آخرین خبر در سطر صفر !!: مجموعه شعر من « عطر تند نارنج » در نمایشگاه کتاب امسال ، توسط نشر داستان سرا در سالن 10 و 11 غرفه شماره 32 ارائه می شود . قابل توجه دوستانی که کتاب را می خواهند و به نمایشگاه هم می روند ...
و اما بعد :
اول اینکه :
...حق با تو بود !...مثل همیشه !...گاهی فکر می کنم چرا همیشه حق با توست ؟!...اصلا شاید مساله فلسفی تر از این حرفها باشد !...شاید این تو هستی که با حقی !... بر حقی !...مثل خود خود عشق!
...داشتم می گفتم که داشت خون خونت را می خورد !...عصبانی بودی از اینکه می دیدی دنیای مجازی مان هم شده بدتر از دنیای حقیقی ...یادش بخیر آن زمانی که میزان مهربانی های بین آدمها و البته تفکرات مورد تبادل در دنیای مجازی بیشتر از تعداد وبلاگهای موجود بود ! ...نه حالا که هزار هزار وبلاگ داریم و هزار مخاطب اهل ! ...بگذریم !...جای اینها توی عاشقانه نیست ! ...توی عاشقانه باید از تو نوشت ...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !!
رفتی و 4 تا جمله تذکر جانانه نوشتی و آمدی و ...!
رفیق روزهای همیشه و هماره ! می دانم !..حق داری !...اینها مال من نیست که به اندازه تو حرصشان را بخورم ! ...اینها مال توست !...و تو از موجودیتی دفاع می کردی که مال خودت بود !..کسی واژه های متبرک از عطر تو را لا به لای لجن متعفن دروغ و تقلب پیچیده بود و این کم گناهی نیست در این روزگاری که می خواهد همه چیز را به گند بکشد ! ... بگذریم !...این حرفهای درشت ربطی به عاشقانه ندارد !...در عاشقانه باید از لطافت تو نوشت !...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !...
دوم اینکه : ...
( این مطلب بنا به تغییرات و اصلاحات انجام شده در موضوع مورد بحث حذف شد چون هدف چیزی جز اصلاح نبوده و نیست ...) اما کماکان معتقدم که.....
جازه بدهید به واسطه تجربه چندین ساله ام در فضای وب این نکته اخر را بگویم و تمام !...اگر همه ما این احساس مسئولیت را داشته باشیم که پرده های دورویی و دروغ را از فضای مجازی به کنار بزنیم و به قول معروف حقوق مصنف و مولف را پاس بداریم ، اوضاع رنگی دیگر به خود خواهد گرفت ...
سوم اینکه : دارم یک تکانی به لکوموتیو زنگ زده این لینک دونی می دهم !...آن هم به برکت شعر پر تکان صالح دروند !...بخوانید ببینید چه غوغایی ست !
چهارم اینکه : یک غزل برای این زمانه ء ... !
«شهر خمیازه ها »
اگر چه چشمت خدا ندارد ،
پرستش ِتو چرا ندارد !
جنون کفری چنین مبارک
به جز دهانت دوا ندارد
نوشتم از تو ...ولی شنیدی -
که دست ِ تنها صدا ندارد ؟!
من از تو دارم طراوتی را
که شهر خمیازه ها ندارد !
جهان پوسیدگان منطق
بدون بوسه صفا ندارد ...
تب تقلب ، جنون غالب ،
که تاب قلب مرا ندارد –
- اگر برقصد ، شعف ندارد
اگر ببوسد ، حیا ندارد !
در این جهان ِجهنم آیین
که احتیاجی به ما ندارد –
غزل سرودن بهانه دارد؛
غزل سرودن بها ندارد !!
*****************
در پناه مهربانی باشید در این عصر نا مهربانیها !
سیامک
سلام
این پست به واسطه مضمون و کارکردش کمی با پست های دیگر متفاوت است !
دو روز پیش نقدی از آقای امید بلاغتی در وبلاگ بوطیقا خواندم که احساس کردم مطالبی را برای گفتن در باب آن دارم . شروع کردم به دوباره خوانی و پاراگراف به پاراگراف نقدی بر نقد ایشان نوشتم . قرار بود نهایت حجم مطلب از یک کامنت حجیم بیشتر نشود اما دیدم که در پایان کار - علی رغم اینکه می خواستم کوتاه و خلاصه بنویسم - حجمش به یک پست حجیم رسید !...بگذارید به حساب پرحرفی من !... اما گمان بردم که حضور این مطلب به عنوان یک مقاله مستقل با توجه به موضوعات مطرح شده در هر دو مقاله می تواند فوایدی داشته باشد .
لذا سعی نکردم شکل کامنت گونه مطلب خودم را بر هم بزنم و نتیجه این است که خواهید خواند .
