سلام
اول اینکه : ...
از هیاهوی چشمهای تو که دور می شوم ، حس می کنم تازه صدای قناریها و جنبش باد را میان شاخسار درختان می شنوم . رود را می شنوم که در بستر کوه می آید و آواز می خواند . آخر چشمهای تو نمی گذارند صدای هیچ چیز دیگر به گوش من برسد !... انگار به همه چیز چسبیده ای و نام تو در گلوی همه کائنات تکرار می شود . به همین دلیل وقتی دور از توام ، کودکانه به کشف چیزهای تازه می روم .قلوه سنگها را در دستم می گیرم و به سکوتشان گوش می دهم ...علفها را نوازش می کنم و آواز رستن شان را در تک تک آوندهایشان می شنوم...آفتاب را می بوسم و ترانه گرما را مرور می کنم در حرارت بی پایانش ...مثل کودکی که توی پارک سرکوچه شان با هر درخششی ذوق می کند و به دنبالش می دود !...اما خیلی زود ، زودتر از آن چه به تصور درآید ، عین همان کودک ، دلم برای چشمهای تو تنگ می شود ...هراسان نگاه می کنم به آفتاب و علف و سنگها و رود !... به دنبال هیاهوی چشمهای تو می گردم و دلم از این همه صدای خالی از تو هراسان می شود و می ایستد ... لب ورمی چینم و چشم می چرخانم به دنبال نگاه تو ...می دوم و می دوم و بازمی گردم به تو که در شریان هستی جریان داری ...آن وقت قلبم دوباره تپیدن را از سر می گیرد ... و تو دست می کشی بر سر دلم تا آفتاب و علف و رود و سنگها دوباره مهربان شوند ...
*******
دوم اینکه :
کنگره مردمی «میلاد آفتاب» در خمینی شهر با هجده دوره برگزاری ، دیگر اتفاقی تازه در عرصه ادبی کشور محسوب نمی شود اما طراوت و سرزندگی آن ، چنان است که گویی تروتازه ترین اتفاق ادبی کشور رخ داده است .
این که هزاران نفر از مردم یک شهر ، سه روز متوالی آن هم بیش از 7 ساعت آگاهانه پای شعر بنشینند ، چیزی ست که به اعتراف همه شاعران مدعو در هیچ جای ایران مشاهده نمی شود . مهم در این میان اما، لزوم بهره گیری از این تجربه و واکاوی چرایی این حضور چشمگیر است.
حمایت مردمی این جشنواره بی نظیر است آن هم نه فقط در اجرا ، که در همراهی و هم حسی با شاعران و درک عمیق عمومی از شعر . می شود چنین تصور کرد که علاقه مندی مردم به دین سبب شده است که این کنگره شعر آیینی چنین با استقبال مخاطب عام روبرو شود اما به نظر نگارنده حضور شعرهای آزاد و حتی طنز و استقبال عمومی از آنها ، نشانگر این نکته است که سلیقه شعری مردم خمینی شهر چیزی ورای نگاه ویژه به مذهب است . شک نیست که حضور مردم در سالهای نخستین این کنگره می توانست ناشی از همین انگیزه مقدس باشد چنان که امروز نیز وجه غالب اعتبار کنگره میلاد آفتاب ادبیات آیینی و به خصوص ادبیات عاشورایی ست ؛ اما اکنون با گذشت هجده سال ، سلیقه عموم مردم ، به دلیل حضور شاعران مطرح و قدرتمند از سراسر کشور ،چنان فزونی یافته است که نه تنها شعر آیینی خوب را پاس می دارند که اصولا شعر خوب را از بد تمیز می دهند وگاه به نکاتی اشاره می کنند که نگارنده حتی در جلسات تخصصی شعر نیز این ظرافت و شعرشناسی را کمتر دیده ام .هزاران تن متفکرانه با شعرآیینی می گریند، با شعر طنز می خندند و با شعر عاشقانه به سماع می آیند و... همه با هم !
از سوی دیگر اثرات این جشنواره را در کمیت وکیفیت شاعران خمینی شهری به عینه می توان دید . در شهری که همه چیز در ایام کنگره ، رنگ و بوی شعر به خود می گیرد ، احساس می کنی که در هر دم و بازدم شعر تنفس می کنی ، شعر می نوشی ، شعر راه می روی و شعر می پوشی !
