سلام
اول اینکه : ...
... بهار نشسته است روی لبه پنجره و دارد طراوت تو را مرور می کند تا یادش نرود غنچه های گلهای سرخ را چگونه باید شکوفاند !
....باران لم داده روی ایوان خانه و دارد به موسیقی صدای تو گوش می دهد تا یادش بماند کدام واژه ها را باید زیر گوش درختان یخ زده بخواند تا سبزناکی را سلامی دوباره گویند !
... آفتاب پیشانی اش را چسبانده به پنجره ، زل زده است به گیسوان بلندت تا یادش نرود شب می توانست آن قدر دراز باشد که هیچ قلندری را یارای بیداری نباشد !
... درخت با انگشتان کشیده اش می زند به پنجره تا برای دوباره رستن از تو اجازه بگیرد .... مگر نه اینکه تو ذات بهاری ؟!...روزهای بهاری تقویم ، پیش طراوت بهاری تو از خجالت سرخ می شوند و دنیا تعطیل می شود !... تعطیل تعطیل !..تا جهان زیبایی تو را جشن بگیرد سر سفره های هفت سین ....
دوم اینکه : دلی خوش ، روزی نو و سالی شادمانه را برایتان آرزو دارم .
سوم اینکه : این لینک ها را ببینید :
- آنها که مرا می شناسند یا لااقل در این مدت 7 سال و اندی این وبلاگ را خوانده اند به این نکته اذعان خواهند کرد که در مقوله ادبیات تعارف را بر نمی تابم . گلاره بانو شاعر خوبی ست و این اصلا ارتباطی به این ندارد که تک تک حرکات اش می تواند برای من شعر باشد . مشکل اینجاست که معتقدم او با نسرودن 5 ساله اش هم به خود و هم به مخاطبین شعر ظلم کرده است . به گمانم اگر شما هم این چارپاره را که اخیرا و بعد از همان 5 سال کذایی سروده است ببینید و بخوانید با من هم عقیده خواهید شد که با وجود زبان ویژه او و نیز تسلط اش بر قالب چارپاره ، همچنین خلق تصاویر مناسب و هارمونی اجزای شعرش ، بی شک نسرودن اش ظلمی به خود و به مخاطب خواهد بود . نظرات شما بی شک مفید فایده خواهد بود ...
- امضا شماره دوم خود را منتشر کرد ... امضا نشریه ادبی خوبی ست . امیدوارم بتواند طیف وسیع تری از ادبیات معاصر را به خود اختصاص دهد و در چرخه نامهای تکراری نیافتد و نیز بتواند استعدادهای ناب شعر اصیل – و نه بازیگران عرصه نمایش خود ! - را شکار کند .... ترجمه ای از من هم در این شماره هست . اینجا را ببینید و لطفا نظر بدهید .
- صحبت های آیدا در باب احمد شاملو و زندگی اش بسیار شنیدنی ست . بعد از شنیدن این صحبت ها ، بیش از پیش دریافتم که چرا عاشقانه های خود را تا پایان عمر به نام آیدا نوشت و اینکه چرا آیدا نامی یگانه در ادبیات عاشقانه معاصر است ....شما هم با شنیدن این مصاحبه به درک عمیق عاشقانه او پی خواهید برد .....
چهارم اینکه :
ترجمه نوولی از ساموئل بکت را به نشر کاروان داده ام که گمانم انتشارش به سال 88 بکشد . در ضمن دارم مجموعه شعر جدیدی جمع می کنم و به ناشر می دهم ...تا خدا چه خواهد ....
پنجم اینکه :
همیشه فکر کرده ام که پخش کتاب در ایران بیشتر به یک فاجعه شبیه است ! به خصوص وقتی پای مجموعه های شعر و به خصوص مجموعه های شعر جوان در میان باشد ....ناشر کتاب را به پخش می دهد ، ÷خش کتاب را در بهترین حالت طی یک بروشور به کتاب فروش معرفی می کند و کتاب فروش هم با توجه به اینکه نه نام کتاب را تا به حال شنید هاست و نه شاعر را به جهت حفظ سرمایه – که امری طبیعی در تجارت است - از خیر خرید می گذرد !...در نتیجه کتاب اصولا در پیش چشم مخاطب قرار نمی گیرد که بخواهد خریداری شود و باز در نتیجه کتاب در انبار می ماند ومی پوسد و مخاطبی که دنبال کتاب هم می گردد پیدایش نمی کند !! ... به نظرم تنها راه برون شد از این وضعیت ایجاد فضایی دیگرگونه است ...عرضه مستقیم کتاب در اینترنت توسط ناشرین وبرخی کتابفروشی های مجازی و حتی خود مولفین کار بدی نیست اما کافی نیست . کتاب را باید دید و ورق زد و بعد خرید !... دوستمان تورج بخشایشی یک ایده جدید دارد که به شرط همکاری دوستان مفید فایده است ... غیر از ان حقیر به راه حل مشابهی در حیطه محل زندگی خود اندیشیده ام :
در شهر محل سکونت من –آمل- یک شهر کتاب جدیدالتاسیس وجود دارد که بسیار مجهز و وسیع است . با توجه به لطفی که گردانندگان این مجموعه نسبت به حقیر دارند ، قول قفسه ای برای شعر جوان را از آنها گرفته ام . به این شرط که دوستانی که مایل به عرضه کتاب خود در این شهر کتاب هستند 5 نسخه از آثار خود را برای کتاب فروشی بفرستند و تسویه حساب این 5 کتاب بعد از فروش آن و همزمان با سفارش نسخ بعدی خواهد بود . در حقیقت همان روالی که در روزنامه فروشی ها اعمال می شود .... یعنی همان کاری که شرکتهای پخش کتاب برای معرفی آثار ناشناخته شان باید انجام بدهند و نمی دهند !!.... به هر حال هر یک از دوستان که تمایل داشت می تواند با ایمیل بنده هماهنگ کند تا ترتیب عرضه کتاب داده شود .
نکته بعدی اینکه فکر می کنم با همکاری هر کدام از دوستان در اقصا نقاط ایران و در کتابفروشی های معتبر می شود این طرح را در تمام کشور اجرا کرد . مسلما هدف از این کار صرفا رساندن شعر به مخاطبان آن است و اگر نه از لحاظ مادی فروش 5الی 10 نسخه کتاب در هر شهر نه سودی برای کتاب فروش دارد ، نه برای شاعری که اصولا در بند این حرفها نیست . غرض این است که آن که می خواهد بیابد !..همین !
ششم اینکه : برویم سراغ کتابها :
- باغ های معلق انگور : نشر سوره مهر در اقدامی بسیار ارزشمند دست به چاپ یک سری کتاب با عنوان کلی « شعر امروز» زده است که از جهات بسیاری شایان توجه است . نخست اینکه این سری کتابها ، مجموعه شعر شاعران جوان و مطرح این سالهاست . دوم اینکه سعی شده است شعری سالم از لحاظ زبان و فرم انتخاب شود ، شعرهایی که فارغ از دغدغه های فرمی و تکنیکی صرف ، به خلق شاعرانگی همت گماشته اند. در واقع شما در این سری از کارها با جریانات اصیل شعری بیشتر طرف هستید تا با موجهایی که در حال آیند و روند هستند . نتیجه اینکه می توان مطمئن بود که تمامی کتابها استانداردی مشخص از نظر زیبایی شناسی عمومی مخاطب ادبی جامعه ما را دارا هستند. خود من کاملا به صورت اتفاقی متوجه این سری کتابها شدم . 7 کتاب را به شکل تلفنی به انتشارات سوره سفارش دادم و دیدم هر هفت کتاب از یک مجموعه هستند و بعدتر متوجه شدم که در واقع این مجموعه دارای 10 کتاب است که در سال 1386 منتشر شده اند.
نکته سوم سر و شکل آبرومند و شکیل کتابها و چاپ آنهاست که در حین حفظ وحدت فرم – که لازمه کارهایی از این دست است – زیبایی دلپذیری دارد .
در پست های بعدی به معرفی تک تک این کتابها خواهم پرداخت . تنها اکنون توصیه دارم که همه مخاطبین جدی شعر این کتابها را تهیه کنند . چه از طریق کتاب فروشی ها ، چه از طریق سایت سوره مهر و چه از طریق تلفنهای انتشارات سوره مهر .
اما کتاب باغهای معلق انگور اثر شاعر جوان و خوش قریحه افغان « سید ضیا قاسمی » ست . تورق نخستین کتاب ما را با مجموعه ای متشکل از دو قالب شعری روبه رو می کند : غزل ( که حجم عمده دفتر است ) ، سپید و در کنار این دو البته دو رباعی و یکی دو نیمایی .
غزلها :
غزل قاسمی ، غزل عاشقانه دلنشینی ست که مبتنی بر تصویرسازی ها و مضمون پردازی های نوست . در کنار این ، نسیم غمی آشنا در لا به لای واژگان او وزیده است : غمی برخاسته از غربت و نوستالژی وطن .
هر چند تمامی غزلهای دفتر عاشقانه نیست و برخی مستقیما به مسائل اجتماعی و به خصوص حضور افغانها در غربت می پردازد ؛ مثل غزل (افغانی) :
خیابان ،ظهر، خلوت بود و او پر موج و توفانی
قدم می زد خودش را ، غرق در افکار طولانی ...
...
به روی نرده خم شد ..بعد چشمان خودش را بست
کسی از پشت سر او را صدا زد : آی افغانی !
اما در بسیاری از آثار این پرداخت بسیار درونی تر از این غزل – روایت است :
ای روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونیه ، از بهسود تا تهران ...
گذشته از این زبان پرداخته و بیان روان شاعر در تمامی اشعار نمودی آشکار دارد که در مجاورت با واژگان فارسی دری یا شیوه بیان متفاوت برخی واژگان حلاوتی دیگر به شعر داده است :
ز روی راه سیبی گَنده را با پا به جوی انداخت
- چه بیهوده ست این دنیای مدفون در فراوانی
یا :
لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان را
روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را ...
...
چنانت دوست می دارم که با شوق تو می خواهم
بسازم وقف چشمت تاکهای مست پروان را ...
چنان که از همین مثالها نیز مشخص است ، شاعر با توجه به تصویرسازی بر آن بوده است که از فرمزدگی بگریزد و شعر سالم و بی پیرایه بگوید .
نکته مشخصه دیگر طنز شیرین نهفته در برخی ابیات است که چنان که گفته شد بیشتر غمگنانه است :
زمانه یک خبر خوش برایت آورده است
سلام ! چشم تو روشن که عاشقت مرده است ...
یا :
کسی که این طرف خط نشسته مجنون است
- الو ! سلام عزیزم ! صدات محزون است ...
...
نمی شود که بگویم که دوستت دارم
نمی توانم لیلی ! خلاف قانون است
( توجه کنید به استفاده هوشمندانه از اختیار شاعری در مصراع پایانی . استفاده از چنین اختیاری در اشعار قاسمی بسیار نادر است بنابراین بر چرایی آن در این مصراع می توان تامل کرد . شاعر با ایجاد لکنت موسیقایی – و نه اشکال وزنی – «نتوانستن» مورد اشاره در مصراع را پررنگ تر کرده است .)
می بینید که این طنزها بیشتر ماهیت مفهومی دارد اما گاه نیز این طنز در نتیجه تضاد درونی واژگان شکل می گیرد مثلا در غزلی که این گونه کلاسیک است :
نگاهت ناز گل ها نرمی آب روان دارد
دو چشمت شور باغستان مگر در خود نهان دارد ؟
صداین باغ سیالی پر از آواز و پرواز است
که مرغان جهان بر شاخه هایش آشیان دارد
...
