June 01, 2008

یکشنبه- 12 خردادماه 1387

کلمه قدرت است ...

atwood.jpg


مارگارت اتوود ( Margaret Atwood) متولد 18 نوامبر 1939، در کانادا است. او شاعر، رمان نویس، منتقد ادبی، فمنیست و برنده ی جایزه های مختلف ادبی است. هفت بار به مرحله ی نهایی جایزه ی Governor General's Award راه یافته و دوبار این جایزه را کسب کرده. آدمکش کور از معروفترین رمانهای اوست که برنده جایزه بوکر نیز شده است. آثار او در 38 كشور و به 25 زبان ترجمه شده. علاوه بر رمان، داستان كوتاه و شعر، در زمينه كار كودك، نقد ادبي، نمايشنامه‌هاي تلويزيوني و راديويي نيز آثاري دارد. او چندين سال عضو فعال عفو بين‌الملل بود و مدت‌هاي مديدي بر ضد سانسور ادبي جنگيده است.

اتوود نوشتن را از شش سالگی آغاز و در شانزده سالگی مصمم شد که نویسنده شود. او تحصیلات خود را در فلسفه و زبان فرانسه به پایان رساند. بیشتر اشعارش الهام گرفته از اسطوره ها و داستانهای پریان است که موضوع مورد علاقه ی او از سنین کودکی بوده است.

بیش از سیزده رمان، هجده مجموعه شعر و بسیاری داستان کوتاه و کتابهایی برای کودکان از او منتشر شده است. چند رمان او به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.

ترجمه دو شعر از او تقدیم به شما:


سراینده: مارگارت اتوود
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی

هجی کردن

دخترکم کف اتاق بازی می کند
با حروف پلاستیکی
قرمز،
آبی،
زرد سیر.
می آموزد
چگونه هجی کردن را؛
هجی می کند
چگونه جادو کردن را .

در شگفتم که چند زن
دختران خود را
انکار کردند
در اتاقها حبسشان کردند،
پرده ها را کشیدند
تا بتوانند
کلمات را
در رگ رگ شان
تزریق کنند.

کودک
شعر نیست،
شعر
کودک نیست.
بی هیچ اما و اگری.


به قصه باز می گردم ،
قصه ی زنی که در چنگ جنگ افتاد،
در حال زایمان،
با رانهای بسته شده
به دست دشمن
تا نتواند
فارغ شود.

زن اجدادی اش :
جادوگری مشتعل،
دهانش فروپوشانده با چرم
برای خفه کردن کلمات.

کلمه پشت کلمه
پشت کلمه قدرت است.
آنجا که زبان
به لكنت می افتد
از استخوانهای داغ ،
آنجا که صخره
دهان می گشاید و
تاریکی
چون خون جاری می شود،
در نقطه ی ذوب سنگ خاره
وقتی استخوانها
می دانند که پوکیده اند،
کلمه از هم می درد،
دو پاره می شود،
و حقیقت را می گوید.
تن به تمامی دهان می شود.

این یک استعاره است.

چگونه هجی می کنی؟
خون را،
آسمان را،
و خورشید را؛

نخست، نام خودت را،
نخستین نامیدن ات را ،
نام نخست خودت را،
نخستین کلام ات را.

Spelling

My daughter plays on the floor
with plastic letters
red, blue & hard yellow
learning how to spell
spelling
how to make spells
I wonder how many women
denied themselves daughters
closed themselves in rooms
drew the curtains
so they could mainline words
A child is not a poem
a poem is not a child
there is no either/or
However
I return to the story
of the woman caught in the war
& in labour, her thighs tied
together by the enemy
so she could not give birth
Ancestress: the burning witch
her mouth covered by leather
to strangle words
A word after a word
after a word is power
At the point where language falls away
from the hot bones, at the point
where the rock breaks open and darkness
flows out of it like blood, at
the melting point of granite
when the bones know
they are hollow & the word
splits & doubles & speaks
the truth & the body
itself becomes a mouth
This is a metaphor
How do you learn to spell
Blood, sky & the sun
your own name first
your first naming, your first name
your first word

**********

شعر شب

چیزی برای ترسیدن نیست
تنها باد است
که سر به شرق چرخانده ؛
تنها ماییم :
پدرت : تندر،
مادرت : باران.

در سرزمین آبها
با ماه ای چون قارچ
بژ رنگ و نمناک ؛
کُنده درختان غرقه شده
و مرغانی بلندبالا
که شنا می کنند .

جایی که خزه
می روید
بر تمام سطوح درختان
و سایه ات
سایه ی تو نیست ؛
بازتاب توست .

پدر و مادر حقیقی ات
ناپدید می شوند
وقتی پرده می پوشاند
در را.

ما آن دیگرانیم،
کسانی از زیر برکه
که خاموش
کنار تخت تو می ایستیم
با سرهایی از جنس تاریکی .
باید بیاییم و بپوشانیم ات
با جامه ی پشمین سرخ
با اشکها و پچپچه های دوردست مان.

تو در آغوش باران
- ننوی خنک خواب ات-
تکان می خوری

آنگاه که ما
مادر و پدر شبانه ات ،
انتظار می کشیم
با دستانی سرد و
فروغی مرده ،
در می یابیم
که تنها سایه هایی لرزانیم
فروافتاده از یک شمع ،
در این پژواک
که تو
بیست سال دیگر
خواهی شنید.

Night Poem

There is nothing to be afraid of
it is only the wind
changing to the east, it is only
your father the thunder
your mother the rain
In this country of water
with its beige moon damp as a mushroom
its drowned stumps and long birds
that swim, where the moss grows
on all sides of the trees
and your shadow is not your shadow
but your reflection
your true parents disappear
when the curtain covers your door
We are the others
the ones from under the lake
who stand silently beside your bed
with our heads of darkness
We have come to cover you
with red wool
with our tears and distant whipers
You rock in the rain's arms
the chilly ark of your sleep
while we wait, your night
father and mother
with our cold hands and dead flashlight
knowing we are only
the wavering shadows thrown
by one candle, in this echo
you will hear twenty years later

************

گلاره

Posted by گلاره at 10:22 AM | Comments (12)

February 09, 2008

شنبه- 20 بهمن ماه 1386

prevert.JPG


زمستون
سروده: ژاک پره ور (Jacques Prevert )
برگردان: گلاره جمشیدی

توی یه شب زمستونی
یه آدم گندهء سفید
تند تند می دوه
اون یه آدم برفیه
با یه چپق چوبی کوچیک،
یه آدم برفی گنده
که سرما دنبالش کرده
می رسه به یه دهکده.
با دیدن یه روشنی
خیالش راحت می شه
بدون در زدن
وارد یه خونه می شه؛
واسه گرم کردن خودش،
رو یه بخاری داغ می شینه و،
به یه چشم به هم زدن
غیب میشه.
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش
میون یه چاله آب،
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش و
کلاه کهنه اش...

202383.JPG

ترجمه همین شعر را با برگردان احمد شاملو در اینجا ببینید.

لینک مقاله ای از من در سایت 7 سنگ در مورد محسن نامجو در اینجا.

لینک چند ترجمه در نشریه الکترونیکی 3پنج (صدای مستقل ادبیات ایران)

******
گلاره

Posted by گلاره at 02:39 PM | Comments (27)

July 10, 2007

چهارشنبه- 19 تیرماه 1386

من زنی کولی ام
که تو را در خلخال ها
و گوشوارهء بلند مسی اش،
حمل می کند
و تا واپسین مرزهای جهان با تو سفر می کند،
تا آخرین مرزهای شیدایی،
ای حافظه عطر!
ای حافظه من!
تویی که سپیدی برف را شعله ور می سازی
من شعر توام نگاشته شده با جوهر زنانگی...
پس بشنو زنگهای مرا
و اندوهت را بر پلک هایم بیاویز.

سعاد الصباح- براده های یک زن

dingresdemusique.jpg

*************************
سلام!
ژاک رِدا (Jacques Réda) شاعر فرانسوی و متولد 1929 است. او از جمله کسانی ست که در آن زمان که تغزل فرانسوی را « مرض روحی» می دانستند، بیانیه های مهم مرثیه واری را با الهام از ریلکه وارد ادبیات فرانسه کرد. ژاک ردا با موسیقی جاز آشنایی کامل دارد و کتاب « بی مقدمه، نگاهی به موسیقی جاز» را با این مایه نوشته است. مدتی سردبیر مجله ادبی MRF بود. او شعر آزاد را با شعر منظوم در هم می آمیزد و علاقه زیادی به شعر «جویده» ی هجایی دارد.
دو ترجمه زیر از اشعار زیبای او به زبان فرانسه است:

شاعر : ژاک رِدا
برگردان: گلاره جمشیدی

«ژوئن 44»

حالا که ریسمان
رها می شود و در هم می پیچد
( و حافظه با مدادی سفید می نویسد)
به گذشته باز می گردم،
کورمال کورمال
و بازماندگان گونه گون
از پرسه های طولانی ام را
گرد هم می نشانم.

در را با صدای جیرجیر زنگاری اش
باز می یابم،
دری که به رودخانه مشرف بود،
آنجا که بر لبهء قایق ام دست می کشم،
هوهوی هواپیمای تک موتوره را می شنوم
و می بینم
انفجار کدو تنبل ماه را
روی باغچه های سوراخ سوراخ شده
از خمپاره

چه فصل عجیبی،
مساعد فریفتن زندگان!
وقتی که مرگ
زیر گیلاس ها پرسه می زد.

پارو زدم
به پیشواز "ژانین" آمدم
راه راه سپید بر تنش،
حرکاتش پر از شگفتی بود،
در زیر سایه ای
که راه راه
خورشید را
ظهرگاه
تیر باران کرد .

JUIN 44
Maintenant que le fil se détend et s’embrouille
(Et la mémoire écrit avec un crayon blanc)
Je reviens en arrière à tâtons, rassemblant
Les divers rescapés de ma longue patrouille

Je retrouve la porte aux craquements de rouille
Qui donnait sur le fleuve où je palpe le flanc
De ma barque ; j’entends ronfler un monoplan
Piper Cub, et je vois éclater la citrouille

De la lune sur les jardins criblés d’obus
Quelle étrange saison, favorable aux abus
Des vivants quand la mort rôdait sous les cerises

Je ramais, je cueillais pour Janine en piqué
Blanc- tous ses mouvements étaient pleins de surprises
Dans l’ombre qu’à midi mitraillait en piqué
Le soleil
**********
« سپیده دم تردید»

درختان ِِ خم شده،
در میان ایستایی مهِ
به مویهء پرندهء بی موطن
گوش می کنند
هراسان
گذران از جاده.

آن طرفتر
دیگر
دشت مرتفعی نیست.
بوته ها و سنگها در مهاجرتند.
در میان باغ بی وارث
چشمه به زیر خاک فرورفته.
هیچ گیاهی
تکانی نمی خورد.

اما
پشت پرچین
سخنی گفته می شود
سربسته،
آنجا که
درنگ می کند
بویِ پراکندهء خاکستر نمناک.
به راستی آیا سپیده دم است این؟!

در میان مهی که غلیظ می شود،
تیزی داسهای ِ رها شده
روی چمنزار تاریک
پدیدار می شود.

من،
با این حال،
قدم می زنم
با گامی سرخوش
زیر فریاد خفهء پرنده،
و زنجیرهء درختان
همراهی ام می کنند.

