April 16, 2006

یکشنبه - 27 فروردین 1384

سلام
این پست به واسطه مضمون و کارکردش کمی با پست های دیگر متفاوت است !
دو روز پیش نقدی از آقای امید بلاغتی در وبلاگ بوطیقا خواندم که احساس کردم مطالبی را برای گفتن در باب آن دارم . شروع کردم به دوباره خوانی و پاراگراف به پاراگراف نقدی بر نقد ایشان نوشتم . قرار بود نهایت حجم مطلب از یک کامنت حجیم بیشتر نشود اما دیدم که در پایان کار - علی رغم اینکه می خواستم کوتاه و خلاصه بنویسم - حجمش به یک پست حجیم رسید !...بگذارید به حساب پرحرفی من !... اما گمان بردم که حضور این مطلب به عنوان یک مقاله مستقل با توجه به موضوعات مطرح شده در هر دو مقاله می تواند فوایدی داشته باشد .
لذا سعی نکردم شکل کامنت گونه مطلب خودم را بر هم بزنم و نتیجه این است که خواهید خواند .
بدیهی ست کلیه مطالب مطرح شده نظرهای شخصی ست چنانکه هر نوشته نقادانه دیگر نیز چنین است و بنابراین به طور حتم خواندن هر دو مقاله - و نه فقط این مقاله – و نیز تحلیل درونی مخاطب می تواند نتایج مثبتی را به همراه داشته باشد .
تذکر یک نکته ضروری ست : همه می دانند و سابقه چند ساله این وبلاگ نشان داده است که نگارنده به دنبال دعواهای ژورنالیستی و کامنت بازی نیست ! ...لذا این مطلب از جانب من در همین جا تمام شده است و باقی مسائل به ذهن مخاطب هوشیار بر می گردد و من اگر روزی بخواهم چیزی بر این حرفها بیافزایم چنانکه در خود مقاله هم آمده است تحلیل مجزای شعرهای مورد بحث در هر دو مقاله است ....بی شک از نظرات همه دوستان استقبال می کنم و در سکوت می آموزم ....
*********
کامنتی بر مقاله آقای امید بلاغتی

