July 18, 2004

یکشنبه- 29 تیر

سلام!
دفعهء قبل کمی در مورد لالایی های ایرانی نوشتم. موضوعی که بسیار به آن علاقمند هستم و دوست دارم بیشتر به آن بپردازم. اما اینبار چند لالایی را از زبان انگلیسی ترجمه کردم. لالایی هایی که از لحاظ مضمون با لالایی های ایرانی بسیار متفاوت است. از غم و اندوه و جور در آنها خبری نیست و تنها کودک را به آرامش و صلح دعوت می کند بی آنکه از دردها وغصه های زنان چیزی در آنها منعکس باشد....

لالایی ها به زبان اصلی اینجاست.
برگردان: گلاره جمشیدی

indian_lullaby.jpg


وقتی ابرهای درخشان
ماه رو تو کوچش بدرقه می کنن،
و آسمان طلایی کمرنگ رو روشن می کنن،
درست همونطور که هوای گرگ و میش ِ شب
کم کم تاریک می شه،
تو سرزمین رویاهات رو می بینی
سرشار از جادو و زیبایی.
همونجا که فرشته ها
حالت مسحور کننده رو
از چهرهء خندانت پاک می کنن.

پس توی رویاهات،
در شب ِ ستاره پاش و مهتاب پوش
قدم بزن.
تو زیر نور مهتاب لم می دی
توی بغل ِ همهء اونهایی که دوستت دارن
و با دلربایی تو تقدیس می شن،
به درخشندگی بال یک پرنده،
آروم بگیر.
تو، توی جنگل میخوابی، آرام و عمیق
همونجا که خزه های مخملی،
برای خواب تکشاخ بالش می شن
و فانوس های تابناک پریا
از میون تاریکی
سوسو می زنن و می درخشن
تا تو رو به هرجا که می ری راهنمایی کنن
پس توی رویاهات،
در شب ِ ستاره پاش و مهتاب پوش
قدم بزن.
تو زیر نور مهتاب لم می دی
توی بغل ِ همهء اونهایی که دوستت دارن
و با دلربایی تو تقدیس می شن،
به درخشندگی بال یک پرنده،
آروم بگیر.

************
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها
زوزه کشون از بین دره های درخشان و سبز
و از حوالی بلندترین قله های کوهی که تا حالا دیدی
عبور می کنه
وقتی تو آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
همهء مسافرا جن و پری هستن
و یه ماشین
یه موجود تکشاخ ٌ
کوتوله های کوچک با کلاههای نوک تیز
و واکسهایی برای برق انداختن شیپورهاشون رو
حمل می کنه
وقتی تو در آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
توی یه ماشین، یه عده سیرک باز هستن
با لباسهایی که برق برق می زنن
و یا چند تا بچه شیر و بچه ببر
برای اینکه وقتی شب شد با تو بازی کنن
ماشین بعدی حیوونهایی داره
که تو می تونی اونها رو ببینی و سوارشون بشی:
اسب و زرافه و کرگدن و فیل
وقتی تو آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
*********

mournful_lullaby.jpg

در اولین روز آفرینش،
خشکی و دریا و آسمون
خونهء همهء موجوداتی شد که
می تونستند بدوند و بپرند و شنا کنند
و در پایان روشنایی روز،
وقتی ستاره ها اومدند بیرون برای بازی کردن،
آواز رویایی "اولین لالایی" رو شنیدند
موقعی که شب اومد پایین،
و رودخانه ها آواز خوندن
تا نسیم به وزش در بیاد،
همهء موجودات زیر آسمون،
با صلح و آرامش به خواب رفتن
و اگه با دقت گوش کنی،
وقنی هوای گرگ و میش می رسه به آخراش
آوازهای ملایم و لطیف ِ " اولین لالایی" رو می شنوی.

