January 26, 2006 10:57 PM
پنجشنبه - 6 بهمن 1384
اول اینکه : ...
جهان باید شکرگزار تو باشد !...باور کن !....وقتی گوشه گوشه گندمزارهای زمین در آتش می سوزد ، درخشش حوایی چنین ، سپاسی دیگرگونه می خواهد تا یاد گندم از خاطره ها نرود !
...وقتی گلوله گلوله از آسمان می بارد تا شیشه های خانه هزار هزار انسان در هزار شهر، پولک پولک بر سرشان بریزد تا عروسی مرگ به پا شود ، باید کبوتری چون تو را چنان سجده برد که راه و رسم پرواز در آسمان زندگی در حافظه دهر بماند !
...وقتی پرنده های مهاجر ، بمب های متحرک مرگ و بیماری اند و آدمها ، درناها را به شکل کپسولهای سرشار از سم و ویروس و هراس می بینند و برای نیامدنشان دعا می کنند ؛ باید تو را تعظیم کرد که بی خیال همه بادها و طوفان ها ، دست در دست من ، سرمای استخوان ترکان و سوز لوطی کش این روزگار را به بازی می گیری و به رسم عاشق ترین درنا ، رقصی چنان می کنی که مولانا از قونیه سربرمی دارد که : ها ! رقصی چنین ... !
...من دلم خوش است !...راست می گویند !...من دلم خوش است به تو !...به تو که حامل معنایی عظیمی! ...معنای عظیمی که انکارش در این روز و روزگار مثل آب نبات کشی توی دهان این همه هیچکس می چرخد و نشخوار می شود ! ...من دلم خوش است !...چون فکر می کنم این معنای عظیم دنیا را نجات می دهد ....و تو هم که دیگر دلت خیلی خوش است !...چون به آدمی مثل من دلت را خوش کرده ای !!....
دوم اینکه : برای امروز و در ادامه سری مطالب «سرایش برای هزار خوانش » شعری از ژاک پره ور را برگزیده ام که بسیار توصیه می کنم که شعر و نیز نقد تحلیلی حقیر را بخوانید و با نظراتتان در هر دو مورد همراهی ام کنید ...تنها یک توضیح که شعر را از کتاب بسیار زیبای « آفتاب نیمه شب » انتخاب کرده ام که گزیده ای از اشعار پره ور است و توسط جناب آقای مجمد رضا پارسایار از فرانسه برگردان و توسط نشر مروارید منتشر شده است ....
برای کشیدن یک پرنده
ژاک پره ور
برگردان : محمدرضا پارسایار
باید اول قفسی کشید
با دری باز
و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید
و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد
چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید
و گاه سالها به درازا می کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد .
نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید .
و زمانی که پرنده می رسد
- اگر برسد -
ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم مو در را بست .
و سپس
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخورد.
آنگاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان .
و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی ست
نشانه آنکه تابلو بد است
اما اگر بخواند نشانه خوبی ست
نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید
آنگاه آرام پری از پرنده می کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید .
بی شک شعر نماد گرا و اصولا هر پدیده هنری نمادین قابلیت تاویلهای بسیار را دارد . بارها گفته شده است که اثر نمادین به آینه ای می ماند که هر کس تصویر خویش را در آن می بیند و لاجرم به تعداد خوانندگان ، خوانش وجود خواهد داشت . این مساله همان تاویل پذیری متن است که در هنر نمادگرا به بهترین وجه نمودار می شود .
بدیهی ست که شعر « برای کشیدن یک پرنده » یک اثر نمادین است . در خوانشی که از این شعر دارم به هیچ وجه مدعی این نیستم که تمام آن چه می گویم درست همان است که شاعر می خواسته بگوید و اصولا چنین ادعایی به همان اندازه که بی مبناست ، بی فایده هم هست ! در این نوشته قصد دارم خوانشی از این شعر ارائه کنم که اولا توانایی تعمیم به کلیت واژگان شعر را داشته باشد و از سوی دیگر با آنچه از رویکردهای شاعرانه پره ور می شناسیم ، در تضاد نباشد. در حقیقت بر این گمانم که خوانش ارائه شده وحدت ارگانیک اثر را حفظ می کند و از سوی دیگر با کلیت آثار پره ور نیز همخوانی دارد .