سلام دوست من !...خوبید ؟!...خوشحالم که نقد اینجا جدی گرفته می شود ...در باب مقاله دوست مان چند مطلب وجود دارد که تیتر وار عرض می کنم و البته بی شک هر کدام از این تیتر ها می شود به شکل یک مقاله پرداخت شود :
اول اینکه شعر اصولا با هنری مثل رمان تفاوتهای ماهوی دارد . نمی شود انتظار داشت که حضور روایت در شعر به عنوان یک تکنیک سبب شود که مولفه های ذاتی داستان نیز در شعر کاربرد قطعی و حتی حضور داشته باشند . شعر هنری بسیار درونی تر و حسی تر از رمان است . اگر قرار باشد این حس و حرکت و درونی بودن را از شعر بگیریم اصولا نیازی به بیان شعر نیست ؛ می شود داستان و یا مقاله نوشت ! ...و درست به همین خاطر است که شعر با سیطره بیشتر «من» شاعر رو به روست . قبول دارم که سیطره این «من»، مثل بسیاری از آثار کلاسیک ما نباید به سوی بر کرسی خطابه نشستن – لااقل در این دوران عدم قطعیت ها ! – پیش برود اما نمی توان انتظار داشت هنری که حاصل جوشش های درونی یک «من» است– و نه قواعد ریاضی وار مبتنی بر اندیشه صرف – به سمت تهی شدن از آن «من» حرکت کند !... بی شک «من» در اینجا آمیزه ذهنیت ، اندیشه ، احساس و آگاهی ست که افشره همه اینها در شعر تجلی می یابد و درست به همین دلیل است که حضور ناخودآگاه همه اینها در شعر جوشیده از «من» دیده می شود ....
این نکته که در نوشته های نیما به آنها اشاره کردید – لااقل به نظر من – ناظر به همان جایگاه خطابی شاعر است و نه حضور «من» چنانکه شما بالکل آن را نفی کرده اید . ...آشنایی کمابیش نگارنده با ادبیات جهان نیز به من این اجازه را می دهد که بگویم لااقل تا آنجا که می دانم و خوانده ام شعر برجسته و شاعری قابل تامل را نمی شناسم که سیطره «من» چنانکه شما گفتید در اشعار او وجود نداشته باشد !... نزار ، لورکا ، نرودا ، ریتسوس ، آلبرتی ، پاز ، اتوود و ... ! از طیف جدید تا قدیم ! ...شاید مثالی از سوی شما مطلب را روشن تر می کرد مگر اینکه منظور شما ارائه ایده آلی ذهنی باشد که لااقل به نظر من با توجه به نکته هایی که گفتم یا ممکن نیست یا لااقل موفق نیست ....
اما در باب شاملو ...می شود کتاب سرکار خانم بهفر به نام «عشق در گذرگاه های شب زده » را به عنوان یک رفرنس خوب برای بررسی عاشقانه های شاملو معرفی کرد که لااقل در زمینه مورد بحث ما یعنی رنگ و بوی معشوق در آثار او- والبته چند شاعر برجسته معاصر دیگر - تحلیلهای درست و دلچسبی دارد ؛هر چند در برخی قستهای دیگر – مثلا نگاه مردسالارانه شاملو – لااقل من با آن موافق نیستم که دلایل خود و اصولا نقد خود را بر بخش مرور آثار عاشقانه شاملو در آن کتاب اینجا نوشته ام . ...
... به نظرم بی انصافی ست اگر بگوییم معشوق شعر شاملو معشوقی بی تکان و فاقد حرکت و منفعل است که تنها به خواست دل شاعر می چرخد ...
اتفاقا همین مثال خود شما هم حتی ، نمایش تلاش فعالانه معشوق در عرصه عشق ورزی ست و تاثیراتش بر رابطه :
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان (بدل می کنند )...
این بدل کردن ، به کیمیای «من» ِ معشوق امکان پذیر شده نه (من) ِ شاعر- راوی !...شاعر راوی که «انسان غار نشین» بوده و به مدد این بوسه «انسان» شده است ! ...نمایش این رشد درونی شاعر- راوی آیا چیزی جز تاثیر فعال معشوق بر رابطه است ؟!... مثالهای خیلی بهتری هم هست :
آن سوی ستاره من انسانی را می خواهم
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم
انسانی در کنار من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم
انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم ...
و آیا این همراهی فعالانه معشوق نیست در عشق و نیز جالبتر از آن در فعالیتها و کنشهای اجتماعی شاعر !؟ ...
از سوی دیگر پس پشت جمله شما چنین فحوایی هم شنیده می شود که شاعر به وصف تنانه معشوق دست زده است – «لبی که باید سخن می گفت ...» - که گمانم اگر مقصود شما این باشد ، هم مثالی که من زده ام و هم مرور مجدد همان شعری که که شما مثال زده اید و حتی اندکی موشکافی و تدقیق در همان بندی که از شعر آورده اید اشاره پررنگ شاعر را به منش های درونی معشوق بدیهی خواهد ساخت ....
اما اگر مقصود این است که شاملو نیز – مثل همه شاعران به نظر من ! – در عاشقانه هایش ، از دیدگاه خود معشوق را می ستاید و دلایل این ستایش را باز می گوید و مرا و تو را و همه را به پرستش این زیباییها و دوست داشتن شان فرا می خواند ، بله ! ...شاعر بزرگ ما هم چنین است ! ...و اصولا چرا باید چنین نباشد !...و از ان مهمتر اگر این گونه نه ! ...پس چگونه آری ؟!... بر اساس کدام الگوی موفق شعری ؟!...
باز هم می گویم زن شعر شاملو زنی فعال و کنش مند و برابر با مرد است و اگر این همه، متفاوت با نگرشهای عاشقانه لااقل پیش از نیما – وبه نظر من حتی با خیلی های پس از نیما - نیست پس چه است ؟!...
در باب توانایی شاملو بر ایجاد لحنهای مختلف هم کمی انصاف به نظرم راهگشاست : طیف لحن شاعر در مجموعه اشعارش از لحن فولکلوریک و عامیانه - پریا تشنه شونه ...- تا ساده امروزی - من خودم حمیدی شاعر را ...- و لحن فخیم ادبی - آه اسفندیار مغموم ! تو را آن به ...- و نیز نگاهی به ترجمه های شاملو که گاه حضور هم زمان هر سه است این واقعیت را نشان می دهد که شاملو توان این کار را دارد . این که چرا در یک شعر حضور هم زمان هر سه دیده نمی شود را با یک سوال دیگر پاسخ می گویم : چرا اولین چیزی که در غیاب هر عنصری به ذهنمان می رسد عدم توانایی پدید آورنده برای ایجاد آن است !؟ ....
و اما شعر دکتر بهرامیان : ابتدا اجازه بدهید در این عصر دموکراسی ، من هم مثل شما نظر صریح ام را در باب این شعر بدهم ...من بر خلاف شما می اندیشم و. سلیقه شعری من می گوید که این غزل آقای دکتر بهرامیان اثری ماندنی ، شگرف و کاملا جدید و نوجویانه است که این نوجویی را هم در قالب حرکتهای تکنیکی موثرش و نیز در قالب نوع نگاهش به مقوله عشق و پرداختهایش از مضمونهای مذهبی اسلامی و استخدام آنها در مفهوم عاشقانه – که لااقل در دوران جدید و در مورد مضامین اسلامی کم نمونه بوده است – نشان می دهد ...
اما برسم به قضیه مباحث شما در باب این اثر :
اول اینکه به نظر من مقوله های سانتی مانتالیزم ، شعر عاشقانه ، شعر اروتیک و آثار پورنوگرافیک در نقد ادبی ما چنان با هم قاطی شده اند که تشخیص آنها از هم ، حتی برای بسیاری از اهل فن هم دشوار شده است ! ...
از سوی دیگر این روزها هر که بخواهد به شاعری فحش بدهد او را متهم به سرودن شعرهای ساتنی مانتال ویا شعرهای احساسی ویا شعرهای اروتیک و یا هر چه شبیه این می کند بدون اینکه معلوم شود اصولا تعریف هر یک از اینها چیست و مهمتر از ان بدون آن که مشخص شود شعر سانتی مانتال چه بدی ذاتی ای دارد یا مثلا شعر احساسی یا شعر اروتیک و الی آخر ! ... نتیجه اینکه قضیه شده است مثل «گودمرنینگ» انگلیسی ، به یک هم وطن و فحش ایشان محض احتیاط که نکند این جمله فحش باشد !!....
معتقدم شعر مورد بحث شعری کاملا سرشار از حس است ولی اصلا سطحی نیست ...جای تحلیل این شعر اینجا نیست و مقالی مفصل می طلبد – که ان شا الله خواهم نوشت - ولی معتقدم در سطر سطر این شعر ِ کاملا پرداخته ، دیدگاه عاشقانه شاعر – که اتفاقا بسیار زیبا و صحیح است – پله پله و بدون فاصله گرفتن از حس شدید و روان شعر شکل گرفته است ...
این «رمانتیسم بیمارگونه» مورد اشاره شما که در چند جای نقدتان نثار عاشقانه های دوستان در طیفهای متفاوت کرده اید از آن اصطلاحات جالب توجه است !
اول اینکه این اصطلاح اصولا کاملا غلط و غیر علمی ست و تازه متاسفانه اصلا جدید هم نیست و آزموده شده است ! در همان دهه 30 و 40 و در اوج نو جویی های شعر معاصر انواع و اقسام این حرفها با توجه به آموزه های جدید روانشناسی – برای آن موفع البته ! –و تحلیلهای غلط ناشی از آنها، نثار ادبیات کلاسیک عاشقانه ما و سراسر دنیا شد ...غافل از اینکه در همان موقع و در سراسر دنیا و حتی در مهد همین تئوریها، هم همه آثار کلاسیک خودشان کاملا ستایش می شد و جدی گرفته می شد و به آنها مباهات می شد و هم آثار کلاسیک ما – متاسفانه بسیار بیشتر از خود ما – مورد استقبال و تحلیل کارشناسان فن بود ! ...
دوست من ! اگر مقصود شما از«رمانتیسم بیمارگونه» هر نوع اختلال ظاهری در رابطه برابر دو فرد درگیر رابطه – عاشق و معشوق – باشد ، باید عرض کنم که دیگر حتی در مباحث روانپزشکی، چنین تعریفهایی کاملا رد شده و حذف شده اند ! ...عبارات مازوخیسم و سادیسم و مواردی از این دست در زوانپزشکی حدید محلی از اعراب – لااقل به عنوان بیماری – ندارند و نهایتا به عنوان یک مشخصه ذکر می شوند – و تازه آن هم نه در همه رفرنس های معتبر !
مروری بر منابعی چون کاپلان – معتبرترین نکست روانپزشکی در خال خاضر - به شما نشان خواهد داد که به جای این واژه ها امروزه تنها کلمه sextual disorders را داریم که به این شکل تعریف می شود : هر نوع اختلال در رابطه دو جانبه دو جنس که حس لذت و شادی موجود در رابطه را برای یکی از آن دو حذف کند .
بنابراین حتی پدیده هایی مثل masters and slavery در رابطه ها نمی تواند بیمارگونه تلقی شود به شرطی که رضایت طرفین را به همراه داشته باشد .
می بینید که اصولا چنین مبحثی به طور کلی رد شده است.
حالا بگذریم از اینکه در هیچ یک از موارد مورد اشاره شما عشقی یکسویه یا برده وار ، یا مثلا اقتدارگرا و استیلا خواه دیده نمی شود ! که اظهار نظر در این باب را می سپارم به ذهن هوشیار مخاطب ... تنها جرم این اشعار شاید این باشد که عاشقانه اند و عشق در این زمانه سیمانی ، حتی در هنر نیز، متهم به هزار اتهام بی ربط است ؛ فقط به این دلیل که می خواهیم بگوییم ما چون روشنفکر هستیم پس عشق خیلی بی کلاسی ست ! ...چرا ؟!...چون عشق موهبتی خداداد برای همه آدمهاست و ما چون خیلی ویژه هستیم ، سری از دیگران سواییم و باید حتی اگر خودمان عاشق شدیم خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و اگر دیگر خیلی مضطر شدیم 4 تا حرف قلنبه سلنبه و معمولا غلط ، بزنیم که یعنی ما عشقمان خیلی متفاوت است ! ...بگذریم که این رشته سر دراز دارد ...
اما در باب حضور معشوق و «من» در شعر آقای دکتر بهرامیان باید گفت که این شعر اصولا در غیاب معشوق است نه در حضورش !...لذا حضور معشوق لاجرم کاملا ذهنی ست !در بیت 3 شاعر بر خیالی بودن فضای شعر اشاره مستقیم می کند و در بیت 6 با هنرمندی ، شاعر «فرض می کند» - آن هم با جلب حمایت مخاطب – که سارا پشت پرده است ! ...یعنی دیده نمی شود ! ...و تازه آنکه فرض می کنیم که هست ! ...یعنی کاملا فضا ذهنی ست ! ... بنابراین شاعر اصولا نباید در چنین شعری حضور معشوق را عینی کند !... معشوق در میانه نمازی جنون زده بر ذهن شاعر مستولی می شود و شاعر را از دالانهای نماز عینی به نمازی ذهنی می برد که همین زیبایی های شعر را رقم می زند ... اتفاقا اگر به فردیت توجه داریم اینجا فردیت شاعری به منصه ظهور می رسد که تحلیلهای شاعرانه و عاشقانه ای از مضامین دینی – یا به عبارت دیگر بازخوانی نویی از آنها – ارائه می کند ...
این که ما امری را به عنوان یک عنصر زیباشناختی مورد نظر قرار بدهیم و بعد بگوییم هر چه این را دارد زیباست و هر چه ندارد زشت ؛ شبیه این است که بگوییم دیزالو تکنیک زیبایی ست یا مثلا نقاشی با تکنیک کلاژ زیباست و هر فیلم بدون دیزالو یا هر اثر بدون کلاژ نا زیبا ست ! ...هر مضمون و هر اثری خصوصیات منحصر به خود را دارد و قالب خود را و تکنیکهای خود را بر می گزیند و می چیندشان تا به نتیجه برسد !...پس حتی در صورت صحیح بودن نگاه شما به پرداختهای «من» در شعر ، لااقل در باب این اثر نمی شود آن را به محک گذاشت چون این شعر اصولا قرار نیست حارج از ذهن حنون زده شاعر قرار بگیرد و اتفاقا زیبایی هایش در همین نکته و نیز موفقیت اش در به چالش کشیدن ذهن و حس مخاطب در دامگاه این ذهن جنون زده است ...
اما در باب معشوق : چنانکه گفتم معشوق در این شعر یک غایب دیرسال است: (تا به کی من و او دست روی دست؟ ) ...پس عشق تنها از دریچه ای یکسویه به تجربه در خواهد آمد ... از سوی دیگر این معشوق چون ذهنی ست پس آمیخته با تمام تداعی های ذهن و عاطفه شاعر است ..او یک اسطوره و بالاتر از آن یک نماد است و تداعی هزار سال ادبیات عاشقانه فراقی را در پس پشت دارد ..پس باید هم همان تداعی ها را بیافریند !...لذا به نظر من ایجاد این رشته تداعی ها هم امری آگاهانه است ....
چیزی که یک شعر را بر صدر می نشاند یا به زیر می کشد آمیزه هزار چیز است که باید با هم بسازند و شعری که بر صدر می نشیند این آمیزه را به خوبی پرورده است ...کوتاه آنکه به نظر من کار منتقد – چنان که در بسیاری از کشورهای صاحب هنر و صاحب نقد چنین است – به خصوص در هنگام تحلیل شعرهایی که به محک جامعه گذاشته شده است - اشاره به علت این پاسخها ، چه مثبت و چه منفی ، از سوی جامعه است ... این که بخواهیم هر اثر یا پدیده ای را به صرف مورد توجه بودن زیر سوال ببریم و آن را به عنوان چیزی سطحی و عامه پسند و از این قبیل بخوانیم ، در حقیقت زدن سرنا از دهانه گشاد آن است !...اینکه بگوییم مردم و جامعه ما تک ساحتی ست و طرفدار مونولوگ و باقی قضایا ، این برهان خلف را به راحتی به ذهن می آورد که در دنیای غرب - که امیدوارم به نظر شما لااقل آنجا دیگر شایسته پذیرش دیالوگ باشد- باز هم سیطره من شاعر را پررنگ می بینیم به خصوص در شعر شاعرانی که حرفی برای گفتن دارند و بزرگی شان هم در مجامع رسمی ادبی – از دانشگاه ها تا نوبل - و هم در بین مردم اثبات شده است ؟!... برای توضیح بیشتر خواندن آثار نرودا و نزار و. لورکا وپاز را توصیه می کنم و نیز خواندن داستان من و شعر نزار و نوع نگاهی را که به مخاطب دارد ... شعر باید در گوش من و تو و همه بنشیند و بنوازد و رشدمان دهد و برای این کار به ارتباط با مخاطب نیاز خواهد داشت .....به همین خاطر است که می گویم متاسفانه رد کردن هر مقوله مورد پذیرش عموم در جامعه ما، تبدیل به یک ژست روشنفکرانه و عالمانه شده است ، غافل از اینکه لااقل در زمینه هنر، چیزی به نام هنر بی ارتباط با مردم وجود ندارد !.....
و همین جاست که من معتثدم باید برای نظریه های خود ، مثال عینی ارائه کنیم : شعر بلند چهار کوارتت الیوت را به گمانم همه خوانده اند. این شعر از آثار بسیار ناویل پذیر و البته دشوار و بی شک پیشرو الیوت است ...از کجای این شعر ما به این مفهوم می رسیم که «من» ِ شاعر از بین رفته است !؟ ... بله ! ...من هم موافقم که همه چیز از فیلتر ذهن شاعر می گذرد اما این گدشتن به طعم گرفتن همه چیز از این فیلتر منجر خواهد شد و اتفاقا فردیت درست همین جا شکل می گیرد !... زابطه مخاطب با این «من» و معانی و اشیا گذشته از این فیلتر بستگی به هنر «من» به عنوان شاعر دارد و بس !...اینکه مخاطب را در فضایی بی هیچ تکیه گاه رها کنیم که: «خودت می دانی و خودت !...برو هر نتیجه که خواستی بگیر ! ...» خوب ! اصلا چرا شعر بگوییم ؟! ...مخاطب دنیا را می بیند وخودش به نتیجه می رسد و خودش کشف می کند و تمام ! ... من شعر می گویم تا یک زیبایی را یک کشف را یک منظره را ، به دریچه ذهن مخاطب بکشانم ... پس مخاطب باید آن را ببیند ...درست است که نباید لقمه کنم و بگدارم به دهانش و خودم هم به جایش بجوم (!) اما باور کنید این غذا یا لااقل مواد اولیه اش را من باید گرد بیاورم اگر نه پس نقش شاعر چه هست ؟! ...
متاسفانه به گمان من سوء تعبیرهای ناشی از ترجمه های غلط از یکسو و از سوی دیگر بحران نظریه زدگی های شعر ما و نقد ما، با بررسی آثار شاعران مدعی همان نظریه قابل برطرف شدن است . گفتم که شعر الیوت را بخوانیم و ببینیم کجای شعر الیوت «من» ِشاعر را در شب کلاه شعبده تکنیک کاملا ناپدید کرده است ....
بحث شما در باب روایت هم کاملا صحیح است و اتفاقا جالب اینجاست که استفاده از این تکنیک در غزل مورد بحث شما حضور بسیار پررنگی دارد !...مگر اینکه اصولا قائل به روایتهای ذهنی و جریان سیال و اول شخص و شبیه آن نباشید ! ...
اگز منظور باز این است که شاعر – راوی اینجا تنها راوی ماجراست ...قبول !...ولی مگر چنان که خود گفتید مونو لوگ روایت نیست ؟!...و تازه مگر حضور مخاطب در شعر و به چالش کشیدنش - چنانکه گفتم در بیت 6 – و جود ندارد ؟!...
وشاید منظورتان این است که این اثر وصف الحال است و نه اتوبیوگرافی !... خوب می شود یک سوال مهم مطرح کرد: اتوبیوگرافی چه فرقی با وصف الحال دارد ؟!... دعوای لغوی بیشتر پهلو به سفسطه می زند ! ...
من درباره خودم ، حسم و دنیایم می نویسم ! ...این می شود وصف الحال من واتو بیوگرافی من !...لااقل تمام اتوبیوگرافی هایی که من خوانده ام این گونه بوده است !...اگر مقصود این است که راوی باید از شاعر جدا و دارای شحصیت مستقل باشد...بله ! این هم نوعی اثر مونولوگ می تواند باشد و البته یک اتوبیوگرافی تخیلی ...اما الزاما معنای اثر اتوبیوگرافیکال جدایی شاعر – هنرمند – نویسنده از راوی نیست ! ....
غزل نهایی مورد بحث شما هم به همان دلایلی که گفتم مورد نقد صحیح قرار نگرفته است و همان عبارت ناصحیح رمانتیسم بیمارگونه در باره آن به کار رفته است که تکرار چیزهایی که در بالا گفتم ملال آور خواهد بود .
و اما مثال آخرین مقاله بی شک شاهکاری زیباست و البته ارتباطش لااقل به زعم من با کل مقاله به عنوان شاهد بسیار سست است ! ...
چگونه در این شعر سیطره «من» ِشاعر-راوی را می شود ندید !؟...چگونه می شود حضور پررنگ و اتفاقا واعظانه شاعر- راوی را که اندرزهای ضدجنگ و برابری انسانها می دهد نادیده گرفت ؟!... نکند منظور شما این است که چون راوی یک سرباز است و شاعر سرباز نیست اینجا به یک مونولوگ روایت مدار بدون حضور شاعر رسیده ایم !؟ ...اگر چنین است باید بگویم دوست من ! بیایید سفسطه نکنیم !...شعر مورد اشاره شما ارتباط چندانی با مقاله ندارد ... در این شعر حضور شاعر و اندیشه اش با اقتدار کامل در تمام واژگان فریاد می زند و حضور یک شخصیت مرده در کنار راوی - که بی شک زیباست هرچند که کاملا نو و بی سابقه نیست – از این اقتدار نمی کاهد . عدم قطعیت و نسبی گرایی موجود در شعر هم از دریچه ذهن راوی – شاعر بیان می شود و احتمالات موجود بررسی می شود ؛ پس باز هم اقتدار مولف وجود دارد !...حتی اگر شما مثال بهتری هم برای این سبک شعر داشته باشید ، اتفاقا ، باز به همان نکته می رسیم که عرض کردم : شعر خوب به هیچ فرمول و خطکش و تیشه ای ساختنی نیست !...شعر خوب آمیزه ای از هزار چیز است که باید در کنار هم جور باشد !...هر شعر اسباب خود را برمی گزیند و پیش می آید ....و شعر پایانی مقاله شما شعر خوبی ست به همین دلیل !...و البته این شعر به عنوان مثال برای مقاله شما خیلی ملموس و البته شاهدی تاییدکننده نیست ...شاد باشید وبرقرار
سیامک