همهء چیزهایی که جوانه می زنن و
شکوفه می دهند،
همهء اونهایی که می خوابن و
به رویا فرو می روند،
شروع کردند آروم گوش دادن
به زمزمهء رودخانه و جویبار
که یه ملودی ساده رو می نواختند
تا اونها را به خوابی آروم فرو ببرن
و همهء موجوداتی که تازه به دنیا اومده بودند،
در اون فضای آروم و رویایی
به خواب فرو رفتن.
اونوقت باد نرم و آهسته
شروع کرد وزیدن از بین درختا
و همهء برگها آواز خودشون رو
وقت وزش نسیم عصرگاهی
زمزمه کردن
و باد و جویبارها
در یک سمفونی
لالایی شان رو پخش کردند به
همهء زمین،
خشکی ها و برکه ها،
و دریاهای آرام و تیره
موقعی که شب اومد پایین
و رودخانه ها آواز خوندن
تا نسیم به وزش در بیاد،
همهء موجودات در زیر آسمون،
با صلح و آرامش به خواب رفتن...
***********
وقتی که پردهء شب
خیلی آروم برای خوابیدن پایین میاد،
و خورشید درخشانو
در سفر طولانی خودش به غرب
مخفی می کنه،
چشمهای شیرین تو بسته می شه
و رویاهات شروع می شه
تو سفر می کنی به جاهایی
که هیچ وقت تا حالا نرفتی

وقتی ماه روشن و درخشان
و ستاره های نفره ای و نورافشان
همگی رهسپار رفتن می شن،
و خورشید پشت ابرها
سپیدهء گلی رنگ را روشن می کنه،
وقتی شب دیگه به آخر می رسه
و خواب دیدن تو تموم می شه،
تو با یه لبخند بیدار می شی
که به درخشندگی خورشیده،
تو خواب اقیانوس های بزرگ رو می بینی
که توی نور برق می زنن،
خواب میلیون ها ستاره
که همه شون تو شب چشمک می زنن،
ابرها که روی هم انباشته می شن
در آسمونهای خیلی بلند
و کوههای بلوری بزرگ
که سر به فلک می کشن

وقتی ماه روشن و درخشان
و ستاره های نقره ای و نورافشان
همگی رهسپار رفتن می شن،
و خورشید پشت ابرها
سپیدهء گلی رنگ را روشن می کنه،
وقتی شب دیگه به آخر می رسه
و خواب دیدن تو تموم می شه،
تو با یه لبخند بیدار می شی
که به درخشندگی خورشیده...

************
غروب آفتاب در شفق شنگرفی غرب
کم کم ناپدبد می شود
و سایهء یاس های کبود
از روی زمین ربوده می شوند.
ماه آمده است که خورشید را به خواب بفرستد
و خواب آمده تا تو را دربربگیرد
در زیر نور ماه ِ فربه و سالخورده
که با کجخندی در آسمان چلواری
روشنی می افروزد،
بر یک درخت ِ بنهء تنها،
کنار نهری که آرام زمزمه می کند،
مرغ شب لالایی گرگ و میش می خواند
پرندگان کوچک در لانه هایشان جاگرفته اند
تا نور سپیده دم با یک اشاره
بیدارشان کند
نسیم ملایمی نیزار را
به جنبش در می آورد
ستاره های چشمک زن در برکه منعکس می شوند،
ماه در شرقی ترین سمت آسمان
رو به وسعت است.
چنان طلایی می درخشد
که گویی بر فراز تپه شناور است
هدیهء کوچکی برایت
از سوی پرتوهای ماه رقصان بر آستانهء پنجره ات
فرستاده شده است
که شبت را گرم و صمیمانه کند
در زیر نور ماه ِ فربه و سالخورده
که با کجخندی در آسمان چلواری
روشنی می افروزد،
بر یک درخت ِ بنهء تنها،
کنار نهری که آرام زمزمه می کند،
مرغ شب لالایی گرگ و میش می خواند.
****************
گلاره جمشیدی

Posted by گلاره at July 18, 2004 11:27 PM
Comments

سلام...
خوب...اول که به مورد جالبي اشاره کرديد...واقعا چرا من اول شدم...ببخشيد نه سوال اصلي اين بود که چرا توي لالايي ايراني حتما غم و غصه‌ي مادرها و فرزندان موج مي‌زنه؟ بعد اين لالايي‌ها اينقدر لطيفه...البته فکر کنم لطفش به ترجمه‌ي جنابعالي باشه و اونقدرها هم لذت نبرن بچه‌هاي ...راستي کجا؟
اين لالايي ها از کجاست؟ بعيد نيست از خود انگلستان...چه دوره‌اي؟ اين قضيه‌ي نقد نيست که من را چه به اين حرفها!...واقعا کنجکاو شده‌م...همين...
تک‌شاخ...جنگل...آسمون...رويا...ستاره و ماه...قسمت سوم يا شعر سوم که اصلا همه‌ي کلمه‌هاش...چرا بايد اينقدر تفاوت باشه؟ يا اينکه اين تفاوتها از کي شروع شده...
سر در گمم...
يا حق