بدیهی ست کلیه مطالب مطرح شده نظرهای شخصی ست چنانکه هر نوشته نقادانه دیگر نیز چنین است و بنابراین به طور حتم خواندن هر دو مقاله - و نه فقط این مقاله – و نیز تحلیل درونی مخاطب می تواند نتایج مثبتی را به همراه داشته باشد .
تذکر یک نکته ضروری ست : همه می دانند و سابقه چند ساله این وبلاگ نشان داده است که نگارنده به دنبال دعواهای ژورنالیستی و کامنت بازی نیست ! ...لذا این مطلب از جانب من در همین جا تمام شده است و باقی مسائل به ذهن مخاطب هوشیار بر می گردد و من اگر روزی بخواهم چیزی بر این حرفها بیافزایم چنانکه در خود مقاله هم آمده است تحلیل مجزای شعرهای مورد بحث در هر دو مقاله است ....بی شک از نظرات همه دوستان استقبال می کنم و در سکوت می آموزم ....
*********
کامنتی بر مقاله آقای امید بلاغتی
سلام دوست من !...خوبید ؟!...خوشحالم که نقد اینجا جدی گرفته می شود ...در باب مقاله دوست مان چند مطلب وجود دارد که تیتر وار عرض می کنم و البته بی شک هر کدام از این تیتر ها می شود به شکل یک مقاله پرداخت شود :
اول اینکه شعر اصولا با هنری مثل رمان تفاوتهای ماهوی دارد . نمی شود انتظار داشت که حضور روایت در شعر به عنوان یک تکنیک سبب شود که مولفه های ذاتی داستان نیز در شعر کاربرد قطعی و حتی حضور داشته باشند . شعر هنری بسیار درونی تر و حسی تر از رمان است . اگر قرار باشد این حس و حرکت و درونی بودن را از شعر بگیریم اصولا نیازی به بیان شعر نیست ؛ می شود داستان و یا مقاله نوشت ! ...و درست به همین خاطر است که شعر با سیطره بیشتر «من» شاعر رو به روست . قبول دارم که سیطره این «من»، مثل بسیاری از آثار کلاسیک ما نباید به سوی بر کرسی خطابه نشستن – لااقل در این دوران عدم قطعیت ها ! – پیش برود اما نمی توان انتظار داشت هنری که حاصل جوشش های درونی یک «من» است– و نه قواعد ریاضی وار مبتنی بر اندیشه صرف – به سمت تهی شدن از آن «من» حرکت کند !... بی شک «من» در اینجا آمیزه ذهنیت ، اندیشه ، احساس و آگاهی ست که افشره همه اینها در شعر تجلی می یابد و درست به همین دلیل است که حضور ناخودآگاه همه اینها در شعر جوشیده از «من» دیده می شود ....
این نکته که در نوشته های نیما به آنها اشاره کردید – لااقل به نظر من – ناظر به همان جایگاه خطابی شاعر است و نه حضور «من» چنانکه شما بالکل آن را نفی کرده اید . ...آشنایی کمابیش نگارنده با ادبیات جهان نیز به من این اجازه را می دهد که بگویم لااقل تا آنجا که می دانم و خوانده ام شعر برجسته و شاعری قابل تامل را نمی شناسم که سیطره «من» چنانکه شما گفتید در اشعار او وجود نداشته باشد !... نزار ، لورکا ، نرودا ، ریتسوس ، آلبرتی ، پاز ، اتوود و ... ! از طیف جدید تا قدیم ! ...شاید مثالی از سوی شما مطلب را روشن تر می کرد مگر اینکه منظور شما ارائه ایده آلی ذهنی باشد که لااقل به نظر من با توجه به نکته هایی که گفتم یا ممکن نیست یا لااقل موفق نیست ....
اما در باب شاملو ...می شود کتاب سرکار خانم بهفر به نام «عشق در گذرگاه های شب زده » را به عنوان یک رفرنس خوب برای بررسی عاشقانه های شاملو معرفی کرد که لااقل در زمینه مورد بحث ما یعنی رنگ و بوی معشوق در آثار او- والبته چند شاعر برجسته معاصر دیگر - تحلیلهای درست و دلچسبی دارد ؛هر چند در برخی قستهای دیگر – مثلا نگاه مردسالارانه شاملو – لااقل من با آن موافق نیستم که دلایل خود و اصولا نقد خود را بر بخش مرور آثار عاشقانه شاملو در آن کتاب اینجا نوشته ام . ...
... به نظرم بی انصافی ست اگر بگوییم معشوق شعر شاملو معشوقی بی تکان و فاقد حرکت و منفعل است که تنها به خواست دل شاعر می چرخد ...
اتفاقا همین مثال خود شما هم حتی ، نمایش تلاش فعالانه معشوق در عرصه عشق ورزی ست و تاثیراتش بر رابطه :
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان (بدل می کنند )...
