سلام
اول اینکه :...
... پا که گذاشتی توی «عمارت چینی خانه» ، شیخ خرقه پشمینه اش را پوشید و روی فرش با شکوه عمارت چنان چرخید که سیارگان منظومه شمسی ، یاد مولانا افتادند که : بگشای لب ....!...و فراوانی قند شد وقتی دهان گشودی به تحیر از آن همه زیبایی !
تو حیران زیبایی بنا بودی و حیرانی تو ، خود داستانی حیرت انگیز است که همین دیروز «حیران» زیبا ، حیران چشم تو شده بود و دره هایش چنان دهان گشوده بودند که دود از سر کوه بلند شده بود و چشم چشم را نمی دید !!
چشم که باز کردیم «ایل گلی» داشت روی آب می رقصید و تو داشتی آسمان زیبای تبریز را سیر می کردی و نور ماه افتاده بود «لا»ی موهایت و «الا»ی شمس بلند شده بود تا کفر نگوید !...بعد مولانا دوباره زمزمه کرد : یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... دست تو توی دست من بود و سرما داشت از خجالت آب می شد !
دوم اینکه :
بیزارم از سوگنامه نوشتن ! ..اما زمانه بدجور دل را می سوزاند ، هلیا ! ... من نمی خواهم « (شما) را به (تو) ، (تو) را به هیچ بدل کنم » که من هیچگاه از « تلقین کنندگان صمیمیت » نبوده ام ... آن قدر دوستش داشتم که « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » اش را حفظ باشم و 20- 15 نسخه آن را هی خریده باشم و هدیه کرده باشم و امانت داده باشم و باز پس نگرفته باشم و باز خریده باشم ! ...آن قدر که «غزل داستانهای فصل بد» اش را کلمه به کلمه بنوشم و اندیشه زلال و کلمه های شعله ورش را بستایم ... آن قدر که دوست مهربانی دیروز برایم نوشته باشد : « باز هم فرشته مرگ و عاشقانه ای به پایان نرسیده : بار دیگر مردی که دوستش می داشتی ... » ... و عاشقانه ها بی پایان اند .... دوست دارم این روزها این نوشته ام را دوباره مرور کنم : من و خودم و نادر ابراهیمی !
سوم اینکه :
این روزهای تعطیل رفتیم به شمال غربی ایران : گیلان، اردبیل و تبریز . چند نکته در این بین شایان توجه است ، هر چند شاید چندان در امتداد سایر موضوعات این وبلاگ نباشد :
- اردبیل شهر زیبایی ست . بی شک آرامگاه شیخ صفی نگین انگشتری این شهر است . معماری کم نظیر و داستانهای نهفته در گوشه گوشه آن فراموش شدنی نیست .
- این عکس مربوط به سقاخانه ایست در نزدیکی آرامگاه شیخ صفی . سادگی و خلوص مردم این دیار را در همین دو سه عکس می توان مرور کرد :



- اردبیل بیش از بسیاری از شهرهایی که دیده ام در معرفی فرهنگ خود و نیز محافظت از فرهنگ بومی کوشیده است . وضعیت نسبتا مناسب آرامگاه شیخ صفی ، مجتمع فرهنگی تفریحی شورابیل با زیبایی دلپذیر و امکانات مناسب و نیز سوغاتی دلپذیری مثل حلوای سیاه و ... !

- در کنار همه اینها تنها کاستی شهر – که البته کاستی کوچکی هم نیست – ضعف در پذیرایی از میهمانانی ست که اتفاقا تعدادشان رو به فزونی ست . متاسفانه در هیچ یک از هتل ها و حتی مسافرخانه های شهر جای خالی برای اسکان وجود نداشت و به علت بارش و سرما بسیاری از مسافرین عملا از چادرهای خود نیز نتوانستند استفاده مطلوبی ببرند و شب را در وضعیت بسیار نابسامانی به سر بردند !...
- تبریز اما حکایتی دیگر دارد . ظاهر شهر به سوی مدرن شدن رفته است آن هم مدرن شدنی بی پشتوانه فرهنگی . متاسفانه تبریز ویژگی های قومی خود را بر خلاف اردبیل پاس نداشته و تمام سعی مسؤولان شهری تبدیل کردن تبریز به شهری مشابه کلان شهرهایی چون تهران بوده است . پل معلق ، تقاطع های غیر هم سطح ، آسماخراشهای آن چنانی و ... . و متاسفانه آن چه این بین از دست رفته است هویت فرهنگی شهر است . در هیچ یک از رستورانهای شهر به شما یک غذای آذری داده نمی شود ( یا لااقل ما ندیدیم ! ) اما در عوض تا دلتان بخواهد چلوکبابی و فست فود !! ...آخر اگر کسی می خواست فست فود بخورد این همه راه تا تبریز می آمد ؟!...جای مربا ها و ترشی ها و کوفته های معروف تبریز و دهها غذای سنتی دیگر در این کلان شهر کجاست ؟!.... در کنار این می توان به محو شدن ارگ زیبای تبریز در پس پشت مصلای بزرگ شهر نیز اشاره کرد....
- متاسفانه در تبریز نیز همان حکایت هتلهای بدون اتاق خالی دیده می شد . باز جای شکرش باقی بود که باران نمی بارید تا مسافرین بتوانند به چادرهای خود دلخوش کنند !...سرمای شبانه هم که البته امان می برید ! ...نکته جالب تر در هتلینگ تبریز چیز عجیبی بود که در هیچ یک از هتلهای ایران ندیده ام . برای صرف ناهار به زیباترین هتل تبریز رفتیم که شاید یکی از مجلل ترین هتلهای ایران باشد : هتل شهریار . پاسخ مسوولین هتل بسیار جالب بود : چون مسافر ما نیستید غذا برایتان سرو نمی شود !!...در هیچ هتلی ، حتی بهترین هتلهای ایران، چنین چیزی نشنیده بودم !...آن هم در فصلی پر از مسافر که اقامت نداشتن ما به علت این بود که هتل اصلا جای خالی نداشت ! ... اصولا رستوران هتل چه ارتباطی به هتلینگ دارد ؟! ....
- نکته دیگر که به نظر من نتیجه کوتاهی مسوولین فرهنگی شهر و ساده بینی آنهاست ، وفور مغازه های بی ربطی ست که به نام استاد شهریار نامگذاری شده بود . لطفا این عناوین را بخوانید :
تعلیم رانندگی استاد شهریار ، خیاطی استاد شهریار ، سوپری استاد شهریار ... و این یکی دیگر آخرش بود : جگرکی استاد شهریار !!
جالب اینجاست که ماجرا تنها به استاد شهریار خاتمه نمی یافت و مثلا بزرگترین بازارهای مرکز شهر تبریز چنین نامهایی برخود داشتند : بازار مولوی ( یا به قول اهالی : مولوی بازاری ) (!) یا مثلا بازار شمس تبریزی (!)...حالا شما بیابید رابطه شمس و مولانا را با مقوله بازار !
به نظر نگارنده ، این نوع نامگذاری ها بیشتر ذم شبیه به مدح است !
- نکته بعدی حکایت غریب و همیشگی تعطیلی بی دلیل موزه ها در روزهای تعطیل است . بی شک هیچ قانون مدونی برای این قضیه وجود ندارد ؛ اگر نه چرا در روز 15 خرداد تمام موزه های اردبیل باز بودند اما موزه های تبریز بسته ؟!... و جالب تر اینکه موزه های تبریز روز 16 خرداد باز بودند و موزه مردم شناسی عشایر در سراب هم 15 و هم 16 خرداد تعطیل بود با زنگی که هر چه می زدی کسی نبود که پاسخی بگوید ؟! ... اصولا اگر قرار باشد موزه ها در این روزهای پر مسافر بسته باشند ، پس کی می خواهند سرویس بدهند ؟!
و از حق نگذریم که موزه آذربایجان و به خصوص مجسمه های بسیار زیبای استاد احد حسینی در طبقه تحتانی موزه فراموش ناشدنی ست.

- تبریز شهر خوبی ست با مردمانی خون گرم که صفای ایل گلی رادر دلهایشان دارند اما به نظر من ، به عنوان یک گردشگر ، مسوولین شهری با فرهنگ آذری مهربان نیستند لااقل به اندازه همسایه اردبیلی شان.

- از گردنه حیران ، با ان زیبایی بی بدیل که سرازیر می شوی به سمت گیلان ، جنگل های انبوه محاصره ات می کنند و مه از سر و کولت بالا می رود و نوازشت می کند . گیلان دیار زیبایی هاست . بی شک مازندران نیز همان زیبایی ها را کمابیش دارد اما حکایت گیلان اندکی متفاوت است . گذشته از مهربانی بیشتر طبیعت ، سعی مسوولین محلی برای پاسداشت فرهنگ وطبیعت بومی شایان تقدیر است . از بنای باشکوه خانه روستایی در شهر رشت تا حفاظت شکوه معماری گیلان با آن طرح ساده و سقف های سفالی به خصوص در شهر تالش سبب شده است که حضور فرهنگ بومی بیش از پیش احساس شود . به هر رستورانی که سر بزنید غذاهای عطرآگین گیلانی برای شما حاضر و آماده است . در کنار همه اینها محافظت از محیط زیست و پاسداشت جنگل و دریا در کنار استفاده بهینه از آن - لااقل بیش از آن چه در مازندران می بینیم – سبب شده است که مسافرین چیزی بیش از محیط زندگی خودشان در گیلان بیابند و به عبارت بهتر دست خالی گیلان را ترک نکنند . سقفهای سفالی تالش را که دیدم دلم به حال روستاهای کوچک مازندران سوخت که دارند در هجوم ویلاهای ایتالیایی و معماریهای بی پشتوانه و جنگلهای سیمانی خفه می شوند . آن وقت این ترانه ام را برای خانه های زیبای تالش خواندم که :
سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

چهارم اینکه :
- نقدی تحلیلی نوشتم بر «کم کم کلمه می شوم» جلیل صفربیگی که خلاصه ای از آن در روزنامه همشهری چاپ شد ... متن کامل آن را در کتاب نیوز ببینید ...
- سایت ارمیا ی رضا امیرخانی هم افتتاح شد ...در ضمن مقاله پست قبلم در مورد «بیوتن» نیز با لطف گردانندگان سایت و مهربانی آقای امیرخانی در این سایت آمده است : (لینک مطلب)... با سپاس از سلمان عزیز بابت اطلاع رسانی ....
پنجم اینکه :
بعد از این سفرنامه مفصل ، برویم سراغ یک کتاب :
آنیما در شعر شاملو : برخی اوقات یک کتاب را کاملا تصادفی می بینی و ورق می زنی و شگفت زده ات می کند و می خری و می خوانی بیشتر شگفت زده می شوی ! ... این جور وقتها احساس می کنی دیدن این کتاب مثل یک سورپریز دلنشین است از طرف دوستی مهربان .
کتاب مورد بحث را در نمایشگاه کتاب دیدم و عنوان اش غافلگیرم کرد . کتاب را ورق زدم و در همان تورق اول تلاش کم نظیر نویسنده را در خوانشی متفاوت از شعر بامداد حس کردم . در کنار همه اینها مستند بودن کتاب و 104 رفرنس ارائه شده حیرانم کرد . کتاب را خریدم و پس از خواندن اش دریافتم که یکی از بهترین انتخابهای امسالم را در زمینه کتاب انجام داده ام !
«الهام جم زاد» نویسنده کتاب « آنیما در شعر شاملو» کارشناس ارشد ادبیات و مدرس ادبیات در دانشگاه شیراز است . بی شک در رویکرد تحلیلی به متون ادبی ، شناخت درست متون و نیز مباحث مختلف اعم از روانشناسی و تاریخ و فلسفه و متون دینی و نظایر آن لازم است اما کافی نیست . تحلیل بر پایه ایجاد ارتباط بین دانسته ها و نیز بین دانسته ها با متن رخ می دهد . به عبارت بهتر به صرف داشتن اطلاعات کلاسیک و غیر کلاسیک نمی توان تحلیل ارائه داد بلکه وجود اندیشه ای تحلیلگر و چالش درست این اندیشه با متن به خلق یک تحلیل مناسب و همه جانبه خواهد انجامید .
نویسنده « آنیما در شعر شاملو» واجد این اندیشه تحلیل گر است و بر آن بوده که با رویکردی روان شناختی به تحلیل اشعار شاملو دست یازد . در صفحات نخست کتاب ، مخاطب با پایه های روانشناختی بحث آشنا می شود و مفاهیمی بنیادین مثل روانشناسی یونگی ،ناخودآگاه ،آرکی تایپ ،اسطوره، آنیما و آنیموس ، خود ، سایه و ... را می شناسد و سپس با این تعاریف به سراغ شعر شاملو می رود تا نمودهای آنیمایی را در شعر بامداد به نظاره بنشیند .
