June 25, 2007

سلام

جلسه نقد کتاب عطر تند نارنج - مجموعه غزلهای سیامک بهرام پرور
به همت سایت نانوشته و به ویژه سرکار خانم نائینی
زمان : شنبه 9 تیر ماه 1386 - ساعت 12:30 الی 16
مکان : خیابان انقلاب . بعد از میدان فردوسی . خیابان موسوی شمالی ( فرصت ) . باغ هنر . خانه هنرمندان ایران . تالار ناصری
با ارائه نقدهایی از :
- اسماعیل امینی
- سعید بیابانکی
- جلیل صفربیگی
- سید جعفر عزیزی
- سید مهدی موسوی
- منصور جعفری خورشیدی
- احسان مهدیان
- مریم جعفری
- محمدرضا شالبافان
- سعید کیایی
- علی رضا بدیع
و .... دوستان دیگری که به مهربانی و نگاه تیزبین شان امید داریم .

عطر تند نارنج


همراهی همه شما مهربانان، مخاطبین و منتقدین ، باعث افتخار نگارنده است ....

از دوستانی که به سایت ، وبلاگ یا هر شیوه خبررسانی دیگری دسترسی دارند خواهشمندم در صورت امکان ، زحمت اطلاع رسانی بیشتر را متقبل شوند ....

با هزار هزار سپاس

پا نوشت : در ضمن هم کتاب فوق و هم کتاب بر تابی از ترانه ( مجموعه اشعار نزار قبانی ) در مکان جلسه توسط ناشرین محترم عرضه خواهد شد .

سیامک بهرام پرور

Posted by siamak at 09:31 PM | Comments (20)

January 27, 2004

سه شنبه - 7 بهمن ماه 1382

سلام
اول اینکه : ...
می دانی ؟! ...همیشه فکر می کنم مرگ یک جورهایی ادامه زندگی ست چنانکه زندگی ادامه مرگ !... می شود که به مرگ مثل یک نقطه پایان نگاه کرد که همه جمله های نا تمام را تمام می کند... اما نه ! یکجور دیگر نگاه کن ! مثل نقطه چینی که توی اش می شود سپیدخوانی هزار زندگی را دید و یا حتی امتداد بی نهایت روح آدمی را که تنها و تنها به یک زندگی بسنده نمی کند و قرنها و قرنها به هیات جمادی و نباتی و حیوانی و انسانی به دنیا می آید و تجربه می کند و تاثیر می گذارد و متاثر می شود و ...باز روز از نو و روزی از نو !
اصلا بیا فکر کنیم تناسخ بزرگترین دلیل عدالت خداست ! ...مگر نیست ؟!
آن وقت بیا فکر کنیم آنکه می میرد ، برای یکبار دیگر فرصت نفس کشیدن یافته است در هوایی تازه ! ...فرصت دیدن دنیایی نو ... زمینی نو ...عشقی نو !!
من می گویم باید برای همه کفن پوشان دنیا گل ببریم ! ... چون آنها می روند که دوباره عاشق شوند !...و عشق معنای ناب زندگی ست ...مگر نه ؟!...
دوم اینکه : همه رنگهای آفریده خدا زیبایند ! ...مگر نه اینکه من همیشه سیاهی چشمان او را ستوده ام !...تازه غیر از این ،اگر دریغی هست به حال خودمان است که دیدار عزیزی را از دست داده ایم و مهربانی اش را ...گلاره بانو در سوگ خاله مهربان خویش نشسته است ...باشد که ایام شادی بیاید و بپاید !
سوم اینکه : هفت سنگ جدید را تا سرد نشده دریابید !!
چهارم اینکه : دوستی جدید و مهربان در عرصه بلاگستان با هدف رویکرد تحلیلی - مفهومی نسبت به شعر قلم رنجه کرده اند ...امیدوارم این مهم در مورد شعرای وبلاگستان و غیر آن در دستان ایشان به منصه ظهور برسد ... با پچپچه این دوست همراه باشید.
پنجم اینکه : یک گزارش جامع و مانع در مورد کنگره بندرعباس به قلم دوست شاعر فاضلم آقای یاسر هدایتی در روزنامه همشهری .... و البته مطالبی دیگر در این باب از حسن محمودی و ابراهیم اسماعیلی ....
ششم اینکه : کنگره بندرعباس کنگره داستان هم بود !! ...لذا اینبار سوغاتی ام داستان کوتاهی ست از خانم لیلا امیری داستان نویس جوان بندرعباس.منتظر نظرات شما هستم.

( راه را به من نشان بده )