این بدل کردن ، به کیمیای «من» ِ معشوق امکان پذیر شده نه (من) ِ شاعر- راوی !...شاعر راوی که «انسان غار نشین» بوده و به مدد این بوسه «انسان» شده است ! ...نمایش این رشد درونی شاعر- راوی آیا چیزی جز تاثیر فعال معشوق بر رابطه است ؟!... مثالهای خیلی بهتری هم هست :
آن سوی ستاره من انسانی را می خواهم
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم
انسانی در کنار من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم
انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم ...
و آیا این همراهی فعالانه معشوق نیست در عشق و نیز جالبتر از آن در فعالیتها و کنشهای اجتماعی شاعر !؟ ...
از سوی دیگر پس پشت جمله شما چنین فحوایی هم شنیده می شود که شاعر به وصف تنانه معشوق دست زده است – «لبی که باید سخن می گفت ...» - که گمانم اگر مقصود شما این باشد ، هم مثالی که من زده ام و هم مرور مجدد همان شعری که که شما مثال زده اید و حتی اندکی موشکافی و تدقیق در همان بندی که از شعر آورده اید اشاره پررنگ شاعر را به منش های درونی معشوق بدیهی خواهد ساخت ....
اما اگر مقصود این است که شاملو نیز – مثل همه شاعران به نظر من ! – در عاشقانه هایش ، از دیدگاه خود معشوق را می ستاید و دلایل این ستایش را باز می گوید و مرا و تو را و همه را به پرستش این زیباییها و دوست داشتن شان فرا می خواند ، بله ! ...شاعر بزرگ ما هم چنین است ! ...و اصولا چرا باید چنین نباشد !...و از ان مهمتر اگر این گونه نه ! ...پس چگونه آری ؟!... بر اساس کدام الگوی موفق شعری ؟!...
باز هم می گویم زن شعر شاملو زنی فعال و کنش مند و برابر با مرد است و اگر این همه، متفاوت با نگرشهای عاشقانه لااقل پیش از نیما – وبه نظر من حتی با خیلی های پس از نیما - نیست پس چه است ؟!...
در باب توانایی شاملو بر ایجاد لحنهای مختلف هم کمی انصاف به نظرم راهگشاست : طیف لحن شاعر در مجموعه اشعارش از لحن فولکلوریک و عامیانه - پریا تشنه شونه ...- تا ساده امروزی - من خودم حمیدی شاعر را ...- و لحن فخیم ادبی - آه اسفندیار مغموم ! تو را آن به ...- و نیز نگاهی به ترجمه های شاملو که گاه حضور هم زمان هر سه است این واقعیت را نشان می دهد که شاملو توان این کار را دارد . این که چرا در یک شعر حضور هم زمان هر سه دیده نمی شود را با یک سوال دیگر پاسخ می گویم : چرا اولین چیزی که در غیاب هر عنصری به ذهنمان می رسد عدم توانایی پدید آورنده برای ایجاد آن است !؟ ....
و اما شعر دکتر بهرامیان : ابتدا اجازه بدهید در این عصر دموکراسی ، من هم مثل شما نظر صریح ام را در باب این شعر بدهم ...من بر خلاف شما می اندیشم و. سلیقه شعری من می گوید که این غزل آقای دکتر بهرامیان اثری ماندنی ، شگرف و کاملا جدید و نوجویانه است که این نوجویی را هم در قالب حرکتهای تکنیکی موثرش و نیز در قالب نوع نگاهش به مقوله عشق و پرداختهایش از مضمونهای مذهبی اسلامی و استخدام آنها در مفهوم عاشقانه – که لااقل در دوران جدید و در مورد مضامین اسلامی کم نمونه بوده است – نشان می دهد ...
اما برسم به قضیه مباحث شما در باب این اثر :
اول اینکه به نظر من مقوله های سانتی مانتالیزم ، شعر عاشقانه ، شعر اروتیک و آثار پورنوگرافیک در نقد ادبی ما چنان با هم قاطی شده اند که تشخیص آنها از هم ، حتی برای بسیاری از اهل فن هم دشوار شده است ! ...
از سوی دیگر این روزها هر که بخواهد به شاعری فحش بدهد او را متهم به سرودن شعرهای ساتنی مانتال ویا شعرهای احساسی ویا شعرهای اروتیک و یا هر چه شبیه این می کند بدون اینکه معلوم شود اصولا تعریف هر یک از اینها چیست و مهمتر از ان بدون آن که مشخص شود شعر سانتی مانتال چه بدی ذاتی ای دارد یا مثلا شعر احساسی یا شعر اروتیک و الی آخر ! ... نتیجه اینکه قضیه شده است مثل «گودمرنینگ» انگلیسی ، به یک هم وطن و فحش ایشان محض احتیاط که نکند این جمله فحش باشد !!....
معتقدم شعر مورد بحث شعری کاملا سرشار از حس است ولی اصلا سطحی نیست ...جای تحلیل این شعر اینجا نیست و مقالی مفصل می طلبد – که ان شا الله خواهم نوشت - ولی معتقدم در سطر سطر این شعر ِ کاملا پرداخته ، دیدگاه عاشقانه شاعر – که اتفاقا بسیار زیبا و صحیح است – پله پله و بدون فاصله گرفتن از حس شدید و روان شعر شکل گرفته است ...