بررسی جز به جز ، همراه با مثالهای متعدد و گریز از مبهم گویی از ویژگی های دلنشین کتاب است که تلاش دارد مخاطب را در هر سطحی از دانش ادبی و روانشناسی به سر منزل مقصود برساند .
در جامعه بلبشوی نقد ادبی و به خصوص در آشفته بازار نقد ادبیات معاصر ، حضور چنین کتابهایی چیزی جز شگفتی نیست . کتابهایی که آشکارا حاصل عرقریز روح و اندیشه منتقد است و مفهوم نقد را در جایگاه حقیقی اش می نشاند : درک و تحلیل متن و نه صرفا نق زدن و بهانه جویی و هنرمند را به صلابه کشیدن . اینکه درک کنیم هنرمندمان چگونه تکه تکه های روحش را در معرض دید ما گذاشته ، نکته ایست که هم به بزرگداشت هنرمند می انجامد ،هم به نکوداشت هنر و هم به پاسداشت مخاطب . در این مثلث طلایی ، مفهوم رسانه ای هنر شکل می گیرد و مخاطب با هنرمند به یک آشتی دوباره می رسد . حال آنکه در نقد ادبی رایج ما که بیشتر به ژورنالیسم پهلو می زند ، اندیشه – اگر باشد ! – تنها در جهت تخریب بی دلیل یا تشویق بی سبب به کار گرفته می شود و حاصل آن در هر دو حال جز اضمحلال هنر و هنرمند و در نتیجه بی میلی و قطع ارتباط مخاطب با هنر نخواهد بود .
پرت نیافتیم ! ... گفتم که « آنیما در شعر شاملو» به مخاطب نشان می دهد که از هیچ یک از واژه های اثر به راحتی نگذرد و ساده انگارانه نیاندیشد که : « ای بابا ! حالا شاعر یک چیزی گفته است دیگر !!» . این کتاب دعوت به چالش با واژه هاست ، همه واژه هایی که برای شاعر عزیز بوده اند و مخاطب شاید قدر این عزت را ندانسته است .
نکته اینجاست که شعر شاملو به سبب همه خصوصیات اش سرشار از تظاهرات آنیمایی ست . در این بین عاشقانه های شاملو و آیداسروده هایش جای خود را دارند .
به نظر نگارنده ، کلیه نمودهای نمادشناسانه در اثر از دو الگو تبعیت می کنند : یا نتیجه ناخودآگاه شاعرند و یا حاصل تعامل اندیشه خودآگاه شاعر با متن . به عبارت بهتر گاهی شاعر مفاهیم نمادین خود را در اثر ، آگاهانه ، نهادینه می کند و گاه در خلسه ناشی از سرودن ، ناخودآگاه به آنها می رسد . در مورد نخست چالشی پیش روی شاعر است و آن هم استخدام نامناسب مفهوم نمادین است . به عبارت دیگر گاه شاعر به قصد سرودن نمادین در دامچاله تصنع گرفتار می آید . اما این خصلت همیشگی نیست . مثال بسیار است .. اصلا همین شازده کوچولو !... بی شک سنت اگزوپری از همان آغاز سعی در نوشتن اثری نمادین داشته است و بسیاری از نمادها را نیز در اثر خلق کرده است اما چفت شدن همه این نمادها با هم ، حاصل همان جوشش شاعرانه متن است . به عبارت بهتر برای برقراری پیوند بین این عناصر نمادین و رسیدن به یکپارچگی متن جوشش و شاعرانگی ضرورت دارد .
اما در گونه ای دیگر از حضور عناصر نمادین در متن ، ناخودآگاه ِشاعر و نویسنده ، بار همه چیز را به دوش می کشد . در این نمونه از آثار ، شعر با جریان سیال خود ، از ناخودآگاه ، مفاهیم و نمادها و نمودهایی را بیرون می کشد که حتی خود شاعر ، آن هم در صورت آگاهی از پشتوانه های نمادین زبان ، پس از مطالعه چندین باره اثر به حضور آنها پی می برد . و اتفاقا در تعریف نقد تحلیلی می نویسند که : این نوع نقد گاه به نکاتی اشاره می کند که خود هنرمند نیز از آن آگاه نیست !...و این نکته غریبی نیست چرا که هنر اصیل زاییده ناخودآگاه است.
همین رویکرد در کتاب « آنیما در شعر شاملو » مورد تاکید قرار گرفته است و شاید بیشتر جلوه های آنیما به صورت ناخودآگاه در شعر وارد شده اند ؛ به خصوص در آیدا سروده ها .
نویسنده یک به یک و به شکل کاملا تفکیک شده مظاهر آنیما را معرفی می کند و جلوه های آن را در شعر شاملو نشان می دهد . چنین رویکردی تنها حاصل مؤانست طولانی با متن است و کاری سخت دشوار که باید پاس داشته شود . در کنار این ، درک صحیح نویسنده از منطق عاشقانه شاملو که در متن اشعار نهفته است ، به تبیین صحیح این قرائت عاشقانه کم نظیر منجر شده است .
نکته آخر اینکه : مثل هر اثر انسانی دیگر می شود با نویسنده کتاب در برخی سطرها موافق نبود :
الف - یکی از مشکلات نقد تحلیلی ، نگاه کانالیزه منتقد است . به عبارت بهتر گاه رویکرد تحلیلی ، آن هم تحلیلی موضوع مند مثل اثر حاضر ، سبب می شود که همه توجه منتقد به موضوع تحلیل منعطف شود و در نتیجه گاه ارتباط اثر با تحلیل ارائه شده سست می شود . برای مثال درست است که «گور» یک نماد آنیمایی و از مظاهر منفی مادر مثالی ست اما در این شعر نمی شود مفهوم آنیمایی را چندان مرتبط با اثر دانست :
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
...
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از ان انسان نیست
بدرود کرد
گوری ماند و نوحه یی
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بنده گی اندر
بماند .
به عبارت بهتر برای درک زنانگی از متن ، صرف حضور یک کلمه کافی نیست بلکه باید یک ارجاع زنانه نیز در متن باشد تا این تاویل قابلیت ارائه بیابد . در مثال فوق به نظر من ارجاعی مشخص برای زنانگی وجود ندارد – مگر اینکه به «سرود و زیبایی» بسنده کنیم که چندان محکم به نظر نمی رسد - تا گور را به عنوان نمادی آنیمایی در نظر بگیریم .
البته خوشبختانه تعداد مثالهای این گونه در متن بسیار اندک و انگشت شمار است و البته سلیقه منتقد را نیز در درک متن نمی توان نادیده گرفت .
ب - در دو سه جا به نظر من خوانش بهتری از شعر شاملو قابل ارائه است :
- در صفحه 213 در مورد شعر « از قفس» آمده است :
شاملو در شعر از قفس دیوار را در مفهوم ناخودآگاه و بهشت به کار برده است :
...آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
..
و دیوارها و نگاه
در دوردست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور ؟
به نظر می رسد که تحلیل درست تر این باشد که دیوار در این شعر جنبه منفی آنیماست . شاعر دارد از دیوار بد می گوید و سوال نخست در حقیقت استفهام انکاری ست . تاکید کلمه «نومیدی» و اصولا سطور نخستین شعر نشان می دهد که شاعر به مفهوم مثبتی از دیوار نمی اندیشد :
در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است .
- در صفحه 197 آمده است :
و آیدا معشوقی ست که پیشانی اش آینه یی ست که الهه گان هنر و زیبایی و شعر ، خود را در آن می نگرند و می آرایند :
...پیشانی ات آینه یی بلند است
تابناک و بلند ،
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند .
به نظر می رسد « تا به زیبایی خویش دست یابند» صراحتا ناظر به مفهوم آراستن نباشد و بیشتر شاعر متوجه این معناست که الهه گان هفت گانه هنر در آینه پیشانی تو پی می برند که زیبایند . به عبارت بهتر هنر در کنار تو به زیبایی خود دست می یابد و به درک زیبایی اش می رسد .
- در صفحه 226 در مورد شعر پریا آمده است :
عدد سه در داستان پریا به این نکته اشاره دارد که : این سه پری می توانند تجسم رمزی تقدیر باشند .این اشاره کاملا درست است . در واقع شاملو در اینجا به همان مضمون اعتقادی مورد علاقه اش اشاره دارد که انسان به پاخاسته است و «خانه دیب ها را داغون کرده » است اما پریا – بخوانید تقدیر – نشسته اند واشک می ریزند ! ...به عبارت دیگر شاملو با خوانشی متفاوت از یک فولکلور که در آن پری ها همیشه به کمک انسان درمانده می آیند ، به این مفهوم می رسد که انسان خودش باید برای خودش کاری بکند نه اینکه به انتظار «پریا» بنشیند . و اتفاقا در ادامه داستان همین «پریا» می خواهند او را بترسانند و از ادامه راه باز دارند :
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پریا جیغ زدن، ویغ زدن ، جادو بودن دود شدن ، بالا رفتن تارشدن ، پایین اومدن پود شدن و ... امید شدن یاس شدن ، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره :
می بینم و حاشا می کنم ، بازی رو تماشا می کنم
هاج واج و منگ نمی شم ، از جادو سنگ نمی شم
یکی ش تنگ شراب شد
یکی ش دریای آب شد
یکی ش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
نکته اینجاست که پریا – بخوانید تقدیر - وقتی می بینند که نحسی سرنوشت بر انسان مصمم اثر ندارد و «بازی» های تقدیر را نمی پذیرد و ترس خورده جادوهای روزگار نمی شود ، آن وقت تبدیل به چیزهایی می شوند که انسان مصمم از آنها به عنوان ابزاری برای نیل به اهداف بلندش سود می جوید . « جم زاد» به درستی به این مطلب اشاره می کند که آب و کوه مفاهیمی آنیمایی و شراب نیز رمز زندگی جاودانی پس از مرگ است .
و البته آگاهی را نیز با تکیه بر ادبیات عرفانی مان می توان به شراب نسبت داد و بنابراین دیگر نمی شود این بخش از قصه را به مفهوم «رسیدن به ناخودآگاهی» تحلیل کرد بلکه به آن باید به عنوان نمایشی از اراده انسانی در برابر تقدیر نگریست .
چنان که گفته شد در همه این اختلاف نظرها باید سلیقه منتقد را لحاظ کرد و بی شک هر مخاطبی در آیینه یک اثر نمادین به تصویری تازه و دیگرگون خواهد رسید و چنین می شود که پنجره تاویلی تازه برای متن همواره گشوده خواهد ماند .
*******
خلاصه آن که « آنیما در شعر شاملو» کتابی خواندنی و توصیه کردنی ست آن هم در این روزگار قحطی نقد درست و اندیشمند و مستدل . امید و اطمینان دارم که از نویسنده کتاب ، آثاری دلپذیرتر از این را نیز خواهیم خواند.
*************
عاشقانه هایتان ، چراغان هزار بوسه ناگهان !
سیامک
سلام
اول اینکه :...
...هوا گرم شده است و نفس آدم پس می رود از شرجی این هوای لزج ! ... دلت می خواهد خودت را پرت کنی توی آبی دریا تا دلت برود خودش را بکوبد به این همه سنگ کنار ساحل و سرش را بگذارد روی ماسه های خیس تا این همه گرما یادش برود !...
به خانه که می رسم اما ، در را که باز می کنی ، همچنان دهانت عطر بهار را دارد و نوازش چشمانت ، نسیمی ست که از خنکای شب می وزد روی صورت تبزده من !... دلم می خواهد بنشینم رو به روی تو تا این تابستان عرقریز تمام شود !... بگذار کارخانه دارهای دروغگوی این دنیای خالی بند ، دلشان را به کولرهای رنگ و وارنگشان خنک کنند ، آن هم با شعار : « بهار را به خانه تان می آوریم » ...بهار اگر خودش آمد که آمد ، اگر نه صد سال سیاه با هزار هزار اسکناس سبز هم نمی آید ! ...جان تو ! ...
دوم اینکه :
دو کتابفروشی دیگر در تهران و کرج برای کتاب «برتابی از ترانه» مجموعه اشعار عاشقانه سرای بزرگ عرب نزار قبانی :
- تهران - کتابفروشی خانه هنرمندان - جنب تالار ممیز
- کرج - کتابفروشی سروش، واقع در گوهردشت، کمی بالاتر از فلکه اول
امیدوارم دوستانی که کتاب را می خواهند پیدایش کنند ...