شاعر به این پایان بندی متفاوت می رسد که لبخندی شیرین بر لب می آورد :
صدایت دور از من ، ماه من ! بردار گوشی را
مگر این روح عاشق تا کجا تاب و توان دارد
در حقیقت این تفاوت ناشی از یک تفکر عاشقانه است . این اندیشه که عاشقانگی ماهیتی ازلی ابدی ست، رودساری که در اکنون جاری ست اما سرچشمه اش در ازل است و مصب اش در ابد . لذا هر ماجرای عاشقانه ای با لیلی و مجنون نسبت دارد چنان که با رومئو و ژولیت و .... این همان پیوند عاشق کلی با معشوق کلی ست که در حقیقت ستایش عشق است نه معشوق و عاشق . همان که به شکلی دیگر در گفته سعدی هست :
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
و در همین غزل قاسمی نیز می گوید :
ببین در غارهای دور هر سو کنده ام نقشی
گلی ، ماهی ، نه ، آهویی که چشمی مهربان دارد
تو را در کوزه ها ، در جام ها ، روی قلمدان ها
تو را در هر چه از این شور شیرین داستان دارد ...
نکته دیگر در عاشقانه های قاسمی ، توجه او به معشوق به عنوان یک ماهیت زنانه است . معشوق شعر قاسمی بی شکل و صورت نیست و ماهیت ماورایی هم ندارد . زنی ست اهل همین حوالی : انسانی که دوست دارد و دوست داشته می شود .
کنار پنجره گیسو به گیسوی شب و باران
حواست نیست عاشق کرده ای حتی درختان را
( توجه کنید به دو واژه شب و باران که هر یک وجهی از گیسو را در خود می پرورند : سیاهی را و رشته رشته بودن را )
و هر گاه که معشوق را تا مرتبت خدایی بالا می کشد مقصودی دارد که در تصویرسازی اش نمود می یابد :
تو را من می پرستم بعد از این تا هر زمان باشم
نمی سازم دگر در بامیان بودای ویران را
غیر از اشاره روزآمد شاعر در مصراع دوم می توان به این نکته نیز توجه کرد که تفکر ویران کننده مجسمه بوداها همان تفکری ست که شاعر به مدد عاشقانگی اش با آن می ستیزد .
و البته شعر شاعر ما در عین سادگی اش ، از ظرافتهای زبانی نیز خالی نیست :
چنان ملاحت ات افکنده شور در آفاق
که در پی ات همه جا خون دل روان بوده
( توجه کنید به رابطه ملاحت و شور )
البته می شود به عنوان یک پیشنهاد شاعر را به توجه بیشتر به این مقوله معطوف داشت .
سپیدها :
سپیدهای قاسمی همان زبان روان را دارند با این تفاوت که اینجا به زبان به عنوان یک گستره مناسب برای نمود شاعرانگی ، در کنار خلق تصاویر توجه بیشتری شده است :
زمین سیاره کوچکی ست
با غمهای بزرگ
حنجره ام را در باد می تکانم
چشمهایم را در رود
خوشا به حال گنجشکان
که می توانند بر سیم های خاردار
بنشینند و آواز بخوانند
خوشا به حال آفتاب و نسیم
که در فرودگاه ها از آنها اثر انگشت نمی خواهند ....
نکته اینجاست که در شعرهای سپید ، قاسمی به زبانی امروزی تر ، با واژگانی پرطراوت تر می رسد و در نتیجه خلق تصویرهای نو برای او آسان تر نیز می شود .
در کنار این همان ویژگی های کلی غزل قاسمی در سپیدها نیز هست : طنز غمگنانه :
نه مثل پرنده
از آسمانی که پاسبان ندارد
نه مثل نسیم
تن ساییده به سیم خاردار
مثل یک آدم
دو ساعت در صف می ایستم
پاسپورتم مهر می خورد
و از مرز می گذرم ...
همان غم غربت و توجه به وطن :
سلام بر تو
ای ماه !
تو نه ماه تهرانی
نه ماه لندن وپاریس
نه ماه صحاری اعراب
تو ماه کابلی
که با زیبایی افسانه گونت
پشت کلکین نشسته ای
و با من چای سبز می نوشی ...
و البته همان عاشقانگی :
تن تو
بیداری درختان انگور است
تن تو
رویای دشت های گل سرخ
تن تو باغ های معلق بابل است
و من شاعری بیابانگرد
که از نظاره ات
مشاعرش را از دست داده است .
نکته جالب توجه تاثیر پنهانی ست که به نظر نگارنده در شعرهای قاسمی از آثار نزار قبانی و شیرکو بی کس وجود دارد . در عاشقان هها مثل همین مثال بالا ، اشتراک لحن با نزار به وضوح وبا کمی تدقیق آشکار می شود . همان تصاویر منقطع و فلاش وار و البته با ارتباط پنهان در کنار مضمون پردازی تنانه :
حالا
او
تنها یک ضمیر مفرد غایب است
در شعرهایم
که زیبایی اش را خلع کرده ام
و نامش را
از قطار کلمات
از پنجره
بیرون انداخته ام ...
( توجه کنید به ضد عاشقانه های نزار )
و البته در شعرهای میهنی لحن شیرکو را با همان شیوه پرداخت و غم غربت و البته گاهی فریادگون :
ماه پشت ابر است
آهسته تر بخوانید
آهسته تر پا بکوبید
زمین پوشیده است از مه
کلمات من !
کلمات عزیز من !
یادتان باشد
از زیر آوار بیرون کشیده ام شما را
چون مادران هراسان
باران بمب ها و موشک ها را
به جستجویتان دویده ام
با قایقی شناور بر خون
به خانه ام آمدید ....
...
من بیست وسه سال است که با مرگ قدم زده ام
بیست وسه سال است
از میله های کلاشینکف
آب و نانم داده اند
شعرهایم همیشه با یک انفجار شروع شده است
و در همان آغاز
ماه هایم تکه تکه شده اند
و پرندگان از شاخه های کلماتم گریخته اند ....
بی شک در شیوه بیان وتصویرپردازی می شود مشابهت هایی بین این اثر زیبا و اثر پرشکوه شیرکو ( نپرسید چگونه ...) پیدا کرد . البته بدیهی ست که این تاثیر ، امری مذموم نبوده و اصولا در حیطه تقلید نیست . بلکه برخاسته از درک صحیح شاعر از مقتضیات ژانر شعر است . او این لحن آشنا را به زیبایی به کار می گیرد تا حرف خودش را ، تصویر خودش را و اندیشه خودش را به مخاطب منتقل کند . بی تردید ممکن است که همه اینها کاملا ناخودآگاه نیز باشد . شاعر ناخودآگاه لحنی را برگزیده که مألوف به ذهن اش بوده است و اتفاقا مألوف با ذهن مخاطب نیز هست و به انتقال حس و درون مایه کمک می کند .
و یک جمله معترضه در باب مثال فوق : به نظر می رسد «لوله های کلاشینکف» شکل مناسب تری به شعر بدهد.
خلاصه آن که مجموعه «باغ های معلق انگور» مجموعه ای شیرین و دلچسب است که شعرهایش مثل خود شاعر صمیمی و مهربان اند . این مهربانی سبب می شود که مخاطب با شعر همراهی بیشتری پیدا کند و دست در دست آن به کشف زیبایی ها برود .
باغهای معلق انگور – سید ضیاء قاسمی – انتشارات سوره مهر – چاپ اول – 1386 – 1100 تومان
________________________
- گدا : این کتاب رمانی ست از نجیب محفوظ نویسنده معاصر عرب و برنده جایزه نوبل 1988. داستان حکایت روشنفکرنمایی واپس خورده ای ست که با یک غوره سردی اش می کند وبا یک مویز گرمی اش ! ...حکایت یاس ودلمردگی انسانهایی که در جوانی در میان «ایسم» های گوناگون غرق می شوند وسرآخر از ناکجایی سر در می آورند که هزار معجزه یز نجات بخش شان نخواهخد بود ... گدا ماجرای فقر اندیشه مبنایی ست وشعارزدگی های سطحی ... قصه همه آدمهایی که فکر می کنند سیگار دود کردن و آه کشیدن و به زمین وزمان فحش دادن وکلمات قلنبه بلغور کردن و دچار یاس فلسفی شدن ، نشانه بارز فهمیدگی وکمال است !...به شدت توصیه می شود برای این دوران پر از فریبی که در آن زندگی می کنیم !
ناگفته نماند ترجمه کتاب نیز کم نقص است .
گدا – نجیب محفوظ – ترجمه محمد دهقانی – نشر نیلوفر – چاپ دوم 1385 – 1900 تومان
______________________
هفتم اینکه :
شعری از پابلو نرودا برایتان ترجمه کرده ام از مجموعه صد شعر عاشقانه :
سونات 33( متن انگلیسی در ضمیمه این پست آمده است.)
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور
عشق من !
اینک به خانه باز می گردیم
جایی که تاکها
از داربستها بالا می روند و
حتی پیش از تو
تابستان می رسد
با پاهای پیچ امین الدوله
به اتاق خوابت !
بوسه های کولی مان
جهان را گشته اند :
ارمنستان ،
توده ای عسل فرآوری شده ؛
سیلان ،
کبوتر سبز؛
و یانگ تسه
که با صبوری دیرسال اش
روز را از شب جدا می کند .
آنک ، عزیزترین !
ما بازگشته ایم
از میانه دریایی خروشان
چونان دو پرنده نابینا
به چاردیواری شان ؛
به آشیانه شان در بهارانی دوردست !
چرا که عشق
نمی تواند بی وقفه بال بگشاید
بدون آسودن .
حیات مان باز می گردد
به چاردیواری؛
به صخره های ساحل .
بوسه هایمان
رو می کنند به خانه ای
که به آن تعلق دارند .
************************
بهارستان بوسه هایتان پرشکوفه باد.
سیامک
Sonnet XXXIII
Pablo Neruda
Love, we're going home now,
where the vines clamber over the trellis:
even before you, the summer will arrive,
on its honeysuckle feet, in your bedroom.
Our nomadic kisses wandered over all the world:
Armenia, dollop of disinterred honey - :
Ceylon, green dove - : and the Yang-Tse with its old
old patience, dividing the day from the night.
And now, dearest, we return, across the crackling sea
like two blind birds to their wall,
to their nest in a distant spring:
because love cannot always fly without resting,
our lives return to the wall, to the rocks of the sea:
our kisses head back home where they belong.
سلام
اول اینکه :..
... برف آمد ونشست روی آسفالت ... طفلک جاده !... سپید شد و یخ بست !
برف آمد ونشست روی شیروانی سرخ همسایه ....طفلک شیروانی !... رنگ باخت و قندیل بست !
برف آمد ونشست روی چراغ راهنمایی .... طفلک چراغ !...خاموش شد و خوابید !
برف آمد ونشست روی نارنج های خیابان ... طفلک نارنج !... یخ زد و عطرش توی سرما گم شد !
برف آمد ونشست روی پوست صورت تو.... طفلک برف !...آب شد و لغزید روی لبت و بخار شد ! ...
دوم اینکه :
همیشه بر این باور بوده ام که عرصه وبلاگ نویسی مجالی خوب برای بیان دیدگاه ها و تحلیل هاست . لاجرم ، چندان با کوتاه نویسی میانه ندارم به خصوص که هر بیست روز ، تقریبا ، این صفحه به روز می شود – که مجالی بیش از این ندارم – و همین سبب می شود که فروگذاشتن بخشی از گفتنی هایم – که شاید اصلا خواندنی هم نباشد !- به بهانه کوتاه نویسی برایم دلچسب نباشد .
شما که به کوتاه خواندن تمایل دارید ، شاید بهتر باشد که ، اگر میل تان به خواندن این نوشته های مطول هم هست ، بخش بخش ،مثل یک مجله ، بخوانید و باقی اش را برای روز بعد بگذارید . بی شک این هم از «نخواندن و نظر دادن» بهتر است و هم از ملالت احتمالی خواندن متنی مطول . هر چه باشد سهمیه بیست روز نوشتن را یکجا می نویسم !... شما هم می توانید در بیست روز بخوانید !
سوم اینکه :
اگر وقت دارید ، این چند لینک را ببینید :
- نقد تحلیلی گلاره بانو بر آثار موسیقی محسن نامجو در 7سنگ. به نظر من نقئی ست بسیار جالب توجه . از این نظر که نه آن چنان عوامانه ست که به امری مبتذل بدل شده باشد و نه آن قدر حرفه ای که سخت خوان و دیرفهم باشد . از این زاویه دید کمتر کسی به آثار نامجو نزدیک شده است .
