ملل چرخ می زنم !

دنیا شده عفونت تکرار در سکون
پس تیغ می کشم به دمل ؛ چرخ می زنم

شاید که شیر نیستم اما کلاغ چه ؟!
روباه زادگان دغل ! چرخ می زنم !

[]
تا این کلاغ را برسانی به خانه اش
بانوی من ! درون غزل چرخ می زنم ....


پانوشتها :
(1) در نمادشناسی زحل الهه و نشانه مرگ و نیستی نامیده می شود .
(2) ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود - سعدی
_________________________
زندگی تان رقصان رقصان در آغوش هزار بوسه ناگهان !
سیامک

Posted by siamak at 04:56 PM | Comments (73)

August 18, 2008

دوشنبه - 28 مردادماه 1387

سلام
اول اینکه : ...

از هیاهوی چشمهای تو که دور می شوم ، حس می کنم تازه صدای قناریها و جنبش باد را میان شاخسار درختان می شنوم . رود را می شنوم که در بستر کوه می آید و آواز می خواند . آخر چشمهای تو نمی گذارند صدای هیچ چیز دیگر به گوش من برسد !... انگار به همه چیز چسبیده ای و نام تو در گلوی همه کائنات تکرار می شود . به همین دلیل وقتی دور از توام ، کودکانه به کشف چیزهای تازه می روم .قلوه سنگها را در دستم می گیرم و به سکوتشان گوش می دهم ...علفها را نوازش می کنم و آواز رستن شان را در تک تک آوندهایشان می شنوم...آفتاب را می بوسم و ترانه گرما را مرور می کنم در حرارت بی پایانش ...مثل کودکی که توی پارک سرکوچه شان با هر درخششی ذوق می کند و به دنبالش می دود !...اما خیلی زود ، زودتر از آن چه به تصور درآید ، عین همان کودک ، دلم برای چشمهای تو تنگ می شود ...هراسان نگاه می کنم به آفتاب و علف و سنگها و رود !... به دنبال هیاهوی چشمهای تو می گردم و دلم از این همه صدای خالی از تو هراسان می شود و می ایستد ... لب ورمی چینم و چشم می چرخانم به دنبال نگاه تو ...می دوم و می دوم و بازمی گردم به تو که در شریان هستی جریان داری ...آن وقت قلبم دوباره تپیدن را از سر می گیرد ... و تو دست می کشی بر سر دلم تا آفتاب و علف و رود و سنگها دوباره مهربان شوند ...

*******
دوم اینکه :

کنگره مردمی «میلاد آفتاب» در خمینی شهر با هجده دوره برگزاری ، دیگر اتفاقی تازه در عرصه ادبی کشور محسوب نمی شود اما طراوت و سرزندگی آن ، چنان است که گویی تروتازه ترین اتفاق ادبی کشور رخ داده است .
این که هزاران نفر از مردم یک شهر ، سه روز متوالی آن هم بیش از 7 ساعت آگاهانه پای شعر بنشینند ، چیزی ست که به اعتراف همه شاعران مدعو در هیچ جای ایران مشاهده نمی شود . مهم در این میان اما، لزوم بهره گیری از این تجربه و واکاوی چرایی این حضور چشمگیر است.
حمایت مردمی این جشنواره بی نظیر است آن هم نه فقط در اجرا ، که در همراهی و هم حسی با شاعران و درک عمیق عمومی از شعر . می شود چنین تصور کرد که علاقه مندی مردم به دین سبب شده است که این کنگره شعر آیینی چنین با استقبال مخاطب عام روبرو شود اما به نظر نگارنده حضور شعرهای آزاد و حتی طنز و استقبال عمومی از آنها ، نشانگر این نکته است که سلیقه شعری مردم خمینی شهر چیزی ورای نگاه ویژه به مذهب است . شک نیست که حضور مردم در سالهای نخستین این کنگره می توانست ناشی از همین انگیزه مقدس باشد چنان که امروز نیز وجه غالب اعتبار کنگره میلاد آفتاب ادبیات آیینی و به خصوص ادبیات عاشورایی ست ؛ اما اکنون با گذشت هجده سال ، سلیقه عموم مردم ، به دلیل حضور شاعران مطرح و قدرتمند از سراسر کشور ،چنان فزونی یافته است که نه تنها شعر آیینی خوب را پاس می دارند که اصولا شعر خوب را از بد تمیز می دهند وگاه به نکاتی اشاره می کنند که نگارنده حتی در جلسات تخصصی شعر نیز این ظرافت و شعرشناسی را کمتر دیده ام .هزاران تن متفکرانه با شعرآیینی می گریند، با شعر طنز می خندند و با شعر عاشقانه به سماع می آیند و... همه با هم !
از سوی دیگر اثرات این جشنواره را در کمیت وکیفیت شاعران خمینی شهری به عینه می توان دید . در شهری که همه چیز در ایام کنگره ، رنگ و بوی شعر به خود می گیرد ، احساس می کنی که در هر دم و بازدم شعر تنفس می کنی ، شعر می نوشی ، شعر راه می روی و شعر می پوشی !
چنان که گفته شد شعر آیینی ، به حق ، ستون فقرات کنگره میلاد آفتاب است ، اما حضور طیفهای گوناگون شعر توانسته است بر تنوع نگاه و در نتیجه بالا بردن فرهنگ شعری ساکنین این دیار بیافزاید. هزاران نفر از مردم خمینی شهر ، پیر و جوان ، زن و مرد ، می آیند که شعر بشنوند و شاعر را پاس بدارند . این یعنی شعرهر جا مخاطبش را بیابد ارج می بیند و مردم خمینی شهر با درک شگفت آورشان از شعر ، دلیلی دیگر بر این ادعایند .
کاش مسوولین شهری و استانی و کشوری ، چنین دستاورد بزرگی را پاس بدارند و فارغ از همه چیز ، چون همه مردم ، فقط و فقط به شعر بیاندیشند تا صلابت و سلامتی این چنین در عرصه فرهنگ این دیار و در سایه سار آفتابی نام سالار شهیدان و نیز به برکت مهربانی و صفای مردم خمینی شهر ، استوار باقی بماند . چنین باد. ( این مطلب در روزنامه همشهری چهارشنبه مورخه 30/5/87 تحت عنوان « وقتی شعر بر اریکه می نشیند» منتشر شد.)

دیگر اینکه : سپاس بی پایان خود را تقدیم می کنم به مهربانی بی دریغ آقای امیرخانی ، آقای خندان ،آقای حاجی هاشمی ،آقای صفاریان و... و البته سعید بیابانکی عزیز و آقای خاسته و همه شاعران خوب خمینی شهری و نیز اصفهانی به پاس محبتهای بی شمارشان و زحمتهایی کشیدند .

*******
سوم اینکه :

سلسله مطالب ستون «دنیای مجازی» در صفحه شعر جوان روزناتمه جام جم پنجشنبه ها ادامه دارد :
-نگاهی به وبلاگ و شعرهای جواد زهتاب و شعری از او

*******
چهارم اینکه :

برسیم به بحث کتاب :
-ژاک قضا قدری و ارباب اش: حیران کننده است که نویسنده ای در سالهای پایانی قرن 18 به چنین فرم زیبایی در ارائه روایت دست یابد . دنی دیدرو در اثر کلاسیک اش با استفاده از فرم نگارشی نمایشنامه و با استفاده خارق العاده از فاصله گذاری برشتی – توجه کنید که او سالها قبل از برشت زیسته است ! – به فرمی فوق العاده رسیده است . این حضور گاه و بیگاه نویسنده در متن و سخن گفتن رو در رو با مخاطب چنان ظریف و در خدمت محتوای اثر است که به پویایی هر چه بیشتر متن انجامیده است . همچنین طنز ویرانگر نویسنده که بیشتر حاصل تضادها وقیاسهای معنایی ست به خوبی در ترجمه بازنمایی شده اند . از سوی دیگر درون مایه اثر و تحلیل جبر و اختیار در آن چنان گیرا و استادانه و البته عالمانه است که با پرهیز از هرگونه فلسفه بافی مخاطب را به سرمنزل مقصود می رساند . ناگفته پیداست که ترجمه سرکار خانم مینو مشیری مثل همیشه کم نظیر است .سطرهای پایانی کتاب را بخوانید وطنز اندیشمندانه اش را نظاره کنید :
« ...اما اطمینان دارم در شب موردنظر ژاک پیش خود می گوید : ژاک، اگر آن بالا نوشته باشد که ناموست به باد برود ، می رود ؛ برعکس ، اگر نوشته باشد که ناموست به باد نرود ، هر کاری کنند ، نمی رود ؛ پس بخواب برادر من ...» و خوابش می برد .»

ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو – ترجمه مینو مشیری – انشتارات فرهنگ نشر نو – چاپ اول 1386 – 358 صفحه - قیمت : 6500 تومان
______________
-دیوارها سخن می گویند : ترجمه شعر کار سختی ست و ترجمه ترانه از آن هم سخت تر ! زیرا در ترانه بی پیرایگی کلام سبب می شود که بیشتر عاطفه متن در صمیمیت وسادگی آن و البته حرکتهای زبانی مثل استفاده از عبارات وکنایات مردمی شکل بگیرد . بی شک هیچ یک از اینها در ترجمه به خوبی قابل بازیابی نیست . ترانه های احمد کایا ترانه سرای ملی ترکیه نیز این چنین اند . یغما گلرویی در ترجمه و بازسرایی کم نگذاشته است ؛ حتی سعی کرده است که با سرایشی موزون و قافیه مند و همچنین واژگزینی های مناسب ترانه را در جایگاه خود بنشاند اما چنان که گفتم اصل ترجمه چنین آثاری دشوار و دیریاب است . اتفاقا گاه همین نگاه بازسرا سبب شده است شعری که می توانست با چشم پوشی از وزن و قافیه برجستگی بیشتری داشته باشد در دام فرم گرفتار آید . خلاصه اینکه نمی شود از خواندن آثار ترانه سرایی چنین سترگ چشم پوشید اما گاهی ویژگی ناگزیر ترجمه سبب شده است که بیشتر با یک متن شعاری طرف بشویم :
کسی که تنها برا خلق اش می جنگه
رفیق دوستا ، بلای جون دشمنا !
حیا کنین ! آی ! اونا که حرف دارین ولی ،
در نمیاد از لباتون حتا یک صدا !

و البته درخشش ها را هم نباید از یاد برد . درخشش های برخاست هاز فرم روایی ترانه ها که می توان از این تجربه در ترانه فارسی هم بیش از این سود برد و نیز تصویرپردازیهایی این چنین :
از ماه خندون پرسیدم تو رو
یک دفعه قهر کرد .روشُ برگردوند
از ستاره پرسیدمت اما
زد زیر گریه . بغضشُ ترکوند

دیوارها سخن نمی گویند – احمد کایا – ترجمه یغما گلرویی ، آیدین آقاخانی – انتشارات نگاه – چاپ اول 1386 – 231 صفحه – قیمت : 2500 تومان
__________
-مورچه هایی که پدرم را خوردند : برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در سال 86 کتاب دلچسبی ست . در واقع در میان این همه جشنواره ریز و درشت تنها از طریق خواندن یکی دو تا از آثار برگزیده می توان به سلیقه خوب یا بد برگزارکنندگان پی برد و کتاب علی قانع نشان می دهد که سلیقه هیئت داوران این جایزه ادبی مناسب و قابل اتکاست . نویسنده به خوبی نشان می دهد که قواعد کلاسیک روایت را می شناسد وبه درستی به کار می گیرد وخود را در دغدغه های فرمی بی ربط درگیر نمی کند. یادش می ماند که قرار است داستان بگوید و بنابراین داستان اش را با اتخاذ فرم و زبان مناسب و با پرهیز از پیچیده گویی های فضل فروشانه روایت می کند . از سوی دیگر درون مایه های مناسب و اندیشه جاری در انها به مخاطب می گوید که نویسنده حرفهایی برای گفتن دارند که از قضا معمولا شنیدنی هم هستند . نویسنده به واکاوی شخصیتهایش و نحوه تعاملات انسانی بسیار علاقه مند است و سعی می کند با ایجاد یک گره داستانی و یک موقعیت چالش برانگیز ، شخصیتهایش را به کنش و واکنش وادارد تا در سایه آن ما به عنوان مخاطب به درک بهتری از خود وجامعه خویش ذست یابیم . در کل به نظر من داستان اول و سوم و پنجم و هفتم دلچسب تر بودند . قانع نشان می دهد که می شود به شیوه نوشتن اش اعتماد کرد چون هیچوقت در مقابل متنی مغلق دست خالی ات نمی گذارد .
« ...گفت : خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم وایستادی و پشت مادرت رو گرفتی . نه ...تازه کلی خوشم آمده بود . کیف می کردم از این که پسر سیزده ساله ام روی پاهاش ایستاده و صدای دورگه اش رو تو گلو پیچانده . اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت . اما زدمت . با تمام قدرت . ... می خواستم بعد از این محکمتر بایستی و بلندتر داد بزنی . می خواستم سیلی اول رو خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری .»...

مورچه هایی که پدرم را خوردند – علی قانع – انتشارات ققنوس – چاپ اول 1387 – 111 صفحه – قیمت : 1400 تومان

*******
پنجم اینکه :

یک غزل تازه و کمی متفاوت تر بخوانید از خودم :

کابوس

شاعری در اجاق می افتد
عشق من !... اتفاق می افتد !

نقش کابوسهای تازه من
روی سقف اتاق می افتد :

آبها می روند سربالا
ظلمت از چلچراغ می افتد

گرگ می آید و سگ گله
دارد از واق واق می افتد

عاشق ِ«شهر قصه» در چنگ ِ
گربه های چلاق می افتد

آن عقابی که پرکشید و پرید
عاقبت چون کلاغ می افتد

ماه ماهی شد و به تنگم رفت
ماهی ام در محاق می افتد !

کودکی دست می کشد بر تُنگ ...
... :«گم شو کره الاغ !...می افتد !! »

پشت دستان بچه کلفت دزد
رد کفگیر داغ می افتد

زردی صورت اش یواش یواش
بر درختان باغ می افتد

[]
شعر من مثل بادبادکهاست
شعر ِپرطمطراق می افتد !

***********
شادیانه هایتان مامن هزار کبوتر سرخ بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 05:56 PM | Comments (64)

June 25, 2008

چهارشنبه - 5 تیرماه 1387

سلام

اول اینکه : ....
... وقتی خورشید هر روز برای سلام کردن به تو از پشت کوه بر می خیزد و ماه هر شب برای دیدن صورت ات از افق دامن می کشد ، چگونه می شود که یک امروز باید روز تو باشد ؟!
...وقتی بادهای گم کرده راه ، لا به لای گیسوان تو آرامش می یابند و رودساران خنک کوهپایه های البرز به پابوس تو می آیند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو خواند ؟!
...وقتی گلبرگهای کوچک گل سرخ ، برای نوازش سر انگشتان تو ، پیرهن پاره می کنند و درختان ستبر جنگلی پیش پای تو کِل می کشند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو کرد ؟!
... وقتی ساعت دقیقه هایش را به نام تو کرده و تقویم روی برگ برگ خاطرات آمده و نیامده اش نام تو را رقم زده است ، باید رو به کدام روز کرد که روز تو نباشد ؟!
... نام تو ستایش انسان است و زندگی اوج زنانگی توست وقتی بر چشمهای زمین قدم می گذاری ....

دوم اینکه : روز مادر و زن بر همه زنان ومادران این مرز و بوم مبارک باد ....

سوم اینکه : بپردازیم به کتاب :

- در رویای بابل : آخرین کتابی که از داستانهای براتیگان به فارسی ترجمه شده است . ریچارد براتیگان را به سادگی متن و در عین حال تخیل قوی و نیز نوعی فانتزی در نگارش می شناسیم . در این کتاب نیز این خصوصیات به عینه مشهود است . مهمترین نکته کتاب طنز فوق العاده، در کنار نوعی مسخ شدگی و از خود بیگانگی ست . شخصیت نخست داستان به شدت شبیه شخصیت محوری و همیشگی کتابهای ونه گوت «کیلگور تراوت» است با این تفاوت که او علمی تخیلی نویس بود و این یکی کارآگاهی خصوصی و ورشکسته که در عالم خیالی خودش به بابل می رود و زندگی دیگری در آن مکان دارد . ( از همین خلاصه نیز می توان به نقیضه گی این داستان با داستانی از دافنه دوموریه - ایزولدا - رسید که در آن نیز یکی از شخصیتها دارای دو زندگی در دو زمان گوناگون است که بوسیله یک دارو به این توانایی رسیده است .)
اما نکته مهم اینجاست که شیوه روایت و شخصیت پردازی براتیگان چنان است که به زیبایی می توان دریافت که نویسنده تنها از برخی تداعی ها استفاده می کند برای اینکه مسخ شدگی و پوچی انسان معاصر را به تصویر کشد . از سوی دیگر از لحاظ روانشناختی می توان به این نیز اشاره کرد که شخصیت محوری داستان به نوعی واقعیت گریزی مبتلاست چرا که در دنیای واقعی پیرامونش هیچ کس برای او ارزشی قائل نیست ، کسی دوستش ندارد و هر آن چه می بیند نازیباست . پس برای خود دنیایی دیگرگونه و خیالین آفریده است تا از این جهنم به آن بهشت درونی پناه برد غافل از اینکه غرق شدن در همین بهشت خیالی سبب می شود که دنیای اش روز به روز به جهنم شباهت بیشتری پیدا کند . می شود به نکات دیگری نیز در کتاب توجه کرد : مثلا استفاده خلاقانه از ژانر پلیسی آن هم در حالی که بیشتر یک نقیضه سازی این ژانر مد نظر بوده است و اصولا قاتل و مقتول و کارآگاه آن قدر مسخ شده اند که همه چیز شکل یک شوخی سیاه را به خود گرفته است . یا مثلا می شود به کلمه «بابل» و بعد اسطوره شناختی اش توجه کرد و به این نتیجه رسید که نویسنده به دوران شکوه بابل دلبسته است ، آن گاه که «همزبانی» مردم سبب شده بود که حتی دعوی رسیدن به آسمان کنند و همه چیز آن تمدن از هم فرو پاشید آنگاه که دچار « ناهمزبانی » و «بلبله بابلی» شدند. خلاصه اینکه کتاب قابلیت تاویل خوبی دارد و ارزش خواندن بسیار ....در ضمن ترجمه آقای یزدانجو نیز مثل همیشه روان و موفق است ...

... از آن جا نگاهی به تبهکار دست بسته روی کفی انداختم . همان جا دراز کشیده و به سقف زل زده بود . امروز روز خوبی برای او نبود . تبهکاری که روی صندلی نشسته بود قیافه اش طوری بود که انگار با بند تنبان باز وسط گشت و گذار با یک عده راهبه گیرش انداخته اند . تبهکار سومی هم کنار او کف اتاق درازکش افتاده بود. انگار شرکت برق به خاطر عدم پرداخت صورت حساب ، چراغهای طرف را خاموش کرده بود . به گمان ام به هوش که می آمد درباره دنبال کردن حرفه تبهکاری خوب فکر می کرد ، مگر اینکه از کف پزشکی قانونی خوابیدن خوش اش می آمد ....

در رویای بابل – ریچارد براتیگان – ترجمه پیام یزدانجو – نشر چشمه – چاپ اول زمستان 86 - 238 صفحه – 3400 تومان

*****************************
- قصه های قر و قاطی 2 : یادتان می آید یکی دوماه قبل قصه های قروقاطی 1 را معرفی کردم ؟...اگر نه اینجا را در «پیاده رو» بخوانید !...جلد دوم این کتاب شیرین اثر خولیو کورتاسار همان طنز زیبا را با همان «خُلخُلی» های دوست داشتنی دارد . در واقع اینجا دنیای خلخلی هاست و بیشتر ماجراها در مورد آنها اتفاق می افتد هرچند نامی از آنها برده نمی شود و بر خلاف کتاب نخست که بیشتر مربوط به تعامل سه موجود این دنیای فانتزی ( دوست جون ها و بچه مثبت ها و خلخلی ها )بود ،در این کتاب به تعامل خُلخُلی ها با اتفاقات بیرونی پرداخته می شود . مثل همیشه طنز کتاب عالی ست و دنیای فانتزی آن بی نظیر است . به شدت توصیه می کنم این دو کتاب را بخوانید و لذت اش را از خودتان دریغ نکنید . کتاب دارای دو فصل است : «مشغولیت های عجیب وغریب » که حکایتی استثنایی از دیوانگی این دنیای جنون زده است و سرگشتگی ها و بطالتهای بشری را به تصویر می کشد و فصل دوم «دفترچه دستورالعمل ها»ست که نگاهی به برخی عناوین آن ، نیاز به شرح وتوصیف را برطرف می کند : دستورالعمل هایی برای کوک کردن ساعت ، دستورالعمل هایی برای گریه کردن ، دستور العمل هایی برای ترسیدن و ... «مقدمه ای بر دستورالعمل هایی برای کوک کردن ساعت» را بخوانید و طنز و اندیشه عمیق اش را ستایش کنید :

وقتی یک ساعت به تو هدیه می دهند ، در واقع یک جهنم کوچک غرقه در گل را برایت هدیه آورده اند . یک کند و زنجیر از جنس گل سرخ ، یک سلول زندان از جنس هوا . فقط ساعت را به تو نمی دهند ؛ همراه آن ، بهترین آرزوها را هم ارزانی ات می کنند و اینکه امیدواریم یک عالمه وقت برایت کار کند چون یک مارک عالی سوییسی ست و یک سنگ فوق العاده هم دارد . فقط این وسیله ظریف کاری شده را که به مچ دستت می بندی و با خودت به گردش می بری به تو هدیه نمی کنند . خودشان هم نمی دانند – و عمق فاجعه هم همین جاست که نمی دانند – که به تو یک قطعه شکننده و متزلزل از خودت را هدیه می دهند ، چیزی که پاره ای از توست اما جسمت نیست . چیزی که باید با یک بند چرمی به بدنت وصل کنی ، مثل یک دست اضافه که از مچت آویزان باشد . به تو ضرورت کوک کردن هر روزه اش را هدیه می دهند ، لزوم کوک کردن دائم اش را تا همچنان یک ساعت بماند . به تو وسواس توجه کردن به زمان دقیق در ویترین جواهرفروشی ها ، اخبار رادیو و ساعت گویا را هدیه می دهند . به تو هراس از دست دادنش را هدیه می دهند . هراس از اینکه نکند آن را از تو بدزدند یا از دستت زمین بیافتد و بشکند . به تو مارکش را هدیه می دهند و اطمینان به اینکه این مارک از بقیه بهتر است . به تو دغدغه مقایسه ساعتت با بقیه ساعتها را هدیه می دهند . به تو یک ساعت هدیه نمی دهند ، تو خودت هدیه هستی . تو را برای جشن تولد ساعت ، به او هدیه می دهند .

قفصه های قر و قاطی 2 – خولیو کورتاسار – ترجمه جیران مقدم - نشر مان کتاب – چاپ اول 1386 – 58 صفحه – 1200 تومان

******************************
- رویای هشتم : شعر آیینی گونه ای دشوار از شعر است . اینکه بخواهی از دل یک حادثه که بارها و بارها شنیده شده چیزی تازه بیرون بیاوری و به جوهره شعر ناب برسی کار آسانی نیست . مرثیه سرایی و تکرار هزار باره موتیفهای شعر آیینی بدون هیچ کشف وشهود تازه ای ، اگر چه ممکن است تا حدی کارکردهای مذهبی و تبلیغی داشته باشد اما فصل مشترکی با شاعرانگی وادبیات نخواهد داشت که «شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود !» . پس خارق العادگی باید به عنوان یک ضرورت در شعر لحاظ شود . چیزی که مخاطب را غافلگیر کند ، یقه اش را بگیرد و تکانش بدهد !...
شعر بلند «رویای هشتم» اثر سید ضیا الدین شفیعی واجد این نکته هست . در این غزل مثنوی آیینی شما با موتیف های معمول سروده های تقدیمی به حضرت ثامن الائمه مواجه می شوید اما رویکرد خلاقانه شاعر به این موتیف ها و حضور حسی سرشار و عاطفه ای قوی را در واژه واژه شعر و توجه به مضمون پردازی و گریز از مرثیه سرایی در کنار نگاه ویژه به اجتماع کنونی را در بیت بیت آن حس می کنید :

... سر را بلند کردم و خواب از سرم پرید
دلشوره ی حساب وکتاب از سرم پرید
با خود حساب کردم اگر کربلا شود
میدان انقلاب اگر نینوا شود
لابد حسین تشنه و تنها نمی شود
قبلا اگر شده ،شده ،حالا نمی شود
ظهر است ظهر روز دهم ، ازدحام شد
تهران عزا گرفته و قم ازدحام شد
مردم برای طبل ودهل سینه می زنند
از چارراه تا سر پل سینه می زنند
*
پرسیدم از شما و صدا «بمب و بام» بود
میدان انقلاب فقط ازدحام بود
راه ادای کامل دین از کدام سوست
گم می شوم ، «امام حسین» از کدام سوست
مقصد کجاست ؟ عاقبت از یاد می رود
این خط فقط به «عشرت آباد» می رود
عشرت خطوط شهر شما را سیاه کرد
خورشید راه آمده را اشتباه کرد
آقا پیاده می شوم اینجا که کوفه است
سرسبز نیست شهر شما ، بی شکوفه است ...

چنان که دیدید شاعر برای روایت از امام هشتم به کل شعر آیینی سرک می کشد ؛ دمی سر از کوفه ونخلستان سر در می آورد و دمی از کربلای حسین ، گاهی به سوی امام حسن می دود و گاهی سراغ از جوادالائمه می گیرد و ... این سرگشتگی به زیبایی در فرم اثر نیز جلوه می کند وانتخاب قالب غزل مثنوی نیز از همین روست . ضمن اینکه شورمندی شاعر در این قالب ، قابلیت بیان بهتری دارد و حرکتهای راوی در زمان و مکان به خوبی در آن اتفاق می افتد .
علاوه بر این غزل مثنوی چند رباعی و دو دوبیتی وسه غزل نیز در دفتر هست که اگرچه – به ویژه در رباعی ها – تلاش شاعر برای ارائه همین فراروی ها مشهود است اما هیچکدام شورمندی غزل مثنوی را به تمامی ندارند که البته چنان که گفته شد این نتیجه هماهنگی کامل فرم و محتوا وعاطفه وتصویر در شعر نخست است که به خلق اثری به یادماندنی منجر شده است .
خواندن این غزل مثنوی به همه توصیه می شود به خصوص به علاقه مندان و شاعران آثار آیینی ....

رویای هشتم – سید ضیاالدین شفیعی – موسسه انتشاراتی قدس رضوی – چاپ اول آذر ماه 85 - 40 صفحه

***********************************
چهارم اینکه : غزلی به مناسبت روز مادر تقدیم به همه مادران این دیار و ... تو که مادرانه ترین شکل بودنی ...

باران واژه باش بر این شهر بی کتاب
بنویس روی دفتر من شعرهای ناب

بانوی مهر ! طلعت خورشید زندگی !
دستی بکش به صورت جنگل ، به زلف آب

رنگین کمان عاطفه بر آسمان صبح !
ای ملتقای بارش باران و آفتاب !

با من بخوان که قامت اندوه بشکند
«لختی بخند » و خانه غم را بکن خراب

دنیا جنون ِسرعت و از هم گذشتن است
هر بوسه وقفه ای ست در این عصر پر شتاب

با بوسه های سبز تو ما تازه می شویم
سرشار شادمانی و خالی از التهاب

تن خسته از تمامی این سالهای سخت
بر انحنای نرم غزلهای من بخواب

پیچیده عطر نام تو ، پس لال می شوم
حافظ ! برس به داد من و جمله ای بیاب ...

... « ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم » ...
مادر ! تویی پیاله وخمخانه و شراب !

**********************
سایه مهربانی مادر بر سرتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 03:46 PM | Comments (52)

May 17, 2008

شنبه - 28 اردیبهشت ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...
... کتابها از سر و دوش هم بالا می رفتند و از گوشه قفسه ها سرک می کشیدند تا زیبایی تو را مشق کنند در سطر سطر سپیدنویسی هایشان !...
دهخدا ایستاده بود بر بلندای جلد چهاردهم لغت نامه اش و داشت چشمهایت سیر می کرد و دنبال لغتی می گشت که زبان الکن را به زیبایی تو پیوند بزند... اما عقلش را که تو دزدیده باشی هیچ کلمه ای در یادش نمی ماند حتی همان لغت نخست جلد نخستین لغت نامه : آب !...و آب داشت می ریخت روی برگ برگ جلد جلد لغت نامه از چشمهای علامه که چشم تو را دیده بود و علم اش بر باد رفته بود !
...بادی نمی وزید !...اما حرکت گیسوان تو ، چنان مشوش کرده بود هوا را که دیوان حافظ ورق خورد و صدای حافظ افتاد به پایت که :
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز
سریر عزتم آن خاک آستان بودی
رندانه خودش را عزیز می کرد برای تو ! ... آن قدر که برش داشتی و گذاشتی لای موهایت بچرخد و برود به سفر چین و ماچین و « زان سفر دراز خود ، عزم وطن» نکند که نکند ! ....
من هم که خیلی وقت است بی وطن شده ام ...شاید هم «بی وتن» ! ...

******************************
دوم اینکه :
ببخشید از تاخیر بسیار !... نمایشگاه کتاب و درگیری های خاص آن سبب شد که این مثنوی تاخیر شود ....در ضمن ممنونم از همه مهربانانی که در نمایشگاه کتاب لطف شان شامل حال حقیر شد ....

******************************

سوم اینکه :

دو خبر در مورد کتابهای خودم :
- «عطر تند نارنج» در تدارک چاپ دوم است . حدود یک ماه دیگر کتاب آماده می شود . دوستانی که تعداد بالا می خواهند لطف کنند و با ایمیل من هماهنگ کنند . دوستانی هم که کتاب را به صورت تک می خواهند لطفا یا از طریق کتاب فروشی اینترنتی « آدینه بوک» خریداری کنند یا اینکه به یک کتابفروشی معتبر سفارش تهیه کتاب از پخش ققنوس را بدهند .... مورد اخیر بی شک به عرضه بهتر کتاب کمک شایانی خواهد کرد که پیشاپیش سپاسگزارم .
- « بر تابی از ترانه» متاسفانه کماکان پخش چندان خوبی ندارد . مسلما همراهی دوستان در شهرهای مختلف و سفارش کتاب به کتاب فروشی ها بهترین کمک است ( پخشهای رسپینا و زرین مهر)...در مواردی که دوستان تیراژ بالا می خواهند لطف کنند و ایمیل کنند تا با ناشر هماهنگ کنم و کتابها برایشان ارسال شود .
*****************************

چهارم اینکه :
چند لینک :
- مجله ادبی پیاده رو شروع به کار کرده است . رویکرد نشریه بیشتر شعر آزاد است و با کادری قوی و شناخته شده مشغول به کار است . میثم ریاحی عزیز سردبیر نشریه است و من نیز در بخش معرفی کتاب چیزکی می نویسم . مطلب این شماره من اینجاست ....

- نقدی که بر کتاب باغهای معلق انگور نوشتم در روزنامه جام جم به همت سینا علی محمدی عزیز منتشر شد . می توانید این نقد را اینجا بخوانید .

- نقدی تحلیلی را که بر شعری از پره ور نوشتم خیلی دوست دارم . به نظرم تحلیل نمادین بدی نشده است . آن را می توانید در مجله شعر ببینید .

- ترجمه های گلاره بانو از براتیگان هم در همان مجله شعر . اینجا را ببینید .
ببخشید که لینکهای این شماره همه اش فقط مربوط به نوشته های خودمان بود ....بگذارید به حساب کم شدن وبگردی هایم در این روزها ....