Posted by siamak at 12:16 PM | Comments (16)

December 11, 2003

نظرات دوستان در مورد قسمت سوم بحث روایت در غزل :

تبسم

....آنچه در مورد غزل و بخصوص وزن و قافيه آن نوشته ايد را كاملا قبول دارم (يكبار كه خيلي دلم گرفت چهار پاره اي براي غزلهايم را نوشتم كه در وبلاگم هست و داستان بازي با كلمات و واژه هاست؛ البته با ديد طنز رياضي!!هر چند با تراژدي مرگ چكاوك آغازش كرده ام؛ قبول دارم كه شعرهاي من خيلي ساده و روان است اما قسم مي خورم كه هرگز با كلمات بازي نكرده ام و كلمات هميشه زبان دلم بوده اند). تعريف دومتان را كاملا قبول دارم چون خودم به آن رسيده ام و اما اينكه قافيه و وزن؛ يارند نه بار اين را بايد به آنهايي گفت كه براي جور كردن قافيه و وزن متوسل به هر كلمه اي ميشوند البته سعي مي كنند با حال و هواي شعرهاي اتوبوسي امروز هم بخواند. و من همين امشب دو تا از اين كلمات را ديدم كه گفتنش را جايز نمي بينم....

حسن قریبی (چوپان)

...بحث جالبی است . بنده تقریبا با تمام گفته هایت موافقم اینکه می گویم تقریبا به خاطر این است که هنوز جای کار دارد و می توان بیشتر به آن پرداخت و دوست دارم آن را ادامه بدهی . برای بی بضاعتانی چون من آموختنی است . اما درباره این بحث درباره انتخاب قوافی چنانکه اشاره کردید می توان گفت حضور قافیه بر اساس فضای غزل است و این ابزار میتواند به وسیله شاعر عرصه ای برای هنر نمایی باشد .یعنی به عبارتی شاعر آنچنان به فضاسازی قوی دست می یابد که قافیه نه تنها به عنوان یک ابزار بلکه نمود هنرنمایی شاعر در درست استفاده کردن از این وسیله است . چنانکه در بعضی از همین غزل های روایی استفاده بیش از حد از قوافی به شعر ضربه می زند ....

مرتضی قاسمی(آدمک)

به نظر من وارد شدن شاعر در حيطه‌ي روايت و اين‌كه بخواد در شعر خودش كه عموماً منظورم همون غزله يك روايت يا داستان رو بگنجونه خيلي جرأت مي‌خواد! البتّه بعد از پيدا كردن اين جرأت حتماً بايد به معناي واقعي كلمه شاعر بود تا چنين كاري رو به‌نحو احسن به پايان رسوند... اون حضراتي هم كه شما ازشون نام بردين بيش‌تر همين تلاش‌هاي سطحي رو دست‌آويز قرار مي‌دن. علاوه بر همه‌ي اين‌ها و تسلّط كامل بر شعر و وزن و قافيه و صورت‌هاي ظاهري شاعر بايد يه ذهن واقعاً خلّاق و پويا داشته‌باشه و از نظر دايره‌ي واژگاني هم كه صد البتّه بايد كم و كسري نداشته‌باشه. خب، حالا وقتي كه مي‌خوايم براي دخيل كردن يك روايت، ولو كوتاه، در يك غزل، ولو بلند، اين‌همه شرط و شروط لازمه چطور حضرات اون رو در سطح پايين قرار مي‌دن. حال آن‌كه من مطمئنّم كه تك‌تك اون‌ها آرزوي دارن كه روزي بتونن در شعرشون چنين هنرنمايي رو به‌ظهور برسونن!!!... شخصاً دوست دارم كه خودم هم بتونم به اين توانايي در شعر برسم(صادقانه بگم: به كارهايي مثل كارهاي حسن قريبي حسادت مي‌كنم)...

محمدرضا میرزایی(ستاره های کاغذی)

...در مورد براهني و تكنيك گراييش با تو موافقم ... و منظور من همان اشاره بود .. مثلا شايد نصرت رحماني كارهاي جالبي در زمينه ي روايي ... و خصوصا با كاربرد وزن و قافيه داشته باشد .... در مورد غزل هم تا حدي باهات موافقم ... ( هر چند كه من نبايد بگم ! ) وزن و قافيه ابزارهاي شاعرانه اند ... ولي در خيلي اوقات بعضي قافيه ها .. خصوصا غزلهاي روايي .... بائث طنز آميز شدن شعر شده اند !! ... و كاملا تلاش شاعر را به هرز برده اند !...