L’AURORE HÉSITE
Les arbres penchés dans le brouillard immobile
Écoutent le cri de l’oiseau sans patrie.
On passe avec effroi par le chemin de terre
La haute plaine au-delà n’existe plus
Les buissons et les pierres sont en exode
Au milieu du jardin tombé en déshérence
La source rentre sous l’argile et pas un brin
D’herbe ne bouge. Mais on parle à mots couverts
Derrière la clôture où s’attarde l’odeur
D’un feu mouillé qui rôde. Est-ce vraiment l’aurore
Dans le brouillard qui s’épaissit luit le tranchant
Des faux laissées sur la pelouse obscure. Cependant
Je marche d’un bon pas sous le cri mat de l’oiseau
Et les arbres enchaînés m’accompagnent

Posted by گلاره at 07:28 PM | Comments (25)

May 24, 2007

پنجشنبه- 3 خردادماه 1386

سلام!

این روزها مشغول خواندن کتاب « صید قزل آلا در آمریکا» هستم. از کتاب « در قند هندوانه» به بعد حسابی مبهوتِ « ریچارد براتیگان» شده بودم و حالا هم که با این کتاب دوم مدام به عجیب غریب بودن این بشر بیشتر ایمان میارم.
شیفتگی براتیگان به طبیعت روستایی، جنگل، کلبه، نهر و به خصوص ماهی قزل آلا، در تمام داستانها و اشعارش پیداست. بعد از خواندن هر بخش از نوشته هاش یه حس عمیق و شاید یه لبخند درونی ته دل آدم باقی میمونه. خیلی راحت می شه حس کرد که شخصیت اصلی داستانها و اشعارش ، خودش و تنها خودش است... مردی که ساده است و همه چیز را ساده می بیند. در عین حال به عمق همه چیز توجه دارد و از کوچکترین چیزها سرسری عبور نمی کند. به آرامی کشف می کند و کشفش را با تخیل می آمیزد و معجون زیبایی تحویل خواننده می دهد. مردی که قلاب ماهی گیری را به سمت آسمان پرتاب می کند و تماشا می کند که روی ابرها شناور می شود و سر می زند به ستاره ی ناهید. مردی که کتابهایش به شکل یک پیاله اند، مردی که قزل آلاهایش-نماد هرچه که باشند- مهم اند و شاید بیشتر از انسانها می فهمند و احترام دارند. مردی که خیال می کند، خیال خود را حس می کند و حس خود را بسط می دهد تا در همه جا ساری و جاری شود و همگان باورش کنند:
« همه چیز بوی گوسفند می داد. قاصدک ها یکباره بیش تر شکل گوسفند شده بودند تا گل، هر پره شان رنگ پشمی به خود گرفته بود و صدای زنگی از آنها برمی خواست که از دل زردی ها می آمد. اما چیزی که بیشتر از همه بوی گوسفند می داد خودِ خورشید بود. وقتی پشت ابری پنهان شد، بوی گوسفندها هم آرام گرفت، مثل پا گذاشتن روی سمعک یک آدم پیر، و وقتی دوباره در آمد، بوی گوسفندها بلند شد، مثل غرش رعد توی یک فنجان قهوه.»
نگاه سوررئالش به وقایع ، اجسام و طبیعت همراه با ظنز ظریفی که به کار می بندد، بی نظیر است. در جایی از کتاب «صید قزل آلا...» به فروشگاهی می رود که «جویبار قزل آلای مستعمل» برای فروش گذاشته اند : «متری می فروشیمش. می تونین هرچه قدر دلتون خواست یا هرچه قدر برامون مونده رو بخرین.همین صبحی یه آقایی اومد و 173 متر خرید برای کادوی تولد به دختر برادرش هدیه بده. با خرید حداقل سه متر جویبار می تونید حشره ها رو هم مجانی ببرید. آبشارا رو البته جداگونه می فروشیم. پول درختا و پرنده ها، گلا، علفا و سرخسا رو هم سوا می گیریم.... آبشارا کنار دیوار روی هم تلنبار شده بودند.... یک آبشار بود که طولش به بیست متر می رسید. برچسب هایی روی تکه آبشار های بزرگ بود که طریقه ی درستِ درباره سرهم کردنشان را نشان می داد.....»

چند شعر کوتاه از او ترجمه کرده ام و هنگام ترجمه کردن بسیار لذت برده ام. پس شما هم شریک شوید:
( نام انگلیسی شعرها لینک به متن اصلی ست.)

216241s160.jpg

اشعار : ریچارد براتیگان (Richard Brautigan } (1984-1935 }
برگردان: گلاره جمشیدی


هی، تو اونقدر قشنگی که کم مونده بارون بباره
Gee, You're So Beautiful That It's Starting To Rain
اوه، مارسیا
دلم می خواد زیبایی بلوندِ بلندت
در مدرسه تدریس بشه
تا بچه ها یاد بگیرن
که خدا
مثل موسیقی
توی پوست
زندگی می کنه
و مثل یک هارپسیکورد درخشان
به صدا در میاد
دلم می خواد برگه های گزارش مدرسه
اینطوری بشه:

بازی کردن با چیزهای شیشه ای ظریف: 20
جادوی کامپیوتر: 20
نامه نوشتن برای کسایی که عاشقشون هستی: 20
کشف چیزهایی در مورد ماهی: 20
زیبایی بلوندِ بلندِ مارسیا: 20+ !

دوست گربه ماهی تو
Your Catfish Friend
اگه می تونستم
شکل یه گربه ماهی زندگی کنم
بر چارستونی از پوست و مو
در عمق یه برکه
و تو
یه روز عصر
وقتی که ماه می درخشید
می اومدی
اون پائین
تو خونه ی تاریکِ من
و می ایستادی اونجا بر لبه ی علاقه ی من
و فکر میکردی:
"لبِ این برکه چه قشنگه. کاشکی یه نفر دوستم داشت."
من دوستت داشتم و دوست گربه ماهی ت بودم
و این فکرای تنهایی رو از سرت بیرون می کردم
و تو یه دفعه به آرامش می رسیدی
و از خودت می پرسیدی:
"یعنی هیچ گربه ماهی ای توی این برکه هست؟
به نظر میاد جای معرکه ای براشون باشه."

من در قرن بیستم زندگی می کنم
I Live In The Twentieth Century
من در قرن بیستم زندگی می کنم
و تو اینجا کنار من خوابیده ای
ناراحت بودی وقتیکه خوابت برد
من هیچ کاری نمی تونستم برات بکنم
ناامید شدم.
صورتت اونقدر قشنگه که نمی تونم از شرح دادنش دست بردارم
و هیچ کاری از دستم بر نمیاد که خوشحالت کنم
وقتی که خوابیدی.

به انگلیس
To England
هیچ تمبری نیست که نامه ها رو پس بفرسته
به انگلیس ِ سه قرن پیش
هیچ تمبری نیست که باعث بشه نامه ها برگردن
به زمانی که قبر هنوز حفر نشده
و جان دان ایستاده و از پنجره بیرون رو نگاه می کنه
الانه که بارون بزنه
توی این صبح آوریل
و پرنده ها روی درختها فرود میان
مثل مهره های شطرنج
روی یه بازی انجام نشده
و جان دان می بینه که
پستچی از خیابابون بالا میاد
پستچی خیلی با دقت راه میره
چونکه عصاش از شیشه ساخته شده.

شعر ِِ اونهیچوقتساعتشودرنمیاره
The Shenevertakesherwatchoff Poem
برای مارسیا

رومئو و ژولیت
Romeo and Juliet
اگه برام بمیری
برات می میرم
و قبرهامون مثل دو تا عاشق می شن
که با هم دیگه
توی یه ماشین لباسشویی ِ خودکار
لباساشون رو می شورن
اگه تو صابون بیاری
من سفید کننده رو میارم.

توی روزهای عالی توقف کردیم
We Stopped at Perfect Days
توی روزهای عالی توقف کردیم
و از ماشین بیرون اومدیم.
باد نگاهی به موهای او انداخت.
به همون سادگی بود.
برگشتم که چیزی بگم...

لولا شده به فراموشی، مثل یک در
Hinged To Forgetfulness Like A Door
لولا شده به فراموشی
مثل یک در،
به آرامی بسته شد
دور از دیدرس
و او زنی بود که عاشقش بودم
اما بارها
او
مثل یک آهوی ماشینی
در نوازشهای من خوابید
و من
در سکوت فلزی رویاهایش
درد کشیدم.

به آرامی دوستت خواهم داشت
I will affect you slowly
به آرامی دوستت خواهم داشت
انگار که در رویاهات به یک پیک نیک رفته باشی
درحالیکه مورچه ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید.

بله! موسیقی ماهی
Yes, the Fish Music
نسیمی از قزل آلای رنگی می وزه
از میون چشمام، از بین انگشتام
و یادم میآد چطوری قزل آلاها
از دایناسورها قایم می شدن
وقتی اونا واسه آب خوردن می اومدن لب رودخونه.
قزل آلاها توی راههای زیرزمینی، قلعه ها، و اتومبیل ها قایم می شدن.
اونا صبورانه صبر می کردن تا دایناسورها راهشونو بگیرن و برن.

richard_brautiganend_50th_beat_gen_1.jpg


دلم نمیاد از کشف دیگر این روزهام حرفی نزنم. از کسی که این روزها اسمش زیاد توی سایتها و وبلاگها به چشم می خوره. از اینکه یک پدیده هست و رسم جدیدی در موسیقی در انداخته: محسن نامجو... اجرای تئاتری او که کمک زیادی به تفهیم شعر( به خصوص شعر کهن) می کند، طنزی که در اشعار سروده ی خودش دارد، درد خراسانی عمیقی که در موسیقی اش جاری است و واضح تر از همه رگه های بارزی از سبک بلوز که در اکثر کارهایش به گوش می رسد باعث شده آثارش شنیدنی شود در این قحطستان موسيقيِ خوب... آهنگ « زلف بر باد مده» ی او شخصا مرا دیوانه میکنه... مهم ترین خصیصه ای که این اجرا برای من داره اینه که علی رغم آنکه این شعر حافظ را بارها خوانده ام ، وقتی این قطعه را گوش می کنم حس میکنم دفعه ی اوله که این شعر را می شنوم... یک قرائت جدید از شعر... :« من از آنروز که در بند توام آزادم» و...« رخ برافروز که که فارغ کنی از برگ گلم... قد برافراز که از سرو کنی آزادم...»
به هر حال امیدوارم نامجو سیر پیشرفت را طی کند و به همین راحتی تن به نزول ندهد.


Posted by گلاره at 08:14 AM | Comments (31)

January 06, 2007

شنبه- 16 دی ماه 1385

سلام!

