July 10, 2003

سلام
اول اينكه : به دنبال آنچه كه افتد و داني (!) تصميم گرفتم پيش از موعد به اينجا كوچ بكشم . قرار بود اين خانه ابتدا مهياي پذيرايي از شما عزيزان بشود و بعد ميزبانتان بشود اما …! علي اي حال به تدريج دستي به سر و گوش اينجا كشيده خواهد شد اگر عدا بعواهد و به لطف دوستان مهربان .
دوم اينكه : هفت سنگ شماره 18 را در يابيد ! بي اغراق يكي از بهترين شماره هاي هفت سنگ را از لحاظ ادبي خواهيد ديد ! غزل زيباي اسماعيل اميني عزيز ، داستان طنز جلال ، عاشقانه غير عاشقانه (!) سياوش ، داستانواره اشكان عزيز ، تحليلي جمع و جور بر اشعار خانم مستشارنظامي كه هديه عزيز زحمتش را كشيده است و يادكرد نشريه توفيق و نمونه هايي از طنز گزنده آن …. بوسه بي فريادرس من را نيز اگر وقت كرديد يك ديدي بزنيد ! بدك نيست !!
سوم اينكه : سپاس ويژه از ساده دل عزيز بابت همه لطفها و مهرباني هايش ! ماجراي مهرباني او و يك دنيا غزل را در وبلاگ هاني عزيز بخوانيد.
چهارم اينكه : اين خانه جديد را هم با ادامه بحث مي آغازم كه عشق اول و آخر است !
بحثمان در ( انحصار در عشق ) به اينجا رسيد كه بت سازي را به عنوان يك پديده بيمارگونه تحليل كرديم و آنگاه به اين سوال رسيديم كه رفتار صحيح عاشقانه در پي يك تجربه هجر انجام چيست . پاسخ به اين سوال به گمانم مهمترين و البته دشوارترين قسمت بحث باشد !
گفتيم كه عشق حاصل عمق ارتباط متقابل است . بي شك در سايه اين ارتباط شناخت ايجاد خواهد شد و عنصر رهايي بخش نيز همين شناخت خواهد بود . چنانكه گفتيم اتفاقا در پديده بت سازي نيز همين شناخت دچار آسيب مي شود و عاشق به پرتگاهي سقوط مي كند كه حاصل تفاوت سطح تخيل او و واقعيات معشوق است .به گمان من وقتي معشوق دركي تنساني و از معشوق داشته باشد ، اين آسيب به حداقل مي رسد . وقتي از ياد نبرد كه معشوق مثل هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي هاست ! يك ديد واقع گرايانه ، بي شك حقيقت عشق را نجات خواهد داد !
در سايه اين نگاه ، عاشق خواهد توانست از فرصتهاي عاشقانه اش كمال استفاده را ببرد و شادماني شان را درك كند .
با اين استدلالات پر واضح است كه من به افسانه « عشق اول » باور ندارم ! بسيار ديده ام و ديده ايد كه آدمهاي حتي متاهل مي نشينند و سفره دل مي گشايند و از زيبايي هاي عشق اول مي گويند و معتقدند كه بكر بودن احساسات ، از عشق اول چيزي تكرار نشرني ساخته است !… تمام اين سخنان حاصل همان روند بت سازي ست !! و البته دليل ديگري نيز مي تواند داشته باشد !! هراس عاشق بخت برگشته از تجربه اي مجدد ، كه او را به غرقاب يك زنده ماني بي عشق ، فرو مي كشد ! بنا به مثل مشهور كه مارگزيده از ريسمان سياه سپيد مي ترسد ! به گمان من ترس ، دليلي خفت بار تر از ناداني ايست كه به « بت سازي » مي انجامد… !!
براي تشريح نظر خويش مثالي مي زنم : زندگي هر انسان يك معادله درجه n ام است ! اين معادله تنها يك جواب صحيح ندارد . درست است كه تعداد جوابهاي درست محدود است اما يكي نيست ! آنكه پاسخ را يافته است ، معادله زندگي اش حل شده است و نياز به پاسخهاي ديگر ندارد و اصولا جستجو تمام شده است ! اما آنكه جواب يافته اش را به هر دليلي از دست مي دهد ، مي تواند ديگر بار و ديگر بار به جستجوي پاسخي درخور برخيزد !
يك نكته داخل پرانتز كه بر روي آن به عنوان يك دليل محكمه پسند تكيه نمي كنم اما به خاطر جذابيت و زيبايي اش بيانش خالي از لطف نيست ! : اگر يادتان باشد چندي پيش راجع به كتابي به نام « تنها عشق حقيقت دارد» نوشته پروفسور وايس نوشتم كه به نظريه اي جذاب در مورد دليل پيدايش عشق پرداخته بود . او با تفكري مبتني بر نظريه تناسخ روح با دلايل و شواهد علمي ، معتقد بود كه عشق حاصل بازشناسي روحهايي ست كه در زندگي هاي پيشين در كنار هم زيسته اند . جالب اينجاست كه اگر اين نظريه را هم بپذيريم دليل ديگري بر صحت نظر فوق خواهد بود . آدمهايي كه در كنار مي زيند اعم از پدر مادر برادر خواهر همسر فرزندان دوستان نزديك و … همه و همه مي توانند معشوقان زندگي آتي ما باشند !!
خلاصه اينكه افسانه « عشق اول » به نظر من افسانه اي بي معناست ! اما …!
اما يك نكته مهم در اين بين وجود دارد . يافتن پاسخ دوم براي معادله فوق الذكر كاري دشوارتر از يافتن پاسخ اول است ! دليل اين امر را با مثالي شرح مي دهم :
فرض كنيد كه به كهكشاني پر از ستاره چشم دوخته ايد ! در ميان اين همه ستاره يكي پرنور تر مي نمايد ! ( اتفاقي كه براي چشم شما و آن ستاره خاص افتاده است ! چنانكه نگاه من شايد ستاره اي ديگر را پرنور تر ببيند !! )خيره شدن شما به اين ستاره و نزديكتر شدن او به شما و استفاده از ابزار هايي براي بهتر ديدن اين ستاره ( تمام اتفاقاتي كه در نتيجه عمق ارتباط متقابل در عشق مي افتد… ) از ستاره ماهي را مي سازد كه از نگاه شما هيچ ستاره اي را ياراي رقابت با آن نيست. ( به ياد بياوريد شعر بانوي نرودا را و اينكه عاشق زيباييهايي را مي بيند كه ديگران نمي بينند !).او براي شما منحصر مي شود كه آن كه چشم به ماه دوخته است هيچ ستاره اي را نخواهد ديد ! ( اين معناي درست انحصار در عشق است يعني انحصار در هنگام حضور عاشقانه معشوق ). اما به ناگاه اين ماه ، توسط ابري كه مفهوم خيرگي نگاه شما و مهرباني ماه را نمي فهمد ، بلعيده مي شود ! شب فرا مي رسد با چسبنده ترين تاريكي ممكن ! همه چيز سياه است ! حتي همان ستاره ها ي سوسو زن هم ديگر به چشم نمي آيند !! بايد كمي صبر كرد تا چشم شما به تاريكي عادت كند … مواظب باشيد چشمهايتان را نبنديد !! چون اگر شما بخواهيد چشمتان را ببنديد براي هميشه تاريكي به چشمانتان خواهد چسبيد ! ( حكايت همه آنهايي كه هراس با خود مي بردشان و چشم بر هر چه عشق مي بندند ! ) و البته مواظب باشيد كه اين تاريكي مطلق ، درخشش ماه را در ذهنتان صد برابر نكند !چون آنوقت تاريكي عميق تر خواهد شد و رهايي از آن دشوار تر ! ( حكايت بت سازي ) … اندكي صبر …چشمها عادت مي كند … و ستاره ها سوسو مي زنند !! … ستاره هايي كه اندكي درخشانترند اندك اندك رخ مي نمايانند … چشمتان را باز كنيد …….گمان كوري به سرتان نزند ! ….هنوز هم مي شود از زيباييها لذت برد … برخي ستاره ها شما را به سوي خود مي خوانند … يكي شان را درخشانتر مي بيني … قبلا نديده بوديش !! شايد يك گوشه آسمان دور از چشمت نشسته بوده!!شايد هم تازه همين امروز زاده شده !! …كسي چه مي داند ! … دلت مي خواهد از نزديكتر ببينيش … او هم … و اندك اندك ماهي زاده خواهد شد !! ماهي كه حتي پرنور تر از ماه قبليست ! چون وقت بيشتري برايش گذاشته اي ، چون او وقت بيشتري برايت گذاشته است ، چون درست ديدن ماه را اكنون به تجربه بهتر مي داني ، چون …! و حتي اگر عقل محاسبه گرت هم به ميدان بيايد راي به درخشش بيشتر ماه نو خواهد داد !!
×
همه آنچه به نظر من در اين توالي عاشقانه اتفاق مي افتد ، در تصوير بالا گنجانده است . شايد اين روش بهترين شيوه اي بود كه مي توانستم حرفم را جامع و مانع بگويم . فقط دو نكته ديگر هم بگويم :
يادتان باشد كه ماه پيشين براي هميشه رفته است ! منظور من ماهي نيست كه در پي ابري پنهان شده و اميد باز آمدنش هست ! چون اميد باز آمدن ماه، ماهي كه به شما گوشه چشم هم دارد ، عين حضور است !
و نكته آخر اينكه : … و عشق هيچوقت و در هيچ صورتش تجربه اي تخريبگر نيست ! كمترين هديه ماه اول براي شما ، ماهيست ، درخشانتر ! ماهي كه اگر خدا بخواهد تا هميشه با شما خواهد بود و در گذر زمان و در پرتو تلاش تان براي عمق بخشيدن به ارتباط متقابل ، به هزار كهكشان خورشيد بدل خواهد شد !….
چنين باد .
سيامك

Posted by siamak at 08:16 PM | Comments (24)