من فکر می کنم که شعر « برای کشیدن یک پرنده » شرح ساخت یک اثر هنری و به ویژه و اختصاصا ، شعر است . شاعر با استفاده از نمادهای کاملا مرتبط و با خلق تصویر اولیه ای ساده که در ادامه آن را بسط می دهد ، به شعری یکپارچه می رسد که علاوه بر زیبایی های بسیار ، نگاه او را به مقوله هنر و اختصاصا شعر آشکار می کند .
بیایید شعر را دوباره و این بار سطر به سطر بخوانیم با این توضیح که تاکید تحلیل من بر «شعر» خواهد بود در حالی که می شود این اثر را به تمامی هنرها تعمیم داد .نخست اینکه به جای «پرنده » از این پس می گذاریم «شاعرانگی » یا به عبارت آشناتر همان « آن» که حافظ نیز می گوید . و در نتیجه عنوان شعر این چنین قابل بازخوانی ست : شیوه سرایش یک شعر خوب یا فراچنگ آوری شعری که دارای «آن» شاعرانه باشد .
باید اول قفسی کشید
با دری باز
قدم اول برای کسی که می خواهد شعر بگوید این است که تکلیفش را با قالب شعرش مشخص کند و آن را کاملا بشناسد . بی شک قالب تنها این نیست که وزن داریم یا نداریم ، غزل می گوییم یا مثنوی ، سپید می گوییم یا نیمایی و ... !اینجا مقصود همه آن چیزی ست که در زیر عنوان « فرم » یا « ساختار» قابل بررسی اند اعم از ساختار درونی و بیرونی .
نکته جالب اینجاست که این ساختار هر چند برای فراچنگ آوردن پرنده ناگزیر است اما قفس است !...محدودکننده است...و اصولا خیلی چیز دلچسبی نیست ...اما ناگزیر است !
از طرف دیگر در قفس باید باز باشد تا پرنده توان داخل شدن را داشته باشد !...یعنی اینکه ساختار باید امکان ورود شاعرانگی مورد نظر را داشته باشد . هر لحظه شاعرانه ای ، قفس و نیز دری درخور خود می طلبد و آن کس که با قفس دربسته ای که اجازه ورود به پرنده نمی دهد به شکار بنشیند لاجرم دست خالی باز خواهد گشت !
و بعد :
... و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید...
نکته دوم بعد از دام ، دانه است !...باید چیزی باشد که این پرنده را هوایی قفس کند !...چیزی که خوراک شاعرانگی باشد !..و این یعنی «مضمون» مناسب ، «درون مایه درخور» ، « کشفی هدفمند و اندیشمند » و ... خلاصه حرفی سخنی چیزی که به گفتن اش بیارزد !! ...یعنی اگر حرفی نداری ، بی خیال شکار شو ! ...پرنده ها هیچگاه به سمت تورهای خالی از خوراک ، گیرم زیباترین و خوش بافت ترین و ابریشمین ترین تورهای جهان ، نخواهند آمد !
و جالب اینجاست که این خوراک هم باید به درد پرنده بخورد نه کس دیگر !....مضمون هم باید به خلق شعر کمک کند نه اینکه اصل باشد ! .... مضمون باید کمک کند تا به شکار شاعرانگی برویم نه اینکه چاله ای بشود تا شاعر در چاه بیافتد و پرنده را از یاد ببرد ! ...
و سپس :
....و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد ...
این بند در حقیقت قدم سوم را در خود مستتر دارد . بوم ، که عرصه خلق شاعرانگی ست و می شود آن را معادل ذوق و قریحه یا ذهن شاعر و چیزهایی از این دست گرفت ، تکیه به درخت دارد و باغ و جنگل ! ...یعنی طبیعت !...طبیعت تکیه گاه ذوق شاعر است و جایی که می توان در آن به شکار پرنده رفت !
...چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید
و گاه سالها به درازا می کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد....