سوم اینکه :
شاعران خوب فارس با سبد سبد مهربانی و شعرهای ناب آمده بودند شمال ! ....دیدار بسیاری از دوستان قدیمی و مهربان و آشنایی با دوستانی تازه همیشه دلنشین و به یادماندنی ست ...علی بهمنی ، دکتر بهرامیان ، آرش زارعی نژاد ، مریم حقیقت ، مجید کوهکن ، محمد کاظم حسینی ، مریم حسینی و بسیاری دوستان دیگر ما را به شعرهای ناب و مهربانی شان میهمان کردند ... قائم شهر به لطف تلاش کیوان ملکی عزیز پذیرای این همه خوبی بود ...
چهارم اینکه :
این چند تا لینک را ببینید :
- خبر سایت خانه هنرمندان از جلسه نقد «عطر تند نارنج »
- خبر روزنامه قدس از همین جلسه
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب علیرضا بدیع ( حبسیه های یک ماهی ...)
- خبر روزنامه همشهری از جلسه نقد کتاب علیرضا بدیع
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب مریم جعفری (پیانو)
و ...
- یک مقاله فوق العاده دیگر از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری ... جدا به تفاوت نگاه و ظرافت اندیشه و دقت تحلیل توجه کنید ...
- این کاریکاتور بسیار هوشمندانه را هم ببینید و به همه ظرافتها دقت کنید : از بک گراند ویندوز که پشت صفحه ایمیل هست تا اینکه چه نامه هایی از طرف چه کسانی آمده و چه نامه هایی خوانده و پاسخ داده شده است و کدام نامه ها اصلا باز نشده اند و خیلی ظرایف دیگر ...
پنجم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- املت دسته دار : وقتی روی کتاب نوشته باشد مجموعه شعر طنز ناصر فیض وسوسه خریدن کتاب مقاومت ناپذیر است ! ...بی شک ناصر فیض شاعر طنزپرداز خوبی ست . شعر طنز اصولا به نظر من با طنز در شعر متفاوت است . تفاوتی که گویا بسیاری چندان به آن توجه ندارند . در شعر طنز ، محوریت با طنز است اما در شعری که از طنز به عنوان یک تکنیک یا وسیله سود می جوید ، شعر در محوریت است . به عبارت بهتر در شعر طنز ، منطق طنازانه شعر را به جلو می برد و در شعری که از طنز سود می برد ، منطق شاعرانه ، اثر را هدایت می کند . تفاوت این دو مقوله تفاوت زمین است و آسمان . چنانکه در انتهای شعر طنز لبخندی بر لبت می نشیند و انبساط خاطری فراهم می آید ، هرچند که شاید هم ته دلت بسوزد . اما در شعری که ابزار طنز را به خدمت گرفته است معمولا تلخندی بر لبت می نشیند و قدرت طنز تناقضی را پیش رویت می نشاند که شاعرانگی پس پشت اثر را بهتر درک کنی . این تفاوت ماهوی ابزار یا هدف بودن برای طنز سبب می شود که نگاه ما به اثر شکل گیرد : اینکه اثری شعر یا داستان طنز است و از شعر و داستان و تکنیکهایش به عنوان ابزاری برای ارائه طنز استفاده می کند و یا اینکه شعر و داستانی ست که از طنز به عنوان یک تکنیک تلفیقی قدرتمند – مثل همه تکنیکهای دیگر که از آمیختن دو هنر به دست می آید مثل شعر- نقاشی یا استفاده از تکنیکهای سینمایی یا ... – سود برده است .
توجه کنید که عمدا از واژه شعر جدی در مقابل شعر طنز استفاده نمی کنم چون به شدت معتقدم که شعر طنز – آنگاه که شایسته این عنوان باشد ، یعنی اینکه هم شعر باشد و هم طنز - در اندیشه مندی و زیبایی و هنرمندی ، کاملا جدی ست و استفاده از چنین تقابلی بین طنز و جدیت ظلمی در حق طنز هوشمندانه است .
برویم سراغ کتاب ! ناصر فیض جدا شعرهای طنز خوبی نوشته است !... برخی از آثار حیرانتان می کند از کثرت توان شاعرانه و البته دانش سراینده و البته تر (!) درخشش طنز . برای نمونه می شود به چهارگانهء (!) سبک خراسانی ، سبک عراقی ، سبک هندی ، سبک این چنینی و نشئه یعنی ... اشاره کرد که خلاصه طنزآلودی از ادبیات این سرزمین است .
در کنار اینها برخی شعرها هم اصلا معلوم نیست چرا طنز اند ! ..چون اصولا کاملا مغموم اند و از آن مهمتر کاملا شعراند ، صاف و ساده و زیبا ، بی هیچ صفت اضافه ای :
بنشین صاف و ساده گریه کنیم
مثل یک خانواده گریه کنیم
روی شن های آبدارو نمور
زیر پلهای جاده گریه کنیم
می رسد روزی از غم انگور
زیر تابوت باده گریه کنیم
زیر سوهان زندگی آن روز
مثل آهن براده گریه کنیم
گرچه انقدرها هم آسان نیست
بنشین ایستاده گریه کنیم
گاه گاهی به حال آن شاعر
که به شب تکیه داده گریه کنیم
و به حال کسی که تا دم صبح
مصرعی هم نزاده گریه کنیم ...
گریه مرد کار خوبی نیست
مثل یک مرد ماده گریه کنیم
نکند روزی از سر اجبار
من و تو بی اراده گریه کنیم
همه انواع گریه را کردیم
بنشین صاف و ساده گریه کنیم
به نظرم نگاه دوباره به این شعر مقصود مقدمه نخست این مقال را بیشتر مشخص کند ..این یک شعر است با استفاده از طنز نه یک شعر طنز ! ...فقط شاعرانگی سهمگین بیت 3 برای ایجاد منطق شارعانه برای کل اثر کفایت می کند . چنانکه همین منطق در تمامی ابیات کمابیش تسری دارد . اینکه بخواهیم به صرف ته رنگ تلخ طنز در بیتهای 5و 8 اسم این اثر را شعر طنز بگذاریم گمانم شیوه درستی نیست .
اما گذشته از این تک غزل – که به خودی خود اثری دلنشین و حتی در برخی ابیات فوق العاده است – باقی کتاب طنز محور اثر است و شعر در استخدام آن . به همین دلیل است که شاعر از همه ابزار شاعرانه از قافیه و ردیفهای آنچنانی گرفته تا تصویرسازی و استعاره و مجاز و کنایه برای خلق لحظات سرشار از طنز استفاده می کند .
نکته جالب توجه دیگر استقبالهای طنازانه و تضمینهای هوشمندانه فیض از اشعار قدمایی ست که گاه بسیار دلنشین اند :
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود
در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود
بعد یک عمر که می خواست به من سر بزند
از بد ِبخت من آن شب پدرم منزل بود
دوش با یاد حریفان به خرابات شدم
گرچه شب وارد ِ آنجا شدنم مشکل بود
دیدم او را که نمی دیدم اگر بهتر بود
با سر و وضع بدی داخل مجلس ول بود
حافظا خانم فیروزه بواسحاقی
که گل سرسبد شعر به هر محفل بود
گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت
لیک در آنچه که می خواست دلم کامل بود
گذشته از همه اینها به گمان من اگر بنا را بر قیاس بگذاریم ، مثلا مقایسه شعرهای طنز فیض با مثلا زرویی نصرآباد فارغ از اینکه آیا چنین قیاسی درست است یا نه ، می توان گفت که طنز فیض طنزیست با شوخ طبعی و شیطنت بیشتر و دردمندی کمتر . به عبارت دیگر طنز او جوانتر است و بازیگوشی می کند و هوشیارانه متلک می گوید و مزه می پراند اما مثلا شعر زرویی رفیقانه همراهی می کند و نکته پردازی می کند و نهایتا سر به سرت می گذارد تا غمت اندکی سبک شود .
دلم نیامد این قیاس را نگویم هر چند این نکته به خودی خود ضعف یا قوت هر کدام از این دو نیست که تنها حاصل دریافت درونی خودم به عنوان یک مخاطب است .
به هر حال خواندن این کتاب توصیه می شود ...
املت دسته دار – ناصر فیض – انتشارات سوره مهر – چاپ اول 1384 – 166 صفحه – 1700 تومان ________________________
- شب مادر : اگر مثل من شیفته کورت ونه گات هستید باید حتما این کتاب را هم بخوانید . یک داستان فوق العاده با اندیشه ای ناب و طنزی چون همیشه گزنده و البته از لحاظ فرمی ساده تر از زمان لرزه و سلاخ خانه شماره پنج . شاید به مناسبت همین سادگی بیشتر به عنوان گزینه ای بهتر برای شروع آشنایی با ونه گات باشد . به هر حال شاعرانگی اندیشه این مرد - و نه اندیشه شاعرانه اش ! – و نیز ریزبینی و ظرافت اش و درستی تحلیلهایش از تاریخ و جامعه پیرامون حیران کننده است . نکته مهم اینکه به نظر من طنز پست مدرنیستی و اصولا مقوله هنر پست مدرن در آثار ونه گات بهترین جلوه را دارند . بنابراین گمان می کنم خواندن آثار او و کسانی مثل براتیگان ، اتوود و ... ، نسبت به خواندن و ترجمه مقاله ها و کتب صرفا نظری، می تواند ما را به تحلیلهای موردی بهتری در زمینه فلسفه و هنر پست مدرن برساند .
ترجمه اثر هم ترجمه روان و خوبی ست . تنها اگر کسی آقای بهرامی را می بیند سلام ما را به ایشان برساند و بگوید این Gingiva- tru قاعدتا «ژینژیوا – ترو» خوانده می شود که از کلمه «ژینژیوا» به معنی لثه ( در لاتین ) و «ترو» که احتمالا همان (True ) است گرفته شده که در واقع کنایه از این دارد که محصول تولیدی درست مثل لثه است که با متن داستان هم تطابق دارد .
باز هم به شدت توصیه می شود :
شب مادر – کورت ونه گات جونیور- ترجمه : ع .ا بهرامی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان – 239 صفحه – 2000 تومان_________________________
ششم اینکه :
دوست خوبمان آقای مهدی آذری وبلاگ بسیار خوبی دارند به نام کالبد شکافی که در آن به تحلیل و نقد کتابها و آثار شاعران جوان می پردازند . چندی پیش نقدی در این وبلاگ برای آثار فرهاد صفریان نوشته شد که کامنتی که بر آن نوشتم آنقدر طولانی شد که خودش شد یک مقاله یا به عبارت بهتر نقد بر نقد . لذا به گمانم با توجه به نکات مطرح شده در آن ، که می تواند تا حدودی قابلیت تعمیم هم داشته باشد ، بهتر است در این وبلاگ نیز مورد بررسی بیشتر قرار گیرد . بنابراین اول بروید و نقد مهدی آذری عزیز بر آثار فرهاد صفریان را بخوانید و بعد هم این مطلب را :
اول بگویم که خوشحالم یک نفر در عرصه نت پیدا شد که دلش می خواهد که کاری را با دقت بخواند و خوانش خود را بنویسد ...این نکته بی شک جای سپاس فراوان دارد در این فراوانی لبهای فروبسته ! ... اینها که می نویسم نظر من بر نقد دوست عزیزمان جناب آذری ست به پاس احترامی که برای شعر قائل شده اند و زحمت فراوانی که کشیده اند ...بی شک اختلاف سلیقه ما بیشتر از آنجاست که نگاهی متفاوت نسبت به نقد داریم اما مسلما هر دو معتقدیم که نقد لازم ترین شیوه پیشرفت هنر است :
و اما حرف من که معتقدم نقد باید دیالوگ منتقد با متن در باب چیستی اش باشد نه مونولوگ منتقد با خودش در باب چیستی متن :
1- بسیاری از دوستان گفتند و بنده هم موافقم که اطلاق کلمه ویژگی مربوط به مشخصه ایست که لااقل بسامد بالاتری در اشعار شاعر مورد بحث داشته باشد . بنابراین تغییر در فرم اصولا ویژگی کارهای صفریان محسوب نمی شود . این به خودی خود نه ضعف است نه قوت ! ...اگر شاعر آن را مثل همان مثالی که منتقد محترم زده اند به کار گیرد و در نتیجه (بنشیند ) پس خوب است ولی اگر بخواهیم بگوییم چون این خوب شده پس بیاییم از آن زیاد استفاده کنیم می شود همان که بر سر برخی دوستان شاعرمان آمده : فرم زدگی ! ...یعنی دل سپردن به صورت و فراموش کردن سیرت !... یعنی معلق وارو زدن های تکنیکی بدون آنکه ته اش چیزی بماند برای مخاطب !....لذا به شدت معتقدم که شعر صفریان شعر فراری از همه این داستانهاست . او آگاهانه از این مسیر می گریزد و البته خود حقیر معتقدم که این گریز بیش از اندازه است چنانکه مثل همه تکنیکهای دیگر ، تکنیکهای فرمی نیز در صورت به کارگیری صحیح توان خلق زیبایی های خارق العاده را دارند ...