ترجمه ء شعر « یه معجزه برای صبحانه » اثر الیزابت بیشاپ، به اضافه ی زندگینامه ی کوتاهی از او، تقدیم به شما:

الیزابت بیشاپ (Elizabeth Bishop) ، فوریه 1911 در ایالت ماساچوست به دنیا آمد. پدرش قبل از اولین سال تولد او از دنیا رفت و مادرش از بیماریهای روحی فراوانی رنج می برد و اغلب در بیمارستان بستری بود. بنابراین الیزابت بیشتر دوران کودکی اش را با مادربزرگش گذراند. در مورد دوران کودکی اش می گوید: «بستگانم برای آسایش من بسیار تلاش می کردند. شش ساله بودم که به شدت بیمار شدم و برای زندگی نزد خاله ی پیرم در بوستون رفتم. او که هیچ فرزندی نداشت خود را تماما وقف من کرد. من همیشه به نوعی یک میهمان بوده ام و هنوز هم چنین احساسی دارم.»
6705_b_4509.jpg

گرچه عمیقا به آهنگسازی و نواختن پیانو علاقه داشت، اما خواندن انگلیسی را انتخاب کرد:« ناچار بودم ماهی یکبار در جمع پیانو بنوازم. این کار مرا به وحشت می انداخت و بیمار می کرد. تنها یک بار پیانو اجرا کردم و پس از آن نواختن را ترک کردم. چون نمی توانستم اجرا در جمع را تحمل کنم. سال بعد خواندن انگلیسی را آغاز کردم.»
بیشاپ به شدت تحت تاثیر «مارین مور» بود و هم او بود که الیزابت را از رفتن به مدرسه ی پزشکی منصرف نمود و با دنیای شعر آشنا نمود.
بیشاپ به شاعر اندیشه های جغرافیایی معروف است. اولین شعر در نخستین کتابش، «نقشه» نام دارد. او بسیار سفر می کرد و در شهرها و کشورهای مختلفی ساکن شد. توصیف بسیاری از این شهرها و کشورها در اشعارش آمده است.
در سال 1946 اولین جایزه ی شعری خود را دریافت کرد. سپس نخستین کتابش با نام « شمال و جنوب» در هزار نسخه به چاپ رسید.
هنگامی که در برزیل زندگی می کرد توانست به خاطر مجموعه اشعارش ( شمال و جنوب، بهار سرد) برنده ی جایزه ی ادبی پولیتزر و پس از آن موفق به کسب جوایز دیگری نظیر جایزه ی کتاب ملی برای مجموعه ی «سوالات سفر» و جایزه ی دوره ای منتقدین کتاب ملی و ... گردد. او نخستین آمریکایی و اولین زنی بود که برنده ی جایزه ی کتابهای خارجی برای ادبیات شد.
علاوه بر این، کتابهای بسیاری را از زبان برزیلی ترجمه و چاپ نمود.
او ششم اکتبر 1979 درگذشت. مجموعه ی کامل اشعارش در سال1983 به چاپ رسید. یکی از شاعران معاصرش( رابرت لوول) در مورد او می گوید: « زیبایی به تکامل در تمام اشعار بیشاپ وجود دارد. گمان نمی کنم هیچ کسی چشمانی بهتر از او داشته باشد، چشمانی که چیزها را می بیند و ذهنی در ورای چشمها که به یاد می آورد.»
یک تذکر در مورد برگردان : اصل انگلیسی شعر «معجزه ای برای صبحانه» چنان که می بینید زبان عامیانه ندارد – هر چند تفاوتهای عامیانه نویسی و زبان رسمی در انگلیسی برخلاف زبان فارسی خیلی برجسته نیست - اما به سبب نوع روایت ، خصوصیات راوی و نیز حس روایی شعر بعد از چند بار بازنویسی ترجمه ، بهتر دیدم که از لحن عامیانه برای بازسرایی استفاده کنم که هر چند چندان وفادار به متن نیست اما به گمان من حس و حرف شاعر و روح شاعرانه اثر را بهتر منتقل می کند .

NMH16WQ_mp.jpg

« یه معجزه برای صبحانه» (شعر اصلی اینجاست)
شاعر: الیزابت بیشاپ
ترجمه: گلاره جمشیدی

ساعت شیش بود و ما منتظر صبحانه
منتظر قهوه و یه تیکه نون صدقه ای
که از اون ایوونِ همیشگی می دادن،
مثل پادشاهای قدیمی
یا مثل یه معجزه.

هوا هنوز تاریک بود
خورشید یه پاشو گذاشته بود
رو یه موج بلند از رودخونه
اولین روشنی روز
تازه رسیده بود
لب رود.
اونقدر سرد بود
که خداخدا می کردیم
قهوه حسابی داغ باشه.
انگار خورشید خیال نداشت گرممون کنه.
آرزو می کردیم
تیکه های نون
هرکدوم یه قرص کامل می شد،
کره مالی شده
با یه معجزه.

ساعت هفت،
یه مَرده،
پا گذاشت تو ایوون.
چند لحظه ای همونجا تنهایی واستاد و
از بالا سر ما رودخونه رو نیگا کرد.
یه خدمتکار هم اومد کمکش
تا برامون معجزه کنه:
یه فنجون قهوه
و یه دونه نون که چند تا تیکه ش کرد.
سرش،
انگاری که بخواد چیزی بگه،
میون ابرا بود،
راسته ی خورشید.

دیوونه بود مَرده؟
مثلا داشت سعی می کرد چی کار کنه،
اون بالا
رو ایوونش؟!
به هرکی یه تیکه نون بیات رسید
که بعضیا با تمسخر
پرتش کردن تو رودخونه،
تو فنجون هم
فقط یه چیکه قهوه بود.
چندتاییمون
واستادیم همونجا،
منتظر یه معجزه.


بگم بعدش چی دیدم؟
معجزه نبود!
یه ویلای قشنگ
درست توی خورشید
یهو سر درآورد!
از لای درهاش
بوی قهوه ی داغ زد بیرون،
جلوش یه ایوون به سبک باروک
از ساروج سفبد
پر از پرنده هایی
که تو مسیر رود لونه کرده بودن!

- تیکه نون رو گرفته بودم جلو یه چشمم و اینا رو دیدم!-
اتاقای بزرگ،
تالارای مرمری.
تیکه نون من، قصرم!
ساخته شده با یه معجزه،
واسه من،
تواین همه سال
با همت حشره ها،
پرنده ها،
رودخونه،
و سنگ.
هر روز،
زیر آفتاب،
موقع خوردن صبحونه،
می شینم رو ایوون،
پاهامو میندازم رو هم،
گالن گالن قهوه سر می کشم.

ما تیکه نون رو به نیش کشیدیم و
قهوه رو فرو دادیم.
یه روزنه از توی رودخانه،
خورشید رو قاپید،
انگاری معجزه
تو یه ایوونِ اشتباهی
اتفاق افتاده بود!

**********
لینک چند ترجمه از من در فصلنامه ء شعر

Posted by گلاره at 02:36 PM | Comments (29)

September 15, 2006

جمعه - 24شهریورماه 1385

سلام!
چند ترجمه از چند هایکوی پاییزی، به خاطر ارادت همیشگی ام به این فصل و بوی عجیبش که این روزها بدجور همه جا پیچیده و هوش و حواسم را اسیر خودش کرده و رنگ غریبش که به در و دیوار و کوه و آسمان زده و خودی می نمایاند و انگار نه انگار دل ما تاب اینهمه دلربایی ندارد... چرا پاییز را فصل غم می دانیم؟ شادیانه های پاییز کم نیست...
من هم که حسابی پاییزی ام... سه روز قبل از شروع پاییز سر و کله ام پیدا شد...

dsc00463.jpg

حالا دیگر فرقی ندارد پاییز و زمستان و بهار... تو باش! همیشه همه چیز مست شادی می ماند....

ترجمه ی چند هایکو " HAIKU "

اولین درختان پاییزی
رنگ و رویشان رو به سرخی
قبل از برهنه شدن!

نگاه کن! ... برگ سنگین
در این روز بی باد و آرام،
به خواست خود فرو می افتد.

پاییز، تصادم سالیانه ی من
با احساسات متضاد:
سرخوشی و ناامیدی

خش خش برگهای بلوط کهربایی
که لجوجانه شاخه هاشان را
سوهان می زنند تا هنگام بهار...

تکان دهنده...
قرمزی ناخن های لاک زده
در برابر سفیدی گلهای داوودی!

سرخوشی، هوای شب را پرمی کند
برگشتن به خانه، فوتبال، دسته های موسیقی، اما
هیچ قراری برای رقص!

آه پاییز تن طلایی!
آن نشان گذاری ژرف
برای تابستان شبدری رنگ...

چه رشک آور...
برگهای درخت افرا
باشکوه ترین مرگ اندیشمندانه!

تابش خورشید آبان ماه
سایه ای لزران،
سنجاقکی شناور.

جیرجیرک خوشروی خشک،
جیر جیر کنان خوش است با پاییز
مغرور نسبت به شبنم ها.

حالا در آخر پاییز
ببین بر کپه ی آشغالهای قدیمی ام
پیچ نیلوفر آبی را!

چترِ تنها
عبورکنان در هوای گرگ و میش،
اولین برف به نرمی فرو می ریزد.

باغدار پیر!
کدامیک زودتر خواهند افتاد
گلابی، آلو یا تیشه؟

چشمهای فندقی رنگ پیر
می نوشند در غروبی دیگر
هنوز وقت بسته شدن نرسیده.

پس از طوفان
درخت سرو قدیمی
سرسپرد و تسلیم شد.

سماق کوهی پاییزی
بسته های غذا را آماده می کند
برای پرنده های مهاجر...

مهتاب طلایی رنگ پاییز،
بی تاثیر بر ایستادن مترسک
که حوصله اش چقدر سر رفته...

autumn_scarecrow_wreath45.jpg

********
گلاره

Posted by گلاره at 06:18 PM | Comments (34)

July 12, 2006

چهارشنبه- 21 تیرماه 1385

سلام!
چند شعر کوتاه از " FRED ALPI " که به نظرم خیلی ساده و دلنشین اند:

برگردان از فرانسه
ترجمه : گلاره جمشیدی

| Penser |
Penser
Penser
Penser
Penser
Penser que je ne vais plus penser
Penser que je ne vais plus penser
A toi
Penser que je ne vais plus penser à toi
C'est encore penser
A toi
Laisse-moi
Laisse-moi
Laisse-moi
Laisse-moi
Laisse-moi par conséquent ne plus penser
Laisse-moi par conséquent ne plus penser
Que je ne vais plus penser
Laisse-moi par conséquent
Ne plus penser
Que je ne vais plus penser
A toi

"فکر کردن"

فکر کردن
فکر کردن
فکر کردن
فکر کردن
فکر کردن به اینکه دیگه فکر نکنم،
فکر کردن به اینکه دیگه فکر نکنم،
به
تو!
فکر کردن به اینکه من دیگه بهت فکر نکنم
باز هم فکر کردن
به توست!
راحتم بذار
راحتم بذار
راحتم بذار
راحتم بذار
پس راحتم بذار که دیگه فکر نکنم،
پس راحتم بذار که دیگه فکر نکنم،
که من دیگه فکر نکنم،
راحتم بذار پس
که دیگه فکر نکنم
که من دیگه فکر نکنم
به
تو!

