January 11, 2007

21 دی ماه 1385

سلام

اول اینکه : .... به تو که نگاه می کنم گلایه هایم از تمام موجودات زنده و نیم زنده و مرده دنیا فراموشم می شود ! ....آفتابی در تو هست که سایه ها را هاشور می زند و محو می کند ... ذات ات آشتی ست با تمام کائنات ، تا دستادست تو مهربانی را جشن بگیرم ...مهربانی را برای همه زمین ...عشق را برای همه زمان ... بوسه را برای همه زندگی ! ...این یعنی اینکه وقتی به آفتاب باور داشته باشی ، ترس از تاریکی بچگانه ترین کار دنیا ست... و ما ، به لطف عشق، کودک هستیم اما ، به پاس عشق، کار بچگانه نمی کنیم !...

دوم اینکه : این مطلب را در مورد ترانه های واسوخت ( یا همان ترانه های ذم معشوق مثل «کی گفته تو نباشی» و ...) به خواست مهدی موسوی عزیز – سردبیر بخش ترانه سایت ادبی عروض – نوشتم ...غرضم تحلیل روان شناختی – جامعه شناختی این دست آثار و علل بروز و استقبال از آنها و نقش تعریف جامعه از عشق در ایجاد آنهاست ....خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم ...لیلی فقط تو قصه ست ؟!

سوم اینکه : امروز ( 5 شنبه21دیماه 1385) در روزنامه همشهری نقدی بر مجموعه غزل من - عطر تند نارنج – از آقای شالبافان به چاپ رسیده است ....
گمانم خوانندگان قدیمی این وبلاگ می دانند که هیچوقت از نقد فرار نکرده ام و همواره سپاسم نثار کسی بوده است که تندترین نقدها را بر خط خطی هایم نوشته است .
اما نوشته ای از این دست به گمان من بیش از آن که نقد باشد توهین است !...آن هم نه به من که بیش از من به مخاطبی که اثر و نقد را – و حتی نقد را به تنهایی ! – خوانده است !....پاسخگویی به یک نقد و دفاع از نوشته های خودم بی معناترین کاری ست که می شود انجام داد اما همواره بر این گمانم که وقتی مخاطب در برابر یک اثر سکوت می کند سبب دلسردی مطلق نویسنده و نیز پا گرفتن نظراتی از این دست می شود که ظلم مضاعف است ... وقتی از میان مخاطبینی که – یا از روی مهربانی بی حدشان و بر سبیل تعارف یا به واسطه هر چیزی که در متن اثر موجود بوده است – تنها به تعریفهای مبهم و کلی بسنده می کنند و هیچ تلاشی در جهت واکاوی مستند اثر صورت نمی گیرد ، باید از آقای شالبافان عزیز ممنون باشم که لااقل نظر کاملا منفی خود را بروز می دهند تا بعد از گذشت 2 سال از چاپ کتاب یک نقد مکتوب در یک رسانه منتشر شود !!
به نظرم سکوت جامعه ادبی و مخاطبین آثار ادبی دلسردکننده ترین اتفاق ممکن در ادبیات ماست که روز به روز به وسعت آن افزوده می شود و صاحبان اثر بی هیچ دلخوشی به مخاطب و تنها به خاطر دلشان می نویسند و این قطع حلقه ارتباطی تنها و تنها سبب می شود که به آثاری برسیم که با مخاطب ایرانی کاملا بیگانه اند ...فقط به این دلیل که مخاطب نخواسته است نظر خودش را شفاف بیان کند و به بحث بنشیند ...
خود من به شهادت آرشیو همین وبلاگ و همه نقدهایی که در رسانه های دیگر اعم از دیجیتال و کاغذی نوشته ام ، بر آن بوده ام که دیوار این سکوت را بشکنم و از آن چه شایسته دفاع و ارائه می بینم سخن بگویم ؛ لذا گلایه امروز من از منتقد محترم – که دوست من نیز هست – نیست ...این نقد را خیلی پیش از این خوانده بودم و به لطف مسوول صفحه شعر همشهری می دانستم که در نوبت چاپ است و اتفاقا خودم تمایل و اصرار به چاپ آن داشتم ( و جالب اینکه متن حاضر کوتاه تر از متن ابتدایی ست و خود حدیث فراوان بخوان از این مجمل ! ...) ...به این دلیل ساده که هر حرفی باید اجازه بیان را داشته باشد و هیچ نقد و نظری مستحق خاموش ماندن نیست حتی اگر به نظر شخصی کاملا نادرست و بی پایه باشد !...اما بگذارید از مخاطبین خط خطی هایم دلگیر باشم !...دوستانی که می خوانند و می روند و با سکوت خود بر نقدگونه هایی این چنین صحه می گذارند ....
برای دوستانی که همشهری امروز را ندیده اند : نقد آقای شالبافان از اینجا قابل داونلود است ......کلیک کنید !چهارم اینکه : امروز به خاطر اطاله کلام و کمبود وقت معرفی کتاب نداریم !....

چهارم اینکه : غزلی از خودم تقدیم به : علی و بهار ، رضا و مهکام ، سیاوش و پگاه به پاس بحث دلنشین مان درباره عاشقانگی !...و به تو که دلیل عاشقانه ها هستی !


« بهارانه های چای »


هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من می روم برای تو باران بیاورم

تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم

تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم

گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم

باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم

با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –

- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم

این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!

چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :

قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !

باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !

حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !

آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !
*****************
در سایه سار آفتاب عشق ، حقیقت را پاس بدارید که عشق والاترین حقایق است !
سیامک

Posted by siamak at 02:52 PM | Comments (77)