******************************

پنجم اینکه :
برویم سراغ کتاب :

بیوتن :

بعد از نگارش «من او» و چاپهای متعدد اش و به دنبال چاپ فصل دو کتاب «بیوتن» در «قصه 84» انتظار کتابی خواندنی از رضا امیرخانی پربیراه نبود و امیرخانی با کتاب «بیوتن» پاسخی درخور به این انتظار داده است .
بی شک امیرخانی بعد از این کتاب آماج نقدهای غیرمنصفانه بسیاری قرار خواهد گرفت . تم ایدئولوژیک آثار امیرخانی به ذائقه بسیاری خوش نخواهد آمد و روشنفکرنمایان عرصه ادبیات ، کتاب را به جرم همین « ایدئولوژی مدار» بودن ، متهم و محکوم خواهند کرد ! نکته اینجاست که ما هنوز درنیافته ایم که هنر مفهومی کلی ست که وظیفه اش خلق زیبایی ست و زیبایی مقوله ایست که «ایدئولوژی مدار» نیست . بستن چنین اتهامی به «من او» و « بیوتن» دقیقا مشابه رفتاری ست که با «طاعون» کامو می شود به جرم پوچ انگاری یا مثلا با «قلعه حیوانات» می شود به جرم مبارزه با توتالیتریسم !
در همه این رویکردها ان چه قربانی می شود زیبایی ها و هنرمندی های اثر است و از کف دادن فرصتهایی که به واسطه ادبیات ایجاد شده است . به نظر نگارنده حماقتی بزرگتر از این نیست که امیرخانی را متهم به دولتی نویسی بکنیم و اقبال کارهایش را نادیده بیانگاریم و جماعت مخاطب را کج سلیقه بدانیم !...این نظرگاه تنها سبب می شود که در جهل مرکب ابد الدهر بمانیم چرا که آن که خود را به خواب می زند به هیچ فریاد و تکانی از بیدار نخواهد شد !
«بیوتن» از جهات بسیاری قابل بررسی ست . شیوه روایت ، تکنیک های متعددی که در اثر به کار رفته است ، پختگی اثر نسبت به آثار گذشته نویسنده ، شخصیت پردازی های موثر ، بهره گیری مناسب از ویژگی های زبان و ....
در مورد هر یک از این سرفصلها می شود بسیار صحبت کرد ونمونه های بسیاری آورد اما به سبب پرهیز از اطاله کلام به چند نکته مهمتر اشاره می کنم :
شخصیت محوری «بیوتن» ارمیا ست . نکته مهم اینجاست که اگر چه « ارمیا» شخصیت محوری کتاب نخست نویسنده نیز هست اما این دو شخصیت به طور کامل یکی نیستند ! ....دقت در احوالات ارمیا در کتاب نخست و بررسی خصوصیات شخصیتی او در کتاب اخیر نشان می دهد که اگر چه شباهت این دو به هم بسیار است اما تفاوتهای آشکاری نیز با هم دارند . ارمیا ی کتاب «ارمیا» با أن ويژگی های صوفيانه و گوشه گیریها و انزوای خودخواسته و مجنون وار امکان ندارد – تاکید می کنم تحت هیچ شرایطی ! – به نایت کلاب برود ، در قمارخانه حضور پیدا کند یا اصولا این قدر اجتماعی باشد که از ایران بلند شود و به خاطر یک دختر برود آمریکا و با آن همه آدم جدید سر و کله بزند !
اصولا به همین خاطر است که مخاطبین پیگیر آثار امیرخانی در مواجهه با «ارمیا» ی جدید احساس آشنایی کامل با او را ندارند و از برخی رفتارهایش متعجب می شوند . بله ! این دیگر همان «ارمیای مامان شهین» نیست ! بهترین واژه برای ارتباط میان این دو شخصیت ، «آرکی تایپ» است .
در تعریف «آرکی تایپ» آمده است : مدل یا شکل اصلی یک چیز که موارد مشابه بر اساس الگوی آن ساخته می شوند . ( به همین دلیل آن را کهن الگو نیز ترجمه می کنند ) .
از سوی دیگر در روانشناسی – به خصوص در روانشناسی یونگ – آرکی تایپ به معنای الگویی ارثی از تفکر یا تصویر نمادین است که از تجربیات گذشته بشری نشأت می گیرد و در ناخودآگاه ذهن حضور دارد . در نقد ادبی نیز به شخصیتهای مشابه ای که در اثار گوناگون در جای جای جهان موتیف وار تکرار می شوند آرکی تایپ گفته می شود مثل سوپرمن و مرد عنکبوتی و بتمن و ... که ابرقهرمانهایی هستند که آرکی تایپ هم محسوب می شوند .
ارمیا ی «ارمیا» آرکی تایپ ارمیای « بیوتن» است همان قدر که این دو آرکی تایپ «حاج کاظم» آزانس شیشه ای و همه شخصیتهای مشابه آثار حاتمی کیا نیز هستند . این قرابت از آنجاست که زمینه فکری حاتمی کیا با امیرخانی بسیار نزدیک است و اصولا فراتر از این می توان این گونه ادعا کرد که کار حاتمی کیا در سینما دقیقا مشابه کار امیرخانی در عرصه نویسندگی ست . و درست به همین دلیل کار هر دوی این هنرمندان مورد توجه گسترده مخاطب قرار می گیرد . هر دوی اینها مدیوم خود را به خوبی می شناسند و با استفاده از تسلط خود بر آن و نیز بهره گیری از صداقت عمیق خود به خلق آثاری دست می یازند که حتی اگر اندکی نیز با درون مایه آثار همراه نباشی ، نمی توانی زیبایی و تاثیرگذاری شان را انکار کنی .
از بحث پرت نیافتیم ! گفتیم که ارمیا در کتاب اخیر خصوصیات ویژه ای دارد .مهمترین و در عین حال بنیادی ترین تفاوت این ارمیا با ارمیای کتاب نخست ، دوپارگی شخصیت است که آشکارا در «بیوتن» مورد تاکید قرار می گیرد . پرداخت صدای « نیمه سنتی » و «نیمه مدرن» و چالشهای این دو در ذهن ارمیا ، مهمترین درونمایه اثر است . این دوپارگی تنها برخاسته از تغییر مکان ارمیا و در واقع برخاسته از برخورد شخصیت سنتی او با جهان مدرن آمریکایی نیست بلکه ناشی از همه تجاربی ست که این شخصیت در طول زمان بدان دست یافته است . او دیگر نمی تواند به همان راحتی ارمیا ی کتاب نخست سر به جنگل بگذارد و با ضمیری مطمئن ، دنیا ومافیهایش را به نفع آرامش درونی اش رها کند . او باید دل به دریا بزند چون همین الان نیز در دلش طوفانی به پاست !...پس « آرمیتا» یک بهانه است ؛ آمریکا یک بهانه است ؛ «خشی» یک بهانه است ؛ تا او خود را بهتر و بیشتر درک کند .
نکته جالب دیگر بهره گیری درست نویسنده از اسامی ست . «آرمیتا» قرابت بسیاری «ارمیا» دارد . انگار یک جوری مونث شده ارمیا ست ! ...و اتفاقا همین طور هم هست . «آرمیتا» تجسم آنیمای «ارمیا» ست . در تعریف آنیما آمده است که وجه زنانه مرد می تواند برکشنده و در عین حال تخریب کننده «خود» مرد باشند . هر دوی این موقعیت ها را در کنش میان ارمیا و آرمیتا می بینیم . از سوی دیگر درست به همین دلیل است که سطر پایانی کتاب مفهومی نمادین و رمزی می یابد . پیامک آمده برای آرمیتا با شماره سنگ قبری ست که ارمیا برای خود در همسایگی قبر سهراب نگاه داشته است !...بی شک با هیچ منطق داستانی ای این قضیه رئال نمی تواند باشد ! ...پس سوررئال است . پس مفهوم نمادین دارد . و مفهوم نمادین آن این است که «خود» در این میان مرده است و این پیام برای آنیما رسیده است !...مردن «خود» به دلیل خیلی چیزهاست : چون بی وطن است !... چون بی وتن ( شاهرگ بریده ) است ... و به همین دلیل پیامک می گوید : « اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش ! ...این پیام «خود» به «آنیما» ست . و این نشانه مرگ «خود» است نه مرگ ارمیا !...چرا که نه مجازات قتل در آمریکا اعدام است و نه اینکه اصولا چنین مفهومی – چنان که گفتیم – به شکل رئال قابل استنتاج است .
نکته بعدی بازیهای زبانی هوشمندانه اثر است . کتاب سرشار است از بازیهای زبانی و جالب اینجاست که این بازیها فقط به بازیچه تبدیل نشده اند بلکه به تحرک متن و نیز بهره گیری مناسب از ظرفیتهای معنایی زبان تبدیل شده اند . به عبارت بهتر نویسنده با استفاده از این حرکتهای زبانی به خلق مفاهیمی رسیده است که گاه نتیجه زنجیره تداعی های درون متنی و بینامتنی ست و گاه حاصل خود این ارجاعات زبانی . مثلا « آلبالا لیل والا» که حکم یک ترجیع بند را در این اثر دارد به زیبایی با «البلاء للولاء» - هر بلایی نتیجه دوست داشتن است – گره می خورد و در نتیجه مخاطب و نویسنده و ارمیا با هم در می یابند که صورت ذکر اهمیت چندانی ندارد مهم نیتی ست که در پس ذکر نهفته است و به همین دلیل است که ارمیا شب قدر و ضربت خوردن مولا را در آمریکا با همین « آلبالا لیل والا » ی به ظاهر بی معنای سیاهپوستی می گذراند و جنون خود را رو به آسمان فریاد می زند . در همین جا می توانید به ارتباط شب ضربت خوردن «مولا» با « البلاء للولاء» نیز دقت کنید .
یا مثلا در فصل دوم کتاب که «فصل پنج» نامیده شده است حضور گسترده عدد 5 را در همه جا می بینید : از کربلای 5 تا فیفس اونیو(Fifth ave. ) ؛ از گیو می اِ فایو( Give me a five)- بزن قدش ! - تا خمسه خمسه عراقی ها !...این رشته تداعی های شکل گرفته سیالیتی خاص به متن می دهد که مخاطب را در خود غرق می کند و به سمت شکل گیری معنای مورد نظر نویسنده می برد .
مثال برای این حرکتهای زبانی بسیار است و اصولا تکنیک مبنایی نگارش اثر همین حرکتهای زبانی ست .
از این گذشته استفاده مناسب نویسنده از پاساژهای زمانی و مکانی – که معمولا با استفاده از لولای همین حرکتهای زبانی شکل می گیرد – سبب شده است تحرک روایت افزایش یابد و داستان نسبتا سرراست رمان به روایتی پویا بدل شود.
از سوی دیگر نویسنده تنها به یک یا دو تکنیک خاص بسنده نمی کند بلکه سعی می کند با بهره گیری از تمامی ابزارها ، به سمت کشف دنیای داستانی مورد نظر برود . گذشته از همه مواردی که تا کنون در مباحث تکنیکی اثر ذکر شد می توان به فاصله گذاری برشتی نیز اشاره کرد . نویسنده خود را ، ممیز ارشاد را و حتی مخاطب را نیز به وسط روایت می آورد و به خصوص در یکی از درخشان ترین فصول داستان به لحاظ شیوه پردازش، با مخاطب این چنین بازی می کند که بیا و باقی داستان را خودت انتخاب کن ! ...اگر می خواهی فلان اتفاق بیافتد برو به صفحه فلان اگر می خواهی بهمان شود برو به صفحه بهمان و .... ! جالب اینجاست که در اینجا نیز هدفی بزرگ و حرفی مهم پشت این بازی ست !
« ... مگر شهر هرت است که عاقبت یک آدمیزاد را بدهم دست تو که حالا لم داده ای و کتاب می خوانی و نظریات ارائه می دهی ؟!اصلا مگر دست من و توست عاقبت مردم ؟!.... خدایی حاضری که یک بنده خدایی – مثلا من – راجع به ناهار فردا ظهرت اظهار نظر کنم ... اصلا بیایم دلیل علمی بیاورم که داداش – یا آبجی – بی زحمت فردا ناهار قیمه لاپلو صرف نمایید . همه چه رگ گردنی بشوی که چرا وارد حریم خصوص ما شده ای و چندان به خاطر یک قیمه ناقابل ، چندین عبارت پایان دوره قیمومیت و قیم مآبی به ناف ما ببندی که از خلقت خودمان پشیمان شویم ...اما همین حضرت عالی – یا حضرت علیه – به راحتی می نشینی و برای عاقبت یک آدمی زاد تصمیم می گیری ...به همین راحتی ...»
حرف اصلا حرف کوچکی نیست ! ...آن قدر بزرگ است که حتی شاید توجه نکنی که نویسنده چقدر جالب از بازی زبانی اش همین جا هم سود برده است : قیمه ...قیمومیت !
و مهم هم همین است . هیچ تکنیکی و هیچ ابزاری نباید سبب شود که اصل حرف گم بشود !
ابزار دیگر نویسنده طنز است . طنز آشکارا عصای دست نویسنده است و او به بهترین وجهی از آن سود می برد . این طنز هم در عرصه کلامی ست و هم در عرصه موقعیت و حتی گاه تصویری - علامات سجده واجب - که سبب می شود نفوذپذیری حرف نویسنده افزایش یابد و در حین اینکه تلخی داستان گلوگیر نمی شود ، تراژدی داستان پررنگ تر جلوه کند .
نکته دیگر شکل شخصیت پردازی های نویسنده و نیز کارکرد هر یک از آنهاست . به جرات می توان گفت که هیچ شخصیتی رها شده نیست و همه پرسوناژها دارای تاثیری در روند شکل گیری اثر و به خصوص در شکل گیری و پرورش و استحاله شخصیت ارمیا هستند . به عبارت بهتر هر شخصیتی بیانگر یک شیوه خاص زندگی ست و این شیوه ها در تعامل با شخصیت ارمیا به یک کنش و واکنش می رسند و گرهی از گره های شخصیت او را می گشایند . «سوزی» را ببینید و فصل بسیار زیبای نایت کلاب را و ارمیا را که می آموزد برخی نمازها هیچ فرقی با آن رقص تاپ لس ندارند !...ثواب آنها هم همان قدر بالا می روند که گناه این یکی !
«جانی» را ببینید و شیوه سرسپردگی اش را و ماجرای زخم خوردن و «آلبالا لیل والا» و باقی ماجراها !
« میان دار» را ببینید با تظاهرات جاهلانه اش و مستی ها و زنبارگی ها و ... !
« خشی» را ببینید با قرائت سودمدارانه و مادی اش از همه چیز حتی دین و تاکید نویسنده برای استفاده نگارشی از عدد در گفته های «خشی» برای موکد کردن ذهن شمارشگر و حسابگر او !
و ... .
مهم اینجاست که در این رمان علی رغم اینکه اکثر شخصیتها کاملا نمادی بوده و تیپ محسوب می شوند ، هیچ شخصیت کاملا سیاه یا کاملا سپیدی وجود ندارد . شاید ظاهرا منفورترین شخصیت ماجرا «خشی» باشد با آن ذهنیت شمارشگر اش ، اما مثلا در فصل عروسی یا حتی در همان ماجرای رفتن به لاس وگاس و حمایتهای گاه بیگاه اش از ارمیا – که در همانها هم البته نگاههای مالی خود او قابل ردیابی ست – نمی توان کلیت رفتارش را زیر سوال برد . به عبارت بهتر «خشی» اگر خودش ضرر نکند ، بدش نمی آید یک قدمی هم برای یک بنده خدایی بر دارد !
یا مثلا «آقای گاورنمنت» که مغضوب همیشگی آثار امیرخانی ست و نماد آدمهای فرصت طلب و ریاکار ، تنها با خلق یک تصویر و نه به شکل مستقیم مورد حمله نویسنده قرار می گیرد : ناخنهای بلند و کثیفی که هیچ گاه کوتاه نخواهند شد چون «آقای گاورنمنت» نمی تواند «ناخن گیر» بخرد چرا که «زبان» نمی فهمد ! ( به حرکتهای زبان و خدمتشان به تصویر و درونمایه دقت کنید !)
دیگر شخصیتها هم همین گونه اند و نمی توان تنها به شکل یک تیپ محض به آنها نگاه کرد و درباره شان قضاوت کرد . به همین دلیل کنشها و واکنشهای داستان ماهیت انسانی و باورپذیر پیدا می کنند . و درست به همین سبب است که نویسنده در جای جای رمان تاکید می کند که قضاوت کار ساده ای نیست -« بنده شناس دیگری ست !» - و باز نگاه کنید به قضیه سوزی که شاید مثبت ترین شخصیت به ظاهر منفی داستان باشد !!...و نکته همین جاست که آدمها خاکستری اند وباید آنها را در مجموعه ای از عوامل سنجید با همه انگیزشها و نیات و عملکردهاشان... به همین خاطر است که بنده شناس تنها خداست !

درست به همین خاطر است که معتقدم نگاه یک طرفه در «بیوتن» وجود ندارد . نمی شود گفت که نویسنده با نوشتن این کتاب « فرهنگ حاکم آمریکا» را زیر سوال برده است ، یا مثلا قرار است همه آدمها جز بچه های جبهه و جنگ زیر سوال بروند !...ارمیا هم بچه جنگ است اما دوپارگی در درون خود دارد و هزار اشتباه کوچک و بزرگ می کند . و نیز اصولا « فرهنگ حاکم بر امریکا» موضوع بحث نیست ، تقابل سنت و مدرنیته مورد بحث است ؛ تازه آن هم نه در رد یا اثبات هر یک از این دو که تنها بر هم کنش آنها و تاثیر این چالش در زندگی فرد ، مورد نظر است .
هر نوع نگاه یکسویه می تواند کلیت متن و تمام تلاشهای صادقانه نویسنده را بدل به هیچ کند . اتفاقی که – شاید مایوسانه ! - امیدوارم برای کار امیرخانی نیافتد !

نکته بعد این است که نویسنده علی رغم اینکه هیچگاه نخواسته است دانایی های اش را به رخ مخاطب بکشد ، از تمام علوم قدیمه و جدیده در جهت بیان روایت سود برده است ! ...از استفاده خلاقانه از برنامه نویسی کامپیوتر بگیرید تا اطلاعات تخصصی پزشکی ؛ از ارجاعات روانشناسی و فلسفی بگیرید تا بازیهای زبانی انگلیسی و عربی و فارسی ؛ از سینما و ادبیات تا قرآن و روایت ! ...خلاصه همه چیز را در این معجون مست کننده در هم می آمیزد تا شما به یک درک هنری یگانه برسید . و مهم همین یگانگی ست علی رغم چندپارگی . اینکه شما بدون هیچ زحمتی در پیچاپیچ این جاده پرماجرا به سمت هدفی که نویسنده برایتان طراحی کرده است حرکت می کنید .
و این شاید به عنوان نکته پایانی بهترین مطلب باشد . معتقدم که طراحی رمان «بیوتن» بسیار عالی ست . شما هیچ اتفاق ، شخصیت و حتی عبارت رها شده ای ندارید . هر نکته ای هرچند بی اهمیت در بخشی از داستان - به واسطه زنجیره تداعی های درون متنی و حرکتهای زبانی – برجسته می شود و غافلگیرتان می کند تا مفهومی را منتقل سازد .نویسنده به راحتی از چسب ناخنهای مصنوعی «سوزی» به «بیُوتِن» می رسد و بعد دوباره در ناخنهای آرمیتا این چسب خودی نشان می دهد !.... توت فرنگی های پیوندخورده با ژن ماهی قطبی خود را در بوی ماهی گندیده در کیک توت فرنگی روز عروسی فراخوانی می کنند و دهها مثال دیگر ! به همین دلیل است که در جای جای داستان شما با عباراتی رو به رو می شوید که حکم ترجیع بند را دارد مثل «آلبالا لیل والا» یا همان « البلاء للولاء» . این شیوه در کارهای نویسندگان برجسته غربی معاصر نیز مسبوق به سابقه است . مثلا در آثار ونه گات : « بله، رسم روزگار چنین است » در سلاخ خانه شماره پنج و موارد مشابه دیگر .
*
سخن آخر اینکه چنان که گفتم از زوایای مختلف می شود به این داستان نزدیک شد و با ارجاعات متعدد به متن بحث را کاملا تخصصی کرد اما غرض از این نوشته تنها ادای دین به نویسنده ای ست که خواسته است زیبایی وهنر را پاس بدارد و تنها در باد آثار نخستین خود نخوابد و عرصه های فرارو را ببیند . هدف این بود و هست که هنرمند را پاس بداریم ودست اش را بفشاریم وخدا قوتی به او بگوییم تا یادش نرود که مخاطبین او در حین اینکه همیشه قدمهایی بلندتر را از انتظار دارند ، گامهای برداشته او را نیز می بینند و درک می کنند و پاس می دارند .
و نویسنده ای چون رضا امیرخانی شایسته این توجه هست .

بیوتن - رضا امیرخانی - نشر علم - چاپ اول 1387 -480 صفحه - 6500 تومان
***************************


ششم اینکه :
بحث کتاب خیلی به درازا کشید اما کوتاه تر از این هم کتاب حیف می شد ! ... برای جبران این سفر طولانی بیایید با هم به یک سفر شاعرانه هم برویم !....این غزل –روایت آرام تقدیم به شما که روده درازی های مرا حوصله می کنید و البته پیشکش خاص به همسفر همیشه غزل ها !

سفر

جنون دهات غريبي ست در حوالي عشق
منم دهاتي مجنون ‏ تو از اهالي عشق

و از جنوب ده ما به شهرتان راهي ست
كشيده تا دم دروازه شمالي عشق

به بيت بيت غزل مي شود قدم زد و رفت
از آبشار جنون تا سر زلالي عشق

و با دو بوسه سفر كرد تا طراوت ده
در اوج قحطي باران و خشكسالي عشق

جنون جهان شگفتي ست ؛ عين شهر شما
فقط به رنگ شقايق ،‏ نه رنگ شالي عشق

كمي حرارت بالاتر آفتابي سرخ
به جاي گرمي خورشيد پرتقالي عشق

و مي شود كه در اين ده فقط به يك كلمه
جواب داد به صد جمله سوالي عشق

اگر چه هر شب اين ده هزار شب شده و
شبيه ليلهء قدر است در ليالي عشق -

- اگر كه عشق نباشد جنون هم اينگونه است :
دهي خرابه كه نزديك شهر خالي عشق -

- به خواب رفته و ماهي در آن نمي تابد
نه ماه بدر جنون و نه آن هلالي عشق

پس اينكه ‏، روز و شب ما دعا به جان شماست
دعاي حضرت باران و بي زوالي عشق
[]

منم كه پاي پياده به شهر آمده ام
كه بوسه اي بزنم بر شكسته بالي عشق

قسم به آب كه نگذارم از هجوم عطش
شكسته تر بشود كوزه سفالي عشق ؛

كه از گليم خودم پا درازتر نكنم…
بگستران تن خود را به روي قالي عشق !

اگر چه خم شده ام زير بار بوسه تو
بخند تا دو برابر شود چگالي عشق

كه تا دوباره پلي از جنون خود بزنم
بر آب هاي تغزل ، به درك عالي عشق

********************************
سفرنامه هایتان سرشار از هزار بوسه نو به نو !
سیامک

Posted by siamak at 04:36 PM | Comments (53)

March 04, 2008

سه شنبه - 14 اسفندماه 1386

سلام

اول اینکه : …
... سر پا ایستاده ای که چه ، بانو ؟!... تولد من مهم نیست !... اگر من هم نبودم ، شب با ستاره هایش ، روز با پرنده هایش ، دریا با گوش ماهی هایش و جنگل با نازکای سبز رگبرگهای نورس اش ، حدیث عشق تو را در گوش گیتی می خواندند و بر کف دستان دنیا می نوشتند .
…بنشین کنار من تا برایت بگویم چگونه چشمهات که گشوده می شوند ، خورشید زمستانی ، دزدانه از گوشه پرده سرک می کشد تا تابستان را در هُرم نگاهت مرور کند !
…گوش کن تا برایت زمزمه کنم حرفهای باران را که همین امروز سر گذاشته بود روی شانه ام و از عطر موهات چنان سخن می گفت که نسیم بهاری حسادت اش گل کرد !
… آرام بگیر تا برایت از «گنجشگکان پر گوی» ِبیشه ها بگویم که نام تو را بر بلندای مناره درختان چنان اذان می گویند که دریا به قدقامت موج می ایستد و تکبیر می گوید !
… دمی بیاسای تا جهان ، پس پشت پلکهات ، دمی بیاساید از این عشق طاقت سوز !... دل ما که هیچ ! … دنیا را دریاب !....
*************************
دوم اینکه :

چند تا لینک :

- مصاحبه من را با روزنامه قدس در این لینک ببینید ... موضوع مصاحبه نقد ادبی و به خصوص نقد ادبیات جوان و چالشهای موجود در آن است ؛ اینکه جوانان آن چنان که باید جدی گرفته نمی شوند و....

- نشریه الکترونیکی امضا شروع خوبی داشته است . آقای ابوالحسنی و دوستان زحمت زیادی برای این نشریه کشیده اند و قرار است «امضا» فقط به دنیای مجازی ختم نشود و جلسات منظم ادبی را پی بگیرد . امیدوارم این دوستان در کار خود موفق باشند چرا که هر قدمی در راه ادبیات و فرهنگ شایسته سپاس است ....

- نمی دانم این مقاله دکتر قیصر امین پور را دیده اید یا نه ... قابل توجه بیانیه نویس نسبتا محترم و همه کسانی که شاعر و شعر را پاس نمی دارند ... آخرش هم من نفهمیدم این بیانیه منسوب به کانون نویسندگان را کی نوشته ! ...همه انکار کردند و اظهار بی اطلاعی ! ...به هر حال امیدوارم کوته بینی ها روزی به پایان برسد ...

- سینما مقوله دلچسبی ست و عشاق سینه چاک سینما فراوان اند . یکی اش خود من که روزی یکی دو فیلم نبینم خوابم نمی برد ! ... همیشه معتقد بوده ام که اصل در هنر – و چه بسا زندگی – بر لذت است . چیزی که از آن لذت نبری ، لااقل در چالش با تو به عنوان یک و تنها یک مخاطب ، حتما اثر هنری موفقی نیست ؛ از سوی دیگر تا از چیزی لذت نبری، نمی توانی نگاه هنرمندانه اش را درک کنی .... علی محمدزاده از دوستان من است و به شدت دلبسته سینما و کلاسیک هایش ... نوشته های او از پُزهای روشنفکرانه معمول به دور است و در عوض مظهر عشق بی پایان او بی سینماست که می خواهد ما را نیز در این لذت شریک کند ... کازابلانکای او را بخوانید و در عاشقانگی اش شریک شوید ...

************************
سوم اینکه :

مروری کنیم بر چند کتاب :

- قصه های قر و قاطی (1): اگر می خواهید دنیای فانتزی را در عرصه هنر درک کنید ، اصلا و ابدا نباید این کتاب را از دست بدهید !...خولیو کورتاسار تکان دهنده می نویسد . این کتاب کوچک را می توانید صبح و ظهر و شب مثل یک شربت درمانگر سر بکشید و مرور کنید و گاهی تلخندی بزنید و همیشه اندیشه کنید ... دنیای فانتزی کورتاسار تشکیل شده از موجوداتی ست که به سه دسته تقسیم می شوند : دوست جون ها ، بچه مثبت ها و خُل خُلی ها !... بی شک شما به یکی از این سه دسته تعلق دارید ! ... عمق روانشناختی اثر در کنار سادگی بیانی آن و طنز حیران کننده و بی نظیرش سبب شده است که با یک اثر فراموش ناشدنی رو به رو باشیم . شگفت اینکه نویسنده ، چیره دستانه ، تمام جهان و انسانها و روابط شان را در همین دنیای فانتزی گرد هم اورده و خلاصه کرده است . دوست ندارم با یک تحلیل نیم بند و خلاصه لذت کشف کتاب را برایتان زایل کنم ، پس فعلا به همین بسنده می کنم که نخواندن این کتاب یکی از ظلمهایی ست که می توانید نسبت به خود روا بدارید ! ....ترجمه روان کتاب و معادل گزینی های هوشمندانه مترجم از دیگر موهبتهایی ست که با آن رو به رو خواهید شد ....شاید این جمله نرودا در باب کورتاسار که در پشت کتاب نوشته شده است ، زیباترین تعریفی باشد که درباره یک هنرمند از زبان هنرمندی دیگر شنیده ام ( قابل توجه جامعه ادبی ما که سایه هم را با تیر می زنند !!) :

« بدا به حال کسی که کورتاسار را نخوانده . نخواندن کورتاسار بیماری نامریی لاعلاجی ست که عوارض اش بعدها معلوم می شود . انگار به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی . کم کم افسرده و افسرده تر می شوی .... و شاید هم به تدریج موهایت بریزد . »
جالب اینجاست که این اثر آن قدر تاثیرگذار است که منجر به تشکیل باشگاه خُل خُلی ها در نقاط مختلف شده است !...نامه کورتاسار به باشگاه خُل خُلی های استکهلم که در پایان کتاب آمده است به شدت خواندنی ست .... داستان «سفرها» دومین حکایت این مجموعه است :
وقتی بچه مثبت ها به سفر می روند ، شب را این طوری می گذرانند : یک بچه مثبت به هتل می رود و با دقت از قیمت ها ، کیفیت ملافه ها و رنگ فرشها سر در می آورد . دومی به مرکز پلیس می رود و یک صورت از اموال منقول و غیر منقولی که همراه سه تاشان است و یک لیست از محتوای چمدان ها تهیه می کند . سومین بچه مثبت هم به بیمارستان می رود و فهرست دکترهای کشیک و رشته تخصصی آنها را می گیرد .
بعد از تمام این دوراندیشی ها ، مسافران ما در میدان اصلی شهر دور هم جمع می شوند ، مشاهداتشان را با هم در میان می گذارند و به یک کافه می روند تا چیزی اشتها آور بنوشند . البته قبلش دست های همدیگر را می گیرند و دور یک دایره می رقصند . اسم این رقص ، شادی بچه مثبتهاست .
وقتی خُل خُلی ها به سفر می روند ، با هتلهای پر ، قطارهایی که رفته اند ، باران سیل آسا و تاکسی هایی مواجه می شوند که یا نمی خواهند آنها را ببرند یا کرایه خیلی زیادی می خواهند .
خُل خُلی ها نا امید نمی شوند ، چون از ته دل اعتقاد دارند که این اتفاق برای همه می افتد . موقع خواب به هم می گویند : « چه شهر قشنگی ! خیلی خیلی قشنگه !»
و تمام شب خواب می بینند که در شهر جشن بزرگی برپاست و آنها هم دعوت شده اند . و روز بعد با خوشحالی بیدار می شوند . خُل خُلی ها این طوری سفر می کنند .
دوست جون ها ساکن اند . می گذارند اشیا و آدمها آنها را به سفر ببرند .و مثل مجسمه هایی هستند که باید رفت و دیدشان . چون آنها به خودشان زحمت حرکت کردن نمی دهند .

دلم نمی آید شاعرانگی برخی داستانها را هم از شما دریغ کنم ! ...داستان «درمان» را به خودم تقدیم می کنم ! :
یک خُل خُلی مدرک پزشکی می گیرد و مطب باز می کند .
فورا مریضی می آید و به او می گوید همه جایش درد می کند ، شبها اصلا نمی تواند بخوابد و روزها نمی تواند چیزی بخورد .
خُل خُلی به او می گوید : « یک دسته گل سرخ بزرگ بخر .»
مریض ، مات و مبهوت از مطب می رود . اما دسته گل را می خرد و در جا حالش خوب می شود . لبریز از قدرشناسی ، پیش خُل خُلی می رود و علاوه بر پرداخت حق الزحمه ، به عنوان تشکر ، یک دسته گل سرخ قشنگ هم به او هدیه می دهد . به محض اینکه او پایش را از مطب بیرون می گذارد ، خُل خُلی مریض می شود . حالا همه جایش در می کند . شب ها اصلا نمی تواند بخوابد و روزها نمی تواند چیزی بخورد .

نکته اینکه این کتاب قسمت دومی هم دارد که درباره اش در پست بعد صحبت می کنم . علی الحساب این یکی را دریابید !

قصه های قر وقاطی 1 – خولیو کورتاسار –مترجم : جیران مقدم - انتشارات مان کتاب –چاپ اول 1386 - 77 صفحه – قیمت 1200 تومان .
_______________________
بی بال و پر : وقتی روی کتابی بنویسند «طنزهای وودی آلن» ، دلت برای خریدن اش قیلی ویلی می رود ! ... اما «بی بال و پر» همه آن چیزی نیست که انتظارش را داری !... وودی آلن ای که در فیلم هایش تو را میخکوب طنز روشنفکرانه و بدیع اش می کند در این کتاب تنها سایه ای بی رمق با شوخی هایی کم توان است که کمتر به اوج همیشگی می رسد . به واقع ، وودی الن در «بی بال و پر» بی بال و پر است !... شاید دلیل این امر اروتیک بودن نسبی اکثر طنزهای سینمایی آلن است که قابلیت ترجمه و انتشار کامل ندارد .... با این حال عاشقان سینمای وودی آلن نمی توانند از کتاب بگذرند چون طنز او هیچوقت – حتی در مجموعه ای این چنین – مخاطب را کاملا دست خالی رها نمی کند . برای نمونه :
برای عاشق خوب بودن باید قوی و مهربان بود . چقدر قوی ؟ گمانم بلند کردم یک وزنه پنجاه پوندی کافی باشد . در ضمن ، یادتان باشد که برای عاشق ، معشوق همیشه زیباترین چیز قابل تخیل است ؛ اگر چه برای یک غریبه ممکن است فرقی با یک پرس خوراک ماهی آزاد نداشته باشد. زیبایی بستگی به چشم بیننده دارد . اگر بیننده چشمهایش ضعیف باشد ، می تواند از بغل دستی اش بپرسد کدام دختر خوشگل است .( در واقع ، زیباترین دخترها تقریبا همیشه کسل کننده ترین شان هستند و برای همین هم هست که بعضی ها احساس می کنند دنیا حساب و کتاب ندارد .)
...
بی بال و پر – طنزهای وودی آلن – برگردان محمود مشرف آزاد تهرانی – نشر ماهریز – چاپ دوم 1384 – قیمت 1300 تومان
_______________________________
- فرهنگ شیطان : برای کامل شدن دنیای طنازانه کتابهای امروز ، باید از این نوشته دلنشین آمبروز بیرس هم نام برد ... فرهنگ شیطان اثری زیبا و خواندنی ست که جذابیت طنزی آشکار را به منصه ظهور رسانده است ... کتاب با اسلوب فرهنگ ها و لغت نامه ها نگاشته شده است و در برابر هر کلمه ای ، تفسیر و تعریفی طنزآمیز از آن ارائه شده است . طنز کتاب کاملا اومانیستی ست و بر دایره کنشها و رفتارهای انسانی تاکید دارد . نکته جالب توجه اینجاست که نویسنده در طنز خود ، گاهی شخص سوم ( کلیت جامعه ) و گاه خودش و گاهی نیز خود و مخاطب را همزمان در معرض انتقاد قرار می دهد. برای نمونه :
محبت : مقدمه ای کوتاه برای اخاذی ده جلدی
( طنز با محوریت کلیت جامعه )
خود پرست : آدم بدسلیقه ای که به خودش بیش از من علاقه مند است ( طنز با محوریت خود نویسنده )
پوچی : دلیل طرف مقابل ما . عقیده ای که انسان مجبور نبوده رنج آموختن آن را بر خود هموار کند . گفته یا عقیده ای که آشکارا با نظر ما ناسازگار است . ( طنز با محوریت خود و مخاطب )
و البته برخی بسیار حکیمانه اند :
آموزش : آن چه چشم دانا را بر نادانی اش می گشاید و چشم جاهل را بر جهالتش می بندد .
و برخی اندکی پیچیده تر :
آلبوم : ابزار شکنجه ای که در آن رفیقه های یک مرد او را در میان دو دزد مصلوب می کنند .
( توجه کنید به ماجرای تصلیب که در آن حضرت مسیح را در میان دو دزد مصلوب کردند .)

ترجمه کتاب نیز کاملا روان است و با توجه به دو زبانه بودن ، هنر مترجم در گزینش معادلها قابل تامل است . «فرهنگ شیطان» به علاقه مندان طنز و نیز مشتاقان ظرافت و تیزهوشی و البته اندیشه توصیه می شود .
فرهنگ شیطان – آمبروز بیرس – ترجمه رضی هیرمندی – انتشارات فرهنگ معاصر – چاپ اول 1385 – قیمت 2400 تومان
****************************
چهارم اینکه :

چارپاره ای از خودم تقدیم به شما و …. تو که هماره و همه جا ستوده می شوی !
تنها نکته اینکه برجسته سازی برخی واژگان به خاطر زنجیره تداعی های موجود در متن و استفاده از برخی تلمیحات و ایهام هاست که برخی بسیار آشکارند و برخی اندکی پنهان تر . در این مورد دو دیدگاه وجود دارد : یکی آن که معتقد است که مخاطب را باید با اثر تنها گذاشت تا خودش کشف کند و دیدگاه دوم که نگران عدم درک روابط موجود در متن توسط مخاطب است . من در مورد این شعر – و فقط این شعر - ، در میانه این دو سرگردانم !...فعلا این گونه برای تان نوشتم . اگر نظرتان را به من بگویید بی شک برایند این نظرات راه گشا خواهد بود …پیشاپیش از همه اساتیدی که ریزبینی و سخن سنجی شان بیش از آن است که به اشارتهایی چنین ، نیاز باشد عذر می خواهم .....

همه شاعران تو ...


حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

تو مسجدالحلال و غزل هم زیارت ات
این واژه ها به نیت تو شعر می شوند
در آستان تو همهء زائران ِعشق
با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند

تنها نه دست من ؛ همهء شاعران تو را
با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند
با قافیه به قافلهء عشق می رسند
وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زدهء شاعران ِمست
من ایستاده ام که ببوسم لب تو را
ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است
ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :

این رودکی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !
خاقانی ست آنکه نشسته ست روی خاک !
آن هم نظامی ست که مجنون تر از همه
از هجمهء نگاه تو خونین و چاک چاک

آن مولوی ؛ که ماه تو را شمس دیده است
فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست
حافظ که ساق پای تو را دید می زند
از یاد برده است که ساقی و جام چیست !

سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو
اما بهشت را به گلستان نمی برد
خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند
دیگر دوباره زیره به کرمان نمی برد !

صائب تو را نوشت که کارش درست ماند
جامی تو را چشید که دیوانه تو شد
بیدل فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن
آیینه دارِ گوهر ِیکدانهء تو شد

تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس
، حتی بهار ، سَبک ِطربناکی تو را
از شهریار معنی ِعشقت سوال شد
او منزوی شد از همه تا پاکی تو را –

- در خط به خط ِشعرِ جوانش قدم زند
تو آن زنی ؛ زنی که مسود شدی در او !
پیراهن تو را به تن شعر کرد تا
همراه برکه با تو شود گرم گفتگو

...
تکثیر تو به روی ورقهای این جهان
، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است
یک گوشه از تمامی این دلنوشته ها
صد نامه ای که پابلو برایت نوشته است

مدیون تو ، نزار ؛ که با عاشقانه هاش
در چشم تو به بندر امنی رسیده است
لورکا ، دوباره ماه زده ، رأس 5 عصر
گیتار را شکسته ، به آتش کشیده است ....
...
...
من فکر می کنم همهء عاشقان تو
در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند
من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟!
من فکر می کنم ...
... به تو تسلیم می شوم !

تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی
در سطر سطر تبزدهء عاشقانه ها
فواره های خون غزلی تازه بشکفند
از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ...

ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام !
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

***************************
دهانتان سرشار از عطر «دوستت دارم» باد !
سیامک

Posted by siamak at 03:32 PM | Comments (56)

December 02, 2007

یکشنبه - 11 آذر ماه 1386

سلام

اول اینکه : ....

...زل زده بود به هیچ کجا !... دلش انگار کنده شده بود و افتاده بود یک جایی لابه لای خاطره های دور از دست !... سیاهی چشمهاش یخ زده بود انگار !... لباس خاکی چروکی را مچاله کرده بود و روی سینه اش فشار می داد ... دست دراز کردم تا نبض اش را بگیرم ...دستش از سینه جدا نشد !...پیراهن ِمچاله چسبیده بود به استخوانش انگار !... گفتم : غصه نخور ! ... تا کلمه از زبانم جدا شد خودم فهمیدم چقدر احمقانه است !... زل زد به من – من ؟!!..نه !..یک جای دور پس پشت سرم !...دورادور همه افقهای جهان انگار ! – : «غصه نمی خورم اصلا !!» .... راست می گفت !...همراهانش می گفتند یک قطره اشک به چشمش نیامده از صبح !...فقط نگاهش انگار توی یک باتلاق بی سر وته دارد فرو می رود ...سکوت می کند و فرو می رود ...فرو می رود ...فرو ...! ... گفتم : «جاییت درد می کنه ؟!» ...سکووت ...سکوت ...سکوووووت ... گفت : «آره!» ... یک شادی کوچک ته دلم درخشید !... تنی که درد می کند یعنی زنده است ! یعنی هنوز چیزی در جایی از این بدن میل به زندگی دارد و این یعنی یک روزنه برای رهایی !... پرسیدم : « کجا ؟!... سرت ؟ ...قفسه سینه ؟ ... کجا ؟!» ...فقط بگو کجا ، تا یک مسکن برایت بنویسم و وجدان حرفه ای ام را کمی آرام کنم !...بگذار به یک دردی بخورد این هفت سال وامانده ! ... داد زدم :« کجا ؟!» ... باز سکوت ...سکوت ...سکوووت ...خیلی سکوت !... بعد از لابه لای مردمکهایم پل زد به همان افقهای دورادور پس پشت سرم و یک کلمه یخزده را پرت کرد توی صورتم : « نمی دونم !»
...
بیهوده است !... هرچقدر بخواهم عظمت این « نمی دانم» را برایت لابه لای این جمله ها و واژه های بی رنگ بریزم نمی شود !... یک دل لهیده آن روز روی تخت بیمار دراز کشیده بود و من هیچ غلطی نمی توانستم بکنم برای زنی که نامزدش را در اثر یک سانحه برق گرفتگی از دست داده بود !... شاید تلخناک ترین شعر جهان در بین حروف آن « نمی دانم» داشت جان می داد و من داشتم لحظه به لحظه خفه شدن اش را می دیدم .... دلم به حال جهان سوخت !... به حال خودم !...و به حال دیازپامهایی که آرامبخش هیچ نا آرامی نبودند !.... از این قصه ، عاشقانه نوشتن اصلا سخت نیست !...تلخ هست ، سخت اما نه ! ... پس برای تو نوشتم آنچه را که می بایست :
و می رسم شبی آخر به آخر راهم ....