*****************
| C'est le moment |
"حالا وقتشه"

حالا وقتشه که خاموش کنم
این سیگار رو،
حالا وقتشه که خالی کنم
این لیوان رو،
حالا وقتشه که تموم کنم
این روز رو،
که چندان بهتر از روزای قبل
شروع نشده.
یه شروع بد
و یه پایان بد،
با تحلیل بردن من
با خفه کردن من
با به آتیش کشیدن من
با سوزوندن من
با روشن کردن من...
... روشن کردن،
حالا وقتشه که روشن کنم
یه سیگار رو،
حالا وقتشه که پر کنم
یه لیوان رو،
حالا وقتشه که شروع کنم
یه شب رو،
که هنوز شروع نشده
که دوباره شروع نشده
مثل شبهای قبل
با یه شروع بد
و به پایان بد،
با دلداری دادن من
با تسلی دادن من
با آروم کردن من
با خاموش کردن من...
... خاموش کردن
حالا وقتشه که خاموش کنم
این سیگار رو،
حالا وقتشه که خالی کنم
این لیوان رو،
حالا وقتشه که تموم کنم
این روز رو،
که چندان بهتر از روزای قبل
شروع نشده.
یه شروع بد
و یه پایان بد،
با تحلیل بردن من
با خفه کردن من
با به آتیش کشیدن من
با سوزوندن من
با روشن کردن من...
... روشن کردن،
وقتشه که روشن کنم
یه سیگار رو،
حالا وقتشه که پر کنم
یه لیوان رو،
حالا وقتشه که شروع کنم
یه شب رو،
که هنوز شروع نشده
که دوباره شروع نشده
مثل شبهای قبل
با یه شروع بد
و به پایان بد،
با دلداری دادن من
با تسلی دادن من
با آروم کردن من
با خاموش کردن من...
... خاموش کردن،
حالا وقتشه که خاموش کنم
.
.
.
********************
| Des gens normaux|
"مردم عادی"

مردم عادی دستوراتی را اطاعت می کنند
که توسط مردم عادی ای داده شده
که دستوراتی را اطاعت می کنند
که داده شده تا اینکه
مردم عادی
دستورات مردم عادی را اطاعت کنند!!!

دستورات را انجام می دهند، مردم عادی.
با بهتی آرام
و خونی سرد و در جریان،
با آگاهی از وظایفشان.

تسلیم را آموخته اند، مردم عادی.
اصل بر خوب انجام دادن کارشان است و
ترک تفکر!
مردمی عادی که
به دستورات گوش می دهند و
به قول ها عمل می کنند!

حال آنکه تخیل نیاز است و تفکر!
و نیز عدم اطاعت!

آشوب و درهم برهمی
آرزوی من است!

لعنت بر قدرت!
قدرت بوی گند مرگ می دهد!

پس زنده باد،
زنده باد،
هرج و مرج!


********
گلاره


Posted by گلاره at 08:55 PM | Comments (33)

April 28, 2006

جمعه- 8اردیبهشت 1385

سه کبریت، یک به یک در شب روشن شد:
اولی برای دیدن تمامی صورت تو،
دومی برای دیدن چشمانت،
سومی برای دیدن لبانت،
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه به خاطر بسپرم همه را
زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام.

ژاک پره ور
****************************
بوسه بر پیشانی، شوربختی را می سترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشمان، بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می رنم
بوسه بر لبها، ژرفترین عطش ها را سیراب می کند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر، خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم.

مارینا تسوتایوا

1940167.JPG

سلام!

چشمه ء شعر شاعر عزیز شاعرانه ها بازجوشیده:

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

... غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هرکسی که شنید از بهار صحبت کرد

منتظر باشید.

... و این هم آخرین قسمت از ترجمه شعر "سه زن" . ممنون از دوستانی که این ترجمه را پیگیری و منو از نظراتشون بهره مند کردند.

" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت آخر

صدای سوم:

نیمروزی گرم در چمنزاران،
گلهای آلاله، سست از گرما
و دلدادگان
می گذرند و می گذرند
سیاه و مسطح،
مثل سایه ها ؛
چه زیباست بی ضمیمه گی!
مثل سبزه تنهایم ،
چه را از دست داده ام ؟!
آیا هرگزخواهمش یافت،
هرآن چیز که هست؟

قوها رفته اند.
رودخانه هنوز به یاد دارد
که چقدر سپید بودند.
پس از آنها
با تمام وجودش می کوشد،
شکلهاشان را
در تکه ابری می یابد.

چیست
این پرنده که فریاد می کشد ،
با چنین اندوهی در صداش؟
می گوید :
من جوانم،
چون همیشه.
چه را از دست داده ام ؟!

صدای دوم:

در خانه ام،
زیر نور چراغ.
یعد از ظهر کش می آید.
پیراهن ابریشمی ام را می دوزم.
همسرم کتاب می خواند.
نور،
به چه زیبایی ،
در بر می گیرد این اشیاء را.

یک جور مه در هوای بهاریست.
مه ای که پارکها را،
مجسمه های کوچک را
در بر می گیرد،
با رنگی صورتی ،
انگار لطافت بیدار شده است ،
لطافتی که از پا ننشست،
چیزی شفابخش.

منتظر می مانم و درد می کشم.
به گمانم شفا یافته ام.
کارهای زیادی ست برای انجام دادن.
دستهایم می توانند
تور را
به زیبایی بر این پارچه بدوزند.
همسرم می تواند
کتاب را
ورق بزند و ورق بزند.
حالا با هم هستیم،
در خانه،
پس از ساعتها .
این تنها زمان است
که روی دستهامان کشیده می شود.
تنها زمان است و
ماده نیست.

ممکن است
خیابانها ناگهان مچاله شوند،
اما من
دوباره بازگشته ام ،
از سقوطی طولانی،
و خود را در بستر می یابم.
در امان،
روی تشک،
با دستهای قد کشیده در برابر سقوط .

من
خویش را باز می یابم.
من
سایه نیستم ،
گرچه اینجا سایه ای هست
که از پاهایم آغاز می شود.
من
یک همسرم.
شهر منتظر می ماند و درد می کشد.
سبزه های کوچک،
از میان سنگها رخنه می کنند
و با زندگی سبز می شوند.

پایان

Posted by گلاره at 02:37 PM | Comments (44)

April 04, 2006

سه شنبه- 15 فروردین ماه 1385

وقتی که با تو به رقص بر می خیزم،
پاهایم سنبله می شوند
و گیسوانم
طولانی ترین رودخانهء جهان!

سعاد الصباح
******************************

MartRedTwo.jpg
سلام!
این قسمت از ترجمه شعر « سه زن» را هم که بخوانید، تنها می ماند یک قسمت دیگر...

" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت ششم:


صدای اول:

تا کی می توانم دیواری باشم
در برابر باد ؟
تا کی می توانم بکاهم آفتاب را
با سایه سار دستانم؟
یا سایه بانی شَوَم
روشنای کبود ماه ای سرد را ؟
صداهای تنهایی،
اصوات اندوه
ناگزیر،
بر پشتم دامن می گسترند...
چگونه آرامشان خواهد کرد این لالایی کوچک؟

تا کی می توانم دیواری باشم
به دور خصیصه های سبزم؟
تا کی می توانند دستانم
مرهمی باشند بر زخمهای او؟
و کلامم
پرندگانی درخشان درآسمان:
تسلی بخش،
تسلی بخش...

دهشتناک است
چنین گشایشی،
گویی که قلبم
صورتکی برخود ببندد و
درجهان گام بردارد.

صدای سوم:

دانشکده ها ، امروز
مست ِ بهارند !
روپوش سیاهم اندکی سوگوارانه ست
که جدیتم را نشان می دهد.
کتابهایم را به همراه دارم.
زخمی کهنه داشتم
پیش از این ،
اما رو به بهبودی ست !

خواب جزیره ای را دیدم،
سرخ ازغم – فریادها !
رویایی بود و
معنایی نداشت.

صدای اول:

طلوع می شکوفد
در نارون بلند بیرون خانه .
پرندگان مگس خوار برگشته اند،
جیغ کشان،
مثل موشکهای کاغذی.

صدای دقیقه ها را می شنوم
روی پرچین ها پهن می شوند و
می میرند.
ماغ کشیدن گاوها را می شنوم.
رنگها نونوار می کنند خود را؛
و سقف کاهگلی نمناک
زیر نور خورشید بخارمی کند.

نرگس،
رخسار سپیدش را به روی باغ می گشاید.
قوت قلبی دویاره یافته ام،
قوت قلبی دوباره !

در اتاق نوزادان
رنگهای درخشان و شفاف ،
اردکهای سخنگو،
بره های شادمان.
دیگربار ساده ام ،
به معجزه معتقد،
نه به آن کودکان هراسناک؛
که با چشمهای سفید و دستهای بی انگشتشان،
خوابم را می آزردند.
آنها از آن ِ من نیستند،
آنها به من تعلق ندارند.

به طبیعی بودن خواهم اندیشید.
به پسر کوچکم.
او راه نمیرود،
کلامی حرف نمی زند.
در قنداق پارچه های سفیدست هنوز.
اما صورتی رنگ ست و بی نقص !
لبخند می زند، مدام !
اتاقش را
با کاغذی از رُزهای درشت پوشانده ام.
برهمه چیز
قلبهای کوچک نقاشی کرده ام.

دوست ندارم استثنایی باشد.
این استثناست که شیطان را بر سر ذوق می آورد!
این استثناست که از تپهء اندوه بالا می رود!
یا در دشت می نشیند و
قلب مادرش را می آزارد !
دوست دارم معمولی باشد..
دوستم بدارد،
چنانکه دوستش می دارم .
وصلت کند با هرکه می خواهد و
از هرکجا که می خواهد...

(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 08:30 PM | Comments (30)

February 18, 2006

شنبه- 29بهمن ماه 1384

فریاد می کشم:
دوست دارمت،
شهر با همه مردان و زنانش
پیران و کودکانش
به استقبال تو می آیند،
کبوتران پرواز می کنند،
مارش نظامی زده می شود،
دستهای کودکان پر از نقل و شیرینی می شود،
گلدسته ها نورانی می شوند،
ناقوس ها به صدا در می آیند،
و تاجگذاری تو را اعلام می کنند،
و تو پادشاه قلب من می شوی!
فریاد می کشم :
دوست دارمت،
تمام کبوتران
سقف کلیساها را رها می کنند،
تا دوباره در لابلای گیسوان من
لانه بسازند!

« سعاد الصباح»

**************************
سلام!
با خواندن قسمت پنجم از ترجمهء شعر سه زن موافقید؟!

ax.jpg


" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت پنجم:

صدای سوم:

من
زشت نیستم،
زیبا هم هستم !

آینه
زنی را بی هیچ زشتی
باز می تاباند.
پرستاران
لباسهایم را پس می دهند
و یک هویت را.
می گویند اتفاقی عادی است،
در زندگی من
و زندگی دیگران؛
عادی است .
من یک از پنج ام ،
یا چیزی شبیه این !
ناامید نیستم .

کمابیش زیبایم !
رژ لبم اینجاست
بر دهان چروکیده ام می کشم اش
دهان سرخی که پس می زنمش
با هویتم.
یک روز پیش،
دو روز پیش،
سه روز پیش،
جمعه ای بود .
حتی به یک تعطیلی نیاز ندارم
می توانم امروز به سرکار بروم
می توانم به همسرم عشق بورزم
او که درک خواهد کرد؛
او که دوستم خواهد داشت
از میان غبار بد شکلی ام ؛
انگار که چشمی را از دست داده باشم،
یا پایی ،
یا زیانی را .

می ایستم پس،
اندکی محو !
راه می روم
روی چرخها،
به جای پاها،
خوب به کار می آیند
و می آموزم سخن گفتن را با انگشتان
و نه با زبان.

بدن گره گشاست !
تن ستارهء دریایی
می تواند بازوانش را باز برویاند
و مارمولکها بر پاهایشان
چوب حراج می زنند ،
و شاید من نیز
این چنین چوب حراجی زده ام
بر آنچه نداشته ام !