نوا

يك روايت شاعرانه در هر قالب شعري ميتواند عرضه شود در عين حال در شعر بودنش هم نميتوان شك كرد

نیما عابد ( به تو تکیه می زنم )

...من هنوز برآنم که قالب غزل توان حمل بار روایت را ندارد و اینکه غزلسرا با عنایت به روایت در شعر به نوعی احترام خواننده را دارد مورد قبول من نیست.معتقدم یکی از دلایل قالب گریزی شعر نیمایی اراده آن به کاربرد روایت بود.گرفت و گیر غزل آنقدر هست که مشخصه های لازم داستانسرایی را تحت الشاع قرار دهد و بی انصافی ست که از سلاح ناتوانی شاعر در بهره گیری از ردیف و قافیه استفاده کنیم. محدویت تعداد ابیات تنها اجازه به کارگیری حکایات کلی را می دهد آنهم به شکلی طرح واره.در طبع آزمایی دوستمان صفریان عزیز جز این شاهد نبودیم.استقبال دوستان شاعر این روزها در ارائه عزل داستان بیشتر به پیروی از مد می ماند تا ارائه شیوه نو در قالب غزل....اگر فرصت کردم مطلبی به انگلیسی در این مورد دارم که سعی می کنم به فارسی برگردانم....

ضیا قاسمی (شعر روز)

...در مورد اينكه آيا غزل به ذاته توانايي پذيرفتن روايت را دارد يا نه مثالي را ذكر مي كنم از حافظ، غزلي كه اينطور شروع مي شود: زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست...الي آخر كه داستان آمدن يار را بر بالينش روايت مي كند. در غزل معاصر هم نمونه هاي زيادي داريم كه يك خط روايتي در غزل دنبال شده و نمونه هاي خوبي هستند. در مورد مسئله قافيه در غزل و احساس شدن يا نشدنش به نظر من بايد يك طيف را در نظر گرفت كه در يك طرفش احساس شدن تصنعي را داريم و در طرف ديگرش احساس نشدن افراطي و طبعا بهترين جا در وسط اين طيف است. مي گويند موسيقي خوب در فيلم موسيقي يي است كه شنيده نشود . شايد همين مسئله در غزل هم باشد يعني قافيه خوب قافيه اي است كه در عين ايجاد ريتم توي چشم هم نباشد يا درست تر اينكه توي گوش هم نباشد....

لیلی ( صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم )

...شاید بعضی فکر کنند که آوردن وزن و قافیه و ردیف توی غزل باعث میشه محدود بشیم و نتونیم معنی رو خوب برسونیم. یعنی در واقع معنی فدای وزن بشه. درسته در شعر سپید که من طرفدار پر و پا قرصشم خیلی آزادتریم ولی غزل هم به جای خودش همون طور که گفتید دریاییه که میشه مرزهاشو کوچیک و بزرگ کرد....
-----------------------------------
سپاس و دیگر سپاس
سیامک

Posted by siamak at 09:45 PM | Comments (4)

December 04, 2003

پنجشنبه 13 آذر 1382

اول اينكه : …
…تو را به هزار بوسه مي ستايم اي ماه !
خورشيد را كه دور بزنيم ، پس پشت همين كوههاي قاف ، زير بالهاي سيمرغ عشق ، پناه مي گيريم از هر چه اسفنديار چشم تركيده !!
آن وقت سبح تا شب بذر ستاره مي كاريم و شب تا صبح گندم آفتاب درو مي كنيم ! … دلمان را مي سپاريم به حي علي البوسه موذن مسجد سر كوچه ! همان كه وقتي صداي اذانش توي شهر مي پيچد ، از گلدسته ها كبوتران سرخ پر مي كشند و هوا عطر اقاقي مي گيرد و طعم گيلاس !
بعد ما « دوستت دارم » را در بوسه اي بلند ، قامت مي بنديم !… تا خود خود خدا از آن بالا بالا ها لبش به لبخند چين بخورد و چشمان سياهش مه آلود شوند كه : قتبارك الله احسن الخالقين !
… وبعد باران مي گيرد ! …چه باراني !! … خيس خيس مي شويم !…خيس خيس !
دوم اينكه : هفت سنگ دوم را دريابيد !! …راستش را بخواهيد از دوره جديد بيشتر لذت مي برم . در هر شماره ، لااقل ده مطلب كاملا خواندني مي توان يافت …. اما اين شماره را با اين عناوين از دست ندهيد : نگاهي به ترانه هاي مربوط به موسيقي سريالهاي ماه رمضان و نقد اين ترانه ها توسط حسن عليشيري عزيز ، نقد ادبي اسماعيل اميني كه به تحليل بيتي از سعدي اختصاص دارد ، نقد يكي از غزلهاي خانم نغمه مستشارنظامي از سعيد كيايي و … !
باقي اش را بعدا لينك مي دهم !… خودتان برويد و ببينيد !
و البته «برسد به صندوق پستي سرخ تو » هم ، دومين بوسه اش را تجربه مي كند . به نظر خودم تجربه بدي نيست !! …سري بزنيد و راهنماييم كنيد .
سوم اينكه : نظرات دوستان در مورد قسمت دوم بحث را در نوشتاري جدا ذيل همين مطلب آورده ام تا دسترسي آسانتري وجود داشته باشد .باز هم سپاسگزار مهرباني و همراهي عزيزان هستم كه بحث ناتمام مرا به سمت كامل شدن رهنمون مي شوند .
چهارم اينكه… بپردازيم به ادامه بحث روايت در شعر و غزل !
دو سوال اساسي ديگر براي پاسخ گويي داريم :
اول ابنكه : اصولا چرا بايد از روايت استفاده كرد ؟! يا به عبارت بهتر فايده استفاده از روايت چيست ؟! شاعري كه شعر - حكايت مي گويد چه امتيازهايي را به واسطه اين شيوه به دست مي آورد ؟!
و سوال دوم اينكه : آيا غزل به ذاته توانايي پذيرفتن روايت را دارد يا نه ؟!
با كمي توجه درمي يابيم كه پاسخ به سوال اول ما را به سمت پاسخ سوال دوم نيز خواهد برد !
روايت به واسطه روايت بودنش داراي منطق روايي ست . نظم دارد . ارتباط بين اجزا دارد . فضاسازي دارد . حركت از نقطه اي به نقطه اي دارد و … !
كمي توجه نشان مي دهد كه همه اينها را از يك شعر خوب انتظار داريم :
اينكه منطق (شاعرانه ) داشته باشد …نظم داشته باشد . اجزاي آن اعم از واژگان و تصاوير مرتبط با هم باشند . فضاي شاعرانه اي خلق كند و از لحاظ محتوا پويا باشد و …!
لذا استفاده از ابزار روايت مي تواند به شرط پرداخت شاعرانه بسياري از اين امتيازات را براي شعر فراهم آورد .
در واقع يك روايت خوب مي تواند ارتباط عمودي - بين ابيات - و ازتباط افقي - بين مصاريع - را به خوبي برقرار كند . در حقيقت روايت سيماني مي شود كه اجزا شعر را به هم چفت مي كند .
از سوي ديگر داستان پردازي يك شيوه ايجاد تمركز در خواننده و كشاندن او به دنياي شاعرانه است . تجربه نشان داده است كه مخاطب - حتي كاملا عامي - به راحتي در چنبره روايت اسير مي شود و به سوي دنياي شاعر حركت مي كند . در واقع اگر شاعري مضمون پرداز باشيم ، بهترين شيوه براي بيان مضمون موردنظر ما شعر روايي ست .
حتي اگر مضمون پردازي هم در ميان نباشد و معتقد به اصالت خود شعر و زيبايي هايش باشيم ، باز هم روايت سبب مي شود كه خواننده براي ورود به دنياي شعر ما ، از نخ راهنماي روايت استفاده كند و در نتيجه در نه توي ذهنيات شاعرانه ما ، نخ آريان را از دست واننهد و ره به ناكجا نبرد !
از سوي ديگر همراهي عواطف خواننده نيز با يك روايت مناسب و ايجاد همزاد پنداري افزايش مي يابد.
مي بينيم كه تمامي اينها چيزهايي ست كه لااقل براي من به عنوان يك شاعر خيلي ارزشمند است ! …اصولا ورود روايت به شعر با پزهاي روشنفكرنمايانه و شعرهاي بي سر و ته نمي خواند !! روايت وارد شعر شده است تا همراهي ايجاد كند حال آنكه بسياري از مدعيان ريز و درشت به سراغ فرار از معنا مي روند ! و جالب اينجاست كه خود همين حضرات ادعاي شعر - حكايت نيز مي كنند كه جاي بسي حيراني ست !
به عبارت ديگر به نظر من ورود روايت در شعر به منزله نوعي احترام و اهميت قائل شدن براي خواننده است و اعتقاد به اين معنا كه مخاطب به عنوان يك سر مربع شعري ( الهام - شاعر - شعر -مخاطب ) جايگاهي ويژه دارد كه عدم حضور او (چه فيزيكي چه ذهني ) دنياي شاعرانه را ناتمام مي گذارد .
و اما بعد :
سوال اصلي اينكه آيا روايت در غزل مي گنجد ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد بدانيم كه تعريف ما از غزل چيست !
آيا غزل يك قالب عروضي همراه با تعدادي وزن از پيش مشخص است و چارچوبهاي غيرقابل تخطي مصراع و قافيه و … كه اگر كمي كلاسيك تر باشيم به استقلال ابيات هم قائليم ؟!
يا نه ! غزل را دريايي مي بينيم كه اگر چه حدود نسبتا مشخصي دارد اما رفت و آمد موجهاش و طوفانهاي گاه و بيگاهش ، هر لحظه مرزي جديد برايش تعريف مي كنند ؟!
به نظر من تعريف دوم بيشتر مبتني بر اصول كاشفانه شعر است و غزل نيز به نظر من عصاره شاعرانگي ست !
من فكر مي كنم كه با تفكراتي از اين دست - كه البته ديگر خيلي هم جديد محسوب نمي شود ! - مي شود روايت را در دامان غزل ديد چنانكه نمونه هاي بسيار موفقي را نيز در قسمت قبلي بحث نام بردم .
ايرادي كه معمولا گرفته مي شود اين است كه غزل به واسطه وزن و قافيه و احيانا رديفي كه دارد و دائما تكرار هم مي شود تاب مانورهاي روايي را ندارد .
من به اين معني معتقد نيستم ! چرا كه اصولا به ديوار بودن وزن و قافيه و رديف معتقد نيستم !
به نظر من وزن و قافيه و رديف - يا در يك كلام موسيقي شعر كلاسيك - حكم جريان رودخانه را دارند براي آنكه شناگري را مي داند !
جريان رودخانه مي تواند همراهي كننده باشد و حتي بر سرعت و كيفيت شناگري هم بيافزايد . از سوي ديگر اگر شما جريان صحيحي را دنبال كرده باشيد - همان كه الهام شاعرانه ناميده مي شود - مسير آن شما را جز به سوي هدف نخواهد برد !
اما آنكه يا جريان صحيح را برنگزيده - شعرهاي كوششي - يا شناگري نمي داند ، تنها وقت و انرژي تلف مي كند و آخرش هم به هيچ جايي نمي رسد ! گيرم كه شالاپ شولوپي بكند و هزاران نفر را نيز در اطراف خود خيس و گل آلود كند !!
البته همه اينها به اين معنا نيست كه شعر فاقد وزن و قافيه و رديف و حتي كاملا فاقد موسيقي ، قابليت شاعرانه ندارد !
مقصود اين است كه اينها همه ابزارهايي ياريگرند نه مزاحم ! …يار سفرند نه بار سفر !! قبلا هم در كامنتهاي دوستان به اين معني اشاره كرده ام كه استفاده از شيوه هايي كه به حذف طنين قافيه و رديف و وزن تكيه دارند ،به نظر من نوعي عقب نشيني به نفع حريف است !! …يعني اينكه شما مرعوب منتقدان ( آن هم از نوع غيركلاسيك سراي خيلي مدرن و فرا پست مدرن البته آن هم با تعاريف وطني !!! ) شده ايد و پا پس كشيد ايد !
اگر قرار باشد كه ما شعري بگوييم كه وزن و قافيه و رديفش اصولا حس نشود ، چه ضرورتي دارد اصلا از اين ابزارها استفاده كنيم ؟!… خوب برويم شعر سپيد بگوييم !
××
خوب !! مثل اينكه بحث روايت تمام شدو بحث كاركرد قافيه و وزن و رديف شروع شد !!!
«… اين زمان بگذار تا وقت دگر !!»
گمانم هر چه مي خواستم راجع به روايت بگويم گفتم ! … خوشحال مي شوم مثل هميشه دوستان منت بنهند و كاملش كنند.
شاد باشيد در ميان بوسه بوسه عشق !
سيامك