2- ویژگی دوم برشمرده نیز چنان که در بالا گفتیم ویژگی محسوب نمی شود . کما اینکه به نظر من مثال نخست چندان با گرفتن خوانشی دیگر از قافیه و ردیف نمی خواند...«خیابان و باران و آن» قافیه اند و «که آمدی» در هر سه مصراع ردیف !...خوانش تازه ای اتفاق نیافتاده است تنها شاید نویسش اندکی تغییر کرده است !... در باب مثال دوم البته این اتفاق افتاده است که البته به نظر حقیر «ز» در بافت واژگانی غزل مذکور نیست ...
3- در مورد ردیفهای فعلی کاملا اطلاق لفظ ویژگی درست به نظر می رسد . این ویزگی غزلهای صفریان است و اتفاقا دلیل اش این است که شعر صفریان شعری بسیار نزدیک به زبان معیار است . به عبارت دیگر می شود غزل او را ادامه غزلهای دهه هفتاد دانست : غزلهایی متکی بر صمیمیت شاعر با مخاطب ، استفاده از ترکیبات و کنایات و اصطلاحات روزمره ، دارای کمترین پیچش و البته نسبتا کم تصویر و متکی بر احساس ...در چنین غزلی لاجرم بهترین شیوه اتخاذی ، استفاده از ردیفها و قوافی فعلی ست تا به قول شما ارکان جمله سرجای خود باشند و در نتیجه انتقال حس و سادگی به درستی صورت گیرد . ( به همین خاطر گفتم به نظر من در مثال بالا «ز» در بافت غزل مذکور نمی گنجد ) ... البته باز هم به نظر من نمی شود درباره این خصیصه حکم کلی داد.... این شیوه یک حُسن نیست چنان که بی شک ضعف هم نیست . تنها اینگونه می توان گفت که این ویژگی با شعر صفریان و نوع نگاهش به شعر همراهی کرده است و در کار او مفید بوده است .
4- یک نکته ظریف در این بین وجود دارد ....سه مثالی که منتقد محترم آورده اند نباید به این نتیجه گیری ختم شود که جای برخی ترکیبات و اصطلاحات در غزل نیست ! ...ببینید! ...اصولا «باید» در شعر نداریم ! ...شعر دمکراتیک ترین هنر دنیاست ! ...الهه شعر به شما می گوید که هر چه می خواهد دل تنگت بگو !..اما به شرط آنکه شاعرانگی را پاس بداری !...به شرط اینکه واژه ات را به خوانشی شاعرانه برسانی ! ....به شرط آن که – به قول معروف – بنشیند !... سه مثال ذکر شده به خصوص مثال دوم و سوم می تواند مصداقی برای ننشستن باشد : چرا ؟!... خیلی واضح است !چون ترکیبات عامیانه مورد نظر فراخوانی نشده اند ؛ یعنی اینکه نه کلمات پیرامونشان ما را با این ترکیبات آشتی می دهند و نه اینکه مثلا درونمایه یا طنز به خصوصی ما را به سمت این ایجاب واژگانی می برد ...پس این کلمات و ترکیبات بیرون از شعر قرار می گیرند و به دیالوگ با مخاطب و تعامل با وازگان همسایه شان دست نمی یابند و در نتیجه شما «ول معطلی» را مثلا کنار کلمه ای از جنس «کتمان» می بینی بی آن که پلی از این به آن باشد یا در بیت سوم «دامگه» و «برگیر» با «هوایم کن» سرخوش نیستند ! .... اما بیت اول مثال اصلا این جوری نیست !...«خدا وکیل» اول با «علاف» دوم همراهی می کند ( البته به گمان حقیر آمدن شکل درست ترکیب « خدا وکیلی » می توانست این زیبایی را بیشتر هم بکند ) و در نتیجه باری از طنز و کنایه زدن را در کلیت بیت شکل می دهد . این نوع به کارگیری ترکیبات عامیانه در کار صفریان کم نیست و نمونه دیگرش همان غزل آخری نقد است . «خدا نخواست» به عنوان یک ترکیب عامیانه خوب در بافت غزل مذکور ، آن هم به شکل ردیف ، نشسته است .
5- مضامین تکراری ...یک سوال دارم !...اصولا مضمون تکراری و غیر تکراری یعنی چه ؟!...اگر منظور از مضمون ، درونه نهایی اثر است که آن وقت باید در شعر عاشقانه رابرای همیشه تخته کنیم ! چنانکه شعر مقاومت و شعر جنگ و از این دست را ! ... این که منطقی نیست !...چون هر شاعری خوانش خاص خود را از هر یک از این مقولات دارد که حتی اگر بنا را هم بگذاریم بر انفعال کامل شاعر و پیروی او از نگاه شاعران متقدم تر باز هم نمی توان تاثیر ذهن و اندیشه خود شاعر را بر همان «درک از اندیشه قدما» نفی کرد !...به عنوان مثال درک من از اندیشه عاشقانه حافظ با شما فرق می کند چون من حافظ را با خوانش خود خوانده ام و شما با خوانش خودتان !...حافظی که من می شناسم از فیلتر ذهن من رد شده است و حافظ شما هم به همین ترتیب و در نتیجه ممکن است خیلی شبیه باشند اما مطلقا یکسان نیستند !...لذا یگانگی مضمون در این معنا ، بی معنی ست !
اما اگر مضمون تکراری به معنی تصاویر تکراری باشد اینجا مسئله فرق می کند !..بی شک شاعری که می نشیند و همان تصاویر پیش-سروده را دیگربار سرهم می کند و رنگ و لعابی به آن می دهد – و گاه هم نمی دهد – اصلا شاعر نیست !...بیشتر متشاعر است به قول رفقا ! ...اما انصاف هم چیز بدی نیست !..لااقل در همین مثالهایی که زدید به چنین نتیجه ای نمی رسیم !!...اصلا نمی شود چنین نتیجه گرفت که چون همه این تصاویر مربوطند به واقعه هبوط و ماجرای گندم و حوا و مار و آدم بنابراین همه شان سر و ته یک کرباسند !! ...این شیوه تحلیل درست مثل این است که برخی فمینیست ها می گویند مردها سر و ته یک کرباسند !!...فقط چون مردند !!....یک نگاه به همین بیتها بکنید !...در هر بیت شما به یک خوانش دیگرگونه می رسید در باب اسطوره مذکور !...کاری به این ندارم که این خوانشها فوق العاده هستند یا نیستند اما لااقل هریک یگانه هستند !..این یگانه بودن با تکراری بودن اصلا سازگاری ندارد ! ... به نظر حقیر اتفاقا بیرون کشیدن اتفاق و تصویر و خوانش تازه از دل یک اسطوره یا تصویر یا واقعهء هزار بار خوانده شده، بسیار دشوارتر است ...به خاطر همین است که مثلا هنر آیینی دشوار است چون باید شما از دل یک واقعه دانسته به خلق یک شگفتی برسید تا نامش بشود هنر ! ...بنابراین صرف تکرار بستر یک تصویر ، دلیل بر تکراری بودن مضمون نیست ..
اما در باب تنگی دایره وازگان ، من هم تا حدودی با شما موافقم . گستره وازگانی غزلهای شاعر ما خیلی وسیع نیست که البته این هم به همان دلیل ویزگی اصلی شعرهای صفریان است : سادگی و کم پیچشی و دلانه بودن !...بی شک موافقم که گسترش حیطه واژگانی شاعر ، سبب ساز کشفهای نوتری هم خواهد شد ...
6- در باب طنز هم موافقم که به عنوان یک مولفه فوق العاده در شعر می تواند بسیار دلپذیر باشد... مثال شما هم مثال خوبی ست که اتفاقا می تواند مثال خوبی برای استفاده درست از الفاظ و ترکیبات عامیانه هم باشد ...اینقدر خوب این ترکیبات در این غزل نشسته اند که حتی یادمان رفت آنها را به عنوان نمونه های خوب استفاده از زبان عامیانه لحاظ کنیم !..می بینید ؟!...برخی وقتها وازه اینجوری در شعر حل میشود و این درست است ! ...اما قبول کنید که طنز هم مولفه شعر صفریان نیست ...چون بسامدش چنانکه در مطلب آغازین گفتم بالا نیست ...شعر صفریان بیشتر شعری نجواگر و تا حدی مغموم و مه آلود است ..حتی همین طنز اخیر هم طنزی مغموم است ...قبول ندارید ؟!
7- باز هم در بیان ویژگی های یک مجموعه به یک مطلب کلی اشاره کرده اید و باز گفته اید فقط در یک غزل !! ...این ویزگی مورد بحث شما – واژهء بی پشتوانهء اندیشه : خودمانی اش می شود حرافی !!- تقریبا چیزی در مایه های دشنام است برای یک شاعر و شما تنها به جرم یک غزل – آن هم به گفته خودنان – آن را نثار شاعر بخت برگشته کرده اید !!...موافقم که شاعر ما برخی وقتها در برخی شعرهای دیگر برخی کلمات دارد که می توانستند بهتر از آنها کار بکشد اما اولا یک ویژگی پربسامد نیست ، ثانیا سلیقه بنده در این میان خیلی موثر است ، ثالثا مثال مورد بحث شما اصلا در این مقوله نیست !
تازگی ها، آه اما تازگی ها ،تازگی …
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است.
«تازگی ها»ی موجود در مصراع اول ربطی به «صنعت تکرار» ندارد ( اصلا صنعت تکرار کجای بدیع قرار دارد ؟!) ... تکرار یا کارکرد دارد یا ندارد !...اگر دارد که خوب است اگر ندارد باید ریشه اش را زد ! ...در مثال شما این تکرار کاربرد دارد و موسیقی دریغ خوارانه به شعر داده است انگار که می گوییم افسوس و صد افسوس ! ...حیف و صد حیف ! ...که با مضمون مصراع بعد همراهی دارد ... انگار که شاعر نشسته است و دارد می گوید : هی ! هی ! هی !...خورشید هم تازگیها جوابمان کرده است ...به این بیافزایید بریده بریده گفتنی را که می تواند بغضی نهانی را هم آشکار کند .... توالی (ه) های موجود هم در ایجاد این موسیقی آه کشان بی تاثیر نیست ....
8- تک گویی ویژگی شعر صفریان هست !..این نکته بحثی ندارد، به این خاطر که جنس شعر صفریان چنان که گفتیم واگویه وار است ...او دارد درددل می کند با مخاطب اش ، دارد حرف می زند ، دارد خودش را می شکافد جلوی چشم مخاطب اش ..در این نوع اشعار دیالوگ در احساس مخاطب اتفاق می افتد نه در اندیشه اش ...قبول که این نکته سبب می شود گاهی به یکنواختی برسیم ..اما این یکنواختی به خاطر جنس این نوع نگاه نیست که اگر بود ما اصلا نباید در هیچ شعری از این دست شاهکاری مشاهده می کردیم در حالیکه همه می دانیم این گونه نیست . شمار بسیاری از اشعار ادبیات کلاسیک ما در همین حیطه اند حتی در درخشان ترین وضعیت :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
و ...
این هم تک گویی ست و آن قدر حس دارد که نفس شما را بند می آورد !...اشکال از شیوه نیست بلکه اشکالهای گاه گاه از شیوه پرداخت ماست ...موافقم که شاعر ما هم گاهی نتوانسته نیروی حسی اش را تا پایان غزل با هر بیت و مصراع و وازه همراه کند اما قبول نمی کنم که این ایراد یک ایراد سَبکی باشد !...کلا شعر صفریان شعر کم فراز و فرودی ست ...چنان که گفتم عین یک واگویه صمیمی با دوستی مهربان در خلوت ...این نوع شعر نیاز به جار و جنجال و پشتک و وارو ندارد ... و البته قبول که برخی وقتها که شاعر از حس اش فاصله می گیرد ، کم اتفاقی اش سبب می شود که مخاطب از شعر پرت شود بیرون و ارتباط ش را گم کند ....