مرد حالا كاملا يك مترسك شده بود ، پيراهن صورتي رنگي كه آفتاب لكه لكه سفيدش كرده ، تنش است با يك شلوار گل منگلي كوتاه ، شلوار و پيراهنش را مي اندازد روي آن تكه چوبي كه تا چند لحظه پيش براي خودش مترسكي بود ، روي دست و پاهاي مرد پر است از خرده ريزه هاي كاه . فرمان ماشين و بعد هم درهايش را قفل مي كند . ماشين لابه لاي درختان كنار به زحمت ديده مي شود .روي آن را با چند تكه بوته كوچك مي پوشاند . گوشه لبش را مي گزد . بعد مي چرخد و نيم نگاهي به تو مي اندازد ، خسته تكان مي خوري و نگاهش مي كني. مترسك عصبي مي خندد و بعد لابه لاي بوته هاي بادمجان گم مي شود. تو ميماني و يك مرد كه حالا دو تكه چوب بيشتر نيست، شلوار و پيراهنش را برمي داري و تن آن تكه چوب مي كني، گريه مي كني .
چوب ها عين مرد شده اند . فقط شانه هايي پهن ندارند. به لابه لاي بوته ها خيره مي شوي، مرد هست و نيست . نسيم بوته ها راتكان مي دهد ، ميرقصاند.
با خودت مي گويي : الان موتورسوار و دوستانت مي رسند . هوم… سراغ اونو كه گرفتن بهشون مي گم رفته چيزي بخره بخوريم . مرد را بر مي داري ، مي بريش وسط بوته ها ، روي يك بلندي مي كاريش باد كه مي آيد بوي عطر مرد موج مي زند توي هوا . دوردست را مي بيني خيابان شلوغ است و تو با نفرت به لوله هاي اگزوز ماشين ها نگاه مي كني كه از سوي آنها دود غليظي سر مي خورد توي هوا و تنت را بدبو مي كند . دست و پايت مي لرزد ، سردت شده است ، چند متر آنطرف تر دختري ايستاده با موهايي زرد و تنك روي پيشانيش .
چند لحظه هاي نمي گذرد كه پرايدي كنار پايش ترمز مي كند . دختر سوار مي شود. چند قدم عقب مي روي . چيزي نمانده بيفتي توي كانال كنار خيابان كه پژوي سياه جلوي پايت مي ايستد. مدتهاست اين كار را مي كند . ولي تو سوار نمي شوي . سرت را خم ميكني و براي چندمين بار فقط دو چشم درشت را مي بيني . موتور سواري از آن سوي خيابان ويراژ ميدهد.دستگيره ماشين را مي گيري . سوار مي شوي ، سلام …زل مي زني به جلو . مرد دستش را چند بار توي هوا تكان مي دهد..مي خندد و ميگويد سلام ، برم ؟ و تو خيره به جايي كه قبلا دختر ايستاده بود
ـ برو !!
ـ كجا؟
ـ تو برو . راه رو بهت نشون مي دم .
صدايش مي پيچد توي گوشت.
ـok
دستت را به دريچه ماشين تكيه مي دهي، نفس عميقي مي كشي ، مرد نواري مي گذارد توي پخش و آهنگ تندي از بلندگوها شنيده مي شود . با انگشتش روي فرمان ضرب مي گيرد . بعد لحظه اي انگار دارد به كسي ، چيزي فكر ميكند ، پرسيد : كجا بايد بريم ، و تو نگاه سردي به او انداخته و مي گويي : يه جاي سبز و ساكت ، ميخوام اونجا با كسي كه دوسش دارم حرف بزنم .
ترمزي كوتاه ، مرد دنده را عوض كرده ، از دو سه ماشين سبقت مي گيرند . صداي برخورد لاستيك ها با آسفالت ، ديگران را متوجه شما مي كند ، باد هنوز مي وزد و بوته ها همه به اين طرف و آن طرف مي روند و مترسكي انگار شتايان از ميانشان رد مي شود . ‘ اگه موتور سوار و دوستاش براي چوبكاري مرد نمي اومدند . باهاش وسط اين مزرعه قايم باشك بازي مي كردم ‘
مرد صداي موسيقي را كمتر مي كند ، سيگاري مي گيراند و مي گويد : دوستم داري نه . مي دونستم ، خودمو به آب و آتيش زدم ، فكر مي كردم نمي فهمي ، يه بار رفيقم رو فرستادم كيفت رو بزنه و بعد من يه جوري بهت پس بدم . اووووووووووه، گوشت با منه .
زوركي لبخند مي زني ، به عقب نگاه مي كني ، موتور سوار از دور ماشين را تعقيب مي كند.مرد خنده بلندي سر مي دهد ومي كوبد به فرمان. بعد همراه با ريتم ترانه سرش را چند بار به عقب وجلو مي برد،دستهايت را به هم گره مي كني وسخت فشار مي دهي،سرت را به سمت دريچه مي چرخاني وبه بيرون نگاه مي كني، دهانت را باز كرده وهوا با تمام شدت وارد ريه هايت مي شود.
دو طرف خيابان رديف نامنظم درختهاي كهور است وپشت آنها،تپه هاي پر از سنگ هاي ريز ودرشت ايستاده اند.مرد دستي به موهاي مشكي و لختش مي برد ومي پرسد: چته؟ طوري شده؟ وبلافاصله دستش را روي دست چپت مي گذارد، به آينه بغل نگاه مي كني، اثري از موتور سوار نيست. دستت را تند از زير دست مرد بيرون مي كشي وسرد زل مي زني به چشمهايش كه حرارتي ندارد.
مرد خودش را عقب مي كشد، آدامسي مي اندازد توي دهانش وتندتند شروع به جويدن مي كند ومي گويد: من با همه جور دختري سر و كار داشتم ولي تو فرق مي كني،پوزخندي مي زني ومي گويي: شما مردها به هر زني كه مي رسيد همينو مي گيد.
مرد دستش را دور گردنت حلقه مي كند ومي گو يد: من هموني مي شم كه تو مي خواي.
با ناخنت گوشه انگشت شصتت را مي كني، مرد حالا پيچيده توي خاكي،كمي آنطرفتر توي كرت هايي منظم، درست سمت تو،جوانه هاي سبزي ديده مي شود وصندوق هايي پر از گوجه هايي سرخ كه بچه ها يي قد ونيم قد كنارشان نشسته اند. ريتم موسيقي ملايم شده، جاده پر از سنگهاي درشت است وماشين مثل خزنده ايي روي آن مي لغزد. در گوشه وكنار جاده چند تا نخل است وچند متر جلوتر مزرعه ايي وسيع وبوته هايي كه مي شود توي آنها قايم باشك باز ي كرد. سرت را به سمت مترسكي كه كاشته بودي مي چرخاني، نيست، تمام مزرعه را از ديد مي گذراني، سايه اي از درخت بلند كنار بالا مي رود،نگاهت را مي دزدي، خم مي شوي روي زانوهايت.
مرد ماشين را نگه مي دارد، خودش را مي چسباند به تو، چشمانش انگار دو گلوله آتشند كه مي سوزاندت، صدايي نمي آيد، جز خش خش خوشه هاي خشك نخل وتپ تپ نا همگون موتور آب.بوي گلهاي زرد خودرو مي پيچد توي ماشين.نفس نفس مي زني، به مزرعه نگاه مي كني، مترسكي آن جا وسط بوته ها ايستاده، مرد پياده مي شود،تكيه مي دهد به ماشين.باد موهاي مترسك را بهم ريخته.
دقيقه ها را مي شماري،يك، دو،سه،چهار،پنج، وحالا مرد رفته جايي خودش را از ترس موتور سوارها گم وگور كند تا شب شود وبزند به چاك،الان پيدايش مي شود، بي خبر از اينكه تو راه را به مترسكي سرگردان نشان داده ايي.