Posted by siamak at 06:59 PM | Comments (39)

پنجشنبه - 13 آذر 1382

بابک (Heartitis )
...نمونه ی خوب شعر روایی را کار عشقی در تابلوی سه مریم می دونم با آن شروع خیره کننده پایان شاعرانه کل کار رو شعر می کنه چون منطق کل کار رو در دست داره ...کارهای ایرج هم هست مثل قلب مادر که یکی از کارهای ماندگاره این جور کارها در حقیقت با پایان فوق العادشون هست که شعر به معنای واقعی می شن ...

محمد کارگر ( غزل خاتون )
غزل روایی رو از نظر من میتونیم به دو گروه عمده تقسیم کنیم که هر کدوم فاکتور های خاص خودشو داره.گروه اول غزلیه که در اون از یک داستان استفاده شده و خیلی ساده به شرح داستان پرداخته.این نوع غزل از شاعرانگی کمی بهره میبره و فقط به شرح یک ماجرا((که این ماجرا اغلب عاشقانه می باشد )) می ÷ردازه.اما شاعر از دل این ماجرا قراره به یه نتیجه ای برسه که اون نتیجه خیلی بزرگه.خواننده همراه شاعر حرکت میکنه و تمام اون صحنه ها رو تجربه میکنه و در پایان ((شاید با یه بیت پایانی تکان دهنده)) به اون مقصود دست پیدا میکنه . اگه بخوهیم اسم بگذاریم اسم این نوع غزل رو میشه(( روایت عام)) گذاشت . در نوع دیگر غزل روایی ما باز هم با یه داستان روبرو هستیم که این داستان مثل حالت قبل به طور مستقیم به جهان واقعی اشاره نمیکنه.این نوع غزل شاعرانه تره و شاید خواننده در خواندن بار اول شعر به طور مستقیم با روایت ارتباط بر قرار نکنه.در این نوع غزل اجزا به طور مستقیم با بیرون ارتباط ندارن.تشبیه و استعاره در این نوع غزل نقش عمده ای رو بازی می کنند.میشه اسم این نوع غزل رو ((روایت شاعرانه)) گذاشت. البته نمیشه در بین این دو نوع غزل روایی مرز بندی کردو یه غزل روایی میتونه مخلوط این دو نوع باشه.با در صد کم و زیاد.....ولی چیزی که به نظر مهمتره اینه که غزل روایی به جای ایجاد ((عکس و تصویر)) در ذهن خواننده یک((فیلم کوتاه)) می سازه .یعنی اون چیزی که ما در شعر از اون به تصویر سازی یاد میکنیم در غزل روایی به فیلم سازی نزدیک میشه.البته میشه گفت در ((روایت شاعرانه)) این فیلم در تابلو نقاشی فیلم برداری شده.یعنی اجزا تصنعی تر هستند و شاعر برای ایجاد صحنه از دنیای خیال بیشتر بهره می بره تا دنیای واقعی.ولی در مورد این که این غزل می مونه یا نه باید قضاوت رو به قاضی تاریخ سپرد.اگه قرار باشه بمونه حتما می مونه....

محمد زضا میرزایی (ستاره های کاغذی)

...در مورد شعر روايي كاملا باهات موافقم ... .. ذات شاعرانه و تصاوير شاعرانه است كه يك شعر خوب روايي رو متفاوت ميكنه از يك داستان . شاملو كه شعر روايي زياد داره ولي شايد اسم براهني رو جا انداختي كه ذاتا داستان نويسه ...
( یادداشت : برای این دوست عزیز نوشتم که اصولا با براهنی به خاطر نوع اشعارش ارتباط برقرار نمی کنم ... شاید به واسطه تکنیک ورزی بیش از حدش و نوع نگاهی که به شعر دارد ---سیامک )

ابراهیم اسماعیلی (غزل امروز )

جانم برايتان بگويد كه در هر دو پست حرف‌هايي بود كه صداي آدم را دربياورد.من از همين مطلب اخير شروع مي‌كنم.در مورد اينكه شعر بايد ندارد با شما موافقم و لي در مورد اينكه نبايد ندارد خير.به نظر من اتفاقا اگر قرار باشد محدوده‌ي شعر را درك كنيم تنها از همين روش سلبي مي‌توان استفاده‌كرد.گفتگوي حريري با شاملو را حتما خوانده‌ايد.شعر آن چيزي است كه در گونه‌هاي ديگر ادبي طبقه‌بندي نشود.يعني داستان نباشد،مقاله نباشد،و....وغيرادبي هم نباشد.اما بعد ...در مبحث روايت بحث خوبي داشتيد....

و البته جلیل آهنگر نژاد عزیز که متاسفانه به خاطر برخی مشکلات در هاست این وبلاگ کامنتشان متاسفانه حذف شد !
با عرض شرمندگی بسیار ...
خلاصه سخن ایشان این بود که خوب است جهت شفاف تر شدن بحث کلاسه شدن آن به انواع رواین نظیر روایت حطی ... دایره ای... منحنی و ... نیز اشاره شود ...
******************************
با س÷اس از همه دوستان . منت دار همه هستم ...شاد باشید .
سیامک

Posted by siamak at 06:47 PM | Comments (0)