9 – در باب سطحی بودن حرفی ندارم جز اینکه صفریان باید شعر خود را در برابر « شمای منتقد» شکست خورده فرض کند !...این نسبتها چنان که گفتنم بیشتر دشنامند تا نقد !... و البته همانقدر هم دور از علم و البته اندیشه ...در بهترین حالت منتقد می تواند بگوید «من به نتیجه ای نرسیدم» ؛ نه اینکه بگوید «اصولا نیست» !...این «نیست» گفتن جرات زیادی می خواهد و اعتماد به نفس زیادی .... عرض شود که به نظر من چنان که بارها گفتم شعر صفریان یک شعر کلی گو ست ..شعری که در کلیت اتفاق می افتد و در باب کلیات هم صحبت می کند ...زیبایی شعر او در یک بیت و دو بیت شکل نمی گیرد که بخواهیم سطر به سطر شعرش را مُثله – یا به قول شما کالبدشکافی به معنی قطعه قطعه کردن جسد ! – کنیم ... زیبایی مورد نظر او در کل شعر اتفاق می افتد و بارها می بینیم که دو سه بیت زمینه چینی می کند که بیت چهارمش را به درخشان ترین شیوه بنشاند ...می شود بگوییم که این شیوه را ما نمی پسندیم اما نمی توانیم بگوییم این شیوه مزخرف است و شاعر حق ندارد از آن استفاده کند و مخاطب هم باید بدش بیاید و الی آخر برای کل کائنات تکلیف تعیین کنیم ! ...موافقم که در این شیوه شعر کم اتفاق می شود ...موافقم که صفریان علاوه بر خلق شاعرانگی در کلیت متن باید به جزئیات هم توجه بیشتری داشته باشد ...موافقم که او می تواند از ضربات مکرر پتک بهره ببرد برای نفوذ به ذهن مخاطب نه از انفجار یک دینامیت ! ....اما این دلیل نمی شود با گزین کردن 3 -4 بیت رها از 3-4غزل مختلف به این نتیجه برسم که این شعرها بی پشتوانه اند ...چنانکه گفتم و دوباره تاکید می کنم شعر صفریان شعر متکی به حس و متکی به کلیت است !...این را فراموش نکنیم ...
10– ضعف تالیف را می شود گفت که همه شاعران بالاخره چند تایی دارند و باید هم به آنها اشاره کرد تا شاعر به دقت نظر مخاطب منتقد پی ببرد و تساهل اش را کمتر کند ...موارد مورد نظر شما هم اکثرا درست است ...بی شک هر چه شاعر بیشتر می نویسد و تجربه می کند توانایی اش در چالش با کلمات بیشتر و واژه گزینی اش بهتر می شود جز دو مورد آخر و به خصوص مورد یکی به آخر با بقیه مثالهایتان در این مورد موافقم ...
11- در باب ترکیبات هم چون در خوبی و بدی یک ترکیب سلیقه دخالت زیادی دارد مطلب را بیش از این مطول نمی کنم . تنها بگویم که «جار زدن» همیشه در مععنای منفی نمی آید ...جارچی ها آمدن شاه را و نیز فرمانهای پادشاه را در شهر جار می زدند ...اتفاقا به نظر می آید شاعر به تداعی این مفهوم ( آمدن پادشاه ) اشاره بیشتری دارد ....
خیلی حرف زدم !...ببخشید ...مقاله شد به جای کامنت... اما دلم نیامد زحمت منتقد و شاعر را با بی دقتی و سهل انگاری حرام کنم ..
***************
کاش همه مان به آن چه برایمان تدارک می بینند توجه بیشتری کنیم و در پیرامونمان مداخله فعالتری داشته باشیم ...چنین باد...
سیامک
سلام
اول اینکه :...
... درختها دستشان را گرفته بودند روی سرت !...طاق نصرت بسته بودند برایت تا عروس جنگل و کوه ودریا بشوی !...رودخانه از کف دره برایت کل می کشید و باد روی برگهای نمناک می رقصید و باران کف می زد ! ...داشتی می رفتی تا طبیعت «جواهر» اش را روی پیراهنت سنجاق کند ! ... و سنجاقکی که روی موهایت نشسته بود می دانست که «جواهر ده » در صندوقچه گوهر های رنگ رنگ اش تنها تو را کم داشت!
و حالا دیگر گنج طبیعت کامل شده بود !...تو ایستاده بودی در مه... و جنگل و کوه و دریا گرد زیبایی تو حلقه زده بودند تا جهان در برابر این ملاحت قیام کند !...قیامتی شد به خدا ! ...دیدی ؟!...آسمان چنان بهت اش زد که اشکش سرازیر شد و کوتاه هم نمی آمد !!...مه آنقدر هوایی شده بود که پیراهنت را ول نمی کرد و با تو تا خود «رامسر» آمد !... دریا هم که دیوانه همیشگی ست ! ...تا تو را می بیند صاف می آید و دراز می کشد روی پنجه پاهای تو ! .... می بینی ؟! .... همه چیز به هم می ریزد وقتی تو می آیی ! ... پس دیگر این قدر به شاعر بیچاره پیله نکن که چرا هیچ کارش به قاعده نیست !...ساعت دنیا را عشق تو میزان می کند ؛ عزیز ! ...باقی نظمها همه اش بهانه است !....باور کن !
دوم اینکه : تا من دوباره سر نظم بیافتم یک کم طول می کشه !..شما ببخشید !
سوم اینکه : ممنونم از مهربانی همه دوستانی که در نمایشگاه کتاب حضور پیدا کردند و مهربانی شان شامل حالمان شد ....
چهارم اینکه : کتاب « بر تابی از ترانه» کماکان در تهران از طریق کتابفروشی دنیا در نبش بازارچه کتاب واقع در میدان انقلاب قابل تهیه است . همچنین پخش میعاد نیز کتاب را در سراسر کشور و از طریق کتاب فروشی ها توزیع می کند که دوستان می توانند ثبت سفارش کنند . در شمال کشور هم کتابفروشی های کتابسرا و خانه کتاب در بابل این کتاب را عرضه می کنند ....همچنان از نظرات دوستان و علاقه مندان به شعر استقبال و استفاده می کنیم ...
و چند لینک مرتبط :
- معرفی «عطر تند نارنج» در آتی بان
- معرفی «بر تابی از ترانه» در آتی بان
- معرفی «عطر تند نارنج» در روزنامه رسالت
پنجم اینکه : ویژه نامه 7 سنگ در مورد نادر ابراهیمی هم مسلما تا به حال دیده شده ! ...خوشحال می شوم نظر دوستان را راجع به مطلب خودم در این ویژه نامه بخوانم و استفاده کنم :
- من و خودم و نادر ابراهیمی .
ششم اینکه : یک خبر مهم لااقل برای من ! ....
جلسه نقد و بررسی کتاب « عطر تند نارنج » روز شنبه 9 تیرماه 1386 ساعت 12 تا 4 بعد از ظهر در خانه هنرمندان (تهران) برگزار می شود .
دوستان زیادی قول داده اند که برای این جلسه سخنرانی داشته باشند که از آن جمله می توان به : آقایان اسماعیل امینی ، سید مهدی موسوی ، سعید کیایی ، سید جعفر عزیزی ، جلیل صفربیگی و خانم مریم جعفری و چند تن دیگر از دوستان منتقد و شاعر – که چون هنوز قطعی نیست نام نمی برم - اشاره کرد ...امیدوارم هم دوستان به وعده عمل کنند و هم کلیه دوستانی که علاقه مند به حوزه شعر و به ویژه غزل هستند و به خصوص در مورد کتاب حاضر نقد و نظری دارند در این جلسه حضور داشته باشند... بی شک همراهی تک تک عزیزان مخاطب شعر مایه افتخار نگارنده است ....
هفتم اینکه : برویم سراغ بحث معرفی کتاب :
- حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه : در مورد این کتاب مصطفی مستور این روزها در اینترنت مطلب زیاد است ؛ برای مثال این دو نقد : 1 و 2 .
اما گمان می کنم در تمام این نوشته ها یک نکته کاملا مورد بی مهری قرار گرفته است .داستان نخست مجموعه با عنوان « مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت » یک اثر فوق العاده است که خارج از جریان روایتهای معمول، بدون استفاده از تعلیقهای کلیشه ای و با استفاده صرف از مونولوگ به ایجاد فضایی مالیخولیایی و به شدت تاثیرگذار و البته مهم تر از همه بسیار واقعی و روانشناسانه دست یافته است .به شخصه گمان می کنم که مستور با توجه به سیر نوشته هایش تا کنون نشان داده است که از آن دست نویسنده هایی ست که به حرفهایش بیش از معلق واروهای تکنیکی و قید و بندهای فرمی اهمیت می دهد. این نکته به وضوح در تمامی آثار نویسنده قابل رهگیری است . در داستان مورد بحث نیز شکل گیری عشق و مسکوت ماندن آن از جانب راوی – که یک نویسنده است – به شکلی بسیار گیرا نمایش داده می شود . تاکید می کنم که نمایش !...در حقیقت مونولوگ راوی باید توسط مخاطب کاملا دراماتیک اجرا شود با تمام فراز و فرودهایی –که در دل اثر هست و یک مخاطب آگاه آن را در می یابد . اگر این گونه نشود ، داستان بالکل از دست خواهد رفت ؛ اگر بخواهیم با خط کش تعلیق و شخصیت پردازی و گره گشایی و امثالهم سراغ این شعر-داستان برویم فقط به مثله کردن و خالی از حس کردن آن می رسیم و جنازه داستان روی دست مان می ماند بی هیچ لذتی !
از این نکته هم نگذریم که لحن راوی در این مونولوگ بسیار نزدیک به سخنرانی های دکتر شریعتی ست که مخاطبان جدی آثارش این لحن را با آن فراز و فرودهای و جمله های طولانی و مهم تر از همه صفتهای پشت سر هم این چنینی که بر سر مخاطب آوار می شود در سطور مختلف داستان باز می شناسند :
« ...از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پر معناترین و پاک ترین حرفها را که با سلوک وحشت ناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گره روسری اش یا جلو کشیدن آن ، یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید ، دچار چنان هیجان سکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نیم توانست کسی را این چنین سرمست کند . ...»
اصولا استفاده از چنین جمله بندی های طویل و نیز بهره گیری از صفات موکد و خلاصه لحنی این چنین خطابه ای سبب هم حسی بیشتر مخاطب و انتقال هیجان راوی به او می شود که در داستانی این چنین کارایی زیادی دارد ...
استفاده از فرم در خدمت مضمون کاری ست که مستور به خوبی انجام می دهد .نمونه این اجراهای موفق را در «چند روایت معتبر درباره کشتن » ، « سوفیا » و به خصوص «حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه» می بینیم . جایی که نویسنده با استفاده از فضای چت رومها و استفاده از شکلک های یاهو و ایجاد فضایی پر تعلیق به واسطه دنیای سرشار از ابهام وب داستانی عاشقانه و البته روانپریش را به منصه ظهور می رساند . داستانی که شاید به نوعی بازآفرینی امروزی لیلی و مجنون باشد ...مجنونی که درتیمارستان نشسته است و راههای ارتباطی اش – موبایل و تلفن و ... – از او سلب شده است و رابطه اش با زن به بهانه بدتر شدن وضعیت اش ممنوع است و لیلی بیچاره ای که دور از مجنون تنها به حرفهایی دلسپرده است که در دنیای واقعی از دهان هیچ بنی بشر عاقلی نمی شنود ! ...در این حرفها گوهر گم شده ایست که لیلی- مهراوه – آن را ناخودآگاه درک می کند اما عقل معاش اندیش آن را در نمی یابد و جنون می خواند ...و این حرف ها کلیت «هستی» اند ! همه آن چیزی که «هست » !...باقی همه «نیست» اند !...راستی چرا کسی از خودش نمی پرسد چرا اسم پرسوناژ مرد قصه « هستی » ست ؟!...آیا تنها اینکه بگوییم نویسنده می خواهد به عرصه شلم شوربا و بی قاعده و مبهم وب اشاره کند کافی ست !؟..اگر این طور است چرا «هستی »؟! ...چرا « مریم » نه ؟!! ...شاید دلیل همان باشد که در چند سطر پیش گفتم ...
به گمان من داستان او ل مجموعه ، «مردی که تاپیشانی در اندوه فرو رفت» یک جورهایی با داستان آخر مجموعه ،« حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه» مرتبط است ؛ نوعی دایره وار ، انگونه که گویی هر یک ادامه دیگری ست ...نوعی دایره دیوانه وار !
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه – مصطفی مستور – نشر چشمه – چاپ سوم زمستان 1385- 65 صفحه – قیمت 800 تومان
- پاره خط : مجموعه شعر سینا علیمحمدی بلاخره چاپ شد ! ... علیمحمدی از دسته شاعرانی ست که به عقیده من برای مخاطب خود احترام قائلند و به رسانه بودن شعر به عنوان یک هنر اعتقاد دارند .در این نوع نگاه شاعر به جای در غلتیدن به پریشان گویی های آنچنانی و تکنیک ورزی های افراطی و ابهام پردازی های مد روز به سراغ جوهر شعر و خلق فضا های شاعرانه در ساده ترین و برهنه ترین شکل خود می رود و سعی می کند با کشفهای شاعرانه اش مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد و نه با ژست های شاعرگونه اش !