دوم اینکه :
خیلی وقت هست که در کتابها چرخی نزده ایم !..نه ؟!
- گهواره گربه : یعنی انصافا این همه از ونه گوت نوشتم بس نیست !!...بخوانید کتابهای این دیوانه عصر پست مدرن را لطفا !... به هر حال هم چنان طنز ویرانگر و روشن بینانه و عمیق ونه گات جادویی دیریاب است ... نکته شگفت انگیز این کتاب این است که نویسنده با نبوغی خارق العاده یک فرهنگ را از هیچ خلق کرده است !...فرهنگی دارای زبان مشخص ، دین مشخص ، ملت مشخص و کشور مشخص و اخلاقیات مشخص و ایدئولوژی مشخص !!...و تمام این مشخصات از هیچ خلق شده است !...یعنی ما به ازای عینی برای هیچکدام وجود ندارد گرچه بی شک ظرافتهای اندیشمندانه اثر کلیت تاریخ بشر را در بر می گیرد... لذت خواندن آثار ونه گات را تنها در یک کلمه می توان خلاصه کرد : جنون !
پایان کتاب تلخناک ترین طنازی ونه گات است :
...« دارم برای اسفار باکونون دنبال آخرین جمله می گردم ، جوان . اکنون دیگر وقت آوردن آخرین جمله است .»
« به جایی هم رسیده اید ؟»
شانه هایش را لاقیدانه بالا انداخت و یک ورق کاغذ به من داد .
چنین خواندم :
اگر جوان تر از امروز بودم ، کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می نوشتم ؛ و بالای قله مک کیب می رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می کردم و می خوابیدم ؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید بر می داشتم ، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می آورد ؛ و خود را به هیئت تندیسی در می آوردم ؛ تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به آن کسی که می دانید کیست نگاه می کند .

گهواره گربه – کرت ونه گوت – ترجمه : علی اصغر بهرامی – نشر افق – چاپ اول زمستان 1383 – 406 صفحه – 3600 تومان
***************
- من یک پسر بد بودم : شعرهای رسول یونان همیشه برایم دلنشین بوده اند . سادگی سرشار همراه با کشفهای دلپذیر که در کوتاهی شعرهایش نمود بیشتری پیدا می کنند ، همیشه سبب می شود که مجموعه هایش را با علاقه بخوانم و گاه از آنچه گفتم سرمست شوم و گاه به واسطه دور شدن اش از همین ها مغبون !....یادم هست هفته نامه مهر – حوزه هنری – در سالهای اول و دوم که گل کارش بود – و به گمان من از بی رقیب ترین نشریات ایران محسوب می شد و می شود - شعری از یونان چاپ کرد که از زبان یک مرده شوی خطاب به پسرش بود :
... اگر روزی خواستم تو را بشویم
- زبانم لال -
با آب طلا خواهم شست !
گنجت می خواهم درون خاک !...
( نقل از حافظه کردم .خدا کند غلط نباشد. ) یادم نمی رود که چقدر این شعر سرمست مان می کرد آن روزها !... بعد از یکی دو مجموعه ، « من یک پسر بد بودم » یادآور همان لذت دلپذیر بود . سادگی ، طنز ، ظرافت ، ایجاز و کشف البته این بار با جوهری از اندیشه . به نظر می رسد یونان در شعرهایش به یک پختگی اندیشه ورزانه رسیده است :
زندگی قشنگ و زیباست
اما ما بدشانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم .
ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند .

یا سادگی شعری این چنین که به ظرافت خود نام معشوق است . عاشقانه ای به نام « قطعه ابدی » :
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا ...
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است .

البته می شود پیشنهادهایی هم برای شاعر داشت . پیشنهادهایی که البته به نظر می رسد نتیجه افراط او در حفظ صمیمیت ست و ترس او از گسسته شدن رشته طریف سادگی شعر در نتیجه بازپیرایی آن :
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آنوقت دیگر
چیزی آزارت نمی دهد ...

به نظر می رسد که روال منطقی جمله این باشد که : چیزی آزارت نمی داد ...و همین طور تا پایان شعر که تمام فعلهای حال باید به زمان گذشته برگردند تا روانی اثر افزون شود . یا :
مثلا رفته ای که برگردی
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده است .

نشده است آخر شعر خیلی با لحن صمیمی شعر همراه نیست و شعر لحنی اعلامیه وار پیدا کرده است . می شد به سادگی و با حفظ بهتر موسیقی نوشت : اما از تو خبری نیست !...یا :
بیهوده عاشق تو شدم
نه نامی داشتی
نه چهره ای
در تاریکی بازی می کردم
باید می باختم
حالا منم و دست های خالی
و ماه سکه ای ست
دست نیافتنی
حالا منم و سرشکستگی
قماربازان
سرشکسته به خانه برمی گردند .

لحن شعر نزار قبانی را به خاطر می آورد و به خصوص نیمه دوم شعر تصاویر خیلی خوبی هم دارد اما شاعر با سهل انگاری در پرداخت شعر آن را به اثری معمولی تنزل داده است . مثلا عبارت « حالا منم و سرشکستگی» کاملا قابلیت حذف شدن را دارد . سطرهای بالا و پایین به خوبی معنا را منتقل می کنند و وجود آن اضافه است . چنانکه نیمه اول شعر هم قابلیت زیباسازی بیشتر را دارد .
چنان که گفتم زیبایی های این دفتر بیش از کاستیهای آن است و خواندنش توصیه می شود .
من یک پسر بد بودم – رسول یونان – نشر افکار- چاپ اول 1384 - 1200 تومان
*******************
- خرنامه : راستش نمی شود راجع به این کتاب زیاد نوشت اما خواندن اش به خصوص برای علاقه مندان به ادبیات طنز و نیز ادبیات عصر قاجاریه به شدت لازم است . محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، یکی از اولین محصلین فرنگستان دربار ناصرالدین شاه – کتابی نوشته است که در واقع ترجمه و ایرانیزه شده اثری از نویسنده فرانسوی « کنتس دو سگور » ست . مشابهت این کتاب با کلیله ودمنه به خصوص در استفاده از زبان حیوانات و نیز توجه به جنبه آموزشی اثر آن هم با شیوه ای متکلمانه سبب می شود که کتاب برای مخاطب عام چندان چشمگیر نباشد اما چنان که گفتم مخاطبین جدی ادبیات و به خصوص نویسندگان طنز باید حتما این کتاب را به سبب نثر زیبا و شکل ارائه طنز به خصوص در عرصه طنز اجتماعی مطالعه کنند ...

خرنامه – محمد حسن خان اعتمادالسلطنه – به کوشش علی دهباشی – نشر کتاب پنجره – چاپ پنجم – بها 2200 تومان
*******************
سوم اینکه :

برویم سراغ شعر .
پیش از آن دو نکته مهم :
این شعر و شعری دیگر به انتخاب دوستان انجمن مجازی از تاریخ 19 /9/ 86 در وبلاگ این انجمن به نقد گذاشته می شود. خوشحال می شوم علاوه بر کامنت گذاری در اینجا ، در آن وبلاگ هم مرا ودیگران را از نظراتتان بهره مند کنید .
دیگر اینکه حکایت چرایی این شعر را به اختصار در« اول اینکه...» آوردم . تقدیم به شما ، آن زن داغدیده .... و البته چون همیشه : نازنین هماره !


جهان بی پرنده می میرد


و می رسم شبی آخر ، به آخرِ راهم
و می زنم به تو لبخند آخرم را هم

لبی که خنده به رویش همیشه می ماند
سرود بوسه برایت ولی نمی خواند

لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ
و رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگ

کبودرنگ ترین شعرِ من : قصیدهء مرگ
سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ -

- تو را به خوانش خود در سکوت می خواند
و داغ من به دل واژه هام می ماند ...

دلم که سرخ ترین خندهء خدا بوده
و از جهان و جهاندارها جدا بوده ؛

دلم که سبزتر از جنگل شمالیها
به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛

به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب
شبیه بندر شرجی ، در انزوای غروب ؛

دلی که موی تو را پشت روسری می دید
و از تلفظ نام تو شاد می خندید ؛

شبیه آهوی زخمی به بند می افتد
و روی صافی ِخطی بلند می افتد

صدای سوت و پرستار و شوک ...خداحافظ !
بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ !


شکسته می شود آهسته در گلویت عشق
و مویه می کند آرام ، رو به رویت عشق

زلال چشم تو در موج اشک می افتد
و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ...

شکسته بالی آن روح ! فاجعه این است !
نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است !

نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی !
ولی شکسته نباید از این غزل بروی

در آخرین غزلم وزن مرگ محسوس است
ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی !

ضمیر متصل ِ«تو» ، حضور ممتد عشق
به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی

و باز مثل همیشه تو شعر می گویی
من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی

بلند شو که شکستن به تو نمی آید
چنین خمیده نباید از این غزل بروی

بزن به کوچه و این شعر را بلند بخوان
نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان !

درون قافیه هایم به رقص می کشمت
به بیت - بوسهء شعرم دوباره می چشمت

نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ...
ستاره می چکد و بافه بافه گیسویت –

- شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است
سفیر ِسلسلهء آسمانی ِعشق است

که عطر یاس و بهار و ترانه آورده
برای من غزلی نوبرانه آورده

برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !
مَنی که بارش باران به روی پیرهنت !

منی که روی لبت قطره قطره می رقصم
و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت !

تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !

که رقص فا و سُل از فاصله نمی ترسد
که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت !

سخن بگو و چکاوک بریز در رگ ِشب
که این غزل شده شاگرد شیوهء سخنت

پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد
جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !

جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند
برای بُردن ِبازی برنده می خواهند

برای بُردن بازی ! که دست غم آس است !
بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است !

تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است
که این تلاوت ِنص ِصریح ِزندگی است

برنده باش ، پرنده ! به نام ِنامی ِدل !
که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل

چه آتشی ست میان مرور بوسهء من ؟!
نبند دل به غمت بی حضور ِبوسهء من

به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر
و نیست آتش سرخی میان ِخاکستر

بریز عطر غزل را میان گیسوهات
بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات

و آبهای جهان را چنان نوازش کن
که رودهاش برقصند با النگوهات

که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق
به بیشه زار تن تو ؛ به بچه آهوهات

تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده
به بره های غزل در میان بازوهات

ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت
هزار ماه ، شکار ِکمان ابروهات

سپیده ها همه تکرار صبح پیشانی ت
شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات

و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر
و بوسه می زَنَمَت باز در لبی دیگر

به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت
به سرزمین ستاره ، به نور باید رفت

به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد ...

*******************
عاشقانگی تان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 12:17 AM | Comments (52)

October 10, 2007

چهارشنبه - 18 مهرماه 1386

اول اینکه : ...

... گفتند: «8 تا پزشک متخصص !»...گفتم :«کی می ره این همه راه رو !!»...اما همه راهها به همین راه ختم می شود ! ... عین رَم ! عین شهر بی دفاع قلب من ! ...
... الکترودها را که گذاشت روی سینه ام ، خطی روی کاغذ افتاد که در پیچاپیچ شکسته بسته اش ، هیجان دیوانه وار قلبی رمیده را به تصویر می کشید ... عینکش را برداشت از روی میز و دوباره زل زد به نوار ... سرش سوت کشید !..گفت:« خودت ببین !... این موجها به همه چی می خورن جز موج قلبی !»...راست می گفت !...اما خبر نداشت !... باید دنبال طوفان می گشت نه موج ! ..یک جور سونامی ِبرآمده از زلزله ! ... خواندم برایش :« اذا زلزلت الارض و زلزالها»... نوشت روی کاغذ : «قلب سالم است . لطفا ویزیت متخصص محترم اعصاب و روان »...و مهر کرد ، آبی !...من به بوسه تو فکر کردم، سرخ ! ...
()
... رو به روی اش که نشستم داشت با همان لبخند کش آمده روانکاوانه لعنتی اش ور می رفت !... از آن خنده ها که فکر می کنی طرف دارد تا مافیها خالدون ات را هم دید می زند !...در حالیکه نهایت اش دارد به نوک دماغ خودش – و نه نوک دماغ تو حتی ! – نگاه می کند و حالش را می برد ! .... گفت : « خوب ! چه عجب از این طرفها !» ..گفتم: « امر حضرات است اگر نه ما که این وسط هیچ ایم ! » ... گفت : « ای بابا ! شکسته نفسی ست یا خود کوچک بینی ؟!»..گفتم : « دکتر جان ! می دانی ؟!... وقتی نَفَست آغشته می شود به نَفَسی ، نَفس ماجرا کلا می شود آن نَفَس !...دیگر خودت می دانی و این وانفسا !... » ...نفس اش بند آمد ، طفلک !...نوشت روی کاغذ : « گذشته از اندکی جنون ، مشکل دیگری نیست !... لطفا ویزیت متخصص محترم گوش و حلق و بینی جهت بررسی مجاری تنفسی ... » ... و مهر کرد ، سبز !...من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... چراغ روی پیشانی اش را که تنظیم کرد ، یاد قدیس های «اجازه هست آقای برشت » افتادم با آن هاله های قدسی شان که عین لامپ مهتابی بود با کلید روشن و خاموش ! ... به خودش گفتم ... یاد نان برشته ای افتاد که برای صبحانه به نیش کشیده بود ! ....اما به من نگفت! .... آینه معاینه اش را برداشت و گفت :« بگو آآ ...» ...گفتم « آآآآ...» و یاد « خرسهای پاندا» افتادم و هوس کردم بی آنکه لب بجنبانم برایش بگویم « آآآآآآآآ...» .... به خودش گفتم ... یاد تفنگ دولول اش افتاد که توی صندوق عقب زانتیای نقره ای ؛ داشت رویای شکاری بزرگ را دهن دره می کرد !... اما به من نگفت !... در عوض لندلندی کرد که : « تو چرا همه چیز رو شبیه یه چیز دیگه می بینی ؟!» ...گفتم : « اتفاقا من هم می خواستم همین رو از شما بپرسم ! » ... اخمی کرد و روی کاغذ نوشت : « گوش و حلق و بینی سالم است ...ویزیت متخصص محترم چشم !» و مهر کرد ، سیاه ! ... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... عینک ته استکانی اش را به عقب فشار داد و چسباند به چشمهاش ... مردمک هایش شدند اندازه دگمه های پیراهن ... اَ... ت !... دگمه اول را که باز کردم ، گفت :« یک چشمت را ببند ! » ...دگمه دوم ... « کدوم طرفیه؟!» ... « پایین!»...دگمه سوم ... «این؟»...« پایین! » ...دگمه چهارم .... «این؟» ...«پایین تر!!» ... یک نگاه به من کرد یک نگاه به صفحه بینایی سنجی ... شانه ای بالا انداخت و روی کاغذ نوشت : « مشکل حادی در بینایی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم اورولوژی !»... ومهر کرد ، نارنجی !... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... دوست داشت سوالهای اش آن قدر حرفه ای باشند که عرق بنشیند روی صورت معاینه شونده !... سرش را می آورد جلو که مثلا کسی نشنود و بحث خصوصی باقی بماند !... سرم را گرفتم بالا و گفتم :« وقتی کنارش دراز می کشم ، حس می کنم همه مفهوم زنانگی کنار من دراز کشیده و داره با موهاش خستگی ها رو از رو تنم جارو می کنه ! » ... گفت:« حالا چرا داد می زنی ؟! » ...یاد نزار افتادم : «... شاعر موظف است تخت اش را به خیابان ببرد و عواطف اش را ، مانند مجسمه ها و پیاده روها و باغهای ملی ...» ... به او نگفتم که تا چهره سوالهای حرفه ای اش خیس عرق نشود !... در عوض گفتم :«دست که می کشه رو تنم ، پوستم تاول تاول می ترکه و می ریزه و یه پوست نازک و حساس از نو در می آد تا بازم بسوزه ... سوختن غصه نداره ...اما من فکری اینم که اگه شعله سرانگشتاش با این همه آتیش و آتیش بازی نبود ، منم می شدم یکی مث این همه آدم پوست کلفت !...نمی شدم ؟!.» ... خیره خیره نگاهم کرد ... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکلی وحود ندارد ؛ لطفا ویزیت متخصص محترم پوست !»... و مهر کرد ، قرمز !.. من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... ذره بین اش را گرفت جلوی صورت اش و چین و چروکهای پیشانی اش دو برابر شدند !... گفت : «خارش نداری ؟!» ...گفتم :« خارش که نه ! اما تنم مور مور می کنه واسه در آغوش کشیدن اش !» ... گفت : « سوزش چی ؟»...گفتم :« چرا اتفاقا !...اما نه روی پوستم !...توی جگرم! ... یک جایی حول و حوش مغز استخون ام !... اونم نه همیشه !...وقتی داره با نگاه مخملی ش دونه دونه کلمه های کتاب رو نوازش می کنه و من خودم و لا به لای سفیدیای کتاب قایم می کنم تا عطر نوازشگر نگاهش بشینه رو تنم !...وقتی نشست ، یه حالی می شم که نگو ! ...دلم آروم می گیره و جیگرم می سوزه !... جیگرم خنک می شه و مغز استخونم تیر می کشه ...مغز استخونم سبک می شه و دلم سر می ذاره به بیابون ! » ... سرگیجه گرفت بیچاره !... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل پوستی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم داخلی ! »... و مهر کرد ، جگری !.... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... پیراهنم را بالا زد و دستان عرق کرده و سردش را گذاشت روی شکم ام ... ربع فوقانی چپ ..ربع فوقانی راست ... ربع تحتانی چپ و راست ... چیزی دستگیرش نشد ... قرار هم نبود چیزی دستگیرش شود ... اصلا قرار نبود در دسترس باشد ..یک جایی آن توها ، پس پشت همه خوابهای دیده و ندیده ، تو دراز کشیده بودی و داشتی به ریش همه حضرات می خندیدی !... شروع کرد به دَق کردن ... می شنیدم که از این بازی تازه داری لذت می بری ...زیر پوست من، خودت را جمع کرده بودی و از زیر ضربات دست متخصص محترم به شیوهء کودکانه ترین گرگم به هوای ِهفت سالگی قیقاج می رفتی !... لاجرم باز هم چیزی دستگیرش نشد !... گفتم که !...قرار هم نبود !... گفت : « اینجا که خبری نیست !»...گفتم :« اتفاقا اصل خبر همین جاس ... باقیش بی خبریه ... فلانی اومد فلان جا رو به آتیش کشید و بهمانی رفت بهمان جا رو ساخت که نشد خبر !... اصل خبر اینه که بعضی وقتا دلت می خواد بزنه از پنجره بیرون و لم بده روی تن نسیم و بو بکشه هرچی جنگل و دریاست ...» ...پوزخندی زد و گفت : « بپا نیوفتی جوون !... دست و پات می شکنه !...آدم و واسه پر زدن نساختن ها !...» ...گفتم : « افتادن مهم نیست دکتر !... دست و پا فدای یه سرش !... دلت نباید بشکنه !...که اگه اون شکست اونقت حق با شماست !...اون آدم دیگه به درد پریدن نمی خوره ... باید بشینه دلش رو بند بزنه تا بازم یه هوایی یه روزی بپیچه تو دلش و بازم هوایی اش کنه ... خدا عالمه کِی !... ولی همیشه یه روزی واسه دل شکسته ها هم هست...اما حکایت ما یه چیز دیگه است... ما که دلمون ترک ترک شده نگاهشه اما هنوز یه ذره هم نشتی نداره که شراب این نگاه ازش بچکه بیرون و کم بیاد ....تازه قدرتی ِخدا بعضی روزا، از سر ِزیادی، سرریز هم می کنه یه جماعتی مست می شن...واسه همین ما رو همین بس که بشینیم و دست و پا شکسته دوسش داشته باشیم و اون این قدر مهربون باشه که این عشق دست و پا شکسته رو هم بذاره رو طاقچه دلش !... باقی اش اضافاته دکتر !...» ... دلش می خواست خودش را از پیجره پرت کند بیرون !...اما کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل داخلی وجود ندارد، لطفا ویزیت متخصص محترم ارتوپدی!»...و مهر کرد ، بنفش !... من به بوسه تو فکرکردم ، سرخ !
()
... پشت کرده بود به من و چشم دوخته بود به عکسهای رادیوگرافی و رفته بود توی بحر استخوانها و مفاصل ... گفت :« دستت رو تکون بده !»...تکون دادم و گفتم : « دکتر ! اینقدر رفتین تو نخ بافتهای سخت که بافتهای نرم یادتون رفته !»... یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت به من و گفت : « تو بافت نرم هم چیزی دیده نمی شه !»... گفتم :« نرم تر از ماهیچه و رگ و پی و عصب و تاندون و شریان سراغ ندارین ؟ ... این که خیلی سخته ؟!»... نفهمید !... شاید هم نخواست که بفهمه !... شاید صرف نداشت !... گفت : « موقع پیاده روی پاهات درد ندارن ؟» ...گفتم :« نه !... اما بعضی وقتا دلم می خواد همین جور بی هوا شلنگ تخته بندازم بین ستاره ها و روی شهابای آسمون و کم کنم ... می دونی کی ؟!... وقتی انگشتاش دارن توی گوش انگشتام شعرای حافظ و نجوا می کنن ! ... » ... برگشت به سمت من و پشت کرد به عکسها ... رفت توی بحر دیوانگی من !... کاغذ را برداشت و نوشت : « از لحاظ ارتوپدی مشکلی وجود ندارد ... نظر متخصص محترم اعصاب و روان تایید می شود !»... و مهر کرد ، سرخ !... و من همچنان به بوسه تو فکر می کردم ...

دوم اینکه :

چند لینک بسیار مفید :
- انجمن مجازی : اگر قرار است اندکی هم که شده به شاعر بخت برگشته مان بها بدهیم به نظرم باید از یک جایی شروع کنیم ... نوشتن دو سه خط راجع به شعری که عصاره احساس و اندیشه شاعری ست که دلش خواسته آن را با ما شریک شود ، توقع زیادی نیست . چیزی که خیلی از ما از هم دریغ می کنیم و شاید اصولا گمان نمی بریم که این بی تفاوتی در بسیاری از اوقات نه به دلیل بی تاثیری هنر که به واسطه انجماد ماست که حتی به هزار خورشید درخشان و داغ نیز آب نمی شود !... بگذاریم هنرمند شاعرمان کمی امیدوار به این شود که مخاطبین اش دقایق شعر را درک می کنند و کاستی ها و فزونی ها ، بهنجارها و نوهنجارها و ناهنجارهای اثرش را در می یابند . هر دو هفته با یک شاعر و کلی نقد و نظر به روز شدن کار قابل تاملی ست که امیدوارم ادامه یابد ...
- علاءالدین (وب نوشتهاو عکسهای بهزاد نثاري) :انصافا وبلاگ ازاین قشنگ تر محال است پیدا کنید ! ... نشسته ایم و در حلقه تکرارهای خودمان وهیاهوهای ژورنالیستی که به عرصه وب هم کشیده است سرمان گرم شده است به حرفهای همپالکی های خودمان و یادمان رفته است که اصولا عرصه وب جذابیت اش به خاطر این است که هر کسی می تواند حرف اش را بزند و همین نکته علاوه بر تضارب آرا مسبب این است که ابتکارها و هنرهای پنهان جامعه مان آشکار شود ... یادمان می رود که بزرگترین هنر وب این است که فرهنگ مان را به نمایش بگذاریم و در این بازار مکاره جهانی نه تنها کمیت سایتهای فارسی بلکه کیفیت آنها را با هنر و ابتکارمان افزایش دهیم ... این وبلاگ با کمترین ادعا و اضافه کاری – یا به قول خودمانی تر زلم زیمبو ! – مطالب و عکسهایی ارائه می کند که خواندن و دیدن شان برای ایرانی ها ار اهم واجبات است ! ... واقعا دلم می سوزد برای انسانهایی که هنوز درخشش فرهنگ و زاد و بوم خود را در نیافته اند اما دلشان خوش است که در کافه های پاریس اسپرسو - البته به غلظت ِاسپغسو !! - نوش جان کرده اند ....بگذریم !.... این وبلاگ را ببینید تا نادانسته از دنیا نروید !
- این روزها همه به ابن محمود لینک می دهند !...شما چطور ؟!!...

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب ...این بار دو کتاب از دکتر قیصر امین پور :
- شعر و کودکی : اگر شاعر هستید خواندن این کتاب ازدکتر امین پور را از کف ندهید . ÷یوند شعر و کودکی آن قدر زیاد است که شاعران بسیاری به شیوه های گوناگون بدان اشاره کرده اند مشهورترین آنها شاید این باشد که : تمام کودکان جهان شاعرند !...و دکتر امین پور به شیوه ای علمی می خواهد به ما نشان بدهد که تمام شاعران جهان کودک اند البته درست در لحظه سرایش ...یعنی همان گاه که شعر دارد می نویسدشان !
نویسنده با بهره گیری خلاقانه از نظرات پیاژه – روانشناس بزرگی که نظریه رشد او در روانشناسی کودک بسیار معتبر است – و مقایسه آن با خلاقیتهای شاعرانه و آن چه به عنوان زیباییهای شعر می شناسیم ، با استفاده از نمونه هایی از شعر فارسی به نتایج جالب توجه ای رسیده است . نکته اینجاست که علی رغم علمی بودن کتاب ، شیوه نگارش چنان است که حس نمی کنید با متنی خشک طرف هستید و برخورد دمکراتیک نویسنده – محقق با مفاهیم سبب می شود که به تعامل خوبی با متن برسید . علاقه مندان روانشناسی و شعر مخاطبین اصلی این کتاب هستند ، والبته همه آنهایی که هنوز کودک اند !
-دستور زبان عشق : نوشتن یاداشت بر مجموعه شعری از یک استاد کار سختی ست به ویژه آنکه انتظارش را مدتها کشیده باشی . دستور زبان شعق شعرهای خوبی دارد اما ... یک اما این وسط هست که اگر نگوییم به نظر من ظلم به شاعر است . تکان دهندگی «آینه های ناگهان» و « گلها همه آفتابگردانند» در این کتاب نیست . شعرهایی که چون «قاف» و «انشقاق» و «چقدر زود دیر می شود» و ... دهها شعر دیگر حیرانت کند در این مجموعه موج نمی زند ... شعری ساده چون «تلقین» به تو می گوید که شاعر چقدر قدرتمند است و چقدر خوب واژه را می شناسد و برای بیان اندیشه و حس اش نیاز به تکنیکهای مزاحم ندارد وقتی این قدر ساده می نویسد که :
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد ...
واقعا زیباتر از این می توان نشان داد تکرار بی رمق «این روزها» را که حتی شادی اش به این خاطر است که می گذرد ! ...دایره نامتناهی شعر را دریابید که هیچ ادای روشنفکرانه ای در آن نیست فقط اجرای همین دلزدگی ست که دارد موج می زند در هوا !
یا غزل دستور زبان عشق یا بیتهایی در این شعر و آن شعر ...اما می دانی که قیصر امین پور بیش از اینها در آستین دارد چرا که این چنین نیز می سراید :
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
... گذشته از اینها یک نکته دیگر در این مجموعه برایم چشمگیر بود و آن هم فرارویهایی از قالب در غزلها بود که به کارگیری شان از سوی یک استاد ادبیات نشانگر این مطلب است که پویایی غزل بیشتر از پیش به رسمیت شناخته شده است :
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد
...
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد ...
تغییر قافیه آن هم به این شیوه در میانه شعر ، با اتکا به ضرورت معنایی ایجاد شده ( پرت شدن حواس در نتیجه دیدن صورت دوست و در نتیجه غلط شدن قافیه ) فراروی جالبی ست که البته همچنان با انتخاب درست کلمه سعی شده است که موسیقی لطمه نبیند چرا که هنوز در میانه غزل ایم .
یا مثلا :
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب بلکه بر دل گل کند لبخندهای ما
...
بفرمایید فردا زودتر فردا شود ، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده های ما
که این بار در بیت اخر حتی نیازی به حفظ موسیقی نیز نیست که اتفاقا همین خارق العادگی خواست شاعر در مصراع اول است که سبب می شود مصراع دوم هم بدین شکل در آید و ضرورت معنایی بیابد .
مواردی از این دست به اضافه استفاده از قوافی ای که شیوه املایی مشابه ندارند ( کوه و نوح ) و ... سبب شده است که به این نتیجه برسم که فراروی از قالب در غزل به عنوان یک تکنیک پذیرفته تر از ان است که بخواهیم درباره ضرورت اش بحث کنیم ؛ البته به شرط آنکه تمهیدات مضمونی و معنایی سبب نشستن این تکنیک در شعر شوند ، درست مثل تمام ابزار های دیگری که در شعر به کار شاعر می آیند .
چنانکه گفتم مجموعه شعر جدید دکتر قیصر امین پور مجموعه ایست که نقاط روشن کم ندارد اما مخاطبین او به روزهای درخشان تر از این می اندیشند . روزهایی که پیش از این نیز داشته است و لحظاتی از آن در این مجموعه هم هست و بعد از این نیز بسیار خواهد داشت .

چهارم اینکه :

می خواستم برایتان شعر بنویسم اما می گذارم برای دفعه بعد چون این بار هم «اول اینکه ...» خودش شاعرانه بلندی ست و هم اینکه مطالب به درازا کشیده است و هم شعر جدید خودش کلی طولانی ست ! ... لذا تنها غزلواره ای از خیلی قدیم ترها ...شاید باز هم از این کارهای قدیمی گذاشتم ...اگر قرار شد مجموعه دیگری چاپ شود شاید بعضی از اینها به کار بیاید ...این دست غزلها را تاریخ می زنم تا مشخص باشند ... نظر شما مسلما راهگشاست....

به جورج اورول و کتاب بی نظیرش


«1984»

لبریز التهاب ، گفتم به روی چشم
بی هیچ انتخاب ، گفتم به روی چشم

گفتند : « زخم و درد ، داغ و درفش و نَطع ...»
ترسی که شد جواب : گفتم به روی چشم

« بی چهره می شود اینجا نفس کشید »
من هم زدم نقاب ، گفتم به روی چشم

خطی به رنگ خون بر روی نام عشق
یعنی که اجتناب !...گفتم به روی چشم

« اینجاست تشنگی مهمان هر شب ات ؛
پس بی خیال آب !»... گفتم : به روی چشم

« بی کاغذ و قلم ، بی شعر، بی کتاب ؛
تنها بخور ، بخواب ! » ...گفتم : به روی چشم

« در شهر ما غزل یعنی که حرف مفت !
کشک است شعر ناب ! » ... گفتم : به روی چشم

« نقاش می شوی ؟!...باشد !...فقط طلوع !
با حذف آفتاب !!....» ...گفتم : به روی چشم
**
**
اینگونه ناگزیر خوشبخت می شوم
وقتی که در جواب گفتم به روی چشم

( آذر 1380 )
**************
1984 از جهانتان دور باد !
سیامک

Posted by siamak at 06:19 PM | Comments (40)

August 27, 2007

دوشنبه - 5 مردادماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
...می نویسم اسم تو را بر صفحه خاک تا زمین سرمشقی برای زیبایی داشته باشد !...می نویسم چشمان تو را بر ابرهای آسمان تا دستان رنگین کمان ، تا همیشه و هماره ، از معجزه رنگهای شگفت و ناگهان سرشار باشد !...می نویسم دستان تو را روی امواج دریا تا ساحل را ماسه به ماسه چنان در آغوش بفشارد که مست تر از همیشه رو به آفتاب دراز بکشد و بوسه بریزد به کام دریا ! ... می نویسم گیسوان تو را بر روی باد تا ویلان کوچه باغهای ییلاقی البرز ، سرش را بگذارد روی چینه دیوارهای خزه بسته و های های بخندد به روزگار پریشانی خودش !...می نویسم صدای پات را روی بیشه های کشف ناشدهء سرزمین ام تا به احترام اش تمامی کاجها و صنوبران بایستند و کف بزنند و کل بکشند ، آنگونه که سنجابهای وحشی یاد پریزادی بیافتند که قرنها قبل از چشمه ساری بکر در دل جنگل بیرون آمد و همه موجودات را از آهو گرفته تا گرگ ، از قناری تا کلاغ ، دیوانه خود کرد و آهسته آهسته رو به دریا رفت !...قرنها رفته اند و هجوم بشر ، پریزادها را از یاد برده است ، اما تو می توانی حلول دیگرباره پریزاد باشی در تن جنگلهای مه گرفته شمال !...باور کن !

دوم اینکه :
در شماره اخیر فصلنامه شعر مقاله ای دارم با عنوان «بارون میاد جرجر » که نقدی تحلیلی بر فولکلورها و ترانه های شاملوست . این مطلب در پیله های شیشه ای نیز منتشر شده است . نکته اینکه در مجله شعر - و در نسخه چاپی هم ! - گویا برخی سطور برای درشت تر نوشتن انتخاب شده اما به همان شکل در آغاز مقاله آمده اند که در نتیجه 5-6 سطر نخست مقاله عملا بی مفهوم شده است و در حقیقت اصل مقاله از سطر 7-8 آغاز می شود !! .... علی ای حال خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم .

سوم اینکه :
شماره قبل صفحه شعر جوان روزنامه جام جم – که روزهای پنجشنبه منتظر می شود و به شدت توصیه می شود ! – دو شعر از پوریا سوری داشت با نقدی بر آثار او . نکته اول اینکه خیلی خوشحالم که مسوولین این صفحه و به خصوص سینا علی محمدی و آرش شفاعی عزیز شهرستانها را فراموش نمی کنند و امیدوارم این روند ادامه داشته باشد و این صفحه به یک ستون شعر خوانندگان تبدیل نشود و نمونه های برجسته شعر جوان را پذیرا باشد . نکته مهم بعدی نقدی ست که بر اشعار پوریا ی عزیز نوشته شده بود که به گمان من چندان جالب توجه نبود . در حقیقت چنین نقدی با تغییری اندک می تواند برای هر شاعری که از او خوشمان بیاید استفاده شود و البته کاملا بالعکس نقدهای آماده ای هم برای شاعران و شعرهایی که با سلیقه مان همخوان نیستند وجود دارد !! ...بی شک منتقد گرامی سعی داشته اند لحنی علمی به نقد خود بدهند اما نتیجه آن شده است که با یک کلی گویی طرف باشیم که نشانه هایی از فردیت شعری پوریا سوری در آن وجود ندارد . در حقیقت حتی در برخی سطور به نظر می رسد که چیزی که می خوانیم ارتباط چندانی با شعرهایی که در ستون مقابل نوشته شده است ندارد . به گمان من منتقد به عنوان یک مخاطب فعال باید عمل کند . چنانکه در پست قبل هم گفتم نقد دیالوگ منتقد است با اثر نه مونولوگ او با خودش . به نظر می رسد که نقد نوشته شده بیشتر یک مونولوگ است که کار چندانی با آثار سوری ندارد . آثاری که به نظر من – به خصوص اثر دومی که در روزنامه چاپ شده است – تحلیلهای مناسب تری را می طلبد .نقد و تحلیلی که با شعر مضمون مدار و تصویرگرا و درعین حال صمیمانه سوری همراهی بیشتری داشته باشد ....