*********
بزرگی می گوید : زندگی لیسیدن از عسل از روی بوته های خار است !
از زخم گریزی نیست ! اما شیرینی ها را نیز به یاد بسپار !!
سیامک

Posted by siamak at 05:11 PM | Comments (51)

March 27, 2003

سلام
قديمها ، همين چند سال پيش ، عيد و اصولا هر تعطيلي اي ، گيرم عزاي عمومي !! ، براي شادماني بي خيال كودكانه ام معناي شيرين ترين چيزها را داشت . سال پشت سال كه گذشت ، آهسته آهسته فهميدم كه خيلي چيزها تعطيل بردار نيست !! مثلا عشق ! به قول نزار قباني :
بسيار
دوستت دارم
و بيزارم
از تعطيل يكشنبه .
بيزارم
از تعطيل شدن عشق
براي يك ساعت
- حتي يك لحظه .
مرخصي از عشق
گماني بيش نيست
و تمام گردشها بيهوده اند.

…براي قلبم
چه طرحي بريزم
كه يكشنبه ها عاشقت نباشد ؟!!… ( برگرفته از شعر (عشق ، يكشنبه) به ترجمه موسي بيدج )
و به همين ترتيب خيلي چيزهاي خوب ديگر مثل دوستي ، مهر ، رفاقت و … – كه بي شك مفاهيمي بسيار دور و بسيار نزديكند ! – تعطيل بردار نيستند .و درست به همين دليل روزهاي تعطيل ديگر خوشمزه نيستند ! لااقل هميشه نيستند !! راستي را هم مگر وقتي دانشگاه تعطيل مي شد ، عشق تعطيل مي شد ؟!!
تعطيلات عيدي كه بدون سفر باشد و سرشار از كشيك و بيمار و فيلمهاي بي مزه تلوزيون و اخبار جنگي كه هنري جز ويراني و مرگ ندارد و … خيلي دلتنگ كننده است . و وقتي اين تعطيلات كسل كننده به دنياي مجازي مورد علاقه ات هم تسري پيدا مي كند و وبلاگهاي نيمه تعطيل و مسنجر سوت و كور و …! اوضاع بدتر هم مي شود !! و به همه اينها بيافزاي ه.اي ابرآلود و باراني شمال را كه …!
باز خوب شد لذت ديدن رفيقي مهربان را در اين ايام از دست ندادم و گرنه ديگر حسابي دچار ياس فلسفي مي شدم !!
و الته خبرهاي خوب ديگري هم هست :
- حميد عزيز با يك عيدي شاعرانه غافل گيرم كه هنوز نخوانده ، خواندنش را به همه شما توصيه مي كنم ! (اولين تپشهاي عاشقانه قلبم ) مجموعه نامه هاي فروغ به پرويز شاپور به تازگي منتشر شده است كه به حق خواندني ست . حميد عزيز بي نهايت ممنونم .
پ.ن: راستي مي دانستيد كه حميد به همان زيبايي كه مي سرايد ،خطاطي هم مي كند . هنرش را از دست ندهيد ! ( اين پي نوشت هيچ ربطي به آن هديه ندارد !! اين را گفتم كه در كليك كردن شك نكنيد .)
- شبگرد عزيز همچنان مي نويسد و علي رغم بسياري از وبلاگ نويسان تعطيلات را به هيچ مي گيرد . و بسيار خوب هم مي نويسد ، مثل هميشه .
- و يك دوست تازه يافته مهربان : سارا حسيني وبلاگي زيبا و شاعرانه دارد .اين فرصت را براي خواندن و ديدنش در يابيد .
- و البته امير مهراني عزيز كه از رفقاي قديم انجمن ادبي پندار است و داستانهاي كوتاه زيبايي دارد . آبي بزرگ م،من اين داستانهاست .
…و…!
راستش را بخواهيد حرف زياد دارم . هزار چالش راجع به عشق ، ترانه ، شعر و … . اما صبر مي كنم تا اين تعطيلات كسل كننده تمام شود تا ديالوگ به واقع ديالوگ باشد . يك گفتگوي دو جانبه جدي !! گويا ديالوگ هم در تعطيلات به تعطيلات مي رود !!
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 06:57 PM | Comments (0)

March 22, 2003

سلام
خبر ! خبر !!!
هفت سنگ يازدهم ويژه ايام نوروز منتشر شد ! نوشته زيباي اشكان ، مطلب گردآوري شده توسط او در باب اسطوره شناسي عيد ، عكسهاي مراسم عيد و چارشنبه سوري در تهران و مطالب بسيار متنوع و زيباي گردآوري شده توسط ساير دوستان هفت سنگي را از دست ندهيد !بوسه بهاري و همچنين قصه شهر بهار من هم منتظر دظرات شماست !! تنهايمان نگذلريد.

Posted by siamak at 08:17 PM | Comments (0)

March 14, 2003

سلام

مي خواستم غزلي بنويسم ، ديدم روزي كه روح غزال خون چكان است ، ياراي سخن گفتن از غزل نيست !
مي خواستم از كتاب ها برايتان بگويم ديدم امروز كتابي گشوده است كه تا دنيا دنيا ست عاشقان جهان مي توانند سر در ان فرو برند و مجنون وار و حيران سر به در آرند !
مي خواستم از عشق برايتان بنويسم ديدم امروز تماميت عشق را ، تشنه تشنه ، سر بريده اند !
مجال سخن نيست ! باشد براي فردا ! فردايي كه خواهد آمد !!