چنان که گفته شد شعر آیینی ، به حق ، ستون فقرات کنگره میلاد آفتاب است ، اما حضور طیفهای گوناگون شعر توانسته است بر تنوع نگاه و در نتیجه بالا بردن فرهنگ شعری ساکنین این دیار بیافزاید. هزاران نفر از مردم خمینی شهر ، پیر و جوان ، زن و مرد ، می آیند که شعر بشنوند و شاعر را پاس بدارند . این یعنی شعرهر جا مخاطبش را بیابد ارج می بیند و مردم خمینی شهر با درک شگفت آورشان از شعر ، دلیلی دیگر بر این ادعایند .
کاش مسوولین شهری و استانی و کشوری ، چنین دستاورد بزرگی را پاس بدارند و فارغ از همه چیز ، چون همه مردم ، فقط و فقط به شعر بیاندیشند تا صلابت و سلامتی این چنین در عرصه فرهنگ این دیار و در سایه سار آفتابی نام سالار شهیدان و نیز به برکت مهربانی و صفای مردم خمینی شهر ، استوار باقی بماند . چنین باد. ( این مطلب در روزنامه همشهری چهارشنبه مورخه 30/5/87 تحت عنوان « وقتی شعر بر اریکه می نشیند» منتشر شد.)
دیگر اینکه : سپاس بی پایان خود را تقدیم می کنم به مهربانی بی دریغ آقای امیرخانی ، آقای خندان ،آقای حاجی هاشمی ،آقای صفاریان و... و البته سعید بیابانکی عزیز و آقای خاسته و همه شاعران خوب خمینی شهری و نیز اصفهانی به پاس محبتهای بی شمارشان و زحمتهایی کشیدند .
*******
سوم اینکه :
سلسله مطالب ستون «دنیای مجازی» در صفحه شعر جوان روزناتمه جام جم پنجشنبه ها ادامه دارد :
-نگاهی به وبلاگ و شعرهای جواد زهتاب و شعری از او
*******
چهارم اینکه :
برسیم به بحث کتاب :
-ژاک قضا قدری و ارباب اش: حیران کننده است که نویسنده ای در سالهای پایانی قرن 18 به چنین فرم زیبایی در ارائه روایت دست یابد . دنی دیدرو در اثر کلاسیک اش با استفاده از فرم نگارشی نمایشنامه و با استفاده خارق العاده از فاصله گذاری برشتی – توجه کنید که او سالها قبل از برشت زیسته است ! – به فرمی فوق العاده رسیده است . این حضور گاه و بیگاه نویسنده در متن و سخن گفتن رو در رو با مخاطب چنان ظریف و در خدمت محتوای اثر است که به پویایی هر چه بیشتر متن انجامیده است . همچنین طنز ویرانگر نویسنده که بیشتر حاصل تضادها وقیاسهای معنایی ست به خوبی در ترجمه بازنمایی شده اند . از سوی دیگر درون مایه اثر و تحلیل جبر و اختیار در آن چنان گیرا و استادانه و البته عالمانه است که با پرهیز از هرگونه فلسفه بافی مخاطب را به سرمنزل مقصود می رساند . ناگفته پیداست که ترجمه سرکار خانم مینو مشیری مثل همیشه کم نظیر است .سطرهای پایانی کتاب را بخوانید وطنز اندیشمندانه اش را نظاره کنید :
« ...اما اطمینان دارم در شب موردنظر ژاک پیش خود می گوید : ژاک، اگر آن بالا نوشته باشد که ناموست به باد برود ، می رود ؛ برعکس ، اگر نوشته باشد که ناموست به باد نرود ، هر کاری کنند ، نمی رود ؛ پس بخواب برادر من ...» و خوابش می برد .»
ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو – ترجمه مینو مشیری – انشتارات فرهنگ نشر نو – چاپ اول 1386 – 358 صفحه - قیمت : 6500 تومان
______________
-دیوارها سخن می گویند : ترجمه شعر کار سختی ست و ترجمه ترانه از آن هم سخت تر ! زیرا در ترانه بی پیرایگی کلام سبب می شود که بیشتر عاطفه متن در صمیمیت وسادگی آن و البته حرکتهای زبانی مثل استفاده از عبارات وکنایات مردمی شکل بگیرد . بی شک هیچ یک از اینها در ترجمه به خوبی قابل بازیابی نیست . ترانه های احمد کایا ترانه سرای ملی ترکیه نیز این چنین اند . یغما گلرویی در ترجمه و بازسرایی کم نگذاشته است ؛ حتی سعی کرده است که با سرایشی موزون و قافیه مند و همچنین واژگزینی های مناسب ترانه را در جایگاه خود بنشاند اما چنان که گفتم اصل ترجمه چنین آثاری دشوار و دیریاب است . اتفاقا گاه همین نگاه بازسرا سبب شده است شعری که می توانست با چشم پوشی از وزن و قافیه برجستگی بیشتری داشته باشد در دام فرم گرفتار آید . خلاصه اینکه نمی شود از خواندن آثار ترانه سرایی چنین سترگ چشم پوشید اما گاهی ویژگی ناگزیر ترجمه سبب شده است که بیشتر با یک متن شعاری طرف بشویم :
کسی که تنها برا خلق اش می جنگه
رفیق دوستا ، بلای جون دشمنا !