Posted by: mohsen at July 19, 2004 11:25 AM

salam /mamnon ke sar zadin
KHOSH BASH
bybye

Posted by: ebi at July 20, 2004 01:22 AM

دروود...دومین جلسه شعر وبلاگی:پنج شنبه اول مرداد ماه ساعت 5 عصر/درب اصلی پارک لاله- واقع در بلوار کشاورز (یه وجب مونده به سر امیر آباد ! )....منتظریم...

Posted by: پریا کشفی at July 20, 2004 08:32 AM

بسيار زيبا بود.با زهم برايمان از اين لالايي هاي زلال و مهتابي بخوانيد.دست مريزاد!

Posted by: vahid amiri at July 20, 2004 01:02 PM

سلام عزیزم!چقدر خوب نوشته ای واقعا خوشم اومد همتت بی نظیره.گلاره جان از دعوتت ممنون نمی دونم مسیرمون اون طرفی می شه یا نه اما اگر شد حتما یه سر بهتون می زنیم.

Posted by: راضیه at July 21, 2004 01:14 PM

سلام.ممنونم كه خاطرتون مونده بود كه بهم سر بزنين.در مورد موزيك وبلاگم كه يك اثر هنري و تاريخيه خودم مي دونستم اما در مورد خوش صليقه بودنم نه.در مورد نوشته وبلاگتون دليلش رو نميدونم كه چرا هر چيزي حتي لالايي هم بايد تهش غم داشته باشه.اما من يك موزيك قديمي كلاسيك دارم كه ريتم يك لالاييه اسپانياييه.spanish loolaybi يك همچين چيزايي.خواستين بگين آدرسش رو بدم برين لذتش رو ببرين.سبز باشين و آسماني

Posted by: mehran at July 21, 2004 03:03 PM

:) براي تو براي همه زن ها، شب هاي شاد با لالايي هاي زيبا آرزو ميکنم....

Posted by: Sara at July 21, 2004 07:46 PM

سلام مامان اینده
واقعا اگر مادران ما میدانستند در پس این نواهای به قول خودشان غربی چه دنیایی از لطافت موج میزند ایا باز هم لالایی هایی از زندگی دردمندانه خود را در گوشهایمان زمزمه میکردند؟؟؟؟؟

Posted by: at July 22, 2004 10:32 AM

سلام.....................................خوبی ....................گلاره عزیز..................................باور کنید هروقت میام وبلاگ شما..........چیزای جدید خوبی یاد میگیرم...................این لالایی ها هم شاید بدرد خورد...........................ها؟...........اره دیگه ............................دستتون درد نکنه..............سلام منو به دکتر برسونید......................پایدار باشید

Posted by: بوتیمار at July 24, 2004 02:48 AM

سلام

Posted by: alireza at July 24, 2004 07:07 AM

.....من وب تو رو از طریق و ب سیامک پیداکردم ..که از ایشون
به حاطر معرفی وب قشنگ تو تشکر میکنم.. گلاره جونم د يشب تموم اوون لالائی های قشنگی که ازانگليسی ترجمه کرده بودی... برای دخترکم البته {دخترک مجازی ام} باآواز خوندم ... طفلکی گوش ميکرد..و هی ميگفت بازهم بخون ..حرصم گرفته بود که نميخوابيد.. بفکرم رسيد که يک لالائی ايرونی براش بخونم تا شروع کردم ..لالا گل لاله..پلک های چشماش افتاد روهم....راستی يک دسته گل فشنگ تو صفحه کامنت های *پنجره پشتی خوابگرد* به اب دادم چون به وب تو مربوط است برو بحون,,,

Posted by: NOOSHIN at July 24, 2004 09:13 AM

دروود بر تو گلاره عزیزم.....جاتون واقعا خالی بود...خوب ماهی یه بار دست آقی دامادو بگیر با هم بیاین دیگه...نمیشه؟.....حیف که بچه ها اصرار دارن جلسه توی فرهنگ سرا منتقل شه..من که پارکو ترجیح می دم..اگه بدونی چقدر شاعرانه بود این بار.....به امید دیدار.....