June 21, 2003

سلام
اول اينكه : سپاس بسيار از همه دوستاني كه با نظرات انديشمندانه خود ، به بحث راجع به كيومرث منشي زاده و آثارش رونق دادند .
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث عشق را ادامه بدهم . اگر يادتان باشد بحث بر سر انحصار در عشق بود . گفتيم كه فرايند عاشقانه به واسطه ناكارآمدي عاشق مي تواند به پديده بت سازي بيانجامد و علل و عوامل موثر در اين پديده را بررسي كرديم و راجع به انواع آن سخن گفتيم . سوال مطرح شده اين بود كه مضرات پديده بت سازي در هنگام عدم حضور معشوق چيست ؟!
×
مشكل اساسي از آنجا آغاز مي شود كه در پي غيبت معشوق ، عاشق در منشور خاطره اش رنگين كماني از خوبي ها را براي او شكل مي دهد و تمام بديهايش را از ياد مي برد . اين خدايواره ، نيكي مطلق مي شود ، بي ذره اي كاستي !و بر اريكه احساس عاشق مي نشيند .
اما اشكال كار اينجاست كه عاشق ما بايد زندگي كند و روند زندگي او را در برابر انسانهايي تازه قرار مي دهد كه حاصل اين تعملات حسهاي تازه هستند . ( توجه داشته باشيد كه حتي اگر فرايند بت سازي بسيار قوي باشد و اجازه بروز حس را به فرد ندهد باز هم عرف جامعه ، مجرد را به سوي تاهل حل مي دهد !! )
خوب اينجات چند حالت اتفاق مي افتد :
1- عاشق قصه ما ، چشم باز مي كند و مي بيند كه عشق روبه رويش تمام قد ايستاده است !! اما بت ساز ما بتي بزرگ پيش چشمش دارد و خاطرات افسانه اي او چون سايه تعقيبش مي كند ! لذا حضور اين عشق تازه ، خيانتي در حق ان خدايواره است و لذا در كشاكش اين تقابل و در ميانه اين دو سنگ آسيا ، آنچه فرسوده مي شود و از بين مي رود ، روح و روان عاشق بخت برگشته است ! و تصميم او مي تواند اين باشد كه عشق را رها كند كه خود سرخوردگي عميق و تعارضات دو جانبه بسيار مي آفريند و طرف مقابل را نيز قرباني مي كند . يا اينكه مي تواند دل به دريا بزند و خيانت پيشه كند كه آنگاه تصور اين خيانت تا هميشه با اوست و مجال زندگي را از او مي ربايد !
2- ديگر اينكه عاشق قصه ما ، در برابر كسي قرار مي گيرد كه بالقوه مي تواند عشقي جديد باشد ، يا اينكه در برابر يك ابراز عشق قرار مي گيرد و مواردي مثل اين .
بي شك اين يار جديد ، يك انسان است و همانند هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي ها . ولي خدايواره عاشق ، موجودي بي عيب و نقص است ! و بي شك هيچ انساني را توان ايستادگي در برابر او نيست ! عاشق ، يك يك صفات او را با بت دروني اش مقايسه مي كند و بي ترديد آنكه مي بازد انسان است . و در نتيجه عشق براي هميشه از عاشق قديمي خداحافظي مي كند تا او تا ابد در سرسپردگي بيمارگونه خود به تخيلي ديوانه وار اسير باشد ! و چنين انسان كور سرسپرده خالي از دل سپردگي اي ، هزار ستاره سوسوزن را نمي بيند تا در تاريكي جهالت مركب خويش بماند !
3- و شايد بدترين اتفاق زماني مي افتد كه عاشق ما ، در اقدامي انتحاري (!) تن به ازدواج مي دهد !
اين نوع ازدواجها ، گاه به دنبال سرخوردگيهاي رواني انسانهاي ضعيف ، پس از يك عشق هجر انجام ، به وقوع مي پيوندد و به قول معروف با اولين كسي كه سرراهشان قرار مي گيرد پيوند ازدواج مي بندند !در حقيقت اينها مي خواهخند بگويد : وقتي فلاني نشد ، ديگر هيچكس با هيچكس فرقي نمي كند !! ( با افكت آه و ناله و مقادير معتنابهي اشك خوانده شود !! )
گاه مسئله به شكل يك به اصطلاح انتقام گيري احمقانه است !و عاشق سرخورده مي خواهد اثبات كند ( ظاهرا به خدايگونه و باطنا به خودش ) كه مي تواند سرپا بايستد ، بي تكيه به عشق بر باد رفته !و اينكه قادر به جايگزيني ست ، آن هم به سرعت ! پيام اين دسته اين است : براي من هواخواه زياد است !! تو آدم بودي ، من دل به تو بستم ؟! ( با يك خشم مصنوعي و حالت عصبي احمقانه خوانده شود !! ). غافل از اينكه خود او نيز بر اين امر باور ندارد و در واقع فرياد مي زند تا شايد گوشهاي خودش بشنوند !!
و بالاخره در بسياري از اوقات اين ازدواجها به سبب فشارهاي عرفي جامعه ، و حرفهاي خاله زنكي اطرافيان ( اي بابا پير شدي كه !! ) است و عاشق با بي ميلي بر سر سفره عقد مي نشيند ! در حالي كه در حجله عروسي اش ، انساني ست و در حجله احساسش بت واره اي كه هرگز وجود نداشته است !!
اين اتفاق، در هر سه شكلش ، متاسفانه بسيار فراگير تر از دو حالت قبل است و البته بسيار شنيع تر و خطرناكتر ! در مورد اول ، عاشق تنها به خود خيانت مي كند و خدايواره اش ! در مورد دوم تنها به خودش و شايد اندكي هم به اطرافياني كه شايد دوستش بدارند ( هرچند محبت يكسويه به عشق تعبير نيم شود كه خيانت معنادار باشد اما لااقل آزردگي مي زايد ! )
اما مورد سوم خيانتي سه جانبه است ! هم به خودش ، هم به خدايواره اش و هم به انسان مظلومي كه در كنارش مي زيد !
به خود خيانت مي كند : به واسطه تعارض ميان آنچه خواسته و مي خواهد با آنچه كه هست !
به خدايواره اش خيانت مي كند : به واسطه برابر نهادن انساني با او و جايگزيني اش !
به انساني كه با او مي زيد : به واسطه تمام محبتي كه شريك زندگي نثار او مي كند و او توان نثار كردنش را ندارد !و در نتيجه شريك زندگي اش را از عشق محروم مي كند و رابطه را به سوي تلاشي مي برد !!
×
از مجموع آنچه گفتيم به اين نتيجه مي رسيم كه روند بت سازي به هر شكل و با هر عنوان و تحت هر شرايطي به اضمحلال و فروپاشي و تخريب مي انجامد و آن كه عشق را مي شناسد مي داند كه ماهيت بهاري عشق و شادي عاشقانه نه تنها با اين سه ميانه اي ندارد كه در تضادي هميشگي ست ! لذا بت سازي به هيچ روي پديده اي عاشقانه نيست و چنانكه در آغاز بحث گفتيم حاصل ناكارآمدي عاشق است .حال به سوال بعدي مي رسيم : پس رفتار صحيح عاشقانه چيست ؟! در حقيقت يك عاشق كه دل به عشق سپرده است نه سر به معشوق ، چگونه گام بر مي دارد و در پي تجاربي هجر انجام از لحاظ عملي و دروني چه روندي را در پيش مي گيرد ؟!
×
اين سرفصل جديد را در بحث انحصار در عشق با همفكري شما در بازگشتهاي بعدي به اين بحث پي خواهم گرفت . اگر عمري باشد و اگر خدا بخواهد !
و اين شعر زيبا هم ( كه البته ترجمه اش از من نيست ومتاسفانه نام مترجم را به خاطر ندارم !) از شاعري ناشناس در ادبيات غرب و تقديم به شما :
مي خواهم شبيه اشك تو باشم :
در چشمهايت متولد شوم ،
بر گونه هايت زندگي كنم ،
و بر روي لبانت بميرم !

شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 03:51 PM | Comments (0)

May 31, 2003

سلام
اول اينكه : دوستي شايد شيرين ترين هديه خدا بعد از عشق است ! وقتي به مدد دنياي مجازي به دهها حقيقت دوست داشتني مي رسي كه به هيچ چشمداشتي تماميت مهرمندشان را به تو هديه مي كنند ، دلت مي خواهد به قول وحيد مهربان ، داد بزني : زنده باد اينترنت !
مراسم پاياني مسابقه غزل معاصر و حرفهاي پاياني !جاي همه آنها كه نبودند ، در يكي از شيرين ترين پنج شنبه هاي زندگي ، خالي ! با تقديم بهترين سلامها و صميمانه ترين دست مريزادها براي فرهاد عزيز !
و اين گزارشهاي متفاوت از جلسه را بخوانيد: از مژگان بانو - از آدمك .
سوم اينكه : لينك غزل ( قمار عاشقانه )كه مورد لطف بعضي از دوستان واقع شد هم اينجاست .
سوم اينكه : بحث ادبي چوپان را دريابيد !
چهارم اينكه : بپردازيم به ادامه بحث انحصار در عشق !
گفتم كه روند عاشقانه ممكن است در نتيجه برخي ناكارآمديهاي عاشق به پديده « بت سازي » بيانجامد . و گفتم كه اين روند معمولا پس از يك فراق قطعي رخ مي دهد آنچنانكه به بازگشت معشوق اميدي نباشد ! و گاه نيز بدون فراق اين مجسمه بي عيب و نقص غيرواقعي از معشوق با دستان تخيل عاشق شكل مي گيرد كه البته چنانكه گفتم اين پديده به علت تجربيات اجتماعي كم عاشق و به اصطلاح « نديد بديد » بودن اوست !!
خوب ! سوال مهم اين است كه اصولا ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي دارد ؟!
اول به مورد بت سازي در حضور معشوق بپردازيم : بت آنچنانكه از نامش پيداست يك خدايگونه است ! موجودي بي عيب و نقص ! كمال مطلق ! …اما موجود بشري ، موجودي ناقص است . هر انساني به واسطه انسان بودنش از كاستي ها و فزوني هايي در شخصيت خويش برخوردار است كه البته تناسبات آنها منحصر به فرد است ( و به همين دليل است كه هر موجود انساني با موجود ديگر از لحاظ ساختار شخصيتي تفاوت دارد ) . بي شك در امتداد زمان عاشقانگي ، عاشق بت ساز به محك تجربه در خواهد يافت كه نقصهاي بت دست ساخته اش كجاست و از اوج بندگي خالصانه اش به حضيض سرخوردگي و نوميدي سقوط مي كند و در اين هبوط از بهشت بي خبري به زمين واقعيتها ، عشق را به تمامي از كف خواهد داد ! جالب اينجاست كه در بسياري از موارد اين چنيني عاشق نادان ، به ذم معشوق مي رسد ! و او را سرابي مي نامد كه تنها فريب مي فروشد ! حال آنكه در اين روند خدعه ، تنها خود اوست كه به فريب خود و معشوق بيچاره پرداخته است و به واسطه اين فريب نهال عشق را به طرفه العيني خشكانده تا تنها خار مغيلان نفرتي عظيم – مي گويند عشق عظيم به نفرتي عظيم مي انحامد !!- راه را بر كعبه شادي ببندد ! حكايت اين بت سازيها در يك داستان استثنايي ادبيات غرب به زيباترين شكلي متجليست : داستان« بانوي كوهستاني ما » از كتاب تاريك روشن سلتي نوشته ويليام باتلريتيس . اين داستان نقل دختر جوان وزيباي پروتستاني ست كه در كوههاي ايرلند مي زيسته و عده اي از جوانان كاتوليك او را به جاي مريم عذرا مي گيرند ! وي منكر الوهيت خود مي شود ولي جوانان قبول نمي كنند .به نظر انها او « ملكه بزرگ آسمان » ست و« آمده است كه روي كوه راه برود و با آنان مهرباني كند» !پس از آنكه از هم جدا مي شوند و دخترك نزديك نيم مايل دور مي شود ، پسركي از جمع جوانان خود را بر سر راهش مي اندازد و مي گويد : اگر مثل ديگر زنان زير لباست ، پاچين داشته باشي باور مي كنم كه از خاكياني ! دخترك پاچينش را نشان پسرك مي دهد و روياي پسرك از تجلي قدسي او محو مي شود و از سرپريشاني باخشم فرياد مي زند : پدرم ديو است ! مادرم ديو است ! من هم ديوم !! و تو هم بيش از يك زن معمولي نيستي !! و سپس هق هق كنان پا به فرار مي گذارد .( برگرفته از نقد دوبليني ها – عربي – نوشته هري استون – ترجمه صالح حسيني )
×
اما در مورد دوم قضيه كمي پيچيده تر است ! علت اين پيچيدگي دو چيز است ‚
اول اينكه : با از دست دادن معشوق ، او به خاطره نقل مكان مي كند و خاطره در روندي مهربانانه ، همه كاستي ها را از تصوير او مي زدايد .و البته اين خيلي هم بيراه نيست كه عاشق از روزگار وصل ، شيريني بسيار در دهان دارد و اين فقدان شيريني ( كه مثل زهرابه تلخ است ! ) ، يادواره آن عسل را شيرين تر از انچه كه هست مي نماياند !از سوي ديگر عاشق ، خود را به واسطه آن همه حلاوت ، مديون معشوق مي بيند و نگاهش به او نگاهي حق شناسانه است . لذا در صورت افراط در همه اين حسها « بت سازي » به راحتي و خيلي موذيانه پا به عرصه وجود مي گذارد !
دوم اينكه : كه بت سازي بدون وجود معشوق با نامهايي نظير وفاداري ، حرمت عشق اول ، غم پارسايانه و … در زبان عامه تقديس مي شود !!
داستان زنان و مرداني كه پس از فوت همسرانشان سالهاي سال به خاطره اي وفادار مانده اند با هزار جور آفرين و مرحبا از اين دهان به آن دهان مي چرخد !
و از آن با مزه تر داستان جوان عاشق پيشه اي ست كه در پي يك عشق هجر انجام – حالا تصور كنيد كه اين نداشتن ، ناشي از نخواستن طرف مربوطه باشد !! آدم مي ماند كه عشق چي ؟! كشك چي ؟! آيا مگر نه ايمكه عشق رابطه اي دوسويه است !؟- به يك خيال مهربان از آن نامهربان وفادار مي ماند !! والبته كماكان با لحني حزن آميز قصه اش افسانه عاشقانه محافل خاله زنكي مي شود !!
با همه اين تفاصيل مي بينيد كه اين بت سازي خيلي هم تعجب بر انگيز نيست و تازه خيلي هم پر طرفدار است و فراگير !
اما نتيجه اين روند چيست ؟!
×
خوب اين بحث را همين جا داشته باشيد با اين سوال ! تا دوباره به بحث عشق برگرديم .
و…:
دريام بمان ! مجال تبخير نده
آرام بگير و تن به تغيير نده
ترديد نكن !… راه همين است ! …بيا !
بيخود به خودت ، به دل ، به من گير نده !!
شاد باشيد و سرشار از هرچه بهار و شكوفه و گلبرگ !
سيامك

Posted by siamak at 05:49 PM | Comments (0)