این «رمانتیسم بیمارگونه» مورد اشاره شما که در چند جای نقدتان نثار عاشقانه های دوستان در طیفهای متفاوت کرده اید از آن اصطلاحات جالب توجه است !
اول اینکه این اصطلاح اصولا کاملا غلط و غیر علمی ست و تازه متاسفانه اصلا جدید هم نیست و آزموده شده است ! در همان دهه 30 و 40 و در اوج نو جویی های شعر معاصر انواع و اقسام این حرفها با توجه به آموزه های جدید روانشناسی – برای آن موفع البته ! –و تحلیلهای غلط ناشی از آنها، نثار ادبیات کلاسیک عاشقانه ما و سراسر دنیا شد ...غافل از اینکه در همان موقع و در سراسر دنیا و حتی در مهد همین تئوریها، هم همه آثار کلاسیک خودشان کاملا ستایش می شد و جدی گرفته می شد و به آنها مباهات می شد و هم آثار کلاسیک ما – متاسفانه بسیار بیشتر از خود ما – مورد استقبال و تحلیل کارشناسان فن بود ! ...
دوست من ! اگر مقصود شما از«رمانتیسم بیمارگونه» هر نوع اختلال ظاهری در رابطه برابر دو فرد درگیر رابطه – عاشق و معشوق – باشد ، باید عرض کنم که دیگر حتی در مباحث روانپزشکی، چنین تعریفهایی کاملا رد شده و حذف شده اند ! ...عبارات مازوخیسم و سادیسم و مواردی از این دست در زوانپزشکی حدید محلی از اعراب – لااقل به عنوان بیماری – ندارند و نهایتا به عنوان یک مشخصه ذکر می شوند – و تازه آن هم نه در همه رفرنس های معتبر !
مروری بر منابعی چون کاپلان – معتبرترین نکست روانپزشکی در خال خاضر - به شما نشان خواهد داد که به جای این واژه ها امروزه تنها کلمه sextual disorders را داریم که به این شکل تعریف می شود : هر نوع اختلال در رابطه دو جانبه دو جنس که حس لذت و شادی موجود در رابطه را برای یکی از آن دو حذف کند .
بنابراین حتی پدیده هایی مثل masters and slavery در رابطه ها نمی تواند بیمارگونه تلقی شود به شرطی که رضایت طرفین را به همراه داشته باشد .
می بینید که اصولا چنین مبحثی به طور کلی رد شده است.
حالا بگذریم از اینکه در هیچ یک از موارد مورد اشاره شما عشقی یکسویه یا برده وار ، یا مثلا اقتدارگرا و استیلا خواه دیده نمی شود ! که اظهار نظر در این باب را می سپارم به ذهن هوشیار مخاطب ... تنها جرم این اشعار شاید این باشد که عاشقانه اند و عشق در این زمانه سیمانی ، حتی در هنر نیز، متهم به هزار اتهام بی ربط است ؛ فقط به این دلیل که می خواهیم بگوییم ما چون روشنفکر هستیم پس عشق خیلی بی کلاسی ست ! ...چرا ؟!...چون عشق موهبتی خداداد برای همه آدمهاست و ما چون خیلی ویژه هستیم ، سری از دیگران سواییم و باید حتی اگر خودمان عاشق شدیم خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و اگر دیگر خیلی مضطر شدیم 4 تا حرف قلنبه سلنبه و معمولا غلط ، بزنیم که یعنی ما عشقمان خیلی متفاوت است ! ...بگذریم که این رشته سر دراز دارد ...
اما در باب حضور معشوق و «من» در شعر آقای دکتر بهرامیان باید گفت که این شعر اصولا در غیاب معشوق است نه در حضورش !...لذا حضور معشوق لاجرم کاملا ذهنی ست !در بیت 3 شاعر بر خیالی بودن فضای شعر اشاره مستقیم می کند و در بیت 6 با هنرمندی ، شاعر «فرض می کند» - آن هم با جلب حمایت مخاطب – که سارا پشت پرده است ! ...یعنی دیده نمی شود ! ...و تازه آنکه فرض می کنیم که هست ! ...یعنی کاملا فضا ذهنی ست ! ... بنابراین شاعر اصولا نباید در چنین شعری حضور معشوق را عینی کند !... معشوق در میانه نمازی جنون زده بر ذهن شاعر مستولی می شود و شاعر را از دالانهای نماز عینی به نمازی ذهنی می برد که همین زیبایی های شعر را رقم می زند ... اتفاقا اگر به فردیت توجه داریم اینجا فردیت شاعری به منصه ظهور می رسد که تحلیلهای شاعرانه و عاشقانه ای از مضامین دینی – یا به عبارت دیگر بازخوانی نویی از آنها – ارائه می کند ...