Posted by: پریا کشفی at July 24, 2004 12:49 PM

گلاره عزيزم سلام! چقدر تصوير زيبا و شاعرانه توي اين لالايي ها بود.
خزه هاي مخملي، بالش تك شاخ؛ كوتوله ها....... بايد دوباره از اول همه آنها را بخوانم! يادم باشه وقتي براي نگار لالايي مي خونم از اين تصاوير زيبا استفاده كنم! ممنون بخاطر همه خوبيها و روح زلالت!

Posted by: tabassom at July 24, 2004 03:36 PM

سلام خانومي! مشتاق ديدار....

Posted by: ژ یلا رضایتی at July 24, 2004 06:58 PM

سلام به دوست..خوبيد.؟هواي ده بالا چطوره؟اگر از احوالات من پرسيده باشيد ...خودتون كه خونديد!! ممنونم بانو....به داداش عزيز من هم سلام برسون...به سيامك بگو...اين داروي مهر رو از كدوم كوه دنيا پيدا كرده؟!بدجوري كيميا شده و پيدا نمي شه..............ياع ش ق

Posted by: امير مرزبان at July 24, 2004 09:18 PM

در ضمن نميذونم چطوري شده بود كه متن پنج خرداد شما رو نخونده بودم..يه متن بينهايت جالب بود..منونكه نوشتينش...به همه ي نتها سلام برسونيد ..ميدونيذ ذلم براي سازم تنگ شده...ولي چي ميشه كرد....پنج ساله ديگه نميزنم اونم فقط به خاطر يك قول..........باقي بقايتان......

Posted by: امير مرزبان at July 24, 2004 09:28 PM

سلام ... اتفاقا ديروز بود كه به اينجا سر زده بودم و فقط لالايى ها رو خوندم كه خوابم برد (يه آدمك لبخند بعنوان شوخى) و بدون كامنت رفتم ... از همين لالايى ها ميشه فهميد كه چقدر آسيايى ها و مخصوصا ما ايرانيها و در كل كشورهاى خاورميانه طبيعتا مردمى غمگين هستيم اما اروپايى ها سعى مى كنند هميشه شاد باشند كه به راحتى ميشه اين شادى رو در لابه لاى همين خطوط لالايى ها ديد ... در آخر يكبار ديگه از اينكه سر زديد كمال تشكر رو از شما دارم ... شاد و موفق باشيد

Posted by: ياس هاى آرام at July 25, 2004 11:20 AM

سلام بانو! چه زیبا! ستاره پاش و مهتاب پوش!

Posted by: انیس at July 25, 2004 02:28 PM

Sleep, sleep ,Beauty Bright
Dreaming in the joys of the night
Sleep, sleep, in thy sleep
Little sorrows sit and weep

Sweet Babe, in thy face
Soft desires I can trace
Secret joys and secret smiles
Little pretty infant wiles

As thy softest limbs I feel
Smiles as of the morning still
over thy cheek and over thy breast
where thy little heart doth rest

O, the cunning while that creep
In thy little heart asleep
When thy little heart doth wake
Then the dreadfull night shall break

Posted by: انیس at July 25, 2004 02:42 PM

سلام. ما مخلص شما هم هستيم. اينجورياست ديگه! ما كه ميريم ماموريت از صبح تا شب مثل چي (!) مي دويم كه كارمون 2 روز مونده به برگشت چي؟! تموم بشه! بعدش ميريم واسه خودمون ددر!!!! البته بابت ددر رفتن هم بهمون پول ميدن! خوبه نه؟ ولي حيف كه ديگه تموم شد! بگذريم. عجب غافلگيرمون كردي با اين لالايي هاي خارجكي ات! همينه ديگه! بيخودي نيست كه اينجا همه يا شاعر عرفاني ميشن يا عارف شاعر پيشه! واسه همين لالايي هاي غمگينه! (ميخواستم يه سخنراني مفصل در مورد استكبار جهاني انگلستان شروع كنم كه به خير گذشت!). برايم جالب بود مخصوصا نوع نگاه مادران انگليسي به لالايي. يه ترانه افغاني هم هست با صداي وجيهه رستگار كه اونهم يه جور لالايي افغاني بسيار زيباست و من خيلي دوستش دارم. ( باچهء من كلان شود ... والي باميان شود). سلام مرا به قناري هاتان برسانيد.