- یکی از بزرگترین افتخارات خانواده من : دکتر محمدرضا بهرام پرور ، دکترای الکترونیک از منچستر و استاد نمونه کشور و استاد الکترونیک دانشگاه گیلان ، اگر چه چند سالی ست که به علت بیماری از محیط دانشگاه فاصله دارد اما هنوز هر جا در حضور شاگردانش نامی از او آورده می شود ، در برابر دانش بسیار و نیز اخلاق نکویش در کنار سختگیری های استادانه اش سر تعظیم فرود می آورند ... خود من بارها با این نکته برخورد کرده ام که نام خانوادگی ام به نام او شناخته شده است ....نکوداشت او در دانشگاه گیلان کاری بود که باید زودتر از اینها انجام می شد .... (در قسمت پایانی پُست وبلاگ لینک شده مصاحبه ایشان را می توانید ببینید ...)
- مقاله من راجع به ترانه های واسوخت پیش از این در نشریه عروض منتشر شده بود که به دلیل ویژه نامه موسیقی زیرزمینی 7 سنگ در این نشریه نیز آمده است ... دوستانی که نخوانده اند در این لینک می توانند «لیلی فقط تو قصه ست ؟!» را ببینند ...
چهارم اینکه :
برسیم به بحث کتاب ...
- «خاطرات مشترک» و «هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد» : این دو دفتر شعر که به فاصله یکی دو سال از هم منتشر شده اند در بردارنده اشعار خانم سارا جلوداریان ، شاعره جوان است . کتاب اول برگزیده جشنواره خوارزمی ست و کتاب دو حاوی اشعار آیینی شاعر . مهمترین نکته در مواجهه با کلیت آثار جلوداریان ، سادگی و صمیمیت متن است . به عبارت بهتر ما با شاعری رو به روییم که بنا را بر پیچش های تکنیکی و حتی تصویری و بیانی نگذاشته است بلکه بیشتر قصد نجواگری با مخاطب را دارد . او در کنار صمیمیت بادرون مایه ، این صمیمیت را در قالب واژگانش به مخاطب منتقل می کند و بنابراین مهمترین دریافت شما از شعر سیالیت احساس است . این نکته به دو نتیجه مهم منجر می شود :
اول اینکه هر جا شاعر در جاده احساس خود قدم بر می دارد و کوچکترین انحرافی را بر نمی تابد اثر بسیار خواندنی وتاثیر گذرا است :
در کوچه باغهای دلم پا گرفته ای
مثل شمیم دور و برم را گرفته ای
اصلا به فکر هیچکسی قد نمی دهد
این قدرها که در دل من جا گرفته ای
تو لهجه سلیس نباتات زنده را
از شیره حروف الفبا گرفته ای
...
تو چکه چکه لذت خون انار را
از فصلهای نوبر سارا گرفته ای (خاطرات مشترک)
نگاه کنید به روانی جملات و بر هم نخوردن ارکان جمله و استفاده مناسب از ترکیبات و. اصطلاحات عامیانه و مواردی از این دست که شاخصه این دست از اشعار است .
اما این سکه دو رو دارد و هر گاه شاعر نتواند حس خود را در کلیت شعر حفظ کند حاصل آن به بی رمقی شعر می انجامد :
به اتفاق خودم راهی شما هستم
و مثل آدمکی پای در هوا هستم
از ابتدای سفر تکه تکه می بارم
که در حضور شما خاک زیر پا هستم
...
چرا من این همه پر بار می شوم آقا !
و فکر می کنم از ریشه دعا هستم !
به لحظه های عزیزت دخیل می بندم
اگر شاعری از جنس واژه ها هستم
چقدر بوی حرم بوی سیب می آید
و من چقدر چگونه بگو کجا هستم ؟
...(هر جاده ای ...)
در این شعر که لحظات درخشانی مثل بیت : « چرا من این همه ...» دارد ، چنان که می بینید در دو بیت پایانی ذکر شده ناهمگونی بین مصراعها سبب شده است که بار حسی شاعر به منزل نرسد . رابطه بین دو مصراع در « به لحظه های عزیزت ...» برقرار نیست و تصویر نیز برجستگی خاصی ندارد . چنانکه در بیت بعد هم حرف تازه ای در شعر نیست چنانکه حسی چنان ابتدای شعر...هر چند شاعر در ادامه به سوی حس قبلی باز می گردد اما همین برون رفت مخاطب از اثر سبب می شود که جریان حسی اثر قطع شود.
نکته دوم در چنین شیوه ای کم افت وخیزی ست . شاعر بنا ندارد غافلگیرتان کند و راهی هم که بر می گزیند وحتی موسیقی شعرش آرام و کم دست انداز است . خوبی این نکته این است که حس اثر و در نتیجه حس مخاطب مختل نمی شود و واگویه های شاعر در دل مخاطب نفوذ می کند . اما بدی ماجرا آنجاست که کم اتفاقی شعر شاعر را تهدید می کند و قابلیت خوانش چندباره را – مگر در آثاری که حسی بسیار وافر دارند – سلب می کند.
نکته دیگر در خوانشاین دو مجموعه این است که کتاب اول به وضوح از کتاب دوم قدرتمند تر است هر چند از برخی درخشش های دیریاب کتاب دوم در زمینه ادبیات آیینی نمی توان گذشت . علت نیز با توجه به شیوه شاعر آشکار است . شاعر با مضمونی چون عشق یا زنانگی آمیختگی بیشتری دارد و در ضمن کارکرد حس در این دو مضمون بسیار قوی تر است ولی در اکثر شعرهای آیینی شاعر به سوی این آمیختگی حرکت می کند و بیشتر سعی در خلق تصویر و ایجاد موقعیت حسی در داستانی مکرر دارد که بی شک بسیار دشوارتر است . اصولا در شعر آیینی شاعری موفق تر است که تصویرگراست و با کشف تصاویر تازه و ناشنیده از داستانی هزاران بار نوشته و خوانده شده ، مخاطب خود را به سرزمینی تازه رهنمون می شود .
نکته بعدی زنانگی شعر جلوداریان است . این زنانگی هر چند بی پروایی هایی دارد اما از جنس زنانگی فروغ نیست . بلکه بیشتر یک احساس دخترانه آرام است :
می آوری به سمت اتاق من شب های بی ستاره کاشان را
این روزها چقدر سراسیمه ،طی می کنی خطوط خیابان را
این روزها جواب سلام ام را ، در کوچه های گمشده می ریزی
هی اخم می کنی و نفس هایم سر می دهند هق هق باران را
مثل غریبه ها شده ای دیگر ، داری فرار می کنی از دستم
هر چند در حماسه آغوشت ، داری هنوز رستم دستان را
من دختر بهاری این شهرم ، بهمن شدی که قاتل من باشی ؟
بهمن شدی که با قدم سردت ، جاری کنی مسیر زمستان را ؟
....
این حس به هیچ وجه ربطی به سانتی مانتالیسم ندارد . سانتی مانتالیسم ، بر خلاف آن چه بسیاری به عنوان فحش به هر چه مورد پسندشان نیست اطلاق می کنند ، مقوله ای کاملا جدا از حس عاشقانه یا غیر عاشقانه شعر است . در واقع بیان حس در شعر سانتی مانتالیسم نیست ، بلکه احساس گرایی بی پشتوانه و آه وافغان بی ارتباط با مخاطب را می توان سانتی مانتالیسم نامید. در شعر مورد بحث و بسیاری از آثار جلوداریان ، شما با یک پرداخت حسی طرف هستید نه ورود به ورطه احساسات گرایی. به عبارت بهتر شاعر با استفاده از حس اش شما را به همراهی فرا می خواند نه اینکه از متن دورتان کند.
در این بین برخی سهل گیری های شاعر سبب شده است فضای سهل و ممتنع شعرش دچار فرودهای نادلپذیر شود . این موارد بیشتر در حیطه انتخاب واژگان است که بی شک شاعر با تدقیق افزونتر می توانس به راحتی از انها فاصله بگیرد . مثلا در شعر زیبای سرو نقره نشان که به حضرت عباس (ع) تقدیم شده است چنین می خوانیم :
مرد با رفتنش انگار ، جهان را می برد
مرد می رفت و با خود هیجان را می برد
جاده ها از سفری تلخ خبر می دادند
سفری تلخ ، دو چشم نگران را می برد
دست بی مرد در آغوش زمین می افتاد
مرد بی دست ولیکن ، چمدان را می برد
...
نیزه ها از سه جهت ، هلهله سر میدادند
روح شیطانی دنیا نوسان را می برد
...
نام عباس که بر علقمه جاری می شد
از دل هر کلمه ، سر بیان را می برد
غزل بسیار زیباست و بیتهای بسیاری زیبایی دارد . اما در سه بیت پایانی انتخاب شده ( که از سه نقطه مختلف شعر گزین شده اند ) با تسامح شاعر در پرداخت رو به روییم . «چمدان» واژه مناسبی برای این غزل نیست واصولا توسط هیچ یک از کلمات شعر فراخوانی نمی شود . به عبارت بهتر اشاره دو کلمه «سفر» و «جاده» ، با توجه به نامی که بر پیشانی شعر نشسته است و تداعی واقعه کربلا به هیچ وجه کمکی به فراخوانی «چمدان» نمی کند. شاعر یا باید دلایل متنی بهتری برای این قافیه فراهم می آورد یا از خیرش می گذشت .
در بیت بعد باز هم کلمه «نوسان» معنایی مبهم دارد و معنای بیت را مختل کرده است .
و بیت پایانی – که به نظر نگارنده با توجه به بیت درخشان پیش از خود می توانست اصلا حضور نداشته باشد – ترکیب «سر بیان» با مفهوم مورد نظر شاعر چندان هماهنگ نیست . به نظر می رسد مثلا «شور بیان» می توانست بهتر باشد.
خلاصه کنم که جلوداریان به خصوص در دفتر نخست نشان داده است که شاعری ست که به مخاطب احترام می گذارد و بسیار به همراهی او اهمیت می دهد. غزل او که سادگی را سرلوحه رفتار خود قرار داده اند ، به خصوص آنگاه که از ترکیبات و اصطلاحات روزمره سود می برند، می توانند به خوبی زمزمه شده و دریاد بمانند. ضمن اینکه شاعر هر گاه در معدود مواردی به سراغ خلق فضاها و گستره واژگانی نو رفته و آن را با لحن خود ترکیب کرده است ، به ایجاد هوایی تازه در شعر خود دست یافته است که به نظر نگارنده ادامه آن می تواند به کشف وادی های تازه در شعر جلوداریان بیانجامد :
کز کرده اند گوشه آبادی مرا
زندان شدند این همه آزادی مرا
من مرده ام ، هنوز به بازی گرفته اند
ته مانده های بی کفن وادی مرا
هی زوزه می کشند به تندیس بره هام
هی گرگ ، گرگ ، نی لبک شادی مرا
حتی هزار سال به شیرین نمی رسند
حتی سپیدنامه فرهادی مرا
با مغزهای کوچک شان زنگ می زنند
این شعرهخای محکم فولادی مرا
یک عمر از تفاله شب چای ریختند
نسکافه های روشن قنادی مرا
اما از این به بعد به تقویم ژانویه
گم می شوند مبدا میلادی مرا
خاطرات مشترک – سارا جلوداریان – نشر قو – 1384 – چاپ اول – قیمت : 1200 تومان
هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد – سارا جلوداریان – نشر هزاره ققنوس – چاپ اول 1386 – قیمت 1500 تومان
***************
- داستان های کوتاه آمریکای لاتین : ادبیات آمریکای لاتین ، به خصوص در حیطه ادبیات داستانی فوق العاده است . این حس خوب بعد از خواند آثار آن خطه، شاید به خاطر همسویی و همراهی غریبی ست که بین فرهنگ شرقی ما و فرهنگ آنها – علی رغم همه دوری های ظاهری - وجود دارد . در کنار این طنز استوار این دست از آثار به دلپذیری شان می افزاید . مجموعه مورد بحث با گردآوری روبرتو گونسالس اچه وریا و ترجمه بسیار خوب عبدالله کوثری ، در برگیرنده دوره کاملی از آثار نویسندگان مطرح آمریکای لاتین است که به تفکیک زمانی از متقدم به متاخر آمده اند و رنگین کمان زیبایی از تطور تاریخی ادبیات آن مرز و بوم را به تماشا می گذارد . در آغاز هر داستان بیوگرافی و کتاب نگاری کوتاهی از نویسنده و تاثیر او بر ادبیات آمریکای لاتین آمده است . داستان ها همه زیبای اند به خصوص : داستان دوشیزه ( با طرح نمادیم و اسطوره ای اش ) ، آن جا که شیطان پانچو اش را گم کرد ، جوجه سرکنده ( و خشونت دهشتناک اش ) ، مردی که زبان جاوه ای بلد بود ( و طنز اجتماعی تلخ اش ) , سوزن بان ( باز هم طنزی ویرانگر ) و ....