این که ما امری را به عنوان یک عنصر زیباشناختی مورد نظر قرار بدهیم و بعد بگوییم هر چه این را دارد زیباست و هر چه ندارد زشت ؛ شبیه این است که بگوییم دیزالو تکنیک زیبایی ست یا مثلا نقاشی با تکنیک کلاژ زیباست و هر فیلم بدون دیزالو یا هر اثر بدون کلاژ نا زیبا ست ! ...هر مضمون و هر اثری خصوصیات منحصر به خود را دارد و قالب خود را و تکنیکهای خود را بر می گزیند و می چیندشان تا به نتیجه برسد !...پس حتی در صورت صحیح بودن نگاه شما به پرداختهای «من» در شعر ، لااقل در باب این اثر نمی شود آن را به محک گذاشت چون این شعر اصولا قرار نیست حارج از ذهن حنون زده شاعر قرار بگیرد و اتفاقا زیبایی هایش در همین نکته و نیز موفقیت اش در به چالش کشیدن ذهن و حس مخاطب در دامگاه این ذهن جنون زده است ...
اما در باب معشوق : چنانکه گفتم معشوق در این شعر یک غایب دیرسال است: (تا به کی من و او دست روی دست؟ ) ...پس عشق تنها از دریچه ای یکسویه به تجربه در خواهد آمد ... از سوی دیگر این معشوق چون ذهنی ست پس آمیخته با تمام تداعی های ذهن و عاطفه شاعر است ..او یک اسطوره و بالاتر از آن یک نماد است و تداعی هزار سال ادبیات عاشقانه فراقی را در پس پشت دارد ..پس باید هم همان تداعی ها را بیافریند !...لذا به نظر من ایجاد این رشته تداعی ها هم امری آگاهانه است ....
چیزی که یک شعر را بر صدر می نشاند یا به زیر می کشد آمیزه هزار چیز است که باید با هم بسازند و شعری که بر صدر می نشیند این آمیزه را به خوبی پرورده است ...کوتاه آنکه به نظر من کار منتقد – چنان که در بسیاری از کشورهای صاحب هنر و صاحب نقد چنین است – به خصوص در هنگام تحلیل شعرهایی که به محک جامعه گذاشته شده است - اشاره به علت این پاسخها ، چه مثبت و چه منفی ، از سوی جامعه است ... این که بخواهیم هر اثر یا پدیده ای را به صرف مورد توجه بودن زیر سوال ببریم و آن را به عنوان چیزی سطحی و عامه پسند و از این قبیل بخوانیم ، در حقیقت زدن سرنا از دهانه گشاد آن است !...اینکه بگوییم مردم و جامعه ما تک ساحتی ست و طرفدار مونولوگ و باقی قضایا ، این برهان خلف را به راحتی به ذهن می آورد که در دنیای غرب - که امیدوارم به نظر شما لااقل آنجا دیگر شایسته پذیرش دیالوگ باشد- باز هم سیطره من شاعر را پررنگ می بینیم به خصوص در شعر شاعرانی که حرفی برای گفتن دارند و بزرگی شان هم در مجامع رسمی ادبی – از دانشگاه ها تا نوبل - و هم در بین مردم اثبات شده است ؟!... برای توضیح بیشتر خواندن آثار نرودا و نزار و. لورکا وپاز را توصیه می کنم و نیز خواندن داستان من و شعر نزار و نوع نگاهی را که به مخاطب دارد ... شعر باید در گوش من و تو و همه بنشیند و بنوازد و رشدمان دهد و برای این کار به ارتباط با مخاطب نیاز خواهد داشت .....به همین خاطر است که می گویم متاسفانه رد کردن هر مقوله مورد پذیرش عموم در جامعه ما، تبدیل به یک ژست روشنفکرانه و عالمانه شده است ، غافل از اینکه لااقل در زمینه هنر، چیزی به نام هنر بی ارتباط با مردم وجود ندارد !.....
و همین جاست که من معتثدم باید برای نظریه های خود ، مثال عینی ارائه کنیم : شعر بلند چهار کوارتت الیوت را به گمانم همه خوانده اند. این شعر از آثار بسیار ناویل پذیر و البته دشوار و بی شک پیشرو الیوت است ...از کجای این شعر ما به این مفهوم می رسیم که «من» ِ شاعر از بین رفته است !؟ ... بله ! ...من هم موافقم که همه چیز از فیلتر ذهن شاعر می گذرد اما این گدشتن به طعم گرفتن همه چیز از این فیلتر منجر خواهد شد و اتفاقا فردیت درست همین جا شکل می گیرد !... زابطه مخاطب با این «من» و معانی و اشیا گذشته از این فیلتر بستگی به هنر «من» به عنوان شاعر دارد و بس !...اینکه مخاطب را در فضایی بی هیچ تکیه گاه رها کنیم که: «خودت می دانی و خودت !...برو هر نتیجه که خواستی بگیر ! ...» خوب ! اصلا چرا شعر بگوییم ؟! ...مخاطب دنیا را می بیند وخودش به نتیجه می رسد و خودش کشف می کند و تمام ! ... من شعر می گویم تا یک زیبایی را یک کشف را یک منظره را ، به دریچه ذهن مخاطب بکشانم ... پس مخاطب باید آن را ببیند ...درست است که نباید لقمه کنم و بگدارم به دهانش و خودم هم به جایش بجوم (!) اما باور کنید این غذا یا لااقل مواد اولیه اش را من باید گرد بیاورم اگر نه پس نقش شاعر چه هست ؟! ...