May 14, 2003

سلام
اول اينكه : جلال مهربان مطلب قشنگي راجع به گزيده شعر طنز فراهم آمده توسط اسماعيل اميني عزيز نوشته است . تنها اين را اضافه كنم كه در جمع آوري اين مجموعه كوچك علاوه بر غناي طنز ، بر شعر بودن انتخابها نيز نگاه ويژه اي شده است و تقريبا تمام شعر ها مملو از شاعرانگي و اختصاصات يك شعر خوب هستند . مقدمه آقاي اميني نيز كه جاي خود دارد و سرشار از زيبايي و ظرافت است . خواندن اين كتاب بي شك توصيه مي شود !
دوم اينكه : آمدن شاعران و نويسندگان شناخته شده به عرصه وبلاگشهر علاوه بر افزودن بر اعتبار اين فضاي مجازي ، موجب مي شود عرصه آموختن قوت بگيرد و به ارتقاي كلي سطح ادبيات بيانجامد. بر همه اينها بيافزاييد لذتهاي حاصل از حواندن جديدترين آثار اين عزيزان را !
هادي خوانساري را با مجموعه كلاوياي شكسته مي شناسيم . مجموعه اي زيبا در غزل معاصر با گرايش به غزل فرم .كه البته در بسياري از اشعار تنها به شكل ظاهري او فرم اكتفا نكرده است و شاعرانگي نيز عنصري قوي در شعر اوست . بعدا شايد بيشتر راجع به شعر آقاي خوانساري سخن گفتم اما فعلا وبلاگ تازه تاسيس او را بخوانيد تا فضاي روحي و شعري او را مروري دوباره كنيم .
و البته منيرو رواني پور در عرصه ادبيات و براي علاقه مندان به داستان و داستان نويسي نامي آشناست . بي هيچ سخني با وبلاگ تازه تاسيس او همراه شويد كه او خود حرف بسيار براي گفتن دارد .
سوم اينكه : و اما ادامه بحث عشق !
در بررسي پديده انحصار در عشق ، به اينجا رسيديم كه عشق را به رابطه اي مهرمندانه تعبير مي كنيم ، عاشق تمامي كائنات و ابناء بشر را به واسطه قرائت عاشقانه اش از دنيا دوست خواهد داشت . اما گفتيم كه اين رابطه مهرمندانه ، عشق ، به معناي واقعي كلمه ، نيست . يعني آنگاه كه عشق را به معناي حقيقي اش يعني حسي به شدت مهرمندانه بين عاشق و معشوق كه رابطه اي دوسويه همراه با بالندگي ، شادي و … و البته سائقه هاي جنسي ست ، تعبير كنيم . حالا سوال اين است كه آيا در عشق انحصلر وجود دارد ؟! گفتيم كه براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان (عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
دو بخش اين سوال عملا به هم مربوط هستند ! در حقيقت ما با دو داستان متفاوت طرف هستيم ! بياييد گام به گام جلو برويم :
«داستان اول »
عاشقي كه ادعا مي كند بين دو معشوق گرفتار است و توان برگزيدن ندارد !
چنين چيزي عملا ممكن نيست !!عشق توجه كامل است . عشق تمركز قطعيست .( چنانكه هر دوي اين صفات را فروم در كتاب خود براي عشق بر مي شمارد . ) لذا تمركز بر روي دو نقطه در آن واحد از لحاظ عقلي ممكن نيست چه برسد براي عواطف !
با توجه به همين حقيقت است كه معتقدم رابطه عاشقانه را هيچ چيز پاسداري نخواهد كرد : نه يك پيمان سفت و سخت اجتماعي مثل ازدواج آن هم از نوع چارميخه اش !! نه رفتارهاي بيمارگونه حاسدانه ( Jealous husband syndrome ) !!نه روابط مادي مشترك مثل خانه و ماشين و … ! ونه روابط عاطفي مشتركي مثل فرزند ! عشق خودش پاسدار خودش است ! در حقيقت اگر عشق ، عشق باشد نه تنها نيازي به نگهبان ندارد كه خود نگهبان ماست ! و اگر قرار است كه عشق نباشد كه ديگر ارزشي ندارد كه بخواهيم پاسداري اش بكنيم يا نه !! حكايت اش مي شود مثل نگهباني كردن از خاكستري به جا مانده از آتش كه مسلما لحظه به لحظه ، ذره ذره بر باد خواهد رفت !
و از همين منظر است كه در بحثهاي آغازين اين وبلاگ در رابطه با عشق گفتم كه در عشق حسادت وجود ندارد . چون فاكتوري بي ارزش ( و حتي ضد ارزش و بيمارگونه در مواردي ) و مخالف طبيعت يقين كامل عاشقانه است .
با توجه به همين مطالب مي توان داستان اول را با وارياسيون ديگري هم خواند : عاشقي كه در يك برهه زماني دل به معشوقي مي بندد و بعد از گذشت زماني كوتاه يا طولاني با شخص ثالثي مواجه مي شود و دل به او نيز مي بازد !! اينجا هم قضيه همان است . جكايت خاكستري كه بر باد ي رود ! حكايت آتشي كه در گيراندن و بر پا داشتنش نكوشيده ايم !
اما «داستان دوم»
عاشقي دل به معشوقي مي بندد اما بعد از زماني كوتاه يا طولاني از كف اش مي دهد . حال به واسطه جدايي هاي ناگزير چون مرگ يا به واسطه جدايي هاي انساني مانند سفري براي هميشه و … !
( توجه كنيد كه در اين داستان رفتني هميشگي مطرح است و اميد بازگشت نيست . چرا كه در صورت وجود اين اميد متهيت ماجرا به طور كلي تغيير مي كند . )
چيزي كه در دوران فراق ، به خصوص اگر هميشگي باشد ، به طور برجسته اي رخ مي نمايد پديده ( بت سازي ) ست ! تخيلات عاشق به واسطه عشقي بي فريادرس قدرتي عظيم مي يابند و از معشوق ، خدايگونه اي سرشار از همه خوبيها و نيكيها مي سازند ! خدايگونه اي كه از هر چه ضعف و كاستي تهي ست . جالب اينجاست كه اين روند در بعضي از موارد حتي بدون فراق هم رخ مي دهد ! آن هم در مواردي كه عاشق ، داراي تجربه ارتباطات اجتماعي مناسب نيست يا به عبارت خودماني تر «نديدبديد» است !! در حقيقت در اين وضعيت نيز فراقي طولاني از مفهوم جنس مخالف ( منظور تنها ساختار جسمي جنس مخالف نيست بلكه در بسياري از موارد ساختار رواني ست كه ناشناخته است ) ايجاد شده است .
ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي خواهد داشت ؟!
×
بحثمان به درازا كشيد . اين سوال را داشته باشيد تا بحث را اگر لطف كنيد با همراهي شما پي بگيريم .
و دو تا غزل كوچك به قول فري عزيز براي آنها كه تنها براي خواندن شعر در اين خانه را مي كوبند :
به حكم صريح دلم گوش كن
و تخفيف و بخشش فراموش كن !
ز بوسه نهادي به رويم دو داغ ،
« زدي ضربتي ضربتي نوش كن »!!

در چشم تو حيرانكده اي هست كه بايد
هم شعر شب و هم گل خورشيد بزايد !
چشمان تو ديوانه ترينند ، عزيزم !
« ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد !!»
×
شاد باشيد

Posted by siamak at 10:05 PM | Comments (0)

April 21, 2003

سلام
اول اينكه : پير مغان عزيز حسابي شرمنده كرده اند . ممنونم دوست من !
دوم اينكه : حسن عليشيري عزيز وبلاگ زيبايش با دو ترانه دلنشين عاشقانه به روز كرده است كه مانند هميشه خواندني هستند .و آنها كه مرا مي شناسند مي دانند كه اين اظهار نظر ربطي به لطفهاي بسياري كه اين مهربان به من دارد ، ندارد. اگر باور نداريد ببينيد «بي سرزمين تر از باد» را تا باورم كنيد !
سوم اينكه : با تشكر از كليه دوستاني كه كلي نظر دادند درباره سوال مورد بحث ! بحث عشق را –با پررويي تمام!! - ادامه مي دهيم :
سوال يان بود كه انحصار در عشق چه مفهومي دارد و اصولا جايگاهي در عشق دارد يا نه ؟! اريك فروم در كتاب ماندگارش – هنر عشق ورزيدن – مي گويد : اگر انسان فقط يكي را دوست بدارد و نسبت به بقيه بي اعتنا باشد ، پيوند او عشق نيست ! بلكه يك نوع همبستگي تعاوني يا خودخواهي گسترش يافته است!
اين جمله يعني چه ؟1 يعني اگر احساسي در ما توان دوست داشتن آدمي به معناي مطلق كلمه را نيافريند ، عشق نخواهد بود . آن كه مي گويد من از تمام دنيا تنها تو را دوست دارم يا عاشق نيست يا دروغگويي بي شرم است !! ( البته شايد هم اصلا نمي فهمد چه دارد مي گويد ! كه اصلا بعيد نيست !!) بگذاريد يك تجربه شخصي بگويم : دوستي پس از اين اتفاق خجسته راه مي رفت و مي گفت : هوا خوب است ! آسمان هم خوب است ! مردم هم خوبند ! هيتلر هم خوب است ! موسوليني هم !! …اين اغراق نيست ! آنكه اين حرفها را هم مي زد قيس مجنون نبود !‌اإمي فرهيخته از همين حوالي بود !! به راستي چه روي داده بود ؟!
عاشق مثل انسان آستيگماتي ست كه براي اولين بار عينك به چشم مي زند ! آنها كه اين تجربه را داشته اند قطعا منظورم را در خواهند يافت ! همه چيز بهناگاه پررنگ و درخشان و زيبا مي شود ! انگار كه تنظيم رنگ تلوزيون را – كه تا كنون خارج از نرمال بوده – به وضعيت نرمال برگرداني ! عاشق در همه چيز زيبايي كشف مي كند حتي در زشت ترين چيزها ! متاسفانه اين خصلت با كج فهمي به كور بودن عشق ( عاشق ) تعبير مي شود ! در حاليكه اين نه كوري كه يك بينايي مضاعف است ! عاشق آن را مي بيند و مي شنود كه من نمي بينم و نمي شنوم ! آنگونه كه نرودا در شعر بانو مي گويد : …تنها تو و من / به اين صدا گوش فرا مي دهيم !/تنها تو و من !
در حقيقت ماهيت اشياء و افراد تغيير نمي كند بلكه به واسطه عشق ، ديد عوض مي شود و لاجرم قرائت عاشق از دنيا و كائنات قرائتي عاشقانه خواهد بود .
هيچ تا به حال آسمان را پس از ريزش باران ديده ايد ؟! فيزيك اين آسمان همان آسمان قبل از باران است – لااقل تقريبا – اما رنگين كماني با همه درخشش و رنگ آميزي بديعش به مدد باران آفريده مي شود كه بين اين آسمان و آن آسمان تفاوتي مي آفريند از زمين تا آسمان ! و عشق باراني ست كه آسمان ما را مي شويد و قوس قزح مي بندد .
خوب ! همه اينها گفته شد براي اينكه بگويم عاشق ، قرائتي عاشقانه از دنيا دارد . به همه چيز و همه كس عشق مي ورزد و اين محبت ساري و جاري ، چون آفتاب به اطرافيان عاشق ،گرما و اميد مي بخشد و من به تاكيد معتقدم كه اگر عاشقي جز اين ديديد به عشقش شك كنيد ! كه : ( عشق شادي ست …!)
پس انحصار به آن معنا كه « من تنها تو را دوست دارم و لاغير» بي معناست ! حال بگذاريد مفهوم واژه ها را اندكي تغيير بدهيم ! چرا كه متاسفانه در جامعه ما ، علي رغم همه ادعاهايي كه در زمينه ادبيات داريم ، هزار هزار واژه به جاي هم به كار مي روند و آن قدر طبيعي مي شوند كه مفاهيم را عوض مي كنند ! يكي از همين مفاهيم دوست داشتن و عشق است ! رابطه انسان با ابنا، بشر به مفهوم مطلق و با محيط پيرامون رابطه اي مهرمندانه است ! ماهيت اين احساس با عشق – به همان مفهومي كه فروم از ان به عشق جنسي تعبير مي كند و به عبارت راحتتر عشق ميان عاق و معشوق – متفاوت است ! اتفاقا يكي از ايراداتي كه من نسبت به استفاده از واژگان در كتاب فروم دارم همين قضيه است ! فروم عشق ، مهر ، محبت ، تفاهم ، دوستي و … را گاه با بي تفاوتي به جاي هم به كار مي برد حال آنكه اين واژگان معناهايي بس بعيد دارند هرچند بسيار نزديك مي نمايند .رابطه مهرمندانه مي تواند رابطه اي كاملا يكسويه باشد اما عشق نه ! رابطه مهرمندانه بين دو همجنس در مي گيرد اما عشق نه ! و الي آخر ! ( در مورد اين تفاوتها پيشتر سخن گفته ام و بعدها باز هم خواهم گفت ). حال سوال اين است كه آيا عشق هم غير منحصر است ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان(عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
×
خوب ! به اين سوالها و شرايط ممكن كمي فكر كنيد و اگر افتخار مي دهيد يك نظري هم لطف كنيد تا چند صباحي بعد – براي اينكه فضاي وبلاگ يكنواخت نشود – بحث را ادامه دهيم .
اين چند دوبيتي هم براي اينكه شرمنده مهرباناني كه براي خواندن شعر مي آيند ، نباشم ! هر چند به نظر من همين بحثهاست كه زمينه هاي انديشگي شعر را به صورت ناخودآگاه آماده كرده و مي پرورند . ولي به هر حال … بسيار نا قابل است :
نسيمي از سر شب بو گذر كرد
و گيسوي تو را آشفته تر كرد
به روي صورتت افتاد گيسوت
ببين ! يك تار مو « شق القمر » كرد !!