November 27, 2003

پنجشنبه 6آذر ماه 1382

سلام
اول اينكه : …
…من هنوز گاهي يادم مي رود كه بغض كردن هايم تمام شده !! …من هنوز گاهي يادم مي رود كه دستهايم ديگر نبايد يخ كنند ! …من هنوز گاهي يادم مي رود كه بوسه را براي لبها اختراع كرده اند نه گونه ها !!
تقصير اين حواس پرتي بي پير نيست كه حتي بقال سركوچه را هم به صرافت انداخته است كه با ديدن من كجخندي بكند و بگويد : « پير عاشقي بسوزه !!…»
نه تقصير اين نيست ! … اصلا تقصير من نيست ! … تقصير تو هم نيست ! …تقصير هيچكس نيست !
تقصير همان هزار چراغ قرمز است و همان هزار چهارراه مسدود !
عشق وقتي پشت چراغ قرمز باشد ، رنگش مي شود زرد ! اما … اما هميشه …هميشه آن تو توهاي قلبش را كه نگاه كني بهار دارد مي شكوفد ، سبز سبز ! حالا بگو هزار تا نه اصلا صدهزار تا چراغ قرمز ، خون بپاشند روي در و ديوار ! …من كه باكيم نيست ! …تو هم ! … خدا هم ! … مي داني ؟!…خدا از آدمهاي بي باك خوشش مي آيد ! …من مي دانم !
دوم اينكه : گلاره بانو را بخوانيد با ترجمه اي زيبا از شعري زيبا !
سوم اینکه : سایت 7سنگ به دلیل بسته شدن هاستهای ایرانی توسط شرکت آمریکایی ( توجه شود یه طرفداری از دموکراسی و آزادی بیان !! ) فعلا قابل دسترسی نیست که طبق اطلاعات واصله ، با تلاش دوستان و به خصوص مهدی عزیز ، با انتقال هاست به یک سرور دیگر به زودی حل می شود .
چهارم اينكه : سپاسگزار مهرباني همه دوستان هستم كه در يحث شركت كرده اند . مي شود گفت كه با نظر اكثريت دوستان موافقم . ببينيد ! بحث من اين نيست كه اين بايد و آن نبايد ! كه شعر بايد و نبايد ندارد ! ….اينكه مي گويم پرداخت شاعرانه يعني همان چيزي كه شعر را از نثر جدا مي كند لااقل در وجه خيال انگيزي و ايجاد بعد سوم ! اگر نه شكل خاصي از پرداخت يا شيوه و تكنيكي مشخص را در ذهن ندارم . منظورم آن چيزي ست كه افتراق بين شعر و نثر است .
البته خود همين هم جاي بحث زيادي دارد و آخر سر هم به هيچ جا نمي رسد !! …چنانكه وقتي از دكتر منشي زاده ( در مصاحبه اي كه از طرف هفت سنگ با ايشان داشتيم ) پرسيدم فرق شعر و نثر چيست ؟! …سر آخر به اينجا رسيديم كه مخاطب تعيين كننده است ! اينكه مخاطب كار را به عنوان شعر بپذيرد يا نه ! و بنابراين به تعداد مخاطبان نظر وجود دارد !!… و البته من فكر مي كنم اجتماع نظر مخاطبان مي تواند معيار خوبي باشد !
بگذريم !
گفتيم كه روايت در شعر بايد در خدمت شاعرانگي و ابزار او باشد نه فرمانده و آقا بالاسر شاعرانگي !
از سوي ديگر روايت ابزارهاي خاص خود را دارد . درون مايه ، پيرنگ ،شخصيت پردازي ، گره افكني و … ابزارهاي روايتند . بنابراين وقتي روايت در شعر مي آيد نيز ، بايد اين ابزار به همراه روايت باشند تا روايت عقيم نماند . در حقيقت حضور روايت در شعر نبايد به ايجاد ضعف در روايت نيز منتج گزدد .مهمترين مسئله به نظر من در روايت شاعرانه ، حفظ منطق روايي ست . برهم خوردن اين منطق سبب مي شود كه شعر روايي نيز منطق خود را از دست بدهد و خواننده را در دنياي گيج و گمي از احساسات مغشوش بي دليل رها كند . متاسفانه در سالهاي اخير اين نمونه كار بسيار ديده شده است به خصوص در وادي غزل معاصر ! چنانكه با حجم زيادي از كارهاي يكسان روبه روييم كه هذيان وارند اما منطقي براي اين هذيان در پشت شعر نيست ! البته شك نيست كه همين بيان هذيان وار روايي - كه با جريان سيال ذهن تفاوتهاي آشكاري دارد - چه در نثر و چه در شعر آثار خوبي را نيز خلق كرده است اما استمرار شاعران در اين مقوله به واسطه جذابيتهاي اين نوع بيان به خصوص براي نسل سر در گم امروز و بسياري از مسائل ديگر سبب شده است كه با آثاري با كيفيت نازل نيز مواجه گرديم .
برگرديم به يحث روايت :
از منطق روايي كه بگذريم ، شايد مهمترين سوال اين باشد كه چه نوع روايتهايي توان ورود به حيطه شعر را دارند . به عبارت ديگر چه داستانهايي پتانسيل شاعرانه شدن دارند ؟!
نگاهي گذرا به تجربه ساليان اخير و حتي ساليان دور ادبيات ايران و جهان نشان مي دهد كه ورود روايت به شعر از دو دريچه صورت گرفته است :
- گاهي روايت در ذات خود شاعرانه است ! يعني اينكه يك داستان سمبوليك است يا اينكه جنبه سورئال آن به مراتب بر رويه رئال مي چربد . ازاين نمونه در شعر اروپا مي شود به مثلا ( آنابل لي ) از ادگار آلن پو و در ادبيات ايران به شعرهاي فولكلوريك شاملو ( پريا ، دختراي ننه دريا ، مردي كه لب نداشت ) و همچنين بسياري از شعر-حكابتهاي اخوان ( كتيبه ، شهريار شهر سنگستان و …) و مواردي از اين دست اشاره كرد .
اندكي دقت سبب مي شود كه دريابيم كليت اين شعرهاست كه تصوير شاعرانه را مي سازد و قوام مي دهد نه مثلا يك بيت يا بند ! به عبارتي اگر يك بند يا يك بيت را از اين اشعار جدا كنيم به هيچ وجه درخشندگي حيران كننده اي ندارد اما اين كليت شعر است كه با ايجاد يك تصوير واحد ، تمامي زيبايي شعر را به شكل خيره كننده اي عرضه مي كند . در اين ميان شاعري چون اخوان (و حتي شاملو به خصوص در دختراي ننه دريا ) با ايجاد يك ضربه پاياني محكم كه با يك اختتاميه غيرقابل انتظار همراه است ، تكميل تصوير كلي را در آخر شعر پررنگ تر مي كنند .
متاسفانه اين نوع روايت در غزل امروز حضور زيادي را تجربه نكرده است . براي نمونه مي شود به غزل (فانتزي) از هومن عزيزي اشاره كرد كه به نظر من يكي از زيباترين غزلهايي ست كه با استفاده از نمادهاي (ورق) شكل گرفته است و روايتش در لفافه اين نمادها عرضه مي كند .
علت كمبود رويكرد به اين نوع روايت اين است كه اولا به دست آوردن چنين روايتي ذهني فعال در زمينه نمادپردازي و شناخت نمادها و اسطوره ها و آشنا با فنون روايت و خلاصه بسيار كاشف مي خواهد ! آن هم نه فقط كاشف در زمينه شعر كه كاشف در زمينه روايت ! …لذا چنين معجون مردافكني تنها گاه گداري دست مي دهد ! و البته به نظر من زيباترين شعرهاي روايي در دامن همين شيوه پا مي گيرند به خصوص كه با ريزه كاريهاي شيوه دوم نيز بيگانه نباشند !!
- اما شيوه دوم اين است كه روايت اصلي شاعرانه نيست يا لااقل چندان شاعرانه نيست و اين شاعر است كه با پرداخت شاعرانه و ذهن خيال پرورش آن را شكل مي دهد و به آن رنگ و بوي شعر مي زند !
در اين شيوه مثال بسيار بيشتر است ! باز هم از اخوان ( خوان هشتم آدمك 1 و 2 و تعداد زيادي از اشعار در حياط كوچك پاييز در زندان ) ، از فريدون مشيري ( كوچه ) ، آرش ( از سياوش كسرايي كه هرچند يك شعر اسطوره اي ست اما نگاهي نو به اسطوره ندارد تنها داستان اين اسطوره را با نگاهي شاعرانه به تصوير كشيده است ) و مثالهايي از اين دست در ادبيات معاصر ، همچنين شعري مثل ( زن بي وفا ، ساعت پنج عصر و …) از لوركا ،(فال قهوه ) از نزار قباني و بسياري از شعرهاي روايي يانيس ريتسيوس و … در ادبيات خارج از ايران مثالهاي خوبي هستند .
در اين شيوه غزل معاصر نيز حضور خوبي دارد : «چراغ ساعت شش …» از مجتبي صادقي ، «چمدان» از ابراهيم اسماعيلي ، «و چاي دغدغه …» از حسن صادقي پناه ، «ماشين سرخ » از هادي خوانساري و صدها مثال ديگر !
شك نيست كه ذهن خلاق شعر در هنگام توصيف هر روايتي به شعر مي رسد و اين نو آوري چنان اختصاصي ست كه حتي زماني كه شاعران از يك درون مايه براي روايت شاعرانه خويش استفاده مي كنند حاصل كار تكراري و آزاردهنده كه نيست ، بلكه حتي نشان دهنده تفاوتهاي زاويه نگاه شاعران مي شود كه البته بسيار جذاب است .
چنانكه به خصوص در عرصه غزل بسيار مي بينيم كه شاعري از خويش و دلدار آنسوي ميز در يك كافه خلوت سخن رانده است اما حاصل كار شاعران ( به واسطه تفاوت زاويه نگاه و وضعيت ترسيم شده و ريزه كاريهاي شاعرانه اختصاصي هر شاعر و … ) آنقدر متفاوت است كه خواندن همه آنها ( البته در صورت رعايت قانون كشفهاي نو در شعر ) دلپذير است .
×
خلاصه اينكه من بر اين عقيده ام كه در يك شعر روايي يا روايت به ذات بايد شاعرانه باشد يا اينكه با پرداختي شاعرانه همراه شود تا يك شعر روايي شكل بگيرد .
×××××××××××
خوب ! بحث طولاني شد !! … منتظر نظرات همه دوستان هستم مثل قبل ! تا هم من و هم ديگران استفاده كنيم و بحث را به سامان برسانيم .
شاد باشيد در پناه غزل غزل عطوفت و مهرباني و عشق!
سيامك

Posted by siamak at 06:50 PM | Comments (42)

November 25, 2003

سه شنبه - 4 آذر 1382

سلام
این نوشته در حقیقت پیوست پست قبلیست !!
تمام نظرات دوستان را که مرتبط با بحث ( روایت در شعر و غزل ) بوده است در اینجا جمع کردم که دسترسی آسانتری وجود داشته باشد .(البته جسارتا الطاف دوستان به خود را حذف کرده ام تا یکدستی نوشته ها برهم نخورد .)
ادامه بحث را در طی یکی دو روز آینده می نویسم .سپاسگزار مهربانی بسیار دوستان هستم و همچنان منتظر نظرات یاریگرشان .
******
امیر :
...اول اینکه تعریف جامعیت و مانعیت باید داشته باشد اما در هنر این امر قابل دست یابی نیست چون فی ذات هنر در نرم گریزی و دیگر گونه گویی و ... است که در نتیجه هر پدیده هنری را نمی توان در تعریفی که از پیش داریم ویا روشی که به آن نسبت داده ایم محصور کرد. اما در نظم چه در ادبیات و چه در عرصه های دیگر هنری قالب و فرم نوع حرکت بیان معنی واحد یا معانی متفاوت اثر که در یک لایه ویا چند لایه باید شکل بگیرد مشخص است. حال به نتیجه برسد یک نظم قوی است ونه بیشتر... ...