متاسفانه به گمان من سوء تعبیرهای ناشی از ترجمه های غلط از یکسو و از سوی دیگر بحران نظریه زدگی های شعر ما و نقد ما، با بررسی آثار شاعران مدعی همان نظریه قابل برطرف شدن است . گفتم که شعر الیوت را بخوانیم و ببینیم کجای شعر الیوت «من» ِشاعر را در شب کلاه شعبده تکنیک کاملا ناپدید کرده است ....
بحث شما در باب روایت هم کاملا صحیح است و اتفاقا جالب اینجاست که استفاده از این تکنیک در غزل مورد بحث شما حضور بسیار پررنگی دارد !...مگر اینکه اصولا قائل به روایتهای ذهنی و جریان سیال و اول شخص و شبیه آن نباشید ! ...
اگز منظور باز این است که شاعر – راوی اینجا تنها راوی ماجراست ...قبول !...ولی مگر چنان که خود گفتید مونو لوگ روایت نیست ؟!...و تازه مگر حضور مخاطب در شعر و به چالش کشیدنش - چنانکه گفتم در بیت 6 – و جود ندارد ؟!...
وشاید منظورتان این است که این اثر وصف الحال است و نه اتوبیوگرافی !... خوب می شود یک سوال مهم مطرح کرد: اتوبیوگرافی چه فرقی با وصف الحال دارد ؟!... دعوای لغوی بیشتر پهلو به سفسطه می زند ! ...
من درباره خودم ، حسم و دنیایم می نویسم ! ...این می شود وصف الحال من واتو بیوگرافی من !...لااقل تمام اتوبیوگرافی هایی که من خوانده ام این گونه بوده است !...اگر مقصود این است که راوی باید از شاعر جدا و دارای شحصیت مستقل باشد...بله ! این هم نوعی اثر مونولوگ می تواند باشد و البته یک اتوبیوگرافی تخیلی ...اما الزاما معنای اثر اتوبیوگرافیکال جدایی شاعر – هنرمند – نویسنده از راوی نیست ! ....
غزل نهایی مورد بحث شما هم به همان دلایلی که گفتم مورد نقد صحیح قرار نگرفته است و همان عبارت ناصحیح رمانتیسم بیمارگونه در باره آن به کار رفته است که تکرار چیزهایی که در بالا گفتم ملال آور خواهد بود .
و اما مثال آخرین مقاله بی شک شاهکاری زیباست و البته ارتباطش لااقل به زعم من با کل مقاله به عنوان شاهد بسیار سست است ! ...
چگونه در این شعر سیطره «من» ِشاعر-راوی را می شود ندید !؟...چگونه می شود حضور پررنگ و اتفاقا واعظانه شاعر- راوی را که اندرزهای ضدجنگ و برابری انسانها می دهد نادیده گرفت ؟!... نکند منظور شما این است که چون راوی یک سرباز است و شاعر سرباز نیست اینجا به یک مونولوگ روایت مدار بدون حضور شاعر رسیده ایم !؟ ...اگر چنین است باید بگویم دوست من ! بیایید سفسطه نکنیم !...شعر مورد اشاره شما ارتباط چندانی با مقاله ندارد ... در این شعر حضور شاعر و اندیشه اش با اقتدار کامل در تمام واژگان فریاد می زند و حضور یک شخصیت مرده در کنار راوی - که بی شک زیباست هرچند که کاملا نو و بی سابقه نیست – از این اقتدار نمی کاهد . عدم قطعیت و نسبی گرایی موجود در شعر هم از دریچه ذهن راوی – شاعر بیان می شود و احتمالات موجود بررسی می شود ؛ پس باز هم اقتدار مولف وجود دارد !...حتی اگر شما مثال بهتری هم برای این سبک شعر داشته باشید ، اتفاقا ، باز به همان نکته می رسیم که عرض کردم : شعر خوب به هیچ فرمول و خطکش و تیشه ای ساختنی نیست !...شعر خوب آمیزه ای از هزار چیز است که باید در کنار هم جور باشد !...هر شعر اسباب خود را برمی گزیند و پیش می آید ....و شعر پایانی مقاله شما شعر خوبی ست به همین دلیل !...و البته این شعر به عنوان مثال برای مقاله شما خیلی ملموس و البته شاهدی تاییدکننده نیست ...شاد باشید وبرقرار
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
…باغ ارم تازه با تو معنا گرفت که مثل حوا آمدی و « باران طلایی » بر سرت بارید و « سروناز»ها یادشان آمد راست قامتی یعنی چه ؟!...