صدای سوم:

جزیره ای کوچک ست دخترک ،
خفته و بی آشوب ؛
و من
کشتی سفیدی سوت کشان !
خداحافظ ! خداحافظ !!

روز می افروزد ؛
روزی سرشار ماتم !
گلهای این اتاق
سرخ اند و گرمسیری .
عمرشان را
به تمامی
پشت شیشه ها سر کرده اند،
دلسوزانه مراقبت شده اند،
و اینک
با زمستانی از ملافه های سفید و چهره های سفید
رویرو می شوند .

اندک چیزی برای چمدانم دارم،
لباسهای زنی چاق که نمی شناسمش،
شانه و مسواکم ،
و یک بیهودگی.

به ناگهان آسیب پذیر شده ام.
زخمی هستم
که بیرون می رود از بیمارستان ؛
زخمی که مرخصش می کنند !
سلامتی ام را پس پشتم جا می گذارم،
جا می گذارم کسی را
که به من چسبیده بود !
انگشتهاش را
چون چسب زخمی
باز می کنم :
من
می روم.

صدای دوم:

من دوباره خودم هستم،
چیز مبهمی وجود ندارد !
پریده رنگ از خونریزی چون موم،
بی هیچ پیوستگی ،
هموار و باکره؛
انگار که هیج اتفاقی نیافتاده است ،
چیزی که نتواند پاک شود،
پاره پاره و تکه تکه شود،
و دوباره بیاغازد.

ابن شاخه های کوچک سیاه
به فکر جوانه زدن نیستند.
نه این تشنگان،
نه ناودانهای خشک
رویای باران را نمی بینند.

زنی که مرا در پنجره ها نظاره می کند:
پاکیزه است .
پاکیزه و شفاف،
چون یک روح.
چه خجولانه پاکیزگی اش را وامی نهد،
بر روی جهنم پرتقالهای آفریقایی،
و خوکهای آویخته از پا.
او تسلیم ِ حقیقت می شود.
این منم...
من!...
در حال چشیدن تلخی بین دندانهام،
تنفر بی حساب هرروزه .


(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 08:10 PM | Comments (35)

January 20, 2006

جمعه- 30 دی ماه 1384

عشق تو
کبوتری سبز است،
کبوتری غریب و سبز،
ای یار!
عشق تو کبوتروار می بالد
بر انگشتان من،
بر پلک هام.
این کبوتر زیبا
چه سان آمد؟
از چه زمان آمد؟
ای یار!
من فکر نکرده ام
و کسی که عاشق شد فکر نمی کند.
عشق تو - تنها- می بالد،
چون باغچه ها
و چون شقایق سرخ بر دروازه ها
چون بادام و صنوبر بر دامنه ها
و چون شکر در دل هلو.
عشق تو مثل هواست،
ای یار!
در برم می گیرد از هر گوشه و کنار.
جزیرهء عشق تو را
خیال هم دست نمی یازد،
چون رویاست،
ناگفتنی... تفسیر ناپذیر.
ای یار!
عشق تو چیست؟
گل یا دشنه؟
شمعی روشن،
طوفانی کوبنده،
یا مشیت ناگزیر خداست؟

« نزار قبانی»
*******************
سلام!
ادامهء ترجمهء شعر « سه زن» ، سروده « سیلویا پلات».
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت چهارم:

صدای دوم:

ماه،
بر پنجره بلند،
نشسته است ...
رنگ می بازد .

چه زمستانی روحم را آکنده ست!
و این نور گچی
بر پنجره گام می گذارد،
پنجره اداره های خالی،
کلاسهای خالی،
کلیساهای خالی،
آه !
چقدر خالی!

این توقف وجود دارد،
ایستایی دهشتناک همه چیز.
و اینک
این اجساد
گرداگردم تلنبار می شوند ؛
این خفتگان قطبی!
کدامین پرتو مهتابی کبود
رویاهاشان را منجمد کرده است ؟!

حس می کنم
به درونم می خزد،
سرد،
بیگانه،
مثل یک وسیله ؛
و آن چهرهء عبوس و دیوانه،
در آنسویش
با آن دهان گشوده
به خمیازهء اندوه ابدیش !

اوست که دریای سیاه خون را به اطراف می کشاند
ماه به ماه،
با اصوات درمانده اش.
من بی پناهم،
چونان دریایی در منتهای امواجش!
بی قرارم ،
بی قرار و بی فایده.
من،
لاشه ها را
خلق می کنم.

رو به شمال خواهم رفت،
به بی نهایتی از تاریکی
چون سایه ای می بینم،
خود را ،
نه مردی و نه زنی!
نه چون زنی
شاد از دوست داشته شدن،
نه چون مردی،
چونان صاف و صیقلی
که هیچ نقصی را حس نمی کند.

من اما
نقصی را حس می کنم.
انگشتهایم را بالا می گیرم
ده میخ چوبی سپید !
ببین!
تاریکی از شکافها می تراود.
توان باز داشتنش را ندارم،
توان بازداشتن زندگی ام را ندارم.

من شیرزن پیرامونم خواهم شد،
متهم نخواهم شد
با دکمه های طاق و جفت ،
یا سوراخهای پاشنهء جورابها،
با چهره های گنگ و سفید نامه های بی پاسخ،
مدفون در جعبه نامه ها .
متهم نخواهم شد،
متهم نخواهم شد.
نه ساعت دیواری منتظرم خواهد دید،
نه ستاره ها
که در ژرفا ژرف آسمان پرچ شده اند.

صدای سوم:

در خواب می بینمش،
دختر هراسناک سرخم را ؛
می گرید از میان شیشهء حایل ؛
می گرید و عصبانی است.

گریه هاش،
قلابهایی است که چنگ می زند و می خراشد،
چونان گربه ای.
با این قلابهاست
که از توجه من بالا می رود.

در تاریکی می گرید،
یا زیر ستاره هایی
که درچنین فاصله ای از ما
می درخشند و می چرخند.

به گمانم سر کوچکش را از چوب تراشیده اند،
چوبی سخت و سرخ ،
چشمانی بسته و
دهانی باز
که از آن جیغ هایی تیز بیرون می زند
که چون پیکانی
خواب مرا می خراشند.

دخترم دندان ندارد،
دهانش گشاد است
با اصواتی سیاه !

چیز خوشایندی نیست !

صدای اول:

آن چیست
که این روانهای بی گناه را
به سوی ما روانه می کند؟

نگاه کن!
بسیار خسته اند ؛
همه صاف و صیقلی !
در پوشش های کرباسی شان ،
با نامهای بسته شده به مچ هاشان.

این هدایای نقره ای کوچک
که از راهی دور آمده اند.
بعضی با موهای سیاه پرپشت،
بعضی بی مو !
پِیرنگ پوستشان
صورتی یا زرد ،
قهوه ای یا سرخ .
متفاوت بودنشان را آغاز می کنند !

گویی از آب ساخته شده اند،
بی هیچ شکلی ،
اجزاء صورتشان خواب است،
چون نوری بر آبی آرام !
راهب ها و راهبه های حقیقی اند
در لباس هایی یکسان؛
فرو می ریزند
مثل ستارگان
در هند،
آفریقا،
آمریکا !

این اعجاز واره ها
تصاویر کوچک و ناب؛
بوی شیر می دهند،
کف پاهاشان بکر!
روی هوا راه می روند .

آبا عدم می تواند
چنین دست و دل باز باشد؟!

اینجاست پسرم...
چشمان درشتش ،
چون همه
یکدست آبی ست .
به سویم می چرخد،
چون گیاهی کوچک و
ناهشیوار و
درخشان !

یک جیغ !
این قلابی است که به آن می آویزم .
من
رودی از شیرم،
و تپه ای گرم ...


( ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 12:25 PM | Comments (29)

December 19, 2005

دوشنبه- 27 آذرماه 1384

سلام!
ممنون از دوستان عزیزی که ترجمهء شعر بلند و چند قسمتی « سه زن» را دنبال می کنند. به نظرم هرچه این شعر جلوتر می رود ، زیباتر می شود... نظر شما چیست؟! پس قسمت سوم آنرا هم بخوانید:

3102769-lg.jpg

" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت سوم:

صدای اول:

هیچ معجزه ای ظالمانه تر از این نیست.
مرا با اسبها می کشاندند،
سم هاشان آهنین.
دوام آوردم،
تمامش را دوام آوردم.
کاری را به انجام رساندم.
تونل تاریک،
که عیادت ها پیچ می خورند
در اندرونش.
عیادت ها،
اظهارفضلها،
چهره های وحشت زده؛
من کانون یک قساوتم
چه دردها،
چه مصیبتهایی باید بپرورندم؟

این چنین معصومیتی آیا
می تواند
بکُشد و بکُشد؟!
شیرهء هستی ام را می دوشد.

درختان در خیابان می پژمرند،
باران خورنده است.
بر زبانم
مزمزه می کنم آن را
و این هراسهای موثر را؛
هراس هایی که می ایستند و
این پا و آن پا می کنند ؛
مادر خوانده هایی نحیف،
با تیک تاک قلبهاشان،
با کیف بنددار وسایلشان.

من
دیواری خواهم بود و سقفی،
نگاهبان.
آسمانی خواهم بود و
کوهی از خوبی :
آه!
بگذار که باشم!

نیرویی در من قد می کشد،
سرسختی ای دیرسال.
چون جهان از هم می دَرم.
این سیاهی اینجاست،
این پتک سیاهی.

دستانم را به دور کوهی قلاب می کنم
هوا گرفته است،
گرفته از این رفتار.

من استفاده شده ام،
من با صدای طبلها
به سوی استفاده شدن رفته ام
چشمانم از این سیاهی فشرده شده....
هیچ چیز نمی بینم.

صدای دوم:

من متهم ام.
به کشتارها می اندیشم.
من
باغی از داغهای سیاه و سرخم،
می نوشمشان.
بیزارم از خودم،
بیزار و هراسان.

و اینک
دنیا پایان خویش را تخیل می کند
و به سویش می شتابد،
در حالیکه بازوانش
از عشق
تن می زنند.
این عشقی است برآمده از مرگ،
که همه چیز را بیمار می کند.
خورشیدِ مرده کاغذ روزنامه را لک می کند،
سرخ !

من
لحظه لحظه
زندگیها از کف می دهم.
زمین تیره می نوشدشان.
او
خون آشام تمامی ماست:
پناهمان می دهد،
پروارمان می کند.
مهربان است و دهانش سرخ،
می شناسمش،
پبرچهرهء زمستانی صمیمی اش را می شناسم
این عجوزه عقیم را
با بمب ساعتی کهنه اش .
انسانها
حقیرانه به کارش گرفته اند.
او آنها را خواهد خورد،
خواهد خورد شان،
سرانجام.
خواهد خورد !

خورشید
فرومی افتد،
من
می میرم،
و مرگی را بنیان می نهم.

صدای اول:

کیست این؟
این پسرک خشمگین کبود؟
درخشان و عجیب،
گویی فروافتاده از ستاره ای !
چه با خشم می نگرد!

فریادش از ته دل
در اتاق جاری می شود !
کبودی
رنگ می بازد .

و اینک او
انسان است .
نیلوفری سرخ بر جام خون اش می شکفد.

مرا با ابریشم بخیه می زنند،
چون پارچه ای .