چهارم اینکه :
این روزها رادیو فرهنگ برنامه ای دارد به نام « گفتگو با ادبیات » که روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه ساعت 9 شب پخش می شود . در این برهوت توجه رسانه ای به شعر معاصر به نظر می رسد برنامه هایی از این دست باید بیش از این مورد توجه و البته تبلیغ قرار بگیرند . هفته گذشته مهمان برنامه اسماعیل امینی بود و موضوع بحث کتاب اخیر دکتر قیصر امین پور با عنوان «دستور زبان عشق» . میهمان هفته جاری نیز امیر مرزبان عزیز بود که انصافا حرفهای خیلی خوبی زد که آنها که امروز این نوشته را می خوانند می توانند دوشنبه ساعت نه را از دست ندهند !... متاسفانه لینک صوتی برای آرشیو آثار رادیو فرهنگ وجود ندارد لذا فقط باید از رادیو یا اینترنت به شکل همزمان بشنوید و لاغیر . هفته آینده مهمان برنامه آقای دکتر اکرامی هستند و هفته بعد از آن یعنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه (17و18 و19 شهریور ) ساعت 9 شبدوستان می توانند دکلمه دو سه شعر و صحبتهایی درباره غزل معاصر و نیز ترجمه «بر تابی از ترانه» و برخی موضوعات دیگر را از زبان حقیر در برنامه بشنوند … سعی می کنم با توجه به اینکه لینک صوتی این برنامه روی اینترنت نیست ، لااقل برنامه های آن را با همکاری سینا علی محمدی عزیز که مجری برنامه است ، پیشاپیش در وبلاگ – در قسمت لیکدونی - بگذارم تا دوستانی که علاقه مند هستند آنها را از دست ندهند .

پنجم اینکه :
راستش من همان طور که کتاب می خوانم فیلم هم زیاد می بینم !!...برخی وقتها یک فیلم آنقدر قدرتمند و چنان تاثیرگذار است که کمتر کتابی را می توان در آن حد و حدودها یافت و البته عکس آن هم بسیار اتفاق می افتد . دوست دارم گهگاه در مطالب این وبلاگ و در واقع به جای معرفی کتاب از فیلمهایی که دوست دارم شما را در لذت دیدن شان شریک کنم بنویسم ... برای امروز سه فیلم از کارگردانی که کشف بزرگ دو- سه سال اخیر من در سینمای این روزهاست !
- دارن آرنوفسکی(Darren Aronofsky) کارگردان غریبی ست ! به نظرم این توصیف کاملترین چیزی ست که می شود راجع به او گفت . در حقیقت در مواجهه با آثار او با فیلمهایی رو به رو می شوید که مشابه دیگری از لحاظ داستان و به خصوص تحوه اجرا ندارند . به عبارت دیگر تکنیک های به کار گرفته شده و شیوه روایت و حس خاصی در فیلمهای او وجود دارد که تجربه ای دیگر گون از سینما را فراروی مخاطب قرار می دهد . نخستین اثر او در مقام یک کارگردان – اگر از پروتوزوا بگذریم که در حقیقت پایان نامه اوست و اصولا پخش عمومی نشده است – پی (PI) ست .
- پی (Pi) یک اثر کاملا سینمایی ست ؛ متکی بر تصویر و موسیقی با کمترین دیالوگ و در عین حال بسیار جذاب آن هم با فیلمبرداری سیاه و سفید .
2.JPG
فیلم در مورد یک نابغه ریاضی ست که مبتلا به میگرن شدید است . فیلم مملو از نشانه های نمادشناسانه ریاضی ست که با مفاهیم اسطوره ای دینی در تورات پیوند می خورد و تعلیق داستانی را در کشف این نمادها شکل می دهد . نکته درخشان این اثر پرداخت موسیقایی-تصویری سردردهای میگرنی کاراکتر اصلی ست که فوق العاده است . من به شخصه در هیچ اثر دیگری صحنه ای مشابه با آن را ندیده ام . نکته جالب اینکه این تصویرسازی از حالات درونی و به خصوص دردها و بیماریهای جسمی در اثر بعدی کارگردان نیز به زیبایی ادامه یافته است .
- مرثیه ای برای یک رویا(Requiem for a dream) شاید مشهور ترین اثر کارگردان در ایران باشد . یک اثر تکان دهنده درباره اعتیاد – به خصوص به داروهای روانگردان – و عوارض جسمی وروحی و اجتماعی مترتب بر آن .
2.JPG
به گمان من اثری غیر شعاری تر از این در باب موضوع اعتیاد تا به حال ساخته نشده است . اثری که در عین تاثیرگذاری فراوان ، دارای جذابیتهای بصری بسیار ، پرداخت داستانی محکم ، موسیقی فراموش نشدنی و بازیهای درخشان است .چنان که گفتم خلق مبتکرانه لحظات بی خودی و توهمات ناشی از مصرف مواد روانگردان در این اثر با تلفیقی از تصویر و صدا بسیار خارق العاده است . نکته مهم اینکه در هر سه اثر کارگردان – تا به امروز – دو مولفه خیلی جالب وجود دارد : نخست موسیقی های بسیار زیبا و همراهی کننده با مضمون و دیگر توجه به یک بیماری در محوریت داستان . اگر نام فیلم اول کارگردان – پروتوزوا – را هم ملاک قرار دهیم می بینیم که این فضا گویا بسیار مورد توجه کارگردان است . از مولفه های دیگر آثار آرنوفسکی ، چنان که گفتم ، فیلم برداری های غریب و کادر بندیهای خلاقانه است که به خصوص در مرثیه ای برای یک رویا در اوج قرار دارد . تقسیم صفحه به دو یا چند قسمت ( splitting ) یک از این تکنیکهای بسیار مهجور است که استفاده مبتکرانه کارگردان از آن تبدیل به یک مشخصه فرمی شده است که به شدت در خدمت اثر بوده و چندپارگی موجود در فضا را القا می کند .
- و اما آخرین ساخته آرنوفسکی تا به امروز سرچشمه ( The fountain ) است . سرچشمه فیلم- شعری ستایشگر مرگ است .
2.JPG
داستان ماجرای مردی ست که به واسطه بیماری همسرش – نوعی سرطان مغزی – به سراغ کشف ماده ای می رود که عمری جاودان را سبب می شود . سه داستان ، یکی در سده های قرون وسطی دیگری در زمان معاصر و سومی در زمانی بسیار دور در آینده ، به شکل کاملا موازی روایت می شوند که درهمگره خوردن این سه داستان در میانه های فیلم سبب می شود که کشف نهایی فیلم فراموش ناشدنی باشد . اینکه دریابیم مرگ عاشقانه ترین هدیه خداوند است . نکته مهم اینجاست که رنگ آمیزی درخشان فیلم – که به خصوص در سکانسهای مربوط به آینده یادآور تابلوهای نقاشی فراواقعگرایانه است - و داستان به شدت سوررئال آن سبب می شود که مفهوم مورد نظر به هنرمندانه ترین شکلی منتقل شود . این اثر شاعرانه بی شک مربوط به مخاطب خاص است اما به گمان من عامترین مخاطب ، اگر نیم ساعت نخست فیلم را که به طرح موضوع و معرفی شخصیتها و سه فضای مختلف داستان می پردازد تاب بیاورد و رابطه های داستانی را به خوبی پیدا کند بی شک تا پیان فیلم فرصت نفس کشیدن هم پیدا نخواهد کرد ! جالب اینکه خود آرنوفسکی گفته است که غرض او از فیلمسازی اصولا ساختن ( The fountain ) بوده است . چنین جمله ای از سوی کارگردان خوش قریحه و مولفی چون او به نظرم بهترین بزرگداشت برای این فیلم – شعر قدرتمند است .

پنجم اینکه:
غزلی تازه بخوانید از خودم ، تقدیم به عاشقانگی سیال امروز و هر روز ...

روشنای من

تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من

آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من

تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من -

- تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها
دارد چقدر فاصله با روستای من

آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود
«هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من !

تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ
کابوسهای هر شبهء خوابهای من

بی سایه می شویم در آن ازدحام نور
«تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من

استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم
دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من !

دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که خودش پا به پای من –

- می رقصد و جنون تو را دوره می کند
هوهوی باد تبزده و های های من

بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من :

واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست
نصف النهار حادثه بر استوای من

این التقای حادثه و گرم جانی ست
در سرنوشت سرخ دل بی نوای من

این عطر مریم ست که پیچیده در فضا
تصلیب می شوم که تویی جلجتای من

«هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر
سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من ...

**************
اوقات تان لیلایی !
سیامک

Posted by siamak at 11:22 PM | Comments (35)

July 07, 2007

شنبه - 16 تیرماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
... روز مادرست و تو نشسته ای روی تخت و آفتاب را جرعه جرعه شیر می دهی !... آفتاب یله شده روی دامنت و دارد خواب لالایی های خدا را در روز دوم آفرینش می بیند که در گوشش می خواند : باش !...
وَ شد !...
حالا تو در گوشش بخوان تا جنگلها در برابر زیبایی ات قیام کنند و شکوفه بریزند زیر پاهایت !

نشسته ای و شیر می دهی خورشید را...
وَ نوازش اش می کنی تا یاد بگیرد گرما را از حرارت مهربان دستانت !...یادش می دهی که هُرم نگاه یعنی چه ؟!... یادش می دهی عشق بی دریغ را به همه موجودات ! ...
وَ خورشید ، خیره خیره ، با چشمهای درشت اش، مات تو می شود و اشک می چکد از گوشه چشمش ، قطره قطره ! ...
و تو مهربانانه پلک می بندی تا سویی بماند به چشمش !...
[]
نشسته ای وخورشید
روی دامنت به خواب رفته است...

دوم اینکه : جلسه نقد « عطر تند نارنج» با محبت دوستان سایت «نانوشته» انجام شد ..از همه مهربانانی که با نقدهای خود و نیز با حضور گرمشان به ادامه این راه دلگرم ام کردند ،سپاسگزارم ...برای خود من همین حضور دوستان منتقد و مخاطب ، تقریبا از همه طیفها و سلایق شعری ، موهبتی بزرگ است که امیدوارم لایق آن باشم و ادامه این راه نیز چنین باشد .
قرار است کل نقدها روی سایت نانوشته قرار گیرد که به محض این اتفاق لینک نقدها را برای دوستانی که حضور نداشتند ، در اینجا قرار خواهم داد ...
در ضمن فرهاد عزیز لطف کرده است و نگاه خود را به جلسه نقد اینجا گذاشته است....

سوم اینکه : جلسه نقد «حبسیه های یک ماهی ...» اثر علیرضا بدیع هم امروز برگزار شد که امیدوارم جلسه خوبی شده باشد .... نقد مکتوبی هم برای علیرضای عزیز نوشتم که احتمالا روی سایت خواهید خواند ...در ضمن شنبه آینده و در محل خانه هنرمندان از همین سری نقد کتابها ، مجموعه غزل «پیانو» اثرخانم مریم جعفری مورد نقد قرار خواهد گرفت .

چهارم اینکه : دو هفته ایست که روزنامه جام جم در روزهای پنجشنبه صفحه ای به شعر جوان اختصاص داده است که امیدوارم ادامه این روند به معرفی هر چه بیشتر جوانان مستعد و نیز عرضه شعرهای مقبول بیانجامد...

پنجم اینکه : برویم سراغ سه کتاب :
تا پرده ها کنار رود من کبوترم : مجموعه غزلهای خانم شایسته ابراهیمی ساده و بی پیرایه است . مخاطبین وبلاگهای ادبی حتما پیش از این غزلهای ایشان را روی وبلاگشان دیده اند . شایسته ابراهیمی شاعری ست که با تکیه کامل به احساس درونی اش می نویسد و همین نکته بزرگترین حسن غزلهای اوست . شاعر با تکیه بر مهارتش بر وزن وقافیه سعی کرده است با نگاهی کاملا متکی به احساس به سراغ درونیات خود و دنیای واژه ها برود که نتیجه ان شعری ساده ، بی تکلف ، حساس ، دخترانه و البته کم تصویر و کم اتفاق است . در مواجهه با چنین شعری تنها می شود حس شاعر را درک و با او همذات پنداری کرد اما به واسطه کمبود کشفهای بزرگ و تصویرهای بدیع و پرداختهای درخشان ، شعرها درذهن مخاطب تکرار نمی شوند و هر آنچه دارند از اغاز تا پایان در خود عرضه می کنند و به عبارت بهتر « در خود محدود شونده » هستند . به گمان من شاعر هر گاه به تصویرپردازی و بیان شاعرانه دست پیدا کرده است به بیتهای درخشان این چنینی رسیده است :
این کوچه با طنین عبور تو آشناست
خود را اسیر غربت این جاده ها نکن
( البته اگر به جای « این جاده ها » از «آن جاده ها» استفاده می شد تصویر برجستگی بیشتری می یافت )
در این دست شعر ( که می شود آن را تقریبا « غزل گفتار » - شبیه شعر گفتار - نامید ) اهمیت و عمق حرفی که زده می شود هم ، نقش مهمی در زیبایی و عمق شعر دارد و البته شیوه بیانی مناسب به برجستگی این حرف کمک می کند :
برای زندگی ام عشق و شاعری کافی ست
غذای گرم و دل سرد را نمی خواهم
به مصراع دوم توجه کنید که شیوه اتخاذ شده برای بیان معنایی که دارای ارزش بیانی و اندیشیده است ، سبب شده که شعر برجستگی مناسب را پیدا کند .
اما چنان که گفتم سهل گیری شاعر در پرداختهای شاعرانه کلیت کتاب را گاه از فرط سادگی به سوی کم اتفاقی برده است که برای یک مجموعه شعر مناسب نیست .
برخی ایرادات مربوط به فصاحت نیز در اثر هست : مثلا استفاده از مصدر « گشتن» در معنای «شدن» که فصیح و اصولا درست نیست :
سحر گشت و این شعر بی انتها
یا
بدون انکه بدانم پرنده می گردم
و یا مثلا استفاده از کلماتی مثل «ره» یا «ز» یا «مترس» در یکی دوجا که به فضای کلی شعر خانم ابراهیمی نمی خورد .
خلاصه آنکه شاعر هر گاه به سمت کشف رفته است خود را و مخاطب را با دست پر بر می گرداند و می رسیم به نمونه هایی از این دست که نشان می دهد ظرفیت شاعری شایسته ابراهیمی بیش از کتاب حاضر است :
با آن که آفریده شدست از جنون سرم
تندیسی از سکوت و صبوریست پیکرم
دارند سادگی مرا داد می زنند
تصویر تار آینه های برابرم
هرگز مرا شبیه به یک دخترک نبین
تا پرده ها کنار رود من کبوترم
پس از کدام سمت به من می رسد بهار
من که شبیه باد به هر سو شناورم
من باز سردم است مرا هم ببر فروغ
دارم به فصل سرد تو ایمان می آورم

تا پرده ها کنار رود من کبوترم – شایسته ابراهیمی – نشر شانی – چاپ اول 1385 – 60 صفحه - قیمت : 1000 تومان

*************************
- ارمیا : وقتی روی کتاب نوشته باشد اثر رضا امیرخانی نخریدن و نخواندن کتاب سخت می شود ! ..« من ِاو» به نظر من یکی از آثار برجسته سالهای اخیر داستان نویسی ماست . « از به» هم اثر بسیار دلنشینی ست . یکی از فصول کتاب « بی وتن» ، که در «گزیده 84 » منتشر شده ، هم آدم را تشنه این اثر هنوز به چاپ نرسیده می کند ! ...اما راستش را بخواهید «ارمیا » آن چیزی نیست که باید!...کتاب جوایز زیادی هم برده است اما باز هم دل مخاطب را آن قدر راضی نمی کند که تاب بیاورد و نگوید این رمان برای « رضا امیرخانی » اثر قابل قبولی نیست ... البته به نظر می رسد « ارمیا » از لحاظ زمانی مقدم به آثار دیگر امیرخانی ست و این شاید توجیه کننده تکنیک ضعیف تر پرداخت داستانی اثر باشد . اما همچنان رگه های استعداد در جمله سازیها و ارجاعات درون متنی چنان پدیدار است که ریشه های درخشش این شیوه داستان سرایی در « من او» قابل ردیابی باشد . به هر حال اگر از طرفداران پر و پاقرص امیرخانی هستید خواندن این کتاب برای اینکه بدانید نویسنده از کجا شروع کرده است جالب توجه خواهد بود ؛ اگر نه همان «من او» را یکبار دیگر ورق بزنید و به انتظار « بی وتن» بنشینید ....

ارمیا – رضا امیرخانی – انتشارات سوره مهر – چاپ چهارم ( اول ناشر ) 1386 – 275 صفحه - قیمت 2500 تومان

*************************
- آخرین دقیقه های آخرالزمان : شعر آیینی عرصه ای دشوار است . این دشواری از یکسو به این دلیل است که عرصه مذهب و شخصیتهای مذهبی عرصه ازمون و خطا و سهل انگاری نیست و هرچه هست ارادت است و احترام ولاجرم هر گونه لغزش بی احترامی تلقی می شود . از سوی دیگر و مهمتر از سوی اول ، شعر میدان کشفها و نوآوری هاست و چون میدان تاریخ به واسطه اتفاقهایی که افتاده است واجد محدودیت هایی ست ، لذا توان ارائه کشفی جدید و روایتی نو از وقایع و شخصیتهایی که بارها و بارها و توسط مدیومهای مختلف اعم از شعر و موسیقی وسینما و تئاتر و ... بازخوانی شده اند ، بسیار بسیار دشوار خواهد بود . اینکه هم خارق العادگی شعر و شاعرانگی اش حفظ شود و هم اینکه روایتی نا صحیح و نامقبول به دست نیاید ، گذرگاه باریکی ست که گذر از آن کار هر کسی نیست .
مهدی زارعی بارها و بارها نشان داده است که شاعری چیره دست و تواناست . « این سنگ قبر کادوی روز تولدت » گواه خوبی بر این ادعاست . وقتی شاعری چون او به سراغ شعر آیینی می رود بی شک باید منتظر سروده ای دلپذیر باشیم و « آخرین دقیقه های آخر الزمان» پاسخ این انتظار را به خوبی می دهد.
کشفهای نو ، استفاده از نگاه جدید به نمادها و موتیف های مذهبی و استفاده از 16 غزل پیوسته که از لحاظ زمانی ، قبل از مبعث تا دوران انتظار را در بر می گیرد ، سبب شده است که با مجموعه ای متفاوت در ادبیات آیینی معاصر طرف باشیم . حفظ شان کلان روایتها و پرداخت شاعرانه خرده روایتها سبب شده است که شاعر نه به ورطه بی حرمتی فروغلتد و نه در دام خروج از شاعرانگی گرفتار آید و در نتیجه با گذر از شعار به « شعر آیینی» به معنای واقعی کلمه برسد .
نکته جالب اینجاست که واقعا حرکت از یک غزل به غزل دیگر کاملا حساب شده است و این گونه نیست که صرفا 16 غزل هم وزن کاملا مستقل در ادامه هم آمده باشند...همیشه آخرین بیت غزل قبلی زمینه چینی زیبایی برای غزل بعد را در خود دارد و همین سبب ایجاد وحدت کامل این غزلها می شود و این خود می تواند تداعی گر این معنا باشد که معصومین همه در راستای یک هدف تلاش می کردند گیرم با شیوه هایی به ظاهر متفاوت ...بارها شنیده ایم که صلح امام حسن(ع) و جهاد امام حسین(ع) در یک راستا هستند و شیوه پرداخت شاعرانه زارعی هم تداعی گر همین معناست .
واقعا نمی شود بیتی از این مجموعه یا حتی غزلی را فارغ از بیتها و غزلهای دیگر خواند و گمانم چنین کاری ظلم در حق اثر و شاعر است . لذا تنها با یک بیت و اشاره به ظرافت اش یادداشتم را تمام می کنم و به شدت توصیه می کنم که این اثر را حتما بخوانید :
واژه به واژه جوی غزل بوی خون گرفت
خونی که تا به قافیه شد رودخانه ای
نگاه کنید به جای کلمه « رودخانه ای » و کارکرد معنایی اش به عنوان جویی بزرگ از خون و نیز تاکید شاعر بر اینکه این واژه های خونین در «قافیه» رودخانه می شوند ....

آخرین دقیقه های آخرالزمان – مهدی زارعی – انتشارات آرام دل – چاپ اول 1386 – 80 صفحه – قیمت 1100 تومان

*************************
ششم اینکه : یک غزل از خودم تقدیم به همه مادران زمین و تو که شبیه ترینی به غزل ....


محفل صمیمی

غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند

به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند

دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند

مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند

نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست !
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند !

معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم !
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟!

بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند

و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟!...

*********************
سایه مهربانیها بر سرتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 06:01 PM | Comments (33)

May 06, 2007

یکشنبه - 16 اردیبهشت ماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
...توی «رختشویخانه» زنجان دیدم ات ! ...خود خودت بودی !... در هجوم درخشش پولکها و طلادوزی های پیراهنت ، در لابه لای رنگهای رنگین کمانی دامنت ، چیزی بود که نشناختنت را ناممکن می کرد ...نشسته بودی و دل چرک زمستان را در جاری آبهای بهاری می شستی و این گونه جهان به شادی دوباره امید می بست ...امید به اینکه «چاقوی دسته صدفی » فقط برای قاچ کردن سیبی بیرون بیاید که می خواهد در دهان حوایی چون تو بنشیند !
...سال را که کنار «خانه کُرد» نو کردیم ، حس کردم نامت به اصل خودش برگشته است و روی جادوی دفها و تنبورها ، نت به نت اوج می گیرد و زمزمه می شود و در قطره قطره آبهای «دریاچه زریوار» تکرار می شود !...
... «فرهاد تراش» را که دیدم یادم آمد مجنون بیچاره دلش خوش بود به آهوهای بیابان لیلی !...لیلی هم آن قدر مهربان بود که لااقل بیاید ظرف مجنون را بشکند و دلش را نه ! ... شیرین اما «طاق»اش را می خواست و جویهای سنگی شیرش را تا برود تنگ خزانه زرخیز خسرو بنشیند و به ریش فرهاد بیچاره بخندد!...راستی هم ...هیچ فکر کردی ؟!خیلی غریب است ! ...تیشه فرهاد به سنگ نشست و عشق برخاست ...بر سرش نشست و انار رویید !....شاعرانه تر از این هم می شود ؟! ... در شیرینی تو که شکی نیست اما «شیرین» نباش !...لیلی بودن خیلی بهتر است ....گیرم که مجنون شدن را ناگزیر می کند !
....
دوم اینکه : بالاخره این مادربورد محترم نزول اجلال فرمودند و باعث بقای عمر بازماندگان شدند !! ... ضمن تشکر از کلیه دوستانی که به انحا گوناگون با حقیر ابراز همدردی کردند – به خصوص استاد محترم نجوای کاشانی عزیز - عرض می شود که حسابی دلم برای شما و برای نوشتن تنگ شده بود و کماکان در خدمتیم با تاخیری دو ماهه !!
سوم اینکه : نمایشگاه کتاب هرچند از لحاظ کمی و کیفی محقرانه تر از سالهای پیش است اما به هر حال تنها ملجا کسانی ست که عاشقان سینه چاک کتاب اند . ...می شود بسیار و بسیار درباره نمایشگاه و چرایی این افت کیفیت و کمیت نوشت و صحبت کرد اما به نظرم بهتر است این را وابگذاریم به آنهایی که در عرصه مطبوعات می نویسند و تاثیرگذاری بیشتری دارند .
در نمایشگاه امسال دو کتاب مرا در این دو غرفه می توانید بیابید :
-عطر تند نارنج – مجموعه غزل – سالن ناشران عمومی ( شبستان ) - غرفه انتشارات داستان سرا
- بر تابی از ترانه – ترجمه مجموعه ای از اشعار نزار قبانی – با همکاری سرکار خانم زهرا پورشیری – سالن ناشران عمومی (شبستان ) – غرفه انتشارات فراگاه

لازم به ذکر است که به علت عدم حضور نشر دقایق در نمایشگاه امسال با هماهنگی به عمل آمده و مهربانی بسیار هادی خوانساری عزیز ، کتاب در غرفه فراگاه عرضه شده است ...

کتابهای سرکار خانم هوروش نوابی هم در غرفه انتشارات دانشگران محمود عرضه می شوند :
- صدای بال پرستوها – مجموعه شعر
- طرحی ز قلبم کشیدم – مجموعه شعر

و اما برخی از دوستان نیز کتابهایی در نمایشگاه دارند که بی شک خرید آنها می تواند هم به تشویق بیشتر نویسنده/شاعر و هم ترغیب افزونتر ناشران به چاپ آثار جوانان هنرمند منجر شود ... کتابهای جدیدی که من از دوستان دیدم با ذکر غرفه در نمایشگاه به این شرح است :

- پاره خط – مجموعه شعر سپید - سینا علیمحمدی – غرفه انتشارات هزاره ققنوس

- تظاهرات تک نفره – هادی خوانساری – مجموعه غزل - غرفه انتشارات فراگاه

- پیانو – مجموعه غزل – مریم جعفری آذرمانی – غرفه انتشارات شانی

- 4 عنوان کتاب از یغما گلرویی در غرفه انتشارت نگاه
دیوارها سخن نمی گویند – ترجمه ترانه های احمد کایا
ماهی مست – ترجمه شعرهای اورهان ولی
چشمان تو قاتل منند – ترجمه شعرهای مختومقلی فراغی
تصور کن – مجموعه ترانه

- خندمین تر افسانه - جلوه های طنز در مثنوی - اسماعیل امینی- غرفه انتشارات سوره مهر

- تا پرده ها کنار رود من کبوترم - مجموعه غزل – شایسته ابراهیمی - غرفه انتشارات شانی

- زمان به نام شهیدان سرود می خواند - مجموعه آثار مقاومت ایلام – گردآوری جلیل صفربیگی – غرفه انتشارات داستان سرا

- زخم سیب- مجموعه اشعار کنگره دفاع مقدس 1385 که شعر بسیاری از دوستان جوان در آن هست – غرفه انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس

- و خدایی که در این نزدیکی ست – گزینه شعر جوان کاشان – نشر دعوت

و یک کتاب هم از دوستی نادیده که هنوز افتخار آشنایی رودررو را با او ندارم اما شعرهایش را خیلی دوست دارم و به خصوص منتظر چاپ این کتابش بودم :

- آخرین دقیقه های آخرالزمان – مجموعه 16 غزل به هم پیوسته آیینی – مهدی زارعی – غرفه انتشارات آرام دل

چهارم اینکه : در نمایشگاه امسال مثل همیشه دیدارهای بسیاری تازه شد و دوستان زیادی را زیارت کردیم ...ممنونم از همه دوستانی که رخصت دیدار دادند ....

پنجم اینکه : در نمایشگاه کتاب زیاد خریدم .. نه به اندازه هر سال اما به هر حال گمانم بیش از 60-50 عنوان کتاب خریدم ...در مورد بسیار یاز آنها در طی سال در این وبلاگ خواهید خواند ؛ اما می دانید !...برخی خریدها یک جور دیگری آدم را خوشحال می کند ! ...امسال گل سر سبد خوشحالی های من یک CD فوق العاده بود ! ...سالها به دنبالش بودم و امسال موفق شدم به چنگش بیاورم ! ...سری تاریخ تمدن ویل دورانت بیش از 70 هزار تومان قیمت دارد و CD اش را هم فقط همراه کتاب عرضه می کردند و صادقانه بگویم با هیچ قفل شکنی هم قابل کپی شدن نبود !!
اما امسال CD این کتاب فوق العاده توسط انتشارات خود کتاب یعنی انتشارات علمی و فرهنگی در دسترس قرار گرفته است ...به تمامی شیفتگان تاریخ فرهنگ بشری و همه کسانی که در این زمینه قلم می زنند توصیه می کنم این فرصت را برای تهیه این اثر ارزشمند از دست ندهند آن هم با 9 هزار تومان ناقابل! ( البته با تخفیف نمایشگاه ، چون قیمت اصلی آن 10 هزار تومان است )
خلاصه این هم از خرید بسیار خوشحال کننده امسال !

- ششم اینکه : برای امروز همین قدر روده درازی بس است ! ... برای شروعی دوباره به شعر پناه می برم ...غزلی از خودم تقدیم به شما و پیشکش به بانوی همیشه و هماره !

« خوب ، بد ، زشت »

مثل یک فیلم وسترن ، در کویری خیالی
تو مسلح به چشمت ، من به ششلول خالی !

یک سکانس مهیج : لانگ شات ِ من و تو ؛
من پر از اضطراب و تو پر از بی خیالی

سوت موسیقی متن : باد در کوچه ویلان
کل اجزای صحنه گیج و حالی به حالی !

رنگها توی هم گم : محو و مات و غریبه
مثل رویا و کابوس ؛ مثل آثار دالی

من که لب رعشهء بهت بر دهانم نشسته
تو ژکوندی که دارد خنده ای لاابالی

تو نژادت جنوبی ست : آفتاب دم ظهر
من پر از بوی باران ؛ من تبارم شمالی

روبه روی تو بودم ؛ یک دوئل زیر مهتاب
چشم تو خیره بر من ، من به گلهای قالی ....

...
ناگهان ماشه ...شلیک !... سوزش سینهء من ...
باز هم بی رقیبی ...باز هم بی مثالی !

باز هم بی صدا ماند این تفنگ قدیمی
باز هم فرصتم سوخت ، باز هم بی مجالی

بی مجالی برای یک دو شلیک واژه
من تفنگم زبان بود ....گفته بودم که ...خالی !

واژه ها می کند گیر با تو در خان لکنت
هر گلوله گلو را می برد رو به لالی

« دوستت دارم ِ» من در گلو مانده اما ...
بوسه هایم فصیح اند مثل یک شعر عالی !

بوسه هایم فصیح اند ؛ بوسه هایت فصیح اند
بوسه با طعم نعنا ، بوسه ای پرتقالی !
....
جنگ ما تن به تن شد : تند و پیچیده بر هم
مثل نم باد شرجی بر بلندای شالی ....

**************
کتاب شادیهایتان با واژه واژهء بوسه ، همیشه و هماره گشوده باد !
سیامک

Posted by siamak at 08:02 PM | Comments (53)

March 04, 2007

یکشنبه - 13 اسفند 1385

سلام
اول اینکه :...
...قناری کوچک مان پرید روی شاخه بلندترین درخت زمین ...دلش گرفته بود از تنهایی !...صبح به صبح ، علی الطلوع ، شال و کلاه می کردی و می زدی به کوچه و پرنده بیچاره دلش فشرده می شد ... سر می گذاشت به میله های قفس و دوری ات را مرور می کرد ....آن قدر تشنه چشمانت شده بود که ظرف کوچک آبش را باید روز به روز پر می کردی !... روز آخری هم اول چشمان تو را مرور کرد و آن همه نور را سر کشید و دلش وا شد و بعد پر کشید روی بلندترین شاخه سر به فلک کشیده ترین درخت زمین ...جایی که هنوز که هنوز است ، آوازهایش را برای تو دوره می کند و تمام قناریهای جهان نت های عشق تو را در صدای او مشق می کنند...قناری کوچک ، یکسال چشمانش را با چشمهای تو آغاز نکرد و دلش ترکید !... گفته بودم که ! ...چشمان تو بلاگردان دنیاست ! ... نگاه نکنی آسمان آوار می شود روی سر زمین !...دل قناری بیچاره که جای خود دارد ...دل شاعر عاشق هم !....

دوم اینکه : این مقاله خانم مهشید سلیمانی – که نه می شناسم شان و نه می دانم چه تحصیلاتی دارند – در روزنامه همشهری ، علی رغم اینکه در لینکدونی به آن پیوند داده ام ، ارزش لینک مجدد را دارد ...مدتهاست که با هجوم مقالات بی سر و ته و برنامه های بی سر و ته تری از دست « هزار راه نرفته » که هنری غیر از غلط آموزی و انتقال آموزه های مغالطه آمیز ندارند و تنها سیاست اجتماعی کجدار و مریز را دامن می زنند و شکاف فرهنگی موجود را عمیق تر می سازند ، از خواندن و شنیدن حرفهایی از این دست بی بهره بوده ایم . بی شک هیچ کاری کامل نیست اما نوع نگاه و پرداخت جسورانه و البته درک و تحلیل درست نویسنده در باب روابط انسانی و علی الخصوص موقعیتهای عاشقانه در جامعه جوان فعلی ما بسیار خواندنی ست ....این مقاله را از دست ندهید ....

راستی نقدی از من بر نقد آقای سمیعی که آن هم خود نقدی بود بر مقاله خانم مریم جعفری ، در مجله همشهری به چاپ رسید با عنوان « شعر باید شعر باشد » ...خوشحال می شوم دوستان هر سه نقد را بخوانند و نظر بدهند ...


سوم اینکه : کمی آگهی ادبی – تبلیغاتی !! ...
کتاب « بر تابی از ترانه » مجموعه شعری از نزار قبانی شاعر و عاشقانه سرای بزرگ عرب با ترجمه خانم زهرا پور شیری و بازسرایی سیامک بهرام پرور توسط نشر دقایق با قیمت 2500تومان روانه بازار شده است ...در حال حاضر پخش سراسری کتاب شروع نشده است اما دوستان مقیم تهران می توانند در این آدرس کتاب را پیدا کنند :
میدان انقلاب – نبش بازارچه کتاب – کتاب فروشی انتشارات دنیا
به گمان من دوستداران نزار قبانی و عاشقانه های ناب دست خالی نخواهند ماند ...
در ضمن دوستان مازندرانی هم می توانند مجموعه غزلهای مرا با عنوان «عطر تند نارنج» و نیز مجموعه شعر سرکار خانم هوروش نوابی را با عنوان « طرحی ز قلبم کشیدم » در کتابسرای بابل پیدا کنند ...

چهارم اینکه : برویم سراغ معرفی کتاب ...
- مثل آوازهای عاشق تو : در روزگار وفور مجموعه های شعری و بازار و البته پخش نامناسب این دست آثار به خصوص در عرصه شعر جوان ، یافتن کتابی که بشود با شعرهایش زمزمه کرد و نفس کشید و صدای شاعر را از لا به لای واژگانش شنید ، گوهر دیریابی ست ! ...تعارف کردن کار دلپسندی نیست لذا بی پرده باید گفت که مجموعه غزلهای خانم مژگان عباسلو مجموعه کاملا قابل اعتناست .
نکته بسیار دلپذیر در مورد شعرهای خانم عباسلو حضور حسی شاعر در شعر و همراهی این احساس شاعرانه با مخاطب است . در واقع شاعر خود را تافته جدابافته از مخاطب نمی داند و بر مسند خطابه هم نمی نشیند بلکه واگویه های خود را از موقعیتهای شاعرانه موجود – خواه تلخ و مویه گر ، خواهد شادمان و دست افشان – با مخاطب در میان می گذارد .
نکته دیگر حضور زنانه شاعر است که بر خلاف بسیاری از هم نسلانش در زمینه جسارتهای اروتیک یا حتی واژگانی نظیر آشپزخانه و قابلمه و جارو – که به نظر نگارنده زن ستیزانه ترین شیوه ابراز زنانگی ست ! – شکل نمی گیرد . آن چه روح زنانه را در آثار عباسلو می دمد ، نوعی مهربانی مغموم و حساسیت ویژه است که به خصوص در برخی از مضامین بهتر کوک می شود . غزل مثنوی « شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری » - به گمان من زیباترین شعر مجموعه است – بیشترین کارکرد این حس زنانه را به تماشا می گذارد :
پیراهن سپید عروسی ست در برم
یک کاسه آب ، آینه ، قران برابرم

این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم

مادر تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم چه بود این که نشکفته پرپرم ...؟

-دوشیزه مکرمه این بار دوم است ...
مادر بگو کجاست پس آن نیم دیگرم ...
نکته اینجاست که فضای زنانه تنها با «پیراهن سپید» و «مادر» و «دوشیزه مکرمه» اتفاق نمی افتد بلکه روح شاعرانه اثر در زمینه ایجاد نوعی تعلیق ، یا بهتر بگوییم دلشوره ، تاثیری چند برابر دارد. این دلشوره با استفاده از موسیقی درونی و برونی شعر و قطع های متوالی – و گاه سینمایی - در تمامیت شعر شکل می گیرد . نکته دیگر در باب این غزل مثنوی هوشمندی شاعر در تبدیل غزل به مثنوی و بازگشت دوباره است . در حقیقت شکستن قالب درست در مکان شکستن فضا اتفاق می افتد و گریز راوی از دنیای واقع به دنیای درونی اش و مرور خاطره های گذشته به واسطه مثنوی اتفاق می افتد و آخرین بیت مثنوی چنین است :
کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
این بیتهای از تو سرودن طویل تر ...