من داشتم توی کوچه پس کوچه های اطراف ارگ دنبال عطر تو می گشتم اما همه چیز بود جز آنکه باید ! ...عرق نسترن و بابونه و کاسنی و شاتره و ... !...آخ ! عطری آشنا از لابه لای آن همه عطر داشت برایم دست تکان می داد و سرک می کشید و مست می کرد : بهار نارنج های شیراز هم عطر تو را بر تن زده بودند !...عین بهار نارنج های شمال که حالا تازه کم کمک دارند پیراهن سفیدشان را صاف می کنند و بر تخت سبز درختان نارنج می نشینند!
داشتم می گفتم که درست بالای سر سعدی بودیم و تو غزلی از او را زمزمه می کردی که نسیم صدای شیخ اجل را با خود آورد که :
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن ِدَری آموخت !
بیچاره حق داشت سعدی که تو دلگشا ترین باغ جهان بودی ! و هزار هزار رکن آباد از تو سرچشمه می گرفت و می جوشید !...
دستت را که گذاشتی روی سنگ حافظ ، ده نهر شیر و شکر جاری شد و حافظ یاد شاخ نباتش افتاد و به بویت رقص کنان از خاک لحد برخواست که :
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت !
و من گوشه ای از جهان بودم !...گوشه کوچکی از جهان !...ذره ای از همه کائنات که ذره به ذره عاشق تو بودند !
شیراز امسال به یمن قدمهای تو، عطر بهارنارنج های ِعصر نفس کشیدن حافظ و شاخ نبات را در کوچه باغهای رکن آباد دوباره مرور کرد !
دوم اینکه : شیراز شهر قشنگی ست ، تخت جمشید پر شکوه است و پاسارگاد سرشار از غمی تپنده ! ...در این میانه اما دو نکته کوتاه دارم و تمام !
- تخت جمشید با آن همه عظمت و اقتدار زاده سرانگشتان هنرمندی ست که هنرمندیشان بی مزد نمانده است . سنگ نبشته های کوچک به جا مانده در موزه تخت جمشید حاکی از رعایت کامل حقوق کارگری ، بیمه های بیکاری و از کار افتادگی و مسایلی از این دست است که حتی در عصر حاضر جز معضلات تامین اجتماعی در تمام مناطق جهان است . و به یاد داشته باشیم که تخت جمشید به امر مقتدرترین سلاطین دنیای آن زمان ساخته شده است .درست در زمانی که اروپا در بربریت مطلق و جنگهای بی پایان نژادی می سوخت و چند قرن آن طرف تر اهرام ثلاثه زیر شلاقهای بی امان سربازان و با نعشهای کارگران- بخوانید بردگان - بالا رفته بود !... راستی چرا اهرام ثلاثه آن همه توریست دارد و تخت جمشید نه ؟! ... آیا اشکال از حود ما نیست که همیشه سرنا را از سر گشادش می زنیم !؟ ...
- تا آنجا که من می دانم در اوج قدرت هخامنشیان نیز، علی رغم تسلط چندباره بر روم و حتی گماردن امیر دست نشانده برای فرمانروایی بر روم و خراج دهی های روم و مواردی از این دست – هیچگاه تخریبی از سوی ایرانیان در مورد آثار تمدن غرب انجام نشد .... اما همه می دانیم که اسکندر با تخت جمشید چه کرد ! چنانکه اکنون از آن همه شکوه تنها ستونهایی بر جا مانده است که البته همانها نیز کل تاریخ غرب را به سخره می گیرد ! ... و نیز تکه سوخته هایی از پرده هایی ابریشمین که آتش حسد امان کشف زیبایی هایشان را از ما سلب کرده است ...راستی مفهوم تمدن در کجای زمان و زمین عوض شد که حالا ، تنها هر که آب فرنگستان از گلویش پایین رفته باشد متمدن است و باقی هیچ !... هر چند تاریخ را اقوام پیروز می نویسند اما پژواک گنگ گامهای ایرانیان در میان ستونهای کاخ آپادانا هنوز از بزرگی قومی سخن می گوید که هیچ قوم پیروزی را توانایی تحریف ان نیست !...
و این کوتاه را با جمله ای از کوروش در پاسارگاد به پایان می برم که به نظر من آمیزه ای از تلخی و شگفتی ست :ای انسان ، هر که باشی و از هر جا بیایی ، زیرا می دانم که خواهی آمد ،من کوروشم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کرده ام . بدین مشت خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر !
و گویا آن مقدونیه ای که رشک برد ، انسان نبود که مخاطب این جمله باشد !!