ظهر عاشورا اثر استاد محمود فرشچيان برگرفته از هفت سنگ
×
كار زيباي افشين يدالهي در ترانه بر كساني كه ترانه سرايي را جدي تعقيب مي كنند پوشيده نيست .سبك او به واسطه تصويرگرايي ها و زبان گاه فخيمش و نزديكي كار به شعر به سبك كار جنتي عطايي شبيه است كه پيش از اين در بحث ترانه و ترانه سرايي به آن اشاره كرده ام . علاقه مندان توسط لينكهاي كنار صفحه مي توانند آن بحث را پيگيري كنند . سال گذشته يدالهي با يكي از كارهايش هر شب در چنين اوقاتي ميهمان خانه دل بسياري از ما بود .:
مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است !
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حيراني و بهت مردم !
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني غم تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است؟!
زخم من تشنه تر از شمشير است !
مستم از جام تهي ... حيراني !
باده نوشيده شدم پنهاني !
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياريست ! نگو سهو شده !
من ورسوايي اين بار گناه
نو تنهايي و چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر!
بگذر از سر پيمان! بگذر !
ميل ديوانه به دين عشق تو شد
جاده شك به يقين عشق تو شد !
مستم از جام تهي ! ...حيراني !
باده نوشيده شدم ، پنهاني !
...
اين كار زيبا كه تمام مولفه هاي اثري زيبا از يدالهي را دارد در سريال شب دهم ، شال گذشته بارها و بارها خوانده شد و هر بار و هنوز حلاوت خاصي دارد . در پس زمينه وبلاگ اين ترانه زيبا را مي شنويد كه از هفت سنگ جديد به امانت گرفته ام !
×
...و هفت سنگ دهم منتشر شد ! در اين شماره : ويژه نامه محرم ، داستان دلنشين اسماعيل اميني ، يادنامه استاد جواد معروفي ، غزلها و دكلمه سيدرضا محمدي و مطالب خواندني بسيار ديگري در ستونهاي موضوعي و شخصي قابل دسترسي ست .
بوسه بي فريادرس من هم ، بوسه اي ديگر گونه است ! از دريافت نظراتتان شاد خواهم شد .
×
و آخر اينكه :
در مسلخ غم ، عشق به دادم نرسيد !
بيچاره شدم ، عشق به دادم نرسيد !
تعداد جراحت ؟! … به خدا نشمردم !!
چون هيچ رقم عشق به دادم نرسيد !!
مستدام باشيد و برقرار .
سيامك

Posted by siamak at 02:49 PM | Comments (0)

March 01, 2003

سلام
قاعدتا امروز بايد برايتان ترجمه شعر مي گذاشتم اما متاسفانه اين يكي دو روزه خيلي سرم شلوغ بوده . پس در جهت اينكه خيلي دست خالي برنگرديد اين لينكها را ببينيد :
هفت سنگ نهم را نديديد ؟!! اين كه ديگر خيلي بد شد !! كار جديد هفت سنگ را با گفتگوهاي خواندني اش – با عمران صلاحي در مورد پرويز شاپور و همچنين با پوپه مهدوي نادر اولين زن ايراني كه با دوچرخه به سفر دور دنيا مي رود و … - و همچنين ساير ستونهاي شخصي و موضوعي اش از دست ندهيد ! در ضمن اگر هم به بوسه بي فريادرس من هم گوش سپرديد و پاسخي داديد ، جاي دوري نمي رود !هر چند اين دفعه بوسه كشداريست !!( آخر 500000 سال هم چيز كمي نيست !!)
- پيش از اين هم از غزل معاصر افغانستان گفته بودم و از بالندگي و اعجازش . اگر يادتان باشد پيش از اين، از سيد رضا محمدي غزلي زيبا را با اين مطلع برايتان نوشته بودم : صدا ز كالبد تن به در كشيد مرا …
سيد رضا محمدي عزيز اخيرا وبلاگي را راه انداخته به نام فرخار كه سرشار از تغزلي استثنايي ست . نفسي بكشيد در هواي پاك شعرهاي او !
- شبگرد اخيرا به شدت كولاك مي كند !نمي دانم اين همسايه با دلش چه مي كند اما دلنوشته هايش خواندنيست !
- و با راهنمايي شبگرد عزيز خانه شاعري را يافته ام كه يكي از غزلهايش از مدتها پيش به شدت هوايي ام كرده بود ! هومن عزيزي و مريم هوله وبلاگي مشترك را به راه انداخته اند به نام آوانگارد . من از ادعاهايي كه شبگرد مي گويد چيزي نمي دانم اما لااقل مي دانم غزل فانتزي عزيزي به نظرم كاري زيبا و دلنشين و البته تكنيكي در غزل معاصر است . در ضمن هومن عزيزي يكي از شعرهاي نزار قباني را در وبلاگش بازسرايي كرده كه خواندنش بي شك لذت بخش است .
و در آخر سخن هم به قول آقاي شعردوست عزيز ، دو غزل كوچك !:
پشتم به شب است و ياد ماه افتادم
اي عشق ! بيا ، ببين كه راه افتادم !
( يوسف شده اي ! ) عشق به من گفت ، اي واي !
از چاله در آمدم به چاه افتادم !!
×
شبي حوا شدي ، سويم دويدي
و گفتي سيب را از شاخه چيدي !
دو دستم ، ملتمس ، قد مي كشيدند :
خداوندا ! شتر ديدي ، نديدي !!
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 09:30 PM | Comments (0)

January 18, 2003

سلام
امروز طبق معمول مي خواستم راجع به عشق صحبت كنم و بحث را ادامه بدهم اما به دليلي موضوع را عوض مي كنم و بحث عشق را واگذار مي كنم به پس فردا . اما دليل :
به نظر من شعر ، ناب ترين شكل هنر است . چرا كه بي واسطه است ، يا به عبارت بهتر كمترين واسطه را داراست . در شعر تنها واژه ، رابط احساس و شاعرانگي و در واقع ذات هنر هنرمند ، با مخاطب است . در حاليكه در هنرهاي ديگر ، اين واسطه ها يا چندگانه اند يا اينكه به شكلي مادي تر و چگالتر هستند . در واقع واژه خود مفهوم و ماهيتي اثيري و غير مادي دارد در حاليكه به فرض در نقاشي ابزار شما بوم و رنگ است يا مثلا در مجسمه سازي سنگ و گل و گچ . بنابراين هميشه شعر رابطه سريعتر و عامتري با مخاطب برقرار مي كند هرچند شايد دريافت آثار هنري ديگر به واسطه پيچش بيشتر ، جذابتر باشد .و به گمان من به همين دليل است كه هر گاه در هر هنري غير از شعر به يك تجربه غني از ارتباط حسي مابين هنرمند و مخاطب مي رسيم به آن عنوان شاعرانه مي دهيم : نقاشي شاعرانه ، عكس شاعرانه ، داستان شاعرانه ، … و سينماي شاعرانه !