چه می کردند انگشتانم
پیش از نگاه داشتن اش؟
قلبم چه می کرد
با عشق اش؟
هرگز ندیده ام
چیزی چنین آشکار .
پلک هاش
چون یاس کبود ،
نفس اش لطیف
چون پروانه....

نمی گذارم برود.

نه فریبی در اوست،
نه پیچ وتابی.
کاش
همینگونه بماند.

(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 12:53 PM | Comments (33)

November 01, 2005

سه شنبه- 10 آبان 1384

سلام!
این متن، بخش دوم از ترجمهء شعر بلند "سه زن" سرودهء "سیلویا پلات" است که یخش اول آن را در پست قبل گذاشته بودم. قسمت های بعدی هم در پست های آینده...
متن انگلیسی شعر اینجاست.

قسمت دوم:

صدای دوم:

اینک
اینجا دنیایی ست برفی.
در خانه ام نیستم.
چقدر سفیدند این ملحفه ها !
صورت ها هیچ ترکیبی ندارند،
بی حالتند و بی مو!
چون چهره کودکان من،
کودکانی بیمار که از آغوش من طفره می روند؛
کودکانی که دهشتناکند و لمسم هم نمی کنند،
با رنگهایی فراوان و
جان هایی بسیار،
آرام نیستند،
آرام
مثل خلاء کوچکی
که حملش می کنم.

فرصت ها داشته ام،
تلاش کرده ام،
تلاش.
حيات ديگري را به خود پیوند زده ام
چون عضوی دیریاب.
و با دقت گام برداشته ام،
پر از واهمه ي
ازدست دادنش،
چون چیزی نایاب.
سعی کرده ام بسیار نیاندیشم،
سعی کرده ام طبیعی باشم،
سعی کرده ام کور باشم
در عشق،
چون دیگر زنان،
کور در بستر
با عزیز کور مهربانم.
بی نگاهی از میان تاریکی دیجور،
به رخسار دیگری.

نگاه نکردم.
اما
چهره آنجا بود هنوز،
چهره ای تولد نیافته
که شیفته تکمیل خود بود؛
چهره ای مُرده
که توان کامل شدنش بود
در آرامش بی تکلفش،
توان منزه ماندنش بود؛
و سپس چهره هایی دیگر،
چهره ملتها،
دولتها،
مجالس و جوامع،
چهره های بی چهرهء مشاهیر.

به اینها فکر می کنم:
آنانی که به هرچیز نا مسطح حسادت می کنند!
خدایانی حسود
که نمام دنیا را مسطح می کنند،
چرا که خود چنین اند !
« پدر» را دیدم که با « پسر » مذاکره می کرد،
این چنین تسطحی ممکن نیست
مگز با تقدس،
می گویند:
« بیا بهشتی بنا کنیم،
بیا هموارکنیم و مسطح
برجستگی های این همه روح را !

صدای اول:

آرام ام،
آرام.
آرامشی قبل از طوفان:
لحظه ای زرد فام
پیش از خیزش باد،
آنگاه که برگها
دستانشان را،
زردناکی شان را،
بالا می گیرند.

سرشار سکوت است اینجا.
ملحفه ها،
چهره ها
سپیدند و ساکن،
مثل ساعتها.
صداها پس می مانند و مسطح می شوند.
حروف مصور مرئی،
پهن شده بر پرده ای از پوست
برای پس راندن باد،
رموزی را نقش می زنند
به چینی و عربی!

گنگم و قهوه ای!
بذری در شرف شکافته شدن.
قهوه ای بودن
خویش مرگی من است و
چقدر عبوس!
: که خواهان افزونی و تفاوت نیست.

آنک
گرگ و میش هوا احاطه ام می کند
در کبودی
چونان چون مریمی...
آه، رنگ فاصله و فراموشی!

کدامین وقت خواهد بود،
آنگاه که زمان می شکند و
ابدیت فرا می گیردش،
و من
به تمامی غرق می شوم؟

با خودم حرف می زنم،
تنها با خودم،
تک افتاده ،
فرسوده و رنگ باخته از مواد گندزدا،
فداکارانه !
انتظار روی پلکهام،
سنگین سنگین
می لمد،
چونان خفتن دریایی بزرگ،
دورافتاده،
دوردست ...
حس می کنم
جست و خیز نخستین خیزابه را ؛
محمولهء رنج اش برای من
گریز ناپذیر،
چونان جزر و مد ؛
و من
صدفی پژواک گو
بر این ساحل سپید،
رو به اصواتی
که اساس هراس را
در هم می شکنند.

صدای سوم:

آنک
من کوه ام،
در میانه زنان کوه وار؛

پزشکان
لا به لای مان
می روند و می آیند ،
اگر چه خیال را به وحشت می اندازد
درشتی مان ؛

ابله وار می خندند و
قصد سرزنشم را دارند،
به خاطر آنجه هستم و
بر آن آگاهند .

تسطح خود را در آغوش می گیرند،
چون گونه ای از سلامتی؛
اگر خود را غافلگیر می یافتند چه،
آنچنانکه من؟
دیوانه می شدند، بی شک !

و اگر دو موجود زنده
از بین رانهام
می چکید ، چه؟

من اتاقی سفید و پاکیزه را دیده ام
با وسایلش ،
مکانی برای جیغها،
که شادمانه نیست.
« به اینجا می آیی،
هروقت که آماده شدی»

چراغهای شب،
ماههای سرخ ِ مسطح اند،
کدر شده با خون.
من آمادهء هیچ اتفاقی نیستم !
باید می کشتم،
آنرا که می کُشَدَم...

(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 12:28 PM | Comments (30)

September 20, 2005

سه شنبه- 29 شهریور 1384

سلام!

متن زیر بخشی ست از ترجمهء شعری زیبا و بلند به نام سه زن (Three Women) ، سرودهء شاعرهء انگلیسی، سیلویا پلات (Sylvia Plath). چون ترجمهء شعر هم خیلی طولانی است، تصمیم گرفتم آنرا در چند پست اینجا بگذارم. پستهای بعدی هم به زودی...
متن انگلیسی شعر اینجاست.
(با تشکر مخصوص از تو خوب خوب مهربونم!)

قسمت اول:

FeeFootOne.jpg
" سه زن "
سروده سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

شعری برای سه صدا
مکان: زایشگاه و پیرامونش

صدای اول:

آرامم مثل دنیا،
صبور و شکیبا،
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم !
او مبهوت این باروری است،
همین!

آنگاه که دست از کار می کشم
پدیده ای بزرگم
نه ناچارم به اندیشیدن
نه ناگزیر از ممارست
آنچه در من رخ می دهد،
نیازمند توجه ای نیست .
قرقاول روی تپه می ایستد و
می آراید
پرهای قهوه ای اش را .
کاری از من ساخته نیست
جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم .
همراهی ام می کنند
برگها و گلبرگها،
و من آماده ام..

صدای دوم:

اولین بار که دیدم
لکه کوچک قرمز را،
باورش نکردم .
نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار
گرد من در رفت و آمد بودند.
همه شان مسطح بودند!
چیزی اطرافشان بود
مثل یک مقوا
تختِ تخت،
و حالا من آنرادریافته بودم.
آن مسطحهای مسطح سطحی،
برآمده از پندارها
ویرانی ها،
بلدوزرها،
گیوتین ها،
اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش،
وقوعی بی پایان...
و فرشته های مرگ و
پریشان خیالیها...

نشستم پشت میزم ،
با جورابهایی ساق دار و کفشهایی پاشنه های بلند.
و مردی که برایش کار می کنم خندید:
"چیز وحشتناکی دیده اید؟
رنگتان ناگهان پریده !"
و من چیزی نگفتم .

من
مرگ را دیدم
در میان درختان عریان ،
چون فقدانی.
نمی توانستم باورش کنم.
دشوار است آیا
تصور یک صورت یا دهان
برای یک روح ؟!

حروف
جاری شدند از این کلیدهای سیاه،
و این کلیدهای سیاه
از انگشتهای الفبایی من :
سفارش قطعات ،
قطعات،
خرده ریزها،
چرخ دنده ها ،
قطعات براق!

همچنان که نشسته ام ،
جان می کَنم و
بُعدی را از دست می دهم.
نعرهء ترن ها در گوشم :
کوچ!
کوچ!
رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود.
و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای.

اینها قدمهاي من اند، صداي گام من
این پژواكهاي بي روح
تاپ،
تاپ،
تاپ ...
چونان میخ های پولادین....

چيزي كم دارم...
این مرضی است که به خانه می برمش،
مرگی ست.
دیگر بار، مرگی ست.
آیا هواست این،
یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟
نبضی هستم آیا،
که می کاهد و می کاهد،
رو در روی فرشتهء سرما؟
نکند خاطرخواه من است این ؟!
این مرگ !
مرگ !
در کودکی
عاشق نامی خزه پوش بودم.
نکند عقوبت گناه ست این؟
این عشق دیرینهء مرده
به مرگ !

صدای سوم:

به یاد دارم،
لحظه ای را که به یقین دانستم.
بیدها می لرزیدند.
زیبا بود
چهرهء درون آبگیر ،
اما از آنِ من نبود...
نگاهی نافذ داشت ،
مثل هر چیز دیگر.
و تمام آنچه می دیدم خطرناک بود:
فاخته ها و واژه ها،
ستاره ها و رگبارهای طلا.
بارداری ها، باروریها!

به یاد می آورم
بالی سپید و سرد را
قویی بزرگ را،
با نگاهی هراسناک،
روانه به سوی من،
چونان دژی، بر فراز رودخانه.
ماری در میانه قوها بود،
می سُرید نرم نرمک،
چشمش معنایی سیاه داشت.
دنیا را دیدم در اندرونش:
کوچک ... پست
و سیاه !
هر خرده کلام ،
خرده کلامی را می ربود
و هر کنش
کنشی را !

روزی گرم و آبی شکفته بود
رو به چیزی ؛
و من
آماده نبودم .
ابرهای سپید ،
دوان از هر طرف،
مرا به هر سو می کشاندند.
آماده نبودم،
حرمتی نداشتم.
گمانم بود می توانم
حاشا کنم سرانجامش را
اما دیر شده بود،
خیلی دیر.
و چهره ،
خود را مي آراييد با عشق ،
به خيال اينكه
من آماده ام ...


(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 10:26 PM | Comments (25)

July 21, 2005

پنجشنبه - 30 تیر 1384

سلام!

می دانی چرا
کتاب شعرت را
روی سازم گذاشته ام؟
من هر صبح،
بیت به بیتش را،
نت به نت
می نوازم!

images2.jpg عطر تندِ orange.jpg

چند ترجمهء کوتاه از چند شاعر فرانسوی زبان:
برگردان:گلاره جمشیدی

شاعر: ژاک پروه ور
شراب شیرین

نارنج ای روی میز،
پیراهنت روی قالیچه،
و تو روی تخت ِ من،
هدیه ای شیرین از حال،
طراوت شب،
گرمای زندگی من.

Alicante
Une orange sur la table
Ta robe sur le tapis
Et toi dans mon lit
Doux présent de la présent
Fraîcheur de la nuit
Chaleur de ma vie
**************
شاعر: پل الوار
دلداده

ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...

در تاریکی من محو می شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.

چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...

رویاهایش ،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف زدن،
بی آنکه چیزی برای بیان باشد.