حیا کنین ! آی ! اونا که حرف دارین ولی ،
در نمیاد از لباتون حتا یک صدا !
و البته درخشش ها را هم نباید از یاد برد . درخشش های برخاست هاز فرم روایی ترانه ها که می توان از این تجربه در ترانه فارسی هم بیش از این سود برد و نیز تصویرپردازیهایی این چنین :
از ماه خندون پرسیدم تو رو
یک دفعه قهر کرد .روشُ برگردوند
از ستاره پرسیدمت اما
زد زیر گریه . بغضشُ ترکوند
دیوارها سخن نمی گویند – احمد کایا – ترجمه یغما گلرویی ، آیدین آقاخانی – انتشارات نگاه – چاپ اول 1386 – 231 صفحه – قیمت : 2500 تومان
__________
-مورچه هایی که پدرم را خوردند : برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در سال 86 کتاب دلچسبی ست . در واقع در میان این همه جشنواره ریز و درشت تنها از طریق خواندن یکی دو تا از آثار برگزیده می توان به سلیقه خوب یا بد برگزارکنندگان پی برد و کتاب علی قانع نشان می دهد که سلیقه هیئت داوران این جایزه ادبی مناسب و قابل اتکاست . نویسنده به خوبی نشان می دهد که قواعد کلاسیک روایت را می شناسد وبه درستی به کار می گیرد وخود را در دغدغه های فرمی بی ربط درگیر نمی کند. یادش می ماند که قرار است داستان بگوید و بنابراین داستان اش را با اتخاذ فرم و زبان مناسب و با پرهیز از پیچیده گویی های فضل فروشانه روایت می کند . از سوی دیگر درون مایه های مناسب و اندیشه جاری در انها به مخاطب می گوید که نویسنده حرفهایی برای گفتن دارند که از قضا معمولا شنیدنی هم هستند . نویسنده به واکاوی شخصیتهایش و نحوه تعاملات انسانی بسیار علاقه مند است و سعی می کند با ایجاد یک گره داستانی و یک موقعیت چالش برانگیز ، شخصیتهایش را به کنش و واکنش وادارد تا در سایه آن ما به عنوان مخاطب به درک بهتری از خود وجامعه خویش ذست یابیم . در کل به نظر من داستان اول و سوم و پنجم و هفتم دلچسب تر بودند . قانع نشان می دهد که می شود به شیوه نوشتن اش اعتماد کرد چون هیچوقت در مقابل متنی مغلق دست خالی ات نمی گذارد .
« ...گفت : خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم وایستادی و پشت مادرت رو گرفتی . نه ...تازه کلی خوشم آمده بود . کیف می کردم از این که پسر سیزده ساله ام روی پاهاش ایستاده و صدای دورگه اش رو تو گلو پیچانده . اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت . اما زدمت . با تمام قدرت . ... می خواستم بعد از این محکمتر بایستی و بلندتر داد بزنی . می خواستم سیلی اول رو خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری .»...
مورچه هایی که پدرم را خوردند – علی قانع – انتشارات ققنوس – چاپ اول 1387 – 111 صفحه – قیمت : 1400 تومان
*******
پنجم اینکه :
یک غزل تازه و کمی متفاوت تر بخوانید از خودم :
کابوس
شاعری در اجاق می افتد
عشق من !... اتفاق می افتد !
نقش کابوسهای تازه من
روی سقف اتاق می افتد :
آبها می روند سربالا
ظلمت از چلچراغ می افتد
گرگ می آید و سگ گله
دارد از واق واق می افتد
عاشق ِ«شهر قصه» در چنگ ِ
گربه های چلاق می افتد
آن عقابی که پرکشید و پرید
عاقبت چون کلاغ می افتد
ماه ماهی شد و به تنگم رفت
ماهی ام در محاق می افتد !
کودکی دست می کشد بر تُنگ ...
... :«گم شو کره الاغ !...می افتد !! »
پشت دستان بچه کلفت دزد
رد کفگیر داغ می افتد
زردی صورت اش یواش یواش
بر درختان باغ می افتد
[]
شعر من مثل بادبادکهاست
شعر ِپرطمطراق می افتد !
***********
شادیانه هایتان مامن هزار کبوتر سرخ بوسه !
سیامک