از این دست شاعران در نسل جدید شاعران سپید سرا کم نداریم هرچند نسبت به خیل عظیم شعرهای ژورنالیستی و کارگاهی و کارخانه ای آن هم با تولید انبوه (!!!) این گونه شعرها هم چنان مورد کم لطفی واقع می شوند ....
برسیم به مجموعه پاره خط : از مقدمه آقای ضیا الدین ترابی که بگذریم با مجموعه ای طرف می شویم از شعرهای نسبتا کوتاه که در سطور پایانی خود ضربه نهایی شعر را پنهان کرده اند ...
چقدر این قیافه به من می آید
عینکی که با آن تو را نمی بینم
موهایی که هرگز انگشتانت را سیاه نکرد
ساعتی که برای پنجشنبه های غروب
هنوز بی تاب است
اما این لباس های لعنتی
آن قدر جیب نداشتند
تا عاشقم باشی
این شگرد در شعرهای بلند تر نیز به این صورت اعمال شده است که هر بند از شعر نقش یک شعر کوتاه را ایفا می کند و در سطور پایانی اش ضربه تصویری خود را دارد و در نهایت کلیت شعر با ترکیب همین بندها شکل می گیرند :
....
حالا چند سالی می گذرد
از فتح شلوارهای کوتاه
تو
آن سوی آب
روبنده ات را برمی داری
و من
به سلامتی آسمان خراشهای شهر
قهوه ام را با انگشتری عقیق سر می کشم
بی خیال تانک هایی که
هفت پشت پدرم را لرزانده بود
در پیاده روهای همین شعر
....
این شیوه پرداخت بیشتر در نتیجه شعر ترجمه در شعر امروز ما جریان پیدا کرده است که اتفاقا جریانی درست و خلاقانه و زیباست . نگاهی به آثار نزار قبانی و نرودا و لورکا و امثال آنها نشان می دهد که این شیوه چقدر در شعر کارایی و زیبایی دارد . اتفاقا نکته اینجاست که در شعر کلاسیک ما به خصوص در غزل کلاسیک – برای مثال غزلیات برجشته سعدی یا حافظ – این نکته به شکل جدی وجود دارد : بیتهایی خود بسنده با ضربه های توامان تصویر و البته قافیه در انتهای بیت و البته پیوند های ظریف عمودی در تار و پود شعر ...در حقیقت این ضربه های مکرر تصویر در انتهای هر بند و هر از چند گاه حضور مخاطب را در شعر جدی تر می کند و نمی گذارد کارش در شعری مطول به خمیازه برسد !...نکته ای که خیلی از شاعران – چه در عرصه کلاسیک و چه در عرصه نو – از یاد برده اند ...
خلاصه آنکه نقطه قوت مجموعه پاره خط کشفهای خوب و استفاده از فضاهای تازه برای خلق تصویر و به خصوص فضاهای شهری و البته کلانشهری ست :
پارک ملت
جای خوبی ست
برای تمرین دموکراسی
وقتی ایستاده ام
به انتظار کسی
که هیچ گاه نمی اید
حتی در خواب های شبانه ام
که انتخابات بزرگی است
میان آن همه ...
اما هنوزهم ایستاده ام
با دستانی که
فکر می کنند
کاش آغوشت
عدالت بیشتری داشت
نکته بعدی تکنیک های به کار گرفته شده در اثر است .برجسته ترین رویکرد تکنیکی شاعر استفاده از حرکتهای زبانی و ایجاد مفاهیم دوگانه – نه دو پهلو – برای واژگان و ایجاد فرصت برای اجرای لحنهای مختلف بر روی یک ترکیب است . به این نمونه نگاه کنید :
دست می اندازم
دست می کشم
درست وقتی که شیخ ، اجل معلق می شود :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود
گفتم قبلت سلام بانو !
دوستت دارم !
در مضارع تو صرف نمی شود
لابد خیال برت می دارد
که دست می اندازم
به موت
قسم !
کاملا آشکار است که شاعر در سطر سوم به ایجاد تداعی «شیخ اجل» و به دنبال آن استفاده از ترکیب عامیانه و طنزآمیز « اجل معلق» است ...چنانکه در سطر 4 و5 همین کار را با بیت مشهور سعدی انجام می دهد .اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود زیرا سطر 5 در خوانشی دوباره با لحنی متفاوت به سطر 6 تسری می یابد . در حقیقت شعر به این شکل قابل بازخوانی ست :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !
در می رود
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود ...
و البته باز هم به کلمه «شیرازه» که تداعی گر شیراز زادگاه شیخ اجل است باید توجه کرد .
در ادامه باز این تکنیک را می بینیم :« دوستت دارم !» هم در مواجهه با سطر بالایی و هم در تعامل با سطر پایینی بازخوانی می شود . و در نهایت در « به موت » هم همین اتفاق می افتد .
از همه اینها گذشته با رسید به این نقطه شعر به ایهام دو سطر آغازین هم پی می بریم ، ابهامی که در « دست کشیدن » است : هم به معنای دست را پس کشیدن و هم به معنای منصرف شدن ....
نکته اینجاست که استفاده از این تکنیک ها در شعر مورد بحث در بهترین شکل خود جفت و جور شده است و به عبارت دیگر از شعر بیرون نزده است و همین سبب شده است که با یکی از بهترین شعرهای مجموعه طرف باشیم .
اما همین تکنیک ها در برخی از شعرهای دیگر تصنعی به نظر می رسند چرا که فراخوانی مناسب و زمینه چینی شاعرانه برای شان انجام نشده است :
خط را بگیر و
این شعر را با شاعرش خط بزن !
د ِبه زن ! به زن !
بزن تا تمام این خط ها را حرامت نکرده ام
حرامت نکرده ام ...
گفتم که شاعر برای تصویر و مضمون اش اهمیت قائل است و به مخاطب توجه دارد اما باید به این نکته هم اشاره کرد که در برخی از شعرها ، شاعر مخاطب را دست کم می گیرد و توضیح واضحاتش سبب می شود ایجاز و در نتیجه زیبایی و غنای شعر از دست برود :
شاعر نیستم
شعر نمی گویم
می نویسم بهار
تا تمام خیابان را
باران نقاشی کنی
و بهانه امروز
برای سرودن
تنها تو باشی
تو
درست مثل بهار ...
از این بگذریم که کلیت شعر خیلی تازه نیست اما دو سطر پایانی شعر کاملا اضافه به نظر می رسند . حتی اگر شاعر می خواست بر بهار بودن «تو» تکیه کند به جای این دو سطر یک منادای « بهار!» کفایت می کرد ، هر چند به گمان من همان نیز لازم نیست .
یا مثلا در شعر خوب « نارس و کال» که اتفاقا همین ترکیب به نظر من در شعر حشو و زائد است :
چترهای عابران
نارس و کال
از کف خیابان به فردا می رسیدند
به نظر می رسد ترکیب «نارس و کال» موسیقی شعر را برقرار کرده است اما بی شک ترکیب دو صفت کاملا هم معنا چندان فصیح نیست . بماند که ترکیب «نارس» با «رسیدن» و موسیقی «کال» با «کف» ممکن است دلیل شاعر باشد اما باز هم به نظر من توجیه مناسبی برای استفاده از صفتهای مترادف نیست .
و به عنوان آخرین مثال برای برخی سهل گیری ها در پیرایش شعر اشاره می کنم به شعر خوب « دروغ » که بند 5 آن کاملا جدا از فضای شعر و بی ارتباط و اضافه به نظر می رسد .
خلاصه آن که سینا علیمحمدی نشان داده است که شعر را و کارکرد آن را و مخاطب خود را به خوبی می شناسد و بر روشهای تاثیرگذاری بر او و انتقال درست مفاهیم و کشفهای شاعرانه آگاه است و به نظر من با اندکی دقت افزونتر در گزینش واژگان و سخت گیری های بیشتر در پیرایش شعر می تواند گوهر شعر خود را بسیار خوش تراش تر در پیش چشم مخاطب بنشاند ...چنین باد!
پاره خط – سینا علیمحمدی- نشر نمایه – چاپ اول 1385 –72 صفحه - 10000ریال
گارد سفید : در مورد این کتاب میخائیل بولگاکوف هیچی نگویم بهتر است !..از نویسنده ای که شاهکارهایی چون مرشد و مارگریتا ، دل سگ ، تخم مرغ های شوم و ... را دارد ، نوشتن چنین رمان سرد و کسل کننده و بی حس و حال و بدتر از همه تکراری بعید به نظر مرسد . البته نباید از نظر دور داشت که ترجمه کتاب م چندان چنگی به دل نمی زند و در برخی از سطور کاملا مشخص است که معادلهای بهتری برای ساده نویسی و شکستن جملات کشدار – که مطابقتی با دستور فارسی ندارند – وجود داشته است . اما با همه اینها بولگاکوف در تلاش برای نوشتن «جتگ و صلح»ی دیگر به اولین دیوارهای آن اثر سترگ نیز نرسیده است و در پیمودن راهی –واقعگرایی- که گذرگاه تخصصی او- فراواقعگرایی- نیست چندان موفق نشان نداده است . این چند سطر را نوشتم که این کتاب را نخوانید !!
گارد سفید – میخائیل بولگاکف – ترجمه نرگس قندچی – نشر قصه – چاپ اول 1385 – 336 صفحه
ششم اینکه : ....
موافق نیستید که دیگر بس است !!...معرفی کتابهای مان حسابی طولانی شد ! ...باقی حرفها باشد برای بعد !
جلسه نقد خانه هنرمندان یادتان نرود !
شادی تان در پناه هزار هزار بوسه مستدام !
سیامک
بازی شبِ یلدای مرا در پی نوشت بخوانید!
سلام
اول اینکه :...
به گمانت می شود وقتی خورشید نشسته است روی همین مبل رو به رو و دارد با فنجان قهوه اش فال می گیرد ، شب یلدا را جشن گرفت ؟!...دِ نمی شود !!
وقتی لبانت لذیذتر از قند هندوانه است ؛ چشمهات اوقات بادام را تلخ می کند ؛ یک باغستان انار پس پشت پیراهنت دلدل می کنند برای شکفتن ؛ می شود شب یلدا را ...؟!...دِ نمی شود !!
وقتی صدایت شنیده می شود از میان هیاهوی این دنیای دیوانه ، خود حافظ می آید ، می نشیند کنار شومینه و دستش را می زند زیر چانه اش و تو را سِیر می کند تا یادش نرود عصر شاخ نباتها هنوز به پایان نرسیده است . آن وقت خودش می آید و انگشت مرا می گیرد و می گذارد درست روی این غزل تا فال امسال و همیشه تو را این گونه برایت بخوانم :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد...
**********************
دوم اینکه: بازم دیر کردم نه !؟...چی بگم والله !...من همچنان شرمنده ام ! ...
**********************
سوم اینکه : چند تا کار توی چند جای مختلف این چند وقت نوشته ام که خوشحال می شوم نظر دوستان را به خصوص درباره این دو کار بدانم :
- ترجمه شعری از محمود درویش و خوانشی از آن در صفحه شعر روزنامه همشهری مورخه ( 16 آذر 1385) - داونلود کنید !
- نقدی تحلیلی بر شعر حاشیه نشینی با نگاهی به اشعار «من بچه جوادیه ام» از زنده یاد عمران صلاحی ، « « من خواب دیده ام که کسی می آید» فروغ ، غزلی از رضا عزیزی ، « تابوتی به اندازه یک سرنگ» از غلامرضا سلیمانی و «بازگشت» از محمد کاظم کاظمی در شماره اخیر فصلنامه شعر (لینک اینترنتی )
**********************
چهارم اینکه : «بر تابی از ترانه » به خاطر چاپ پوسترهای انتخاباتی در چاپخانه اندکی معطل شد!...البته الان کتاب زیر چاپ است و گمانم بالاخره سریال شگفت آور نشر این کتاب قرار است تمام شود ...امیدوارم دفعه بعدی که به روز می کنم کتاب حاضر و آماده باشد ! ...نکته ای که هست صفحه آرایی جدید کتاب است که به گمانم برای بار اولی ست که در ایران اجرا می شود ...گرافیست خوش ذوق کار آقای شروین فرید نژاد با استفاده از تایپوگرافی برای هر صفحه طرحی جدا ارائه کرده است که حاصل آن به نظر من چشم نواز است و تقریبا هر اثر را به تابلویی مانند کرده است ...این دو نمونه را از صفحات داخلی کتاب ببینید :


********************
پنجم اینکه : هیچوقت یادم نمی رود که « دوستت دارم » چقدر توی خوابگاه همه گیر شده بود ...از همه اتاقها صدای شرجی خواننده به بیرون می وزید که :
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم
چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...