من بودم و تو بودي و شب دلكده بود !
خورشيد سحرگاه كه در آمده بود –
- برگشت به كوه !! … مهربانانه خودش –
- را باز به كوچه علي چپ زده بود !!
**
مرا به مجلس ترحيم برگ دعوت كن !
به پاي كوبي زير تگرگ دعوت كن !
نمي شود ؟! … به جهنم ! عزيز روياها !
مرا به خواب هميشه ، به مرگ ، دعوت كن !!
**
عاشقانه هايتان پر شور !
سيامك

Posted by siamak at 04:57 PM | Comments (0)

April 19, 2003

سلام
اول اينكه : هفت سنگ سيزدهم و هزار مطلب خواندني !! مصاحبه با دكتر يزدي ، داستاني چون هميشه زيبا از اسماعيل اميني ، عكسهايي از مراسم به خاكسپاري كاوه گلستان ، نگاهي به وبلاگهاي ادبي همراه با دو شعر از مسيح و آدمك عزيز ! به همراه مطالب بسيار خواندني ديگر در ستونهاي موضوعي وثابت . دو مطلب من در اين شماره يعني بوسه بي فريادرس و همچنين خوانشي از شعر (قاف) از قيصر امين پور منتظر نظرات و راهنمايي هاي شماست . متشكرم !
دوم اينكه : «بي سرزمين تر از باد» را حتما بخوانيد ! با ترانه اي جديد از يغما گلرويي و ترانه اي از خود حسن عليشيري عزيزكه بسيار زيباست به روز شده است . ترانه صميمي ترين بخش ادبيات است ! باور كنيد .
سوم اينكه : هر انساني براي هر كاري هدفي را مورد نظر قرار مي دهد . اين اصل بديهي خيلي از وقتها به واسطه خيلي چيزها به فراموشي سپرده مي شود ! اما من دوست دارم كه هميشه يادم باشد چرا آمدم و چرا مانده ام . اين وبلاگ براي دو منظور نهايي ايجاد شده است : 1- سر و سامان دادن به نوشته هاي پراكنده ام . 2- سر و سامان دادن به افكار پراكنده ترم !!
و هدف حد واسط هم البته به چالش گذاشتن اين نوشته و انديشه ها به جهت بارآوري بيشتر و تعامل فكري با حضور مخاطبان بوده و هست . از آنجا كه مشغوليات ذهني من هميشه عشق و ادبيات بوده است اين دو موضوع زمينه هاي اصلي مورد نظرم در اكثر نوشته هاست . هر چند كه همراهي بسياري از دوستان خواننده به خصوص در بحثها - مگر در مواردي معدود و به شكل مقطعي - نديده ام اما بنا به همان دو هدف اوليه قصد ادامه روال هميشگي را دارم . بنابراين در راستاي تمام اين مطالب بخوانيد «چهارم» را !!
و چهارم اينكه : امروز مي خواهم به گوشه ديگري از بحث عشق بپردازم.بحثي كه تا كنون لااقل 25 مطلب براي آن نوشته ام ! و اين بار از زاويه اي ديگر : به نظر شما اين جمله چقدر درست است ؟! عشق اول هيچوقت فراموش نمي شود ! يا مثلا اين يكي : عشق احساسي ست كه تنها يكبار به سراغ آدم مي آيد ، و جملاتي از اين دست .
آيا عشق يك دابطه انحصاريست ؟! و اگر هست آيا اين انحصار در مقطع حضور معشوق به عنوان طرف عشق است يا به طور دائم حتي در صورت نبود او و حذف شدنش به هر دليلي – خروج از دايره عشق يا مثلا خداي ناكرده فوت شدن و …- اين انحصار ادامه دارد ؟! و اصولا اگر اين انحصار هست تكليف عاشق به دنبال ، از دست دادن كامل معشوق چيست ؟! و …!
دوست مهرباني هميشه همراه ، روزي به من گفت كه اين تحليلهاي منطقي را قبول ندارم چه عشق با خود مي برد و سوال نمي پرسد و عاشق مطيع عشق است ! دوستم راست مي گويد ، خيلي هم ! اما حكايت گفته هاي من چيز ديگريست . من فكر مي كنم كه هزار حس نزديك كننده بين زن و مرد وجود دارد كه در اين طيف هزار رنگ تنها يك رنگ ، عشق است ! اما متاسفانه به واسطه عدم شناخت و تجربه ، به خصوص در جامعه ما ، هر يك از اين رنگها با ديگري اشتباه مي شوند و در نتيجه خيلي از جاها سر عشق بريده مي شود ، بي گناه بي گناه !بي شك عشق محيط بر ماست و ما تحت نفوذ و سيطره اش ، و بي شك من به عنوان يك محاط قصد شناختن محيط را ندارم . اما گمان مي كنم آنسان كه براي خدا ، كه محيط ترين محيط هاست - صفات ثبوتيه و سلبيه مي شمريم ، براي عشق هم بايد چنين كرد تا جبرائيل و اسرافيل و عزرائيل و… ابليس را با خدا اشتباه نكنيم ! و مگر نه اينكه خدا چيزي جز عشق نيست و عشق خود خود خدا ست ؟!
پس اين سوالات براي به چالش كشيدن منطق عاشقانه مان است تا حس تشخيصش برتر از پيش منطق عاقلانه را در نوردد و خويش را در دامان عشق اندازد ، خود خود عشق !!
و از انجا كه من از اين همه كم محلي از رو نمي روم ! به سوالاتي كه در مورد انحصار گفتم فكر كنيد تا بحث را ادامه دهيم .
عاشقانگي تان مستدام .
سيامك

Posted by siamak at 03:38 PM | Comments (0)

February 22, 2003

سلام
اول اينكه خدا لعنت كند ، كماكان!! ، اين ISP هاي لعنتي را !!
دوم اينكه هر چند در آپديت نشدن وبلاگ در اين يك دوروزه بي تقصيرم ولي معذرت مي خواهم از دوستان همراه كه آمدند و به مطلب جديدي بر نخوردند .
سوم اينكه دوست مهربان وفاضلي از دوستان قديمي پندار را دوباره در پهنه وبلاگشهر يافته ام . آقاي مير افضلي زيبا شعر مي گويد و زيبا مي نويسد . به علاقه مندان ادبيات توصيه مي كنم كه اين وبلاگ را از كف ندهند .
چهارم اينكه چه كرده است حميد عزيز ! بخوانيد و حظ ببريد .
پنجم اينكه : برگرديم به بحث عشق و ادامه موضوع سهم زن و مرد در رابطه عاشقانه .
گفتم كه از دو روال جاري و تفكر نهادينه جامعه ، هيچ يك را واجد خصوصيات عاشقانه نمي دانم و البته دلايلم را شرح دادم .
اما پس جواب سوال چيست ؟
من فكر مي كنم كه مسير زندگي و به طور اخص در يك رابطه عاشقانه سرشار از سنگهاييست كه براي حركت نياز به جا به جا كردن آنها داريم . در حقيقت براي اينكه ، عشق پويايي ، شادي آفريني و لذت بي بديل خود را عرضه كند ، ناچار از حركتيم و سنگهاي ريز و درشت مخل اين حركت و گاه سد كننده آن هستند . به عبارت ديگر بحث بر سر اين نيست كه چه كسي اين سنگها را بردارد بلكه بحث در اين است كه اصولا برداشته شوند ! هر كدام از طرفين بايد تمام تلاش خود را براي حركت رو به جلو صرف كند ، كه چنانكه گفتيم عشق رابطه اي فعال و پوينده است نه غير فعال و آرام طلب ، و در نتيجه منطقيست كه سنگها را نيز از پيش رو بر دارد . حال ممكن است من به علت تمام ضعفها و كاستي هايم يا به خاطر سرعت كندترم ، سنگهاي كمتري را بردارم ، اما اين دليل نمي شود كه طرف مقابل نيز با صرف نيرويي درست به همان اندازه ، سنگها را روي جاده به امان خدا رها كند و حركت را متوقف !!
تفاوت عمده اين نگاه ، با نگاه منطقي تقسيم 50 –50 ، در هدفگيري ست ! در حقيقت در آن گونه نگاه ، هدف نباختن و دريافت به ما به ازاي پرداخت – آن هم در ظاهري ترين شكل – مي باشد . اما در اين نگاه ، هدف عشق و پويايي و در نهايت تعالي دو جانبه است . بنابراين همه سنگها را بايد برداشت و ( ما ) اين كار را مي كند نه ( من ) يا ( تو ) . به عبارت ديگر ( من ) بي آنكه ( تو ) وجود داشته باشد ، سنگي را بر نخواهد داشت و حالا گيرم كه ( من ) آستين بالا مي زند اما تمامي نيرو و اصولا انگيزه اش ( ما ) يي ست كه به بركت ( تو ) پديد آمده و بنابراين منتي نيست براين فعاليت ظاهري ( من ) !
اصولا در اين نوع نگاه ، محاسبه و چرتكه انداختن و چوب خط كشيدن وجود ندارد چون ( ما ) اين كارها را كرده ايم ! اما تلقي ديگر ، به نوعي انتظار كاسب كارانه منطقي مي انجامد ! شايد به نظر برسد كه اينجا بحث ، بحثي بدون كارايي و صرفا لغويست . اما كمي نازك بيني بيشتر به ما نشان خواهد داد كه اين تفاوت چقدر نمود عيني دارد .
آدمي در كشاكش زندگي ، بارها و بارها ، به جايي مي رسد كه تمام توان خود را از دست رفته مي بيند ، خويش را بي پناه و نيازمند احساس مي كند و به اصطلاح ( مي برد ) ! در اين لحظات نيروي مادي و معنوي انسان آن قدر تحليل رفته است كه به حمايت و كمك نياز دارد . حال در نظر بگيريد در چنين وضعيتي به تلقي مآل انديشانه منطقي زندگي 50-50 عمل كنيم . بي شك كوهي از سنگ در پيش رو باقي خواهد ماند و رابطه مختل خواهد شد .
البته نبايد از ياد برد كه برخي تصميم ها و فعاليتها ، حيطه شخصي افراد را تشكيل مي دهند و دخالت يكسويه در اين تصميم گيريها ، در حقيقت بر هم زدن محدوده استقلال فردي ست . در تمام اين گفتار بحث بر سر جاده ايست كه هر دو نفر با آگاهي و البته نيروي خود پاي در آن نهاده اند و راه مي پويند .
و آخر اينكه انگيزه انديشيدن به اين سوال ديدن هزار باره زوجهايي ست كه به ركود در رابطه عاشقانه شان رسيده اند و طلبكارانه فرياد سر مي دهند كه : ( من به سهم خودم همه كار كردم …!) ، (هميشه من كوتاه آمدم يك بار تو كوتاه بيا !!) و … هزاران فرياد از اين دست كه مي دانم بسيار شنيده ايد . به نظر من اين فرياد ها ، تنها ، نشانه هاي مرگ يك رابطه است . رابطه اي كه از قله هاي احساس و عاشقانگي فرود آمده و به لعاب منطق مآل انديش آلوده شده است . و همه مي دانند كه بيماري كه دچار ( ايست قلبي ) ست ، نياز به ( شوك ) دارد . شوكي كه قلب را ديگر باره به حركت در آورد اگرنه ، ( مرگ ) فرا خواهد رسيد… !
قلب تپنده عشق تان ، هماره جوان باد !
سيامك

Posted by siamak at 06:58 PM | Comments (0)