یکی دیگر از ویژگی های تکنیکی غزلهای عباسلو استفاده از بازیهای زبانی برای ایجاد مفهوم دوگانه است . در واقع شاعر در مرحله ارائه یک کشف بازیگوشانه در حیطه رویه زبان متوقف نمی شود بلکه با استفاده از این شگرد به خلق موقعیتی تازه در شعر دست می یابد :
از سمت تو - قشنگ ترین سمت آسمان –
هر بار می وزند به شعرم پرندگان

هر بار من پری ...پَ ... پَری ..شان-ه ات کجاست ؟!
هر بار من پری پریشان و تو همان

مصراع سوم غزل یک اجرای بسیار عالی از واژه است . با توجه به مفهوم بیت قبل ما معنای «پریدن» را در ذهن داریم که از آن به «پری» در آغاز مصراع سوم می رسیم ؛ سپس شاعر با تکرار حرف ما را به سمت نوعی لب ریختگی و ایجاد صدای گریه می برد و به دنبالش « پریشان» را از دل واژه ها بیرون می کشد و در در خشان ترین قسمت کارش « شانه » های محبوب را برای این گریه پریشان می جوید . در واقع با یک بازی واژگانی هوشمندانه دنیایی از معانی در هم امیخته به ذهن متبادر می شوند که ایجاز دلپذیر شاعر آن را شنیدنی تر می کند .
نمونه های از این دست در کتاب کم نیست :
در من هزار و یک شب..ح از جنس شهرزاد
آغاز قصه ای که نوشتند در کتاب
و...
نکته دیگر کشف تصاویر نو و برجسته سازی این تصاویر در جای جای دفتر است :

ظرف من سالم است ، باور کن ! قیس ریگی به کفش خود دارد
به خطا گفت شاعری ، لیلا ! عشق هم یک جنون ادواری ست
( توجه کنید به روایت تازه از داستان مورد اشاره « اگر ظرف مرا بشکست لیلی ...» )

رودها را درنوردیدیم تا دریای دور
یک به یک پلهای « شاید باز برگردیم » ریخت

( باز علاوه بر تصویر خوب بیت توجه کنید به موسیقی ناشی از توالی حرف «د» که جریان پرتپش و – نه آرام و جوباری - رود را تداعی می کند )

داسی بیاور دست هایم را درو کن
دست و دلم مانند گندم بی قرارت
و ...
از اینها که بگذریم ، بارزترین مولفه شعر عباسلو روایت است . عباسلو پیش از آن که شاعر باشد داستان نویس است و همین ذهنیت روایت مدار در شعرهای او نیز حاکم است . تقریبا هیچ شعری در این دفتر نیست که آشکارا یا پنهان از عنصر روایت و شیوه های روایی بی بهره باشد . روایت در آثار عباسلو عموما به شکل پرداخت شاعرانه یک روایت است و نه ارائه یک روایت شاعرانه . به گفته دیگر شاعر روایتی عینی را با پرداختهای شاعرانه و کشفهای تصویرگرایانه پرورانده است نه اینکه یک داستان کاملا شاعرانه مبتنی بر منطق شاعرانه و نه منطق وافعگرایانه بیافریند . پیش از این در مورد این دو نوع پرداخت روایت در شعر نوشته ام و تفاوتهای شان را برشمرده ام اما تنها این نکته را در مورد غزلهای خاتنم عباسلو اضافه می کنم که همین شیوه پرداخت روایت سبب شده است که هرگاه شاعر از فضای شاعرانه به نفع پیشبرد روایت فاصله گرفته است به داستان سرایی منظوم رسیده است و بالعکس هرگاه روایت در خدمت خلق موقعیت شاعرانه بوده است ، شعر به منصه ظهور رسیده است .
از این بحث که بگذریم به برخی کاستیهای کتاب می رسیم .
زبان دوگانه یکی از معضلات گاه گاه شاعر است . این دوگانگی ناشی از آمیختگی لغات آرکائیک و زبان معیار نیست بلکه بیشتر برخاسته از حضور گاه و بی گاه کلمات عامیانه یا خوانشهای عامیانه از کلمه در میانه زبان معیار است :
چشم تا کار کند دریا بود
که به یک ساحل سنگی می خورد

مثل اکلیل به چشمش می ریخت
هر چه شن باد به دریا آورد

بی شک برای درست شدن قافیه باید « آوُرد » بخوانیم که با توجه به فضای واژگانی شعر زیبنده نیست .
نکته دیگر دور شدن های گاه گاه از فصاحت است که بیشتر به نظر می رسد نتیجه سهل انگاری شاعر است چرا که او در جای جای دفتر نشان داده است که توان پرداخت فصیح را دارد . برای نمونه در همین مثال بالا و در مصراع نخست انتخاب زمان فعل کاملا نادرست است . در واقع باید این چنین می بود : « تا چشم کار می کرد » و یا درد مصراع آخر سلاست کلام این چنین اقتضا می کند : همه شنهایی را که باد به دریا می آورد » ...حذف و تبدیل و جا به جایی واژگان در راستای حفظ موسیقی و وزن باید به گونه ای باشد که منطق کلام را در هم نریزد که متاسفانه در اینجا چنین نیست .
نکته دیگر استفاده های موفق و ناموفق از یک تکنیک یا مولفه مشخص در کتاب است . مثلا در کنار یک شعر خوب با وزن بلند :
مثل آوازهای عاشق تو در گلویم اگر قناری نیست
از غم غربت است همسایه ! در قفس خواندن افتخاری نیست
شعر دیگری در وزن بلند و ناموفق می بینیم :
شعر افیون ناخوشایندی ست ، مثل خون در رگ و پی ام جاری ست
مطمئنم دوباره می گویید : « شاعری در پی خودآزاری ست! »

من که هر جور عشق تان باشد، دوست دارم که دوستم دارید
شانه باشید گریه هایی را که پس خنده های اجباری ست

گل نداده است دست پوچم را دست های تو ، دور از دستند
دست تردید مانده در دستت ، خواهشم « دست دل به دست آری » است ...
می بینید که شاعر از یک بیت نسبتا خوب به بیتی متوسط و نهایتا بیتی کاملا ضعیف – با معنایی کاملا مبهم و غیر سلیس - رسیده است . در بیت دوم دو نکته وجود دارد که سبب اختلال در روانی شعر شده اند و به راحتی قابل اصلاح اند :
من که هر جور عشق تان « بِکِشد»، دوست دارم که دوستم دارید
شانه باشید گریه هایی را که پس «از» خنده های اجباری ست
اصلاح تعبیر عمیانه مصراع اول و رهاندن شعر از ترکیب نا مناسب «پس ِخنده ها» مسلما کار دشواری برای شاعر نیست اما شاعر به واسطه حضور حسی اش در شعر – که البته مزیتی ست - مجال تصحیح را از دست داده است . و این یعنی اینکه شاید بازخوانی های چند باره ، به خصوص پس از گذشتن مدتی از زمان سرایش شعر ، کمک بیشتری بکند .
بحث به درازا کشید ! ...بی شک چنان که گفتم « آوازهای عاشق تو » مجموعه ای قابل اعتنا ست و همه ما - لااقل اهالی وبلاگستان – با ذهنیت شاعرانه مزگان عباسلو آشناییم . خواندن این مجموعه به خاطر لحظات کاشفانه اش و نیز نوع به کارگیری روایت در غزل به همه دوستداران غزل معاصر به شدت توصیه می شود ...

مثل آوازهای عاشق تو – مژگان عباسلو – انتشارات هزاره ققنوس – چاپ اول 1384 – قیمت 12000 ریال

___________________________

-زمان لرزه : امیدوارم سلاخ خانه شماره پنج را خوانده باشید ! ... اگر نخوانده اید که نیمی از عمرتان بر فناست ! ...اگر خوانده اید و زمان لرزه را نخوانده اید باز هم احتمالا نیمی از عمرتان بر باد فنا رفته است !!
کورت ونه گوت نویسنده ای غریب است ! ...این نکته به گمانم کوچکترین بزرگداشتی ست که می شود از این نویسنده خلاق به عمل آورد .طنز دیوانه وار ونه گوت در کنار درک روشن بینانه او از جهان پیرامونش و اندیشه ورزی عمیق او در کنار صراحت برنده اش جای بحث باقی نمی گذارد .
زمان لرزه آمیزه ای از همه چیز است : اتوبیوگرافی – داستان خیالی – بحث درباره سیاست و اقتصاد و جامعه شناسی و هنر و علم و خیلی چیزهای دیگر !
این معجون شگفت انگیز در ساختاری کاملا سیال چنان در هم آمیخته شده اند که ارجاعات درون متنی فراوان نویسنده نه تنها شما را گیج نمی کند بلکه بر قدرت طنز کتاب می افزاید .عصاره کتاب شاید اشاره به حماقتهای بی پایان بشر باشد ؛ حماقتهایی که هیچ حد ومرزی ندارد . اصولا در مورد کتابی که بعد از خواندن اش نمی توانید خلاصه داستان اش را برای کسی تعریف کنید (!) تنها می شود به آوردن ایده هایی درخشان از کتاب بسنده کرد و توصیه کرد که حتما این کتاب را بخوانید ! :
حالا این را تصور کنید : مردی برای اتحاد جماهیر شوروی که همه کشورها را دشمن خودش می پنداشت ، بمب هیدروژنی درست می کند و پس از اینکه مطمئن می شود بمب بدون هیچ ایرادی منفجر خواهد شد ، برنده جایزه نوبل می شود . این شخصیت واقعی که لیاقت آن را داشت که کیلگور تراوت ، داستانی درباره اش بنویسد ، فیزیکدان فقید آندری ساخاروف است .
او در سال 1975 به خاطر درخواست توقف آزمایش سلاحهای هسته ای ، برنده جایزه نوبل شد . البته ساخاروف قبلا بمب خودش را آزمایش کرده بود . همسرش پزشک اطفال بود ! کدام انسانی که همسرش پزشک اطفال است می تواند بمب هیدروژنی بسازد ؟ کدام پزشکی حاضر است با همسری تا این حد ابله زندگی کند ؟
« عزیزم امروز در محل کارت اتفاق جالبی نیافتاد ؟»
« بمب من بدون هیچ ایرادی منفجر خواهد شد . ان بچه ای که ابله مرغان گرفته بود چی شد ؟! »...
...
من در سخنرانی هایم می گویم یکی از وظایف مهم هنرمندان این است که دست کم به اندازه سر سوزنی مردم را به ادامه زندگی تشویق کنند...
...
هنرمندان افرادی هستند که می گویند ، من نمی توانم کشورم یا ایالتم یا شهرم یا حتی ازدواجم را اصلاح کنم . اما قسم می خورم که این بوم مربعی شکل یا این کاغذ A4یا این تکه گل رس یا دوازده گام موسیقی را دقیقا به همان شکلی در بیاورم که باید باشند . ...

...(و حسن ختام ! )

.....اغلب در سخنرانی هایم می گویم اگر می خواهید والدینتان را برنجانید و جراتش را ندارید همجنس باز شوید ، سراغ هنر بروید ....

گمانم همین قدر برای اثبات بی نظیر بودن این کتاب کافی ست ! ... کتابی که بیشتر به یک گفتگوی دوستانه شبیه است با مردی که دیدی موشکافانه و طنزی سرشار دارد ....در ضمن ترجمه و واژه گزینی مهدی صداقت پیام هم کاملا بی نقص و روان است و بر لذت خواندن کتاب می افزاید ...
زمان لرزه – مهدی صداقت پیام – چاپ دوم 1385 – انتشارات مروارید – قیمت 2900 تومان

_______________________________

پنجم اینکه : بعد از این فصل مفصل کتابخوانی برومی سراغ یک غزل تازه از خودم ...غزلی با ادای احترام فراوان به علی بهمنی عزیز و تقدیم به ... !!

« پرنده مردنی ست ...» فروغ
2.JPG

« ...Love is »

در این زمانهء آشفتهء شلوغ پلوغ
کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ

کلاغ می پرد و پر نمی زند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ !
...
و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستین نشانه های بلوغ –

- سوار بنز پدر ، دل سپرده اند به یک
کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !!

و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ -

- تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی *
جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ !

چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ !
که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ !

از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق –

- نشانده اند که : « آقا ! ستاره کهنه شده !
جهان، جهان ِمُدِر...
.............................Oh !
..............................Mademoiselle !!
.......................................Bonjour !!! »

و مادموازل که بخندد ستاره و پولک ...
و این مکالمه هم می شود تمام !...همین !!

[]

خود خدا به سرم دست می کشد : « بگذر!
که من که خالق اویم گذشتم از مخلوق ! »


* آدامس (....Love is ) که معرف حضور هست !

____________________________
بهارتان به برکت عشق هماره مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 06:40 PM | Comments (63)

January 11, 2007

21 دی ماه 1385

سلام

اول اینکه : .... به تو که نگاه می کنم گلایه هایم از تمام موجودات زنده و نیم زنده و مرده دنیا فراموشم می شود ! ....آفتابی در تو هست که سایه ها را هاشور می زند و محو می کند ... ذات ات آشتی ست با تمام کائنات ، تا دستادست تو مهربانی را جشن بگیرم ...مهربانی را برای همه زمین ...عشق را برای همه زمان ... بوسه را برای همه زندگی ! ...این یعنی اینکه وقتی به آفتاب باور داشته باشی ، ترس از تاریکی بچگانه ترین کار دنیا ست... و ما ، به لطف عشق، کودک هستیم اما ، به پاس عشق، کار بچگانه نمی کنیم !...

دوم اینکه : این مطلب را در مورد ترانه های واسوخت ( یا همان ترانه های ذم معشوق مثل «کی گفته تو نباشی» و ...) به خواست مهدی موسوی عزیز – سردبیر بخش ترانه سایت ادبی عروض – نوشتم ...غرضم تحلیل روان شناختی – جامعه شناختی این دست آثار و علل بروز و استقبال از آنها و نقش تعریف جامعه از عشق در ایجاد آنهاست ....خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم ...لیلی فقط تو قصه ست ؟!

سوم اینکه : امروز ( 5 شنبه21دیماه 1385) در روزنامه همشهری نقدی بر مجموعه غزل من - عطر تند نارنج – از آقای شالبافان به چاپ رسیده است ....
گمانم خوانندگان قدیمی این وبلاگ می دانند که هیچوقت از نقد فرار نکرده ام و همواره سپاسم نثار کسی بوده است که تندترین نقدها را بر خط خطی هایم نوشته است .
اما نوشته ای از این دست به گمان من بیش از آن که نقد باشد توهین است !...آن هم نه به من که بیش از من به مخاطبی که اثر و نقد را – و حتی نقد را به تنهایی ! – خوانده است !....پاسخگویی به یک نقد و دفاع از نوشته های خودم بی معناترین کاری ست که می شود انجام داد اما همواره بر این گمانم که وقتی مخاطب در برابر یک اثر سکوت می کند سبب دلسردی مطلق نویسنده و نیز پا گرفتن نظراتی از این دست می شود که ظلم مضاعف است ... وقتی از میان مخاطبینی که – یا از روی مهربانی بی حدشان و بر سبیل تعارف یا به واسطه هر چیزی که در متن اثر موجود بوده است – تنها به تعریفهای مبهم و کلی بسنده می کنند و هیچ تلاشی در جهت واکاوی مستند اثر صورت نمی گیرد ، باید از آقای شالبافان عزیز ممنون باشم که لااقل نظر کاملا منفی خود را بروز می دهند تا بعد از گذشت 2 سال از چاپ کتاب یک نقد مکتوب در یک رسانه منتشر شود !!
به نظرم سکوت جامعه ادبی و مخاطبین آثار ادبی دلسردکننده ترین اتفاق ممکن در ادبیات ماست که روز به روز به وسعت آن افزوده می شود و صاحبان اثر بی هیچ دلخوشی به مخاطب و تنها به خاطر دلشان می نویسند و این قطع حلقه ارتباطی تنها و تنها سبب می شود که به آثاری برسیم که با مخاطب ایرانی کاملا بیگانه اند ...فقط به این دلیل که مخاطب نخواسته است نظر خودش را شفاف بیان کند و به بحث بنشیند ...
خود من به شهادت آرشیو همین وبلاگ و همه نقدهایی که در رسانه های دیگر اعم از دیجیتال و کاغذی نوشته ام ، بر آن بوده ام که دیوار این سکوت را بشکنم و از آن چه شایسته دفاع و ارائه می بینم سخن بگویم ؛ لذا گلایه امروز من از منتقد محترم – که دوست من نیز هست – نیست ...این نقد را خیلی پیش از این خوانده بودم و به لطف مسوول صفحه شعر همشهری می دانستم که در نوبت چاپ است و اتفاقا خودم تمایل و اصرار به چاپ آن داشتم ( و جالب اینکه متن حاضر کوتاه تر از متن ابتدایی ست و خود حدیث فراوان بخوان از این مجمل ! ...) ...به این دلیل ساده که هر حرفی باید اجازه بیان را داشته باشد و هیچ نقد و نظری مستحق خاموش ماندن نیست حتی اگر به نظر شخصی کاملا نادرست و بی پایه باشد !...اما بگذارید از مخاطبین خط خطی هایم دلگیر باشم !...دوستانی که می خوانند و می روند و با سکوت خود بر نقدگونه هایی این چنین صحه می گذارند ....
برای دوستانی که همشهری امروز را ندیده اند : نقد آقای شالبافان از اینجا قابل داونلود است ......کلیک کنید !چهارم اینکه : امروز به خاطر اطاله کلام و کمبود وقت معرفی کتاب نداریم !....

چهارم اینکه : غزلی از خودم تقدیم به : علی و بهار ، رضا و مهکام ، سیاوش و پگاه به پاس بحث دلنشین مان درباره عاشقانگی !...و به تو که دلیل عاشقانه ها هستی !


« بهارانه های چای »


هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من می روم برای تو باران بیاورم

تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم

تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم

گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم

باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم

با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –

- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم

این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!

چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :

قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !

باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !

حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !

آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !
*****************
در سایه سار آفتاب عشق ، حقیقت را پاس بدارید که عشق والاترین حقایق است !
سیامک

Posted by siamak at 02:52 PM | Comments (77)

November 21, 2006

سه شنبه- 30 آبان ماه 1385

سلام

اول اینکه : ...

پنجره های این خانه باید هم این قدر بزرگ باشد ! ... تازه ! پرده پوشی هم کار عاشقانه ای نیست !...عشق شورش بر علیه همه ریاکاریهای مذبذبانه است ! ...بگذار چشمان آسمان، لبخندهای آفتابی تو را در منظومه عاشقانه کوچک مان رصد کند تا خورشید را برای همیشه – حتی بعد از میلیون میلیون سال دیگر که شاید نه زمینی باشد و نه آفتابی – در حافظه فیروزه ای اش به یاد داشته باشد ... بگذار نسیم سرد صبحگاهی سرزمین من ؛ عطر تو را برای دریا سوغات ببرد تا گوش ماهی های عاشق ، پچ پچ دریا را بر سینه ساحل بشنوند و در تو در توهای هزار توی شان برای آیندگان به یادگار بگذارند که :

نسیمی کاز بن آن کاکل آیو...

بگذار نفس تازه کنند مردم در عطرآگینی عشقی که دیریاب هست اما نایاب نیست تا یادشان بماند لیلی که بود و اصلا زن بود یا مرد ؟!! ...

و شاید لیلی تمام زنانگی تو باشد ! ... لیلی شاید لبهای سرخ توست وقتی طعم شراب را در دهان من با بوسه ای بیدار می کنی ....

دوم اینکه : این دفعه راستش را بخواهید الحق و الانصاف غیبتم موجه بود !! ...وسط اسباب کشی و چک و چک بازی وقت وبلاگ آپدیت کردن می ماند ؟!! ...

سوم اینکه : به گمان من نفوذ یک شعر در جامعه گاهی اوقات بسیار بیش از نام شاعر است . یادم نمی رود روزی که می رفتم تا برای اولین بار وحید امیری را – پس از یک دوره آشنایی اینترنتی ببینم – حمید به من گفت که : این شعر رو شنیدی ؟!
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سرسبزتزین بهار تقدیم تو باد
یک لحظه کوچک است روییدن عشق
أن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

و من شنیده بودمش ! ...هزار هزار بار !...و خوانده بودم اش روی در و دیوار و کارت پستالهای رنگارنگ فانتزی و هزار جور جای با ربط و بی ربط دیگر !
گفت : می دونی که شاعرش کیه ؟!...نمی دانستم !...گمان می کردم که مثلا مال شاعران عصر مشروطه است!...همدوره های ایرج میرزا و بهار و ... ! وقتی گفت مال وحید امیری ست فقط حیرت کردم ! ... این تازه وضع ماست که مثلا دستی بر آتش داریم گیرم از دور !
اتفاقا به نظر من این یک پیروزی بزرگ برای شعر است و اثبات دیگر بار این حکم دلپذیر که : شعر خوب همیشه پیروز خواهد شد و بر اریکه احساس مخاطب خاص و عام خواهد نشست .
اما از سوی دیگر گمان می کنم که شاعر را نیز باید از محاق بیرون آورد .باید شاعری را که شعرش بر لبان بسیاری مترنم است و در حالی که خالق اش را نمی شناسند معرفی کرد تا به شایستگی قدر ببیند و سپاس گفته شود . امیدوارم سایر دوستان نیز در این مهم همراهی کنند ...
برای مثال و برای اینکه چراغ اول را خودم روشن کنم ، این بيت را بخوانید :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!

بياييد اين بيت يا يكي از مصراعهايش را در گوگل جستجو كنيد ! ... نتیجه جالب توجه است : حدود 1600 مورد آن هم بدون عکس ها و اسلایدها و کارتهایی که از آین بیت تهیه شده است ! .. حالا نام شاعر را سرچ کنید : هوروش نوابی ... باز هم نتیجه جالب توجه است : 19 مورد ! ... گمان نمی کنید در حق شاعر اندکی ظلم شده است !؟ ...
چهارم اینکه : سریع السیر برویم سراغ سه کتاب امروز ...
- به سلامتی خانمها : 100داستان و طنز کوتاه ترجمه نشده از آنتوان چخوفعنوان فرعی بسیار وسوسه انگیزی ست ! ...چخوف و طنز ویرانگرش محبوب همه ملتها و نسلهایند . می توانی این را از تجدید چاپ و ترجمه های چندباره آثار چخوف دریابی . بی شک - چنان که مترجمین کتاب حاضر نیز در مقدمه شان بر آن صحه گذاشته اند – زیباترین آثار چخوف را می توان در مجموعه آثار ترجمه شذه توسط سروژ استپانیان ، که انصافا ترجمه ای دلپذیر است ، می توان خواند و لذت برد . مترجمین کتاب حاضر نیز ترجمه خوب و شسته رفته ای را ارائه کرده اند که اگر از طنازیهای گهگاه شان در پانوشتها – که چندان خوشمزه نیست !! – بگذریم ، از اینم نظر کتاب نقص عمده ای ندراد و کاملا قابل دفاع است . ...اما متاسفانه ایراد کتاب جای دیگری ست ! ... در حقیقت در همان عنوان فرعی آن ! ... داستانهایی که تا به حال ترجمه نشده احتمالا چندان دلپذیر نبوده اند که در گزینشهای پیش از این رد شده اند ! ... و حقیقت هم چیزی جز این نیست ! ...جز برخی آثار که رگه های طنز چخوفی را به منصه ظهور می رسانند – مثل کنسرت بلبل ، گوسفند و دوشیزه ، پارتی و در اتاقهای مهمان خانه و مواردی از این دست – باقی آثار نوعی طنز ژورنالیستی – آن هم از نوع به شدت دم دستی ! - را تداعی می کند که نگرشهای انتقادی روزمره - مثل وضعیت بد قطارها ، وضعیت مطبوعات ،بروکراسی اداری، گرفتاریهای مادی مردم و مواردی از این دست – بدون هیچ ظرافتی – لااقل در حد و اندازه های چخوف – در آنها مطرح می شوند . در مجموع کتاب حاضر برای مخاطب عادی و نیز حتی برای مخاطب کتابخوان حرفه ای چندان دندانگیر نیست اما برای نویسندگان طنز و پژوهندگان آثار چخوف بی شک بسیار مثمر ثمر خواهد بود ... البته بی انصافی ست اگر از نوشته بسیار زیبای ایوان بونین – برنده جایزه نوبل 1933 – که دریغ نامه ای داستانی در پایان کتاب است ، آسان بگذریم . خاطرات و جملاتی دلپذیر که شخصیت متضادگونه هنرمندی چون چخوف را به زیبایی باز می تاباند ...

« ...برای از بین بردن ساسها : ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت دار و چربی ، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توصیه کنید رژیم غذاییش را تغییر دهد . اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری بر او نگذاشتند ، برای تان تنها این راه می ماند که انگشت تان را بلند کنید و فریاد بزنید : « پس بمون و توی جهل خودت بپوس ، ای خونخوار پست ! » و سپس او را رها کنید . دیر یا زو.د عدالت بر ظلم چیره خواهد شد » برگرفته از فوت و فن خانه داری -صفحه 183 کتاب

به سلامتی خانمها –آنتوان چخوف - برگردان حمیدرضا آتش برآب و بابک شهاب – انتشارات آهنگ دیگر- چاپ دوم –323 صفحه - قیمت 30000 ریال

___________________________________
- بخواب فروردین : مجموعه غزلهای حامد حسین خانی شاعر جوان کرمانی مجموعه دلنشین و خواندنی ست . حامد آرام و بی سرو صدا می سراید و فارغ از دغدغه های ژورنالیستی ، مضمون پردازانه و عاشقانه چنین می سراید :

فنجان و برف و پنجره و ماه ، روی میز
اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز

فنجان پر از بهار تو را شیهه می کشد
سیبی گذشت از لب سرخ تو سینه خیز ...

در غزلهای حسین خانی تصویر و مضمون حرف اول را می زند . در جای جای کتاب تلاش شاعر را برای خلق تصاویر نو و کشف مضامین تازه می توانید ببینید و همین ویژگی سبب شده است که آثار شاعر حلاوتی کاشفانه داشته باشد و مخاطب به واسطه انرژی همین تصاویر همراه وآژگان شاعر می شود :

من اشتباه نیستم ، تو اشتباه می روی
چقدر نرم و مهربان ، چقدر ماه می روی
...
چقدر صاف و ساده ای ، که سوی دشت لوت هم
برای پروراندن گل و گیاه می روی ...

از لحاظ زبانی دفتر حسین خانی معجون در هم جوشی از زبانهای گوناگون شعری ست ! ...شاید با این تعریف اینگونه به نظر آید که شاعر به زبان اختصاصی اش نرسیده است اما به نظر من زمانی این حرف مصداق خواهد داشت که شاعر به تجربه های پراکنده دست یازد بی آنکه در هیچ یک ، چیز چندانی برای ارائه داشته باشد ، حال آنکه حسین خانی از هر یک از این گستره های واژگانی برای بیان تصاویر خود به خوبی کار می کشد . برای درک بهتر این مطلب به این سه مثال توجه کنید :
1-
من شیرم و پلنگم و آهوی رام تو
با پای خویش امده بودی به دام تو

البته دام نه ، تو به میخانه سر بزن
ساقی منم موقتا ، شرب مدام : تو

در دام ، جام ، هر چه خودت فکر می کنی
افتادی و گریختی ای فکر خام ، تو ...

2-
چتر شب وا شد و من ، خیس عصیان گذشتم
از خیابان گذشتی ، از خیابان گذشتم
...
رسم دنیا فریب است ، نه تو دریا نبودی
گر چه بر موجهایت ، مثل توفان گذشتم
...
روزگار آهوان را بی وفا پروراندست
من پلنگم که از کوه لنگ لنگان گذشتم

3-
یک روز چتر خانگی ات باز می شود
آغوش عاشقانگی ات باز می شود

طولی نمی کشد که به روی نشانه ها
درهای بی نشانگی ات باز می شود

بر کوهسار مرمری شانه های تو
گیسوی رودخانگی ات باز می شود ....

ناگفته پیداست که مثال 1 زبانی کهن تر دارد ولی پرداختی امروزی ، مثال دوم زبانی میانه برگزیده است- مثل غزلهای غالب اواخر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد - و البته همچنان تصاویری تازه و مثال سوم زبانی کاملا نو دارد که حتی به واژه سازی های دلپذیر – رودخانگی – نیز دست می یازد ... البته باید همین جا به برخی سهل گیریهای شاعر نیز اشاره کرد . در ادامه همین شعر می خوانیم :
یک روز می رسد که در این کهکشانه ها
راهی به بی کرانگی ات باز می شود

به گمان من خود شاعر هم موافق است که « کهکشانه ها » خیلی کلمه مناسبی نیست و آن های غیر ملفوظ بیشتر از آن که وزن ظاهری شعر را پر می کند ، به وزن معنوی شعر آسیب می رساند .و البته باز هم در این شعر و در مقطع یک کارکرد زبانی بسیار زیبای دیگر می بینیم تا حلاوت شعر از دهانمان نرود :
دریای من ! مدینه من ! ای ترانه ! کی
چشم مدیترانگی ات باز می شود ؟

بازی دریا و مدینه و ترانه و ادغام این سه با هم در ذهن مخاطب ، با درخشش کلمه مدیترانه کامل می شود و یک نوع بازی زبانی – ذهنی دلپذیر فراهم می آورد که با اندکی تامل مخاطب پشتوانه معنایی نیز می یابد .
گذشته از غزلها ، یک چارپاره ، دو مثنوی آیینی ، یک مثنوی عاشقانه و دو غزل مثنوی به همراه 4 سپید دفتر شاعر را کامل می کنند که در این میان مثنیو عاشورایی و نیز غزل مثنوی ها بسیار دلنشین ترند .
به طور خلاصه می شود گفت که درخشش حامد حسین خانی در تصویرسازیهای کاشفانه او بهره گیری اش از زبان است حال انکه نقصهای گهگاه اشعارش بیشتر در حیطه سهل انگاری ها و تسامح هایی ست که گاه شعری در اوج را دچار فرودهایی اضطراری (!) می کنند که برای هر دو دسته قدرتها و ضعفها می توان مثالهای متعددی ذکر کرد که البته بی شک خود شاعر بر همه آنها از نگارنده آگاه تر است .
برای پرهیز از اطاله کلام غزل زیبایی از حامد حسین خانی را می خوانیم و باز هم توصیه می کنم که این مجموعه زیبا را از دست ندهید :

سهرابها به سوگ تهمتن نشسته اند
مانند بلبلان که به گلشن نشسته اند

رودابه های زخمی محبوس در تنم
آشفته موی و سلسله دامن نشسته اند

دهقان ! شتاب کن که ببینی مترسکان
در فکر شوم خوردن خرمن نشسته اند

دیدم ستاره ها به زمین پرت می شوند
گویی که در دهان فلاخن نشسته اند

بیچاره نوبهارنشینان طرف جوی
در انتظار ابر سترون نشسته اند

چون چشمهای پنجره رو به رو که باز
در چارچوب کوچک آهن نشسته اند

ته مانده های آینه های شبیه من
هر روز در محاق شکستن نشسته اند

چشم سیاه یار ! کجایی ؟ شرابها
در شیشه های کهنه به شیون نشسته اند

من کیستم ؟ که این همه هندوی ترک وش
در انتظار سوختن من نشسته اند

بخواب فروردین - حامد حسین خانی - انتشارات خدمات فرهنگی کرمان - چاپ اول 1385 - قیمت 1400 تومان
_____________________________
- راز داوینچی : کتاب دن براون را خیلی دیر خواندم . علتش هم این بود که اصولا دل خوشی از کتابهای جنجالی و پرفروش – آن هم در بازار اشفته کتاب ایران ! – ندارم و بارها دیده ام که اثری نازل با فروشی بالا و تبلیغات بسیار ، حسابی ناامیدم کرده است ! ... لذا خواندن این کتاب به طور کاملا اتفاقی در همین یک ماهه اخیر اتفاق افتاد در حالی که تجدید چاپش ممنوع شده است و ...
بی شک بسیاری از شما تاکنون این کتاب را خوانده اید اما اگر نسخه مورد مطالعه شما ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی نبوده است گمان کنید که اصلا کتاب را نخوانده اید ! ...لطفا این نسخه را تهیه و یکبار دیگر بخوانید تا دریابید که نقش مترجم در برجسته سازی یک اثر هنری تا چه حد قابل اعتناست .
گذشته از ترجمه کم نقص و حتی بی نقص کتاب - که روان و دلپذیر است – پانوشتهای عالمانه مترجمین اثر مذکور را در جایگاهی بسیار بالاتر از کتاب اصلی قرار داده است . در حقیقت به نظر من می توان به مولف کتاب – دن براون - توصیه کرد که نسخه ای از پانویسهای ترجمه فارسی مورد اشاره را بخواند و بر کتاب اصلی بیافزاید . در این نکته هیچ اغراق یا خدای نکرده مطایبه ای وجود ندارد . پانوشتهای کتاب یک دوره کامل اسطوره شناسی و نمادشناسی تطبیقی ست به زبانی ساده و بسیار جذاب و فنی . آن چه مرا متعجب تر نیز ساخت ناآشنا بودن مترجمین کتاب – لااقل برای حقیر – و جوانی بسیارشان بود . بی شک پتانسیل کاری این دو جوان 25 و 22 ساله بسیار بیش از اینهاست . گذشته از جمع اوری اطلاعات فراوان ، توان تحلیل و دسته و بندی و تطبیق بین نمادهای گوناگون چیزی نیست که به سادگی قابل دست یابی باشد . این را همه کسانی که با نمادها و اسطوره ها آشنایی دارند گواهی می دهند . و این دو جوان به خوبی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده اند .
گذشته از ترجمه خود اثر نیز دارای نکات درخشان بسیار است . من اصولا به اندیشه طرح شده در کتاب و درستی و نادرستی اش کاری ندارم ! چیزی که برای من – و به زعم من برای نویسنده اصلی کتاب دن براون - مهم است ، درس بزرگ راز داوینچی ست : به هر اثر هنری خوب نگاه کنیم ! ....هر اثر هنری : از شعر گرفته تا سینما از مجسمه سازی تا موسیقی ، از نقاشی تا تاتر و ... باور کنیم که برای کشف هر اثر هنری باید به هزار چرا پاسخ بدهیم وذهن خود را از رکود و رخوت در بیاوریم . باور کنیم که در آثاری که ظاهرا بسیار ساده اند اما دارای اقبالی همگانی هستند ، بی شک هزار نکته باریک تر از مو قرار دارد که اندکی توجه می طلبد . هنر بزرگ این کتاب آشنا ساختن مردم با هنری ست که نقد تحلیلی و رمزگشایی نمادها در هنر نام دارد و این کم دستاوردی نیست .
خواندن این کتاب با ترجمه فوق الذکر ، فارغ از همه جنجالها و حرف و حدیث ها - برای تمام علاقه مندان به اسطوره ها و نمادها در آثار هنری بی شک تجربه ای هیجان انگیز خواهد بود ....

راز داوینچی - دن براون – ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی – انتشارات زهره – چاپ ششم 1385 – 462 صفحه

_______________________________________

پنجم اینکه : غزلی بخوانید از خودم ، تقدیم به کولی هزار ترانه ام !...

« تازه دم »

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

************************
شاد باشید و شادمانه عاشقی کنید و شاد بمانید تا همیشه و هماره !
سیامک

Posted by siamak at 09:12 PM | Comments (69)

September 23, 2006

شنبه - 1 مهرماه 1385

سلام
اول اینکه :...
... بگو سیل بیاید !...یک تشت و دو تشت آب که چیزی نیست ! ...وقتی تو چتر من باشی و من چتر تو ، بگذار همه ابرهای سیاه جهان یک دل سیر گریه کنند به سپیدبختی ما !...حسادت که شاخ و دم ندارد !... بگو سیل بیاید ! این یکی دو تشت آب نهایتش زحمت خشک کردن را روی دست مان می گذارد ! ...و وقتی آفتاب مهر تو بتابد دیگر هیچ ملالی نیست !
زیر یک سقف دیگر ، عطر تو را مرور می کنم و شمار آجرهای خوشبخت دنیا بیشتر می شود ! ...آجرهایی که می توانند آمد و رفت تن لطیف تو را ببینند و قند توی دل سنگ شان آب کنند و تلالو دلپذیر تو برق از سرشان بپراند !...بگو همه آبهای جهان سیل شوند !...نوحی که تو باشی ، زورق طلایی این عشق را به ساحل آرام خواهی رساند !..ایمان دارم ! ...به تو، به خودم ، وَ به عشق !

دوم اینکه : این بار دیگر خیلی تاخیر داشتم !... البته نسبتا موجه بود اما با این حال باز هم معذرت می خواهم ...