*******************
شاعر: پل ورلن
پیانو

در عصرگاهی آمیخته از صورتی و خاکستری،
می درخشد پیانویی
که بر دستی ظریف بوسه می زند،
و آوایی بسیار سبک چونان پر،
بسیار قدیمی، آرام و دلفریب،
می گردد و می چرخد
هراسان و رازآلود،
در اتاقی که مدتها
عطرآگین ِ بوی « او» بود.

این چیست ؟
مگر گاهواره ای ناگاه،
که می پرورد به نوازش،
آهسته آهسته
هستی تهی دست مرا؟
چه می خواستی از من،
ترانهء دلفریب ِ باریگوش؟
چه می خواستی،
مقطع ترجیع بند مردد!
که همین زودیها
کنار پنجره ای نیم گشوده بر باغچه ای کوچک،
جان می سپارد.

***********************
شاعر: ژاک پره ور
صبحانه

قهوه را ریخت
در فنجان ،
شیر را ریخت
در فنجان قهوه ،
شکر را ریخت
در فنجان شیر قهوه ،
با قاشقی کوچک
به هم اش زد ،
شیرقهوه را نوشید ،
فنجان را پایین گذاشت ،
بی هیچ کلامی با من ،
سیگاری روشن کرد ،
دودش را حلقه حلقه بیرون داد ،
خاکستر را در زیر سیگاری تکاند ،
بی هیچ کلامی با من ،
بی هیچ نگاهی به من ،
برخاست ،
کلاهش را به سر گذاشت ،
باران می بارید ،
بارانی اش را پوشید ،
زیر باران رفت ،
بی هیچ کلامی ،
و من سرم را
در دستم گرفتم و
گریستم.

ژاک پره ور

Posted by گلاره at 11:10 AM | Comments (31)

June 20, 2005

دوشنبه- 30 خرداد 1384

سلام!


متن زیر ترجمه ای است از شعر
« Ophélie » ، اثر آرتور رمبو شاعر فرانسوی (Arthur Rimbaud (1854 - 1891 که از زبان فرانسه برگردانده ام.

best_photo_2000.jpg

اُفلیا
I
روی امواج آرام و سیاه
آنجا که ستارگان به خواب می روند،
افلیای پاک مثل یک گل سوسنِ درشت،
با حالتی مواج شناور است
می رود سلانه سلانه،
خوابیده بر روانداز بلندش...

به گوش می رسد از بیشه های دور دست
صدای فریاد شکارچیان.

بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست
می گذرد چون شبحی سپید ،
بر روی رودخانهء بلند سیاه،
بیش از هزار سال است که جنون آرام او،
آواز عاشقانه اش را
زمزمه می کند با نسیم شبانگاه.
باد بر سینه اش بوسه می زند و
برگ گل را باز می کند.

به نرمی تکان می خورد روی آبها،
روانداز بلندش.
بیدهای لرزان اشک می ریزند،
روی شانه اش.
ساقه های نی سر خم می کنند،
بر چهرهء بلند پریشانش.
نیلوفران رنجور آه می کشند،
گرداگردش.
بیدار می کند او گاه گاه
بر درختی خفته آشیانه ای را
که در آن لرزش خفیف بالهایی
به گوش میرسد.
-آوازی مرموز از ستارگان طلایی فرو می آید:

II

آه افلیای پریده رنگ! زیبای برف فام !
بله،
به کودکی، جان سپردی تو
درخروش یک رود خشمگین !
این است که بادهای وزان از کوههای نروژ
با توآرام از آزادی گفتند
و چنین است که رایحه ای
در حال بافتن گیسوان بلندت
روح شوریده ات را از آوازهای سحرانگیز برانگیخت.
قلبت ترانهء طبیعت را گوش کرد
در ناله های درخت و افسوس های شب.
این است که آوای دریاهای دیوانه
سینهء خردت را
که بسی نیک بود و دلپذیر
در هم شکست
با خس خسی شدید


این است که یک صبح بهاری،
مردی چابک سوار و پریده رنگ،
دیوانه ای مفلوک،
خاموش برروی زانوانت نشست!
پروردگار! عشق! آزادی!
چه رویایی! آه دیوانهء مفلوک!
تو در برابرش آب شدی، چون دانه برفی برابر آتش:
رویاهای بزرگت، آهنگ صدایت را خفه کردند،
و وحشتی بی انتها، چشم آبی ات را مات و خیره کرد!

III

.... و شاعردر پرتو ستارگان گفت
تو می آیی که جستجو کنی شب را،
گلهایی که چیده ای را،
و او دیده است
روی آبها
خفته ای بر روانداز بلندش را،
افلیای پاک را
شناور
مثل یک گل سوسن درشت....

Posted by گلاره at 12:14 PM | Comments (46)

April 25, 2005

دوشنبه- 5 اردیبهشت 1384

روزهای عجیبی است... از کوچه ها و خیابان ها که رد می شوی، کوچک و بزرگ، پارچه به دست، زیر درختهای تازه جوانه زده، بهار نارنج جمع می کنند... شاید برای خوشتر شدن طعم چای یا از بین بردن عطش گرمای زودرس تابستان با جرعه ای شربت بهار....
این روزها، وقتی که نیستی، کسانی هستند تا نگذارند تنهایی زیاد آزارم دهد..... ژرژ ساند، کلارا شومان، فروغ فرخزاد، سیلویا پلات....
ژرژ ساند و سیلویا پلات ترجمه می کنم، کلارا شومان می نوازم، فروغ می خوانم و... زنان زندگی ام که همه ناگفته های مرا گفتند و نانوشته های مرا نوشتند و ناسروده های مرا سرودند و ناساخته های مرا ساختند و ....

images3.jpg

ترجمهء شعری از سیلویا پلات:

« توت فرنگی های تلخ »

تموم صبح توی مزرعهء توت فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف زدن،
و ما چمپاتمه زنون میون ردیفها
گوش دادیم.
شنیدیم که سردستهء زنها گفت:
« خارج از نقشه، بمبارونشون کنین .»
خرمگسها وزوز کردن
مکث کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی ها
غلیظ و ترش شد.

ماری آروم گفت:«من یه پسره رو دارم،
اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت،
هر اتفاقی اگه بیفته... »

آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه
گرگم به هوا بازی می کردن و می خندیدن
توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می کردن و می دویدن
از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج بیل زدن به کاهوها و
هرس کردن کرفس ها.

زن گفت: «طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می کردیم .»

« این کارو نکنین !»
دخترک،
با گیسوای بافتهء طلایی،
التماس کرد.
چشمای آبیش توُ وحشتی مبهم شناور شد،
بی تابانه گفت:
« نمی فهمم چرا شما
همیشه اینجوری حرف می زنین ...»

زن به تندی غُرید:
«اَه ... دست وردار، نِلدا!»
و ایستاد،
مثه یه فرماندهء بی رمق،
توُ یه لباس کتونی رنگ و رو رفته
از ما پرسید:
« چقدر چیدین؟»
مجموعشو توی دفترچه اش ثبت کرد،
ما همه برگشتیم به چیدن و بیل زدن،
زانو زدیم جلوی ردیفها و
برگها رو درو کردیم،
با دستای سریع و کاربلد
توت فرنگی هایی رو
که قبلا محافظشون بودیم،
رگ زدیم،
و بین انگشتای شست و سبابه،
ساقه ها رو قطع کردیم ...

Posted by گلاره at 11:06 PM | Comments (21)

March 08, 2005

سه شنبه- 18 اسفند 1383

سلام!
شعرهای کوتاه زیر سرودهء «خانم دکتر سعاد الصباح» ، شاعر و نویسندهء معاصر کویتی است، از کتاب « بانوی ماسه و ماه » ، ترجمهء استاد وحید امیری.
بخوانید و لذت ببرید!

saad.jpg

******************
دیشب خواب دیدم
سنبله ای شده ام
در صحرای سینهء تو
از ترسم خوابم را برایت تعریف نکردم
ترسیدم مرا به نانوای شهر بدهی
تا از من گرده نانی بسازد
و تو آن را ببلعی!

******************

بگذار
برای پنج دقیقه هم که شده
سر بر شانهء تو بگذارم
و بخوابم
تا کرهء زمین به توازن برسد.

******************

گندم+ گندم = سنبله
کبوتر+ کبوتر = تابستان
لب+ لب = باغ گیلاس
گنجشک+ بال = آزادی
مرکب+ کاغذ = انقلاب فرهنگی
دست من+ دست تو = بازار طلا
من + تو = لرزش شعری در زیر پوستهء زمین

********************

اگر خود را
از قلهء
جهان
پرت
کنم
تا از افیون عشق تو رهایی یابم
باز هم مردم مرا
افتاده
بر دستهای تو
خواهند دید!

************************

banoo1.JPG

با قیچی می آییم
تا درشکوه جشنی
نوار روبان رابطه مان را قطع کنیم
اما کمی بعد می فهمیم
روبان را نبریده ایم،
انگشتمان را بریده ایم!

**********************

وقتی که از سفر باز می گردم
از ترسم چمدانم را باز نمی کنم
زیرا وقتی می خواهم لباسم را
در کمد بیاویزم،
همچو ماهی از دل چمدان
بیرون می آیی
و مرا از طناب اشک هایم
می آویزی!

******************

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
پس قهوه خانه ها به چه درد می خورند؟!
اگر نتوانم با تو بی آنکه هدفی داشته باشیم
راه بروم،
پس خیابانها به چه درد می خورند؟!
اگر نتوانم نام تو را
بی آنکه بترسم
مزه مزه کنم،
پس زبان ها به چه درد می خورند؟!
اگر نتوانم فریاد بزنم دوستت دارم،
پس دهانم به چه درد می خورد؟

***********************

نه ساعتی به وقت زمستان
برای احساساتم وجود دارد،
و نه ساعتی به تابستان
برای شوق و شور من!
همه ساعتهای دنیا
در یک زمان به صدا در می آیند:
- وقتی که قرارمن و تو از راه می رسد -
همه ساعتهای دنیا
در یک زمان از صدا می افتند:
- وقتی بارانی ات را برمی داری و.... دور می شوی - .


Posted by گلاره at 01:52 AM | Comments (37)

January 25, 2005

سه شنبه- 6بهمن 1383

سلام!
با یک دنیا تبریک به تو محبوبم برای کسب مقام اول شعر در ششمین کنگره شعر و قصه جوان کشور.
ای عشق و تمام بهار... سیب و درخت انار... بتاب و شعله بپاش!
0002554241883_AV_500X500.jpg
متن زیر را از ترانه ای با صدای لئونارد کوهن (Leonard Cohen ) به نام "Dance me " ترجمه کرده ام که آهنگش را روی همین وبلاگ می شنوید.
متن انگلیسی شعر اینجاست.

"منو به رقص بیار"

پیش به سوی زیبائیت،
با یه ویولن آتیش گرفته،
تا آخر عشق منو به رقص بیار!
منو به رقص بیار و از ترس و اضطراب بیرون بیا،
تا وقتی که با اطمینان دورت می گردم.

بلندم کن، مثل شاخهء درخت زیتون!
قمری خونگی ام باش!
تا آخر عشق منو به رقص بیار،
تا آخر عشق منو به رقص بیار.