February 09, 2003

سلام
اول اينكه وبلاگ همكار هم مسلك من را ببينيد ! مژگان بانو غزلهاي زيبايي دارد و داستانهاي زيباتري . با تشكر از حميد عزيز به خاطر معرفي اين وبلاگ .
دوم اينكه : چه مي كند اين خواهرك من ! وقتي مي خواني نوشته هايش را ، عطر ياس خانه را پر مي كند .
سوم اينكه : اين دو شعر سعيد اميري ( 1 , 2 ) را بخوانيد . طبق معمول ، عالي و سرشار از اشارات ظريف و طنز عميق و پايان بندي كوبنده .از دستشان ندهيد .
چهارم اينكه : اين نوشته جلال را هم فراموش نكنيد ! عالي ست !!
پنجم اينكه :….
و ادامه بحث عشق !
با تشكر از كليه دوستاني كه در بحث شركت نكردند ! مجبورم كماكان به تنهايي ادامه بدهم .
صحبتمان به آنجا رسيد كه گفتيم در مورد سهم زن و مرد در حفظ انسجام رابطه و تعالي عشق و اصولا زندگي مشترك عاشقانه ، دو نگرش عام در جامعه ما وجود دارد : تساوي و به عبارتي زندگي 50 –50 ، عدم تساوي با تكيه بر يكي از دو طرف به عنوان عنصر غالب . و گفتيم كه هر يك مضرات و مزايايي دارند و آزمايشات خوب و بدي را پشت سر گذاشته اند . سوال اين بود كداميك عاشقانه است ، راه اول يا دوم ؟! و يا اينكه اصولا راه سومي وجود دارد ؟!
به نظر من راه دوم راه عاشقانه اي نيست ! چون عشق رابطه دو موجود همراه است . دو انساني كه دوشادوش هم حركت مي كنند نه يكي روي دوش ديگري ! در بحث استقلال فردي در عشق گفتيم كه يكي از جوانب عشق اين است كه دو طرف از يكديگر مستقل هستند و شخصيت شان به هم وابسته نيست و اين چنين رابطه ايست كه به رشد دوطرفه مي انجامد . راه دوم اصل استقلال را نفي مي كند و از طرف مغلوب قابليت رشد را سلب كرده و از سوي ديگر طرف غالب را هم از تعالي باز مي دارد . علاوه بر اينها ، انداختن بار مشكلات و مصائب بر دوش يك نفر حتي اگر به سقوط نيانجامد ، بي انصافي ست ! جالب اينجاست كه در ميان آنهايي كه سنگ فمينيسم را به سينه مي زنند ، اين قضيه با بزك دوزكهاي مودبانه تري نمود مي يابد !! بهانه هايي از قبيل حفظ حرمت خانمها ، احترام به آنها ، روحيه ظريف و از اين گونه مسائل كه بسيار شنيده ايم و شنيده ايد !
من فكر مي كنم كه همه ما انسانها در جزيره اي زندگي مي كنيم كه روزي عاقبت از اين جزيره پاي به اقيانوس عشق خواهيم نهاد . هر كدام قايقي داريم كه آن را با تخته پاره هاي تجربه اي كه در طي ساليان اندوخته ايم ، ساخته و با دستان احساس و انديشه مان پرداخته ايم . همه ما مي دانيم كه سبزي جزيره اتوپيايي ما فريبي بيش نيست و بايد دل به دريا زد ! اما عشق اين نيست كه يكي را توي قايق خودت سوار كني و با خودت ببري !! عشق يك همسفري و همراهي ست ، اما به اختيار و به نيروي فكر ، احساس و اراده خود . هر كسي در قايقي كه خود ساخته است ، با پاروي خود ، با نيروي خود ! آن گاه كه دو قايق مستقل ، همسو شدند مي توان به اين همسويي اطمينان كرد و از همسفري لذت برد و به آن دل بست . اگر نه كسي كه در قايق ديگري نشسته است – حال به طمع زيبايي ظاهر قايق ، و يا شايد عجيب و غريب بودن نماي آن و شايد هم جذابيت كنجكاوي كردن در قايق ديگري و … ! – بسيار محتمل است كه روزي مسير و سرعت حركت و اصولا ريخت قايق را نپسندد و از ادامه حركت سرباز زند !
… من در قايق خودم تو ، در قايق خودت ، من با پاروي غزل ، تو با هر چه كه خواهي ، هم مسير شده ايم و مي رويم . و اين معناي ناب همسفريست !
×
و اما گزينه اول هم به نظر من گزينه عاشقانه اي نيست ! گزينه اول گزينه اي كاملا منطقيست ، متكي بر عقل محاسبه گر كه گمان مي برد عدالت در تساوي عدديست ! و همه مي دانند كه عدالت بشري چقدر ناقص است ! اما عشق ، چنانكه بارها در قسمتهاي قبلي بحث عشق اشاره كردم با مال انديشي و محاسبه گري و منطق عاقلانه ارتباطي ندارد . عشق با منطق عاشقانه اش پيش مي آيد و اين نگاه ، اصولا يك نگاه رياضي نيست . به سود و ضرر نمي انديشد . اشكال اين گرينه اين است كه فرد در ازاي هر حركت عاشقانه ، منتظر پاسخ از طرف مقابل است ، متوقع است كه جواب را دريافت كند و خدا نكند به هر علتي ، اين مهم به تعويق بيافتد يا اصولا فراموش شود ! گمانم قيامت هماندم رخ خواهد داد !! در حقيقت در چنين نگرشي ، زندگي به عرصه يك شطرنج ملال آور كشدار تبديل مي شود كه هر حركتي پاسخي دارد و براي حركت جديد بايد به انتظار پاسخ طرف مقابل نشست ! تازه بايد بازي خواني هم كرد ، براي حركت جديد خيلي عاقلانه برنامه ريزي كرد و…! همه چيز خيلي سيستماتيك ، خشك و روي نظم و قاعده و مورد انتظار ! چنين سيستمي اصولا با روح عشق سازگار نيست !
بارها – با دخل و تصرف در جمله قباني در باب شعر – گفته ام كه : عشق انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود ! راز شادابي هميشه عشق همين است و نوزايي و پويايي اش . با مكانيسم ذكر شده در بالا هيچ نوزايي وجود ندارد و زندگي به يكي كار اداري بوروكراتيك خشك تبديل مي شود ! يك عادت ملال آور تباه كننده كه نشاني از رشد ندارد !
×
نا گفته پيداست كه من به گزينه سوم مي انديشم ! چه گزينه اي ؟!….
چون بحث به درازا كشيد ، باشد براي مطلب بعد ! به اين اميد اندك كه شايد شما به همسفري در اين درياي مواج انديشيدن پاي گذاريد و قايق اين تبادل نظر به سر منزل حقيقت برسد .
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 12:16 PM | Comments (0)

January 20, 2003

سلام
اول اينكه : هفت سنگ جديد منتشر شد كه البته در يكي دو روز اول به علت اشكال سرور استثنائا روي آدرس www.7sang.net قابل دسترسي ست تا ان شاء الله با رفع اشكالات به زودي به همان دات كام برگردد. علي الحساب ببينيد و لذت ببريد و نظر بدهيد ! ( و البته ستون بوسه بي فريادرس من هم يادتون نره !! )
دوم اينكه : اين مثنوي بسيار زيبا را مي توانيد در وبلاگ حميد عزيز ، دوست خوب شاعرم ، بخوانيد . به هيچ وجه از دستش ندهيد !
سوم اينكه : بپردازيم به بحث عشق با سر فصلي جديد !
گمان مي كنم كه اين سوال زياد به گوشتان خورده باشد : سهم زن و مرد ، در زندگي مشترك چقدر است ؟! و احتمالا جوابهايي متنوع كه البته نشانگر نوع نگاه افراد به اين رابطه است . من اين سوال را تغيير كوچكي مي دهم : سهم زن و مرد در رابطه عاشقانه چقدر است ؟!
با نوع نگرش فرهنگي جامعه ما كه اصولا ازدواج را نتيجه عشق يا لااقل در مسير عشق ( براي رسيدن به عشق پس از ازدواج ) مي داند ، به گمانم اين دو سوال و در نتيجه پاسخهاي مربوط به آنها تفاوت چنداني نخواهند كرد . پس كماكان ما دو دسته جواب داريم :
- سهم دو طرف در رابطه مساويست : يعني 50 -50 ! چه در غم چه در شادي چه در تلاش چه در انعطاف و …! در همه مسائل زندگي تساوي حكم فرماست و زن ومرد بايد سهمي برابر را بر دوش بكشند .
- در اين ديدگاه سهم بيشتري به يكي از دو طرف داده مي شود كه البته با وجود مردسالار بودن نسبي جامعه ما ، معمولا طرفي كه سهم بيشتر دارد مرد است . البته اين سهم بيشتر شامل سهمي افزون تر از كار ، درگيري با استرسها و … نيز هست نه فقط مزاياي رياست !
شايد اين مطلب به ذهن برسد كه ما زندگي هاي ناهنجاري داريم كه شبيه مورد دوم هستند ولي طرف غالب فقط در مزايا غالب است نه در زحمات ! به گمان من ، اين دسته در موضوع بحث ما نمي گنجند . موضوع ما اين بود : سهم افراد در رابطه عاشقانه ! چنان رابطه اي آشكارا رابطه اي عاشقانه نيست ! و به گمانم بحث در بديهيات ، اگر نه بي معن ، لااقل بي فايده ست !
اما از دو دسته اي كه ذكر كردم ، دسته اول در يك مطالعه آماري مثلا گزارش گونه ، بي شك بيشترين سهم را به خود اختصاص خواهد داد ! فرض كنيد كه دوربين را برداشته ايد و به وسط مردم دفته ايد و اين سوال را مي پرسيد ! مسلما تصديق خواهيد كرد كه اكثريت پاسخها مربوط به دسته اول است .معتقدين به اين روش بر آنند كه تقسيم وظايف و نيانداختن بخش اعظم زحمات و استرسهاي جسمي و روحي بر دوش يك فرد و در حقيقت استفاده از نيروي مضاعف دو نفر به جاي يك نفر مي تواند به سرعت افزونتري در پيشرفت و حفظ بهتر بنيان خانواده و نزديكي دوجانبه بيشتر بيانجامد و البته بحثي نيست كه اين روش براي زندگي ، به يك زندگي مسالمت آميز مي انجامد و آنوقت اين سوال بسيار جالب و متاسفانه بسيار اسف بار پيش مي آيد كه پس چرا آمار طلاق رو به رشد است ؟! آن هم در جامعه اي كه فرهنگش طلاق را امري مقبول نمي داند و در حقيقت زوجين به راحتي تن به جدايي نمي دهند ودر حقيقت درصد شكستهاي ازدواج در جامعه بسيار بيشتر از آمار طلاق است !
پاسخ به اين سوال خوب ، زياد سخت نيست به شرطي كه منصف باشيم . ما همه مي دانيم كه دروغ گفتن بد است ولي همه دروغ مي گوييم !! اين همان بحث آگاهي و دانايي ست كه پيش از اين بارها مطرح كرده ام . همه ما اين دانايي را داريم كه اين روش لااقل زندگي مسالمت آميزي را مي سازد اما بسياري از ما به اين مساله آگاه نيستيم . يعني اين دانش در ما نهادينه نيست ، چيزي شبيه درسهاي دوره مدرسه كه از آنها هيچ استفاده عملي نمي كنيم و مجموعه معمولا بي مصرفي از دانسته هاي پراكنده است !
اما دسته دوم كمي اميدبخش ترند ! به نظر من دسته دوم لااقل دارند با جريان دانستگي رايج جامعه مخالفت مي كنند ، پس لاجرم اين امر به تفكري وابسته است ! مخالف جريان شنا كردن ، همواره نياز به انرژي و انگيزه است و اين انرژي و انگيزه نيازمند يك هدف و هدف تعيين شده توسط يك تفكر است . حال البته مي شود بحث كرد كه اين انگيزه ، هدف و اصولا مسير تفكر درست است يا نه !
دلايل اين گروه ، كه البته در جامعه ما چنانكه گفتم غالبا با نگاه به مرد بيان مي شود ، جالب توجه است : مرد توان بيشتري براي تحمل فشار روحي و جسمي دارد ، لذا بايد بار بيشتري را بر دوش كشد و از قدرت خود در جهت حفظ بنيان خانواده استفاده كند . واگذاري سهم برابري از مشكلات به زن ، سبب مي شود كه زن از لحاظ جسمي و روحي آزرده شود كه اين خود آزردگي مرد را هم در پي دارد و علاوه بر اين بار هم روي زمين مي ماند .
نگاهي به زندگي افرادي كه از اين روش سود مي برند خيلي نااميد كننده نيست ! لااقل تجربيات پيرامون من نشان مي دهد اگر زن همراه با اين مرد ، از اين لحاظ با مرد خود هماهنگ باشد ، به خصوص زناني كه شاغل نيستند و توان ساختن خانه اي آرام براي مرد را دارند ، در كنار اين مردان زندگي شيرين و آسوده اي را مي گذرانند و البته مرد نيز رضايت كاملي از زندگي دارد چه هم حس رياست او اقناع مي شود و هم چون آثار زحمات خود را مي بيند ، خستگيهايش طعم شيريني مي يابند !
اين روش به خصوص در خانواده هايي كه نگرشي كاملا سنتي دارند ، بسيار كارا ست . به شرطي كه معتقد باشيم كه كارا بودن در چنين امري به معناي رضايت از زندگي و احساس سعادت است ، كه البته خود من ، دقيقا معتقدم كه سعادت و خوشبختي امري نسبي ست كه توسط خود افراد تعريف مي شود و توسط خود آنها نيز قابل سنجش است . لذا احساس رضايت از زندگي معناي ناب خوشبختيست .
×
خوب تا اينجا بحث را باز كرده ام و نگاههاي رايج جامعه را بر شمرده ام . به نظر مي رسد هر گروه دلايلي دارد كه پر بيراه نيست و هر يك نيز آزمونهايي را دال بر پيروزي و شكست از سر گذرانده اند . شما چه فكر مي كنيد ؟! به نظر شما كدام راه ( عاشقانه تر ) است ؟! و يا شايد شما راه سومي داريد ؟!
به اين مسائل اندكي بيانديشيد و حالا كه نظر سنجي وبلاگ هم راه افتاده ، با بحث همراه شويد تا بار آوري بحث بيشتر و گفتگو كاملتر شود .منتظرم!
شاد باشيد و عاشق .
سيامك