اما گل سرسبد همه این آثار به نظر نگارنده ، داستان فوق العاده «وقتی زنان مردان را دوست می دارند » از روساریو فره است که در پایان کتاب آمده است . ظرافتهای روانشناسانه متن و تبدیل شدن راویها به یکدیگر ، به ظرافت و با پرهیز از سر در گمی مخاطب که به واسطه ترجمه بسیار خوب نمود بیشتری یافته است ، در کنار شیوه شخصیت پردازی هنرمندانه وبدیع اثر به شاهکاری شگفت انجامیده است .
داستانهای کوتاه آمریکای لاتین – گردآوری : روبرتو گونسالس اچه وریا – ترجمه عبدالله کوثری – چاپ ششم 1385 – نشر نی – 390 صفحه – 3000 تومان
***************
- دویدن در میدان تاریک مین : نمایشنامه 4 پرده ای مصطفی مستور ساده و کم پیرایه است . این سادگی ، در این مورد به خصوص ، برای نویسنده آثاری از جمله « روی ماه خداوند را ببوس» و «چند روایت معتبر...» و البته « استخوان خوک دست جذامی» نکته مثبتی تلقی نمی شود . مستور نویسنده ای مضمون گراست و به حرف و اندیشه اش اهمیت زیادی می دهد . هر گاه این اندیشه مداری بر محمل هنر می نشیند و از شعار فاصله می گیرد ، به یک اثر قابل تامل می رسیم و هر گاه بالعکس به دام حرف زدن می افتد ، اثر به شعرا پهلو می زند . اثر حاضر متاسفانه ، به خصوص در هنگام زدن حرف اصلی اش ، به وادی شعار رانده شده است . به ویژه این نمود ناشی از این است که بستر اصلی داستان نیست بستری ناآزموده و نو نیست و حکایت شهر- قلعه ای که ادمیان را به قبول جبر ستمکارانه اش ناگزیر کرده است والیناسیون – خودباختگی (مسخ)- ناشی از آن بارها و بارها - از 1984 تا فیلم سراسر هالیوودی قلعه از دنیای قشنگ نو (اثر هاکسلی) تا شهربندان ( جواد مجابی ) – دیده و خوانده شده است . بنابراین در این بستر تکراری باید شیوه ای مناسب اتخاذ می شد که حاصل کار به خلق موقعیتی تازه برسد که نشد !....
علی ای حال و علی رغم کم توانی کلیت اثر ، دوستداران آثار مستور می توانند حرفها و جملاتی را که دوست دارند در میان سطور کتاب شکار کنند :
یاقوت : قربان ماهان می گه اختیار وقتی معنا داره مه نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه کارتون رو پیش بینی کنید . [مکث] ماهان می گه وقتی هیچ چیز رو نشه پیش بینی کرد ، معنی ش اینه که وقتی شما کاری رو انجام می دید نیروهای دیگه ای به جای شما نتیجه کار رو تعیین می کنند ؛ و این دقیقا یعنی بی نظمی . به تعبیر خودش دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض . به همین خاطره که او به این نتیجه رسیده که اختیار تابع نظمه و تا نظمی نباشه ، اختیار هم معنای روشنی نداره ....
دویدن در میدان تاریک مین – نمایشنامه در چهار پرده – مصطفی مستور – نشر چشمه – چاپ دوم – 1385 – 53 صفحه – 800 تومان
***************
پنجم اینکه :
برای حسن ختام این پُست ، شعری زیبا از نزار قبانی را برایتان انتخاب و از انگلیسی ترجمه کرده ام . متن اصلی شعر در پیوست امده است و با کلیک روی لینک می توانید آن را ببینید . دل بدهید به شعر شورانگیز نزار نازنین !
عشقی به من بده تا سبز شوم و بشکوفم
نزار قبانی
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور
گوش کن ، بانو!
به دقت گوش کن !
چون در آتش اشتیاقی ام
که شاید دیگر بار
به تکرار خود برنخیزد .
حسی غریب ؛
شوری شاعرانه ؛
آذین بستهء اندوه اش ؛
چرا که همواره
رد مرا بو می کشد ،
اندوه !
تنگ در آغوشم گیر ، بانو!
چرا که در اوج مستی ام ؛
رگهام خشکیده اند و
استخوانهام پاشیده ؛
دستی بجنبان و گیسوانت را
در رودسار جنون ام بشوی !
جنون عشقی که هیچگاه
به وصف در نمی آید.
بخوان مرا ، خانم!
خوب بخوان !
چرا که مخاطبی ماه زده می خواهم
تا شعرم
بر مچ دستهاش
چون النگویی بلغزد و
دنیا را
در قامت شاعری ببیند .
مست شو ، بانو !
مست از من !
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید،
به رنگ شراب تیره ،
به رنگ خاکستری ،
به رنگ زرد ؛
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود.
من
در زیباترین نمود ام هستم،
در درخشان ترین لحظات تمدن ام ،
آه !
آن گاه تن به عشق می سپارم
که متمدن شده باشم ؛
بختی دیگر به من بده
تا تاریخ را بنویسم ، بانو !
چرا که تاریخ
هرگز به تکرار خود برنمی خیزد .
تغییر می دهم تاریخ را
با عشق ،
چنان که تاریخ زنانگی را ؛
شعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!
شاعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!
با هر حکایت دلدادگی دیگر
افزون شده بر گنجینهء حکایات کشورم ،
گل سرخی
پوست می ترکاند از عطر
و ماه ِنیمه شب ِتابستانی
فواره می زند از شیر .
50 سال پریده ام
از مین زاری به مین زاری دیگر ،
برای فراخواندن ملتم به تغییر؛
نه!
دیوار پلشتی را فرونریخته ام ،
نه از آن گونه که می پنداشتم ؛
تنها من ام،
کسی که از انفجار خودم
منفجر شده ست !
بعد 50 سال
هنوز باید
ماده آهویی را ببینم
که از شکارچی اش می گریزد ؛
هنوز باید
زنی را بشناسم
که به دنبال رهایی اش می گردد.
2
فوران می کنی در خاطراتم
از سپیدی یاس و
از فواره های غرناطه ،
از اشکهای ماندولین (1)،
چه می توان کرد ، بانو!؟
پیانو
غرق می شود در نت هایش ،
تمام گنجه ها قفل می شوند ،
و شراب دریا سرخ ست .
تعریفی ندارم
برای اشتیاق ،
روزی
گل سرخی می شود بر یقه پیراهنم ،
دیگر روز
خنجری می شود بر بسترم ،
روزی
اخگری سوزان در دستم ،
دیگر روز
نیشکری در دهانم .
در شگفتم از این !
هر کجا که به دیدارت می آیم
زمان به سبزناکی برگ است و
هر گاه که نگاه می کنیم به ساعت هامان
شکوفه می شوند.
مزارع قهوه مان ،
چون نهالی بر می آیند
سبز ؛
و اشتیاق ،
به گاه خیره شدن بر هم ،
در نی نی چشمان مان
به سان سر سبزی بهار
سوسو می زند .
در داستان تو و من
چه رخ داده ، بانو ؟!
هر گاه گمان می برم
گیسوانت را پوشانده ام
با بوسه هایم ،
موهایت
در همان دم ،
قد می کشند .
3
هر صبح گاه
این احساس به شگفتم می آورد :
به هر چه رو می کنم ،
شعر می شود !
به هر چه دست می کشم ،
شعر می شود !
وسایل کوچک من،
وسایل کوچک تو
شعر می شوند ؛
قهوه جوش
با شوقی شورانگیز
شعر می شود :
دیوانهای غزلی
که هر دو دوست شان داریم.
آن گونه که حوله
در آغوشت می گیرد و
رد آب
طرح تنت را می کشد.
به ریتم واریاسیون های شوپن
اورتور های موزارت
طعم نخستین بوسه
پیش از صبحانه ؛
نزول پای مرمرین تو بر فرش ،
تماس بُرس با گیسوانت ،
لغزش مداد بر گوشه گوشهء چشم ات ،
چه به جا می ماند ؟
چه به جا می ماند از جهان
اگر موسیقی و شعری وجود نداشت ؟
اینها ، بانو!
برگ برگ تاریخ اند
که می وزند
در زندگی مان؛
و تاریخ
هرگز به تکرار خود برنخواهد خاست !
این روزها
چه بر سرم آمده است ، بانو!
هر چه می خوانم
شکوفه می کند،
هر چه می نویسم
غنچه می دهد !
زبانم
قد راست می کند
چون تاکی ،
اسم هایم
شکوفه های سیب ،
فعل هایم
بوته های تمشک ،
حروف مصوت ام
دسته دسته گلهای وحشی ،
حروف صامت ام
رُسته در کناره جاده ،
وزنهای عروضی ام
سبزی علف ،
سبزی خزه ،
سبزی سرخس ؛
و بند بند شعرم
جوانه می زند و برگ می دهد
در خاک گلدان !
در چشمهامان چه چیز
رنگها را در می آمیزد ؟
با تلفن حرف می زنیم و
صدامان
در سبزناکی تابستان
ژرف می شود ؛
بر مبل می لمیم و
خوشه های گندم تن ات
خرمنی سبز و طلایی می شود؛
و اگر حتی
در چنبره اندوه فرو افتیم
غم را
هماره سبز خواهیم یافت.
اگر در کافه ای پا بگذاریم
پیشخدمت و
هر آنچه در شعاع عطر تو باشد
به سبزناکی استوایی بدل خواهد شد.
4
بانوی آب !
تو که می بریم به بهار و
ستاره ها را
تاکستانها و دانه های کاج را
هدیه می کنی به من ،
تو را سپاس !
هزار هزار بار ،
به پاس سخاوت ات .
من
دیرسالی
در بیابانی بایر می زیستم
و اکنون
سبز می شوم و
می شکوفم
به برکت عشق .
(1) سازی بومی شبیه به گیتار اما کوچک تر .
********************
سبز باشید و شکوفا به برکت عشق !
سیامک
Grant Me Love That I May Bloom and Green*
By Nizar Qabbani
Translated by Mohja Kahf
i.
Listen, my lady,
Listen to me well,
for I am in a passionate fit
and it may not repeat itself
A mystical state! a poetic fit!
splendid in its grief
--for I am scented always
by my grief
Hold me close, my lady,
for I am in a state of tipsiness
My arteries are draining,
my bones disintegrating
Quick! Wash your hair
in the river of my craziness--
the craziness of love
that can never be explained
Read me, my lady
Read me well
for I am in search
of a moonstruck reader
who will slip my poetry
on her wrists like bracelets
and see the world
take the shape of a poet
Be drunk, my lady
Be drunk on me
Be drunk until the sea turns rose-red,
turns winedark,
turns grey,
turns yellow
How beautiful it is
for a woman to lose her balance
in the presence of poetry
and become drunk
I am in the most beautiful
of my tempers
I am in the most radiant
of my moments of civilization
Oh, I do love when I get civilized!
Give me another chance to write history,
my lady, for history
does not repeat itself
I changed history with love
just as I changed the history of womanhood
What is poetry if it does not change things?
What is a poet if he does not change?