آخ! بذار زیبائیت رو ببینم وقتی همه نشونی ها از بین می رن،
بذار حرکتت رو حس کنم همونطور که توی بابیلون اینکار رو می کنن،
یواش یواش بهم نشون بده اون چیزی رو که فقط تا مرزشو دیدم،
تا آخر عشق منو به رقص بیار!
تا آخر عشق منو به رقص بیار!

پیش به سوی این جشن بزرگ منو به رقص بیار!
منو به رقص بیار و منو به رقص بیار
منو به رقص بیار، ترد و لطیف
منو به رقص بیار، یه رقص طولانی
ما هر دو زیر نفوذ عشقمونیم،
ما هر دو توی اوجیم....

پیش به سوی بچه هایی که دوست دارن به دنیا بیان منو به رقص بیار!
از میون پرده هایی که بوسه های ما نخ نماشون می کنن منو به رقص بیار!
همین الان یه خیمهء جون پناه به پا کن،
با همهء این نخ نخ های پاره شده،
تا آخر عشق منو به رقص بیار!

پیش به سوی زیبائیت،
با یه ویولن آتیش گرفته منو به رقص بیار!
از ترس و اضطراب بیرون بیا و منو به رقص بیار،
تا وقتی که با اطمینان دورت می گردم.
منو لمس کن با دست برهنه ات،
لمسم کن با دستکشت!
تا آخر عشق منو به رقص بیار،
تا آخر عشق منو به رقص بیار،
تا آخر عشق منو به رقص بیار.....

Posted by گلاره at 07:25 PM | Comments (43)

October 28, 2004

پنجشنبه- 9آبان1383

سلام!
متن زیر را ازترانهء آغازین فیلم " Kill Bill " ترجمه کرده ام که موسیقی آنرا روی همین وبلاگ می شنوید.

images2.jpg

Artist: Nancy Sinatra Lyrics
Song: Bang Bang (My Baby Shot Me Down) Lyrics

من پنج سالم بود و او شش سالش،
ما روی اسبهای چوبی سوار بودیم.
او سیاه پوشیده بود و من سفید،
همیشه او برندهء دعوا می شد.

بنگ بنگ، او به من شلیک کرد
بنگ بنگ، من افتادم زمین
بنگ بنگ، اون صدای وحشتناک
بنگ بنگ، عزیزکِ من بهم شلیک کرد...

فصلها اومدن و زمونه رو عوض کردن
وقتی من بزرگ شدم، اونو مال ِ خودم می دونستم،
اما اون همیشه می خندید و می گفت:
یادته روزایی رو که با هم بازی می کردیم؟!

بنگ بنگ، من بهت شلیک کردم،
بنگ بنگ، تو افتادی زمین،
بنگ بنگ، اون صدای وحشتناک
بنگ بنگ، من عادت کردم که بهت شلیک کنم...

موسیقی نواخته شد و آدمها آواز خوندن،
زنگهای کلیسا فقط برای من به صدا در اومدن.

اون حالا رفته، ... من نمی دونم چرا
وتا امروز من گهگاهی گریه می کنم...
او حتی خداحافظی هم نکرد
نخواست برای دروغ گفتن وقتی صرف کنه....


بنگ بنگ، او به من شلیک کرد
بنگ بنگ، من افتادم زمین،
بنگ بنگ، اون صدای وحشتناک
بنگ بنگ،عزیزکِ من بهم شلیک کرد...

Posted by گلاره at 10:27 PM | Comments (33)

September 07, 2004

چهارشنبه- 18 شهریور

130.bmp


امروز براي اولين بار دستت را توي دست گرفتم !… انگار هزار ياس رازقي توي دستم ريخت ! انگار همه ابرهاي جهان، تمام افقهاي آسمان را گذاشتند و سرازير شدند روي انگشتانم ! انگار پنج رودسار لطافت ، جاري شدند بر كف دستم ! …
اين همه مهرباني ، براي دوست داشتن اين حلقه كوچك بس نيست ؟! ...

... یکسال مهربانی و عشق... یکسال لحظه به لحظه سرشار از حسی عجیب و لطیف و عمیق....
عزیز دل! سالگرد شادمانه ترین روز زندگیمان، مبارکمان.... هر روزمان عاشقانه تر و عاشقانه تر ...

***************
متن زیر ترجمه ای هست از یک شعر انگلیسی به نام Three Gods Poems. اصل شعر اینجاست.

برگردان: گلاره جمشیدی
"سه خداینامه "

I
فرا بگیر و خروشان کن
بفریب و اغوا کن
لذت ببخش به درختان رقصان و
به دوستانی که از میان حیوانات قلمروات یافته اند...

تو
سادگی،
خلوت و رازپوشی عرضه می کنی
از دردهای زندگی.
حس می کنی،
مانند روح من در عصرهنگام
درست قبل از غروبِ آفتابِ مطلا با شعشعه های بهشتی...

بگذار همیشه چنین حس کنم
مرا با ستارگانت ببوس، با ستارگان دنباله دار...
بتاب و برافروز.
بستر عقیقیِِِ ِ رنگارنگ و مخملی ات
مرا گرم می کند.
حس می کنم درون کاشانهء خویشم...

مرا غوطه ور ساز
فرابگیر و خروشان کن
مرا بفریب و اغوا کن
به من شادمانی عطا کن آنسان که به درختان و
به عاشقان عظمتت....

II
و داستان برای هرآن چیز که می شناخته ایم
به پایان می رسد،
به حقیقت یا به باور خویش

لبخندهای دروغین مان
و قلبهای بی رمق مان
به درون این چهرهء پر هراس سقوط می کنند،
چهره ای که همگان پیش ازاین نیز دیده ایم،
و جهنمی و دیوسان می دانیمش...
همه مقدورات بر نوع بشر موقوف می شوند،
...و دیو بانگ بر می دارد،
جسورانه و آشکارا :
"بندگان ما "

چهره ما در آیینه ای پوشیده از خون و زندگی های گمشده مان
بر ما می نگرد،
حوادث پایان می پذیرند...
انهدام مادر زمین و فرزندانش،
پسر بچه اش: آدم
و دختر زیبایش: حوا

III
و حالا من دوباره اینجا هستم، تنها
در این دنیای سراسر بیم و هراس
با تقدسی کمرنگ ،
و بادهای سرد زمستانی...
آنقدر منفور که جهنم را دوبار بسوزاند،
با آتش نهفته در قلب انسانها...

شاید بهشت تنها پناهگاه باشد
اما بسیار دور....
به درازنای ابدیت،
برای آرامشی و
خلوتی ساده...

من،
قلب متلاطمم را برای تو نگاه می دارم
امید که بتوانی فشار آنرا تاب آوری
و اشکهای سنگین ِ آمیخته با خونم را
که چکه
چکه
بر بندهای کفشِ سفیدِ تازه ات
می چکد...

ما فقط کمی امید می خواهیم
و مجالی برای خیر خواهی....


Posted by گلاره at 11:13 PM | Comments (29)

July 18, 2004

یکشنبه- 29 تیر

سلام!
دفعهء قبل کمی در مورد لالایی های ایرانی نوشتم. موضوعی که بسیار به آن علاقمند هستم و دوست دارم بیشتر به آن بپردازم. اما اینبار چند لالایی را از زبان انگلیسی ترجمه کردم. لالایی هایی که از لحاظ مضمون با لالایی های ایرانی بسیار متفاوت است. از غم و اندوه و جور در آنها خبری نیست و تنها کودک را به آرامش و صلح دعوت می کند بی آنکه از دردها وغصه های زنان چیزی در آنها منعکس باشد....

لالایی ها به زبان اصلی اینجاست.
برگردان: گلاره جمشیدی

indian_lullaby.jpg


وقتی ابرهای درخشان
ماه رو تو کوچش بدرقه می کنن،
و آسمان طلایی کمرنگ رو روشن می کنن،
درست همونطور که هوای گرگ و میش ِ شب
کم کم تاریک می شه،
تو سرزمین رویاهات رو می بینی
سرشار از جادو و زیبایی.
همونجا که فرشته ها
حالت مسحور کننده رو
از چهرهء خندانت پاک می کنن.

پس توی رویاهات،
در شب ِ ستاره پاش و مهتاب پوش
قدم بزن.
تو زیر نور مهتاب لم می دی
توی بغل ِ همهء اونهایی که دوستت دارن
و با دلربایی تو تقدیس می شن،
به درخشندگی بال یک پرنده،
آروم بگیر.
تو، توی جنگل میخوابی، آرام و عمیق
همونجا که خزه های مخملی،
برای خواب تکشاخ بالش می شن
و فانوس های تابناک پریا
از میون تاریکی
سوسو می زنن و می درخشن
تا تو رو به هرجا که می ری راهنمایی کنن
پس توی رویاهات،
در شب ِ ستاره پاش و مهتاب پوش
قدم بزن.
تو زیر نور مهتاب لم می دی
توی بغل ِ همهء اونهایی که دوستت دارن
و با دلربایی تو تقدیس می شن،
به درخشندگی بال یک پرنده،
آروم بگیر.

************
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها
زوزه کشون از بین دره های درخشان و سبز
و از حوالی بلندترین قله های کوهی که تا حالا دیدی
عبور می کنه
وقتی تو آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
همهء مسافرا جن و پری هستن
و یه ماشین
یه موجود تکشاخ ٌ
کوتوله های کوچک با کلاههای نوک تیز
و واکسهایی برای برق انداختن شیپورهاشون رو
حمل می کنه
وقتی تو در آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
توی یه ماشین، یه عده سیرک باز هستن
با لباسهایی که برق برق می زنن
و یا چند تا بچه شیر و بچه ببر
برای اینکه وقتی شب شد با تو بازی کنن
ماشین بعدی حیوونهایی داره
که تو می تونی اونها رو ببینی و سوارشون بشی:
اسب و زرافه و کرگدن و فیل
وقتی تو آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
*********

mournful_lullaby.jpg

در اولین روز آفرینش،
خشکی و دریا و آسمون
خونهء همهء موجوداتی شد که
می تونستند بدوند و بپرند و شنا کنند
و در پایان روشنایی روز،
وقتی ستاره ها اومدند بیرون برای بازی کردن،
آواز رویایی "اولین لالایی" رو شنیدند
موقعی که شب اومد پایین،
و رودخانه ها آواز خوندن
تا نسیم به وزش در بیاد،
همهء موجودات زیر آسمون،
با صلح و آرامش به خواب رفتن
و اگه با دقت گوش کنی،
وقنی هوای گرگ و میش می رسه به آخراش
آوازهای ملایم و لطیف ِ " اولین لالایی" رو می شنوی.

همهء چیزهایی که جوانه می زنن و
شکوفه می دهند،
همهء اونهایی که می خوابن و
به رویا فرو می روند،
شروع کردند آروم گوش دادن
به زمزمهء رودخانه و جویبار
که یه ملودی ساده رو می نواختند
تا اونها را به خوابی آروم فرو ببرن
و همهء موجوداتی که تازه به دنیا اومده بودند،
در اون فضای آروم و رویایی
به خواب فرو رفتن.
اونوقت باد نرم و آهسته
شروع کرد وزیدن از بین درختا
و همهء برگها آواز خودشون رو
وقت وزش نسیم عصرگاهی
زمزمه کردن
و باد و جویبارها
در یک سمفونی
لالایی شان رو پخش کردند به
همهء زمین،
خشکی ها و برکه ها،
و دریاهای آرام و تیره
موقعی که شب اومد پایین
و رودخانه ها آواز خوندن
تا نسیم به وزش در