Posted by siamak at 05:22 PM | Comments (0)

January 05, 2003

سلام
اول اينكه پوزش به خاطر تاخير! اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بود . ديشب هم تا خواستم مطلب جديدي بفرستم ، اكانتم حسابي قاطي پاطي شد !! اين شد كه امروز در خدمتم .
دوم اينكه وبلاگ جلال و ماجراي جنتلمن شدنش را بخوانيد كه حسابي مي چسبد .
سوم اينكه در وبلاگ حميد هم مي توانيد شوخي مرا بر و بچه هاي هفت سنگ ببينيد ، بد نيست !
و چهارم اينكه :
برگرديم به بحث عشق !
گفته بودم كه يكي از اصول مهم در رابطه عاشقانه ، استقلال رابطه است و اين استقلال مي تواند توسط عوامل نفوذگر مورد هجوم قرار گرفته و رابطه را مخدوش كند .از اين عوامل به دخالتهاي آشكار افراد نسبتا دور ( در و همسايه !! ) و افراد نزديكتر مانند پدر و مادر اشاره كردم و حالا ادامه بحث :
در آغاز به نكته اي كه از بحث دفعه پيش جا ماند اشاره مي كنم . در مورد نفوذهاي مداخله جويانه پدر و مادر در رابطه هاي عاشقانه فرزندانشان ، من به والدين كاري ندارم ! اصلا هم قصدم اين نيست كه بگويم كه آنها نبايد اين كارها را بكنند !چه ، با حرف من و شما اين رويه اصلاح نمي شود ! اين امر ، امري فرهنگي و دروني شده است ، حتي در خود ما – چنان كه گفتم ! .
هميشه بر اين باورم كه در همه جوانب زندگي ، انسان عنصري مستقل و داراي اراده اي غير وابسته است . درست است كه شرايط پيرامون ما مي توانند اوضاع را راحت تر يا سخت تر كنند اما هيچگاه مانعي صد در صد يا پيش برنده اي تمام و كمال نيستند . در عشق و رابطه عاشقانه نيز چنين است . انرژي فعال عشق و دستادستي دو نيروي جوان ، نه كوهي را بايد برابر خود ببيند نه سدي را ! اعتقاد به اينكه عشق تنها راه است و باور به اينكه در عشق ، ترديد وجود ندارد و هر آن چه هست يقين كامل است تمام چيزهاييست كه مي تواند ما را از اين ورطه بجهاند .
باز هم متاسفانه اين امر از سوي هر دو طرف – هم خانواده و هم فرزند - به عنوان بي احترامي به بزرگتر ، نمك ناشناسي و … تلقي مي شود ! حال آنكه بايد اين را درك كرد كه اصولا مقوله عشق و ارتباط مهرمندانه با خانواده ، دو چيز كاملا جداي از همند . من فكر مي كنم كه عشق سيب است و رابطه مهرمندانه با پدر و مادر ، پرتقال ! مقايسه اين دو و جمع و كم كردنشان امري غير منطقي ست چرا كه اصولا جنسيتي متفاوت دارند . معمولا اين اختلاط مباحث و عواطف زماني پيش مي آيد كه رابطه ها از مجراي نرمال خود خارج مي شوند . مثلا وقتي كه والدين از ياد مي برند كه يكي از اركان تربيت فرزند ، آموزش استقلال و خوداتكايي به اوست . در حقيقت مهرورزي زياده از حد و بيمارگونه ،فرديت فرزند و در نتيجه هستي او را بر باد مي دهد و در نتيجه او موجودي همواره متكي به خانواده مي ماند كه باز هم متاسفانه بعضي وقتها با واژه هايي مثل ( بچه عاطفي ) ، ( خانواده دوست ) ، ( سر به راه ) و امثال اينها تقديس هم مي شود !! و آنگاه كه نيرويي مانند عشق كه سرشار از هستي و حيات است ، با هديه كردن آزادي و استقلال مي خواهد اين كودك ( هميشه كودك ) سر به راه را از دامان خانواده بدزدد (!) ماجرا به يك رقابت تخريب گر تبديل مي شود ، يك جنگ تمام عيار ! و در اين جنگ پيشاپيش معلوم است كه قرباني هميشگي شادي خواهد بود !
خوب ! در اين مورد بيش از اين بحث را كش نمي دهم چون فكر مي كنم با جوانب و تبعات آن كمابيش همه ما آشنا هستيم .
اما عوامل نفوذگر گاه حتي مي توانند بسيار پنهان تر هم باشند . مثلا اين قصه تكراري را بشنويد :
يك زوج جوان عاشق پيشه ، با كلي اميد و آرزو و البته عشق زندگي را مي آغازند . بعد از مدتي اين جمع دو نفره به بركت حضور كودكي ، شادمانه تر مي شود . مادر ، مهرمندي تازه اي را تجربه مي كند كه آميزه اي از حس تملك ، آفرينش و پروردن است . پدر نيز مجموعه اي از همين ها علاوه بر احساس مسئوليتي شيرين براي ساختن فرداي مادي كودك .( از ياد نبريم كه در جامعه ايراني هنوز پدر ركن تامين كننده اقتصادي خانواده است .) تلاشي دو جانبه مي آغازد كه دفش ، كودك و سعادت اوست . پدر ساعات كاري اش را مي افزايد ، در پروژه هاي بزرگتر غرق مي شود ، شبها ديرتر مي آيد ، يادش مي رود امروز سالگرد ازدواجشان است چون هزار جور كار روي سرش ريخته ، يادش مي رود كه زن از چه رنگي خوشش مي آمده و … . مادر همه هوش و حواسش به كودك است و نيازهايش ، در نتيجه گاهي غذا سر مي رود ! گاهي يادش مي رود كه مرد چه عطري را دوست دارد ، گاهي فراموش مي كند كه چشمهاي خسته مرد نياز به نگاهي مهربان دارد چون كودكشان بيمار است و…. باقي ماجرا را خودتان بنويسيد !!
بعضي وقتها ، و متاسفانه باز هم بايد بگويم خيلي وقتها ، ماجرا چيزي در همين مايه هاست ! يك جدايي تدريجي در عواطف ، به بهانه مهرورزي به كودك رخ مي دهد ! بي شك اينجا هم يك اختلاط بي مئرد در عئاطف روي داده است : همان حكايت جمع وكم كردن چيزهاي نا متجانس ! اما اينجا روند نفوذ خيلي مخفي تر است و البته كماكان آميخته با واژه هاي تقديس كننده : پدر مسؤوليت شناس ، مادر فداكار و …! فارغ از اينكه اين روند نه تنها رابطه پدر و مادر را تخريب مي كند بلكه به تبع آن آينده كودك را نيز در مخاطره قرار خواهد داد .
نبايد از ياد برد كه ما پيش از آنكه پدر و مادر باشيم ، زن وشوهر بوده ايم و عاشق ! با ورود كودك هيچ چيز تغيير نكرده است . ما باز هم به مكاشفه و گفتگو و زايش عشق محتاجيم و عشق هيچ بهانه اي را براي ركود و سستي نمي پذيرد ! معناي پدر و مادر بودن ، فراموشي همسر نيست ! نگراني بيش از حد براي كودك نه تنها به همان عدم استقلالي كه در بالا به آن اشاره كردم – براي كودك – منجر مي شود كه رابطه عاشقان آغازين قصه را هم مورد هجوم قرار مي دهد ! چه آنها همريگر را از ياد مي برند . من فكر مي كنم هيچ اشكالي ندارد بعضي وقتها كودك را بسپاريم به يك پرستار مورد اطمينان يا مثلا مادر بزرگ و پدر بزرگ و همراه همسر ، نه براي تجديد خاطرات گذشته ، كه براي تجربه آن چيزي كه امروز در درونمان نفس مي كشد ، به يك مسافرت كوتاه درون شهري ( مثلا يك ناهار در يك رستوران دنج ) يا برون شهري برويم .
از ياد نبريم كه خاطره ، يعني گذشته و گذشته يعني آن چيزي كه امروز نيست و چنگ زدن به آن تنها ياد آوري حسرت باريست كه حلوا حلوايش ، هيچگاه دهان را شيرين نمي كند !و عشق ربطي به خاطره و گذشته ندارد ! عشق يعني همين الان ، همين ثانيه ! يعني نفس كشيدن در حال !
شاديتان مستدام .
سيامك

Posted by siamak at 09:41 AM | Comments (0)