سوم اینکه : بدون مقدمه برویم سراغ بخش معرفی کتاب فقط با ذکر این نکته که مسلما در این بیست روز کتابهای خوب بیشتری خوانده ام اما برای پرهیز از اطاله کلام فعلا همین 4 عنوان را داشته باشید تا دفعه بعد ...
- بچه ها... من هم بازی(1) : یک اثر بسیار دلپذیر از منوچهر احترامی با تصویرگری خوب سلمان طاهری ...بی شک همه ما منوچهر احترامی را می شناسیم یا لااقل با آثارش آشنایی ام ...اگر خیلی هم با کتاب و طنز و گل آقایی ها بیگانه باشیم ، حسنی نگو یه دسته گل را ، دست کم یک بار اگر شده برای کودکی از اعضای خانواده ، خوانده ایم ....احترامی با این کتاب زیبا دیگر بار به دنیای کودکی نقب می زند و کودکانگی معصومانه را که درکی شاعرانه از زندگی در آن جریان دارد به تماشا می گذارد . یادداشت نوشتن بر چنین کتابی بسیار دشوار است چون کتاب با کودک درون انسان گفتگو می کند و در نتیجه ، منطق کودکانه سبب می شود که مثل همه کودکان دنیا را سرشار از زیبایی های بسیار ببینیم و کاستی هایش را به بازی بگیریم ... شاید شکل ظاهری کتاب و فرم ارائه اش آثار شل سیلور اشتاین را به یاد آورد اما خواندن چند صفحه از آن تفاوتی آشکار را به ما نشان خواهد داد : ایرانی بودن و شرقی بودن در تمامی آثار جلوه گر است ؛ چه در قطعاتی از این دست که به شعر پهلو می زنند :
آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .

یا در قطعاتی این گونه که آشکارا ضرب المثلی از فرهنگ عامه و نیز پدیده ای مربوط به ما -
هویت باختگی یا به قولی الیناسیون – با همان کودکانگی به تصویر کشیده می شود :
کلاغ به بچه اش گفت : « پسرم قار قار کن ببینم یاد گرفته ای یا نه ؟»
بچه کلاغ گفت : « قارقاری ، قارقار»
کلاغ گفت : « پسرم صد بار به تو نگفتم با این جوجه خروس همسایه راه نرو ؟ چرا حرف گوش نمی کنی ؟! »

...
درباره تک تک داستانهای کوتاه این کتاب می شود حرف زد که مجالی طولانی می طلبد ...شاید وقتی دیگر.. اما غرض این بود که هر کسی هنوز کودکی هایش را گم نکرده است یا لااقل ازگم کردنش خوشنود نیست ، این کتاب را از دست ندهد !...
بچه ها... من هم بازی (1) – نویسنده :منوچهر احترامی ، تصویرگر : سلمان طاهری – 85 صفحه - انتشارات گل آقا ، قیمت : 13000ریال ، چاپ اول 1382
________________________
- حال و حوایی از ترنج و بلوچ : این نام جالب توجه ، بر پیشانی کتابی ست که سروده حامد عسگری شاعر جوان و توانای بم است . طبق معمول غزل غالب است و چند دوبیتی و رباعی و دو چارپاره ... مواردی که درباره این مجموعه باید به آنها اشاره کرد عبارتند از : سادگی و صمیمیت کلام در کنار کشفهایی دلپذیر و سرمست کننده و نیز البته احساس جاری در اکثریت اشعار و به خصوص تاثیرپذیری شاعر از واقعه ای عظیم و البته غمناک چون زلزله بم ... در این میان بی شک ضعفهایی هم هست مثل هر اثر دیگری اما ان چه مهم است این است که شاعر جوان ما مخاطب را به هیچ وجه دست خالی نمی گذارد و هر شعری از او ظرایفی دارد که مخاطب شعرآشنا را سرذوق بیاورد ...شاید به اشاره بتوان گفت که ضعف بارز برخی از اشعار به سبب ناهمگونی بیت ابیات است یعنی یک بیت بسیار درخشان در کنار بیتی معمولی و گاه ضعیف که موجب فراز و فرودی نادلپذیر می گردد ...
لبخند زدن معجزه لب رطبی هاست
دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست ...

همچنین برخی ذوق آزمایی های در قافیه سبب شده است که برخی قوافی در برخی ابیات به خوبی جا نیافتند ...
غزلم دره ای از نسترن و شب بو هاست
مرتع درمنه ها ، دهکده آهوهاست
... تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست

که به خوب مشخص است در بیت آخر تصویر شاعر تصویر درخشانی ست اما به خاطر قافیه و وزن بد پرداخت شده است : اولا هسته های زردآلو شکل صحیح جمع است و از سوی دیگر هسته زردآلو اصلا تلخ نیست ...هسته هلو تلخ است ! ...
اما اینها که برای خالی نبودن عریضه گفتم همه بخش اندکی از کتاب است و خلاصه و مهم این که چنان که گفتم هیچ شعری در این مجموعه شما را دست خالی نمی گذارد :
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
()
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای

حال و حوایی از ترنج و بلوچ – حامد عسگری – 70 صفحه – انتشارات ودیعت – 750 تومان

_____________________
- نقل های کوچک رنگی : کتابی کوچک از شعرهای سپید خانم راضیه بهرامی ....شاید دیگر کهنه باشد اگر بگوییم لحن زنانه بارزی در شعرهای شاعرهای وجود دارد اما یک نکته بسیار مهم لحن این دفتر را با بسیاری آثار دیگر متفاوت می کند . فصل نخست کتاب و برخی از اشعار فصل بعدی لحنی مادرانه را در شعر به تصویر می کشند ... به عبارت بهتر مخاطب فصل نخست کتاب دختر کوچک شاعر است و زبان لطیف و مادرانه شاعر در واژه واژه اشعار حس می شود ...خود من تا کنون تجربه ای این گونه را لااقل به شکل شاخص و موفق در شعر معاصر – و البته کلاسیک – ندیده ام ...
پرده را می کشم
می ترسم
جای خالی ستاره ها در آسمان
خرگوشهای خواب تو را بترساند
بگذار این راز
همیشه پشت پرده بماند

بی شک شعرهای زیبایی از این دست نیز در فصل دوم یافت می شوند که قدرت تصویر سازی شاعر و زبان شاعرانه اش را به رخ می کشند :
من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی

اما من همچنان شعرهایی از این دست را نوتر و غافلگیر کننده تر و دوست داشتنی تر می بینم :
من مادر خوبی برای تو نیستم
می دانم
مادری که همیشه فراموش می کند ...
فراموش می کنم
فراموش می کنم
پرداختن قبضهای آب و برق و تلفن را
و نوشتن گزارش کارم را
برای اقای مدیر عامل
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
اما همیشه یادم هست
که چند برگ دیگر
از دفتر نقاشی تو باقی است
من راز مداد رنگی های تو را می دانم
این بار مداد زردت از همه کوچک تر است
تو از شب ترسیده ای
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
و به دستهای تو می اندیشم
و به دستهای خودم
و به دستهای مادرم
که دستهای حنا بسته مادرش را
در یک صبح برفی
در کوچه های بروجرد گم کرد
تو هم یک روز دستهای قشنگ مادرت را گم می کنی ...
باید برای تو چتری بخرم
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...
من مادر جوان توام کیمیا !

نقل های کوچک رنگی – راضیه بهرامی – 52 صفحه - نشر دفتر شعر جوان – قیمت 550 تومان – چاپ اول 1384
_________________
- مجنون لیلی : یک رمان جالب توجه از ابراهیم نبوی که با شیوه نامه نگاری نگاشته شده است . تمامی نامه ها به جز نامه اخر از طرف شخصیت مرد به شخصیت زن است و از یک نامه اداری شروع می شود و جریان شکل گیری رابطه ای احساسی و زوال آن و نهایتا احیای مجددش را در شکل عشقی پخته تر به خوبی نشان می دهد . درباره این کتاب می شود بحث های خوبی انجام داد ...اینکه کجای رابطه و چرا عشق نامیده می شود و در هر مرحله ای کاستی های رابطه احساسی بین دو نفر چیست و اینکه آسیب شناسی این رابطه اصولا چگونه است ....از سوی دیگر به واسطه هنرمندی نویسنده در حفظ بی طرفی اش مخاطب می تواند با ذهنیت خود از عشق و رابطه عاشقانه رفتار هر یک از کاراکترهای داستان را مورد قضاوت و تجزیه و تحلیل قرار دهد ...خلاصه اینکه مجنون لیلی از آن دست رمانهایی ست که جان می دهد برای بحث های بی پایان درباره روابط انسانی و علی الخصوص عشق ...به نظر من درخشان ترین تلالو عشق در واپسین نامه رخ می نماید آنجا که می توان به این توصیف قطعی از عشق رسید که : عشق رابطه ای دوطرفه و انسانی میان دو موجود رشد یافته و مستقل است :
« دیروز بعد از سه سال دیدمت . موهایت سفیدتر شده بود و چهراه ات پخته تر .از این که سرحال و پر انرژی بودی خوشحالم . دیشب را با فکر تو گذراندم . نامه هایی را که در تمام این سالها برایم نوشته بودی ، یک دور دیگر خواندم ...از اینکه با تو قطع رابطه کردم احساس خوبی ندارم .گرچه شاید اگر با عقل امروز می توانستم قضاوت کنم کار دیگری می کردم ....این قدر خودم را شناخته ام که بتوانم یک بار دیگر به زندگی با تو فکر کنم . این بار من بالغ خواهم بود . »

مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی – 112 صفحه – انتشارات عطایی – چاپ اول 1382 ________________________
چهارم اینکه : و بالاخره غزلی را بخوانید از خودم ، تقدیم به دکتر محمد حسین بهرامیان به پاس غزل بی بدیل « پیشنماز» اش ....

« اَلَم تَری ...»

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد

وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...

*******
نمازهای عاشقانه تان انارستان باد !
سیامک

Posted by siamak at 07:57 PM | Comments (43)

August 10, 2006

پنجشنبه - 19 مرداد 1385

سلام
اول اينكه :....
...بوي جنگ پيچيده دردالان جهان ...باروت دارد نفس آدمها را تنگ مي كند و نفت گلوي ماهيها را فشار مي دهد ! ... دنيا غيرقابل تحمل تر از پيش مي شود و هيچ كس هم عين خيالش نيست !...مي شود نشست و زانوي غم در بغل گرفت !...مي شود فرياد شد و در كوچه باغهاي شعر ، بر سر زشتيها و پلشتيها فرياد زد !... مي شود مرثيه ساخت و بر دنائت بشر و مظلوميت انسان گريست !..مي شود هزار هزار كار ديگر كرد !...اما من دلم مي خواهد مانند نزار بنويسم :
«بيروت مي سوزد و من دوستت دارم !

وقتي بيروت در آتش مي سوخت
و اتش نشان ها با لباس هاي سرخشان آب مي پاشيدند
من
پا برهنه
بر سنگ هاي داغ و
ستون هاي سرنگون و شيشه هاي شكسته مي دويدم
و تو را
كه مانند كبوتري در حصار آ تش بودي
جست و جو مي كردم !
مي خواستم به هر قيمتي
بيروت ديگرم را نجات دهم !»
( نزار قباني - جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود – ترجمه يغما گلرويي )

من نيز تو را ستايش مي كنم و چه كسي ست كه نداند كه در هر ستايش زيبايي ، نكوهش پلشتي ها مستتر است . من دوستت دارم و شايد بزرگي همين جمله كوچك دنيا را نجات دهد !
____________________
دوم اينكه : بدون مفدمه برويم سراغ برخي عنوانهايي كه اين دو هفته اخير خوانده ام ...
- فصل نامه شعر شماره 46 (وي‍ژه نامه غزل ) : بي شك مجله شعر در حال حاضر معتبرترين نشريه جريان غالب شعر ايران است . در حقيقت شايد بشود ادعا كرد كه هيچ يك از نشريات تخصصي ديگر در زمينه ادبيات نتوانسته اند جامعيتي بهتر از نشريه شعر ايجاد كرده و تعادل را رعايت نمايند . تعادلي كه به درك عمومي اكثريت جامعه فارسي زبان كنوني از شعر تكيه دارد . شماره اخير مجله شعر به غزل پرداخته است . هر چند به نظر من مي شد شجاعانه تر و جوانانه تر هم با موضوع برخورد كرد و به معرفي صداهاي جديد در غزل جوان پرداخت اما حاصل كار با توجه به محافظه كاريهاي معمول نشريه شعر و نيز عدم وجود تجربه اي ديگر در اين حال و هوا، قابل تامل و تورق است ....
**************
- عاشقيت در پاورقي : به چاپ دوم رسيدن يك مجموعه داستان در عرض يكسال چيز ديريابي ست كه البته اگر برنده شدن آن مجموعه را در يك جايزه مهم داستاني كشور بر آن بيافزاييم ، معادله معقول تري را درذ پيش رو خواهيم داشت ! ...مهسا محب علي با عاشقيت در پاورقي برنده جايزه بهترين مجموعه داستان 1383 بنياد گلشيري شد . همين نكته كافي بود تا نقدهاي مناسبي بر كتاب نوشته شود و فروش كتاب نيز اندكي بهتر از استانداردهاي حقيرانه كتاب فروشي در ايران باشد ! ...اما به دور از همه اين حاشيه ها كتاب محب علي كتابي قابل تامل و دوست داشتني ست .شيدايي مجنون وار « هندي برقصم » ، طرح داستاني خيره كننده و بسيار تازه «عاشقيت در پاورقي » ، نگاه روان شناسانه و عميق نويسنده به روابط زناشويي در «عتيقه ها » و «چند سانت توي زمين » و تعليق زيباي «خفاشه» سبب شده است كه اين 5 داستان در بين 8 داستان كتاب برجستگي ويژه اي داشته باشند . به نظر من اين آمار خيلي خوبي براي يك مجموعه داستان است . بي شك خواندن اين مجموعه كوچك به شدت توصيه مي شود ...
« در اين داستان عاشقيت اتفاق مي افتد . عاشقيت به مثابه عشقه اي كه چون مهرگياه ، عاشق و مرا در لا به لاي سطور در هم مي پيچد . من ، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد كه از يكديگر قابل تشخيص نخواهيم بود . ...»

عاشقيت در پاورقي - مهسا محب علي - نشر چشمه -چاپ دوم 1384 - 7000 ريال
**************
- قصه ي هشتاد و چهار : گريده اي از داستانهاي كوتاه نوشته شده در سال 84 ، به انتخاب مصطفي مستور .
خود مستور با عنوان « سردبير اين مجموعه » نوشته است : ... تنها اشتراك نويسندگان اين مجموعه اين است كه من خواسته ام كنار هم باشند . يا به تعبير بهتر من فكر مي كنم داستان هايشان به اندازه كافي از معيارهاي «داستان خوب» برخوردارند .
مجموعه شامل يك داستان از هر نويسنده است و آثاري از ميترا الياتي ، رضا اميرخاني ، علي خدايي ، شهرام شفيعي، كيارنگ علايي ، مجيد قيصري و مصطفي مستور در آن آمده است . نكته مهم اين است كه هيچ يك از اين اثار تا به حال در مجموعه ديگري – تا آنجا كه من ديده ام – به چاپ نرسيده است .
داستان ميترا الياتي با عنوان «بالابر» داستان متوسطي ست . بي شك «مادموازل كتي» هنوز برترين داستان كوتاه الياتي ست . با اين حال مي شود به فضاي نمادين اثر به عنوان يك نكته قابل تامل اشاره كرد .
اما رضا اميرخاني با فصل دوم رمان «بي وتن» نشان داده است كه بايد منتظر اثر درخشان ديگري باشيم كه زيبايي هاي «من ِاو» را ديگر بار زير دندان مان خواهد آورد !...بي شك خواندن تمام رمان مولفه هاي ديگري را برايمان آشكار خواهد كرد و بايد هنوز منتظر ماند اما تا همين جاي كار هنر اميرخاني در روايت و نيز بازيهاي هوشمندانه اش با كلمات و نيز استفاده ماهرانه اش از جريان سيال ذهن خود را به رخ مي كشد . ببينيد فصل دوم رمان با چه جملاتي آغاز مي شود :« اين فصل فصل پنج است . مي پرسي چرا ؟!... روشن است . ..»
و بعد تا پايان فصل آن قدر دليل شاعرانه برايتان مي آورد كه بي خيال عنوان فصل شويد و باور كنيد كه با فصل پنج طرفيد ! ...نويسنده از Give me a Five شروع مي كند و به خيابان fifth ave. نيويورك پا مي گذارد و بعد ياد دعاي مادرش مي افتد كه : « الهي به حق پنج تن...» ...بعد سراغ خمسه خمسه مي رود و كربلاي 5 و جزؤ پنجم قرآن و ....و سطر پاياني فصل نيز اين چنين درخشان است :
« از كودكي هم نتوانستم فرق ميان دو پنج را بفهمم . خاصه وقتي كه انگليسي بودند ؛ ذوي اين ساعتهاي مچي كه دست چپ مي بندند؛ همان دستي كه حلقه ندارد .... »
گفتم كه ! بايد منتظر «بي وتن» بود !!
«بچه ها» از علي خدايي روايت ساده ايست از آدمهاي معمولي يك خانواده معمولي با اندكي ماجرا ! ...برشي از زندگي بهترين نام براي اين دست روايتهاي داستاني ست .بي شك مي شود ساعتها در مدح اين شيوه نوشت اما من فكر مي كنم شايد نوشتن به اين گونه سهل و ممتنع باشد و خواندن يك دو داستان از اين دست جالب توجه ؛ اما به شخصه هيچ وقت نتوانسته ام به خودم بقبولانم كه اثري سترگ با اين شيوه كم اتفاق خلق شود ...مي شود گفت تغيير رويه كودكان در انتهاي داستان يك تغيير و يك اتفاق است ولي به نظر من نه آن قدر كه يك روايت خارق العاده و به يادماندني بيافريند ...مثل خيلي از لحظه هاي زندگي كه از يادمان مي رود ...
« دستمال توالتهاي بيمارستان مركزي » اما درست در نقطه مقابلند !!...يك داستان بسيار زيبا با پرداختي دلپذير و درك عميق عاشقانه نويسنده و طنزي خردكننده و تلخ از رابطه اي كه از هيچ به پوچ رسيده است !...يك كالبد شكافي دقيق و بي نقص از شهرام شفيعي ...جالب اينجاست كه تمام ماجرا با «گفتم گفت» و در يك ديالوگ يك ريز و بي نفص تعريف مي شود وبه پايان مي رسد و سيلاب مفاهيم ذهن خواننده را بمباران مي كند ...نمي شود بخشي از داستان را انتخاب كرد !...چون داستان به شدت منسجم و داراي تداعي هاي درون متني بسيار است ...پس لطفا همه اش را خودتان بخوانيد !
LD نوشته كيارنگ علايي نمايشگر رخوت در يك رابطه به عادت رسيده زناشويي ست .همه چيز بوي رخوت و سكون و ستروني مي دهد... داستاني با نامي چنين بايد هم اينگونه باشد ! نويسنده در خلق اين فضا كاملا موفق بوده است ...
«گوساله ي سرگردان» از مجيد قيصري هم داستان خوبي ست هر چند اندكي مطول تر از داستانهاي ديگر اين مجموعه و البته داراي فضايي رئال تر و با حال و هواي جنگ تحميلي ...
و نهايتا « مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت » از خود مصطفي مستور .مثل هميشه كوتاه ، ظريف و شاعرانه با رگه هاي عميقي از احساس . حكايت مكردي كه درست وسط يك كلمه – و نه جمله ! - نقطه اي گذاشت تا فصلي تازه نياغازد :
« ...نمي دانم نقطه را كجاي كلمه گداشته بودم . شايد روي دال با بر قوس واو يا بر لبه دندانه سين ...»
و اين چنين « دوستت دارم »ي را به مسلخ مي برد ! ... او دلايلي مناسب دارد كه پرداخت شخصيت راوي را به زيبايي شكل مي دهد . اين داستان سه صفحه اي به شدت خواندني ست !

قصه هشتاد و چهار - به انتخاب مصطفي مستور - انتشارات سوره مهر -چاپ اول 1384 - 10000ريال
******************
سوم اينكه : مي دانم كه ‌نيمايي قالب دشواري ست :.اينكه آن قدر روان بنويسي كه وزن زير دندان نيايد و گرفتار حشو نشوي و ... ! ... من تا به حال بيشتر از يك نيمايي - آن هم سالها پيش – ننوشته بودم ....پس اين نيمايي دومين تجربه من در اين زمينه است و به عبارتي اولين تجربه نسيتا جدي كه نمي دانم ادامه خواهد يافت يا نه ! ...بديهي ست كه مضمون و تصوير شعر قالب خود را انتخاب كرد و نه من ! اما به هر حال مجرم اصلي در سرايش هر شعر ، شاعر است و لاغير !... بي شك مثل همه كارهاي من و بلكه بيشتر از همه آنها ايراد دارد ! ...لذا خوشحال مي شوم نظرتان را در اين باره برايم بنويسيد...

« آرزو »

زن
به شب نگاه مي كند ؛
ماه
، مادر زمين ،
چادري پر از ستاره را
روي خواب شهر مي كشد .

مرد
روي رخت خواب خستگي
حلقه حلقه
روز را مرور مي كند .

ناگهان
برقي از افق زبانه مي كشد ،
چادر سياه شب دوپاره مي شود .

زن اشاره مي كند به مرد :
شهاب را ببين و
آرزو بكن !

مرد
آه مي كشد ...

دخترش ، جميله ، سالهاست
در سواحل مديترانه عشق را
مثل گوش ماهي از
لا به لاي ماسه هاي خيس
كشف مي كند !

دخترك عروس بندريست
كه عروس شهرهاي خاورميانه است .
دخترك
لبش سرود سرخ آرزوست ؛
چشمهاش
آبي مديترانه را
روسياه مي كند ؛
گيسوان وحشي اش
بوي باد مي دهد
وقتي از ميان شاخسار سبز سيب
مي وزد
وَ آه مي كشد !

مرد
آرزوي سيب مي كند ؛
آرزوي مشت مشت گوش ماهي سپيد ؛
آرزوي خنده هاي سرخ تر براي دخترش
آرزوي ِ...

[]

چند لحظه بعد ...
عروس شهرهاي خاورميانه بيوه شد !

چند لحظه بعد
آبي مديترانه رنگ خون گرفت ؛
عطر سيب هم يتيم شد !

چند لحظه بعد
از صداي انفجار
مشت مشت گوش ماهي سپيد
كر شدند !

چند لحظه بعد
آن شهاب آرزو
خانه جميله را خراب كرد !

چند لحظه بعد ...
بوسه هاي دخترك
روي خاك ريخت ...
خاك سرخ شد !
******************
كاش جنگي نباشد تا سرود چشمهاي تو جهان را غرق نور و سرور كند !
چنين باد !
سيامك

Posted by siamak at 07:10 PM | Comments (32)

July 25, 2006

سه شنبه -3 مرداد 1385

سلام
اول اينكه : ...
...باز هم يكم مردادي ديگر از لا به لاي صفحه هاي تقويم خودش را بيرون كشيد و نشست جلوي روي ما تا مرور كنيم همه چيزهايي را كه طي اين سه سال به دست آورده ايم و دل بدهيم به هزار هزار« باده ننوشيده كه هنوز در رگ تاك است » ... ما قد مي كشيم و بوسه هامان آسمان را سرخ مي كند تا زمين به ياد بياورد كه مي شود در درياي حادثه اي شگفت غرق شد و آوار فاجعه ها را پس پشت گذاشت ... ما قد مي كشيم و آفتاب مرداد به تهنيت مان مي آيد تا ماه فراموش نكند كه رقص هزار هزار ستارهء گرداگردش ، در برق نگاه ستاره اي چون تو رنگ خواهد باخت ...و اين گونه ماه نيز در مقابل چشمان تو تعظيم مي كند ، چنان كه خورشيد نيمروزي مرداد ، چنان كه من !...مردادوار بمان ، گرم و پرتپش ، تا غزل را چون مرواريدي بر گردنت بياويزم ... كه سينه ريز غزل تنها به روي سينه تو تماشايي ست !
دوم اينكه : باز هم تاخير و هزار پوزش !
سوم اينكه : سال ديگري بر اين وبلاگ گذشت و حالا پنجمين سالي ست كه در دنياي مجازي مي نويسم .شايد وقتي اولين پست را مي نوشتم فكر نمي كردم اين دنياي مجازي اين قدر برايم دوستي ها و روابط مهربانانه حقيقي بيافريند ...
چهارم اينكه : چنان كه در لينكدوني هم گذاشته ام ، دوستاني كه تمايل به خريد مجموعه غزل من با عنوان «عطر تند نارنج » دارند مي توانند از اين لينك استفاده كنند .با سپاس مجدد از مهرباني گردانندگان سايت آدينه بوك ...
پنجم اينكه : چند كتاب كه جديدا خوانده ام :
- بهترين بچه عالم : مجموعه اي از داستانهاي خيلي كوتاه – بين 250 تا 750 كلمه – از نويسندگان مختلف كه نامهاي مشهوري چون جان آپدايك ، هاينريش بل ، ريموند كارور، خوليو كورتاسار ، ريچارد براتيگان و مارگارت اتوود و ... در آن ديده مي شود به گردآوري جيمز توماس و برگردان زيباي اسداله امرايي . چندين داستان عالي و بسيار شاعرانه در اين مجموعه وجود دارد و چندين و چند داستان خوب... براي علاقه مندان به داستان نويسي اين كتاب از نان شب واجب تر است و براي كساني مثل من كه به داستان علاقه مندند ، برخي از داستانهاي اين كتاب كشفهايي دلپذيرند . از جمله دختر ، قطار برلينگتون شمال جنوب،سي و پنج سالگي نادين ، پاياني ديگر ،جمع ناخالص و بهترين بچه عالم و ... نشر رسانش ، 168 صفحه ، قيمت 8500 ريال

...سعي كرد همه اش را توي شعر بگنجاند . چهارصفحه شد و آخرش اينطور تمام شد :
مي خواهم تو را به خانه ببرم كريستين و فراتر از آن .
دوست دارم در صبح هاي نمناك و پاك آبي آسمان ببرم تو را
و هرگز از روي يك ريل دوبار عبور نكنم .
ديگر هيچ خبري از دخترك نداشت . حتي نفهميد شعر به دستش رسيده يا نه . آخر زني را كه به قطار شمال جنوب برلينگتون تشبيه كرده باشند ، چه انتظاري از او مي رود . (قطار برلينگتون شمال جنوب)

***************
- گزيده شعرهاي شل سيلوراستاين : اين بار احمد پوري ترجمه منتخبي از آثار سيلوراستاين را منتشر كرده است . اصولا سبك بازسرايي پوري ساده و روان و بدون پيچش است و همين نكته سبب شده است كه ترجمه موفقي از اشعار سيلوراستاين اراوه كند كه خود شاعري با لحن كودكانه است . شك نيست كه كودكانگي آثار شل با عمق انديشه ورزي مناسب همراه است و به همين دليل نيز اشعار او بيش از آنكه كودكان را مخاطب قرار دهد ، براي بزرگسالاني كه كودكانگي شان را از ياد نبرده اند دلپذير است ....خلاصه مطلب آن كه اين گزيده براي طرفداران سيلوراستاين و دنياي عميق و معصومانه و انساني اش بسيار جالب توجه خواهد بود :
غم انگيز ترين چيزي كه ديدم
داركوبي بود روي شاخه پلاستيكي
نگاهي به من انداخت و گفت :
« نه ديگه رفيق !درخت ها هم ديگه
درختهاي قديمي نيستند .»

نشر افكار - 226 صفحه - قيمت 25000ريال
*************
- خيابان خوابها : صداي عصار با ترانه « خيابان خوابها » سبب شد تا نام يك شاعر به گوشمان آشنا شود : خليل جوادي . حالا اين شاعر جوان مجموعه آثارش را به چاپ رسانده است . چنان كه انتظار مي رود مثنوي هاي اين كتاب برتر از غزلهايش و نيز اشعار اجتماعي اش محكم تر از آثار تغزلي اش هستند . كتاب شامل 3 مثنوي ، 33 غزل و چندين رباعي و دوبيتي ست كه كاري نسبتا درخور و قابل اعتناست به خصوص در اشعار اجتماعي شاعر چنان كه گفتم . مي شود اين دفتر را از لحاظ مضموني در شيوه آثار اكبر ياغي تبار طبقه بندي كرد كه بيشتر نگاهي عصياني و تا حدودي سياه بر آنها سايه افكنده است . هر چند اين نكته را تنها از باب ايجاد ذهنيت در مورد شعر خليل جوادي گفتم و در صورت بررسي دقيق تر مولفه هاي فرمي و نيز انديشه گي اين دو شاعر تفاوتهاي بسيار دارد . خلاصه اينكه علي رغم برخي لغزشهاي تكنيكي و نيز سهل گيريهاي گاه وبيگاه در ارائه تصاوير شعر ، اين مجموعه مي تواند انتخاب خوبي براي علاقه مندان غزل باشد و طنز تلخ و گيراي شاعر در كنار صداقت جاري شعرهايش لحظه هاي زيبايي آفريده است كه شايد اگر بسامد بيشتري در غزلهايش بيابد – چنانكه در مثنوي هايش يافته است – حاصل كار دلپذيرتر خواهد شد ...بخشي از غزل مثنوي قحط الادراك را از اين كتاب با هم مي خوانيم .

... آي نو كيسه فرومايه
با توام با تو آي همسايه
نهرواني مكن عبادت را
مختصر كن نماز عادت را
پيشترها فقير اگر بوديم
با صفاتر شريف تر بوديم
به نگاه كبوتران سوگند
و به سوسوي اختران سوگند
كه تجمل بلاي مردم شد
عزت نفس در طمع گم شد
چه قسمها كه نابه جا خورديم
و نديديم از كجا خورديم
عشقها عشقهاي پوشالي
وعده ها وعده هاي توخالي
شور آواز را نمي فهميم
ناله ساز را نمي فهميم
گويي از لطف پنج حس پاكيم
و گرفتار قحط الادراكيم
درد امروز درد نامرديست
دور امروز دور نامرديست
بس كه آزرده اند جانم را
سرختر كرده ام زبانم را
آنكه پايش به جبهه جا مانده ست
چند سالي ست بي عصا مانده ست
از پس انداز چندساله فقط
در كَف اَش چند پينه جا مانده ست
برج سازان كجا خبر دارند
كه سر برج رفته يا مانده ست
خسته تر از هميشه ام امروز
چقدر راه تا خدا مانده ست ...

خيابان خوابها – خليل جوادي – انتشارات آواي كلار – 106 صفحه

*************
ششم اينكه : هر چند مناسبت اش هفته گدشته بود اما اين غزل را از من بخوانيد كه هديه ايست به مهربانترين دليل مهرباني خدا ...

« دستان تو »


اگر باران ببارد بر دو دستت
غزل مي چك.
                 .
                 .
                 چكد از هر دو دستت !

نگاهت آفتاب گرم مرداد !
بهاري سبز داري در دو دستت

رسولان خداي عشق هستند
در اين دنياي بي باور، دو دستت

رهاشان کن كه پر گيرند در اوج
دو تا قمري ، دو تا كفتر : دو دستت

غم آتش مي زند اما دو ققنوس
بر آر از عمق خاكستر : دو دستت –

- كه آوازي پر از باران بخوانند
در اين دنياي زجر آور ، دو دستت

نوازش كن زمين را تا بسازند
جهاني شاد تر ، بهتر ، دو دستت
()
خدا لبهات را بوسيد اول
به تو جان داد و در آخر دو دستت –

كه جان بخش اند را سوي لبش برد
براي بوسه اي ديگر ؛ دو دستت –

- چنين شد كه ضريح آفتابند
غزل هم بوسه دارد بر دو دستت

و من هم باز در يك شعر تازه
كمي بوسيده ام مادر ! دو دستت ...

*********
در پناه حضرت حق و در سايه سار مهربان مادر باشيد و بمانيد ان شا الله ...
سيامك

Posted by siamak at 10:16 PM | Comments (33)

June 06, 2006

سه شنبه - 16 خردادماه 1385

سلام
اول اینکه : ...
...تو را نمی شود گم کرد ! هیچ کجا !...نه لا به لای نسیم نوازشگر ساحل ، نه در هزار توی موجهای سبز-آبی دریا ، نه در میان ماسه های نمناک و گوش ماهی های کمیاب ساحل خزر ! ...نمی شود از تو رها شد ! ...نه در آواز چکاوکان مست جنگلهای «جنت رودبار» ، نه توی حریر سبز کوههای سر به فلک کشیده «سرولات» ، نه در خنکای زلال چشمه های جوشیده از کوه !... نمی شود تو را گم کرد !...نمی شود از تو رها شد !....باید مثل من بود!...باید در تو گم شد !...باید در تو رها شد ! ... گم شد ...رها شد ... توی خنکای ِ سبزآبی ِنمناک ِمست ِ نوازشگر ِحریری تو !...همین !

دوم اینکه : مثل اینکه باز هم مدرسه ام دیر شد !!...

سوم اینکه : در ادامه روند معرفی کتابهایی که می خوانم :

- «بی هم شدگان» مجموعه رباعی های جدید بیژن ارژن شاعر خوب کرمانشاهی ست . بی شک نام ارژن در رباعی معاصر نامی آشنا و درخور توجه است و نیازی به تعریف من ندارد. نکات بسیار جذابی در این مجموعه رباعی ست که فرصت و مجالی بیشتر از چند سطر می طلبد که همین جا وعده می دهم که پست بعدی مفصلا درباره این مجموعه خواندنی باشد . چرا که نحوه چینش رباعی ها و نیز تصاویر بدیع اکثریت آنها و نیز عمق دلپذیرشان نیاز به تحلیلی دقیق دارد.پس فعلا همین را داشت هباشید که این کتاب به شدت توصیه می شود به خصوص برای علاقه مندان به رباعی و ایجاز شگفت آورش .... نشر هزاره ققنوس – 135 صفحه - قیمت 5000 ریال

قطره ، قطره ، کلام دریا به من است
خاکم ، خاکی که نام صحرا به من است
مثل امضای کوچکی می مانم
پایینم و [] اعتبار بالا به من است

*************
- « مرده های حرفه ای » مجموعه جدید اشعار علی محمد مودب . مودب با دفتر پیشینش – عاشقانه های پسر نوح – نشان داد که شاعری ست که به محتوا و اندیشه شاعرانه بیش از فرم اهمیت می دهد یا لااقل در این زمینه می کوشد . شاعرانی چون مودب به واسطه محتوای شعریشان بیشتر مورد توجه و تحلیل قرار می گیرند و سلیقه شعری من با این دسته موانست بیشتری دارد . بر این کتاب نیز حرفهای زیادی دارم که فرصتی مجزا می طلبد اما فعلا این اندک را داشته باشید که هر چند به نظر من این کتاب نسبت به اثر قبلی شاعر کاستی هایی دارد و دلیل ان نیز – البته به نظر من – به کاستی های اندیشگی شاعر در مورد موضوع مورد بحث – عشق - باز می گردد ، اما بنده ای درخشان شعری مودب در کتار تصویر سازی های گاه و بی گاه وبکرش به خصوص در چند شعر مشخص از این مجموعه – به ویژه شعر یکدست و درخشان 69 – خواندن این مجموعه را دلپذیر می سازد . مهمترین مشخصه کتاب نزدیکی بسیار شدید لحن و فرم و فضای منتخب شاعر به آثار قبانی و ترجمه های موجود از آثار اوست که البته به طور توامان ضعف وقوتی به مجموعه بخشیده است . مسلما مطلبی مجزا در این باره خواهم نوشت ، اگرنه بحث به درازا خواهد کشید !... نشر هزاره ققنوس – 140 صفحه – 15000ریال

50

شماره عوضی نبود
صدا عوضی نبود
چیزی عوض شده بود

جمله ها کوتاه تر شده بودند
**************
- « قطار روم - خراسان » دفتر غزلهای ناصر حامدی ست که اهالی قدیمی وبلاگستان خوب می شناسندش . حامدی غزلسرای خبره ایست که قالب شعری اش را می شناسد و هرگاه به زبان خود سخن گفته است اثری دلنشین خلق کرده است . طنزهای گاه و بیگاه او غافلگیر کننده است و تصاویرش بعضی وقتها مبهوت کننده . به عنوان نقد می شود به این نکته نیز اشاره کرد که در برخی اشعار و ابیات ، شاعر به واسطه سهل انگاریهایی دچار فرودهایی در کیفیت شعر می شود که کلیت غزل را تحت الشعاع قرار می دهد .با مثالی کوتاه می توانید هر دو نکته ای را که گفتم ببینید :

زیر نور ماه

می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود

[]
فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟

بی شک زیبایی کلی شعر به خصوص در ابیات 1و3و5 را نمی شود انکار کرد اما کمی توجه در بیت 4 آشکار می کند که تصویر دلپذیر مصراع اول که حاصل تصویری محکم و نیز هم نشینی لب و شیر – تداعی دهنت بوی شیر می دهد – و سایر کلمات است در مصراع دوم با سهل انگاری از دست رفته است و تنها اوردن کلمه عروس محملی شده است که شاعر از پرداخت بیشتر طفره برود . این طفره رفتن به خصوص در کلمه «دو» که آشکارا حشو دارد خود را نشان داده است . بی شک پرداختی بسیار درخشان تر از این در توان ناصر حامدی عزیز بوده و هست چنان که همین شعر با سایر ابیاتش و نیز کلیت دفتر زیبای غزلش بر ایبن امر اذعان دارد....
انتشارات دفتر شعر جوان –67 صفحه - 7000ریال
***********

- « اقلیت » دفتر شعر جدید فاضل نظری ست . دفتر شعری که جدید است اما بی شک شعرهایش جدید نیست !... نشر هزاره ققنوس - 92 صفحه – قیمت 15000 ریال..... فاضل نظری با دفتر اول اش – گریه های امپراطور – نوید غزلسرایی آگاه و هوشمند و مسلط بر زبان و فرم را داد که اندیشه را در تصاویر زیبایش قاب می گرفت . اما متاسفانه کتاب حاضر هیچ یک از برجستگی های اثر پیشین شاعر را ندارد . نه از ان تصاویر بکر خبری هست و نه از آن زبان دلپذیر که مابین غزل کلاسیک و مدرن به تعلیقی دلنشین رسیده بود . کتاب حاضر به نظر من مجموعه ایست از آثار سالهای پیش فاضل نظری که نباید چاپ می شد یا لااقل نه پس از کتاب نخست . بی شک در این شعرها هم ردپای شاعری که در حال تولد است دیده می شود اما متاسفانه یا خوشبختانه هر شاعری با سابقه های شعری اش سنجیده می شود و کتاب گریه های امپراطور – علی رغم اینکه به نظر من منطقا باید تاریخ شعرهایش پس از این مجموعه باشد – سابقه درخشان شاعری فاضل نظری ست و کتاب حاضر در بهترین شرایط چیزی بر آن نیافزوده است . ....