Posted by: م. آشنا at July 25, 2004 05:47 PM

سلام.بنظر من نوشته هاي شما در باره لالايي ميتونه يه مقاله تحقيقي باشه که هست.ترجمه شما کار رو وزين تر کرده بدون تعارف ولي اين لالايي ها نبايد به زبان کودک نزديک باشه؟وصد البته رهنمون کودک در اين سن خودش ميتونه تمرين يه زندگي دموکراتيک از همون اوان کودکي باشه.چيزي که ما(خودم) تا پيري هم بهش نميرسيم.حتما بيشتر ميخونم...راستي منم يا الله!!!!!!

Posted by: سايه هاي شرجي at July 26, 2004 12:45 AM

http://zartosht1350.persianblog.com/1382_4_zartosht1350_archive.htmlسلام اینم آدرس لالایی منه.............البته از مطلب آخری هم غافل نشین!!!!! با سیامک خان اگه بیاین که زیادی خوش به حالم میشه......

Posted by: آمیرزا قلمدون at July 26, 2004 11:58 AM

عزیزم.........(اومدم اعتراف!!) ....من.....من ستاره هاتو واسه وبلاگم دزدیدم......منو ببخش!!!!

Posted by: پریا کشفی at July 27, 2004 05:10 PM

سلام دوستان. وقت به خير. می خواستم خواهش کنم لطف کرده و سری هم به وبلاگ من در آدرس:
www.jahanshahreman.persianblog.com
بزنيد و بزرگواری کرده و نقاط ضعف و قوت شعرهايم را نشانم دهيد تا با آگاهی و دقت بيشتری کارم را پيگيری کنم. شعری که مخاطب نداشته باشد يا شعری که به نقد و نظر مخاطبش بی توجه باشد- به هيچ دردی نخواهد خورد! سپاسگزارتان خواهم بود- کمکم کنيد.
karim shafaee

Posted by: كريم شفائي at July 27, 2004 08:07 PM

گلاره ی عزیز ! .... خیلی برام جالب بود که با لالایی دیگران هم آشنا شدم... همیشه با لالایی خوندن واسه دخترم اشک تو چشام حلقه میزد ..... بعد ها که بزرگتر شد ازم خواست فقط با لالا..لالا ..گفتن ملایم و ریتمیک و آواز گونه بخوابونمش ..... هنوز هم اگه هوس لالای کنه نمیذاره شعر لالایی رو بخونم ....میگه غصه ام میشه .... شما با این ترجمه های زیبا به من انگیزه دادید که خودم برای ساختن لالایی مناسب کودم اقدام کنم ....به آقای دکتر هم سلام برسونید ....شاد باشید و سلامت ...

Posted by: محبت at July 27, 2004 10:48 PM

سلام . بازم میام . ما هم منتظریم یه قدم روی چشم ما . یا حق

Posted by: صدای پای دل at July 28, 2004 08:35 AM

سلام دوست من، وقت به خير."اگر نمي خواستي عاشق شوي، موهايت را چرا پريشان كردي؟"! كتابخانه دل آباد اولين كتاب شعر "كريم شفائي" را به صورت الكترونيكي منتشر كرد. براي دريافت اين مجموعه به آدرس:

www.popalebooks.persianblog.com

مراجعه كنيد. همچنين در آدرس:

www.jahanshahreman.persianblog.com

مي توانيد ديگر شعرهاي مرا مطالعه كنيد. اگر لطف كرده و نقد و نظري نيز بنويسيد، بسيار سپاسگزار خواهم بود.

Posted by: كريم شفائي at July 29, 2004 11:44 AM

سلام گلاره جان! ببخش كه من دير به دير مي آيم. / خيلي زيبا بود. كاش تمام خواب ها با چنين نجواهاي آغاز شوند. هميشه خواب هاي رنگارنگ ببيني! پايدار باشي.

Posted by: ليلي at August 1, 2004 12:02 PM

سلام.من لينك دادم.همين.خدافظ

Posted by: mehran at August 2, 2004 02:14 AM

بتهون ...