December 25, 2002

سلام
خوب برگرديم به بحث عشق !
داشتم مي گفتم كه همانطور كه استقلال و فرديت طرفين در رابطه عاشقانه مهم است استقلال مجموعه رابطه هم عنصري حياتي ست . به اين معنا كه هر گونه نفوذ تاثيرگذار عوامل بيروني در اين محيط عاشقانه با تخريب رابطه همراه خواهد بود . قرار بود راجع به شيوه هاي اين نفوذ صحبت كنيم :
يك سري از راههاي نفوذ خيلي بديهي اند و لااقل نظر خودآگاه تقريبا همه ما راجع به آنها يكسان !! دوست و رفيق و اشنا و در و همسايه و خاله و خان باجي و…هزار جور منابع معتبر و نا معتبر خاله زنكي ديگر در اين دسته جاي مي گيرند و البته ( واضح و مبرهن است كه !!) همه ما به تخريب گر بودن آنها واقفيم و جلوي آنها را مي گيريم !!
و البته بماند كه همين جماعت به اصطلاح آنتلكتوئل هم بسيار بسيار ديده ام كه در اين دامها آن چنان افتاده اند كه سبز ترين بهارها را به خزان وا نهاده اند و حماقت باستاني كماكان بر مدار خود مي چرخد !!و من هميشه با خودم فكر مي كنم كه چرا آدمهاي اين حوالي اين قدر حرفهاي عاقلانه شان قشنگ است و رفتار جاهلانه شان زشت ! و شايد جواب اين سوال جز اين نباشد كه ما همواره از عقايدي حرف مي زنيم كه در درون ما نهادينه نيست ، خودمان به عينه قبولش نداريم و به يقين درنيافتيمش و خلاصه اينكه ( آگاهي ) مان با ( دانايي ) مان فاصله اي شگرف دارد و در بسياري از مواقع رو در رويش واقع مي شود .
… ( از اين حديث كهنه مغموم بگذريم ! )
اما راههاي مخفي تري هم وجود دارد . يكي از رايجترين و البته ديگر مي شود گفت عيان ترين ! راه مخفي اين نفوذ مخرب مهرمنديهاي مداخله جوي والد و فرزنديست ! در جامعه ما مثلي رايج وجود دارد كه از آن به عنوان يكي از جلوه هاي تابناك رابطه مهرمندانه خانواده و فرزند ياد مي شود ! مي گويند : بچه به هر سني هم كه برسه براي پدر و مادر هنوز بچه است !!
خوب ! در اين وانفساي ذبح فرديت و شخصيت مستقل فرزند ، انتظار اينكه روابط او به خصوص رابطه اي كاملا شخصي مثل عشق مستقل باقي بمانند ، توقع ديريابي ست . جالب اينجاست كه عرف جامعه ما هم راه براي انواع و اقسام دخالتهاي جورواجور باز گذاشته است و به نوعي ايجاد حق كرده است ! بياييد از همان اول مرور كنيم :
آقا پسر و دختر خانم مي خواهند احساسات شورانگيزشان را با وصلي شيرين توام كنند تا اين شيريني به خوبي و خوشي صد سال بپايد ! خوب ! قدم اول اين است كه بايد خانواده را در جريان ما وقع بگذارند تا جريان خواستگاري رسمي و باقي مسائل پيش برود . اولين سوال خانواده ها اين است كه : ( طرف كي هست ؟ چي كاره هست ؟ چقدر درآمد داره ؟! تحصيلاتش چيه ؟! باباش چي كاره اس ؟!… ) اگر سيستم بازاري تر باشد : ( ماشين داره ؟ خونه داره ؟ جهيزيه اش چيه ؟ مهرش چقدره ؟! …)
وشايد هم مذهبي تر : ( نماز مي خونه ؟ روزه مي گيره ؟ اهل خمس و زكات هست ؟چادريه ؟ …) و شايد هم حتي كمي اهل مد و زيباپسندانه : ( جوات كه نيست ؟!! خوش تيپ هست ؟ خوش پوش هست ؟ قدش بلنده ؟!! خوشگله ؟!!!…) و خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !!
بعد از اينكه عشق درخشان طرفين با اين سوالات حسابي دستمالي شد ، تازه مي رسيم به اين نكته كه ( رضايت ) حاصل هست يا نه !! در مورد آقايان يك كمي قضيه بهتر است به خصوص اگر يك آب باريكه اي برقرار باشد ! نهايتش يك اقدام انقلابي ست كه نخواستيم خواستگاري رفتنتان را !! و بعد پا شود و چشمش كور خودش برود دنبال خواستگاري اش !! و البته آن وقت مي ماند كه خانواده طرف حالا كه پسر يكي و يال قوز آمده است خواستگاري دختر دسته گلشان را ( مي دهند ) يا نه ؟!!!!
چه در اين صورت و چه در صورت اينكه از طرف پسر مشكل حل باشد و رضايت خانواده حاصل ، به هر حال حرف حرف پدر دختر خانم است ! حالا چه اين دختر خانم 12 ساله و بي سواد باشد چه يك خانم دكتر متخصص نوروسرجري 35 ساله !!
و البته بعضي وقتها قضيه بدجوري گره مي خورد و پدر محترم رضايت نمي دهند و ديگر باقي قضايا با كرام الكاتبين است !!
و تازه همه اينها را حل شده بگيريد و فرض كنيد عروس و داماد به خانه بخت رفتند . ادامه سناريو را پس از ازدواج خودتان بهتر از من مي دانيد !….
×
شكي نيست كه اين الگو، الگوي هميشگي جامعه ما نيست . حتي مي توان گفت كه الگوي رفتاري غالب هم نيست . اما اين الگو حتي اگر رفتاري هم نباشد اما يك الگوي جا افتاده در باور ماست ! وقتي ما خلاف اين الگو را مي بينيم يا با آن مواجه مي شويم ، متعجبانه از فرهنگ بالاي خانواده خودمان يا طرف مقابل صحبت مي كنيم كه به خواسته هاي ما احترام مي گذارند !! در واقع ، انگار نه انگار كه حق اوليه خود را به عنوان يك انسان به دست آورده ايم : يعني حق انتخاب شريك زندگي !!
همه ما اين هراس را لااقل در اطرافيانمان ديده و تجربه كرده ايم كه اگر پدر و مادرم يا پدر و مادرش بگويند نه ، چه ؟!!
خوب !
در اين وضعيت ، مسلما مهمترين عامل نفوذ كننده موثر همين رابطه پدر و مادر با فرزند است ! نفوذي كه متاسفانه در زرورق بهترين احساسات پيچيده است و باز هم متاسفانه مخرب ترين و آزاردهنده ترين نوع دخالت است !
×
در برابر اين نفوذ چه بايد كرد ؟!!
اين سوال خوبي ست كه جواب خوبي را هم مي طلبد ! چون بحث طولاني شد و همچنين به اميد همكاري احتمالي شما – هر چند چشمم آب نمي خورد !! – ادامه صحبت براي دفعه بعدي كه باز مي گرديم به اين بحث.
همراهي ام كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 05:57 PM | Comments (0)

December 15, 2002

سلام
امروز مي خواهم بحث عشق را با موضوعي جديد ادامه بدهم ، چون دوستان هم بحثم نكته جديدي به بحث قبل نيافزوده اند و خودم هم نكته جديدي ندارم . اما قبل از شروع بحث يك وبلاگ را معرفي كنم !
وبلاگ عزيزكم سلام ! را چندي پيش شناختم . امروز كه اين كوتاه را مي نويسم سيامك عزيز – همنام همتقديرم ! – ديگر نمي نويسد : ( شايد با وقتي ديگر !)
اما خواندن عاشقانه هاي او با همه لطافت و ظرافت و عمق شناختشان از عشق هماره جذاب ست ! نوشته هاي او تاريخ ندارند كه عشق لازمان است و نام هم بر آن حكم نمي راند كه عشق فارغ از نام هاست ! اين نامه ها مثل نامه هاي ستون بوسه بي فريادرس من در هفت سنگ ، اگر چه هر دو بهانه هايي عيني و نمناك دارند اما از طرف همه مجنونهاي جهان براي همه ليلاهاست .اين آرشيو زيبا را از كف ندهيد !
×
و اما بحث مان :
موضوع بحث اين است : استقلال رابطه عاشقانه !
در مورد استقلال طرفين رابطه عاشقانه و ضرورت حفظ فرديت آنها مفصلا صحبت كرده ام . اما اين بار مي خواهم بگويم كه يك رابطه عاشقانه ، خود موجوديتي مستقل از ساير عوامل احيانا مداخله جو دارد و عدم رعايت اين استقلال به تخريب رابطه خواهد انجاميد .
بگذاريد خاطره اي عاشقانه را با اين بحث بياميزم !
سالياني پيش از اين در يكي از برنامه هاي طنز تلويزيون ، يكي از كاراكتر ها به شوخي جمله اي را بر زبان آورد كه اين جمله هنوز كه هنوز است به اعتبار عمق يافتنش در رابطه عاشقانه ام ، بر زبان من باقي مانده است !
( همه چيز حل مي شود مثل شكر در آب !! )
اين جمله به ظاهر مسخره عجيب به دلم نشسته بود و ورد زبانم شده بود ! كافي بود كسي بنالد و از روزگار شكوه كند كه اين تكيه كلام به سويش پرتاب مي شد !
تا ناگاه عزيز روزهاي خوش علاقه ، پس از آن كه بارها اين جمله را از من شنيد ، روزي به من گفت : آب به درجه اشباع رسيده است ! جايي ديگر براي اين شكرهايي كه روي دست مان مانده ندارد !!

در چشمانش برق شيطنت را ديدم اما پرسش اساسي بود ! گفتم : گرمش كنيد خانم ! گرمش كنيد !!خوب است از آدم ، آبي گرم شود !!!
به سرخوشي خنديد و جهان هم به تبعيت از او شكفت ! گذشت تا فردا روز ، و او اين بار باز با دست پر آمد ! :
- آب را گرم كرديم همه اش تبخير شد !! چه كنيم كه مشكل بر مشكل اضافه شد و همان مقدار شكر حل شده هم بار اضافه اي شد بر دستمان !!!
چالش جدي تر شده بود ! كمي فكر كردم و گفتم : خانم عزيز ! در ظرف را بگذاريد !! اگر در ظرف بسته باشد ، دما را تا آن حد كه بخواهيد مي توانيد بيافزاييد و در اين گستره بي پايان افزايش حرارت شكر كه هيچ ، سنگ هم حل مي شود !!
مانند هميشه اي كه وجودش سرشاز از پرسش مي شد ، در چشمانش علامت سوالي انگار مي رقصيد !
- چي شد ؟! اين يكي را نگرفتم !!
خندان به او گفتم : مي دانيد منظورم از گرما چيست ! حرارت زندگي و شور آن به تلقي من ، جز عشق نيست ! در مرحله اول چنانكه به درستي دريافتيد به ماهيت حل المسائل بودن عشق اشاره داشتم ! اما بار دوم به نكته اي ديگر ! و آن نكته حفظ استقلال رابطه عاشقانه است ! وقتي در ظرف را باز مي گذاريد و اجازه نفوذ محيط بيرون را در درون رابطه فراهم مي كنيد ، هر چقدر هم كه حرارت به خرج بدهيد ، حاصلي جز اتلاف انرژي و تحليل رفتن نخواهد داشت ! چه اصولا دماي رابطه بالا نمي رود !!
به عبارت ديگر باز شدن در اين ظرف جوشان ، علاوه بر تحليل بردن ( حجم احساسات جوشنده ) ، به كاسته شدن ( دما ) و در نتيجه رسوب كردن و ( حل نشدن مشكلات ) ريز و درشت منجر خواهد شد !
رابطه عاشقانه اي كه در ديوارهاي مستحكم شخصيتي دو روح آگاه عشق انديش از گزند نفوذ در امان بماند ، توان حل همه مشكلات را به مدد نيروي لايزال خود دارد ….
و در آن زمان ما هنوز عاشق نبوديم و اين گفتگوهاي دوستانه ، پاياني عاشقانه را رقم زد…!
×
شما را به انديشه در اين باب و همچنين راههاي اين نفوذهاي مخرب دعوت مي كنم . چه اين نفوذ ، گاهي به شدت مخفي و موذيانه است ! و شايد اولين نتيجه اين نفوذها ، فروريختن اعتماديست كه بين دو نفر وجود دارد و به دنبال آن سكوتي كه به تمامي اين سوء تفاهمات و عدم اعتمادها دامن مي زند و سر آخر تنها چيزي كه بر جاي نمي ماند عشق خواهد بود !!
تا بازگشت مجدد به بحث عشق با نظرات خود همراهيم كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 06:43 PM | Comments (0)