With every new story of love
added to my country's story trove,
the rose overswells with fragrance
and the midsummer moon overspills with milk
For fifty years
I have been leaping
from landmine to landmine,
calling my people to change
No, I have not blasted the wall of ugliness
as I had imagined:
I'm the one who's been blown up
by my own explosives
In fifty years,
I have yet to see a doe
flee from her hunter,
yet to know a woman
who wanted to be liberated
ii.
You who springs into my memory
from the whiteness of jasmine,
from the waterspouts of Granada,
from the tears of the mandolin,
my lady, what can we possibly do?
The piano is drowning in its notes
All the cupboards are locked
The wine of the sea is red
I have no definition for desire
One day it is a rose on my lapel--
the next it is a dagger on my bed
One day it is an ember burning my hand--
the next it is sugarcane in my mouth
What astonishes me
is that whenever I go out to meet you,
the color of time is leaf-green
When we look at our watches,
they are flowers
The grounds of our coffee
turn up green like sprigs
The passion in our irises
when we gaze at each other
gleams spring-green
What is happening in my story
and your story, my lady?
Whenever I think I have covered
your hair with my kisses,
your hair just grows longer
iii.
What amazes me
is this feeling every morning
that whatever I look upon turns to poetry
Whatever I touch turns to poetry!
My little things
and your little things
turn to poetry
The coffeepot,
in a fit of desire,
becomes poetry
The lyric books we love together,
the way the bathrobe hugs you,
the graze of water tracing the small of the back
to the rhythm of Chopin's Variations
and Mozart's Overtures
The taste of the first kiss before breakfast,
the sink of your alabaster foot into the carpet,
the touch of the brush on your hair,
the slide of eyeliner through the corners of your eyes--
what is left?
What is left of the universe
that has not become music and poetry?
These are pages from history, my lady,
blowing through our lives
and history never repeats itself
Never!
What's come over me these days, my lady,
that everything I read blooms
and everything I write buds?
My language uncurls like a vine
My nouns are apple blossoms
My verbs are blackberry brambles
My vowels are clustered wildflowers
My consonants grow by the side of the road
My cadence is grass-green, moss-green, fern-green
My stanzas sprout and thicken in the loam
What mixes up the colors in our eyes?
If we speak on the phone,
our voices deepen into summer green
If we recline on the sofa,
the wheat that pours
from your armpits
is a harvest golden-green
If we slump on the curb of grief,
we find even grief evergreen
If we stop at a cafe,
the waiter and all
who step into the radius
of your perfume
turn into tropical greenery
iv.
Lady of waters, you
who takes me to the springs
and brings me stars for gifts,
and vineyards and pine-nuts,
I thank you
a thousand times
for your generosity
I had been living in a wasteland
for so long
and now, by the grace of love,
I bloom and green
* First published in Grand Street, #68, pp. 106-111, 1999.
سلام
اول اینکه : ...
بارانی می بارد غریب !...آن گونه که مشابه اش را در یاد ندارم !...فکر می کنم شاید آسمان دوست دارد با انگشتان ِکشیدهء باران ، تن ات را مثل یک پیانوی نوکوک بنوازد ، در لا به لای ِریزش ِآبشاری ِنت هایی که از ذهن ابری اش می تراود و بر سنگفرش خیابانها می رقصد ... خیساخیس از نواختنهای او ، قدم به کوچه که می گذاری ، لجت نگیرد از حرکت لزج آب بر گودی گردن ات !... دلت را بسپار به حرکت سریع سرپنجه های هنرمند باران که بر روی لبها و گونه ها و دستها و سینه هات، سمفونی شادمانه حیات را ، «تر»دستانه، در پیشگاه عالم و آدم ، فرشته و شیطان اجرا می کند تا جهان در یگانگی زیبایی ات غرق شود و میلادی دوباره را جشن بگیرد ، در آستانه ء این همه دلمردگی !.... خیس از باران که به خانه می آیی ، هنوز عطر دستهای آسمان را می شود در لا به لای گیسوانت بو کشید !...باور کن !
....
دوم اینکه :
ممنونم از همه دوستانی که گقتگو با ادبیات هفته پیش را در رادیو فرهنگ با حضور نگارنده شنیدند و با مهربانی های همیشگی شان راهنمایی ام کردند . برای دوستانی که تمایل به شنیدن این برنامه رادیویی دارند ، نسخه های Mp3 هر سه برنامه را در اینترنت قرار داده ام که به راحتی ، با کلیک روی هر یک ، قابل داونلود است :
همچنان از نظر دوستان با افتخار بهره مند می شوم ....
سوم اینکه :
یک نگاهی بیاندازید به این مقاله از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری تا شما هم با من همزبان شوید که روانشناسی و روانکاوی به شرط آنکه از قالب کلیشه بیرون بیاید و دستی هنرمند و ذهنی اندیشمند را به یاری بطلبد می تواند بسیار درخشان و پرشور باشد . چیزی که در نوشته های خانم سلیمانی برای من بسیار جالب است این فراروی از کلیشه ها و مهمتر از آن درک عمیق شان نسبت به مفاهیم انسانی ست . چیزی که ، باور کنید ، در هیچ دانشگاهی به آدم درس نمی دهند !
چهارم اینکه :
برسیم به کتابهای امروز :
- مجمع الجزایر گالاپاگوس : یعنی این انصاف است که من این همه درباره کورت ونه گات ( کرت ونه گوت ) در این وبلاگ بنویسم و شما هنوز کتابی از او نخوانده باشید !!...خدا خیرتان بدهد !...فقط این را بدانید که بی شک با نخواندن کتابهای او چیزهای زیادی ( در مایه های نصف عمرتان !! ) را از دست داده اید . مجمع الجزایر گالاپاگوس شاهکار دیگری ست از این اعجوبه !...راستش را بخواهید اصلا دلم نمی آید جز اعجوبه چیز دیگری به این مرد بگویم . نویسنده ای که طنز ویرانگرش تمامی کائنات را دربر می گیرد و نگاه ظریف و تحلیل گرش همه چیز را از دم تیغ می گذراند . مرثیه او بر دنیای مدرن و دستاوردهای اندیشه بشری ( به قول خودش مغزهای گنده !! ) در گالاپاگوس بی نهایت تکان دهنده است . نکته اینجاست که چنین مضمونی بارها و بارها در قالبهای مختلف هنری کوک شده است اما نوع پرداخت یگانه ونه گات و غافلگیری کنندگی طنز او و عمق اندیشگی در کنار سادگی و صمیمیت بیان ( که یک راوی ساده دل اما روشن ضمیر چون بهلول را فرایاد می آورد ) او را از همگنان خود متمایز می کند . به گفته دیگر ونه گات در شیوه روایی اش خود را به دیوانگی می زند تا اندیشمندانه ترین حرفها را چنان در ظرف وجودتان بریزد که تکانه ناشی از زهرناکی این همه حقیقت تلخ نه به افسردگی و پوچی که تنها به اندیشه ورزی می انجامد .
نکته جالب تمثیل وار بودن همه چیز در کتاب آن هم به گونه ایست که نویسنده در روشی جالب توجه- و به عبارت بهتر به شیوه ای پست مدرن - حتی تمثیلی نوشتن را هم به بازی می گیرد !تمثیل را می سازد و می پرورد و بعد خودش تفسیرش هم می کند ! ...آن هم البته به گونه ای که طنازی اش را به رخ می کشد نه اینکه بخواهد مخاطب را شیرفهم کند ! ... من معتقدم که خواندن آثاری از نویسندگانی از این دست که در دنیا به عنوان هنرمندانی پست مدرن شناخته شده هستند و مولفه های آثار پست مدرن را به طور کامل در نوشته های خود دارند کمک زیادی به شناخت جریان های اصیل هنری و جداکردن شان از هیاهوهای بسیار برای هیچ دارد . هنری که به این زیبایی و جذابیت توان همراهی و گفتگو و تعامل با مخاطب را دارد با بسیاری از آثار برخی مدعیان این نحله ادبی – لااقل در کشور ما – تفاوت ماهوی دارد .
ترجمه کتاب هم ترجمه خوبی ست چون همیشه . فقط برخی اصطلاحات پزشکی کمی نا متعارف ترجمه و نوشته شده اند .
به شدت توصیه می شود :
بعد از نمایش فیلم مری هیپبورن از دانش آموزان می خواست شعر یا مقاله کوتاهی پیراتمون رقص عاشقانه غازهای فیلم بنویسند و هر کسی چیزی تهیه می کرد چند نمره ای به نمره او اضافه می کرد ... یکی از دانش آموزان شعر جالبی به مری داد ؛ مری این شعر را تا روز مرگ خود در خاطر داشت و آن را به مانداراکس هم یاد داد . نام این دانش آموز نوبل کلاگت بود و در جنگ ویتنام کشته می شد ....شعر چنین بود :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند : ---- .
و غیره و غیره .
مجمع الجزایر گالاپاگوس – کرت ونه گوت – علی اصغر بهرامی – انتشارات مروارید – چاپ اول 1382 –341 صفحه - قیمت 2900 تومان
---------------------------------------
- کتاب شعر جوان کاشان : این سنت بسیار پسندیده ای ست که باید بیش از اینها مورد توجه قرار گیرد . اینکه انجمن شاعران یک شهر که ظرفیت ادبی مناسبی دارد با انتشار گزینه ای از آثار اعضای خود هم به تشویق آنها و هم به معرفی شعر و شاعران خود به اقصا نقاط کشور همت گمارد . کاشان امروز شاعران بسیار خوبی دارد که هم نام آشنایند و هم توان شعری بالایی دارند به خصوص در حیطه غزل معاصر و البته ترانه .
غزلهای خوبی در کتاب آمده است از آشناترها حسن قریبی ، سارا جلوداریان ، مصطفی جوادی و ریحانه رسول زاده و ... و غزلهای غافلگیرکننده ای ( لااقل برای من ) از عباس سودایی و وحید رضا گنجی و فاطمه مجبوریان و ... در ترانه حسین غیاثی درخشان کار می کند مثل همیشه و ترانه جالب ریحانه رسول زاده و... و در شعر آزاد عباس جمالی و امیر عباس مهندس برایم دلنشین تر بودند . ...این نوع کارها را باید ستود و حمایت کرد ... راستی جای مهدی فرجی عزیز خالی بود در لا به لای شعرها ! ...چرایش را نمی دانم !.... در ضمن بد نیست اشاره ای هم بکنم به غلط های فاحش املای متن انگلیسی پشت کتاب ! ...محض اطلاع دوستانی که زحمت طراحی پشت جلد را کشیده اند : ( The young Poetry ) !!....ضمن اینکه به نظر من معادل بهتر برای عنوان کتاب این است : The book of KashanYoung poetry
کتاب شعر جوان کاشان – به کوشش انجمن شاعران جوان کاشان – نشر دعوت – 158 صفحه - 1600 تومان
---------------------------------------
- همین فردا بود : نه تنها هیچ دیکته ننوشته ای غلط ندارد که اصولا تنها دیکته ننوشته بی غلط است ! ... اولین شماره مجله غزل پست مدرن را باید حتما به فال نیک گرفت . چرا که دست اندرکارانش بر آن بوده اند
که فارغ از جنجالهای آنچنانی به هر آن نوع غزلی که بعد از غزل فرم ایجاد شده است توجه کنند و در حقیقت به غزل امروز – و نه صرفا غزل پست مدرن با مفهوم قراردادی فعلی مان – بپردازند . این رویکرد در صورت حفظ و حتی گسترش بیشتر با ادامه روند بی طرفی فعالانه گردانندگان نشریه می تواند بشارت روزهای بهتر را برای غزل امروز و دو ماهنامه « همین فردا بود » بدهد . به نظر می رسد پرهیز از درج مقالات تکراری ، استفاده از شعرهای جدید تر شاعران و البته کار بیشتر روی کیفیت چاپ می تواند به اعتلای هر چه بیشتر این نهال نوپا منجر شود . به شدت معتقدم تمام گونه های شعر – به شرط شاعرانگی که اصیل و بی بدیل شعر بودن است – زیبایند و توانای ارتباط با مخاطب را – خواه به صورت عمومی خواه در جمعهای کوچکتر – دارند و بنابراین برای بیان خود به تریبون محتاج اند . می شود گفت که تنها ژانر بی تریبون در این روزهای شعر معاصر ایران همین نوع از غزل است که نه سنت گرایان بر می تابندش و نه نو گویان .... نگاهی به گزیده شعر این نشریه نشان می دهد که چه تعداد شعر خوب در این کشمکش شهید شده اند و به گوش مخاطب نرسیده اند . ..گذشته از این تنها یک نکته را دلم نمی آید که ناگفته بگذارم . دوست دارم مخاطبین و البته دست اندرکاران نشریه نگاهی به شعرهای فراوان انتخابی بیاندازند و یک سوال را در ذهن خود مرور کنند : چرا این قدر فضاها و حتی مولفه های مشترک در میان شعرهای این طیف وجود دارد : تهوع ، استفراغ ، ،ناسزا ، تظاهرات هذیانی و شیزوفرنیک ، الکل ، داروهای روانگردان ، بنزودیازپین ها ، مخدرها و ... ! ...قبول دارم که نسلی با یک سری خصوصیات و دلمشغولی های مشابه می تواند در جامعه ایجاد شود اما قبول کنید حالا که این همه شعر کنار هم قرار گرفته و لاجرم مقایسه می شوند این سوال بیش از پیش ذهن را می آزارد که آیا واقعا پرداختن به فضاهایی این گونه تبدیل به یک مد نشده است ؟!...آیا وقتی دو بار دیازپام در شعری خوش نشست پشت سرش اگزازپام و استامینوفن کدئین و ارگوتامین سی و داروهایی از این دست روانه شعر نشدند ؟!...آیا خلق فضای اسکیزوفرنیک بعد از اینکه این همه مورد استفاده قرار گرفته است چیزی از نوآوری را درون خود دارد ؟... و ...