ديشب در يكي از معدود برنامه هاي هميشه جذاب تلويزيون ، فيلم سينمايي روز هشتم پخش شد . روز هشتم اثريست كه بي شك لايق عنوان شاعرانه است . فيلمي از ژاكو وان دورمل ( Jaco van Dormeal ) كه در عين سادگي ظاهري و به دور از زرق وبرقهاي رايج ، دنيايي متفاوت مي آفريند و مخاطب را در جاذبه بي پايان خود به كشف و شهودي مي رساند كه در كمترين حالت ، تجربه اي زيباست .
اميدوارم دوستان ساكن ايران ، فيلم را ديده باشند و از نقدهاي پاياني آن در برنامه سينما 4 استفاده كرده باشند ( واگر هم نديده ايد توصيه مي كنم روز سه شنبه ساعت 4-4.5 بعداز ظهر حتما ببينيد و لذت ببريد و باز هم اگر نشد نسخه ويديويي اش را كه در ويدئو كلوپها موجود است از دست ندهيد ! دوستان ساكن خارج از كشور هم گمانم مشكل جدي اي براي يافتن فيلمي كه نامزد جايزه گلدن گلاب(Golden Globe) باشد ، نداشته باشند !! ) . اما در طي سطور بعد قصد دارم در مورد برخي نكات فيلم صحبت كنم كه به نظرم جايش در بحثها خالي بود .
جورج ، بيماري مبتلا به سندرم داون است كه با يك اتفاق سر راه هري قرار مي گيرد كه يك تاجر به ظاهر موفق و آموزش دهنده اصول ارتباط با مشتري در يك موسسه به نام بانك آينده است . مي بينيد كه شاعرانگي در همين فصل آشنايي فيلم با شخصيتها كاملا آشكار است . در ادامه در مي يابيم كه هري علي رغم ظاهر موفقش ، دچار ناهنجاريهاي فراوان در زندگي شخصيست : با همسرش مشكل دارد و با كودكانش ، شاد نيست ، استرس دارد و ….اما در همراهي ناگزير هري با جورج ، او به تحولي در شخصيت مي رسد كه نهايتا مشكلاتش را حل مي كند .

سوال مهم اينجاست كه علت اين تحول چيست ؟ در واقع هري نماد عقل مآل انديش است در مقابل احساس مطلقي كه جورج دارد . در واقع سينما گر با انتخاب آگاهانه يك معلول ذهني ، به ما شخصيتي فارغ از از عقل محاسبه گر را ارائه مي كند . اين نگاه به فيلم ، داستان را كاملا شاعرانه و نمادين مي كند . هري محصول زندگي اقتصادي و نظم ماشيني آن است اما جورج ، تنها به احساس و دريافت دروني اش ،تن مي دهد و به همراه آن حركت مي كند . او را هيچ چيزي مجبور نمي كند سر ساعت بلند شود و سر ساعت سر كار برود ، سر ساعت كودكانش را ببيند و سر ساعت زنش را و …! در واقع مي خواهم از اينها به اين نتيجه برسم كه هري به زندگي و همه متعلقاتش عادت كرده است اما جورج نه ! هري معتاد به زندگي ست و در نتيجه لذتهاي ان را درك نمي كند اما جورج با طبيعت چنان آميخته است كه در دامنه تغييرات هميشگي آن ، هر لحظه به كشفي تازه مي رسد و همين باعث مي شود كه نه تنها به زندگي عادت نكند كه هر لحظه در شيريني اش غرق شود . چنان كه حتي در هنگام مرگ خودخاسته اش ، با طعم شكلات مي ميرد ، طعم شيرين شكلات !
اما در هري همين عادت كردن ، حتي به عشق نيز تسري مي يابد و شايد اين نكته لااقل براي من جذابترين بخش داستان باشد . سيب از درون پوكانده هري و زنش ، كه اكنون طرح ظاهري سيب را نيز بر هم ريخته ، محصول همين عادت كردن به عشق است . در كشاكش زندگي ساعت وار هري ، كه با حضور ساعت كامپيوتري او دائما بر آن تاكيد مي شود ، عشق با تمام ماهيت غير منتظره و خرق عادتگرش گم مي شود . پيش از اين هم در بحث عشق گفته ام كه عادت با عشق ناسازگار است و در واقع شايد تنها عادت عشق ، خرق عادت باشد ! و هري زماني نجات مي يابد كه شان ديگر ساخته اجتماعي اش را وا مي نهد و ديوانه وار همراه جورج به آتش بازي اي در روبه روي خانه احساسش دست مي زند ! مي بينيد كه : باز هم يك موقعيت كاملا شاعرانه !
چنان كه بارها گفته ام عشق محتاج اتفاقات روز به روز است براي نو شدن و هري به راهنمايي جورج اين اتفاق را مي آفريند و پاداش خود را دريافت مي كند .