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری
کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

امیدوارم موافق باشید که گذشته از لحن آرکائیک و تعلیق شعر مابین سبک هندی و عراقی ، هیچ تصویری – مگر در بیت دوم آن هم با اغماض – غافلگیرکننده و ناب نیست . چنان که گفتم رد شاعری خوش قریحه در شعر هست اما پرداختهای شاعرانه نه ...هنوز دلم می خواهد این بیت زیبا را از فاضل نظری عزیز زمزمه کنم و او را شاعر چنین شعرهایی بدانم ....که می دانم هست و خواهد بود :
...
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند !

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند ...( گریه های امپراطور )
*******************

چهارم اینکه : خوب برسیم به یک غزل برای امروز ... غزلی از خودم تقدیم به شما و نازنین ترین !

« خرماپزان »

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب باش به شط العرب بریز –

- تا شور پارسایی ات اروند سازدش ،
دُر دَری درون خلیج ادب بریز !

کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می
از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز

اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !
یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز !

لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن
در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز

عیسای من ! حواری ات از دست رفته است
یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز ! *

آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب ! ...بریز !!

خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان
بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

بگشای بند موی خودت را و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...

* اشاره به داستانی که در آن مسیح پاهای حواریون خویش را از غبار راه می شوید .
**************
منتظر نقدهایتان هستم .
میهمان عشق باشید و جنون تا هماره عمر !
سیامک

Posted by siamak at 07:22 PM | Comments (56)

April 29, 2006

شنبه - 9 اریبهشت ماه 1385

آخرین خبر در سطر صفر !!: مجموعه شعر من « عطر تند نارنج » در نمایشگاه کتاب امسال ، توسط نشر داستان سرا در سالن 10 و 11 غرفه شماره 32 ارائه می شود . قابل توجه دوستانی که کتاب را می خواهند و به نمایشگاه هم می روند ...
و اما بعد :
اول اینکه :
...حق با تو بود !...مثل همیشه !...گاهی فکر می کنم چرا همیشه حق با توست ؟!...اصلا شاید مساله فلسفی تر از این حرفها باشد !...شاید این تو هستی که با حقی !... بر حقی !...مثل خود خود عشق!
...داشتم می گفتم که داشت خون خونت را می خورد !...عصبانی بودی از اینکه می دیدی دنیای مجازی مان هم شده بدتر از دنیای حقیقی ...یادش بخیر آن زمانی که میزان مهربانی های بین آدمها و البته تفکرات مورد تبادل در دنیای مجازی بیشتر از تعداد وبلاگهای موجود بود ! ...نه حالا که هزار هزار وبلاگ داریم و هزار مخاطب اهل ! ...بگذریم !...جای اینها توی عاشقانه نیست ! ...توی عاشقانه باید از تو نوشت ...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !!
رفتی و 4 تا جمله تذکر جانانه نوشتی و آمدی و ...!
رفیق روزهای همیشه و هماره ! می دانم !..حق داری !...اینها مال من نیست که به اندازه تو حرصشان را بخورم ! ...اینها مال توست !...و تو از موجودیتی دفاع می کردی که مال خودت بود !..کسی واژه های متبرک از عطر تو را لا به لای لجن متعفن دروغ و تقلب پیچیده بود و این کم گناهی نیست در این روزگاری که می خواهد همه چیز را به گند بکشد ! ... بگذریم !...این حرفهای درشت ربطی به عاشقانه ندارد !...در عاشقانه باید از لطافت تو نوشت !...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !...
دوم اینکه : ...
( این مطلب بنا به تغییرات و اصلاحات انجام شده در موضوع مورد بحث حذف شد چون هدف چیزی جز اصلاح نبوده و نیست ...) اما کماکان معتقدم که.....
جازه بدهید به واسطه تجربه چندین ساله ام در فضای وب این نکته اخر را بگویم و تمام !...اگر همه ما این احساس مسئولیت را داشته باشیم که پرده های دورویی و دروغ را از فضای مجازی به کنار بزنیم و به قول معروف حقوق مصنف و مولف را پاس بداریم ، اوضاع رنگی دیگر به خود خواهد گرفت ...
سوم اینکه : دارم یک تکانی به لکوموتیو زنگ زده این لینک دونی می دهم !...آن هم به برکت شعر پر تکان صالح دروند !...بخوانید ببینید چه غوغایی ست !
چهارم اینکه : یک غزل برای این زمانه ء ... !

«شهر خمیازه ها »

اگر چه چشمت خدا ندارد ،
پرستش ِتو چرا ندارد !

جنون کفری چنین مبارک
به جز دهانت دوا ندارد

نوشتم از تو ...ولی شنیدی -
که دست ِ تنها صدا ندارد ؟!

من از تو دارم طراوتی را
که شهر خمیازه ها ندارد !

جهان پوسیدگان منطق
بدون بوسه صفا ندارد ...

تب تقلب ، جنون غالب ،
که تاب قلب مرا ندارد –

- اگر برقصد ، شعف ندارد
اگر ببوسد ، حیا ندارد !

در این جهان ِجهنم آیین
که احتیاجی به ما ندارد –

غزل سرودن بهانه دارد؛
غزل سرودن بها ندارد !!

*****************
در پناه مهربانی باشید در این عصر نا مهربانیها !
سیامک

Posted by siamak at 10:49 PM | Comments (54)

April 05, 2006

چهارشنبه - 16 فروردین 1385

سلام
اول اینکه : ...
باغ ارم تازه با تو معنا گرفت که مثل حوا آمدی و « باران طلایی » بر سرت بارید و « سروناز»ها یادشان آمد راست قامتی یعنی چه ؟!...
من داشتم توی کوچه پس کوچه های اطراف ارگ دنبال عطر تو می گشتم اما همه چیز بود جز آنکه باید ! ...عرق نسترن و بابونه و کاسنی و شاتره و ... !...آخ ! عطری آشنا از لابه لای آن همه عطر داشت برایم دست تکان می داد و سرک می کشید و مست می کرد : بهار نارنج های شیراز هم عطر تو را بر تن زده بودند !...عین بهار نارنج های شمال که حالا تازه کم کمک دارند پیراهن سفیدشان را صاف می کنند و بر تخت سبز درختان نارنج می نشینند!
داشتم می گفتم که درست بالای سر سعدی بودیم و تو غزلی از او را زمزمه می کردی که نسیم صدای شیخ اجل را با خود آورد که :
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن ِدَری آموخت !
بیچاره حق داشت سعدی که تو دلگشا ترین باغ جهان بودی ! و هزار هزار رکن آباد از تو سرچشمه می گرفت و می جوشید !...
دستت را که گذاشتی روی سنگ حافظ ، ده نهر شیر و شکر جاری شد و حافظ یاد شاخ نباتش افتاد و به بویت رقص کنان از خاک لحد برخواست که :
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت !
و من گوشه ای از جهان بودم !...گوشه کوچکی از جهان !...ذره ای از همه کائنات که ذره به ذره عاشق تو بودند !
شیراز امسال به یمن قدمهای تو، عطر بهارنارنج های ِعصر نفس کشیدن حافظ و شاخ نبات را در کوچه باغهای رکن آباد دوباره مرور کرد !
دوم اینکه : شیراز شهر قشنگی ست ، تخت جمشید پر شکوه است و پاسارگاد سرشار از غمی تپنده ! ...در این میانه اما دو نکته کوتاه دارم و تمام !

4.JPG

- تخت جمشید با آن همه عظمت و اقتدار زاده سرانگشتان هنرمندی ست که هنرمندیشان بی مزد نمانده است . سنگ نبشته های کوچک به جا مانده در موزه تخت جمشید حاکی از رعایت کامل حقوق کارگری ، بیمه های بیکاری و از کار افتادگی و مسایلی از این دست است که حتی در عصر حاضر جز معضلات تامین اجتماعی در تمام مناطق جهان است . و به یاد داشته باشیم که تخت جمشید به امر مقتدرترین سلاطین دنیای آن زمان ساخته شده است .درست در زمانی که اروپا در بربریت مطلق و جنگهای بی پایان نژادی می سوخت و چند قرن آن طرف تر اهرام ثلاثه زیر شلاقهای بی امان سربازان و با نعشهای کارگران- بخوانید بردگان - بالا رفته بود !... راستی چرا اهرام ثلاثه آن همه توریست دارد و تخت جمشید نه ؟! ... آیا اشکال از حود ما نیست که همیشه سرنا را از سر گشادش می زنیم !؟ ...
- تا آنجا که من می دانم در اوج قدرت هخامنشیان نیز، علی رغم تسلط چندباره بر روم و حتی گماردن امیر دست نشانده برای فرمانروایی بر روم و خراج دهی های روم و مواردی از این دست – هیچگاه تخریبی از سوی ایرانیان در مورد آثار تمدن غرب انجام نشد .... اما همه می دانیم که اسکندر با تخت جمشید چه کرد ! چنانکه اکنون از آن همه شکوه تنها ستونهایی بر جا مانده است که البته همانها نیز کل تاریخ غرب را به سخره می گیرد ! ... و نیز تکه سوخته هایی از پرده هایی ابریشمین که آتش حسد امان کشف زیبایی هایشان را از ما سلب کرده است ...راستی مفهوم تمدن در کجای زمان و زمین عوض شد که حالا ، تنها هر که آب فرنگستان از گلویش پایین رفته باشد متمدن است و باقی هیچ !... هر چند تاریخ را اقوام پیروز می نویسند اما پژواک گنگ گامهای ایرانیان در میان ستونهای کاخ آپادانا هنوز از بزرگی قومی سخن می گوید که هیچ قوم پیروزی را توانایی تحریف ان نیست !...
و این کوتاه را با جمله ای از کوروش در پاسارگاد به پایان می برم که به نظر من آمیزه ای از تلخی و شگفتی ست :ای انسان ، هر که باشی و از هر جا بیایی ، زیرا می دانم که خواهی آمد ،من کوروشم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کرده ام . بدین مشت خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر !
و گویا آن مقدونیه ای که رشک برد ، انسان نبود که مخاطب این جمله باشد !!
سوم اینکه : هزار هزار سپاس از هاشم کرونی عزیز و سرکار خانم نیکو به پاس محبتهای بی حد و حصرشان ؛ دکتر بهرامیان مهربان به خاطر الطاف بی شمارشان و مجید کوهکن عزیز به دلیل صفا و صمیمیت بی پایانش ....و هانیه کوچولو که البته زودی رفت و خوابید !
چهارم اینکه : یک خبر !
نزدیک به یکسال پیش مجموعه ای از ترجمه های سرکار خانم زهرا پورشیری ، از دوستان مهربان دنیای مجازی ، با لطف حمید عزیز به دستم رسید . ترجمه هایی از اشعار نزار قبانی و از مجموعه دیوان حب و الغزل که از عربی انجام شده بود و قرار بود در مورد بازسرایی کار اقدام کنم . شیفتگی من نسبت به نزار امری پوشیده نیست و خواندن ترجمه های روان خانم پورشیری شوق را دوچندان کرد و اندک اندک کار بالا گرفت و تصمیم به چاپ مجموعه گرفته شد . امروز که این خطوط را می نویسم مجوز کتاب هم گرفته شده است و کتاب در آخرین مراحل صفحه چینی ست و ان شا الله در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد .
« بر تابی از ترانه » نام این مجموعه شعر است که ترجمه فصل نخست آن که از عربی انجام شده توسط سرکار خانم پورشیری و ترجمه بخش دوم از انگلیسی و توسط من انجام شده و تقصیر بازسرایی های کل مجموعه نیز به گردن حقیر است .
به گمان خودم ، به عنوان یکی از شیفتگان نزار ، « بر تابی از ترانه » تصویر نزار را در ذهن مخاطب ایرانی پررنگ تر از پیش خواهد کرد . ....
اخبار بعدی را در زمینه این کتاب در روزهای آتی خواهم نوشت ....
چهارم اینکه :
این همه خواندید پس یک شعر بلند هم از خودم بخوانید تا این بلند نویسی من و اثبات حوصله بلند شما تکمیل شود !
این چارپاره تقدیم به جهان صدپاره ای که چارگوشه اش در آتش و خون می سوزد و غرق می شود!

« پیامبری مجنون که منم !»

اصلا به شما ربط ندارد آقا !
اصلا به شما ربط ندارد خانم !
این شعر قرار است که عاصی باشد
بی قصه آدم و هبوط و گندم

بی وسوسه ! من ، خودم ، دلم خواسته است !
شیطان ِچه ؟! ... من ، خودم ، خود ِشیطانم !
آتش به من و ترانه هایم بزنید
من کافرم از دید شما ...می دانم !

آتش زده اید و رقص خاکستر را
بر شعله گر گرفته شاهد هستید
این رقص همان نماز ابراهیمی ست
وقتی که شما گربهء زاهد هستید !

من موش شدم ! ...قبول دارم !....اما
موشی که درون کشتی نوح نشست
بیچاره شما که فتنهء طوفان اید !
بیچاره کسی که پشتش از موج شکست !

امروز من از موج گذر خواهم کرد
من یونسم و ماهی ِمن ، شعر ِمن است ...
این «مَن مَن» ِمَن ،«مِن مِن» ِمَن خواهی نیست !
جزیی است از آن «من» که «تو» راهش را بست !

زرتشت ِقبیله ای حرامی شده ام
آتشکده ها کورهء آدمسوزی ست
گفتار من از نیکی انسانها بود
رفتار شما دُروج ِجنگ افروزی ست

پیراهن شعر را به خون آغشتید
یعقوب منم ، ولی نخواهم گریید
خون خواهی واژه ها به من واجب شد
پس کور شدن به من نخواهد چسبید !

این چاه شما به قصر راهی دارد
قصری که در آن رقص زلیخا برپاست
تعبیر من از خواب غزلها این است :
در قحطی عشق ، عاشقی پابرجاست !

عشق است که چشمه حیاتم شده است
من قاصد نورم و شما هم ظلمات
خضری که منم ردای خون خواهم داشت
مانند زبان سرخ عین القضات !

این شعله سرخ روی انگشتانم
پاداش ِشبانی ِهزاران خورشید
هر بره من هزار و یک خواهد شد
گوساله سامری نخواهد زایید !

من برهء معصوم غزلها بودم
اما به صلیب تان نخواهم خوابید
هر سیلی تان جواب ِخود را دارد
شاید که به این شکل شفایی یابید !!...

آن وقت عبای شعر می اندازم
بر سبزی ِبیشه زار تا آبی ِرود
از کوه به دره ، از زمین تا دریا
دنیا همه اهل بیت من خواهد بود !

* دُروج: دیو دروغ و نادرستی و پیمان شکنی در اوستا .کیش دُروج در برابر دین مزداپرستی و پیروی از زرتشت است .
******************
اهل بیت غزلهای هفت آسمان باشید !
سیامک

Posted by siamak at 08:48 PM | Comments (37)

February 17, 2006

جمعه - 28 بهمن 1384

سلام
اول اینکه : ...
و این اصلا یک عاشقانه نیست !
....حکایت من و تو که دیگر از تب و تبداری گذشته، رفیق !...چشمهای تب آلودت اما ، به میهمانی سرخی گونه های آتش گرفته ات که می رود ، فکر می کنم همین الان است که هر چه سلول توی بدن هر چه انسان است دارد ذوب می شود و قطره قطره می چکد و می سوزاند وذوب می کندو می برد همه چیز و هر چیز را !...
البته....
...البته شاید این یک عاشقانه باشد !
...اینکه تو قلبت تند تند بزند و دهانت خشک بشود و من پوستم گر بگیرد و تنم بسوزد و برایت چای بریزم و تو بنوشی و باز داغ بشوی و باز سرامیک های کف اتاق سرمایشان را طاق بزنند با گرمای کف پاهای آتش گرفته تو و باز تو چشمهایت پر اشک بشود که ...
راستش را بخواهی همه اینها عاشقانه است !
جکایت من و تو حکایت همیشگی تب و جنون و هذیان بوده و هست و خواهد بود !...ویروسهای سرماخوردگی چیزی جز بهانه های بی مقدار این یکی دو درجه تب ِ استامینوفن حرام کن نیستند !...بگو یک اقیانوس نا آرام بیاورند تا شاید پاشویه این تب جنون زده عاشقانه را برای لحظه ای کفاف دهد !...برای تنها لحظه ای !....لحظه ای کوتاه ، تنها !....تا شاید بتوانم بیاندیشم !...بیاندیشم به اینکه ویروس این تب مهربان از چشمهایت به من سرایت کرد یا از عطر نفس هایت ؟!....
دوم اینکه : ...!!!
سوم اینکه : حکایت این ترانه حکایت یک خشم فروخورده است از تکرار هزار باره تصویری که در جای جای خطه نازنین شمال دیده می شود !... به گمان من گاهی خشم بغض آلود می تواند به زیبایی لبخندی عاشقانه باشد و البته نه هیچگاه زیباتر !...من عاشقانه خشم گرفتم ، تو هم عاشقانه این خشمنامه را بخوان ....

IMG_0864.jpg

« بنقشه سیری چن بود ؟! »


الهی گور به گور شن !
جنگلمونو کشتن !
بَربَرای مایه دار
با تبر از یه پُشت ان !

سبزی ِ اسکناسا :
زردی بیشه هامون !
صفرای امروز چک:
نرخ همیشه هامون !

می ریزن و می چرن
سبزی سبزه ها رو
می خورن و می برن
شکوه شالیزار و !

ویلاهاشون ، طاق و جفت،
دارن نفس گیر می شن
پریچه های رودا
با پُلا زنجیر می شن

پل می زنن تا برن
کوهمونو بدزدن
جای درخت بکارن
اسکلتی از آهن

می گن :« پولش ردیفه !»
« مظنه چنده امروز ؟!»
می گن که « پولدار می شین !»
کی دیده دزد دلسوز ؟!

عزیز هم قبیله !
شکوفه چن تومن بود ؟!
درخت چقد می ارزید ؟!
بنفشه سیری چن بود ؟!

قیمت ما چقد بود ؟!
عطر علف منی چند ؟!
ببین ! قبیله پول
گور من و تو رو کند !

دو روز دیگه نه جنگل
دو روز دیگه نه دریا
هَمَش نمای سنگی
هَمَش پلاژ و ویلا !

خونه ها با پَنجدری
ایوون و حوض و پاشور
کلون، درای چوبی...
شدن خیالای دور

سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

دوتا « جناب آقا »
به نافمون می بندن
کُت می کنن تن ما
تا بهمون بخندن !

می گن : « طرف جواده !
چارتا زمین فروخته !
با پول اون زمینا
این لباسارو دوخته !»

این اسم رمزمونه :
« دهاتی پاپتی !»
چیزی عوض نمی شه
با این پول لعنتی !

عزیز هم قبیله !
شکوفه چن تومن بود ؟!
درخت چقد می ارزید ؟!
بنفشه سیری چن بود ؟!

قیمت ما چقد بود ؟!
عطر علف منی چند ؟!
بولدوزرای شهری
گور من و تو رو کند !

******************
هم قبیله عزیز ! رود یعنی عصب من ، یعنی شریان تو !...درخت یعنی روح من ،یعنی غرور تو !...دریا یعنی شناسنامه من ، یعنی رفیق هزارهزار ساله تو !...تیشه که بر عصب بزنی و تیغ بر شریان ، نه روحی می ماند و نه لاجرم غروری ! بی شناسنامه و بی وطن ، تنها و بی رفیق که باشی عزراییل هم برایت فاتحه نخواهد خواند !...همین !
سیامک

Posted by siamak at 08:58 PM | Comments (49)

January 10, 2006

سه شنبه - 20 دی ماه 1384

اول اینکه : ...
...می شود زل زد به نرم نرمک ریزش باران و لالایی هزار فرشته را در گوش زمین و آسمان شنید و مست خوابی شد که شادمانی کودکانه را دوباره دوباره توی کامت سرازیر می کند و دنیایت بوی شیر بگیرد و عطر سینه های مادر !
می شود دل به دل قناری کوچک خانه داد و در زیر و بم نت های عاشقانه اش توالی تحریر «لبلا لیلا یا لیلا» را کشف کرد و از لذت این مکاشفه ، سرخوشانه از ته دل خندید !
می شود لم داد روی تخت و عطر تو را لابه لای ملحفه ها جست و یافت و قند توی دل آب کرد !
باور کن هزار هزار شادی توی دنیاست که فرصت بی تکانی و و بی لذتی را از آدم می گیرد ...فرصت این که کنجی کز کنی و گوشه چشمی تر کنی و آه فلسفی بکشی !...دنیا جای این ولخرجی ها نیست ! ... مگر کیسه عمر ما چقدر دقیقه دارد که بریزیم و بپاشیم و حرام کنیم !؟... وقت ما برای کشف همه شادیها هم کم است...غصه را بی خیال شو رفیق ! ...زندگی مجموعه همه این شادیهای کوچک است و هر که طعم شادیهای کوچک را نچشد و نفهمد به هیچ شادی بزرگی هم نخواهد رسید...جان تو !
دوم اینکه : حکایت تاخیرهای من و معذرت خواهی هایم دیگر خیلی تکراری شده و این خیلی بد است ... می دانم که بد است اما قول می دهم که تکرار نشود دیگر ...!
سوم اینکه : به تلافی این تاخیر یک شعر خارج از برنامه از خودم !...چهل بیت برای رهایی از یک چله سکوت تقدیم به تو که گویایی زبانی ! و ...

به علی رضا بدیع به پاس غزل هنرمندانه اش« و جای کفشهای تو »

چلهء سکوت

سکوت چیز بدی بود و شعر لج می کرد
و بی ترانگی ام بوسه را فلج می کرد

سکوت کوسه شد و واژه ها تباه شدند
و تورهای تهی مانده روسیاه شدند

هزار موج برآمد بدون بوسه گذشت
مسیر ماهی شعر از دهان کوسه گذشت

کجاست تور غزلهای ناب ماهیگیر؟
بزن به سینهء دریا، نخواب ماهیگیر!

بزن به سینهء دربا، به فوج ماهیها
و صید کن غزلی تازه ،شاه ماهی را!

چنان که پولکش از زر، که باله هاش حریر
هزار آینه در چشمهاش در تکثیر

چنانکه رقص تنش موج موج ِ فیروزه
درخشش تن ِ او آفتاب ِ در زنجیر

که قطره قطرهء خونش شراب ِ ده ساله!
و طعم گوشت او: شهدناکی انجیر!

نگو « نمی شود!» این کار، کار تور تو است !
تویی که خواب مرا باز می کنی تعبیر

بیا و وصله کن این تور نیمدارت را
بزن به سینه دریا ...آهای ! ماهیگیر !
...
سکوت پشت سکوت و سکوت پشت سکوت
صدای هیچ، صدای جنازه در تابوت!

به خواب رفتن ِشاعر ، درون ِ من یعنی:
هجوم کرکس ِ رخوت، رکود ِ بی معنی!

قلم که لالی من را به اشک می گوید
به روی کاغذ از اینجا به بعد می موید

و چکه چکه تنش بر سپید می ریزد
و نقظه نقطه سیاهی به پای می خیزد

سیاه می شود آخر تمام حجم سپید ...
کجایی ای همه واژه کجایی ای امید ؟!

...............!........!..............
........................................
........................................
........................................

[ به ناگهان من ِشاعر درون من جنبید
و نور پچ پچه ای بر شب سکون پاشید : ]

« سکوت جای تعجب ندارد این تنها
دو دست خسته من رو به سوی توست!... بیا !

تو ای الههء خورشید در سکوت سیاه !
تو لا الههء من را ببر به الا ماه !

که تا سیاهی کفرم ، کمی سپید شود
سکوت از من و از شعر نا امید شود

من از تسلط نمرودی اش هراسانم
بزن به هیمه ام آتش ، کمی بسوزانم !

تمام حرف تویی ! باقی اش اضافات است
به قول حافظ شیراز «شطح و طامات» است !

من از تو ،با تو، برای تو شعر می گویم
به زیر تابش ات از خاک خویش می رویم

بیا و بارش واژه به روی شعرم باش
سخن بگو و به خاکم گلاب عشق بپاش

تویی که تار مرا کوک می کنی در شور
هزار آینه داری به سمت شعر و شعور

حضور تو : غزل و ترمه و شراب و ترنج
غیاب تو : کفن و سدر و پنبه و کافور

به امر حضرت عشق است « دوستت دارم»
منم به عشق تو مامور و لاجرم معذور !

زبان سرخ و سر سبز ...آی! انتِ الحق !
برس به داد دل من... نیای من! منصور !

برس به داد دلم !...واجب الوجود شده -
- برای بودن من ، بودنش : وجوب حضور !

نبودن تو ...نه ! اصلا نمی شود بشود !
نمی کند به خیال من این محال خطور

فقط اگر ننشینی کنار من یعنی
هدایت ِ من ِشاعر به سمت زنده به گور -

- شدن ، خراب شدن ، مرگ در رخوت
حضور ِدائمی ِزخم ِکهنهء ناسور

دریچه های من و تار عنکبوت سکوت
دریچه های ِپر از تشنگی به جاری ِ نور

بریز نور خودت را درون پنجره ها ...
درخشش غزلم ! چشم عنکبوتان کور ! »
...
و این چنین « تو» سبب شد که شب تمام شود
دهان بسته شاعر پر از کلام شود

ببارد از همه سو واژه های مست از تو
که نیست های جهان می شوند هست از تو

بیا و واژه برایم درون شعر بچین
که انتهای سکوت ابتدای توست ! ببین!

... سکوت راه غزل می زد و نمی ترسید
و جاده داشت بدون عبور می گندید

که سر رسیدی و شولای عشق پوشیدی
و واژه واژه به من شعر ناب بخشیدی

سکوت ،زخمی و ترسان، گذاشت پا به فرار
که تا تو حاکم من باشی ای غزل- سردار !

«سکوت چیز بدی بود» ِمن تمام ! تمام !
آهای شعر قشنگ هزار بوسه ! سلام !

************
زندگی تان سرشار از هزار هزار سلام !
سیامک

Posted by siamak at 07:16 PM | Comments (44)

November 22, 2005

سه شنبه - 1 آذر ماه 1384

سلام
اول اینکه : …
…زیاد دربند نباش که حالا چه می خواهد بشود ! …همیشه یک چیزی می شود بالاخره !...و اصولا همیشه چیز خوبی هم از آب در می اید ! …دلت را که بسپاری به دریا ، موجهای نوازشگرش جز به ساحل آرامش رهنمونت نخواهند کرد ….دریا خیلی مهربان است …من اصلا فکر می کنم دریا میلیون میلیون سال پیش ، مردی بوده عاشق که خودش را قطره قطره نثار معشوقه اش ، خاک ، کرده به این امید که تا دنیا دنیا ست ، دریا را با خاک حدیث بوسه باشد و آغوش و نوازش !....به همین خاطر است که پنجه های شورآفرین و داغ خیزابها ، کمرگاه ساحل را هر روز تنگتر از پیش می فشارد و در او می آویزد ! … دریا خیلی مهربان است …به همین خاطر باید دل به دریا زد …نازنین !...
دوم اینکه : هنوز درگیر داستان تغییر وضعیتیم !...دیرکردها و کم پیدایی ام را بگذارید به همین حساب …می آیم و وبلاگ اکثر دوستان را می خوانم و لذت می برم و بیشتر اوقات بی ردپا می گذرم نه به دلیل اینکه حرفی نیست که بسیار هم ، برای سخن گفتن از لذتم ، هست اما وقت کمی تنگ است این روزها …عفوم کنید …

سوم اینکه :گاهی وقتها یک غزل آرام ، بی پیچش و نرم ونجواگر ، بیشتر دلت را می لرزاند !...غزلی آرام تقدیم به شما و تو ….

منطق چشمهای تو

ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،
که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت

چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!
چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!

تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!
صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !

من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی
که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !

نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب
تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !

دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد
که مو به مو بشمارد دقایق چشمت

دقیقه های خودم را به هم زدم با تو
و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت

به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر
و جاشویی که منم توی قایق چشمت
[]
تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت .
من و روایت رویای صادقه : چشمت !

*********
عاشقانه ترین دقایق زندگی پیشارویتان !
سیامک

Posted by siamak at 09:45 PM | Comments (53)

September 21, 2005

پنجشنبه - 31 شهریور 1384

سلام
اول اینکه : ...
...هزار و سیصدو پنجاه و هشت ، شهریور
درست بیست و نهم ، ساعتِ .... نمی دانم !...

... حکایت امروز و دیروز ، حکایت امروز و دیروز نیست !...حکایت تاریخ عاشقانگی قبیله های شرقی ست که از ارواح طیبه هزار منیژه و لیلی و فرنگیس برمی خیزد و یکی را به چاه می اندازد و دیگری را آواره بیابان جنون می کند و یکی دیگر را روانه آتش !...حالا از این قصه بگذریم که حکایت ما و چشم تو معجونی از همه اینهاست !!
داشتم می گفتم که حکایت چشمهای تو ، یادآور بلندترین سفر سندباد است توی شب - قصه های شهرزاد ! چنان که قصه گیسویت را تنها می شود در روسری هزار اسطوره پیچید تا شاید این تاب بیاورد آن همه پیچ و تاب را !...
بگذریم ! حقیقت را چه حاجت به استعاره ! « حیف از حقیقت ات که شود استعاره ای »...
و حقیقت این است که از مَجازِ شمعهای روی کیکهای شکلاتی که بگذریم ، تو کهن سال ترین کودک این سرزمینی و شاید کودک ترین کهن سال ! و این تویی که روز نخست، در برابر نخستین آدم ، سیب را گاز زدی و فردا روز هم تو خواهی بود که چشم واپسین آدم را با آخرین بوسه خواهی بست ...
دوم اینکه : خواهر شاعرمان نجمه زارع در بستر بیماری ست .در انتظار شفای عاجل این غزلسرای جوان دست به دعا بر می داریم به حق خداوندگارغزل و انتظار ، امام عصر، در حوالی سالروز میلادش ...
سوم اینکه : غزل بوسه را که یادتان هست ....غزل- بوسه ای دیگر تقدیم به شما و او که تفسیر آیه های مهربانی ست ...

غزل-بوسه (2)

بر لبان داغت می نویسم بوسه
طعم آتش ، فلفل ؛ می نِوی... سمبوسه !*

می زند گاز ابلیس ، سیب رسوایی را
سهم ما از این سیب – مثل آدم ! – بوسه !

سد سبد انجیر و خوشه خوشه انگور
زیر بارَش دارد می شود خم بوسه

فطب عشقم ،خانم ! کاشفم باش آنگاه -
- یادگاری بگذار ، مثل پرچم ، بوسه

عطر تو می پیچد ، ای چمنزارانم !**
مثل نریانی سرخ می کند رم بوسه !

خسته از مرداب و زخمی از صحراها
رو به دریایی سرخ می دهد لم بوسه

پای لج می کوبد ، مثل کودک ، قلبم
از تنت می جوشد ، مثل زمزم ، بوسه

[]
می شمارم ...لِی لِی ...کودکی هایم را
یار...یک ...دستم ...دو ...بوی دستمبو ...سه !*

می شمارم ...تقویم ... نوجوانی آمد
بی معلم ، اما درس و مشقم بوسه !

بعدتر دیدم که در جوانسالی ها
فصل غمها : گریه؛ فصل بی غم : بوسه

اینک این مائیم و موج ِآتش- دریا
می رهاند ما را از جهنم بوسه

بوسه را قایق کن ، تا عبور از دریا
همسفر!
      هم قایق!
            همنشین!
                  هم بوسه!

* توضیح برخی واضحات : املای سمبوسه در اصل (سنبوسه) است ولی در خواندن به واسطه قلب به میم حرف (ن) سمبوسه خوانده و گاه نوشته می شود چنانکه اخیرا در کتابی دیدم که سموسه هم نوشته شده بود ! و همچنین است واژه دست انبو یا دستنبو که باز در خواندن و باز هم البته گاه در نوشتن دستمبو می شود . این را گفتم که دوستان ، خبط را بر چنین ضبطی مترتب ندانند .قصد ، نوشتن تلفظ معمول کلمه بود و...
** ای دو چشمانت چمنزاران من ... ( فروغ )
****************
کاش همیشه بوسه باشد و شادی ... برای همه کائنات ... برای همه .......
سیامک

Posted by siamak at 11:16 PM | Comments (42)

July 27, 2005

چهار شنبه - 5 مردادماه 1384

سلام
اول اینکه : ...
...اگر تو زنی من دوست دارم آفریده ای باشم از دنده چپ ات ! ...اصلا من دوست دارم همیشه از دنده چپ بلند شوم و داد بکشم سر دنیا که : هی !! کمی صبر کن ! دیوانه نشدی این قدر دور خودت چرخیدی و چرخیدی و داری و روز را به شب وسپیدی را به سیاهی پیوند می زنی ؟! چنانکه توی موهای من هم دارد آرام آرام سپیدخوانی از سیاهی واژه بیشتر و بیشتر می شود !...یک لحظه صبر کن ! .... دوست دارم در وقفه ای از زمان توی چشمهای عصاره زنانگی نگاه کنم و می دانم درست توی همین لحظه که به اندازه هزار ابدیت به طول خواهد انجامید ، تاریخی دوباره نوشته خواهد شد ! ....تاریخی که سرخی اش به « تاریخ نخ نمای این همه خروس جنگی خون ریز» * می چربد اما طعم بوسه و گیلاس دارد !...یک لحظه بایست !...من به یک توقف کوتاه در کائنات نیاز دارم تا شیوع عشق اتم اتم دنیا را از شقاوت هر چه بمب اتمی خلاص کند !... راست می گوید شاعر : جهان در بوسه های ما زاده خواهد شد !...فقط باید باور کرد !...همین !
( * تاریخ شناسنامه سیاه هزاران خروس جنگی ست «کیومرث منشی زاده» )

دوم اینکه : شاملو بزرگتر از آن است که به یادکرد امثال من نیاز داشته باشد . اما این شاید تنها ادای دینی باشد به همه ان حقی که او بر گردن شعر این دیار دارد . به زودی با خوانشی از یکی از اشعار شاملو به روز خواهم کرد ....

سوم اینکه : با سپاس از تذکر برخی از دوستان همراه : کتاب عطر تند نارنج در این نشانی توسط کتابفروشی نشرققنوس قابل دسترسی ست : تهران – خیابان انقلاب – خیابان اردیبهشت – اول بازارچه کتاب – کتابفروشی نشر ققنوس. و البته به گمانم پخش شهرستانی کتاب همچنان ادامه دارد و در کتابفروشی های شهرستانها هم قابل تهیه یا لااقل سفارش باشد .بدیهی ست چنان که در پست قبل گفتم کماکان دوستانی که دسترسی ندارند می توانند با ایمیل من مکاتبه کنند....