Posted by: منار آشنایی at August 3, 2004 01:09 AM

ممنون خواهر خوبم از راهنمايي هاتون.چيز غريبيه..من عشقو اون وسط جا نداده بودم...خوئش اونجا سبز شد...ولي اين روزا با اتفاقاتي كهبرام افتاده ..حداقل يه كم درست در اومده...ذات عشق رو منظورم نيست...پايانش منظورمه.باز هم لذت بردم براي بار دوم لالايي ها رو خوندم....ارامم كرد.مثل صداي مادر.....زندگيتان سرشار از عشق و شادي...به سيامك سلام من را برسانيد...يا عشق..................

Posted by: امير مرزبان at August 3, 2004 04:18 AM

salam,

Posted by: at August 3, 2004 12:26 PM

سلام گلاره خانم . خيلي جالب بود . پيشنهاد ميكنم دو تا ترجمه جدا تهيه كنيد يكي با زبان كودكانه و محاوره اي و ديگري تقريبا همين كه هست ... البته شما خودتون استادين ... به سيامك گل سلام مرا برسانيد ...

Posted by: ساده دل at August 3, 2004 02:28 PM

سلام و عرض ادب! به جان خودم اینها را دیگر استفاده خواهیم کرد.حتی اگر استکبار جهانی هم پایش وسط باشد....سلام ما را به نازنینمان برسان

Posted by: فری at August 5, 2004 06:49 PM

سلام دوست عزيز.خسته نباشيد.از اينكه نامي از شما نبرديم در وبلاگ شرمنده**اما براي جبران گذشته تصميم گرفتيم كه لوگو ي شما رو ايندفعه اگر اجازه بديد در وبلا گمون قرار بديم***ممنون ميشيم***منتظر اجازتون هستيم*باي

Posted by: ساقي/ صداي آشنا at August 5, 2004 08:56 PM

وبت خيلي قشنگه

Posted by: freshteh at August 6, 2004 03:01 PM

گلاره عزیزم، عروسک خوش ذوقم،
از اینکه در نوشتن نظریه ام تاخیر شد می بخشی راستش نمیخواستم نوشته ترا سرسری خوانده و یا اصلا نخوانده و با گفتن یک سری چه چه و به به خوشحالت کنم مخصوصا که کار این بار تو ترجمه است ، من بنا به تخصص و تجربه ام در این زمینه لازم میدانم نکاتی را صادقانه بیان کنم . چون میدانم به نظریه ام احترام میگذاری ابتدا متن اصلی انگلیسی را خوانده و سپس با ترجمه تو مقایسه کردم .
گلاره جان بعقیده من و بسیاری از دست اندرکاران شعر و ترجمه اصولا ترجمه شعر کاری خلاقه نیست بعلاوه متن اصلی و ایده سراینده شعر را در هم می شکند، من نمیگویم که اشعار را باید سطر به سطر و یا جمله به جمله ترجمه کرد بلکه معتقدم اشارات، تمثیلات ، تشابهات و اصطلاحاتی که در هر زبان بکار میرود مختص خود آن زبان است و امکان ترجمه ای امین از آن بزبانی دیگر بسیار کم است ، البته نوشته تو مثل همتشه بی نهایت لطیف و زیبا و شاعرانه است اما این نوشته خود توست نه ترجمه ، زیرا با متن اصلی چندان مطابقتی ندارد ، بنظر من تو که از ذوق و قریحه شاعری و هنر نویسندگی برخوردار هستی بهتر است از خلاقیت ، هنر و ابتکار خود بیشتر بهره برداری کنی ، ضمنا هر چه مطلبت کوتاهتر باشد خواننده پرمشغله را بیشتر تشویق به خواندن میکند .

روی ماهت را میبوسم و موفقیتت را آرزو میکنم

Posted by: مهوش at August 6, 2004 11:16 PM

سلام.گلاره بانو.خوندم و لذت بردم.خوش باشی...

Posted by: maryam at August 7, 2004 11:10 AM

سلام ... ميلاد با سعادت فاطمة زهرا (س) و روز زن رو به شما دوست عزيز تبريک عرض می کنم ... شاد و موفق باشيد

Posted by: ياس هاى آرام at August 7, 2004 12:39 PM

سلام بانوی ترانه و غزل!
دلتان شاد که دل ما را با اين ترانه‌ها به کودکی‌هايمان پر می‌دهيد و شاد می‌کنيد ...