همین فرداست – دو ماهنامه غزل پیشرو – شماره اول تیرماه 1386 – سردبیر سید مهدی موسوی – زیر نظر دانشگاه علوم پزشکی تهران
پ . ن : برای اشتراک بروید به وبلاگ سید مهدی موسوی .
---------------------------------------
پنجم اینکه : برای امروز شعری از نزار قبانی را برای تان انتخاب و از انگلیسی ترجمه کرده ام . اروتیسم نزار ویژگی های خاصی دارد : یک جور لطافت و خشونت توام ، در کنار کشفهای بی بدیل تصویری که زیبایی را پاس می دارد اما به دامچاله عریان گرایی وعریان گویی و بدتر از آن وقاحت نمی افتد ....( در ضمن ترجمه انگلیسی شعر در قسمت Continue reading در انتهای متن پست اخیر قابل خواندن است )
« دو سینهء آفریقایی »
نزار قبانی
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور
بگذار مجالی بیابم
برای خوشآمد گویی به این عشق
که سرزده از راه رسیده است .
بگذار مجالی بیابم
تا فرایاد آرم چهره ای را
که بر می آید از میان درختان فراموشکاری.
مجالی به من بده
برای گریختن از این عشق
که خون ام را می ایستاند .
بگذار مجالی بیابم
برای درک نامت ،
نام ام ،
و جایی که زاده شدم .
بگذار مجالی بیابم
برای دانستن جایی که می میرم و
دیگر بار جان خواهم یافت
چونان چکاوکی در چشمهای تو !
بگذار مجالی بیابم
برای خوانش جمهوری بادها و امواج
برای آموختن نقشه های پایابها .
****
زن !
زنی که بذر فلفل و انار را
انبار کرده ای دراندرون آینده !
کشوری به من بده تا
همه کشورها را از یادم ببرد
و مجالی به من بده تا
بگریزم از این رخسار اندلسی
این صدای آندلسی
این مرگ آندلسی
که از تمام جهات می آیند.
بگذار مجالی بیابم
برای پیشبینی وقوع سیل !
****
ای زن!
کتابت شدهء کتابهای جادو !
پیش از آمدن ات
دنیا نثر بود.
اکنون اما
شعر به دنیا آمده است .
مجالی به من بده تا بگیرم
کره اسبی را که می تازد به سوی من :
سینه ات !
خال بالای خطی !
سینه ای بدوی ،
خوشایند چون دانه های هل ،
چون قهوه دم کرده بر خاکستر داغ ؛
قالب اش باستانی
چون سکه شامی
چون معابد مصری !
****
بگذار بختی بیابم
برای برگرفتن آن ماهی
که زیر آبها شنا می کند .
****
بر روی فرش
پاهات
تجسم و ساختار شعر اند !
****
بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !
فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .
****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .
اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !
اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !
------------------------------------
افطار روزه تان سبد سبد سیب سرخ ! ...چنین باد ...
سیامک
Two African Breasts
Let me find time
to welcome in this love
that comes unbid.
Let me find time
to memorize
this face that rises
out of the trees
of forgetfulness.
Give me the time
to escape this love
that stops my blood.
Let me find time
to recognize your name,
my name,
and the place
where I was born.
Let me find time
to know where I shall die
and how I will revive, as
a bird inside your eyes.
Let me find time
to study the state of winds
and waves, to learn the maps
of bays. . .
***
Woman, who lodges
inside the future
pepper and pomegranate-seeds,
give me a country
to make me forget all countries,
and give me time
to avoid this Andalusian face,
this Andalusian voice,
this Andalusian death
coming from all directions.
Let me find time to prophesy
the coming of the flood.
***
Woman, who was inscribed
in books of magic,
before you came
the world was prose.
Now poetry is born.
Give me the time to catch
the colt that runs toward me,
your breast.
The dot over a line.
A bedouin breast, sweet
as cardamom seeds
as coffee brewing over embers,
its form ancient as Damascene brass
as Egyptian temples.
***
Let me find luck
to pick the fish that swim
under the waters.
***
Your feet on the carpet
are the shape and stance
of poetry.
***
Let me find the luck
to know the dividing line
between the certainty
of love and heresy.
Give me the opportunity
to be convinced I have seen
the star, and have been spoken to
by saints.
***
Woman, whose thighs are like
the desert palm where golden
dates fall from,
your breasts speak seven tongues
and I was made to listen
to them all.
Give me the chance
to avoid this storm,
this sweeping love,
this wintry air, and to be convinced,
to blaspheme, and to enter
the flesh of things.
Give me the chance
to be the one
to walk on water
_______________
Translated by Diana Der Hovanessian and by Lena Jayyusi
سلام
اول اینکه :...
برف که می بارد، سپیدی رخوتناک تو پهن می شود روی زمین !...«تو» ذره ذره ، بر گستره سیاه زمین منتشر می شوی تا سپیدی از خاطره خاک خط نخورد !...
برف که می بارد ، ابر اسم تو را بر لب می آرد تا کوه و دشت برای بوسیدن تو آغوش بگشایند رو به آسمان و قند توی دلشان آب بشود از شیرینی آن همه بوسه نیامده !
برف که می بارد ، تو یله می دهی به صندلی ماشین و از چشمهات ، عطر قهوه داغ می ریزد روی صورت شیشه های بخار گرفته تا خواب از سر راننده بپرد ! ...راننده ای که دلش می خواهد سپیدی برفهای دوطرف جاده را با قهوه داغ چشمهات پیوند بزند و تا آن سر دنیا تخت گاز برود !!...
برف که می بارد ، راننده دلش می خواهد بدون زنجیر چرخ ، سر بخورد روی گونه های مه گرفته تو !..آن قدر سر بخورد که بیافتد روی سرخ ترین بوسه جهان!...و بعد یادش بیاید که : ای بابا ! ...ما قرار بود که از جنگلهای سبزشمال سر در بیاوریم ! ..کنار دریای سرخ چه می کنیم ؟؟!!....
دوم اینکه : .... من شرمنده ام !!
سوم اینکه : ممنونم از همه مهربانانی که در مورد نقد کتاب همراهی ام کردند ...تنها این را بگویم که برخی وقتها نوشته هایی از این دست به تو اطمینان می دهند که چندان آب در هاون نکوبیده ای که کسی و کسانی آن چه را می خواستی بگویی فرا تر از همه تکنیک ها و فرمها و واژه ها دریافته اند و همین کفایت ات می کند :
« ... بزرگترين چيزي كه در بيشتر اشعار شما به چشم مي خورد ، شادي است . انگار يك قسمت از قلبتان با اصول اريك فروم پر شده است . _من معتقدم شعر هايي كه فقط با مغز سروده مي شوند ، شعر نيستند . فقط يك نوشته موزون هستند . _ آنچه در هر كدام از شعرهاي شما به خواننده منتقل مي شود (به خصوص در غزلهاي عاشقانه) يك عشق شاد است كه مشتاقانه به آن پايبنديد. من در كمتر اثري چنين ويژگي ديده ام . همانطور كه خودتان مي دانيد در تاريخ ادبيات ما عشق با غم همراه بوده است . ....»( خانم زهرا راد )
باز هم ممنونم از مهربانی و همراهی همه آنهایی که با نظرات مختلف و متفاوت شان شادمانم کردند ...
چهارم اینکه : جمعه شب در برنامه «صد فیلم» شبکه سوم سیما ، فیلم « افسانه 1900» اثر شاعرانه « جوزپه تورناتوره» با موسیقی جادویی « موریکونه» پخش شد . از حذفهای کاملا بی دلیل فیلم که بگذریم – فیلم حتی یک صحنه نامناسب هم نداشت ! و در کمال تعجب برخی از صحنه های نواختن پیانو ( مثلا بخش عمده ای از پلانهای مربوط به مسابقه نواختن ) حذف شده بود !! - حسن انتخاب دست اندرکاران برنامه قابل ستودن است .برخلاف آنچه کارشناسان برنامه به آن اشاره کردند ، « افسانه 1900» بیش از آن که اثری در ستایش موسیقی باشد ، فیلمی شاعرانه درباره دنیای درونی هنرمند است .

در واقع این فیلم اثری کاملا استعاری ست :
موسیقی استعاره ای از تمام هنرهاست ؛ 1900 نمادی برای هنرمند ؛ کشتی نمادی برای دنیای درونی یا اتوپیای هنرمند و خشکی نمادی برای دنیای واقع !
در حقیقت خلاصه حرف را این گونه باید نوشت : هر هنرمندی اتوپیای خود را دارد و خروج هنرمند از این اتوپیا و ورود به دنیای واقعی آدمهای واقعی با مناسبات به شدت واقعی شان ، تنها به سکوت و سکون او منجر خواهد شد.
این گونه است که 1900 قصد ترک کشتی را ندارد و می گوید من تنها در کشتی است که می توانم این قدر جادویی بسازم و بنوازم . به همین خاطر است که دوست نوازنده او – راوی داستان- با پا گذاشتن به ساحل مجبور می شود سازش را بفروشد ! ...این گونه است که او در میانه راه پیاده شدن می ایستد و می گوید که از بی نهایت بودن دنیای بیرون هراسیده است . لجام گسیختگی دنیایی که نهایت ندارد مثل پیانویی با بی نهایت کلید که نواختنش کار هیچ هنرمند نیست . چون اصولا از چنین اسباب بی قواره ای ،هنر زاده نمی شود !
در واقع اتوپیای هنرمند است که هنر را می سازد و هر چه این اتوپیا وسیع تر و دارای وجوه و ابعاد بیشتر و گسترده تر باشد، ذخیره حرفهای هنرمند باری گفتن بیشتر خواهد بود .اشتباه نکنیم ! این بدان معنا نیست که هنرمند از دنیای اطرافش بی خبر است یا بدان بی اعتنا ست !... 1900 جنگ را می شناسد و به همین سبب موسیقی هایی می سازد تا مردم پریشان از جنگ را آرامش بخشد و زخمی ها را درمان کند ! ...اینجا سخن از این است که هنرمند تسلیم و محدود به «واقعیت» نمی شود ؛ گستره فعالیت هنرمند «حقیقت» است ! به بیان دیگر هنرمند واقع گرا نیست بلکه حقیقت گرا ست !...و اتوپیای هر هنرمندی بخشی از حقیقت – بنا بر عقیده خود او- ست و بنابراین 1900 ترجیح می دهد همراه با دنیای درونی اش منفجر شود اما تن به دنیای مزخزف و دودزده واقعی ندهد و درست به همین سبب تا آخرین لحظه هنرمند می ماند : بدون پیانو با انگشتانی که کلاویه هایی خیالی را می فشارند و عاشقانه ترین موسیقی دنیا را می سازند ؛ درست در همان زمانی که دهها تن دینامیت قرار است دنیایت را منفجر کنند !