این بند آشکارا تاکید بر جوششی بودن هنر است و نه کوششی بودن آن لااقل در زمینه الهام شاعرانه ....«اگر بخواهی چیزی بگویی» یا «حرکتی کنی » همه چیز خراب می شود و پرنده بی پرنده ! ... تلاش و جنب و جوش اینجا کاری پیش نمی برد که اینجا صبر تنها چاره است ...صبری که تا پایان شعر بسیار به آن اشاره می شود ...صبری که بی پشتوانه نیست ...ذوق هست ، محتوی و درون مایه و اندیشه مناسب هست ، توان ساختن ساختار درست هست ، اما صبر هم باید باشد !...آمدن پرنده دست خودش است !...لحظه الهام شاعرانه را هیچ کس نمی داند !..ممکن است روزی 5 بار بیاید و گاه ممکن است 5 سال پیدایش نشود !!...صبر باید کرد!
نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید .
چون همه پیش زمینه ها چنان که گفتم درست است نومیدی معنایی ندارد .....جالب تر این که دیر و زود آمدن پرنده، ربطی به اعتبارش ندارد ...می شود سالها شعر نگفت و ناگهان با شکار سیمرغی ، به شاهکار رسید !...و بدیهی ست که شکار یک سیمرغ به شکار هزار پرنده کاغذی بی آواز می ارزد !
....و زمانی که پرنده می رسد
- اگر برسد -
ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم مو در را بست ....
و این بند چقدر طریف و زیباست !و «اگر برسد» چقدر هوشیارانه است ! ...یعنی اینکه آمدن این پرنده – شاعرانگی – دیر و زود دارد و سوخت و سوز هم !... یعنی اینکه حضور همه اسباب شاعری هم – اگر چه لازم اند ، اما - برای شکار شاعرانگی کافی نیست !...
و حال که پرنده رسید « ژرف ترین سکوت » لازم است ...تا حالا هم باید ساکت می بودی و بی حرکت !...از اینجا به بعد هم ! ...اگر دامت مناسب باشد و دانه ات ، پرنده زیباترین و درست ترین ترانه ها را خواهد خواند !...هر گونه تلاش تو برای گفتن چیزی ، سبب خواهد شد که پرنده را از دست بدهی و تمام !...
و وقتی پرنده فرا چنگ آمد تنها باید در قفس را بست ...همین !...یعنی اینکه ساختارت را بر اندام شاعرانگی ات تراز باید کنی !...و این اولین حرکت پس از آن همه سکوت و سکون و صبر است !...از زمانی که پرنده به چنگ آمد فرایند کوششی شعر آغاز می شود و اولین قدم نیز ایجاد ساختار مناسب – یا حتی تغییرات ساختاری مناسب - برای حفظ پرنده – شاعرانگی - ست .
و سپس
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخورد.
این بند هم خیلی زیبا و در عین حال کاربردی ست ... شاعر تاکید دارد که اینجا اصالت با پرنده است نه با قفس ! ...میله ها – اجزای سازنده فرم - نباید دیده شوند !... فرم تنها باید پرنده را حفظ کند نه آن که تصویر اسیری از آن ارائه دهد !...این پیرایش ساختار ، تلاشی جدی ست برای اینکه نمود پرنده – شاعرانگی – افزون شود و در این راستا باید اکیدا مراقب بود که این تعدیل و تغییر و ایجاز و پیرایش ، به ماهیت پرنده و پرهایش آسیبی نرساند ....تصحیح هرگز نباید شاعرانگی را دچار چالش کند .
آنگاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان .
قدم سوم در کوششهای پس از جوشش شعر ، تصویرپردازی ،رنگ آمیزی ، خیال بخشی و زیباسازی ست !...جالب اینجاست که باز هم این تصاویر تکیه کامل به طبیعت دارد و به دنیایی که پرنده متعلق به آنجاست !..برای پرنده باید محیطی فراهم آورد که قفس برایش مثل بیرون از آن باشد تا بتواند به نغمه درآید ...