روزتان مبارک و دلتان بهاری!

(به آقايتان هم بفرماييد: اين‌قدر تلفن را اشغال نکند!! پشت خط بنفش شديم!)

Posted by: حميد at August 7, 2004 11:39 PM

لاره ی عزیز لالائی های زیبائی بود من البته چند تائی را بیشتر نخواندم اما از اینکه وقت گذاشتید و نوشتیدشان ممنونم .

Posted by: Leila at August 8, 2004 07:56 PM

واي...محشر بودن اينا...براي بار دومه كه مي خونمشون و مي دونم آخرين بار هم نخواهد بود...(مادر بزرگ من چشم خورده ام...من چشم خورده ام...حسين پناهي هم رفت؟! )

Posted by: meisam at August 8, 2004 08:27 PM

دیگه لالایی نمی خوام ، رویای کاهی نمی خوام.....

Posted by: خسرو at August 9, 2004 05:08 PM

سلام.شما كجا غيبتون زده؟نيست شدين؟

Posted by: mehran at August 10, 2004 03:21 PM

سلام.

Posted by: م.آشنا at August 15, 2004 10:16 AM

سلام.گلاره؟خيلي وقته ننوشتين.حتي آنلاين هم نميشين.اتفاقي افتاده؟؟؟ از دنياي مجازي رفتين

Posted by: mehran at August 18, 2004 04:28 PM

سلام ...به مهمانی شما اومدم و حرفاتون رو خوندم ..مطلب جديد من يه نوع اعتراضه...صدای زنهايی است که در يک ازدواج موقت یا صاحب کودکان بی شناسنامه ویا مجبور به سقط جنینشون میشن...تا چه حد اعتراضم به ناديده گرفتن اين گروه بی حق وحقوق درسته؟ شما هم بخونيد ونظر بديد...

Posted by: hananeh at August 19, 2004 10:56 PM

سلام گلاره جان. تلاش بسیار ارزنده ات برای معرفی لالایی های ایرانی و خارجی رو می ستایم. در خاطرم متنی بود از پیرایه یغمایی بود در مورد لالایی که هر چه در اینتر نت گشتم نیافتم. شاید خودت بتوانی بعدا پیدا کنی. یک سری لالایی محلی در ذهنم هست که مادرم برایم می خواند. خیلی زیبایند که البته همه را بیاد نمی آورم....یکی را می نویسم که کمی تو و سیامک بخندید: لالا لالا گل لاله / پلنگ در کوه چه می ناله / پلنگ پیر بی دندون / خری خورده خود پالون....(توضیح: خود---- بخوانید خوده یعنی به همراه در لهجه کرمانی )....یعنی این پلنگ با وجودی که بی دندونه یه خر رو با پالو نش خورده و برای همین دل درد گرفته ! .....شاد باشی.....

Posted by: سیما at August 24, 2004 06:30 PM

خوش به حالتون كه هنوز مي نويسيد ‚ موفق باشيد !

Posted by: اسماعيل پلوئي at August 25, 2004 01:24 AM

سلام. كجايي بانو؟ نيستي.

Posted by: ليلي at August 26, 2004 12:04 PM

سلام گلاره جان من بلاگ قشنگت را دیدم ... به من هم سری بزن..

Posted by: بهار at August 29, 2004 01:42 PM

سلام. هنوز به روز نيستيد كه....

Posted by: فري at August 29, 2004 02:42 PM

الو خانم گل ؟ کسی نیست؟

Posted by: Leila at September 1, 2004 08:33 AM

سلام................حال شما.....................خوبید گلاره خانم.....................چه خبرا؟.................می بینم که کم کار شدید ............................خریه و ما خب رندرایم........به اقای دکتر سلام مارو برسونید..........پایدار باشید

Posted by: بوتیمار at September 2, 2004 11:15 AM

سلام.عجب پا قدمي داشتم من تا اومدم شما منصرف شدين از نوشتن.

Posted by: mehran at September 7, 2004 02:19 AM

My dearest,
Where are you? I miss you. I check your Web every time I check my e-mail ( every two hours). But there is no sign of you. where are you???????????????

Love
Mahvash

Posted by: at September 7, 2004 06:04 PM
Post a comment









Remember personal info?