ترانه « یغما» با صدای گیتار و حنجره ای زخمی دل می برد از آن روزهای دلتنگی ... اما حالا که :
طفلکی بدجوری عاشق شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت !
دلم برایش تنگ می شود و شرجی صدایش را – که می ماند – مرور می کنم و دلم می گیرد و به این فکر می کنم که حضور کوتاه او قدرتی کم نظیر داشت ؛ چنانکه برخی ترانه هایش زمزمه ای همگانی شد و گمانم در حافظه ها باقی خواهند ماند ...گمانم می شود تا همیشه با او و « استاد بهمنی» زمزمه کرد که :
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
اما چه حیف قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
هنوز دلم ساده بود و جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود ....
************************
ششم اینکه : اما کتابهای امروز :
-سفر به سرزمین آرزوها ( ویژه نامه همشهری جوان شماره 97) : بله ! حق با شماست ا!..این یک هفته نامه است ، کتاب نیست ! ...اما باور کنید هر کسی از هم نسلان من که این مجله را نخوانده باشد چیزهای زیادی را از دست داده است ! ... یک پرونده کامل و کم نقص از کارتونهای دوران کودکی ما : از سندباد و گالیور و پلنگ صورتی و ...تا بارباپاپا و بامزی و پت پستچی و ... می شود گفت هیچ یک از رفقای خوب بچگی هایمان جا نیافتاده اند ! ...یک مجموعه بسیار نوستالژیک با یک لوح فشرده همراه سبب می شود که چندین ساعت لذت ناب را تجربه کنید .... می دانم این یکی بیشتر از معرفی و نقد شبیه به تبلیغ شد ! ...اما راستش را بخواهید بعد از یادآوری آن همه کودکانگی دلپذیر آن قدر سرخوشی به آدم دست می دهد که زیاد در بند این حرفها نیست !...ممنونم از حسن علیشیری عزیز برای اینکه گفت این ویژنامه را از دست نده ... وقتی دوباره همه این مجموعه های دوست داشتنی را مرور کردم فهمیدم که چقدر نسل کودکان امروزی کم اقبالند !... کودکان نسل من خیلی چیزها را لا به لای همین کارتونها آموختند و حس کردند ...کودکان امروز با این سفینه های فضایی اجق وجق و دیجیمونهای بی حس و حال به هیچ ناکجاآبادی نمی رسند ، به خصوص با این قحطی مطالعه و زندگی ماشینی و ...باور کنید !
سفر به سرزمین آرزوها - شماره 97 همشهری جوان – ویژه نامه کارتونهای کودکی ما – با یک لوح فشرده همراه – 200 تومان
********************
-سمفونی روایت قفل شده : همیشه معتقد بوده ام وقتی در یک مجموعه شعر معاصر هر مخاطبی بتواند 5 شعر دلخواه و یک شعر فوق العاده پیدا کند ، آن مجموعه موفق ارزیابی می شود . در این آشفته بازار نشر شعر معاصر به گمانم این موفقیت تنها نصیب کتابهای بسیار محدودی خواهد شد .
سمفونی روایت قفل شده سروده مریم جعفری یک مجموعه دلپذیر است . چند شعر کم نقص و یک شعر فوق العاده :
دنیا پر از سگ است ، جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسند
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست ...
ردیفی دشوار در یک غزل معترض بسیار خوب عمل کرده است و شاعر بدون شعار دادن ، خشمی عینی را در قالب کلام ریخته است . خشمی که زاییده مآل اندیشی و روشنفکربازی نیست . یک خشم آتشفشانی و غریزی روح شعر را عصیانی کرده است :
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست
این دست اشعار به مدد ذوقمندی و اندیشه ورزی و فرم گرایی و تکنیک های آن چنانی آفریده نمی شوند ...اینها مثل سیل اند که شاعر و مخاطب را با هم می برند و تمام ! ..در واقع در این دست اشعار شعر است که شاعر را می سراید !...یا به گفته دیگر شاعر خود نخستین مخاطب شعری ست که از آغاز و انجامش هیچ نمی داند !
از این شعر برجسته - که به گمانم جای تحلیل واژه به واژه دارد – و نیز چند شعر کم نقص مجموعه که بگذریم ، نکته دلگرم کننده حضور همیشگی اتفاقهای شاعرانه در شعر مریم جعفری ست . در حقیقت هیچ شعری دراین مجموعه فاقد یک اوج شکوهمند و کشف شاعرانه نیست . حتی وقتی کلیت شعر نمی تواند ذائقه مخاطب را به تمامی ارضا کند یک دو بیت درخشان سبب می شود که خواندن شعر خالی از لذت نباشد :
زندان خود که باشی ، آزادی ات محال است
تو خوابی و کنارت دیوار نردبانی
یا :
از بس که در اندیشه آتش فرو رفت
سلول سلول تنم خاکستری شد
که دقت در همراهی « اندیشه » با «سلول خاکستری » و نیز« آتش » با «خاکستر» و تناظرهای اینها با هم سبب می شود وجوه مختلف بیت برجسته شوند و معنا شکل چند بعدی بگیرد و شعر در ذهن مخاطب زاده شود ..
یا
از همان غزل :
نقاش خود بودم ولی نقاشی ام سوخت
مرزم قلم، بومم زبان ما دری بود
تاکید شاعر بر جدا نویسی « ما دری » تنها به سبب ایجاد هر دو گونه خوانش است هم به شکل نوشته شده و هم به شکل « زبان مادری» که قرین به ذهن تر است . در حقیقت شاعر با انتخاب شکل نگارشی مفهوم دورتر در ایهام و جناسش ، خواسته است که توجه مخاطب را به کشف شاعرانه اش جلب کند که گمانم موفق نیز بوده است .
طنز تلخ هم به عنوان یک مولفه حضور چشمگیری دارد :
بی سر شدند تن ها، ما روی خاک تنها
سر در زمین ما نیست ؛ ما سرزمین نداریم
از چلستون بالا تا بیستون پایین
دیگر ستون نمانده ست ؟ یا ذره بین نداریم ؟...
مولفه دیگر به خصوص در کارهای متاخر شاعر بازیهای زبانی ست که در همین چند نمونه ذکر شده بسامد بالای آن را می بینید و البته به گمان من در اکثریت موارد شاعر در استفاده از این تکنیک موفق بوده است و شعر را به عرصه تکنیک ورزی صرف بدل نکرده است .
گذشته از نقاط قوت بسیار این مجموعه باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
اول اینکه یکدستی زبانی در این مجموعه پررنگ نیست . برای مثال برخی اشعار لحنی قدمایی و برخی کاملا امروزی دارند . البته گهگاه این دوگانگی در درون یک شعر هم بروز پیدا می کند که چندان دلپذیر نیست مثلا در غزل صفحه 36 در کنار عباراتی چون « از سیب سرخ خودش یک عالم اورده است » و نیز « من دل کم آورده ام ؟ یا دل کم اورده است ؟» که به وضوح زبان امروزی دارد و از اصطلاحات گفتاری روزمره استفاده می کند، این بیت هم امده است :
ما هر دو لب ؛ تشنه ایم هر دو ؛ لب چشمه ایم
من کوزه در دست و او جام جم اورده است
که لحن قدمایی آن اشکار است .
نکته دوم اما مهمتر و البته در کلیت شعر معاصر بسیار شایعتر است . برخی وقتها شاعر از سخت گیری های خود در انتخاب واژه دست بر می دارد و به اولین واژه مقرون به ذهنش اجازه بروز می دهد . در حقیقت دچار تسامح می شود ! برای نمونه :
زخم در حنجره ! بی هلهله ! فریاد نزن
در خم دره ، که پژواک صدا گم شده است
گذشته از این که «هلهله» که آواز شادمانی ست با « زخم » رابطه مناسبی ندارد ، «گم شدن پژواک» هم برای «فریاد نزدن» دلیل خوبی نیست !..در حقیقت بیت حسن تعلیل ندارد و ارتباط اجزا آن کمرنگ است .یا مثلا :
ابرهامان چه عقیمند ، وبارانی نیست
باد در همهمه دود هوا گم شده است
که باز هم ترکیب « دود هوا» خیلی فصیح به نظر نمی رسد .در حقیقت کلمه هوا به نظر اضافی ست : باد در همهمه دود گم شده است .یا مثلا :
مانند یک عقاب به فکر صعود بود
مردی که امتداد نگاهش عمود بود
فصاحت مصراع دوم به خاطر همان سهل گیری که گفتم مختل است . « عمود بودن » یک مسئله نسبی ست ....عمود بر چه ؟! ...شاعر می خواهد بگوید مرد نگاهش به آسمان بود یا رو به اوج اما ترکیبی که استفاده می کند فصاحت لازم را ندارد . مثالی دیگر :
در روح من مادرم حوا دم آورده است
از سیب سرخ خودش یک عالم آورده است
باز هم مصراع اول فصاحت ندارد تا حدی که معنا را هم دچار ابهام کرده است .
بی شک خود شاعر این نکات را بهتر از هر کسی می داند و نیازی به مثالهای بیشتر نیست .
در مجموعه سمفونی روایت قفل شده علاوه بر غزل با چند چارپاره ، چند عامیانه و دو سه مثنوی هم روبه روییم . می شود گفت تنها چهارپاره ها و نیز برخی ابیات در مثنوی ها ، تا حدی مولفه های شعری شاعر را در خود ، به همان قدرت غزل ، باز نمایانده اند .
در عامیانه ها باز همان سهلگیری ، شاید به واسطه اینکه کار عامیانه است ، سبب شده است که با کارهایی بیشتر متمایل به شعار طرف باشیم .باید به خاطر داشت که عامیانه نویسی هر چند بسیار سهل به نظر می آید اما در واقع کاملا ممتنع است ! ....می شود فولکلور های شاملو را مرور کرد و صحت این ادعا را موکدا دریافت .
در چهارپاره ها اما لحن عاصی شاعر نمود بیشتری دارد و طعم شعر زیر دندان مخاطب حس می شود :
بخاری از تپش رود در نمی آید
بخواب کودک باران پدر نمی آید
در این کویر درختان سفید می رویند
که عمر دیو تبرزن به سر نمی آید
کتاب بسته شد و نوبت خدا نرسید
از اسمان تو پیغمبری به ما نرسید
گلوی گله تلف شد در آرزوی علف
صدای ضجه ی چوپان به روستا نرسید
...
و نهایتا در سه مثنوی ، مثنوی سوم و متاخرترین شان ویژگی های اندیشه و زبان شاعر را به همراه دارد البته اگر از برخی ابیات بگذریم ...ابیاتی مانند این که که شاعر تنها قصد حرف زدن و مانیفست دادن و اندیشه ورزی دارد نه شعرسرایی :
فرمانروای بی سوار و بی هیاهو
در سرزمین مادری امنیتت کو
یاوه نویسان حرمت ما را شکستند
بر پست دنیای مدرن ما نشستند
با ماهنامه هفته نامه نشریه جنگ
هر روز طرحی تازه بدمعنی شده گنگ
متن پریشانی به پیوست مدرنیسم
اجراگران پست دربست مدرنیسم ...
و البته لحظاتی شاعرانه با همین اندیشه ، درست بعد از این ابیات:
حاشیه ای بی متن مثل یال بی شیر
خر-گوش ها آماده تحسین و تکبیر
خیاط های کوکی بی سوزن و نخ
با حرفهای کشکی تولید مطبخ ...
همین دوبیت گمانم کافی ست برای اینکه دریابیم هر گاه شاعر پا به ساحت شعر می گذارد ابزار را به خوبی
به کار می گیرد : از تشبیه موثر مصراع اول که قابلیت تاویل زیادی پیدا می کند تا نحوه اجرای مصراع دوم که باز بر عمق شاعرانگی کار می افزاید و نیز رابطه «خیاط» با «کوک » و «کشک » با «مطبخ » که ظرافتهای طنازانه کار را می افزاید ...
خلاصه کلام آن که ، جعفری در این مجموعه نشان می دهد که اندیشه را به عنوان بستر شعر به رسمیت می شناسد و هر گاه توانسته است خیالمندی شاعرانه را دوشادوش اندیشه به حرکت درآورد نتیجه کار رقص دلنشینی واژگان بر صحنه ذهن مخاطب بوده است . به عبارت دیگر شاعر حرفهای بسیاری برای گفتن دارد ، آن چنان که گهگاه تزاحم این حرفها سبب شده است شاعرانگی بر باد رود ، اما به واسطه همین دردمندی اندیشمندانه هیچ سخنی در این مجموعه باری به هر جهت نیست و این مشخصه در این زمانه «جنجالهای بسیار برای هیچ » کم موهبتی نیست !