چهارم اینکه : »هیچ» ! ....کتاب جلیل صفربیگی برخلاف نامش ، سرشار از خیلی چیزهاست !....فارغ از هر تعارف و تعریفی ، مجموعه رباعی های اخیر آقای صفربیگی آراسته و البته پیراسته ترین مجموعه این شاعر جوان است . بعد از کتابهای « شکلکی برای مرگ » و « و» ، که البته کتابهایی درخورند ، «هیچ» مجموعه ایست که قد کشیدن شاعر خویش را بیش از پیش به تماشا می گذارد .
اصولا رباعی های صفربیگی زمانی که در اوج می نشینند دارای این خصلتهاست : سادگی در بیان و دوری از فخامتهای زبانی و تصویرهای مغلق و پیچیده ، طنزی سرشار و همراه : آن چنان که توی ذوق نمی زند و شعر را از شاعرانگی اش نیانداخته و به طنزی منظوم بدل نمی کند ، نگاهی مهربانانه و عاشقانه به جهان پیرامون و نهایتا طزخ برداشتهایی عمیق و سوالاتی مهم درباره هستی .
حضور این چهار مولفه در « هیچ » پررنگ تر از دو اثر پیشین شاعر است و به حرات می توان گفت که هیچ اثری در این کتاب فارغ از این مولفه ها نیست .

بگذار دچار خود پریشی باشند
دنبال نژاد و قوم و خویشی باشند
هر چند که گرگ می وزد از هر سو
چشمان تو بهتر است میشی باشند

رود امده آب می برد از چشمت
انگور شراب می برد از چشمت
از شرم تو ماه پشت ابری رفته
خورشید حساب می برد از چشمت

افتاده به پشت لاک پشتی که منم
دشنام مجسم درشتی که منم
چون لکه ننگ تا ابد خواهد ماند
بر صورت مرگ ، جای مشتی که منم

و ...
معمولا در پردازش رباعی ؛ تمام طرح شاعر برای ارائه مصراع چهارمی کوبنده است و گاه به واسطه تعجیل شاعر و نیز کم تجربگی ، سه مصراع دیگر قربانی این استراتژی می شوند ، اما صفربیگی در این کتاب نشان داده است که می شود مصراع چهارمی غافلگیر کننده داشت اما شعر را در سه مصراع دیگر از نفس نیانداخت .

در عاشقی اش دلیل کم آورده
این شاعر زن ذلیل کم آورده
اصلا سخن ردیف یا قافیه نیست
من مطمئنم جلیل کم اورده !

زن دوخت نگاه ساده خود را به ...
با فکر و خیال خویش شد همخوابه
یک چشم به در داشت و چشمی ساعت
می سوخت دلش میان ماهیتابه

از لحاظ فرمی نیز شاعر فرارویهای جالبی دارد که در خدمت محتوا قرار می گیرد . برای مثال به کارکرد س÷ید نویسی در رباعی اول و نیز شیوه شکستن قالب در رباعی دوم و تاثیر هر دو مورد به خصوص مورد دوم در انتقال مفاهیم توجه کنید :
این شعر فقط قافیه دارد هیچ است
یک قافیه پوچ که ان هم هیچ است
هیچ است ردیف و قافیه هم هیچ است
نه ! قافیه هم هیچ ندارد است

می خواستم این شعر رباعی باشد
اما چه کنم قافیه اش اندک بود
در دفتر سرنوشت من دست ببر
بین من و مرگ ویرگولی بگذار

از لحاظ چاپ نیز طرح جلد و اجرای صفحات داخلی کتاب ، بسیار مناسب تر از کتب پیشین است و سبب شده است که علی رغم اینکه رباعی قالبی کم حجم است ، صفحه خالی به نظر نرسد.
خلاصه کلام آن که پختگی شاعر رد ارئه جوششهای شعری اش سبب شده است که دفتر «هیچ » ، همه برجستگی های آثار پیشین رادر کنار پرداختهایی بسیار دلپذیر و تقریبا بی نقص بنشاند و حاصل کار 50 رباعی باشد که تمامشان خواندن دارد !....این موهبت به کمتر شاعری دست می دهد که مجموعه ای چاپ کند که همه اشعارش چیزی برای خواننده داشته باشد اما این دفتر جلیل صفربیگی چنین است . شاید به این دلیل که به قول خودش :

در دفتر شعر من صدا چاپ شده
لبخند و گل و نور و صدا چاپ شده
در چاپ جدید شعرهای دل من
یک شعر سپید از خدا چاپ شده

پنجم اینکه : برای لطیف ترین وجود هستی از آغاز تا هماره !

اهل بیت غزل

برای از تو نوشتن بهانه لازم نیست
اگر سرود تو باشی ترانه لازم نیست

برای رویش شادی ، شکفتنی تازه
اگر بهار تو باشی ، جوانه لازم نیست !

تو اهل بیت غزلهای هفت اقلیمی
و در حضور تو جزعاشقانه لازم نیست !

درخت سیب تویی ، پس بگو به سیب فروش :
سبد سبد که منم ، دانه دانه لازم نیست !!

ببار ابرترین ! تا زمین بفهمد که
برای رفع عطش رودخانه لازم نیست

تو وهم مبهم آبی ، رسول اقیانوس
که ایه آیه می آیی ... نشانه لازم نیست !

« و آیه های تو باران !» .... وفور آب و شراب
چنان که قسمت و سهم و سرانه لازم نیست !

ببار مادر من ! با تو کُل شیءٍ حَی !
که « لازم است » تویی در جهانِ « لازم نیست »!

************
مادر عاشقانه ترین ترانه خداست .... در آغوش عشق بمانید و ببالید !
سیامک

Posted by siamak at 07:24 PM | Comments (57)

June 19, 2005

یکشنبه - 29 خرداد 1384

سلام
اول اینکه : ...
...می دانی ؟!.. شادی به گمان من دلیل زندگی ست ...انسان آفریده شده است که شاد باشد !...بین خودمان باشد : این یعنی اینکه بروم به جنگ این همه اندیشه غم اندیش این همه سال ادبیات و هنر و الباقی !! ...اما من فکر می کنم که اگر شادی نباشد ، حیات در سلول سلول انسان می خشکد ... شوق که نباشد گلوگاه هیچ پرنده ای فواره موسیقی نخواهد شد !.... لبخند که نباشد هیچ شکوفه ای به هیچ قناری دلباخته ای روی خوش نشان نخواهد داد!... راستش را بخواهی اشک هم ، وقتی از روشنای درون بچکد می شود نامش را دُرغلتان گذاشت ، اگر نه می شود یک چیزی در مایه های مویه !!... شادی به گمان من عین وجود است و غم عین عدم !...اصلا من عشق را ستایش می کنم چون بزرگترین شادی جهان است ! ...آن را هم که می گویند غم عاشقانه در واقع غمشادی ست !....از همان درخشش های درون که تنها می تواند محصول دست اعجازگرعشق باشد و بس !...
شادی جانمایه زندگی ست !...حالا می خواهد تلنگر بر شیشه غول غصه ، حاصل برق نگاهی باشد که مهربانی را بر سر دست می برد : چون خنکای مه در گویی از آتش !...یا اینکه حتی نتیجه توپی باشد که از دروازه حریفی می گذرد !! ....باور کن !...فرق چندانی نمی کند ! ....شادی شادی ست !...و بی منطق ترین حرف این است که بگوییم من شادی شریف تری دارم ، چنانکه غمی قیمتی تر !...
من و تو از نزدیک دیدیم آن همه شادی را ، فریاد کشیدیم و چشم در چشم هم به تماشای آتش بازی نور و فریاد و بوسه رفتیم ! ...این همه ، شکرانه نمی خواهد ؟!....
دوم اینکه : «خاطرات ادم و حوا» اثر مارک تواین ، پیش از این ترجمه و ارائه شده بود . می شود گفت ترجمه پیشین – که البته با نام خاطرات حوا و توسط نشر ماه ریز منتشر شد – ترجمه خیلی خوبی نبود . اول به این دلیل که اصولا کامل نبود و البته این امر شاید به نسخه اصلی برگردد که دست مترجم بوده است . اما علت دوم که مهمتر نیز هست این که ترجمه متاسفانه یکدست و روان نشان نمی داد . در برگردان یک اثر هنری مهمترین نکته بعد از حفظ اصالت محتوایی و تا حد امکان فرمی کار ، ایجاد فضای یکدست و به قول معروف بی دست انداز است تا خواننده اسیر لفظ نمانده و به راحتی به محتوا برسد . به خصوص در آثاری از این دست که محتوا محورند در گیر و دار ساختارشکنیها ، فراروی ها و حرکتهای زبان و فرم .
ترجمه حسن علیشیری که توسط نشر دارینوش به بازار عرضه شد به نظر من ناظر به همین هدف است . در حقیقت آن چه در ترجمه علیشیری در صدر توجه قرار گرفته است ، رعایت سلامت ترجمه در کنار بیانی روان است . انتخاب نگارش عامیانه برای ترجمه از یکسو این روانی را بیشتر کرده و از سوی دیگر طنز آشکار نویسنده را بهتر منتقل کرده است . همچنین این نوع نگارش به ایجاد صمیمیت با خواننده منجر شده و به کشفیات آذم و حوا در برخورد با جهان ، حالتی کودکانه و معصوم می بخشد .
بی شک هوشیاری مترجم در انتخاب این نوع نگارش قابل توجه است و همه کسانی که دستی در ترجمه دارند به خوبی از این نکته آگاهند که ترجمه عامیانه تا چه پایه می تواند دشوار باشد . انتخاب صحیح واژگان در جهت حفظ شیوه عامیانه در کلیت اثر کاری بسیار دقیق است . به نظر من علیشیری در ترجمه این کتاب به خوبی از آشنایی اش با گویش عامیانه و سابقه اش در ترانه سرایی سود برده است . ترکیبات عامیانه ای چون « سر و سامونی به خونه زندگی بدم » ، « به هر جون کندنی که بود گذشت » و موارد بسیار از این دست ، نشان می دهد که مترجم برای واژه گرینی وسواس زیادی داشته است .
از ترجمه خوب اثر که بگذریم ، خود داستان اثری دیگرگونه از تواین محسوب می شود . در واقع تواین را با هاکلبری و تام سایر می شناسیم . شخصیتهای رئالِ دنیای رئال ! اما تواین با همان طنز دلنشین و بازیگوشانه اش به سراغ دو انسان- اسطوره نخستین می رود و داستان بهشت و هبوط و زمین را با نگرشی نو به تصویر می کشد .و سبب می شود این داستان بارها و بارها شنیده شده ، آن چنان نو به نظر برسد که تعلیق کافی در داستان ایجاد شود . در حقیقت تواین با همان سطور اولیه کتاب تعلیقی دیگرگون می افریند : تعلیقی که حاصل این نیست که پایان ماجرا را نمی دانیم ، بلکه نتیجه این است که نمی دانیم تواین چگونه می خواهد آن را روایت کند !
از سوی دیگر نگاه روانشناختی به زن و مرد و تحلیل تفاوتهای این دو جنس در عرصه ذهنیت و عملکرد ، نگاهی هوشمند و تیزبینانه است . حوا موجودی احساساتی و در عین حال بسیار کنجکاو ، بلند پرواز و تجربه گراست . او تخیلی قوی دارد و دوست دارد همه چیز را بیازماید ! بی شک دردسرهای این نوع زندگی نیز به سراغش می آید که روش او نیز در برخورد با آنها جالب توجه است : در حد توانش می جنگد و بعد که شکست خورد اشک می ریزد و بعد فردا دوباره روز از نو روزی از نو !!
آدم اما درون گرا تر است . زیاد اهل ریسک نیست . در حقیقت ترجیح می دهد موقعیت را کاملا سبک و سنگین کند و منافعش را بسنجد و سپس به سراغ آن برود . در مواردی که اطمینان ندارد عدم تغییر شرایط فعلی را عاقلانه تر می داند. دیر اعتماد می کند و سعی بر گوشه گیری دارد . مجموعه این خصوصیات سبب می شود که او دیر به دیر چیزی تازه به دست بیاورد اما از آنچه دارد خوب محافظت می کند .
شکی نیست که اینها خصوصیات یک زن و یک مرد به معنای عام نیست !...در جقیقت نمی شود گفت همه مردها این گونه اند و همه زنها آن گونه . اما در آنچه که آنها را به عنوان صفتهای مردانه و زنانه می خوانیم ، می شود این خصوصیا ت را طبقه بندی کرد . به عبارت بهتر هر انسانی در درون خود بخشی زنانه و یخشی مردانه دارد ( همان آنیما و آنمیوس ) و برهم کنش این دو بخش رفتار و ذهنیت او را تحت تاثیر قرار می دهد . می شود گفت صفات حوا و آدم به نوعی بیانگر همین آنیما و آنیموس است .
و آخر اینکه همه این تعارضات مال پیش از هبوط و پیش از عشق است ! ... نه آنکه اختلافات رنگ ببازد !...هرگز !...آدم همیشه ادم است و حوا هماره حوا ! ...ولی عشق معجزه ایست که تنها از دل تفاوتها می جوشد تا تعارضی در بین نباشد !...چنان که جمله پایانی کتاب را آدم بر زمین مانده در رثای حوا چنین می نویسد :
«هر جا که او بود ، بهشت بود »
و این تنها جمله ایست که پس از حوا می توان نوشت !
**
سوم اینکه : بی هیچ حرف اضافه غزلی تقدیم به شما و بانوی همیشه و هماره !

بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !

شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد

ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !

لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !

ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !

تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!

چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !

چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد

حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !

****
کاش «شهریار» هم اگر هستیم ، لااقل «آدم» باشیم !... شهرزادِ عشق ، قصه همیشگی حواست !....گوش کن !
سیامک

Posted by siamak at 08:45 PM | Comments (55)

April 29, 2005

جمعه - 9 اردیبهشت 1384

سلام
اول اینکه : ....
...گیرم ، یکسال که سهل است ، صد سال دیگر هم بگذرد ! ...گیرم هزاران بار خورشید بالا بیاید و ماه جولان بدهد وسط آسمان درندشت !..گیرم باد ، برای صدمین بار، بپیچد لا به لای درختان نارنج و شکوفه های سپیدِ سپیدِ تن شسته در باران ، روی سرانگشتان بهاری درخت برقصند و عطر دامن شان جهان را برای هزار هزارمین بار مست کند ! .... تو که می دانی رفیق ! ....حکایت ما ، حکایت کفش و کلاه نیست که بساید و نخ نما شود و بپوسد !... اینجا مرکز بهشت است رفیق ! ...صدای مرا درست از کنار حوض کوثر می شنوید !... شما شنونده محترم ، شاید دلتان بخواهد اینجا را هر چیز دیگری فرض کنید ! ...یک دهات قد کشیده یا مثلا چه می دانم هر چه ! ... اما خبر ما موثق تر است.... به شهادت هزار بوسه شکفته و نشکفته ...و هزار هزار حرف بر زبان آمده و نیامده ... برایتان مخابره می کنیم که اینجا درست مرکز بهشت است ! ...چون من هستم !...او هم هست !...و از همه مهمتر جنون هم هست که آنجا ، آن بالا ، روی پیانو نشسته است و دارد هاج و واج به دیوانگی ما نگاه می کند ! ....

دوم اینکه : هفت سنگ را دریابید که هر هفته دارد آپدیت می شود و انصافا هم ترجمه های خوبی دارد هم مطالب تالیفی مناسب ! ...تا کی وب مستر محترم می تواند همین جوری بچه ها را مرتب و منظم نگه دارد و هفت سنگ را به روز ، خدا عالم است !! ...ما که کم آوردیم در خواندن !!
سوم اینکه : یک شعر جدید و در واقع داغ ! ...تقدیم به شما و بی بهانه ای که بهانه همیشگی جنون من است !

« به رنگ نارنگی »

مالکِ کلِّ فصلهایی ، تو ؛
آب و رنگت ولی شبیه بهار؛
ای لبانت به رنگِ نارنگی !
رنجِ نارنج را به من بسپار !

مالکِ کلِّ فصلهایی ، پس
توی دشت تو برف می بارد
نفست هرمِ بادِ تابستان
عطر آغوش تو : همیشه بهار !

فصل پاییز توی موهایت
در طواف است و بر لبش لبّیک
حَجَرُالاَبیَض است رخسارت
حجّ آن عمره ای تمتُّع وار !!

دستهای تو مسجد شعرند
قافیه قدّ ِقامتِ تو نشد
« اَشهدُ اَنَّ لا غزل جز تو !»
می شود بر مناره ها تکرار

ای دو چشمت زغال ، گیسو دود !
گونه هایت شکوفۀ آتش !
ای قنوتِ شکسته بستۀ من
« ربّنا آتِنا …عذاب النّار !!»

در نگاهت دو صوفی سرمست
در سماعِ « هو اللّطیف » به رقص ؛
گیسوانت به روی صورت من
ذکر گویند با « هو السّتار » !

پلکهایت دو ابر: ابرِ سپید
روی خورشید چشمهای تو اَند
مژه های تو هم برای همین
دستهای بلند استغفار !

می نویسم : برقص و بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند !
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !...
از من اصرار ، از تو هم انکار !

می نویسم …نه ! می نویسد عشق !
کاغذ از چارگوشه می سوزد
از شکوهِ تو وزنِ شعر شکست
مثنوی بر غزل شود آوار !

تو تمام ترانه ای ، بانو !
بودن بی بهانه ای ، بانو !

شعر : شمس الشموس پیشانیت !
عشق یعنی عبور عریانیت !

پشتِ پیراهنت پرنده شدن
دل بُریدن ، سپس بَرنده شدن !

کودکی را دوباره کاویدن
طعم شاتوت و دزدکی چیدن !

پیرهن : لکّه لکّه ، لب : قرمز
« من نخوردم » : دروغکی جایز ! …

نه!... نگو نه !...نگو که فرصت نیست !
عشق ، مشقی پر از مشقّت نیست !

رنج اینجاست : کُشتن ِ جرات !
هی نِشَستن ، نَشُستن ِ عادت –

- از تنِ تیک تاکِ ساعتها
هی مرور ِ شب ِ مرارتها ؛

صبح باید بیاید از عشقت !
پوپکی پر گشاید از عشقت !

هفت هاتف غزل کنند تو را
به عروسی بدل کنند تو را !

چو* بیافتد که عشق راه افتاد
توی یک برکه، قرص ماه افتاد !!

هفت هاتف غزل کنند تو را
تا که این شعر هم غزل بشود
رقص تو روی واژه ها بکُند
سنگلاخ ِ عروض را هموار !

می نویسم سکوت پشت سکوت
تا بپیچد صدای بوسه تو !
نقطه چین می گذارم اینجا را ...
...فصل شاتوت می شود انگار !!

ماه بانو ! برقص ! بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !
از من اصرار ...از تو هم ... اقرار !!


* چو افتادن: بر سر زبان افتادن ، شایع شدن ( چون ساکن ندارم که روی واو بگذارم ناچارم توضیح بدهم !! )
*********************
جنونی عاشقانه میهمان دلهای سپیدتان !
سیامک

Posted by siamak at 08:22 PM | Comments (57)

March 17, 2005

پنجشنبه - 27 اسفند 1383

سلام
اول اینکه : ...
...می دانی ؟! ...عشق یعنی غمشادی ! ...یک جورهایی قلقلکی که اشک توی چشمانت جمع می کند ! ...شاید هم نه !...چون مثل قلقلک آزارنده نیست ! ...یک جور نوازش با شمشیر !! ...نه این هم نشد ! ...راستش را بخواهی اصلا نمی شود که بشود ! ...یعنی در واقع قرار هم نیست که بشود ! ...دنیای علی و معلولیِ منطقی دودوتاچهارتایِ بیرونی ربطی به دنیای متضاد عاشقانهء بی حساب ِ درونی ندارد ! ...نه اینکه منطق نداشته باشد ! ...نه ! ...منطق خودش را دارد : منطق متضاد ! ...در این دنیا اجتماع نقیضین نه تنها محال نیست که اتفاقا لازم هم هست ! ... مثل همین دلدل دل ِ عاشق در میانه غم و شادی ! ... غمشادی عاشقانه اصلا ربطی به این ندارد که ظاهر بیرونی عشق ، وصل است یا فراق ! ...هیچ ربطی به این ندارد که تمام دنیا دارد در لبخند تو قهقهه می زند یا در غم تو زار زار می گرید !... دنیای بیرون تضاد تو را نمی فهمد !...تقصیری هم ندارد !...عاشق نیست بیچاره !! ... او نمی فهمد در اوج قله های شادی می توان گوشه چشمی تر کرد و گریست و یا اینکه بر فراز اقیانوسهای اشک ، می شود هزار کاکایی شادی را به لبخندی نگریست ! ...حل کردن این معادله برای دنیای فارغ از عشق غیر ممکن است ... اما حقیقت ، کاری به راه حلها و رد و اثباتها ندارد ! ... حقیقت مثل آفتاب می درخشد و یارای نادیده انگاشتنش نیست ! ... حتی در درخشان ترین آفتابها هم ، سایه شکل خواهد گرفت ! ...و این اصلا ربطی به میزان درخشش خورشید ندارد ! ...بیشتر محصول عوامل بیرونی ست : درختی ...سنگی ... دیواری ... و یا حتی شاخه گلی ! ... و درست در همین سایه هاست که دلت برای خورشید تنگ می شود ! ...شاید این سایه ها به اندازه پلک بر هم زدنی هم به طول نیانجامند اما دل دوستدارِ آفتاب می فهمد که هر ثانیه دوری از خورشید یعنی از دست رفتن هزار هزار ذره نور ! .... و اینجاست که من می گویم که حتی در میان دو بوسه ، هزار هزار بوسه نشکفته بر خاک می ریزند که می شود به حالشان دریغ خورد ! ....و همین دریغ است که غم عاشقانه را شکل می دهد درست وسط آفتاب شادمانی عاشقانه ! ...و درست همین جاست که تو می شوی تنها بهانه غمشادی من !
....
دوم اینکه : سال نو را پیشاپیش به همه دوستان تبریک می گویم . یادمان باشد که آمدن بهار خیلی هم مهم نیست ! ...مهم این است که بهاری باشیم و بهاری بمانیم ! ... چنین باد همیشه و هماره !
سوم اینکه : مژده !!!!!!!!!!!! ..... مزده !!!!!!!!!!!!!!!!...آخرین خبر !!!!!!!!!!!!!!!!!! ....هفت سنگ سری جدید خود را آغاز کرد !! ... شماره اول دور جدید انتشار 7 سنگ را با ترتیبی جدید ببینید .... ویپه نامه این شماره مربوط به ترانه است که به گمانم کار خوبی شده ...حتما ببینید !
سوم اینکه : یک غزل تقدیم به تو ، خودم و شبهای کشیکم !!

عطر نارنج


انداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب
شاعر شبیه خودش نیست، روح است، روحی معذب!

تصویرهای معوج در ذهن او می نشیند
آیینه های مقعر، آیینه های محدب!

مجموع آب است و آتش، تقسیم "من" بر دو پاره
یک نیمه لبخند آیین، یک نیمه اندوه مشرب!

خط می زند، می نویسد، دستی که معلوم هم نیست
شاید که ابلیس باشد یا جبرییل مقرب!
...
تو نیستی، می تراود شب از ترکهای دیوار
چک چک نه باران که عقرب می ریزد از سقف امشب

روی تنم پاکشانند، سرد و لزج، چندش آور
هی نیش می آید و نیش، هی سوختن در تب و تب

هذیانِ من می شود شعر، شعری پر از خون و آتش
شعری که خالی شد از تو، پر می شود از چه؟!...
عقرب؟!

بهشهر عقرب ندارد، اینجا فقط عطر نارنج
از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب!

شاعر! غزل را برقصان!... این عشق دف می زند، دف!
سرشار کن نی لبک را با بوسه هایی لبالب!

انگشتها را قلم کن! کاغذ بکن پیرهن را!
وقتی جنون می نویسد، پس می شود خون مرکب!

عشق تو شادیست شاعر!... شور و شکوه و شکوفه
بر سقف هر بیت باید باران ببارد مرتب!

تا کودکان ترانه، تعطیل را بر نتابند
بی جمعه شنبه بیایند، با او و بی او به مکتب!

...
بارانِ چه؟!... ابرکم کو؟!... این مشق امروزمان است
باران نیامد، نیامد!... هی! بچه های مودب!

سقفی که باران چشیده، بی بارش آرام دارد؟!
بنویس هر بوسه داغی است!... بنویس!... نه!... لُب مطلب:

دریای دوری عمیق است!... حالا چه یک دم، چه یک عمر
آبی که از سر گذشته، حالا چه صد شب، چه یک شب!

***********************
بهار میهمان لبخندهای بهاری تان !
سیامک

Posted by siamak at 04:51 PM | Comments (49)

February 07, 2005

دوشنبه - 19 بهمن 1383

سلام
اول اینکه : ...
... راست می گوید این رفیق قدیمی ! ....زمستانی که تو را به کلبه کوچک من هدیه داد سزاوار هزاران سپاس بهارانه است ! ...راستش را بخواهی زمستان و بهار و تابستان بهانه های بشرند تا نامی بگذارد و مقل همیشه بزرگترین سوالاتش را با ساده ترین راه حل ها فراموش کند !...آدم دوست دارد بنشیند و فلسفه ببافد که حال خراب من مال پاییز است و بهار که بیاید دلم مثل بیدهای مجنون سرکوچه جوانه خواهد زد و سبز سبز، گیسو به باد خواهم داد ! ... غافل از اینکه دل که دلدل کند و تصمیم های کبری از سرش بیافتد ، پاییز را مرور خواهد کرد در همه صفحه های تقویم ...حالا می خواهد اول اردیبهشت باشد یا نیمه بهمن !...تقویم یک بهانه است نازنین ! ...بهار در لا به لای کاغذهای هیچ تقویمی شکوفه نمی کند ... چنان که هیچ آفتابی از روزنه 5 مرداد نخواهد تابید ! ... تا آفتاب در دل ماست ، تابستانی ترین فصلها را مرور خواهیم کرد ....
ئوم اینکه : این سایت را علاقه مندان به شعر و ادبیات انگلیسی حتما ببینند....خوانش شعر و داستان به نظر من یک کار بسیار زیباست ....اگر کسی خواست چنین کاری در زمینه ادبیات ایران بکند من در حد توان ناچیزم حاضر به همکاری هستم...
سوم اینکه : یک غزل - شاید با لحنی کمی آرکائیک تر – تقدیم به شما و ...او !

شراب سیب

صدا بزن غزلم را ، صدات شیرین است
ببین سکوت ترانه چقدر سنگین است

بخوان و شهر غزل را ستاره باران کن
که انتظار همه از چکاوکان این است

دفیدن دل تو با سه تار سینه من :
صدای ساز تو غالب ، سه تار تزیین است !

مباد آنکه ببینم دفت شکسته شده
مباد آنکه ببینی سه تار خونین است ...

برقص ! دامن خود را شکوفه افشان کن !
بچرخ !دامن کُردی هنوز چین چین است !

تو مخزنُ البَرَکاتی ! سماع کن !...با تو
سلوکِ صوفیِ عاشق تبار تضمین است !
[]
من آدمم ...غزلم رودخانه ای از عَدن
به سیبهای تو این رودخانه رنگین است

برهنه شو ! وَ به رودم شراب سیب بریز !
عیارِ مستیِ این رود ، بی تو، پایین است !

اگر تو بوسه نپاشی چه سیب سرخی هست ؟!
اگر تو چشمه نباشی که رود چرکین است !
[]
اگر که قامت خورشید هم شکست ، چه باک ؟!
هزار و یک شب بوسه، شهاب آذین است !

...تویی که همسر قانونی غزلهایی ؟!
بگو بله !...بله هایت چقدر شیرین است !

ببوس ، خوبِ همیشه ! لبان شعرم را
که شرط اول هر ازدواج تمکین است !!
********************
در هر نفس ، امکان هزار بوسه بر لبان عشق پرپر می شود ! ...شکوفه ها را دریابید!
سیامک

Posted by siamak at 08:39 PM | Comments (48)

December 27, 2004

دو شنبه - 7دی 1383

سلام
اول اینکه : ...
...یلدا را عشق است رفیق همراه !...
دیروزترها یلدا معنایی داشت از جنس درازناکیِ تاریکِ هزار جور تنهاییِ آوار شده ... دلم می خواست بنشینم و فال بگیرم تا حافظ هم زار بزند برای دلمویه های بی کلامِ این دلِ بی صاحب مانده که : درد عشقی کشیده ام که ...!! ...دلم می خواست تنِ داغِ تبزده را ببرم به مسلخِ برفباد زمستانی تا شاید دلم کمی خنک شود ! ...دلم می خواست سیگاری آتش بزنم و حلقه حلقه دود کنم دارِ بغض بر گلو افتاده را ! ....خلاصه اینکه یلدا ، میلادِ مهر نبود ...راستش را بخواهی درست به همین دلیل اصلا یلدا نبود !...یک چیزی بود مثل «یمتا» !!...یا چیزی از این قبیل!!
...امروز اما دلم می خواهد یلدا را ، توی سلول سلول عنبیه ات نفس بکشم ! ...دلم می خواهد شرح گیسوی تو را به یلدا بگویم و رویش را کم کنم ! ...حالا دیگر حافظ به سماع در می اید که :
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
خالا دلم می خواهد عطرت را فرو بدهم و قهقهه ام را بریزم توی گوش شب تا آسمان به هزار هزار سرانگشت ستاره بر دف ماه بکوبد و جشن زایش نور بگیرد !برای من ...برای تو ...و برای عشق...
دوم اینکه : وبلاگ مهدی جهاندار به راه افتاد ...حتما سر بزنید ...
سوم اینکه : برای امروز بی هیچ حرف پیش، یک غزل تقدیم به ... !!

حرف حق

دنیا خراب شد، پُر ِ مجنون!... اجق وجق!!
لیلای لنز سبز! افاده ، طبق طبق!!

دستان لاک خوردهء شیرین، قرار کوه،
دستان ِ دخترانهء فرهادِ شق و رق!

کو کفش آهنی ِ تو وامق؟!... عصات کو؟!
با کفش ِ قیصری پی ِ عذرا ... تَتَق... تتَق؟!

خسرو نشسته است و به چالش کشیده است
تقدیر خویش را ، سرِ یک فال با ورق:

بی بی ِ دل، سپس تک گشنیز... آس ِ دل...
... سرباز خاج ِ ما که ولی باز هم دمغ -

- پُک می زند به پیپ ِ مدل انگلیسی اش
مزمزه می کند دو سه تا استکان عرق!

"رقصی چنین میانهء میدانش آرزوست
یک دست جام باده و یک دست..." ..زَروَرق!!

بی بی ِ چه؟! چه آس ِ دلی؟!... زلف یارِ چه؟!
قانون سرخِ دل شده عطفِ به ماسبق!

قانون سرخ دل شده عطفِ به ما! همین!
چشمان من فلق شده ، چشمان تو شفق

"من"ها،" تو"ها، همین "تو" و"من" های سوخته!...
مانند طعم فاجعه تلخ است حرفِ حق

اِنّی اَعوذُ بِِک!... به دو چشمان کافرت!
تنها پناه من!... بِکِ مِن شرِ ما خَلَق!

Posted by siamak at 06:51 PM | Comments (47)

October 26, 2004

سه شنبه -5 آبان 1383

اول اینکه : ...
برایش نوشته بودم : ...از قديم و نديم گفتن هر دری تخته ای داره و هر ستاره ای ستاره همزادی !...همه دنيا دست به دست هم می دن و در به تخته می رسه و ستاره به ستاره !‌ ... و هر ستاره ای تا ستاره خودش رو پيدا نکنه هی زجر می کشه و صبر می کنه و آب می شه ! ... خيلی وقتا ستاره های جفت هم به هم نمی رسن !...می دونی چرا ؟!... گاهی وقتا يه ابر لعنتی از خدا بی خبر نمی دونم از کدوم جهنم دره ای در می آد و ستاره ها همديگه رو گم می کنن !...بعضی وقتا ستاره حواسش می ره به جنغولک بازيای يه ستاره پرتی که اصلا هيچ ربطی بهش نداره ( گیرم که ستاره است ولی نه ستاره اون ! ) ...خلاصه همین باعث می شه ستاره اش رو گم کنه !....بعضی وقتا هم یه ستاره بازیگوش حواسش می ره به یه کرم شب تاب که نه جنم ستاره شدن رو داره نه مال این حرفاست ! ...در نتیجه باز هم ستاره بیچاره جفتش گم می شه و معطل می مونه ! ... وبعضی وقتا هم هست که یه ستاره ای دلش رو به یه خیال یه خواب یه ستاره ای که به گندگی ماه باشه ، می سپره و همه شبهای دنیا رو دوره می کنه برای دیدن اون و همیشه ستاره جفت خودش رو بی توجه نادیده می گیره ! .... بعضی وقتای دیگه هم هست که از همه بدتر و موذیانه تر و موریانه تره ! ... بعضی وقتا ستاره ها به نور یه ستاره جفت که از بد حادثه خيلی هم جفت بوده اما يه هويی نفتش تموم شده و افتاده رو زمين ، برای هميشه دلباخته می مونن !...غافل از اينکه ستاره جفت فقط يکی نيست گرچه يکی اش برای شادی تموم زندگی بسه !...حلاصه ! من دلم برای اون ستاره تنها می سوزه که بعضی ستاره ها بعضی وقتا به واسطه خيلی چيزا نمی بیننشون يا می بينن و روشون و بر می گردونن و دنيای ستاره ها می شه شب ديجور !... قصه ما به سر نرسيد چون کلاغ بیچاره هنوز به خونه اش نرسیده !...
حالا برای ستاره ای می نویسم که تو باشی : ... ستاره باید ستاره باشد ! ...یک جورهایی که حتی روی ماه را کم کند ! ...آخر می دانی ؟!... ماه برای سرهم کردن مهتاب نقره ای اش محتاج خورشیدی ست که هر چند نیست اما هست ! ... ماهتاب خود ماه نیست !...چیزی عارضی ست از یک دنیای دیگر !...از یک جای دیگر !...ماه از کیسه خلیفه می بخشد !...می فهمی ؟!... اما ستاره ای که تو باشی راهنمای مسافری هستی که من ام ! ...نورت ذاتی ست !...مال مال خودت ! ... نه محتاج یکی خورشید !... من تو را دوست دارم چون ستاره ای هستی که آبروی ماه و خورشیدی !...همین !
دوم اینکه : تاخیر این بار زیاد تقصیر من نیست !... نمی دانم چرا در خط اینترنت شمال کشور مشکل ایجاد شده بود و اصولا من سایت خودم را نمی دیدم !... اما امروز اوضاع مثل اینکه درست شده است و در نتیجه در خدمت دوستانم ...
سوم اینکه :این شعرها را خیلی دوست دارم ...شما هم ببینید ....
چهارم اینکه : این غزل تقدیم به تو و رقص مهربانی در چشمهایت ...

گیج رقص تو

درست روی همین مصرع نخست برقص !
تو ریتم این غزلی ، پس بیا درست برقص !

هزار نامه سرخ از لبان خود بفرست (1)
بیا و پشت به صندوق زرد پست برقص !

ورق بزن ، ادبیات غرب و شرق تویی
نگاه حافظ و گوته به ساق توست ! برقص !

تو شور کردی عشقی ، شراب شیرازی
و روح سبز تو همزاد روح موست ...برقص !

به جستجوی زمانی که می رود از دست (2)
به پا به پایی هر واژه پروست برقص !

به دف بکوب و بچرخان شلال گیسو را
و تا سه تار تنش را ز غم نشست، برقص !

در این زمانه بیگانه وار طاعونی (3)
ببین که خواهش حتی خود کاموست : برقص !

تو شانس آخر این نسلهای نومیدی
نشستن تو شکست امید نوست ...برقص !...

*
بفهم ! کل جهان توی این غزل گیجند !
حواسشان به تو و گامهای توست ، به رقص !

(1) از پس فراقی طولانی / آنگاه که می بوسمت / احساس می کنم که نامه ای شتابزده را / به صندوق پست سرخی افکنده ام (نزار قبانی )
(2) به جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروست
(3) بیگانه و طاعون دو اثر از آلبر کامو
***************************
رقصی چنین میانه میدان برایتان آرزومندم...تا باد چنین بادا !
سیامک

Posted by siamak at 11:30 PM | Comments (52)

September 12, 2004