**
ابراهیم اسماعیلی (غزل امروز)
...شايد براي شما جالب باشه.در گفتگويي كه با محمدرضا رستم‌بيگلو داشتم،فصل نسبتا قابل‌توجهي به روايت در غزل احتصاص دارد.حتما به موقع درج مي‌كنم.محمدجواد آسمان هم چيزي در اين باب نوشته بود كه در نوبت درج است.حرف‌هاي خود من هم آنقدر مفصل است كه بايد نوشته شود.من در اين باره با خيلي افراد از قبيل شمس لنگرودي،هرمز علي‌پور،حسين منزوي و ... صحبت كرده‌ام....
(مصاحبه مذکور در حال حاضر در آدرس وبلاگ آقای اسماعیلی قابل دسترسی و پیگیری ست -س.ب)
**
بابک(Heartitis)
... در مورد شعر با شما موافقم ولی تعریف ناپذیری شعر تعریف ناپذیری پرداخت شاعرانه را هم در بر می گیرد که شما گفته اید که پرداخت شاعرانه ندارد اگر منظور صنعت است که صنعت تنها شعر نیست اگر ناخودآگاه نویسی است که ممکن است داستان شود اما این ژانر ها خیلی به هم نزدیک هستند مثلن می شود داستانی نوشت که شعر باشد یا شعری نوشت که داستان هم باشد تا غلبه بر کدام باشد شعر روایی در شعر کوتاه بیشتر دیده می شود مثلن براتیگان آن هم به این دلیل که شخص یک لحظه را تجربه می کند و سعی می کند که آن را بنویسد اما این که در غزل بتوان از شیوه استفاده کرد فکر نمی کنم که اشکالی وجود داشته باشد که دوستان کارهای زیبایی نیز سروده اند ...

**
مرتضی قاسمی (آدمک)
درباره‌ي استفاده از زبان روايي چهار _ پنج سال پيش توي دانشكده يه سؤالي از استادم (دكتر سعيد حميديان) پرسيدم با اين مضمون كه چرا در ادبيات ما اين‌همه از تمثيل و داستان براي بيان اهداف و غيره‌وذلك استفاده مي‌شه؟... ايشون هم علاوه بر يه سري دلايل كه همه مي‌گن يه چيز ديگه رو هم اضافه كرد و اون اين بود كه روح شرقي و گرايش اصولاً شرقي‌ها به داستان‌پردازي و مثل و اين‌جور چيزها باعث گسترش استفاده از اين ابزار براي بيان اغراض اون‌هاست.... خوب اين استفاده مي‌تونه هم در نثر اتفاق بيفته و هم در نظم... و باز هم به دليل همون گرايشات شرقيانه و علاقه به شعر، شعر به عنوان ابزار برتر ، بيش‌تر مورد استفاده قرار گرفته.... البته امروزه استفاده از اين ابزار در شعر خيلي سخته... چون نه مضمون‌هاي قديم به درد مي‌خوره و نه قالب‌هاي مورد استفاده‌ي اون‌ها... امروز بايد خيلي چيره‌دست بود تا بشه توي يك غزل شش بيتي يه داستان كوتاه و حتا يه روايت تمثيلي خيلي كوتاه رو با مضمون‌ مثلاً اخلاقي جا داد...

**
بی نشان

نثر را نظمي است خاص خود ،شامل فاعل ومفعول و... و اين نظم چون فزون گردد ، كلمات در رقص آيند . ودر اينجاست كه مي توان بر اين كلمات رقاص آهنگي نهاد .وآن را شعر ناميد .قدما اين اوزان را محدود نموده ، وبر آنها تعريفي معين بااوزان آهنگين خاص قائل شده اند .ولي امروزه با ظهور شعر نو ودر پي آن شعر سپيد گستره اين اوزان افزون گرديد . و يا بهتر بگوييم تا حد زيادي نامحدود گرديد. ولي با اين حال هنوز نظمي موزون دراينگونه نوشته ها آشكار است. ومي توان آنها را آهنگين كرد . پس در نهايت شعر را اينگونه تعريف ميكنيم كه : نوشته اي است با حداقل نظم كه بتوان بر آن آهنگي نهاد وآن را موزون زمزمه كرد.

**
هدیه احمری ( سوگلی)
...با اين نظر كه برخي از ابيات شاهنامه و مثنوي و ... در زمره ي شعر قرار نمي گيرند موافقم . از نظر من هر جا كه شاعر براي بيان مقصود ذهني خودش مجبور به كنار هم نشاندن لغات و ساخت ابيات مصنوعي ( نمي دونم درسته كه اين عبارت رو به كار ببرم يا نه ! ) باشه , تفاوت شعر و نظم آشكار مي شه . در نثر هم تا حدودي به اين قضيه اعتقاد دارم ! يعني هر جا كه نويسنده صرفا خواسته ي خودش رو در اثر ظاهر كنه , يك نوع ساخت تصنعي ايجاد مي شه . البته در كنار همه ي اين ها نمي شه منكر نبوغ و نو آوري نويسنده و شاعر شد كه اون هم جزئي از طبيعت شاعر و نويسندست نه يك عمر انتخابي و خود خواسته ....

**
علی (گزین گویه ها )
....من با نظر شما در مورد شعرهاي روايي موافق نيستم به نظر من شعر مي تواند به هر صورتي نمود پيدا كند و اين كه چه مطلبي را بيان كند مهم نيست حتي اگر بخواهد زيبايي خود شعر را نشان دهد بدون تصويري در پشت.. : كسي كه مي سوزد از ماهيت آتش آگاه نيست !….

**
فرهاد صفریان(غزل معاصر)

بحث خيلي خوبي پيش كشيدي و. خوبي كار اينه كه همان اول كار ، تكليف را روشن مي كني و به تعريف مي رسي و با خواننده سر مفروضاتي به نتيجه مي رسي. به نظر من هم بهترين تعريف توي تعريفهايي كه ارائه كردي تعريف والري ست : شعر به رقصيدن مي ماند . اگر چه اين جمله هم تعريف منطقي نيست و تعريفي شاعرانه از شعر است. اما آدم مي گير كه منظور چيست.اما در تفاوتهايي كه از نثر و شعر آوردي به نظر من جاي حرف هست. مثثلاً نثر معاصر و يا به قولي مدرن نثري دو بعدي ندارد كه آغازي باشد و پاياني. براي نمونه رمان كريستين و كيد گلشيري هر چند مزخرف است اما نثر آن دو بعدي نيست و رمان در زمان نوشتن خلق مي شود. توالي زماني مشخصي ندارد و توالي خطي هم ندارد. در شازده احتجاب گلشيري هم همينطور اما در آن رمان اول و آخر دارد. به نظر من نثر و شعر معاصر و البته مدرن هر دو روي لبهء تيغند يعني در هم مي غلطند بعضي از نثرها آنقدر وجه شاعرانه دارند كه خيلي از شعر ها ندارند..... يك چيز ديگه به نظر حقير شعر روايي حتي حماسي و بزمي و تمثيلي آن هم فقط روايت يك داستان نيست كه بگوييم در حوزه شعر نيست. خيلي از عميق ترين بيتها و ... در همين روايتها ارائه شده است .هر چند خودت هم اشاره كرده اي . ولي قبول كن بعضي مواقع در يك شعر روايي مثلاً در همين مثنوي وقتي دارد داستاني را شرح مي دهد . مي بينيم كه يك بيت آورده است كه آخر شعر است. و من معتقدم شعرند! آن هم شعر خوب!با اين جمله تو صدرصد موافقم و به نظرم جان مايه كلامت در اين مقاله همين است:شعر روايي در اولين قدم بايد شعر باشد ! شعري كه از روايت در خويش سود برده است ! نه روايتي كه شعر را در اختيار گرفته و به آن فرمان مي دهد . خوب البته بايد منتظر بقيه مطلب بود. ولي دستت درست كه مباحثي را مطرح مي كني و از روي مصداق حرف مي زني و مامي فهميم كه حرفت چيست....

**
سید هانی رضوی (خون...خامه...)بهترين و بزرگترين معلم شعر ... شعر است ... خب معلوم است وقتي روايت وارد شعر مي شود ... پس حتما بايد مي شده ... و جا دارد ... حالا اگر ماند ... معلوم مي شود خيلي هم جا دارد كه مانده ... حالا هر كسي مي تواند نظر خود را بگويد ... من خيلي دوست دارم روايت شاعرانه را ... ممكن است كسي هم مثل مهدي فرجي و ابراهيم اسماعيلي خوششان نيايد و شعر را چيز ديگه اي بدانند ... قاضي كيست ؟ ... زمان ... فقط زمان !