December 05, 2002

سلام
اول اينكه شبگرد عزيز در وبلاگ زيبايش يادي از حقير و بحث عشق كرده كه ممنونم. هر چند …باقي اش را برويد همانجا بخوانيد!
دوم اينكه اين نظرخواهي علي الحساب خراب است و باعث شرمندگي من ! هنوز از عيب و علتش سر در نياورده ام ولي به كمك دوستان مهرباني در صدد رفع عيب هستيم تا خدا چه خواهد .
سوم اينكه …خوب ! بحثمان را ادامه مي دهيم ! قرار شد كه من نظراتم را در مورد مطالب مورد اشاره دوستان بنويسم .
در مورد نامه اول : در مورد احساس مادري چنان كه دوستم گفت واقعا عشق را در حيطه شخصيتي يك نوزاد نمي توان تعريف كرد ولي دوست خوبم به اين نكته توجه نكرد كه مهر مادري اتفاقا در همين دوران در اوج خود قرار دارد! در واقع مهر مادر به كودك خود بر طبق تمام نظريات روانشناسانه اي كه تا به حال ديدم و البته تمام چيزهايي كه مشاهده مي كنم با كاهش سن كودك افزايش مي يابد . به عبارت ديگر مادر توجه و مهرمندي بيشتري نسبت به نوزاد دارد تا مثلا به يك نوجوان 11 ساله ! و اتفاقا اين كاملا تغييري مثبت است كه سبب مي شود كودك از حيطه جاذبه قدرتمند مادري خود را بيرون بكشد و به استقلال خود دست يابد چنانكه از فقدان اين روند به عنوان معضلي بيمارگونه در روانپزشكي نام برده مي شود .البته مي توان گفت شكل توجه مادر به كودك با افزايش سن تغيير مي كند كه اين حرف هم درست است اما به هر حال كيفيت اين رابطه با توجه به معيارهايي كه بر شمرديم عاشقان هنيست . از سوي ديگر چنانكه گفتم يكي از مهمترين اصول عشق انتخاب و استقلال است ! قبول كنيد كه در رابطه مادر و كودك انتخاب نقشي ندارد ! و اين رابطه بيشتر بر اساس غريزه مادرانه شكل مي گيرد .
مشكل عمده ما چنان كه پيش از اين هم گفتم اين است كه مي خواهيم همه احساسهاي ناب و زيبا را به نام عشق بخوانيم و اگر از روي احساسي نام عشق برداشته شود احساس مي كنيم شان آن كم شده است ! به نظر من شكي در بزرگي احساس مادري نيست ولي به گمان من اين رابطه عاشقانه نيست ! عشق مختصاتي دارد كه اين رابطه آن مختصات را ندارد . همين !
اما در مورد عشق به خدا :
ابتدا توضيح نكته اي را ضروري مي دانم. از آغاز به كار اين وبلاگ و اصولا در تمام زندگي ام سعي كرده ام از چيزي حرف بزنم كه در موردش لااقل چيزكي مي دانم . و البته اين دانايي توام با آگاهي باشد. يعني اينكه لمسش كرده باشم و در حيطه درونياتم باشد .اين موضوع با كمي دقت از خطوطي كه در اين وبلاگ دنبال كرده ام مشخص است .
اما در مورد رابطه عاشقانه با خدا من اصولا در چنين موقعيتي قرار ندارم .
ببينيد ! در دور قبل بحث گفتم و حالا هم تكرار مي كنم ، عشق مستلزم شادي و رشد دو جانبه است . خداوند بي نهايت مطلق است و بري از تغيير ! پس حتي اگر به دوجانبه بودن رابطه معتقد باشيم ، رشد براي بي نهايت و شادي براي لايتغير ممكن نيست !
دوست خوبم گفته اند انسان در رابطه با خدا رشد مي كند . شك نيست ! هرگونه ارتباط با ذات خير مطلق به رشد در جهت خير مي انجامد اما بحث بر اين است كه آيا اين رابطه عاشقانه است ؟! مسلما نه ! چرا كه امكان تغيير در طرف مقابل اين رابطه مصداق كفر است .
و از همينجا به نامه دوم گريز مي زنم كه دوست همبحث قديمي ام از من خواسته اند عشق به خدا را تعريف كنم ا
دوست من ! من در تعريف عشق ماندهام كه گفته ام بي نهايت است و در برابر چيزي كه محيط بر من است تنها مي توانم به ذكر مختصات بسنده كنم . حال از من مي خواهي عشق به خدا را تعريف كنم ؟1 بي نهايت در بي نهايت ؟!!
تنها چيزي كه مي توانم بگويم اين است كه بنا به دلايلي كه در آغاز اين سخن گفتم من رابطه با خدا رابطه اي عاشقانه نمي دانم ، مگر در مواردي خاص ! مواردي از آن دست كه پيش از اين مثال زدي و زديم : علي (ع) ، مولانا ، حلاج ، رابعه و بسياري ديگر از عرفا!
در حقيقت به نظر من عشق به خدا تنها در حيطه عرفان ، آن هم عرفاني آن چنان نه ايچنين كه برخي مدعيان مي گويند ! معني مي يابد . چرا ؟! چون عشق رابطه بين دو موجود هم سطح است ! اين همسطحي به معني همساني نيست ! همسطح يعني اينكه امكان تاثير متقابل اين دو بر هم وجود داشته باشد . امكان رشد دو جانبه باشد امكان شادي و لذت دو سويه و …!
خداوند در سطحي بسيار بالاتر از من ايستاده است در چنين اختلاف سطحي رابطه عاشقانه ممكن نيست مي توان زابطه اي عابدانه ، مهرمندانه و حتي دوستانه داشت اما عاشقانه ، نه !
اما در رابطه عارفانه ، عارف به كل مي پيوندد ، مثل قطره اي كه به اقيانوس واصل شده و اين قطره مي تواند ادعاي اقيانوس بودن كند چون غرق در كل است ! چنان كه حلاج فرياد بر مي آرد انا الحق ! در چنين جايگاهي كه انسان ( به جز خدا نبيند ) رابطه عاشقانه مي تواند رخ دهد كه آن اختلاف سطح به واسطه غرقه شدن عارف رنگ باخته است .
به هر حال از بحث در اين موضوع خودم را كنار مي كشم . چرا كه چنان كه گفتم در اين بحث ، يعني عشق به خدا ، نه تخصص لازم را دارم نه ادراكي دروني . رابطه شخص من با خدا بيشتر دوستانه است . مثل بزرگتري كه مي دانم مرا دوست دارد به واسطه الطافش ، هرچند گاهي دعوايم مي كند و گاه مي نوازدم ! و من نيز شرمنده الطاف اويم ، همين !
مسلما از نظرات دوستان استقبال مي كنم اما خودم گمانم حرف ديگري در اين زمينه ندارم كه چنته ام خاليست !
×
اما در مورد بحث واژه ها راستش را بخواهيد خود من فكر مي كردم كه ايثار در پله بالاتري از فداكاريست و گذشت در ردهاي پايين تر از اين دو ! امروز كه به ( عميد ) مراجعه كردم نكته جالبي ديدم ! قبل از ان بگويم كه برخلاف نظر شما اصولا ( فدا ) كلمه اي عربيست كه فديه از همان ريشه است . پس ايثار و فداكاري هر دو ريشه عربي دارند و ترجمه هم نيستند .
اما نكته جالب اين بود كه ذيل معني ايثار آمده است : سود ديگري را بر سود خود ترجيح دادن از قوت لايموت خود به خاطر ديگري گذشتن و … در مقابل واژه فداكاري آمده از جان و مال خود براي كسي يا چيزي گذشتن، خود را قرباني كردن و …!
مي بينيد كه در ايثار صحبتي از بذل جان نيست در حاليكه در فداكاري يكي از محورهاي اساسي بذل جان است و اتفاق كلمه همريشه با ان يعني فديه هم معني جان بها دارد !
بنابراين و تا اينجا به نظر مي رسد كه فداكاري در رتبه بالاتري از ايثار قرار مي گيرد يعني نظر دوست شما كاملا درست است . البته من فعلا به لغتنامه دهخدا دسترسي نداشتم كه البته به آن هم رجوع خواهم كرد.
اما خارج از بحث علم لغات حرف من چيز ديگريست ! براي توضيح بيشتر مي گويم كه هيچ يك از اين هر سه در عشق نيست !! و علتش را هم گفتم در هر سه اينها چنانكه مي بينيد بحث گذشتن به خاطر ديگري مطرح است ! و از سوي ديگر شما انتخاب داريد بين گذشتن و نگذشتن ! اما در عشق وضعيت فرق مي كند . اولا شما دو راه نداريد يك راه داريد . راهي كه عشق به شما مي فرمايد ! پس انتخابي در كار نيست ! شما انتخاب را از آغاز كرده ايد و پا در حيطه عشق گذاشته ايد و از آن به بعد عشق راهبر شما خواهد بود ! از سوي ديگر به خاطر كسي نيست اين گذشت ! شما مي ذيد چون بايد بگذريد و البته در همان به لذتي بسيار عظيم تر از لذت چيز مورد گذشت مي رسيد ! در واقع شما نه تنها رنجي متحمل نمي شويد كه لذتي عظيم مي يابيد ! پس نه گذشتي ست نه منتي ! كه شما دهها برابر آنچه داديد گرفته ايد ، آن هم در همان آن !
و آخر اينكه در مورد سطح بندي عشق به نظر من چنانكه مي گويي عشق بي نهايت ، داراي سطح نيست و اين عاشقانگي و شناخت ما از عشق است كه سطح دارد. و به همين دليل مي گويم عشق از آغاز دو طرفه است و آن كه مي پنداريم از يكسويه بودن آغازيده تنها به دليل اين است كه درك ، حساسيت و عاشقانگي طرف نا عاشق كمتر از طرف عاشق بوده ، همين!
من مي گويم رابطه اي كه اصولا به دوسويگي نمي انجامد عشق نيست ! يك سوء تفاهم است !!
و عمق رابطه عاشقانه هم به ظرف ادراك ما بر مي گردد كه از اقيانوس لايتناهي عشق ، به فنجاني بسنده مي كنيم يا به دريايي !!
×
خيلي حرف زدم و سرتان به درد آمد !
باز هم منتظر نظرات شما هستم .
سيامك

Posted by siamak at 11:02 AM | Comments (0)

December 03, 2002

سلام
اول بگويم كه معذرت مي خواهم به خاطر تاخير يكروزه در پست كردن مطلب.
راستش اين اينترنت ما درست سر بزنگاه تمام شد و دستمان را گذاشت لاي پوست گردو !!
به همين دليل مطلب علي رغم آماده بودن امروز پست شد .
دوم اينكه قسمت نظرخواهي وبلاگ را راه انداختم تا مشاركت دوستان در بحثها بيشتر شود و از نظرات دوستان در مورد شعرها و ترجمه ها هم بتوانم استفاده كنم . به قول شبگرد عزيز استفاده از comment نسبت به ايميل راحتتر است و به همين دليل با راه اندازي آن به همراهي بيشترتان اميد دارم . پس منتظر لطف شما هستم .
سوم اينكه :… خوب ! برگرديم به بحث عشق كه طرفدارهايش انگار دارند زياد مي شوند ! اول بخوانيد نظر يكي از دوستان را كه طبق روال مالوف ! مي خواهد بي نام بماند !!
ايشان نوشته اند :
راجع به عشق به پدر و مادر من با نظر شما چندان موافق نيستم . چون شما از عشق يك نوزاد به مادرش صحبت كرديد ولي عشق در محدوده سني نوزاد تعريف نمي شود .حتي من فكر مي كنم كه عشق تا موقعي كه انسان به يك بلوع فكري نسبي نرسيده باشد ، نمي تواند حادث شود . مثل احساسات دوران بلوع كه هميشه هستند اما عشق نيستند !
اما از زماني كه انسان به بلوغ فكري مي رسد ، مي تواند مادرش را عاشقانه دوست داشته باشد . اين عشق متضمن رشد هم هست . مثلا گذشت يا احساني كه بايد در حق پدر و مادر كرد ، خود از يك رشد روحي بر مي خيزد . همين طور شادي نيز در اين ميان حاصل مي شود .
عشق به خدا نيز به نظر من مي تواند در تعريف عشق بگنجد . آيا واقعا اين همه آدمي كه نماز مي خوانند و روزه مي گيرند از ترس جهنم و به طمع بهشت است ؟! به نظر من اينگونه نيست! آنهايي كه با انگيزه اي غير از بهشت و جهنم در راه خدا حركت مي كنند و واقعا به او عشق مي ورزند در اين رابطه هم به شادي مي رسند و هم به تكامل كه مشخصه عشق است .
×
دوست مهربان هم بحثم نيز در ادامه سلسله نامه هايشان بعد از شرمنده كردن حقير با لطف بسيارشان اين چنين نوشته اند :
… اول اينكه : تعريف عشق به خدا چيست ؟ در مورد اين بحث كلي حرف دارم !
دوم اينكه در مورد معاني لغات گذشت ، ايثار و فداكاري ، تنها يك تعريف ارائه كرده اي كه من فكر مي كنم بين اين لغات مي شود تفاوت هاي ظريفي قائل شد . هرچند فكر مي كنم كه اگر از فرهنگ لغات دهخدا كمك بگيريم بسيار بهتر است اما مثلا دوستي دارم كه معتقد است فداكاري يك پله از ايثار بالاتر است يعني گذشت در جايي كه شايد لزومي نداشته باشد .
مسلما چنين ديدگاههايي مي تواند در نتيجه بحث تغييرات كلي ايجاد كند . و من به همين دليل پيشنهاد كردم كه معاني لغات موجود در بحث را مشخص كنيم . مثلا خود من فكر مي كنم فداكاري برگردان فارسي ايثار است و گذشت يك پله پايين تر از ايثار و ….
دوست خوب من در نامه بعدي شان بعد از خواندن آخرين مطلب مربوط به بحثمان برايم نوشت :
من قبول دارم كه عشق بي نهايت است و يك بي نهايت رشد نمي كند ولي شناخت انسان نسبت به آن بي نهايت رشد مي كند : مثل خداشناسي . خدا بي نهايت است ولي شناخت هر كس از او فرق مي كند كه اين شناخت مي تواند رشد كند .
در بحث عشق هم من همين اعتقاد را دارم . شناخت من نسبت به عشق است كه تغيير مي كند و به همين دليل مي گويم عشق من ( حس و شناخت من از عشق ) سطح دارد و درجه بندي مي شود .
همين سطح بنديست كه در نتيجه بي نهايت بودن عشق ما را به عشق به خدا مي رساند . كه البته فكر مي كنم بهتر است ما هم در بحث پله پله جلو برويم .
×
خوب نظرات دوستان من را خوانديد . به بحث فكر كنيد و اگر نظري داريد همراهي مان كنيد تا در ادامه مطلب در پس فردا ديدگاه خودم را تشريح كنم .
سيامك
پي نوشت : الان كه مي خواهم مطلب را پابليش كنم مي بينم كه blogger عزيز! مجددا از كار افتاده و پابليش نهايي نمي كند !! به هر حال بنده الان كه غروب سه شنبه است مطلب را مي فرستم كي برسد با خداست و همت مهندسين بلاگر بلا !!!
يا حق


Posted by siamak at 07:58 PM | Comments (0)

November 24, 2002

سلام
بي طول و تفصيل ادامه بحث از مطلب گذشته كه در باب عشق مي نوشتم در پاسخ به نامه دوستم :
گفتم كه تمام حرف من در سلسله مطالبي كه مي نويسم و گاه به زعم شما اسير واژه مي شوم اين است كه بگويم هر كششي بين زن ومرد عشق نيست !
به نظر من طيفي از احساسهاي جذب كننده بين زن و مرد وجود دارد . از يك قرارداد اجتماعي به نام ازدواج يا يك محصول مشترك مورد علاقه مثل كودك ، يا ترس از تنهايي يا خوش آمدن يا دوستي يا مهر يا تفاهم يا تمايل جسماني بگيريد تا برسيد به عشق ! در اين بين هزاران حس جور وا جور كه خيلي هايشان از فرط بي توجهي ما نام ندارند ولي افتراقشان با كمي دقت محسوس است وجود دارند كه در خصوصيات زمي