سمفونی روایت قفل شده – م . آذرمانی (مریم جعفری) - انتشارات مینا –چاپ اول 1385 - 79 صفحه - قیمت 14000 ریال
*******************
هفتم اینکه : بی حرف پیش ، شعر جدیدی را که از نزار قبانی ترجمه کرده ام ، برایتان می نویسم ؛ با این توضیح که ترجمه از زبان انگلیسی بوده است :
غرناطه
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور
در آستانه الحمرا
ملاقات کردیم ؛
چه دیدار دلپذیری ،
بی قرار قبلی !
دو چشم سیاه :
در اعماقشان
فاصله ها از فاصله ها
زاده می شوند .
پرسیدم :
«اسپانیایی هستی ؟ »
پاسخ داد :
« متولد غرناطه !»
غرناطه ...
هفت قرن
در آن چشمها
باز می خیزند
پس از قیلوله ای ؛
و امیه :
بیرقهاش در اهتزاز و
سربازانش با نریان هاشان !
چه شگفت است تاریخ !
چگونه بازم گرداند
به سبزه رویی زیبا ،
دختری از نوادگانم .
در آن رخسار دمشقی
می توانستم ببینم
پلکهای «بلقیس» را ؛
گردن زیبای «سُعاد» را ؛
خانه قدیمی مان،
و اتاقی که در آن
مادرم
رخت خوابم را پهن می کرد
و بوته یاسی
که خویش را می آراست
با ستاره هاش ؛
و آن فواره
با سرودواره های طلاییش ...
و دمشق
کجا می توانست بود؟!
گفتم :
« آنجا !»
در آبشار گیسوانت ،
رودسار سیاه ؛
دلپذیری رخسار عربی ات ؛
لبانت ،
که تا همیشه
خزانه خورشیدهای سرزمین من اند ،
در عطر باغات عریف و
آبهاش ،
در یاس عربی و
ریحان و
به !
با من قدم زد
و پساپشت او
گیسوانش
چون خوشه های گندم خرمن نشده
نفس نفس می زدند ؛
گوشواره های بلند
بر گردن زیبایش
چون شمعهای کریسمس !
چون کودکی
به دنبال راهنمایم
می رفتم
و تاریخ :
توده ای غبار
پشت سرم !
می توانستم
نبض هنر را بشنوم
بر نگاره های دیوارها وسقفها.
او گفت :
« اینجا الحمرا ست ،
غرور اجدادی ما !
بیایید
بر دیوارهاش
بخوانید
افتخاراتم را !»
...
افتخاراتش ؟!
پاک کردم
زخمی خون چکان را ،
و زخمی دیگر را در قلبم !
کاش می فهمید،
میراث خور زیبای من،
این اجداد من بودند
که او از آنها سخن می گفت !
وقتی وداعش می گفتم
آغوش گرفتم
در او
مردی را به نام ِ
«طارق ابن زیاد»!
*********************
شاد باشید در پناه حضرت عشق !
سیامک
***********************************************************
پي نوشت :
از این بازی خوشم آمد و به دعوت مسعود عزیز و با توجه به اینکه اصل ماجرا بر این است که 5 صفت ناشناخته را عرضه کنیم ، این هم 5 صفت شاید کمتر شناخته شده حقیر لااقل برای مخاطبین وبلاگی !
بی شک وبلاگ ، لااقل برای من ، آینه خیلی مشخصه هایم بوده پس تکرار آنها بی فایده است : مثل عشق و اهمیتی که به آن می دهم یا مثلا شعر و ادبیات و غیره ! ...
پس از آنها که بگذریم ، می رسیم به آن چیزها که در وبلاگ نمود ندارد و اصولا مزه این بازی هم به همین است :
1- من تقریبا وضع حافظه ام خراب است !...یک چیزی در مایه های آلزایمر !...گلاره هر وقت می نشیند و از خاطرات دوران 3-4 سالگی اش !! حرف می زند ، کلی هاج و واج می شویم !! ... البته این وضع حافظه مربوط به چیزهایی ست که اثر شگرفی بر زندگی و احساس و اندیشه نداشته اند ...گفتم شگرف ! ...کم تاثیر و پر تاثیر و از این دست هم مشمول همان فراموشی لعنتی هستند، البته جز موثر ماجرا نه ! ...حواشی اش !...
خلاصه اینکه بارها پیش آمده است که بعد از گذشتن چند ماه از خواندن یک کتاب اصلا خط اصلی قصه را هم فراموش می کنم ! ( البته یک مرور سطحی به یادم می آورد که ماجرا چه بوده ...) ... بنابراین اگر قرار است روی یک کتاب چیزی بنویسم بلافاصله بعد از خواندنش باید دست به کار شوم ...عین همین کاری که توی وبلاگ می کنم !...راستش را بخواهید اصلا یکی از مهمترین انگیزه ها برای این کتاب نوشت ها همین است که یادم نرود چرا و چگونه از کتابی لذت بردم یا نبردم ! ...
2-بنا به بند 1 قاعدتا نباید انتظار داشته باشید تصویر خیلی واضح و شفافی از دوران کودکی و نوجوانی ام داشته باشم ... اصولا این حافظه به درد اتوبیوگرافی نوشتن نمی خورد ! ... اما همین را می دانم که در 3 سالگی کتاب می خواندم !! ...البته این بیش از آن که به آی کیو و باقی مسائل برگردد ، با بچه اول بودن و حوصله پدر و مادری جوان و تحصیل کرده و مسائلی از این دست رابطه دارد ...به خاطر همین هم در 5/6 سالگی مرا فرستادند کلاس دوم ابتدایی !...در واقع من اصلا کلاس اول را نخواندم ! ...یادم می آید که مرا بردند دادگستری تا به حکم قاضی 6 ماه سنم را زیاد کنند که اصلا به کلاس اول برسم ... قد و قواره فینگیلی ام سبب شد که ایشان کلا باورش نشود که من می توانم بخوانم و یک شعارنوشته بالای سرشان را نشان دادند و گفتند : بخوان !...ما هم خواندیم : « استقلال آزادی جمهوری اسلامی » ... ایشان متعجب صفحه روزنامه را دادند دست ما – آخه یکی نمی گه نامرد ! ...روزنامه ؟!...بچه 6 ساله ؟!!... – بنده هم با کمال پررویی خواندم ! ...و ایشان امضا فرمودند ! ....
نتیجه اینکه از همان 3 سالگی پرت شدم در سیاهچاله کتاب و هنوز از جاذبه لعنتی اش جان به در نبرده ام !...یکی از دلنشین ترین فانتزی های ذهنی من این است که لم بدهم روی تخت خواب و بالش ام را بگذارم زیر دستم و ... کتاب بخوانم !!... فقط به عنوان مثال بگویم که در سال 80 در سرپل ذهاب و در دوره خدمت سربازی ، به شهادت اینکه اسم و تعداد صفحات همه کتابها را نوشته ام ، 32000 صفحه خواندم !!...یک کمی مسخره و یک کمی عجیب است اما باور کنید که واقعی ست !! ...
3-در باب شیطنت های دوران مدرسه هم البته حرفهایی هست ! ... جای من همیشه – به خصوص در دوره دبیرستان که جای خودمان را خودمان انتخاب می کردیم – ته کلاس و کنج کلاس بود !...یادم نمی رود که معلمان تازه وارد که در اولین جلسه همیشه به دنبال بهترین و بدترین شاگردهای کلاسشان می گردند تا مدیریت کلاس از دستشان در نرود ، با این وضعیت دچار مشکل جدی می شدند و سوتی های فجیع می دادند !! ... خیر سرمان شاگرد اول مدرسه و شهر و از این دست مسائل بودیم و قاطی همه مردودیها و آتش پاره های کلاس می نشستیم !! ...علی ای حال ، رفاقت های من هم در نتیجه همین مشخصه ، همیشه معجون عجیب و غریبی از آدمهای مختلف را دربر می گرفته است : همه جور آدمی از همه جور طیفی !...همیشه یک نکته مشترک برای حرف زدن وجود دارد و همین نکته برای بسط رابطه و نزدیکی به هم کافی ست ... این همیشه شعار من بوده و کمتر آدمی را دیدم که به این راهکار جواب ندهد !...
داشتم از مدرسه می گفتم ! ...یادم نمی رود که در یک اقدام هماهنگ جلسه امتحان زیست شناسی را ترک کردیم ! ...نفر اول بلند شد درست بعد از نوشتن اسمش بر برگه امتحان ... ناظم مدرسه نیشخند زد : « یعنی حتی یک کلمه هم نمی تونستی بنویسی ؟! » ....نفردوم بند شد ...نفر سوم ...( دیوار پینک فلوید را یادتان هست ؟! یا بهتر از آن «انجمن شاعران مرده» را ؟! ) ....سالن امتحان شلوغ شد از صدای پای بچه ها که یکجا از سر جلسه بلند شده بودند تا حرف زور نشنوند ! ( حرف زور ، امتحان معرفی ِپیش از امتحان نهایی بود که از دوره ما قصد داشت باب بشود که ما لااقل لایی کشیدیم !! ) ... نتیجه اینکه امتحان به خودی خود کنسل شد ! ...کی می توانست دو شاگرد اول شهر را ( که هر دو توی این کلاس بودند ) به امتحان نهایی معرفی نکند آن هم سر یک قانون من در آوردی داخل شهری!! ... جالب اینجا که همه این آتشها از گور همین دو نفر بر می خواست !...خلاصه اینکه دو در شد !!...
از این جور خل بازیها در دوران مدرسه- به خصوص دبیرستان - زیاد بود که یک مقدار از پررویی مان بیشتر به همین بر می گشت که ناچارا هوایمان را داشتند ! ... به هر حال آدم باید بتواند از اهرمهای فشار و نقاط قوت اش استفاده کند دیگر !...
4 - همیشه گفته ام که دانشگاه مهمترین قسمت زندگی مرا شامل شده است . به عبارت دیگر بیش از هفتاد درصد آن چه امروز هستم ، مربوط به آن دوره است ...یک جوان 5/16 ساله دور از خانه ، در میان دهها آدم گوناگون از هم نسلان خودش ، درست اوج شکل گیری شخصیت اش را طی می کند و همه اینها به برکت آن محیط شکل می گیرد ...در کنار اینها بگذارید دوره طولانی رشته تحصیلی من را و همه دلبستگیها و دوستیها و غمها و شادیهای این هفت سال را ...
کمیته تحقیقات داشتیم و مجله « قلم » داشتیم و همایشهای دانشجویی داشتیم و بولتنهای روزانه و شبهای شعر و سفرهای دانشجویی به نمایشگاه کتاب و تئاترهای تهران وهمایشهای مختلف و ....!!
شعر را و نوشتن جدی را از همان سالها شروع کردم ...دوستان خیلی خوبی داشتم که به مسیرهای خوبی هدایت ام کردند و خیلی خوشحالم که درصدهای کنکور را کمی بالاتر یا پایین تر نزدم ! ... اگر جایی غیر از آنجا بودم شاید الان شخص دیگری رو به روی این کامپیوتر نشسته بود و داشت چیزهای دیگری تایپ می کرد !...
درباره روزهای دانشگاه خیلی خاطره و حرف هست اما مهمترین نکته شاید اتاق مان در خوابگاه بود !
نامرتب ترین ، شلوغ ترین، درهم ریزترین ، پخش و پلا ترین و ... خیلی چیزهای دیگه ترین (!!) اتاق دنیا ! ...معادل اتاقی کمد آقای ووپی !! ...برای پیدا کردن جا برای نشستن ناچار بودی مقادیر معتنابهی کتاب و مجله و کاغذ و نوار و پتو و بشقاب و قاشق را کنار بزنی !...یک چیزی در مایه های میدان مین که شیطان نشنود کافر نبیند !
من اصولا آخر بی نظمی ام ! ...الان یک کمی بهتر شدم اما کلا همانم که هستم ! ...معتقدم در دنیایی که به سمت آنتروپی می رود اصلا چه ارتباطی به من دارد که جلوی طبیعت را بگیرم !!...من اصلا چکاره باشم !! ...
و نکته اینجاست که هرکسی با من می نشیند ، «خاندان نبوت اش گم شد» !!...تمامی رفقا به ما که می رسیدند از ما بدتر می شدند و وجوه پخش و پلامدارانه شان فعال می شد !
یکی از رفقا بعد از دو سه روزی سفر به شهرشان ، بعد از رسیدن بلافاصله وارد اتا