به دور و بر خودمان نگاه کنیم و ببینیم چند هنرمند می شناسیم که با از دست دادن اتوپیای شان ، هنرشان را باخته اند : مثل مشهوری ست در میان شاعران که ازدواج – به خصوص شاعران خانم را – از سرایش شعر دور خواهد کرد !( توجه کنید به سکانس خروج دختر از کشتی و عدم خروج 1900 ) ...چرا ؟!... مثل مشهور دیگری ست در باب شاعران که : « شاعری وام گرفت /شعرش آرام گرفت !! » ...چرا ؟!... چرا اغلب شاعران و هنرمندان برجسته زندگی خصوصی کاملا ناموفقی دارند چه در زندگی زناشویی و چه در سایر روابط انسانی ؟! .... این چرا ها و دهها چرای دیگر از این دست ، تنها به سبب حذف اتوپیای شاعرانه و ورود به «واقعیت زندگی» شکل می گیرد ...و در چنین مواردی دو راه وجود دارد : یا مثل 1900 از اتوپياي خود پا بيرون نگذاري و هنرمند بماني و در نتیجه تمام معادلات زندگی واقعی را برهم بزنی یا اینکه قید هنر را بزنی و بره رام دیگری داخل این رمه بی پایان باشی !..تقریبا می شود گفت که راه میانه ای وجود ندارد که هر راه میانه ای تنها به دوپارگی شخصیتی می انجامد !... شاید بهترین راه حضور دادن برخی مولفه های ممکن دنیای .واقعی در اتوپیای درونی باشد ... شاید اگر 1900 می خواست دخترک در کشتی می ماند !...شاید !!
پنجم اینکه : از یک فیلم دیگر هم بگویم تا پست امروز کاملا سینمایی باشد ! ... هر کسی که شاعر باشد ، و مهمتر از آن ، هر کسی که عاشق باشد و فیلم اخیر «روبرتو بنینی» را ندیده باشد ، مسلما چیزهای زیادی را در زندگی از دست داده است !...

« ببر و برف» یکی از شاعرانه ترین عاشقانه هایی ست که در عالم سینما دیده ام . مثل همیشه ذهن کودکانه بنینی ، شعری ناب خلق کرده است که می شود ساعتها راجع به آن حرف زد و چرایی رفتار کاراکترهای فیلم را به چالش کشید ...اما به نظرم ایجاد پیش داوری برای چنین فیلمی ظالمانه است ! ...بروید خودتان ببینید و از کشف تان لذت ببرید ...شاید بعدتر ، وقتی که بینندگان فیلم در اکثریت بودند ، بیشتر راجع به آن نوشتم ! ...فقط یک نکته : حتما فیلم را با زیرنویس و ترجیحا زیرنویس فارسی ببینید !....
ششم اینکه : برای امروز گمانم معرفی کتاب نداشته باشیم بهتر است چون سخن به درازا کشید ! اما دفعه بعد با معرفی لااقل 4 کتاب تازه این پست را هم جبران می کنم ...
هفتم اینکه : کتاب «طرحی ز قلبم کشیدند» مجموعه سروده های سرکار خانم هوروش نوابی با 71 غزل و چندین قطعه و چهارپاره و نیمایی در 240 صفحه و توسط انتشارات فرادید منتشر شد . کتاب البته هنوز پخش نشده است . لذا به محض پخش کتاب آدرس محل های فروش آن را عرض خواهم کرد .

هشتم اینکه : کتاب« بر تابی از ترانه» به زودی پخش خواهد شد !...

برای امروز یکی از اشعار بلند این کتاب را از فصل نخست آن برایتان انتخاب کرده ام ...باشد که مقبول افتد :
دوستت دارم ...دوستت دارم ... و اين امضاي من است
نزار قبانی
ترجمه از عربی : زهرا پورشیری
باز سرایی : سیامک بهرام پرور
( برگرفته از کتاب «بر تابی از ترانه »)
شک داري که دلنشين ترين زن جهاني
و مهم ترين؟
شک داري
تمام کليدهاي جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست يازيدم؟!
شک داري
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترين روز تاريخ و
زيباترين خبر دنيا بود
روز ورودت به قلبم؟!
2-
شک داري در کيستي ات؟!
تو آني که چشمانش
از آن خود مي کند
زمان را
ذره
ذره
و وقتي مي گذرد
ديوار صوتي مي شکند
نمي دانم مرا چه مي شود؟!
گويي تو زن ِ نخستيني!
و گويي پيش از تو دوست نداشته ام
کسي را
تجربه نکرده ام
عشق را
و کسي نبوسيده مرا و
نبوسيده ام كسي را!
ميلاد من تويي!
به ياد ندارم بودنم را
پيش از تو.
بالا پوشم تويي
به ياد ندارم زندگي را
پيش از عشقت.
شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکي
پر کشيدم!
4-
شک داري
که تو بخشي از مني
و من دزديدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترين عصيانم را رقم زدم ؟!
گلکم!
ياقوتم!
ريحانه ام!
شهبانوي ديني- ميهني ام
در ميان تمامي ملکه ها!
ماهي رها در زلال زندگي ام!
ماهي که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک مي کشي!
فتح الفتوح حياتم!
اي آخرين وطن
که به دنيا مي آيم در آن و
دفن مي شوم
و نوشته هايم را منتشر مي کنم!
بانوي بهت!
بانوي من!
نمي دانم
چطور موج در پاي تو مي اندازد
مرا؟!
نمي دانم چگونه آمدي ام؟!
چگونه آمدمت؟!
تو که تمام مرغان دريايي
غوغا مي کنند
تا لانه بسازند بر سينه ات!
چه لذتي است
فرا چنگ آوردنت!
5-
اي زني که به ترکيب شعر درمي شوي!
بسان شنهاي دريا گرمي و
چون شب قدر گرامي!
در را بر رويم گشودي و
عمرم آغاز شد
چقدر شعرم زيبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشيدت
خدا!
شک داري
که شراره اي ار چشمان مني
و دستانت
امتداد نوراني دستان من؟!
شک داري
که تو همان سخني
که برآمد از لبانم؟!
شک داري که من توام و
تو مني؟!
6-
هاي شعله اي
که دود مي کند
دودمانم را!
ميوه اي که پر مي کند
شاخه هام را!
هاي ! جسمي
که چون شمشير مي بُرد
و چون آتشفشان
زير و زبر مي کند!
سينه اي که عِطر مي پراکند
مثل حلقه هاي توتون
و چون توسني نجيب مي تازد به سويم!
به من بگو
چکونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتي به تو معتادم!
بگو پاسخ چيست؟!
وقتي مرا به مرز جنون کشيده ،
شوق!
آي بيني ات يوناني و
موهايت اسپانيايي!
اي زن ِ بي مانند
تا هزاره ها!
اي که برهنه پا مي رقصي
در رگ من!
از کجا آمدي؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدي،
شتابان!
يگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت!
دردانه ام!
آه...
لطف خدا به من بسيار بود!
*********
*********
لطف خدا در حق تان بسیار !
سیامک
بازی شبِ یلدای مرا در پی نوشت بخوانید!
سلام
اول اینکه :...
به گمانت می شود وقتی خورشید نشسته است روی همین مبل رو به رو و دارد با فنجان قهوه اش فال می گیرد ، شب یلدا را جشن گرفت ؟!...دِ نمی شود !!
وقتی لبانت لذیذتر از قند هندوانه است ؛ چشمهات اوقات بادام را تلخ می کند ؛ یک باغستان انار پس پشت پیراهنت دلدل می کنند برای شکفتن ؛ می شود شب یلدا را ...؟!...دِ نمی شود !!
وقتی صدایت شنیده می شود از میان هیاهوی این دنیای دیوانه ، خود حافظ می آید ، می نشیند کنار شومینه و دستش را می زند زیر چانه اش و تو را سِیر می کند تا یادش نرود عصر شاخ نباتها هنوز به پایان نرسیده است . آن وقت خودش می آید و انگشت مرا می گیرد و می گذارد درست روی این غزل تا فال امسال و همیشه تو را این گونه برایت بخوانم :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد...
**********************
دوم اینکه: بازم دیر کردم نه !؟...چی بگم والله !...من همچنان شرمنده ام ! ...
**********************
سوم اینکه : چند تا کار توی چند جای مختلف این چند وقت نوشته ام که خوشحال می شوم نظر دوستان را به خصوص درباره این دو کار بدانم :
- ترجمه شعری از محمود درویش و خوانشی از آن در صفحه شعر روزنامه همشهری مورخه ( 16 آذر 1385) - داونلود کنید !
- نقدی تحلیلی بر شعر حاشیه نشینی با نگاهی به اشعار «من بچه جوادیه ام» از زنده یاد عمران صلاحی ، « « من خواب دیده ام که کسی می آید» فروغ ، غزلی از رضا عزیزی ، « تابوتی به اندازه یک سرنگ» از غلامرضا سلیمانی و «بازگشت» از محمد کاظم کاظمی در شماره اخیر فصلنامه شعر (لینک اینترنتی )
**********************
چهارم اینکه : «بر تابی از ترانه » به خاطر چاپ پوسترهای انتخاباتی در چاپخانه اندکی معطل شد!...البته الان کتاب زیر چاپ است و گمانم بالاخره سریال شگفت آور نشر این کتاب قرار است تمام شود ...امیدوارم دفعه بعدی که به روز می کنم کتاب حاضر و آماده باشد ! ...نکته ای که هست صفحه آرایی جدید کتاب است که به گمانم برای بار اولی ست که در ایران اجرا می شود ...گرافیست خوش ذوق کار آقای شروین فرید نژاد با استفاده از تایپوگرافی برای هر صفحه طرحی جدا ارائه کرده است که حاصل آن به نظر من چشم نواز است و تقریبا هر اثر را به تابلویی مانند کرده است ...این دو نمونه را از صفحات داخلی کتاب ببینید :


********************
پنجم اینکه : هیچوقت یادم نمی رود که « دوستت دارم » چقدر توی خوابگاه همه گیر شده بود ...از همه اتاقها صدای شرجی خواننده به بیرون می وزید که :
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم
چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...
ترانه « یغما» با صدای گیتار و حنجره ای زخمی دل می برد از آن روزهای دلتنگی ... اما حالا که :
طفلکی بدجوری عاشق شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت !
دلم برایش تنگ می شود و شرجی صدایش را – که می ماند – مرور می کنم و دلم می گیرد و به این فکر می کنم که حضور کوتاه او قدرتی کم نظیر داشت ؛ چنانکه برخی ترانه هایش زمزمه ای همگانی شد و گمانم در حافظه ها باقی خواهند ماند ...گمانم می شود تا همیشه با او و « استاد بهمنی» زمزمه کرد که :
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
اما چه حیف قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
هنوز دلم ساده بود و جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود ....