و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی ست
نشانه آنکه تابلو بد است
و باز هم صبر !...و این بار چه صبری ! که بار شکست کامل و پیروزی بی گفتگو را به دوش می کشد !... پرنده باید بخواند و خواندنش این بار،لااقل فقط ، به تصمیم خودش بستگی ندارد !...به این بستگی دارد که شما تصویرسازی مناسب کرده اید ؟...ساختار خوب طراحی کرده اید ؟!... آیا فضا را برای ظهور شاعرانگی مناسب کرده اید ؟!.. این تاکیدی مجدد بر این نکته است که اصالت با « شاعرانگی » ست نه هیچ چیز دیگر ! ...اگر دنیا دنیا تصویر زیبا بسازی ، اگر زیباترین ونامریی ترین قفس دنیا را خلق کنی ، و هزار هزار اگر دیگر ، و پرنده لالمانی بگیرد و جیک هم نزند یعنی کارت اشکال دارد ! ...نغمه خوانی پرنده را هم نمی شود بگویی فقط خودم شنیدم و همین بس است !! ...نمی شود لاپوشانی کنی که : (ببین عجب قفسی ساختم ! عجب دانه ای گذاشتم !) چون پرنده با نخواندن اش تو را رسوا خواهد کرد !...و تازه همه اینها مال زمانی ست که پرنده اصولا آمده باشد !...که اگر نیامده باشد که... هیچ !!
اما اگر بخواند نشانه خوبی ست
نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید
آنگاه آرام پری از پرنده می کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید .
و این یعنی تمام لذت سرایش برای یک شاعر !...آوازهای پرنده کوچک خوشبختی به دنیای او هزار رنگ می زند و این یعنی موفقیت کامل !... و باز نکته ای اساسی و جالب !... فقط زحمت امضای کاری را به خود بدهید که همه این شرایط را دارد ! ...قفسی خوب ، غذایی خوب ، رنگ آمیزی خوب و مهمتر از همه پرنده ای که هست و ، باز مهم تر از آن ، می خواند !
شیوه این امضای شاعرانه نیز حکایت جالبی دارد !...با پری از پرنده می توانید نامتان را بنویسید بر حاشیه اثر !...یعنی تنها و تنها به یمن حضور پرنده است که نام شما جاودانه خواهد شد !
در پایان شعر یک نکته کلی دیگر نیز شایان ذکر است . هیچ پرنده ای ، هیچ گاه و در هیچ قفسی و با هیچ آب و دانه ای ، به زیبایی و زیباخوانی پرنده آزاد نیست !...اما شنیدن صدای پرنده آزاد نه برای همه ممکن است – که گوش شکارچی/شاعری تیزگوش و تیزهوش را می خواهد - و نه همیشه امکان پذیر است . ...لاجرم پرنده های قفسی محبوب اند ... واین یعنی همان سخن هایدگر که می گوید : هر شاعری یک شعر ناسروده دارد که تمام زندگی اش وقف سرودن آن شعر ناسروده می شود و هر شعرش تلاشی ست برای رسیدن به آن شعرکه همیشه ناسروده خواهد ماند ...هر شعری که به شعر ناسروده نزدیکتر باشد اثری موفق تر خواهد بود .
لذا این پرنده نیز در قفس شاعران کارآزموده تر و تواناتر و شاعرتر، به نغمه خوانی طبیعی خود نزدیکتر است هر چند هیچ گاه کاملا منطبق با کمال نیست ! که شعر مطلق ، همیشه ناسروده خواهد ماند !
*************
آسمانتان سرشار از فوج فوج کبوتر ناگهان !
سیامک
سلام دوست مهربانم. ممنون از عیادتت. و تشکر از زحمتی که برای این تفسیر شاعرانه و با احساس کشیدی.
Posted by: سیما at January 27, 2006 8:27 AMدل خوشی های ما را باد ترانه ای می خواند...
Posted by: گلاره at January 27, 2006 12:27 PMسلام
متن خیلی قشنگی بود به خصوص ابنبت چوبیش که خیلی بامزه بود. راستی یه زحمت دارم برات . اگه بیای متن وبلاگ منم رو نقد کنی وتو بخش نظراتم برام بذاری خیلی خوشحال میشم.
هنوز نخوانده ام ، در فرصت مناسب دوباره برمی گردم و می خوانم.