**
باز هم از همه دوستان سپاسگزارم و منت دارشان هستم ... تا یکی دو روز دیگر و ادامه بحث ...
شاد باشید در پناه عشق
سیامک

Posted by siamak at 03:16 PM | Comments (14)

November 19, 2003

چهارشنبه - 28 آبان 1382

سلام
اول اينكه :…
…یکی را دیدم مي گفت : در به در دنبال رژ لبي مي گردم كه طعم گيلاس بدهد ! …من ، اما، آواره همه باغهاي جهانم براي يافتن گيلاسي كه طعم لبهاي تو را داشته باشد !!
كسي به بوسه نمي انديشد ! …اينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنند و بروند به ناكجا !
ما ، اما ، صداي ضجه ثانيه ها را مي شنويم وقتي از درد بي بوسگي به خود مي پيچند !وقتي تيك تاك دل كوچكشان توي چرخ دنده هاي ساعت جويده مي شود و خون شتك مي زند روي صورت آدمها ! آدمهايي كه زردنرين گونه هاي جهان را زير هزار خروار پودر و كرم و رژ گونه - شايد هم سيلي آبرو و تازيانه سرما و شرم فقر ! - پنهان كرده اند ! تا يادشان برود طعم گيلاس طعم تو نيست !
تو اما سرخترين خوشبختي جهان را مي كني گل يقه من …و من با داغترين آلاله زمين گل سينه اي برايت مي سازم … تا دوره بيافتيم توي شهر كه شايد يك نگاه مه گرفته ، با درخشندگي آفتاب سرخ ما ، به زلالي حقيقت برسد !
….
دوم اينكه : دور جديد هفت سنگ آغاز شد ! …شماره اول دوره جديد را با طراحي نو و مطالبي خواندني مي توانيد در اينجا پيدا كنيد ! … مطلبي زيبا در مورد تحرير بسم الله الرحمن الرحيم به همراه چند تابلوي بسيار زيبا ، نشست چند تن از نویسندگان وبلاگهای ادبی در مورد اوضاع ادبی بلاگستان ، عكسهاي جشنواره بين المللي طنز ، يك نقد ادبي زيبا از اسماعيل اميني ...ترانه ای زیبا و گفتاری در مورد ترانه از حسن علیشیری ...تحلیلی بر آثار سید محمد ضیا قاسمی ...و كلي مطلب خواندني ديگر !!
ستون ( برسد به صندوق پستي سرخ تو ! ) به نوعي ادامه (بوسه هاي بي فريادرس ) من است !!…این عاشقانه ها را بخوانيد و نظرتان را برايم مرقوم كنيد تا بياموزم .
سوم اينكه : بحث وبلاگ غزل متفاوت انصافا بحثي تخصصي ست .كاري به صحت و سقم مطالب مطرح شده ندارم اما فكر مي كنم جاي چنين بحثهايي خالي بود . زحمات اين عزيزان را با خواندني دقيق و نظراتي دقيق تر - حالا گيرم نه آنقدر آكادميك ! - ارج بنهيم .
چهارم اينكه : يكي از بخثهايي كه هميشه دوست داشتم به آن بپردازم موضوع روايت در شعر و به خصوص غزل است . در اين مورد چند بحث پراكنده در كامنتهاي وبلاگ دوستان داشته ام كه مي خواهم از امروز به آن مشروح تر بپردازم .
روايت در شعر فارسي سابقه اي قديمي دارد . شاهنامه ، مثنوي معنوي ، بوستان و خمسه نظامي و موارد بسياري از اين دست با استفاده از عنصر روايت شكل گرفته اند . اما در اين ميان دو بحث عمده وجود دارد :
اول اينكه آيا شعر راوي به صرف استفاده از روايت و يك پرداخت منظوم ساخته مي شود ؟! به عبارت ديگر آيا آثاري نظير مثنوي معنوي يا شاهنامه و يا بوستان در زمره شعر قرار مي گيرند ؟
دوم اينكه آيا همه قالبهاي شعر از قالبهاي عروضي كلاسيك گرفته تا قالبهاي نوتر مثل نيمايي و سپيد و آزاد و … توانايي پرداخت روايي را دارند يا خير ؟! يا اگر بخواهيم بحث را تخصصي كنيم آيا غزل توانايي پرداخت روايي را دارد ؟!
××
براي پاسخ به سوال اول بايد ابتدا تكليف خود را با تعاريف مشخص كنيم ! روايت يعني چه ؟! ….شعر يعني چه ؟! …شعر روايي يعني چه ؟! …نظم يعني چه ؟! …و مانند اين .
بسياري بر اين عقيده اند كه آقاري چون مثنوي معنوي ، شاهنامه و بوستان و … در بسياري از ابياتشان در زمره شعر قرار نمي گيرند . من خودم با اين عقيده موافقم .
براي توضيح اين موضوع به گمان من بايد به تعريفي مناسب از شعر و نثر برسيم . از آنجا كه شعر را هيچ شاعر و منتقدي به شكل اكمل تعريف نكرده است ، كار شايد مشكل باشد . نزار قباني گفته است : كسي كه مي سوزد از ماهيت آتش آگاه نيست !… و در جايي ديگر نيز گفته است كه سخن گفتن درباره ماهيت شعر پس از گذشتن مرحله الهام مثل سخن گفتن از خاكستر است در زمان فقدان آتش ! (نقل به مضمون ) .به عبارت ديگر تعريف كردن خاكستر ، ارتباط چنداني با مقوله آتش ندارد و لذا ارائه تعريفي مناسب براي شعر ناممكن است !
از سوي ديگر شاعري چون نرودا ، در يكي از شعرهايش به نام شاعري ، آنگاه كه به نخستين تجربه شاعرانه اش اشاره مي كند براي توصيف شعر به شعر پناه مي برد !! در حقيقت او تلاش دارد كه به قول قباني در حال سوختن از آتش بگويد !درست همان كاري كه اتوود نيز كرده است و لحظه سرايش را با يك روايت شاعرانه در يكي از مصاحبه هايش توصيف كرده است !(ترجمه اين مصاحبه در يكي از شماره هاي نشريه گلستانه به چاپ رسيده بود .)
بهترين تعريفي كه از شعر و تفاوت آن با نثر شنيده ام مربوط به والري ست آنجا كه مي گويد : شعر به رقصيدن مي ماند و نثر به راه رفتن ! ما راه مي رويم تا به جايي برسيم حال آنكه رقصيدن حركتي ست برخاسته از شور دروني و نه براي رسيدن به جايي مشخص !
با اين تعريف مشخص مي شود كه چرا آثاري از قبيل داستانهاي عرفان آموز مولانا يا داستانهاي حماسي شاهنامه و يا داستانهاي حكمت آموز بوستان در زمره شعر نيستند . در حقيقت در اين آثار شاعر با به نظم در اوردن يك داستان كه آغاز و پايان از پيش طراحي شده اي دارد ، به سمت يك موقعيت از پيش تعيين شده مي رود حال آنكه به گفته نزار قباني : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !
البته عكس اين قضيه نيز صادق است . نقل مي كنند كه روزي داستايوسكي در هنگام ديكته يكي از رمانهايش به همسرش ، كه تايپيستش هم بوده ، شروع به گريه مي كند ! زن از او مي پرسد كه چرا ؟ و او پاسخ مي دهد كه امروز يكي از كاراكترهاي داستاني ام مي ميرد و من نمي توانم كاري براي او بكنم !
در حقيقت اين نشان مي دهد كه داستايوسكي خود پا به پاي داستان جلو مي رود و اين موقعيت داستاني ست كه خالق داستان است نه نويسنده . به عبارت ديگر نويسنده در يك كشف و شهود دروني ،خود اولين شنونده و خواننده داستان است !
چيزي كه در شعر روايي نيز اتفاق مي افتد چيزي جز اين نيست .
از سوي ديگر شعر مقوله اي لااقل سه بعديست در حاليكه نثر ماهيتي دو بعدي دارد . نثر آغازي دارد و پاياني كه مثل يك خط اين مسير را طي مي كند حال آنكه شعر با پيدا كردن حجم ،قابليت تاويل پذيري و تكثر را خلق مي كند و در نتيجه با گرايش به تكنيكهايي شاعرانه خواننده را در كشف اثر شريك مي كند .
البته چنين تعاريف خشكي در ادبيات امروز رنگ باخته اند . داستانهاي بسياري در ادبيات ايران و جهان سراغ داريم كه از اين حالت دو بعدي تبعيت نمي كنند .آيا كوري ساراماگو يا مثلا بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ابراهيمي و هزاران مثال ديگر آثاري دوبعدي اند ؟! ….مسلما نه ! مي توان گفت كه در اين داستانها نويسنده به زبان و پرداختي شاعرانه رسيده است .
به طور خلاصه در پاسخ به سوال اول من فكر مي كنم كه شعر روايي در اولين قدم بايد شعر باشد ! شعري كه از روايت در خويش سود برده است ! نه روايتي كه شعر را در اختيار گرفته و به آن فرمان مي دهد .
با اين ترتيب بسياري از فصول شاهنامه كه به روايت صرف بدون هيچ پرداخت شاعرانه اي مي پردازند ، بسياري از ابيات مثنوي ،و بوستان و خمسه و مانند آنها آثاري منظوم هستند نه شعر !
شك نيست كه اين سخن در مقام بي ارزش جلوه دادن اين آثار نيست ! چنانكه خوشنويسي شاني دارد و نقاشي مقامي و اثبات اينكه فلان اثر خط است و فلاني نقاشي ، معناي رتبه بندي آنها را ندارد .حرف من اين است كه مثنوي مولانا يك دائره المعارف منظوم بي بديل عرفان است اما در بسيار ياز ابيات شعر نيست !براي مشخص شدن بيشتر مطلب بهتر است كه همان ني نامه اغازين مثنوي را با مثلا داستان جبر و اختیار (... گفت توبه کردم از جبر ای عیار ! / اختیار است اختیار است اختیار !... ) مقايسه كنيد …يا مثلا فصل مرگ سهراب را در شاهنامه با كشف آتش توسط كيومرث و يا فصل مناظره فرهاد و خسرو را با مثلا ماجراي پيدا كردن زني به نام شكر براي خسرو !
به عبارت ديگر معتقدم كه يك شعر روايي بايد با پرداختي شاعرانه همراه باشد ضمن اينكه از عناصر روايت نيز استفاده مطلوب مي برد ….(ادامه دارد)
×××××××
بحث طولاني شد ! اين بحث را پي خواهيم گرفت و مسلما به نظرات دوستان در اين زمينه محتاجم . هر يك از كامنتها كه با بحث مرتبط باشد در ادامه بحث با لينك نويسنده محترم آن قرار داده خواهد شد تا به يك فضاي چندصدايي و مفيد در بحث دست يابيم انشا الله ! و البته اگر دوستاني نيز قصد پرداخت مفصل تر به اين بحث را داشته باشند مي تواند از طريق ايميل بر سر من منت بگذارند ….
شاد باشيد در پناه عشقهاي غزل آفرين !
سيامك

Posted by siamak at 08:30 PM | Comments (59)