نكته ديگري كه در فيلم بسيار زيباست ، رابطه جورج با تخيلاتش است . بر خلاف هري كه هيچ تخيلي ندارد ، جورج در دنيايي آميخته از تخيل و واقعيت زندگي مي كند . او حتي در مورد بيماري اش هم ، همين گونه نگاهي دارد . هم مي داند كه مونگول است – واقعيت – و هم خود را يكي از زادگان كشور مغولستان فرض مي كند – تخيل – و همين آميختگي را چند بار در كلام و رفتار باز مي نماياند . در واقع جورج با اين آميزش نه به واقعيت متكيست نه به تخيل بلكه به حقيقت دست مي يابد ! و اين همان چيزي ست كه زندگي هري و ميلياردها چون هري فاقد آن است : تخيلي حقيقت بين كه درد علف را حس كند ، با مورچه ها رفاقت كند و از آواي پچپچ گونه جنگل لذت ببرد و …! و همين درك حقيقت به او آموخته است كه در دنيا ، تنها ،شادي اصالت دارد و غم يعني فقدان شادي ، يعني تهي بودن ! به خاطر همين در پس هر غمي ، شادي را پاس مي دارد و به هري هم مي آموزد كه فقط بايد خنديد ! چنانكه هري در صحنه پاياني و چرخش زيباي دوربين ، بر خلاف هميشه در ترافيك چنان نمايانده مي شود كه ديگر استرس ندارد ، عجول نيست ، هي بوق نمي زند و اخم نمي كند كه خندان خندان به كارگرهاي حمل زباله كمك مي كند تا راه زودتر باز شود !
و در آخر شايد تلخ ترين رويكرد فيلم در فضاي شادمان شاعرانه اش ، بداقبالي هاي جورج در يافتن عشق در اين دنياي لعنتي باشد ! جورج به هر لبخندي دل مي بازد غافل از اينكه اين لبخندها مال دنياي هري ست و محصول آدمهايي مثل هري كه به ديگران نحوه جذاب بودن ، لبخند زدن و جلب اعتماد را مي آموزند. لبخندهايي كه از شادي درون بر نمي ايد ، لبخندهايي مرده و مصنوعي و رياكار ! اما جورج اينها را اصولا نمي فهمد و شايد نمي خواهد بفهمد ! بنابراين براي هر لبخندي ارزش قائل است و مجذوب آن مي شود. اما اين لبخندها هر يك به نوعي او را پس مي زنند : يكي به واسطه اينكه او بيمار ذهني ست به او به دروغ مي گويد كه همسر دارد ! و جورج كه حقيقت بين است به او مي گويد كه چشمها ، گوشها و دستهايش چيز ديگري مي گويند ! ديگر يكه به واسطه عينك دودي جورج چشمهايش را نديده است لبخند كاسبكارانه اش را دريغ نمي كند و هديه جورج را مي پذيرد ، اما او هم بعد از اينكه جورج به سادگي عينكش را بر مي دارد ، ترسخورده پا به فرار مي گذارد ! ( خواهش مي كنم به كاركردهاي عينك به عنوان يك پوشش يا نقاب و توجه كنيد تا شاعرانگي و عمق تصوير را پيدا كنيد ! در واقع ، زن تاب ديدن بي نقاب جورج را ندارد و ظاهر براي او بسيار معني دار تر از محتواست ! )
در اين تقابل ها ، جورج قانون اين دنياي بي رحم را مي فهمد اما به آن تن نمي دهد بلكه در مي يابد كه بايد به كسي چون خودش دل ببندد ، كسي كه دروغ در كارش نيست ! لبخندش ، لبخند است و اشكش ، اشك ! كسي كه مثل او ديوانه است كه ديوانه چو ديوانه ببيند …!
اما انگار دنياي ديوانگي هم درجاتي دارد ! دختري كه جورج را در صحنه هاي پاياني همراهي مي كند ، مانند اوست و جورج او را در تخيلاتش ، ملكه اي مغول مي بيند ! اما دختر در صحنه اي بسيار خوش ساخت و تاثير گذار ، مابين جورج و پدر و مادرش ، با ذهنيتي حسابگرانه – چيزي در مايه هاي همان عقل مآل انديش ! – جورج را هرچند با قلبي اندوهناك ، وا مي گذارد و جورج در مي يابد كه ديگر جايي در اين دنياي ديوانه ديوانه ندارد ! دنيايي كه منطق عاشقانه او را درنمي يابد كه او از هر چه حسابگري ، خاليست ! در واقع او يك قديس ، باز آمده به زمين است و زمين جاي خوبي براي او نيست ، پس راهي به جز آسمان براي او باقي نمي ماند ، به سوي آغوش مادر ( خدا ؟! ) .
×
شادماني تان هماره برقرار باد .
سيامك

Posted by siamak at 10:03 AM | Comments (0)

November 14, 2002

سلام
دوستان دائمي اين وبلاگ مي دانند كه اينجا را معمولا يك روز در ميان Update مي كنم . اما امروز ديدم چيزي در مطلب قبل جامانده و به خاطر همين اين مطلب را مي فرستم.
در بحث قبلي پيرامون آثار ساراماگو و خصوصا كتاب كوري سوالي طرح كردم با اين عنوان كه : چرا در بين آن همه آدم زن دكتر كور نيست ؟! و البته جواب را از ديدگاه خودم گذاشتم.
عزيز شبگرد ، دوست مهربانم ، لطف كردند و نظرشان را همان موقع برايم فرستادند كه درج آن را موكول كردم به ادامه بحث كه متاسفانه ديروز از يادم رفت !
تحليل ايشان از جهاتي زيباست . به نظر شبگرد ( البته با ويراستاري حقير به جهت يكدستي متن ):
زن دكتر نماد آنيماي دروني نويسنده است . يك نوع زن ايده آل دروني ! براي مثال صحنه اي كه او بر روي دكتر و دختر پتو را مي كشد - و البته من اضافه مي كنم صحنه اي كه زنان را براي قبول شرايط ديكتاتور ها و البته اقدامات بعدي نظم مي دهد و …- رفتارهايي را از خود نشان مي دهد كه در محدوده يك ايده آل ست !
چنين ايده آلي بايد از ديگران مستثنا باشد و اصولا نمي تواند كور باشد .
با سپاس مجدد از شبگرد عزيز .
راستي نظر شما چيست ؟
و يک خبر بسيار مهم!!!!
هفت سنگ افتتاح شد!!!!!
تراي من که اصلا از دور هم دستي بر آتش نداشتم ! ديدن اين اولين شماره ذوق بسياري داشت ! به خصوص که به نظر من دو هفته نامه پرباريست به خصوص براي شماره اول!
خواندنش را از دست ندهيد. اگر صفحه مرا هم بخوانيد بد نيست!!
سيامك

Posted by siamak at 08:57 PM | Comments (0)