Posted by: Anonymous at January 27, 2006 5:36 PMمن نمی دانم چرا وب شما با اسم من مخالف است! من در نوشته ی قبل هم اسمم را نوشتم هم رسمم را اما ثبت نشد، بهمین جهت تکرار کردم . امیدوارم این بار اسمم بر صفحه ی سپیدتان نقش گردد.
غرض نقشی است کز ما باز ماند ،
که هستی را نمی بینم بقائی.
کسی که ذهن تحلیل گر و نقاد دارد ، در همه چیز جنبه ی مضحکی می بیند ، کسی که ذهن سازنده دارد ، هیچ چیز به نظرش مضحک نمی رسد . / سایه های غزل متفاوط با یک مصاحبه با علی بهمنی به روز است / منتظر نظرات ارزشمند شما (تو )دوست گرامی هستم
Posted by: maryam hosseini at January 28, 2006 12:54 AMگفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي.. اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي.. گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم.. فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي.. ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم.. پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي.. پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز.. بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي.. اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار .. گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي.. چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم.. آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي.. استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي.. اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي.. اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران.. در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي.. گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد .. من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي.. گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را.. درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي.. گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام.. گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي.. از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه .. انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي.
Posted by: saraabe eshgh at January 28, 2006 1:49 AMخدا را شکر باید کرد که باغی چون "شاعرانه ها" وجود دارد تا بتوان در سایه درختانش کمی آسود ونفسی تازه کرد . نقدتان بسیار پر شور و استوار بود جوری که دل مرا به سادگی ربود.با خواندن شعر چیز بسیار کوچکی به خاطرم آمدوآن اینکه نمادگرایی پیش از اینکه قابل تاویل باشد قابل تعمیم است. اگر میشوداین شعر را به چگونگی خلق یک اثر هنری نسبت داد چرا نباید بتوان آن را به کل فرایند خلقت نسبت(تعمیم) داد؟ با توجه به اینکه شاعر بوم خیالش را به درخت(که سمبل رشد و بر بالیدن است) تکیه می دهد. تعمیم شعر به خلقت انسان(یا حتی کل جهان) یک مقداری دشوار است اما به هیجانش می ارزد. پرنده سمبل آزادیست وآزدی نمادیست که "آنتروپی" کیهانی را توصیف می کند یعنی همان بی نظمی جاودانی که کل جهان از به نظم کشیدن (به دام آوردن) آن بوجود آمد و بدین گونه هم به رشد ادامه می دهد.این پرنده شاید همان ملکیست که حافظ هم از آن بهره میگیرد: من ملک بودم و فردوس برین جایم بود. آدم آورد به این دیر خراب آبادم.
چون هر اثر هنری از دیدن یاشنیدن بخشی از واقعیت بوجود میآید پس بسیار شبیه چیزیست که وصف میکند اما به گمان من آنچه که وصف میشود چیزیست که اگرچه ممکن است نتوان تعمیم را از آن فراتر برد اما به کمتر از آن هم نمی باید بسنده کرد (پاینده و بادوام بمانید
درود دکتر عزیز و باز هم هزاران هزار درود . در مورد اون مقاله هم خبر خاصی ندارم ! امتحانات تارک دنیایم کرده . اگر خبری شد حتما تماس می گیرم . شرمنده ها !
Posted by: میثم یوسفی at January 28, 2006 5:33 PMسلام سیامک عزیز خوبی ؟ عالی بود . ممنون از بابت همه چیز
Posted by: raamin at January 28, 2006 9:27 PMخدا را شکر که شما برای به دام انداختن مرغ عشقتان اینقدر سختی نکشیدید.
Posted by: Mahvash at January 28, 2006 10:29 PMسلام: شعر فوق العاده اي بود... صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود/
و وقتی وارد شد/
باید آرام/
با قلم مو در را بست /
و سپس /
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد/خيلي زيبا بود... وقتي پرنده بدام افتاد براي نگهداري اش ديگر به قفس نيازي نيست.اگر پرنده نخواند /
نشانه بدی ست /
نشانه آنکه تابلو بد است / اين نه تنها تعريفي از شعر بلكه تعريفي از زندگيست... البته به نظر من...