سوم اینکه : هزار هزار سپاس از هاشم کرونی عزیز و سرکار خانم نیکو به پاس محبتهای بی حد و حصرشان ؛ دکتر بهرامیان مهربان به خاطر الطاف بی شمارشان و مجید کوهکن عزیز به دلیل صفا و صمیمیت بی پایانش ....و هانیه کوچولو که البته زودی رفت و خوابید !
چهارم اینکه : یک خبر !
نزدیک به یکسال پیش مجموعه ای از ترجمه های سرکار خانم زهرا پورشیری ، از دوستان مهربان دنیای مجازی ، با لطف حمید عزیز به دستم رسید . ترجمه هایی از اشعار نزار قبانی و از مجموعه دیوان حب و الغزل که از عربی انجام شده بود و قرار بود در مورد بازسرایی کار اقدام کنم . شیفتگی من نسبت به نزار امری پوشیده نیست و خواندن ترجمه های روان خانم پورشیری شوق را دوچندان کرد و اندک اندک کار بالا گرفت و تصمیم به چاپ مجموعه گرفته شد . امروز که این خطوط را می نویسم مجوز کتاب هم گرفته شده است و کتاب در آخرین مراحل صفحه چینی ست و ان شا الله در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد .
« بر تابی از ترانه » نام این مجموعه شعر است که ترجمه فصل نخست آن که از عربی انجام شده توسط سرکار خانم پورشیری و ترجمه بخش دوم از انگلیسی و توسط من انجام شده و تقصیر بازسرایی های کل مجموعه نیز به گردن حقیر است .
به گمان خودم ، به عنوان یکی از شیفتگان نزار ، « بر تابی از ترانه » تصویر نزار را در ذهن مخاطب ایرانی پررنگ تر از پیش خواهد کرد . ....
اخبار بعدی را در زمینه این کتاب در روزهای آتی خواهم نوشت ....
چهارم اینکه :
این همه خواندید پس یک شعر بلند هم از خودم بخوانید تا این بلند نویسی من و اثبات حوصله بلند شما تکمیل شود !
این چارپاره تقدیم به جهان صدپاره ای که چارگوشه اش در آتش و خون می سوزد و غرق می شود!
« پیامبری مجنون که منم !»
اصلا به شما ربط ندارد آقا !
اصلا به شما ربط ندارد خانم !
این شعر قرار است که عاصی باشد
بی قصه آدم و هبوط و گندم
بی وسوسه ! من ، خودم ، دلم خواسته است !
شیطان ِچه ؟! ... من ، خودم ، خود ِشیطانم !
آتش به من و ترانه هایم بزنید
من کافرم از دید شما ...می دانم !
آتش زده اید و رقص خاکستر را
بر شعله گر گرفته شاهد هستید
این رقص همان نماز ابراهیمی ست
وقتی که شما گربهء زاهد هستید !
من موش شدم ! ...قبول دارم !....اما
موشی که درون کشتی نوح نشست
بیچاره شما که فتنهء طوفان اید !
بیچاره کسی که پشتش از موج شکست !
امروز من از موج گذر خواهم کرد
من یونسم و ماهی ِمن ، شعر ِمن است ...
این «مَن مَن» ِمَن ،«مِن مِن» ِمَن خواهی نیست !
جزیی است از آن «من» که «تو» راهش را بست !
زرتشت ِقبیله ای حرامی شده ام
آتشکده ها کورهء آدمسوزی ست
گفتار من از نیکی انسانها بود
رفتار شما دُروج ِجنگ افروزی ست
پیراهن شعر را به خون آغشتید
یعقوب منم ، ولی نخواهم گریید
خون خواهی واژه ها به من واجب شد
پس کور شدن به من نخواهد چسبید !
این چاه شما به قصر راهی دارد
قصری که در آن رقص زلیخا برپاست
تعبیر من از خواب غزلها این است :
در قحطی عشق ، عاشقی پابرجاست !
عشق است که چشمه حیاتم شده است
من قاصد نورم و شما هم ظلمات
خضری که منم ردای خون خواهم داشت
مانند زبان سرخ عین القضات !
این شعله سرخ روی انگشتانم
پاداش ِشبانی ِهزاران خورشید
هر بره من هزار و یک خواهد شد
گوساله سامری نخواهد زایید !
من برهء معصوم غزلها بودم
اما به صلیب تان نخواهم خوابید
هر سیلی تان جواب ِخود را دارد
شاید که به این شکل شفایی یابید !!...
آن وقت عبای شعر می اندازم
بر سبزی ِبیشه زار تا آبی ِرود
از کوه به دره ، از زمین تا دریا
دنیا همه اهل بیت من خواهد بود !
* دُروج: دیو دروغ و نادرستی و پیمان شکنی در اوستا .کیش دُروج در برابر دین مزداپرستی و پیروی از زرتشت است .
******************
اهل بیت غزلهای هفت آسمان باشید !
سیامک