************************
ششم اینکه : اما کتابهای امروز :
-سفر به سرزمین آرزوها ( ویژه نامه همشهری جوان شماره 97) : بله ! حق با شماست ا!..این یک هفته نامه است ، کتاب نیست ! ...اما باور کنید هر کسی از هم نسلان من که این مجله را نخوانده باشد چیزهای زیادی را از دست داده است ! ... یک پرونده کامل و کم نقص از کارتونهای دوران کودکی ما : از سندباد و گالیور و پلنگ صورتی و ...تا بارباپاپا و بامزی و پت پستچی و ... می شود گفت هیچ یک از رفقای خوب بچگی هایمان جا نیافتاده اند ! ...یک مجموعه بسیار نوستالژیک با یک لوح فشرده همراه سبب می شود که چندین ساعت لذت ناب را تجربه کنید .... می دانم این یکی بیشتر از معرفی و نقد شبیه به تبلیغ شد ! ...اما راستش را بخواهید بعد از یادآوری آن همه کودکانگی دلپذیر آن قدر سرخوشی به آدم دست می دهد که زیاد در بند این حرفها نیست !...ممنونم از حسن علیشیری عزیز برای اینکه گفت این ویژنامه را از دست نده ... وقتی دوباره همه این مجموعه های دوست داشتنی را مرور کردم فهمیدم که چقدر نسل کودکان امروزی کم اقبالند !... کودکان نسل من خیلی چیزها را لا به لای همین کارتونها آموختند و حس کردند ...کودکان امروز با این سفینه های فضایی اجق وجق و دیجیمونهای بی حس و حال به هیچ ناکجاآبادی نمی رسند ، به خصوص با این قحطی مطالعه و زندگی ماشینی و ...باور کنید !
سفر به سرزمین آرزوها - شماره 97 همشهری جوان – ویژه نامه کارتونهای کودکی ما – با یک لوح فشرده همراه – 200 تومان
********************
-سمفونی روایت قفل شده : همیشه معتقد بوده ام وقتی در یک مجموعه شعر معاصر هر مخاطبی بتواند 5 شعر دلخواه و یک شعر فوق العاده پیدا کند ، آن مجموعه موفق ارزیابی می شود . در این آشفته بازار نشر شعر معاصر به گمانم این موفقیت تنها نصیب کتابهای بسیار محدودی خواهد شد .
سمفونی روایت قفل شده سروده مریم جعفری یک مجموعه دلپذیر است . چند شعر کم نقص و یک شعر فوق العاده :
دنیا پر از سگ است ، جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسند
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست ...
ردیفی دشوار در یک غزل معترض بسیار خوب عمل کرده است و شاعر بدون شعار دادن ، خشمی عینی را در قالب کلام ریخته است . خشمی که زاییده مآل اندیشی و روشنفکربازی نیست . یک خشم آتشفشانی و غریزی روح شعر را عصیانی کرده است :
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست
این دست اشعار به مدد ذوقمندی و اندیشه ورزی و فرم گرایی و تکنیک های آن چنانی آفریده نمی شوند ...اینها مثل سیل اند که شاعر و مخاطب را با هم می برند و تمام ! ..در واقع در این دست اشعار شعر است که شاعر را می سراید !...یا به گفته دیگر شاعر خود نخستین مخاطب شعری ست که از آغاز و انجامش هیچ نمی داند !
از این شعر برجسته - که به گمانم جای تحلیل واژه به واژه دارد – و نیز چند شعر کم نقص مجموعه که بگذریم ، نکته دلگرم کننده حضور همیشگی اتفاقهای شاعرانه در شعر مریم جعفری ست . در حقیقت هیچ شعری دراین مجموعه فاقد یک اوج شکوهمند و کشف شاعرانه نیست . حتی وقتی کلیت شعر نمی تواند ذائقه مخاطب را به تمامی ارضا کند یک دو بیت درخشان سبب می شود که خواندن شعر خالی از لذت نباشد :
زندان خود که باشی ، آزادی ات محال است
تو خوابی و کنارت دیوار نردبانی
یا :
از بس که در اندیشه آتش فرو رفت
سلول سلول تنم خاکستری شد
که دقت در همراهی « اندیشه » با «سلول خاکستری » و نیز« آتش » با «خاکستر» و تناظرهای اینها با هم سبب می شود وجوه مختلف بیت برجسته شوند و معنا شکل چند بعدی بگیرد و شعر در ذهن مخاطب زاده شود ..
یا
از همان غزل :
نقاش خود بودم ولی نقاشی ام سوخت
مرزم قلم، بومم زبان ما دری بود
تاکید شاعر بر جدا نویسی « ما دری » تنها به سبب ایجاد هر دو گونه خوانش است هم به شکل نوشته شده و هم به شکل « زبان مادری» که قرین به ذهن تر است . در حقیقت شاعر با انتخاب شکل نگارشی مفهوم دورتر در ایهام و جناسش ، خواسته است که توجه مخاطب را به کشف شاعرانه اش جلب کند که گمانم موفق نیز بوده است .
طنز تلخ هم به عنوان یک مولفه حضور چشمگیری دارد :
بی سر شدند تن ها، ما روی خاک تنها
سر در زمین ما نیست ؛ ما سرزمین نداریم
از چلستون بالا تا بیستون پایین
دیگر ستون نمانده ست ؟ یا ذره بین نداریم ؟...
مولفه دیگر به خصوص در کارهای متاخر شاعر بازیهای زبانی ست که در همین چند نمونه ذکر شده بسامد بالای آن را می بینید و البته به گمان من در اکثریت موارد شاعر در استفاده از این تکنیک موفق بوده است و شعر را به عرصه تکنیک ورزی صرف بدل نکرده است .
گذشته از نقاط قوت بسیار این مجموعه باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
اول اینکه یکدستی زبانی در این مجموعه پررنگ نیست . برای مثال برخی اشعار لحنی قدمایی و برخی کاملا امروزی دارند . البته گهگاه این دوگانگی در درون یک شعر هم بروز پیدا می کند که چندان دلپذیر نیست مثلا در غزل صفحه 36 در کنار عباراتی چون « از سیب سرخ خودش یک عالم اورده است » و نیز « من دل کم آورده ام ؟ یا دل کم اورده است ؟» که به وضوح زبان امروزی دارد و از اصطلاحات گفتاری روزمره استفاده می کند، این بیت هم امده است :
ما هر دو لب ؛ تشنه ایم هر دو ؛ لب چشمه ایم
من کوزه در دست و او جام جم اورده است
که لحن قدمایی آن اشکار است .
نکته دوم اما مهمتر و البته در کلیت شعر معاصر بسیار شایعتر است . برخی وقتها شاعر از سخت گیری های خود در انتخاب واژه دست بر می دارد و به اولین واژه مقرون به ذهنش اجازه بروز می دهد . در حقیقت دچار تسامح می شود ! برای نمونه :
زخم در حنجره ! بی هلهله ! فریاد نزن
در خم دره ، که پژواک صدا گم شده است
گذشته از این که «هلهله» که آواز شادمانی ست با « زخم » رابطه مناسبی ندارد ، «گم شدن پژواک» هم برای «فریاد نزدن» دلیل خوبی نیست !..در حقیقت بیت حسن تعلیل ندارد و ارتباط اجزا آن کمرنگ است .یا مثلا :
ابرهامان چه عقیمند ، وبارانی نیست
باد در همهمه دود هوا گم شده است
که باز هم ترکیب « دود هوا» خیلی فصیح به نظر نمی رسد .در حقیقت کلمه هوا به نظر اضافی ست : باد در همهمه دود گم شده است .یا مثلا :
مانند یک عقاب به فکر صعود بود
مردی که امتداد نگاهش عمود بود
فصاحت مصراع دوم به خاطر همان سهل گیری که گفتم مختل است . « عمود بودن » یک مسئله نسبی ست ....عمود بر چه ؟! ...شاعر می خواهد بگوید مرد نگاهش به آسمان بود یا رو به اوج اما ترکیبی که استفاده می کند فصاحت لازم را ندارد . مثالی دیگر :
در روح من مادرم حوا دم آورده است
از سیب سرخ خودش یک عالم آورده است
باز هم مصراع اول فصاحت ندارد تا حدی که معنا را هم دچار ابهام کرده است .
بی شک خود شاعر این نکات را بهتر از هر کسی می داند و نیازی به مثالهای بیشتر نیست .
در مجموعه سمفونی روایت قفل شده علاوه بر غزل با چند چارپاره ، چند عامیانه و دو سه مثنوی هم روبه روییم . می شود گفت تنها چهارپاره ها و نیز برخی ابیات در مثنوی ها ، تا حدی مولفه های شعری شاعر را در خود ، به همان قدرت غزل ، باز نمایانده اند .
در عامیانه ها باز همان سهلگیری ، شاید به واسطه اینکه کار عامیانه است ، سبب شده است که با کارهایی بیشتر متمایل به شعار طرف باشیم .باید به خاطر داشت که عامیانه نویسی هر چند بسیار سهل به نظر می آید اما در واقع کاملا ممتنع است ! ....می شود فولکلور های شاملو را مرور کرد و صحت این ادعا را موکدا دریافت .
در چهارپاره ها اما لحن عاصی شاعر نمود بیشتری دارد و طعم شعر زیر دندان مخاطب حس می شود :
بخاری از تپش رود در نمی آید
بخواب کودک باران پدر نمی آید
در این کویر درختان سفید می رویند
که عمر دیو تبرزن به سر نمی آید
کتاب بسته شد و نوبت خدا نرسید
از اسمان تو پیغمبری به ما نرسید
گلوی گله تلف شد در آرزوی علف
صدای ضجه ی چوپان به روستا نرسید
...
و نهایتا در سه مثنوی ، مثنوی سوم و متاخرترین شان ویژگی های اندیشه و زبان شاعر را به همراه دارد البته اگر از برخی ابیات بگذریم ...ابیاتی مانند این که که شاعر تنها قصد حرف زدن و مانیفست دادن و اندیشه ورزی دارد نه شعرسرایی :
فرمانروای بی سوار و بی هیاهو
در سرزمین مادری امنیتت کو
یاوه نویسان حرمت ما را شکستند
بر پست دنیای مدرن ما نشستند
با ماهنامه هفته نامه نشریه جنگ
هر روز طرحی تازه بدمعنی شده گنگ
متن پریشانی به پیوست مدرنیسم
اجراگران پست دربست مدرنیسم ...
و البته لحظاتی شاعرانه با همین اندیشه ، درست بعد از این ابیات:
حاشیه ای بی متن مثل یال بی شیر
خر-گوش ها آماده تحسین و تکبیر
خیاط های کوکی بی سوزن و نخ
با حرفهای کشکی تولید مطبخ ...
همین دوبیت گمانم کافی ست برای اینکه دریابیم هر گاه شاعر پا به ساحت شعر می گذارد ابزار را به خوبی
به کار می گیرد : از تشبیه موثر مصراع اول که قابلیت تاویل زیادی پیدا می کند تا نحوه اجرای مصراع دوم که باز بر عمق شاعرانگی کار می افزاید و نیز رابطه «خیاط» با «کوک » و «کشک » با «مطبخ » که ظرافتهای طنازانه کار را می افزاید ...
خلاصه کلام آن که ، جعفری در این مجموعه نشان می دهد که اندیشه را به عنوان بستر شعر به رسمیت می شناسد و هر گاه توانسته است خیالمندی شاعرانه را دوشادوش اندیشه به حرکت درآورد نتیجه کار رقص دلنشینی واژگان بر صحنه ذهن مخاطب بوده است . به عبارت دیگر شاعر حرفهای بسیاری برای گفتن دارد ، آن چنان که گهگاه تزاحم این حرفها سبب شده است شاعرانگی بر باد رود ، اما به واسطه همین دردمندی اندیشمندانه هیچ سخنی در این مجموعه باری به هر جهت نیست و این مشخصه در این زمانه «جنجالهای بسیار برای هیچ » کم موهبتی نیست !
سمفونی روایت قفل شده – م . آذرمانی (مریم جعفری) - انتشارات مینا –چاپ اول 1385 - 79 صفحه - قیمت 14000 ریال
*******************
هفتم اینکه : بی حرف پیش ، شعر جدیدی را که از نزار قبانی ترجمه کرده ام ، برایتان می نویسم ؛ با این توضیح که ترجمه از زبان انگلیسی بوده است :
غرناطه
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور
در آستانه الحمرا
ملاقات کردیم ؛
چه دیدار دلپذیری ،
بی قرار قبلی !
دو چشم سیاه :
در اعماقشان
فاصله ها از فاصله ها
زاده می شوند .
پرسیدم :
«اسپانیایی هستی ؟ »
پاسخ داد :
« متولد غرناطه !»
غرناطه ...
هفت قرن
در آن چشمها
باز می خیزند
پس از قیلوله ای ؛
و امیه :
بیرقهاش در اهتزاز و
سربازانش با نر