October 21, 2002

سلام
امروز قاعدتا بايد مي رفتم سراغ بحث عشق . اما از اونجا كه دوستي كه با هم در حال مباحثه بوديم هنوز – به علت برخي مشكلات – نتونسته و نرسيده كه مطلبش رو برام بفرسته و براي اينكه بحث عوض نشه از اون فعلا مي گذرم تا وقتي كه مطلب دوست خوبم برسه . اما براي امروز و براي خالي نبودن عريضه چند تا سايت خوب رو براتون معرفي مي كنم :
اوليش سايتيه كه جديدا خودم هم دارم توش مطلب مي نويسم ! ( از همين معلوم مي شه عجب جاي خوبيه ! ) . سايت تماشاگرنمايان رو عده اي جوون وبلاگر مي نويسن كه قراره به زودي تبديل بشه به يك دو هفته نامه معركه به اسم 7 سنگ ! منتظر هفت سنگ باشيد – تا چند هفته ديگه - كه قراره كلي جذاب و خواندني بشه !
واسه اينكه امروز هم يه مطلب جديد از من خونده باشين !! ( آخر خود تحويل گرفتن !! ) : اينم لينك ستون فعلي من در تماشاگرنمايان : بوسه بي فريادرس !
- لينك بعدي مربوط به موسيقيه . در اين لينك مي تونيد برگزيده هاي موسيقي سنتي ايراني رو بشنويد و download كنيد .اين برگزيده ها در 12 مجموعه – كه از نظر زماني هر كدوم تقريبا يه ساعت مي شن – جمع آوري شدند. قطعاتي مثل : شد خزان ، زهره ، بردي از يادم ، اشك من ، نواي چوپان و … با هنرمندي خوانندگاني چون : عبدالعلي وزيري ، داريوش رفيعي ، كورس سرهنگ زاده ، محمد رضا شجريان ، حسين قوامي محمود خوانساري و … . اين سايت رو از دست نديد !
- اين هم يه سايت جذاب ديگه راجع به موسيقي : ايران سولو . توي اين سايت مطالب و خبرهاي جذابي رو مي تونين پيدا كنين . در ضمن در اين سايت لينك مربوط به خبرها و عكسهاي جلسات خانه ترانه سرايان ايران هم هست كه البته فعلا كار نمي كنه و نمي دونم چرا !در ضمن مصاحبه bbc با يغما گلرويي رو هم مي تونين تو اين لينك از اين سايب بشنويد .
- و يه سايت موسيقي ديگه ! ريرا موزيك . در اين سايت زيبا هم مي تونين به موسيقي پاپ امروز ايران بپردازيد و خبراش رو بخونيد. همين طور چند تا كليپ و قسمتهايي از كنسرتها رو هم مي تونين download كنين. اين سايت در حال تكميل شدنه و به گمونم بعد از تكميل يه مرجع خوب براي زمينه كاري اش خواهد شد . به هر حال فعلا عكسها و قطعه فيلمهاش رو از دست نديد اگه طرفدار موسيقي پاپ ايران هستيد .
- اينم يه سايت با عكسهايي بسيار زيبا از نقاط ديدني ايران :عكي ايران . در اين سايت مجموعه هاي زيبايي از عكسهاي غار علي صدر ، اصفهان ، شوشتر ، كرمان و … مي تونيد ببينيد . مي شه يه چيزي مثل يه تور اينترنتي در ايران ! از دستش نديد .
- اما يه سايت زيباي خارجي رو هم معرفي كنم كه شايد البته ديده باشين اما ديدن چندباره اش مي ارزه! سايت پروانه ها ! تو اين سايت زيبا يك كلكسيون عالي از انواع مختلف پروانه در مراحل مختلف زندگي و به طريقه كاملا علمي وجود داره . توي اين دنياي رنگارنگ غرق بشيد و يادتون باشه كه پروانگي يادتون نره !
- گمونم ديگه بسه نه !….
اگه دوستم به فريادم رسيد كه مطلب عشق رو پس فردا پي مي گيرم اگر نه ميرم سراغ بحث معرفي كتاب ! همراهي ام كنيد.
سبز باشيد و هميشه جاري .
سيامك

Posted by siamak at 05:44 PM | Comments (0)

August 14, 2002

سلام
چندی پیش به برکت این وبلاگ با یک دوست خوب آشنا شدم .
آقای حسن علیشیری که شاعر و ترانه سرا هستند بر من منت گذاشته و ورق پاره های اینترنتی من را خوانده بودند.ایشان مطالبی را در مورد ترانه سرایی و سیر آن در ایران و همچنین اطلاعات بسیار مفیدی را راجع به اردلان سرفراز برای من نوشتند که به تدریج برایتان خواهم نوشت.
همچنین ایشان اشتباهی را به من گوشزد کردند که من هم به این وسیله اشتباه خودم را تصحیح می کنم:
ترانه زیبای ( دو پنجره ) از اردلان سرفراز است نه شهیار!
به خاطر اطلاعات غلطم عذر خواهی می کنم.
از آقای علیشیری در خواست کرده ام که از گفتگوهای خودمان راجع به ترانه در وبلاگ استفاده کنم که اگر موافقت کنند می توانید در روزهای آتی این مطالب را بخوانید.
بنابراین برای پرهیز از دوباره کاری فعلا بحث ترانه را متوقف می کنم و از شما هم تقاضا دارم در صورتی که نظری در این زمینه دارید همراهی ام کنید.
اگر خدا بخواهد در مطلب بعدی کتابی زیبا را برایتان معرفی می کنم. با من باشید!!
====
این چند تا لینک را هم برای امروز داشته باشید:
سایت اختصاصی نزار قبانی
سایت نغمه
سایت انجمن بین المللی اریک فروم
و این هم سایتی درباره فریدون مشیری


خوش باشید
سیامک

Posted by siamak at 10:03 AM | Comments (0)