سلام شعر بسيار زيبايي بود و نقد جالبي -بماند كه حسرت شاعر شدن به دل ما ماند -(نه كه قرار است هر كس شعر دوست دارد شاعر هم بشود!!)
"آنكه ميخواهد با دستها و دهانهاي انسانها پرواز كند بايد مدتها در به روي خود ببندد و آنكه ميخواهد در خاطر آيندگان بماند چنانكه گويي خود زنده است بايد بارها و بارها عرق بريزد و بر خود بلرزد ..اينها بالهايي ست كه به كمك آنها اشعار انسانها در آسمان پرواز مي كنند ""دوبله"-شاعر فرانسوي-
سلام............خوبی اقا؟........پره ور رو همیشه با ترجمه های شاملو می شناختم ......ول یالحق و والانصاف کار شما ه مخیلی جالب و زیبا ووران بود.........ببخیشد خیلی دیر به دیر میام...دیگه فکر کنم بیشتر وقت سر زدن به دوستان ر وداشته باش.....راستی امروز کلنگ خانه شعر مازندران تو بابل زده شده..........اولین جلسه عمومیش سی ام بهمن هست ارشاد....حتما بیا که همه هستن.....همه رو دارم جمع می کنم..........بد نیست یه کار نو جدید .........الان که املی بیشتر وقت داری....تنظیم کن در خدمت باشیم.....دعوت نامه رو همدر ورت داشتن ادرس میدم خدمتتون.......به دوستان هم بگید تشریف بیارن
Posted by: بوتیمار at January 30, 2006 1:22 AMفعلا فقط وقت کردم متن شعر را بخوانم که از آن خیلی خیلی لذت بردم مطمئنم از خواندن متنت هم لذت خواهم برد چند هفته ای است که فقط وبلاگ تو را می توانم باز کنم حت یوبلاگ خودم راهم نمی توانم باز کنم دلیلش را نمی دانم......راستی سلام
Posted by: دریاچه ی قو at January 30, 2006 8:09 PMشعر بسيار زيبايي بود.كاش همه به يه امضا رو پر پرنده شون قانع بودن . چه آرزوي محالي .نقدها را سر فرصت مي خوانم . موفق باشيد.
Posted by: آرزو at January 31, 2006 8:13 PMسلام مجدد ! اولا که به دیروزم ثانیا موفق باشید .
Posted by: zayandehrood at February 2, 2006 12:12 AMسلام...آقا دل ماتنگ است...به ما سربزن...منتظرم...فدات
Posted by: بنیامین at February 3, 2006 5:29 PMمن دلم خوش است !...چون فکر می کنم این معنای عظیم دنیا را نجات می دهد ....و تو هم که دیگر دلت خیلی خوش است !...چون به آدمی مثل من دلت را خوش کرده ای !!....
:))))))))))))))))
بابا تخصص!!! ... سلام راستي ...بانو خوبند؟!
Posted by: سوسن at February 4, 2006 4:35 PMیک « شاعرانگی » بلند
Posted by: Anonymous at February 5, 2006 12:32 PMسلام آقای بهرام پرور عزيز... باورتان می شود وقتی داشتم مطلبتان را می خواندم اشک تو چشمام حلقه زده بود؟! نقد عالی بود. البته به قول خودتان اگر پرنده را سمبل شعر بگيريم. متن ابتدا هم که خيلی خيلی دلچسب بود... راستی کتابهايی از هايدگر که درباره ذات و فلسفه هنر و شعر است را به من معرفی می کنيد؟... از لطف شما بی نهايت سپاس گذارم. من با اين نقدی که اينجا خوندم تا چند روز شارژم. منم با يک سپيد عاشورايی به روزم. منتظر نقدم.
Posted by: زهرا بهره مند at February 5, 2006 4:40 PMسلام..مرسی...آفلاین می خونم...بعد....واقعا استفاده میشه کرد.منتظرم..مهدی
Posted by: MAHDI at February 5, 2006 8:40 PMسلام /با عرض ادب وارادت خدمت شما وبانوی بزرگ ....همیشه چشم براه ومحتاج محبت ...بیافتاب چهره ی من زرد می شود.../فدایت
Posted by: حسين ديلم كتولي at February 6, 2006 12:04 AMسلام!