July 21, 2002

سلام
راستش و بخواين 5 شنبه و جمعه رفته بوديم يوش!
ما تو شهرمون يه جمعيت NGO داريم به نام ( انجمن پژوهندگان جوان استان مازندران) كه كلي كارهاي فرهنگي انجام مي ده. . با همين تشكل اردويي رفتيم به يوش . جاي همتون خالي!
يوش از توابع بلده است در استان مازندران و چنانكه حتما مي دونيد مولد و مدفن نيما يوشيج ، شاعر بزرگ ايرانه. يه ده قشنگ و سر سبز مث مثه شعرهاي نيما ! با كوچه باغهاي دل انگيز و درختهاي آلو و سيب و …!
خونه نيما يه خونه اربابي چوبي بسيار قشنگه كه توش عكس ها و مدارك نيما حفظ مي شه.
بعد از راه جاده كندوان برگشتيم و اومديم تنكابن و رفتيم و سر خاك (سلمان هراتي ).يه سنگ قبر ساده با يه سايبون از ايرانيت همه دار و ندار مقبره سلمانه !! غريب همونجور كه زندگي كرد.
سفر دو روزه قشنگي بود .اما از اونجا كه من اگه غر نزنم نمي شه ! توصيه مي كنم پزشك نشين اگه شدين اردو نرين اگه رفتين با خانوما نرين اگه رفتين با خانوماي ضعيف الجثه نرين!! وگرنه هي قرص و سرم به دست تو هر توقف به اين و اون سر بزنين!!مخصوصا اگه 14 ساعت تو ميني بوس نشسته باشن!…
شوخي كردم به هر حال اينم قسمتي از سفره . هر چند حال يكي از بچه ها بدجوري نگرانم كرد…ولي خب شكر خدا حل شد.
راستي اگه خواستين به اين تشكل ما ، (خانه پژوهندگان جوان استان مازندران ) ، اي ميل بزنين ،‌ اينجا رو كليك كنيد.

در راستاي اينكه من شديدا خسته ام و فعلا به استراحت نياز دارم !‌ ادامه بحث هامون - كه ايندفه مربوط به نزار قباني و ديدگاههاش هست - باشه براي بعد ! شايد فردا !!
خوش باشيد
سيامك

Posted by siamak at 12:23 PM | Comments (0)

June 14, 2002

سلام
نظرات مربوط به غزلواره بالماسكه را مي توانيد اينجا بخوانيد.
اما قرار شد بگويم : چرا غزلواره؟!
به گمان من غزل يك قالب عروضي نيست . بلكه يك قالب معنايي ست. به عبارت ديگر به هر شعري كه در بيت اول و تمام مصراعهاي زوج از قافيه يكسان استفاده مي كند نمي توان غزل گفت!
در شعر بعد از نيما بارها و يارها ديده شده كه اشعاري در قالبهاي جديد نيز توسط شاعر (‌غزل ) نام گرفته اند .
چنانكه ليريسم ( lyrism ) در ادبيات غرب نيز يك قالب ظاهري نيست و شما آن را در انواع شكلها مي بينيد.
غزل – حتي در معناي ذاتي نامش – موجوديتش به عشق وابسته است . مغازله و معاشقه ركن اصلي غزل است. حال مي خواهد توصيف معشوق باشد خواه تحليل رابطه ، اما به هر حال نسيم عشق بايد در تمام غزل ، آرامش دهنده و پريشانگر ، بوزد.
در غزل جديد ، به خصوص از دهه 70 ، پنجره غزل به واسطه نوجويي ها بر مسائل اجتماعي گشوده شد . بحثي نيست كه اشعار زيبايي كه سروده شد گامهاي بلندي در ادبيات فارسي بود كه فضاي واژگاني غزل را گسترش بخشيد اما به گمان من اين اشعار را به همان دليل ذكر شده – عدم حضور عشق به عنوان هسته مركزي – نمي توان در قالب غزل دسته بندي كرد.
لطفا توجه كنيد! اين بحث اصلا به معناي بي ارزشي يا بي اعتباري اين اشعار نيست بلكه به نظر من چون به دلايل ياد شده اين قالب غزل نيست بايد به اين قالب جديد نام ديگري داد .در بعضي مقالات ديده ام كه نام اين اشعار را غزل اجتماعي گذاشته اند اما به گمانم اين تركيب در درون خود تزاحم معنايي دارد . من دوست دارم به علت خويشاوندي اين قالب با غزل آن را (غزلواره) بنامم – هر چند به گمانم اين اصطلاح پيش از اين هم براي ايگونه اشعار استفاده شده ، كجا ؟ …يادم نيست!!
كارهاي درخشاني را در اين قالب از قيصر امين پور عزيز و محمد علي بهمني و بسياري ديگر از شاعران جوان شنيده ايم و مي شنويم كه بنا به تازگي مضمون و فضاي واژگاني بسيار دلنشينند.
اكنون نيز نوجوياني چون محمد سعيد ميرزايي و سيد محمد علي رضازاده – شاعر خوب هم استاني ام كه ان شاء الله از او باز هم خواهم نوشت - و ديگراني از همين نسل ، فضاي نوشده اي را كه به مدد غزلواره ها ايجاد شده بود گسترش بيشتري داده و عشق را به آن مجددا برگردانده اند تا نگاه نسل امروز به عشق با كلمات و تصاوير خودشان در قالب غزل امروز جان بگيرد.
بالماسكه نيز – به گمانم – نمونه اي از همين اشعار است . تا چه قبول افتد و …
000
000
ادامه بحث عشق رو يادم نرفته !! ان شاء الله دفعه بعد !!
سيامك

Posted by siamak at 01:24 AM | Comments (0)

June 09, 2002

اين هم براي خودش آغازيست و هر آغازي سلامي مي طلبد .... پس سلام!
نوشتن هميشه دغدغه اي شيرين بوده و کاش آنچه از انگشتان من بر لبان شما مي چکد اگر نه عسل ، لااقل شربتي باشد که آنگاه اين ارتباط شيرين شکري خواهد شد، گوارا!
...
گاهي اونجوري گاهي هم اين جوري!
واسه يه آدم ديوونه مث من واژه ها سرگرمي دلپذيرين! دوست دارم کودکانه باهاشون بازي کنم !‌گاهي وقتا اونجوري گاهي وقتا اينجوري.اما هميشه ميخوام اين قصر رويايي دست کم بعضي وقتا و واسه بعضي آدما سرپناهي باشه تو روزاي تگرگ بارون و سايه بوني بشه واسه آتيش بارون آفتاباي نفس گير! چون واسه خودم خيلي وقتا اينجوري
بوده . باور کنين ! خيلي وقتا...
تا بعد......
سيامک

Posted by siamak at 02:05 AM | Comments (0)