سیامک جان! ایمیلم به دستت رسید دیگه!
ببخشیدا!
قربانت. حامد هم میگه سلام برسون!
میبینیم به زودی تا یکی دو ماه دیگه همدیگر را...
خوانشتونو حتما بعد میخونم البته الان یه نگاهی کردم یه تیکه از اولش یه تیکه از وسطش خوندم..ظلم میشه حرف بزنم. اما غزل مثنوی زیباتون رو هم خوندم... چن تا سوتی کوچولو داشتید مثلا در گفتار به این راحتی و روانی برای درست کردن وزن یکم زور داره آدم بخونه به ناگهان!/در هر صورت لذتیدم...شاد باشید
Posted by: سامره اسدزاده at February 6, 2006 10:11 AMسلام شاعر . شاعر شاید بهترین صفت و حقیقتی ست که می توان در مورد تو استفاده کرد . می دانی یا سطح وبلاگ های ادبی دیگران بسیار پایین است و یا این که وبلاگ شما بسیار پر بار ... به هر تقدیر هر چه که هست این است که آدم تعجب می کند از این همه مطلب خوب در یک صفحه . زنده باشید ... ساری ام . از بهشهر گذشتم و خوب ریه هایم را پر از هوا کردم ... این اکسیژن ها شاید روزی در ریه های شما طواف می کرده اند ... یا عشق !
Posted by: علیرضا بدیع at February 6, 2006 4:03 PMسلام آقاي بهرام پرور. احوالي نمي پرسيد. اشعار ژاك پروه ور آن قدري كه من خونده م (از روي ترجمه ها) ساده اما عميقند. وحشتناك است اين تركيب.
Posted by: سيد علي ميرافضلي at February 6, 2006 6:24 PMسلام...مردم سرزمین من مرا فراموش کنید
مرافراموش کنید من تنها مثل باران اریب تابستان از کنار شما گذر می کنم....مایاکفسکی. دوست دارت..یا علی
سلام........ دوست عزیز... خوبی......ذخیره کردم بخوانم غزل عالی بود منهم باغزل (قلک)بروزم شما را به خواندن آن دعوت می کنم خوشحال میشوم نظرارزشمند خود را در باره ی آن بیان کنید.........زنده باشید....ه--ط.
سلام . تاسوعا و عاشوراي حسيني را تسليت عرض ميكنم .
Posted by: آينا at February 9, 2006 3:51 AMسلام بزرگوار .با يک غزل وخبرهايي ازمحمود کيانوش٬اسماعيل خويی٬نعمت ميرزازاده(م.آزرم)٬احمد افرادی٬صمصام کشفی٬عبدالرضا شهبازی و...به روزم ومشتاق نظر شما.بدرود
Posted by: مهدی خطیبی at February 9, 2006 9:24 PMسلام استاد! نه! نه! کلا سمت ما نمی یاین!! اشکالی نداره که قهرم؟!! برگردان خوبی بود کلا و نظرات شما هم به اندازه ی کافی کامل بود! موفق باشید و حواتان همچنان بی نظیر و نعمت!
Posted by: elmira at February 11, 2006 12:58 PMرهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.))بی نظیرید جناب
بابا تنبل!!! ... سلام ... بانو خوبند؟!
Posted by: سوسن at February 15, 2006 4:30 PMچه خوب ترسیم می کنی ...احساس ونیاز را ...
Posted by: محمد at February 22, 2006 12:15 PMسلام دوست شاعرم - بااحترام ازاینکه خیلی دیرآمدم ببخشید مجروح بودم ...
به هرحال اینبار که خدمت تون میام حرفهایی خواهم داشت اجازه بفرمایید که یکبار دیگه مطالب رو مرور کنم با سپاس . بروزم .... هجووووووووووم
Mike Furir Mike 379
Posted by: Mike Furir 449 at April 8, 2006 5:16 PMMike Furir Mike 86
Posted by: Mike Furir 939 at April 8, 2006 9:54 PMMike Furir Mike 338
Posted by: Mike Furir 557 at April 8, 2006 9:54 PM
